رستم سورن پهلو «سورنا»

سورنا یا سورن (سردار سپهبد رستم سورن پهلو) [۲] (۵۲-۸۲ پیش از میلاد) فرزند آرخش (آرش) و ماسیس [۲] یکی از سرداران سپاه ایران در زمان اشکانیان است.

بر پایه گفتهٔ پلوتارک [۴] «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.» و در جای دیگر گفته‌است: «سورنا بلندقدترین و خوش چهره ترین مرد زمان خود بود.» [۵][۶]

سورنا سردار پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قرن اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا اُرُد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، بااین وجود به احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی وی را در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.[۷]

سورنا (سورن پهلو) یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ در زمان اشکانیان است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومی‌ها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شکستگی سخت و تاریخی روبرو ساخت.

وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند می‌باشد.[۸] (نمونه دیگر این واژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته‌است).[۹] از دیگر نام‌آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی می‌دانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان می‌دهد[۱۰].

ژولیوس سزار (Julius)، پومپه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند که سرزمینهای پهناوری را که به تصرف دولت روم در آمده بود، به طور مشترک اداره می‌کردند. آنها در سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد در نشست لوکا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند.[۱۱]

کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان؛ یعنی شام بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، قصد حمله به ایران و هند را داشت.[۱۲]

کراسوس (رییس دوره‌ای شورا) با سپاهی مرکب از ۴۲ هزار نفر از لژیون‌های ورزیده روم که خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و اُرُد (اشک۱۳) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را مأمور جنگ با کراسوس و دفع یورش رومی‌ها کرد. نبرد میان دو کشور در سال ۵۳ پیش از میلاد در جلگه‌های میانرودان و در نزدیکی شهر حران یا کاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره‌دستی بودند، توانست یک‌سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند. کراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومی‌ها موفق به فرار گردیدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگ و گریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان می‌دانند. ارتش او دربرگیرنده زره‌پوشان اسب‌سوار، تیراندازان، نیزه داران، شمشیرزنان و پیاده‌نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.[۱۲]

افسران رومی درباره شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورنا فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل می‌کرد و مانند ما دچار تشنگی نمی‌شد. به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود آب و مهمات می‌رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویژه‌ای از میدان بیرون رفته وبه استراحت می‌پرداختند. سواران ایران توانایی تیراندازی از پشت‌سر را دارند. ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کرده‌اند که با آنها توانستند پای پیادگان ما را که با سپرهای بزرگ در برابر انها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست کرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبینهای دوکی شکل بودند که با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پی‌درپی پرتاب می‌شد. شمشیرهای آنان شکننده نبود. هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده می‌کرد و مانند ما خود را سنگین نمی‌کرد. سربازان ایرانی تسلیم نمی‌شدند و تا آخرین نفس باید می‌جنگیدند. این بود که ما شکست خورده، هفت لژیون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.[۱۳]

جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای اولین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند.

پس از پیروزی سورنا بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری نمایند.[۱۳]

سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت.[۱۴]

سورنا و ویشکا دو بار جان فرهاد چهارم، پادشاه ایران را از ترور رومیان نجات دادند. که بار دوم به قیمت جانشان تمام شد و آنها به وسیله مزدوران رومی کشته شدند. قتل سورنا بدست ارد دوم ساخته و پرداخته تاریخ نویسان مغرضی همچون گیریشمن فرانسوی بوده و عاری از حقیقت می‌باشد چرا که ارد دوم دو سال قبل از سورنا در انزوا و تنهایی مُرد. البته اروپاییها همانند همیشه برای چسباندن برچسب وحشیگری به ایرانیان، مرگ ارد دوم را نیز به گردن فرزندش فرهاد چهارم افکندند. [۱۳]

سورنا در زمان پادشاهی اشک سیزدهم اُرد اول اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان(نبرد حران) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس، پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این، بزرگ‌ترین شکست رومی‌ها از ایرانیان در طول تاریخ بوده‌است.

کراسوس که قصد داشت به مانند اسکندر، ایران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ایرانی، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.

منابع:

PersianEmpire.info.
۲٫۰ ۲٫۱ Iran Chamber Society
۳٫۰ ۳٫۱ «Flags of Persia/Iran – پرچم‌های ایران». بازبینی‌شده در ۸ نوامبر ۲۰۱۱.
سورنا بزرگ اشکانی
Plutarch. «Crassus». بازبینی‌شده در سیزدهم مارس ۲۰۱۲.
Jona Lendering. «Surena». بازبینی‌شده در سیزدهم مارس ۲۰۱۲.
فرهنگ معین
Justi, Ferdinand. Iranisches Namenbuch. Leipzig/Marburg: Elwert، ۱۸۹۵. ۳۱۶–۳۱۷.
فره‌وشی ب. ایرانویچ. چاپ سوم. انتشارات دانشگاه تهران. ۱۶۵.
مجله دانشکده ادبیات، سال ۱۲، شماره ۲، بهمن سرکاراتی
تاریخ ایرانیان در این روز، دکتر نوشیروان کیهانی زاده
۱۲٫۰ ۱۲٫۱ زرین‌کوب ع. «اشکانیان». در روزگاران (تاریخ ایران). چاپ سوم. ۱۳۸۰. ص..
۱۳٫۰ ۱۳٫۱ ۱۳٫۲ ر. گریشمن. «اشکانیان». در ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.
دکتر محمد معین. فرهنگ معین جلد پنجم. ترجمهٔ م. انتشارات امیرکبیر. دانشنامه آزاد.

 

بهرام گور

بهرام پنجم یا ورهرام پنجم یا بهرامِ گور از ۴۲۱ تا سال ۴۳۸ میلادی پادشاه ساسانی بود. وی بجای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت نشست.

یزدگرد اول سه پسر به نامهای شاپور و بهرام و نرسی داشت. هیچ کدام به هنگام مرگ پدر در پایتخت نبودند. شاپور شهریار ارمنستان و در ارمنستان بود. نرسی شهریار خراسان و در نیوشاپور بود. و بهرام در حیره بود. روایتهائی که منشأ آن عربها بوده‌اند گوید که بهرام از کودکی به نعمان منذِر امیر عرب حیره سپرده شده بود تا نزد او پرورش یابد. بنابر این روایات، بهرام در هفتمین ساعت روز هرمزد از ماه فروردین به دنیا آمد، و اختربینان به یزدگرد گفتند که او در آینده شاهنشاه ایران خواهد شد، ولی پیش از آن هنگام در زمینی خارج از خاک ایران به سر خواهد برد. در نتیجه، هرمز او را پس از تولدش به منذر سپرد و دایه‌ها و مربیانی را با او روانه حیره کرد تا او را به شیوهٔ دربار ایران پرورش دهند. هرمز به این منظور دستور داد تا در حیره کاخی به نام خورناگ برای بهرام ساختند (عربها این کاخ را خورنق نامیدند، و افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ساختند که بعدها وارد کتابها شده‌است).
رسم شاهان ساسانی آن بود که شاهپوران را به کشورهای خودمختار اطرافِ ایران می‌فرستادند تا آن سرزمین را با خودمختاری اداره کنند و از سنین نوجوانی راه و رسم کشورداری بیاموزند؛ چنانکه بعضی از شاهپوران فرماندار کوشان می‌شدند که در شرق کشور در همسایگی هندوستان بود و شامل پیشاور و قندهار و شمال بلوچستان پاکستانِ کنونی بود؛ بعضی فرماندار الان (کشورِ آذربایجان کنونی) می‌شدند و لقبشان الا نشاه بود؛ بعضی فرماندار خوارزم (اکنون شمال ازبکستان و ترکمنستان) می‌شدند و خوارزمشاه لقب داشتند؛ و بعضی فرماندار کرمان می‌شدند که سراسر ملک کرمان (اکنون بلوچستان ایران و پاکستان) را نیز شامل می‌شد، و کرمانشاه خوانده می‌شدند. حضور بهرام در حیره به این معنا بوده و آنچه عربها گفتند افسانه‌است.

مغان و بزرگان کشور که از سیاستهای یزدگرد اول ناخشنود بودند مایل نبودند که پادشاهی در کسی از پسرانِ او ادامه یابد و یکی از ساسانیان را که خسرو نام داشت به سلطنت نشاندند. شاپور پس از دریافت خبر مرگ پدرش از ارمنستان به سوی پایتخت حرکت کرد، ولی بزرگانِ هوادار خسرو وسائلی انگیختند و او را در راه از میان برداشتند. اما پسر دیگرش بهرام به حمایت بخشی از سپهداران و به کمک سپاهیان پادگان حیره به سوی تیسپون حرکت کرد. نوشته‌اند که بسطام هزارپت سپهبدِ میان رودان، یزد گشن اسپ استاندارِ میان رودان، سپهبد پیرک مهران، گودرز رئیس خزانه داری ارتش، َگشن اسپ آذرپیش رئیس دیوان مالیات، پناه خسرو وزیر امور خدماتِ عمومی، و شماری دیگر از بزرگان کشور انجمن کردند و مردی از خاندان ساسانی به نام خسرو را در تیسپون به سلطنت نشاندند. بهرام از حیره سپاه آراست و وارد میان رودان شد و در کنار تیسپون لشکرگاه زد. بزرگان در میان او و خسرو در آمد و شد افتادند و پس از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که پادشاهی به بهرام واگذار شود.[۱]
نگارندهٔ پارس نامه این رخداد را با استفاده از تاریخ طبری چنین آورده‌است: … پس میان ایشان گفت وگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو می‌کردند گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفت وگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هردو به هم رها کنید تا بکوشیم (یعنی نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو شیرِ گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردو شیر نهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند. و بهرام خسرو را گفت: پیشتر رو تاج بردار تااین پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زهره ندارد که پیش رود، بهرام پیش خرامید و گُرزی در دست گرفت. مؤبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد و َ لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد؛ پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز به قوت بر تارکِ سرش زد چنانکه از آن زخم سست شد، پس گلویش بگرفت و سرش بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت. و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی. و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم؛ باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.[۲]

پادشاهان ساسانی در شکار شیر، ببر و پلنگ مهارت فراوان داشتند. و همواره شکار درندگان در آیین آنان بوده که موجب تقویت قوای جنگی ایشان می‌شده. همچنین بشقابهای بجای مانده از دورهٔ ساسانی که این خسروان را در هنگام شکار و نبرد با حیواناتی همچون؛ قوچ، گوزن، گورخر، گراز، شیر، پلنگ و… به تصویر کشیده گواه دیگری بر این مطلب می‌باشد.

بهرام زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرده و چندان در امور کشور دخالت نمی‌کرد. در میان صاحبان مراتب آن زمان که از حیث قدرت و نفوذ رتبهٔ نخست را داشت مهرنرسی یا (مهرنرسه) بود که لقب و عنوان هزار بندگ (صاحب هزار غلام)را داشت. نسب او به خانوادهٔ سپندیاذ یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی می‌رسید.

مؤرخان عرب و ایرانی او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمرده‌اند ولی مؤلفین عیسوی به جهت توجهی که این وزیر به دیانت زرتشتی داشت، نسبت به او کینه ورزیده و او را خائن و دو رو و بی‌رحم خوانده‌اند.

مهرنرسه آتشکده‌ها و ابنیه‌های بسیاری بنا نمود. کاخ سروستان، در کنار راه کاروانی شیراز که هنوز ویرانه‌های آن بر جا مانده‌است و از نظر فن معماری، ارزشمند محسوب می‌شود، احتمال داده می‌شود که یکی از ابنیه‌های مهر نرسی باشد.[۳]

بهرام در شرق هیاطله را به سختی شکست داد و پادشاه آنها را کشت.[۴] در این جنگ غنائم بسیاری به دست آمد از جمله تاج خان هیاطله که بهرام آن را به آتشکده آذرگشسپ در شهر شیز، در آذربایجان اهدا کرد. طوایف وحشی چنان لطمه‌ای دیدند که تا یک چند بعد دیگر در مرزهای ایران ظاهر نشدند.[۵]

جنگ بهرام با بیزانس بطوریکه مؤرخین یونانی نوشته‌اند،دلیلش آزار مسیحیان مقیم ایران بود که از بدرفتاری‌های مغان فرار کرده، به روم می‌رفتند. بهرام استرداد آنها را خواست و تئودوسیوس دوم از استرداد آنها ابا کرد، در نتیجه کدورت بالا گرفته و منتهی بجنگ شد.

مهرنرسی سردار لشکر ایران شد و جنگ در نزدیکی نصیبین (جنوب ترکیه) آغاز شد ولی چنان به درازا کشیده شد که رومیان بالاخره خسته شده و تقاضای صلح کردند.

گرچه ایرانیان از این جنگ، هیچ بهره‌ای نبرده بودند اما باز صلح محترمانه‌ای با روم منعقد شد. مابین ایران و بیزانس عهدنامه صلح صد ساله منعقد گردید و ایران نیز آزادی مذهب مسیحی را در ایران پذیرفت اما این عهدنامه بخاطر مخالفت روحانیون زرتشتی در عمل اجرا نشد.[۶]

در طی منازعات بین ایران و بیزانس در ارمنستان ایران هم یک چند ادعای استقلال یا تجزیه طلبی پدید آمد اما پایان جنگ با بیزانس به بهرام فرصت داد تا در آنجا نیز سلطهٔ ایران را اعاده کند و ارمنستان را به یک ایالت تابع تبدیل کند. چنانکه رومی‌ها هم از مدتها قبل، همین کار را در مورد بخش دیگر ارمنستان که به آنها تعلق داشت کرده بودند.[۷]

بهرام گور به هند (منظور جنوب شرق پاکستان امروزی) لشکر کشیده و شهر کراچی را گرفت. سپس شهر دیبل به عنوان مرز با هندوستان معین شد.

بهرام گور در ادب پارسی؛

بهرام پادشاهی دلیر و جنگجو بود. داستان‌های بسیاری را به او نسبت می‌دهند. نظامی گنجوی [۸] داستان لشکرکشی بهرام را بی جنگ و خونریزی می‌داند، او چنین می‌گوید که بهرام شرط گذاشت که تاج شاهی در میان دو شیر نهند و هر که توانست تاج از میان دوشیر برگیرد، همانا پادشاهی او را سزد. شاه خودخوانده از این کار سرباز زد و بهرام را به تنهایی به این کار واداشتند، او نیز پس از نبرد با دو شیر تاج شاهی را از آن خویش ساخت.

آوردن کولیان را، از هند به ایران را از کارهای او می‌دانند. او این کار را برای شادمان کردن مردم انجام داده بود زیرا کولیان نوازندگان و رقصندگان توانایی بودند. شادروان دهخدا ایشان را لولی می‌خواند و در این باره چنین آورده‌است: [۹]“در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان‌های مربوط به روزگار ساسانیان آمده‌است، نوشته‌اند که بهرام گور از شنگل یا شنگلت یا شبرمه پادشاه هند، خواست تا گروهی از آنان را از هند به ایران گسیل دارد.

روایتی که مؤلف غرر اخبار در این باره آورده‌است، بدین گونه‌است،

گویند روزی شامگاهان، بهرام از شکار بازمی‌گشت، گروهی از مردم بازاری را دید که در زردی آفتاب غروب، بر سبزه ٔ چمن نشسته‌اند و شراب همی خورند. آنان را از آن روی که خویشتن را از لذت سماع، محروم داشته‌اند، بنکوهید. گفتند «ای ملک! امروز رامشگری، به صد درهم طلب کردیم و نیافتیم.» بهرام گفت «در کار شما خواهم نگریست.» پس بفرمود تا به شنگلت پادشاه هند نامه نویسند تا چهارهزار تن، از خنیاگران آزموده و رامشگران کاردیده، به دربار وی گسیل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را، در سراسر کشور خویش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گیرند و از آنان بهره برند و مزدی شایسته، بدانها بپردازند و این لولیان سیاه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند، از بازماندگان آنانند.

او به شکار و باده‌گساری، بسیار دلبسته بود. دلبستگی‌اش به شکار گورخر سبب شد که به او لقب بهرام گور را بدهند. بهرام زنی به نام نازپری داشت که بسیار در زندگی او تاثیرگذار بود.

همچنین در داستان‌ها چنین انگاشته شده که در جست‌وجوی گوری، در لجنزار گرفتار آمد و لجنزار او را در خود فرو خورد. همچنین، نویسندگان زرتشتی زمان او را زمان آرامش و آشتی می‌دانند و زمانی که دیوان از ترس او پنهان شدند.

حکیم نظامی گنجوی در هفت پیکر (بهرامنامه) داستان بهرام را از بدو تولد، تا مرگ رازگونه‌اش بیان می‌کند.

حکیم عمر خیام در یکی از رباعیاتش به موضوع مرگ بهرام چنین اشاره دارد:

آن قصر که جمشید در او جای گرفت     آهـو  بچـه کرد و  روبه آرام گرفت

بهـرام که گور می گرفتی همه عمـر     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت [10]

منابع:

1.اخبار الطوال
2.پارس نامه
3.کریستن سن، ص ۳۰۳
4.پیرنیا، ص ۳۱۰
5.زرین کوب، ص ۴۵۸
6.پیرنیا، ص ۳۱۳
7.زرین کوب، ص ۴۵۹
8.هفت پیکر
9.لغت نامه
10.رباعیات خیام.

یعقوب لیث صفار

كشور ايران پس از انقراض شاهنشاهي ساساني بزرگترين ميدان منازعات با حكومت عرب شد و ما قسمت بزرگي از افتخارات تاريخي خود را مرهون ايامي هستيم كه اين منازعات بزرگ در آن صورت ميگرفت.

نياكان ما با نقشه ي درست و ميهن پرستانه ،و با قصد احياء تمدن و شكوه قديم ايراني بي آنكه دقيقه يي از دقايق مبارزه را از نظر صائب خويش دور دارند به بزرگترين قيام ملي بر ضد فاتحين عرب دست زدند و در اين راه چندان كوشيدند كه سرانجام استقلال از دست رفته را بدست آوردند و ايران را از اضمحلال و فناي هميشگي رهايي دادند.

خونهاي پاك صدها تن از برگزيده ترين فرزندان اين آب و خاك بر دامن ايران مقدس فرو ريخت تا لكه هاي ننگ و شكست و مذلت از آن سترده گشت و اين كشور ديرپاي كهن سال باشكوه و عظمت جاوداني خويش برپاي ماند.

يكي از اين فرزندان بزرگ و نام آور ايران كه تمام زندگي پرافتخار خويش را مصروف همين قصد بزرگ يعني بدست آوردن استقلال و عظمت برباد رفته كرد،جوانمردي اهل سيستان بنام «يعقوب» است كه او را بايد فخر هر ايراني و يكي از نشانهاي بزرگ نبوغ نظامي ايرانيان دانست.

وي در ناحيه يي از ايران تربيت يافت كه يكي از بزرگترين مراكز مخالفت با دستگاه حكومت عرب و از خطرناكترين آشيانه هاي مقاومت براي خلفاي اموي و عباسي بوده است.اين ناحيه پر افتخار سيستان است كه حتي در داستانهاي ملي ما هم محل ظهور بزرگترين پهلوانان بود.

سيستان بعهد خلافت عثمان در سال 30 هجري پس از نبردي سخت گشوده شد و مرزبان آنجا يعني «ايران پسر رستم» ،كه پس از جنگ بزرگ خود بي آنكه شكستي يابد صلاح را در صلح ديده بود ،حتي هنگام مذاكره صلح نيز نتوانست از اهانت نسبت بدشمن خودداري كند و معروفست كه همينكه چشم او به سردار سپاه خصم افتاد گفت: ميگويند اهرمن بروز ديده نشود،اينك اين اهرمن است كه آشكارا مي بينم و درين هيچ شك نيست!

از اين تاريخ سيستان يكي از بزرگترين مراكز نبرد و جدال با فرمانروايان عرب شد و جنگهاي بزرگي در آن ناحيه ميان عمال حكومت عرب و سيستانيان رخ داد چنانكه ميتوان گفت از سال سي ام هجري تا هنگام ظهور يعقوب ،سيستان بيشتر اوقات از اقتدار و نفوذ حكومت عرب دور و در حقيقت مستقل بود و حتي مذهب زرتشتي نيز در تمام دوره قدرت خلفا بنهايت شدت و قوت در اين سامان وجود داشت و روحانيان زرتشتي در آتشكده ها با آزادي مراسم ديني خود را انجام ميدادند.     

بقاي حس مليت در سيستان مخصوصا از جهت حفظ روايات ملي در آن سامان آشكار ميشود.چنانچه سيستان را در آن ايام ميتوان يكي از مراكز مهم حفظ و انتشار روايات ملي و داستانهاي پهلواني خاندان گرشاسب مربوط به سيستان است و بنابر روايات قديم بزرگترين پهلوانان ما از سيستان برخاسته اند و راجع به آنان داستانهاي مفصلي در سيستان وجود داشت كه از آن ميان تنها داستان فرامرز پسر رستم در 12 مجلد بوده است.

سيستانيان به اين داستانها علاقه بسيار داشتند و آنها را از حفظ ميكرده و سينه بسينه ميسپرده اند و شايد يكي از علل حادثه جويي اهالي سيستان همين حفظ داستانهاي پهلواني و علاقه به تقليد از پهلوانان بزرگ بوده است.

رواج داستانهاي ملي و پهلواني و حماسي در سيستان بحدي بود كه حتي آنها را به بعضي از نقاط سيستان نيز نسبت ميدادند و مثلا ميگفتند ديه (قرنين) مولد يعقوب ستورگاه رستم دستان بود و بعضي جغرافيانويسان دوره اسلامي آخور رخش را آن ديه نشان داده اند.

يعقوب پس از بلوغ از قزنين به شهر مركزي سيستان رفت و در آنجا شغل پدر را دنبال كرد و از رويگري ماهي پانزده درهم بدست مي آورد و از همت بلند آنرا با ياران ميخورد و از اين طريق دوستاني جديد براي خود فراهم ميكرد.اما روح بلندپرواز و برتري جوي او بدين كار قانع نبود و راهي براي نيل به مقامات بلند ميجست.

اتفاقا جريانات اجتماعي و سياسي سيستان در اين ايام براي ترقي آزادمرد سيستاني ما مساعد بود زيرا در اين هنگام «جوانمردان» يا عياران در سيستان صاحب قدرت و نفوذي بودند و يعقوب كه شجاعت و آزاده مردي و مردانگي را از نياكان به ارث ميبرد و بر اثر جوانمردي ذاتي ياران بسياري نيز بدست آورده بود، به آساني مي توانست به صف «جوانمردان» در آيد و از اين طريق مقدمات ترقي سريع خويش را فراهم كند.

يعقوب در ميان عياران بزودي مقام و مرتبه سرهنگي يافت و چون با همه مردم حتي با مغلوبين به مهرباني رفتار ميكرد و نيز از آنجا كه بر اثر شجاعت و قدرت همواره در جنگها و حملات پيشرفت با او بود،بزودي بر شماره هواخواهان او افزوده شد و قدرتي بسيار يافت.

در اين هنگام سيستان در دست يكي از مخالفان حكومت عرب بنام «صالح ابن نصر»بود و يعقوب كه هنوز در آغاز ترقيات خود بود ،صلاح خويش را در همدستي با او دانست و با ورود خود و هواداران خويش در جزء طرفداران او باعث رواج كار وي شد،اما صالح مرد تندخو و بي محابا بود و بيهوده مردم را مصادره و شهرها را غارت ميكرد و جوانمرد بلند همت ما كه نمي توانست با چنين مرد منفعت جوي و مردم آزاري همدست باشد ،بر او شوريد و او را در جنگي از ميان برد (247هجري)و در محرم همين سال مردم سيستان با او بيعت كردند و او را به امارت سيستان برگزيدند.

اگرچه مورخان سال رسمي سلطنت يعقوب را سال 259 هجري ميپندارند ولي حقا پادشاهي اين مرد بزرگ از سال 247 يعني از همان سالي آغاز ميشود كه او صالح بن نصر از ميان برد و از جانب مردم به حكومت ايالت مستقل سيستان انتخاب شد و از اين سيستان مستقل،نقشه ايجاد يك ايران مستقل را طرح كرد.

فعاليت واقعي يعقوب از همين موقع آغاز گشت،چه او قصد نداشت بولايت سيستان اكتفا كند،بلكه ميخواست آنرا مبداء حمله براي فتح ساير نواحي ايران قرار دهد و اين مطلب از پيامي كه به رئيس خوارج سيستان داده بود بخوبي آشكار است آنجا كه گفت:

((…اميرالمومنيني از سر دور كن و برخيز با سپاه خويش دست با ما يكي كن كه ما به اعتقاد نيكو برخاستيم كه سيستان نيز فراكس ندهيم و اگر خداي تعالي نصرت كند بولايات سيستان اندر افزائيم آنچه توانيم)).[1]

از همين پيام آشكار است كه يعقوب تنها براي تحصيل امارت محدود سيستان قيام نكرده و همت عالي او به نجات تمام كشور ايران متوجه بوده است و تمام سالهاي اول حكومت او نيز براي تهيه مقدمات همين مقصود صرف شد.

پس نخست بدفع مخالفان داخلي مخصوصا صالح ابن نصر امير پيشين سيستان كه هنوز قدرتي داشت پرداخت و چون اين مرد با «ژنده پيل»[2] پادشاه كابل بر ضد يعقوب اتحادي بسته و از نو قوتي گرفته بود،يعقوب بر سر او تاخت و در سالهاي 249 و 250مشغول زد و خورد با او بود و آخرين جنگ بزرگ وي با اين مرد و متحد او كه با لشكر انبوه و پيلان بسيار به ياري صالح آمده بود در سال 250 صورت گرفت.

در اين جنگ چون ژنده پيل برتري نفرات بيشتر داشت كار بر يعقوب سخت شد و اگر شجاعت ذاتي او نبود محققا شكست در سپاه او مي افتاد،اما يعقوب پنجاه سوار از ميان لشكريان خويش انتخاب كرد و به قلب سپاه ژنده پيل حمله برد و او را كشت و شكست در سپاه بي سردار او افكند،چنانچه شش هزار تن از آنان كشته و سي هزار تن اسير شدند و غنايم فراواني از فيل و اسب و نقدينه و اسلحه و ديگر چيزها به اضافه تخت سيمين ژنده پيل بدست يعقوب افتاد و مخالف بزرگ يعقوب يعني صالح نيز در همين جنگ اسير و به سيستان برده شد.

با اين فتح بزرگ كه تنها مرهون شجاعت يعقوب بود،قدرت و ثروتي بسيار نصيب او شد و علاوه بر سيستان ،قسمت زيادي از افغانستان امروزي در قلمرو حكمراني او درآمد و از اين پس به آساني در سالهاي 251 و 252 برخي از مخالفان داخلي را از پاي درآورد. 

از سال 253 به بعد دوره تهاجمات بزرگ يعقوب بولايات مهم ايران كه در دست خلفاي عباسي يا عمال آنان بود ،آغاز گشت.نخستين ناحيه بزرگ ايران كه پس از سيستان و كابل و غزنين مورد توجه يعقوب واقع شد ،خراسان است.خراسان در آن روزگار ناحيه بسيار وسيعي بوده كه تا جيحون و داخله افغانستان كنوني و ريگزارهاي ميان درياچه خوارزم و بحر خزر امتداد داشت و به اضافه برخي از قسمتهاي ديگر ايران در دست «محمد بن طاهر» از اعقاب «طاهر بن حسين ذواليمينين» (سردار معروف ايراني معاصر مامون) بود.

يعقوب از دو راه ميتوانست به اين ناحيه وسيع حمله ور شود،يكي از راه جنوب كه بيشتر خشك و سخت و طولاني بود و ديگر راه هرات كه براي حمله بداخل خراسان و رسيدن به نيشابور مساعدتر بنظر مي آمد.

حاكم هرات كه از بستگان محمد بن طاهر بود پس از محاصره يي طولاني مغلوب و اسير شد و چون اين خبر به پادشاه طاهري رسيد يكي از سرداران خود (ابراهيم بن الياس) را مامور دفع يعقوب كرد ولي ابراهيم در جنگي سخت و با دادن تلفاتي شديد مغلوب شد و بخراسان نزد محمد بن طاهر گريخت و به وي گفت:

جنگ با اين مرد سودي ندارد زيرا او سپاهي هولناك دارد كه از كشتن هيچ باك ندارند و بي تكلف و بي ملاحظه ميجنگند و جز شمشير زدن كاري ندارند چنانكه گويي از مادر براي جنگ زاده اند و او (يعني يعقوب) خود مردي جد و شاه منش و جنگجوست و چز استمالت با او راهي نيست.

محمد بن طاهر نيز چاره جز آن نديد كه تمام فتوح او را برسميت بشناسد و علاوه بر آن حكومت پارس و كرمان را نيز بدو دهد و يعقوب كه شايد موقتا صلاح كار را در تحكيم وضع خود در ولايات و نواحي مفتوحه جديد يعني كابل و غزنين و هرات و فارس و كرمان ميديد از ادامه جنگ با محمد بن طاهر خودداري كرد و تا سال 258 در كرمان و فارس و كابل و بلخ و هرات مشغول زد و خوردهاي شديد با مخالفان خويش و از ميان بردن آنان بود و در همين سال اخير خليفه عباسي[3] نيز متصرفات او را برسميت شناخت و برادر و وليعهد خود[4] را برسالت نزد يعقوب فرستاد با منشور فرمانروايي بلخ و تخارستان[5] و پارس و كرمان و سيستان و ولايت سند.

پس از تحصيل اين مقدمات قدرت يعقوب چندان فزوني يافت كه ديگر هنگام تسلط او بر خراسان و عراق يعني دو قسمت از مهمترين قسمتهاي ايران آنروز فرا رسيد.

پس در سال 259 بخراسان حمله كرد و يكسر تا نيشابور كه در آن روزگار و مدتها بعد از آن مركز خراسان و بزرگترين شهر معروف مشرق ايران بود،تاخت و بهانه او در اين كار تعقيب يكي از دشمنان خود[6] بود كه به محمد بن طاهر پناه برده بود.

معروفست كه چون يعقوب به نزديك نيشابور رسيد رسولي به دربار محمد بن طاهر فرستاد.چون سفير به به نيشابور رسيد و به بارگاه طاهري درآمد  از حاجب[7] او بار خواست.حاجب گفت: «بار نيست كه امير خفته است.» و فرستاده يعقوب در پاسخ او گفت:«كسي آمد كه او را از خواب بيدار كند.» و از آنجا بازگشت.

نيشابور به آساني گشوده شد و پادشاه خواب آلود طاهري و اطرافيان غافل او همه اسير سردار بيدار و شجاع سيستاني گرديدند و با اين فتح مملكت يعقوب بيش از نصف ايران آنروز گشت.

پس از فتح نيشابور به يعقوب خبر بردند كه مردم ميگويند يعقوب عهد و منشور خليفه[8] ندارد،چگونه او را اطاعت كنيم؟يعقوب به حاجب خود گفت فردا همه بزرگان و علما و فقها و روساء نيشابور را اينجا جمع كن تا منشور و عهد خليفه بدانان عرضه كنم.

حاجب دستور داد تا ندا كردند و فردا همه بزرگان نيشابور بدرگاه يعقوب آمدند.يعقوب فرمان داد دو هزار غلام با سلاح تمام و گرزهاي سيمين و زرين خدمت او صف كشند و او خود برسم شاهان بنشست.آنگاه بزرگان را خدمت او آوردند و حاجب را گفت آن عهد خليفه را بياور تا به ايشان بر خوانم.حاجب آن «عهد و منشور» را كه در پارچه يي پيچيده بود آورد و در برابر يعقوب نهاد.

يعقوب پوشش از روي «منشور» خليفه برداشت،زيرا آن شمشيري بران و درخشان بود!
آنرا بدست گرفت و بجنبانيد،مردم از بيم جان به لرزه افتادند.يعقوب گفت:مترسيد!اين شمشير را براي كشتن شما نياورده ام،اما شكايت كرديد كه يعقوب منشور خليفه ندارد،خواستم تا بدانيد كه دارم!
و آنگاه گفت:مگر خليفه را اين شمشير در بغداد ننشانده است؟ گفتند آري،گفت مرا بدين جايگاه هم اين شمشير نشانده است،فرمان من و خليفه يكي است.

بعد از فتح خراسان يعقوب بگرگان و طبرستان تاخت.در اين هنگام حكومت گرگان و طبرستان در دست يكي از امراي علوي بنام حسن بن زيد بود  كه آن دو ناحيه را از چنگ بني عباس بيرون آورده بود و خود بر آن نواحي حكومت ميكرد.

يعقوب او را به آساني شكست داد و بكوه ديلمان راند و بخراسان بازگشت و در سال 261 به فارس رفت و پس از چندي توقف،لشكر به خوزستان كشيد و آنرا از تصرف خليفه عباسي بيرون آورد و چندي در همان ولايت ماند.

چون خبر ورود يعقوب به خوزستان و توقف وي در آنجا به خليفه «المعتمد علي الله»[9] رسيد سخت به وحشت افتاد،چه بيم داشت كه يعقوب بر بغداد بتازد و بساط حكومت عرب را برچيند.با اين حال راهي جز استمالت او نمي ديد و به همين سبب رسولي فرستاد و فرمان حكومت ولاياتي را كه قبلا داشت به اضافه طبرستان و گرگان و شرطه بغداد بدو داد و در تمام مدتي كه يعقوب از فارس تا محل ديرالعاقول نزديك بغداد در حركت بود ميان او و خليفه مكاتبه در كار بود.

خليفه سعي داشت يعقوب را به وعده هاي مختلف دلخوش كند اما يعقوب با عزم راسخ در فكر فتح بغداد بود.بنابر روايتي مشهور در يكي از نامه هاي خود به المعتمد با ابيات وطن دوستانه يي كه المتوكلي شاعر معروف ايراني خطاب به بني عباس سروده بود،استشهاد كرد و ما براي آنكه مرتبه وطن دوستي و علو فكر اين آزادمرد را نموده باشيم ترجمه چند بيت از آنرا در اينجا مي آوريم:

من فرزند آزادگان جم نژاد،
و صاحب ارث پادشاهان ايرانم.
و زنده كننده آنچه از عزت آنان كه از ميان رفته،
و طول ايام قديم بر آنها قلم فراموشي كشيده است!
من آشكارا خواهان انتقام آنانم
و اگر كسي از حق ايشان چشم بپوشد من چشم نخواهم بست.
درفش كاوياني با من است
و اميدوارم كه به فر آن بر تمام ملل برتري يابم.
پس به همه بني هاشم[10] بگوي
كه پيش از پشيماني آماده خلع شويد!
ما به قهر و به طعن نيزه ها و ضرب شمشيرها شما را حكومت داديم.
و پدران ما پادشاهي را به شما دادند
اما شما به شكر نعمتها وفا نكرديد.
پس بازگرديد به حجاز،سرزمين خود،
……………………………………
و آنگاه بياري شمشير تيز و نوك قلم،
من بر تخت شاهان خواهم نشست!

سپاه يعقوب به بغداد نزديك شد تا به منزل ديرالعاقول رسيد.در اينجا خليفه و وليعهدش «موفق» چاره يي جز مقابله با يعقوب نديدند و جنگ ميان دو طرف درگرفت(روز يكشنبه سوم يا هفتم رجب سال 262 هجري).

نخستين روز جنگ بفتح ايرانيان بسر آمد و يعقوب و سپاهيان وي با حملات مردانه خويش بسياري از سپاهيان خليفه را از ميان بردند و مابقي از پيش سپاهيان او گريختند.خليفه و سرداران او چون ديدند كه در جنگ مردانه با اين سردار بزرگ تاب مقاومت ندارند دست به حيله زدند و نامردانه آب دجله را در لشكرگاه او افكندند چنانچه عده زيادي از سپاهيان ايران غرق شدند و يعقوب ناگزير با بازمانده سپاه خود به جندي شاپور عقب نشست و شروع به گردآوردن سپاهيان جديد كرد تا بار ديگر بر بغداد حمله برد و بساط حكومت عرب را الي الابد برچيند.

خليفه حيله گر عباسي چون خبر توقف يعقوب را در خوزستان شنيد دانست كه اين شيرمرد باز بقصد او به حركت خواهد آمد،پس از نو شروع به استمالت او كرد و رسولي با نامه نزد او فرستاد و خواست او را به وعده هاي بسيار بفريبد و به داخل ايران بازگرداند.

يعقوب فرمان داد تا در جواب رسول خليفه ،تره و ماهي و پيازي چند بر طبقي چوبين نهند و پيش آرند،آنگاه گفت رسول خليفه را آورده و بنشانند.پس روي بسوي سفير خليفه كرده و بدو گفت:«برو خليفه را بگوي من مردي رويگرزاده ام و از پدر رويگري آموخته ام و خوردن من نان جوين و ماهي و تره و پياز بوده است و اين پادشاهي و گنج و مال از راه عياري و شيرمردي بدست آورده ام نه از پدر ميراث يافته ام و نه از تو دارم.از پاي ننشينم تا خاندان ترا ويران كنم.يا آنچه گفتم بجاي آورم و يا بسر نان جوين و ماهي و پياز و تره شوم.اينك گنجها را گشودم و لشكرها را باز خواندم و بر اثر اين پيغام آمدم»!

و بعد از آن همچنان بجمع آوري سپاه و تحكيم وضع خود ادامه داد تا بدومين حمله خود بر بغداد مبادرت ورزد و طومار استيلاي عرب بر ملك جم را بپيچاند اما دريغ و صد افسوس كه اجل مهلتش نداد و بقولي پيش از حركت بجانب بغداد و بقولي اندكي پس از عزيمت به بغداد به مرض قولنج درگذشت و بغداد مضطرب را از اضطراب رهايي داد و ايران آرزومند را به نااميدي و حرمان دچار كرد.

وفات او را اغلب مورخان در ماه شوال سال 265 نوشته اند.بر سنگ مزار او دو بيت به تازي نوشته بودند كه شاعري پارسي زبان آنرا بشعر فارسي درآورد و آن چنين است:[11]

بگرفتم آن خراسان با ملك فارس يكسان
ملك عراق از من يكسر نبود رسته
بدرود باد گيتي و آن بوي نوبهاران
يعقوب ليث گويي در وي نبد نشسته!

منابع:

1.تاريخ سيستان،ص203

2.لقب پادشاهان ناحيه كابل كه اغلب بصورت مخفف زنبيل نوشته ميشد و همين كلمه را به اشتباه رتبيل نيز نوشته اند.

3.المعتمد علي الله احمد بن جعفر

4.ابواحمد طلحةالموفق

5.از ولايات ساحلي جيحون كه به دو قسمت تخارستان عليا و سفلي تقسيم ميشد

6.عبدالله بن صالح كه شمشير به يعقوب كشيده و او را زخمي زده گريخته بود.

7.پرده دار:مامور تشريفات درباري

8.خلفاي عباسي به سرداران بزرگ و همچنين به فاتحيني كه بزور شمشير بر بعضي نواحي دست مي يافتند و يا به حكامي كه به ولايات مختلف مي فرستادند(عهد-منشور) حكومت آن نواحي را ميدادند و اين رسم تشريفاتي حتي براي پادشاهاني كه سلطنت را به ارث ميبردند نيز معمول بود.در دست داشتن اين منشور در حقيقت اطاعت مردم را نسبت به امرا و سلاطين از لحاظ ديني موجه ميساخت.

9.خليفه عباسي از 256 تا 279 هجري

10.در اينجا مراد از بني هاشم اعم است از آل ابوطالب و آل عباس كه هردو داعيه خلافت و حكومت بر مسلمين را داشتند.

11. نقل باختصار از سياستنامه خواجه نظام الملك چاپ اقبال ص 15.
پژوهشی از نریمان ساسانی.

 

اصحاب رس

در قرآن در دو مورد سخن از اصحاب الرسّ به میان آمده، نخست در آیه 12 سوره ق، كه از تكذیب آنها از پیامبرشان، سخن گفته شده، دوم در آیه 38 فرقان، كه بیانگر هلاكت و عذاب شدید اصحاب رسّ در ردیف قوم عاد و ثمود است، كه همانند آنها بر اثر عذاب الهى ریشه كن و نابود شدند.

واژه رسّ[1] اشاره به چاه آب یا نهر آب است كه در سرزمین اصحاب رسّ بود، درباره هویت اصحاب رسّ، و علت عذاب آنها در میان مفسّران اختلاف نظر است، ما از ذكر آنها در این جا صرف نظر كرده، و به ذكر داستان آنها كه حضرت رضا – علیه السلام – آن را از امیر مؤمنان على – علیه السلام – نقل كرده مىپردازیم:

یافث پسر نوح – علیه السلام – بعد از طوفان، در كناره چشمهاى نهال درخت صنوبرى را كاشت كه به آن درخت «شاه درخت»، و به آن چشمه «دوشاب» مىگفتند، این قوم در مشرق زمین زندگى مىكردند، و داراى دوازده آبادى در امتداد رودخانهاى بودند كه به آن رودخانه، رسّ مىگفتند.[2]

نامهاى این قریههاى دوازدهگانه به این نامها (ى دوازدهگانه ماههاى عجم) معروف بود، به این ترتیب:

آبان، آذر، دى، بهمن، اسفندار، فروردین، اردیبهشت، خرداد، مرداد، تیر، مهر و شهریور، بزرگترین شهر آنها اسفندار نام داشت كه پایتخت شاهشان به نام تركوذبن غابور، نوه نمرود بود، درخت اصلى صنوبر و چشمه مذكور در این شهر قرار داشت، از بذر همین درخت در هر یك از شهرهاى دیگر كاشته بودند و رشد كرده و بزرگ شده بود، آن قوم جاهل، آن درختهاى صنوبر را خداهاى خود مىدانستند، نوشیدن آب چشمه و روخانه را بر خود و حیوانات، حرام كرده بودند، هر كس از آن آب مىنوشید،

او را اعدام مىنمودند و مىگفتند: «این آب مایه حیات خدایان ما است، و كسى حقّ استفاده از آن را ندارد!!»

آنها در هر ماه از سال، یك روز را به عنوان عید مىدانستند در آن روز به نوبت كنار یكى از درختان دوازدهگانه مىآمدند و گاو و گوسفند پاى آن درخت قربان مىنمودند و جشن وسیع مىگرفتند، و آتش روشن مىكردند، وقتى كه دود غلیظ آتش مانع دیدن آسمان مىشد، در برابر درخت به خاك مىافتادند و آن را مى پرستیدند.

سپس گریه و زارى مىنمودند، و دست به دامن درخت مىشدند، وقتى كه حركت شاخههاى درخت، و صداى مخصوص آن درخت را (بر اثر باد شیطان) مىدیدند و مىشنیدند مىگفتند؛ درخت مىگوید: «اى بندگان من، من از شما راضى هستم.» آن گاه غریو شادى سر مىدادند، شراب مىخوردند و به عیش و نوش و ساز و آواز و عیاشى مىپرداختند و در پایان به خانههاى خود باز مىگشتند…

این قوم علاوه بر این عقاید خرافى، در رفتار و كردار نیز فاسد و منحرف بودند، به طورى كه همجنس گرایى و همجنس بازى در بینشان رواج داشت.[3]

خداوند پیامبرى از نوادگان یعقوب – علیه السلام – را (كه طبق بعضى از روایات، حنظله نام داشت) براى هدایت آن قوم گمراه به سوى آنها فرستاد.

این پیامبر، سالها در میانشان ماند و هر چه آنها را به سوى خداى یكتا و بى همتا، و دورى از بت پرستى دعوت كرد، گوش ندادند و به راه خرافى خود ادامه دادند.

سرانجام آن پیامبر، به خدا عرض كرد: «پروردگارا! این قوم لجوج دست از بت پرستى و درخت پرستى بر نمىدارند، و روز به روز بر كفر و گمراهى خود مىافزایند، و درختهایى را كه سود و زیان ندارند مىپرستند، همه آن درختها را خشك كن و قدرت خود را به آنها نشان بده، بلكه از درخت پرستى منصرف شوند.»

خداوند درختهاى آنها را خشكانید.

آنها وقتى كه صبح از خانه بیرون آمدند در همه آن دوازده شهر دیدند كه درخت معبود، خشك شده است (این حادثه مثل توپ در بینشان صدا كرد، هر كسى چیزى مىگفت) سرانجام آنها دو گروه شدند،

یك گروه مىگفتند: جادوى این شخصى كه ادعاى پیامبرى مىكند موجب خشك شدن درختها شده (یعنى درختها نخشكیده، بلكه سحر و جادوى او، چشمهاى ما را بسته به طورى كه ما چنین خیال مىكنیم)

گروه دیگر مىگفتند: خدایان ما به این صورت در آمدهاند تا خشم خود را نسبت به این شخص (كه مدعى پیامبرى است) آشكار سازند تا ما نیز از خدایان خود دفاع كنیم و جلو او را بگیریم، (فریاد و شعارشان بر ضدّ آن پیامبر بلند بود و) سرانجام همه تصمیم گرفتند تا آن پیامبر خدا را (با سختترین شكنجه) اعدام كنند.

آنها چاهى كندند، و قسمت تهِ چاه را تنگتر نمودند، و آن پیامبر خدا را دستگیر كرده در میان آن چاه افكندند و سر آن چاه را با سنگى بزرگ بستند، آن پیامبر پیوسته در میان چاه ناله و راز و نیاز كرد، و آنها كنار چاه مىآمدند و صداى ناله و راز و نیاز او را با خدا مىشنیدند، و مىگفتند امیدواریم كه خدایان ما (درختهاى صنوبر) از ما راضى گردند و سبز شوند و شادابى و خشنودى خود را به ما نشان دهند.

آن پیامبر در مناجات خود مىگفت: «خدایا! مكان تنگ مرا مىنگرى، شدّت اندوه مرا مىبینى، به ضعف و بىنوایى من لطف و مرحم كن، هر چه زودتر دعایم را به اجابت برسان، و روحم را قبض كن.»

آن پیامبر خدا با این وضع در آن چاه به شهادت رسید.[4]

عذاب سخت اصحاب رسّ؛

در این هنگام خداوند به جبرئیل فرمود: «به این مخلوقات بنگر كه حلم من آنها را مغرور كرده، و خود را از عذاب من در امان مىبینند، و غیر مرا مى پرستند، و پیامبر فرستاده مرا مىكشند… من به عزّتم سوگند یاد كردهام كه هلاكت آنها را مایه عبرت جهانیان قرار دهم.»

روز عید آنها فرا رسید، همه آنها در كنار درخت صنوبر اجتماع كرده و جشن گرفته بودند، ناگاه طوفان سرخ شدیدى به سراغشان آمد، همه وحشت زده به همدیگر چسبیدند و به دنبال پناهگاه بودند، ناگهان دریافتند كه هر جا پا مىگذارند، زمین مانند سنگ كبریت شعلهور، سوزان و داغ است، در همین بحران شدید، ابر سیاهى بر سر آنها سایه افكند، و از درون آن ابر، صاعقههایى از آتش بر آنها باریدن گرفت، به طورى كه پیكرهاى آنها بر اثر آن آتشها، هم چون مس ذوب شده، گداخته شد، و به این ترتیب به هلاكت رسیدند. پناه مىبریم به خدا از خشم و عذابش.[5]

منابع:

[1] رَسّ به معنى چاه و به معنى اثر مختصر آمده كه چیز اندكى از حادثهاى باقى بماند، نظر به این كه اصحاب رسّ بر اثر گناه نابود شدند، و خاطره كمى از این قوم در تاریخ باقى ماند، به آنها قوم رسّ گفتند.

[2] بعضى احتمال دادهاند كه منظور همان رودخانه «اَرَس» واقع در شمال آذربایجان است.

[3] بحار، ج 14، ص 12.

[4] اقتباس از عیون اخبار الرّضا، ج 1، ص 207 و 208.

[5] همان مدرك.

آیین کنفسیوس

کُنفُسیوس در ۵۵۱ پیش از میلاد در ایالت کوچک لو که امروزه بخشی از شهرستان جدید شاندونگ است متولد شد و در ۴۷۹ پیش از میلاد در گذشت. والدینش، که در زمان کودکی او زندگی را بدرود گفتند، او را کونگ – کویی نامیدند. کنفوسیوس از کلمهٔ کونگ فوزی، به معنای ((استاد بزرگ، کونگ)) گرفته شده‌است.

اسم او «کنفوسیوس» «کنوگ چیو» به گفته برخی «کونگ فو تسو» بود و «کنفوسیوس» نامی است که مردم به صورت احترام برای او برگزیدند.

کنفوسیوس، در سال ۵۵۱ قبل از میلاد، در روستایی به نام تسو، واقع در ایالتِ قدیمی لو – که امروزه بخشی از شهرستان جدید شاندونگ است – زاده شد. خانواده ای که کنفوسیوس در آن به دنیا آمد، خانواده ای پرجمعیت بود.

پدرِ کنفوسیوس، شولیانگ هو، افسری بازنشسته بود که با شرکت در جبهه‌های نبرد موفّق شده بود رضایت پادشاه را به دست آورده و زمین هایی را به تملّک خود درآورد. شولیانگ سه همسر داشت که هیچ کدام از آنها نتوانسته بودند برایش پسری بزایند؛ نُه دختر او نیز همه ازدواج کرده و به خانواده‌های دیگر پیوسته بودند. به همین دلیل، در سال ۵۵۵ قبل از میلاد، شولیانگ هو، در حالی که شصت و چهار سال سن داشت، دختری پانزده ساله به نام یان چنگ تسای را به عنوانِ همسر متعه خود اختیار کرد. چنگ تسای نیز تا مدّتی نمی توانست باردار شود؛ به همین دلیل – چنان که از روایات سنتی آئین کنفسیوس بر می آید – از تپّه نی چی ئو بالا رفت و بر فرازِ آن به دعا و نماز مشغول شد؛ تا این که سرانجام به کنفسیوس حامله شد؛ به همین سبب، یکی از نام‌های کنفسیوس “چیو” به معنی تپّه است.

وقتی کنفسیوس هنوز سه سال داشت، پدرش مُرد و او را در فانگشان، واقع در لوی شرقی، به خاک سپردند. با مرگِ شولیانگ هو، کنفسیوس و مادرش مجبور بودند از بقیه خانواده جدا شوند، به نحوی که حتّی اجازه نداشتند در مراسم خاکسپاری شولیانگ شرکت کنند. از آن جا که مادرِ کنفسیوس، زنِ رسمیِ شولیانگ به حساب نمی آمد؛ چیزی از میراثِ شولیانگ به او نرسید و آنها از آن پس مجبور بودند در چاندونگ واقع در شرق چین به تهی دستی روزگار بگذرانند. بر اساس روایات، کنفسیوس همچنین از کودکی به مطالعه آثاری در زمینه قربانی و آداب معبد می پرداخت.

چندی بعد، در حالی که کنفسیوس سنینِ نوجوانی اش را می گذراند – به روایتی سیزده سال و به روایتی دیگر شانزده سال داشت – مادرش بر اثر بیماری و کارِ زیاد درگذشت. چنگ تسای را نیز در فانگشان به خاک سپردند. وقتی کنفسیوس هفده سال داشت، یکی از اشرافِ لو به نام چی پینگ تسو به دنبال شخصی می گشت که با آداب قربانی آشنایی داشته باشد؛ به همین دلیل همه عالمان شهر را به مجلسی دعوت کرد و کنفسیوس نیز در بین آنها حاضر شد.

کنفسیوس در بیست سالگی با دختری به نام یی چی گوان ازدواج کرد. این ازدواجی بود که مادرِ کنفسیوس بین او و دخترِ دوستِ پدرش ترتیب داده بود. پس از گذشتِ دو سال از این ازدواج، یی چی گوان برای کنفسیوس پسری زایید که کونگ لی نامیده شد کنفسیوس دختری نیز داشته است که در برخی کتابها نامِ او کونگ جیو ثبت شده است. (کونگ، نام خانوادگی کنفسیوس است و در عرف زبان چینی نام خانوادگی پیش از نام می آید)

کنفوسیوس در روزگار فرمانروایی دودمان بهار و پائیز زندگی کرد. وی در کشوری بنام لو اقامت داشت و کشورلو پیشرفته‌ترین کشور در زمینه فرهنگی بود.[۱]

کنفوسیوس در بیشتر دوران عمرش از مقامات چندان بلندپایه نبود، اما دانش زیادی داشت. در چین باستان آموزش و پرورش از حقوق ویژه اشراف بود. اما کنفوسیوس با شیوه خود این حق را از آنان گرفت و خود شاگردانی را جذب کرد و به آنها آموزش داد. گفته می‌شود که وی سه هزار شاگرد داشته و در میان آنها چند تن جزو دانشمندان آینده بوده‌اند.[۲]

کنفوسیوس در پنجاه سالگی به خدمت فرماروایان دولت چو رسید و حکومت یکی از شهرهای بزرگ را در دست گرفت. او رسیدن به مقام حکومتی را بهترین راه ایجاد اصلاحات اجتماعی می‌دانست.

کنفسیوس پس از سفرهای طولانی و دیدار با لائوتزه، به لو آمد و به پیشنهاد پادشاه آن ایالت، مقام وزارت دادگستری را برعهده گرفت و پس از مدتی نیز وزیر امور داخله شد؛ تا این که سرانجام به وزارت اعظم ایالت لو رسید. در این زمان عدالتی که او در کارش داشت، باعث برانگیخته شدن مخالفت‌ها و عزل او از مقامش بود. وقتی در روز عید، از گوشت قربانی برایش نفرستادند، کنفسیوس این اقدام را بهانه قرار داد و وطنش را ترک کرد.

پس از آن، کنفسیوس بیشتر عمرش را در بین ایالت‌های چین سرگردان بود. سخنان او در مورد شیوه حکومت و اخلاق حاکمان، مورد پذیرش هم‌روزگارانش واقع نشد و حتی به زندان نیز افتاد.

سرانجام در سال ۴۷۹ پیش از میلاد، در حالی که خود را ناموفق می‌دانست از دنیا رفت. وی آثار مهمی بر جای نهاد و شاگردان برجسته‌ای پرورش داد که آموزه‌های او را رونق بخشیدند.[۳]

وی آفرینش جهان را مبتنی بر قانون قطبیت می‌داند؛ به این منظور که از هستی مطلق، نخست موجودی یگانه که خود کنفسوس آن را قطب بزرگ می‌خواند ٬منبعث می‌شود و همراه آن قطب دیگری که قسمت پذیر است بوجود می‌آید. این دو قطب با هم روبرو و به هم پیچیده می‌شوند. از این جا جهان کون و فساد مانند دو نیروی قوی و ضعیف یا روشنایی و تاریکی و یا نماینده صفات مرد و زن، پا به عرصه هستی میگذارد و تغییر و تبدیل یافتن این دو قطب، اساس به وجود آمدن خوبی یا بدی و یا خیر و شر است.

کتاب‌هایی که به کنفوسیوس و برخی از شاگردان او منسوب است، متون مقدس این آیین را تشکیل می‌دهد. این کتاب‌ها عبارتند از:

۱. شوچینگ (کتاب تاریخ)؛
۲. شی چینگ (کتاب شعر)؛
۳. لی‌چی (کتاب شعائر)؛
۴. ئی چینگ (کتاب تبدلات)؛
۵. چون‌چیو (سالنامه بهار و پاییز).
چهار کتاب نخست، گزیده‌ای از سخنان پیشینیان را نیز در بردارد، ولی سراسر کتاب پنجم از خود اوست. چهار کتاب دیگر نیز به شاگردان او منسوب است:
۱. آموزش کبیر (تعلیمات درباره تقوا)؛
۲. مرام میانه (میانه روی کامل)؛
۳. جنگ ادبی (مجموعه گفتار کنفوسیوس)؛
۴. منسیوس (آثار مفسر بزرگ آیین کنفوسیوس به نام منیسوس).[۴]      

منابع:

تاریخ ادیان جان بی‌ناس ترجمه علی اصغر حکمت
تاریخ فلسفه چین ترجمه علی پاشائی
دو هزار دانشمند در جستجوی خدای بزرگ ٬راویه ریموند، تهران: جاویدان. چاپ اول ۱۳۵۵.
1.دانشنامه چین، در: China ABC، (فارسی)، بازدید: اکتبر ۲۰۰۹.

2.دانشنامه چین، در: China ABC، (فارسی)، بازدید: اکتبر ۲۰۰۹.

3.توفیقی، حسین؛ آشنایی با ادیان بزرگ، تهران، سمت، ۱۳۷۹، ص۴۹-۴۸.

4.میرخلیلی، سید جواد، آییت کنفوسیوی، در: پژوهشکده باقرالعلوم، بازدید: اکتبر ۲۰۰۹.


قرباني

استفاده از قرباني به اندازه خود تمدن بشر قدمت دارد و نمونه هاي آن را مي توان در همه فرهنگهاي سرتاسر جهان يافت.هدف اصلي اين قربانيها اين است كه تقصير و گناه را به گردن موجود خارجي – شيئي ،حيوان يا انسان – اندازند كه بعد نابود و يا تبعيد مي شود.

يهوديها بز زنده اي را بر مي گزيدند و در حالي كه روحاني آنها دو دستش را روي سر بز مي گذاشت به گناهان فرزندان بني اسرائيل اقرار مي كرد.بدين ترتيب گناه هاي اعتراف شده به بز منتقل ميشد.سپس بز را آزاد و در بيابان رها ميكردند.

در تمدن آتنيها و آزتكها ،قرباني يك انسان بود ،كه اغلب براي اين منظور او را غذا مي دادند و بزرگ مي كردند.از آنرو كه مردم فكر ميكردند قحطي و طاعون از جانب خدايان به عنوان مجازات خطاكاري هاي انسان سراغ آنها مي آمدند ،آنها نه فقط از قحطي و طاعون بلكه از احساس تقصير و گناه رنج مي بردند.آنها با انتقال تقصير به شخصي بي گناه ،كه مرگ او نيروهاي خدايي را خشنود و شيطان را از قلب آنان دور مي كرد،خودشان را از گناه پاك مي كردند!

اين يك واكنش كاملا انساني است كه بعد از ارتكاب يك اشتباه يا خيانت ،به درون نگاه نكند ،بلكه بيرون را بنگرد و تقصير و كوتاهي را به شيئي مناسب نسبت دهد.

هنگامي كه طاعون ،تبس (Thebes) ،را مورد تاخت و تاز قرار داد ،اديپ (Oedipus) براي يافتن علت آن به همه جا نظر افكند ،همه جا مگر درون خودش و گناه خودش و زناي با محارم كه خدايان را رنجانيد و طاعون را فرستاد.

اين نياز ژرف به بيروني كردن گناه ،افكندن آن به شيئي يا شخصي ديگر ،داراي نيروي ژرفي است كه عاقل ميداند چگونه بر آن مهار زند.قرباني كردن يك آئين پرستش است ،شايد باستاني ترين آئين ها.آئين نيز سرچشمه قدرت است.

در ادامه به استفاده از قرباني در ميان قدرت مداران ميپردازيم كه چگونه با استفاده از قرباني دستهاي خود را همواره پاك نشان ميدهند.

نزديك به پايان قرن دوم پيش از ميلاد ،همچنان كه امپراتوري قدرتمند هان (Han) در چين به تدريج رو به زوال مي رفت ، «تسائو تسائو» (Ts,o TS,ao) سرلشكر بزرگ و وزير امپراتوري ،به عنوان قويترين مرد در كشور ظهور كرد .تسائو تسائو براي گسترش قدرت خود و رها شدن از شر رقيبانش ،و براي در دست گرفتن كنترل جلگه ي مركزي استراتژيكي چين ،مبارزه اي را آغاز كرد. او هنگام محاصره يك شهر كليدي ،كمي در زمانبندي ارسال محموله هاي گندم به پايتخت دچار اشتباه محاسبه شد.در نتيجه ،همچنان كه براي ورود محموله انتظار مي كشيد ،لشكر دچار كمبود غذا شد و او مجبور شد به رئيس كارپردازي دستور دهد جيره ي سربازان را كاهش دهد. تسائو تسائو كنترل محكمي بر سپاه ،و شبكه اطلاعاتي كارآمدي در اختيار داشت.چيزي نگذشت كه جاسوسان او گزارش دادند كه سربازان لب به شكايت گشوده اند و غرولند مي كنند كه : «خودش به خوبي زندگي ميكند در حالي كه ما حتي بقدر كافي براي خوردن نداريم.» آنها شايعه كردند كه شايد تسائو تسائو غذا را براي خودش نگه مي دارد.اگر گله و شكايت شايعه ميشد ،شورشي روي دست تسائو تسائو مي ماند .

او رئيس تداركات را به چادر خود احضار كرد.تسائو تسائو به رئيس تداركات گفت :«من ميخواهم از تو تقاضا كنم چيزي را به من عاريه بدهي و تو نبايد امتناع كني.» رئيس تداركات پرسيد : «آن چيست؟» تسائو تسائو گفت :«من سرت را به عاريه ميخواهم تا به سربازان نشان دهم.»
رئيس با گريه گفت:«اما من كه كار بدي نكرده ام ! » تسائو تسائو آهي كشيد و گفت :«ميدانم ،اما اگر من تو را به مرگ محكوم نكنم ،شورشي برپا خواهد شد.اما غصه نخور – پس از رفتن تو ،من از خانواده ات مراقبت خواهم كرد.»

تقاضاي تسائو تسائو هيچ راه ديگري براي رئيس تداركات بجا نگذاشت. او خود را تسليم سرنوشت كرد و همان روز سرش را از تن جدا كردند .سربازان با ديدن سر جدا شده ي او از گله و شكايت دست كشيدند. برخي متوجه پيام تسائو تسائو شدند ،اما ساكت ماندند و متحير و مرعوب خشونت او شدند .اما بيشتر آنها نظر او درباره ي اين كه چه كسي مقصر است را پذيرفتند و ترجيح دادند به خرد و انصاف او اعتماد كنند تا به بي لياقتي و سنگدلي او.

به نظر مي رسد قرباني خونبار يك بي گناه ،يادگاري از گذشته باشد.اما تكرار آن تا به امروز ادامه يافته است ،اگرچه غير مستقيم و نمادي باشد .از آنجا كه قدرت به طواهر بستگي دارد ،و كساني كه صاحب قدرت هستند به نظر نمي آيد كه هرگز اشتباه كنند .استفاده از قرباني مانند هميشه ،توده پسند بوده است. رهبران جديد براي اشتباهاتشان چه مسئوليتي خواهند پذيرفت؟ آنها به دنبال كساني ديگر براي مقصر جلوه دادن خواهند گشت – يك قرباني ! هنگامي كه انقلاب فرهنگي «مائو تسه تونگ» با تيره روزي شكست خورد ،هيچ بهانه اي نياورد و از مردم چين عذرخواهي نكرد .در عوض مانند تسائو تسائو ي قبل از خود ،قربانياني را پيش كش كرد ،از جمله منشي مخصوص خود و عضو بلندپايه حزب ؛«چي ان پو – تا»  را !!!

سزار بورگيا سالهاي متمادي جنگيد تا كنترل بخشهاي بزرگي از ايتاليا را به نام پدرش ،پاپ الكساندر به دست آورد.او در سال 1500 توانست «رومنگا» در شمال ايتاليا را اشغال كند.اين ناحيه سالها توسط حكمراناني اداره مي شد كه ثروت آن را به نفع خودشان به يغما مي بردند.آنجا بدون پليس يا نيروي انتظامي ،به ورطه ياغيگري سقوط كرده بود و سرتاسر ناحيه در دست دزدان و خانواده هاي متخاصم بود.  

سزار براي بر قراري نظم ،سرتيپي را بنام «رميرو -د – اوركو» در آن ناحيه گماشت .به گفته «ماكياولي» ،او مردي سنگدل و نيرومند بود ،و سزار به او قدرت مطلق داد. اوركو ،با قدرت و خشونت ،عدالتي خشن و جانورخويي را در رومنگا مستقر كرد و به زودي از شر همه گونه عنصر بي قانون راحت شد.اما گاهي وقتها در تعصب خود بيش از حد تند روي كرد ،و بعد از چند سالي جمعيت محلي از او رنجيده و حتي متنفر شد.

سزار ،در سال 1502 دست به اقدام قاطعي زد .اولا شايع كرد كه او رفتارهاي خشن و سنگدلانه ي اوركو را ،كه از طبيعت خونخوار سرتيپ ناشي مي  شد ،تائيد نمي كرده است.سپس ،در 22 اكتبر ،اوركو را در شهرك «سزنا» به زندان انداخت ،و روز بعد از كريسمس كه مردم شهر از خواب بيدار مي شدند ،منظره اي عجيب را در وسط ميدان پيزا يافتند :بدن بدون سر اوركو ،ملبس به جامه اي كامل با شنلي ارغواني ،سر بريده اش در كنار آن بر يك نيزه ،و كاردي خونين و كند و زنجير جلاد در كنار سر بريده ؛

بر حسب تشخيص ماكياولي از ماجرا ،سبعيت اين منظره مردم را يكباره حيرت زده و خشنود كرد.

پس از كشتن «اوركو» ،به جنبه ي نمايش نمادي و آييني بدن او هنگام به نمايش گذاشتن او توسط سزار توجه كنيد.شهروندان “رماگنا” بي درنگ واكنش نشان دادند.چون براي ما كاملا طبيعي است كه به جاي نگاه كردن به درون ،به بيرون نظر افكنيم ،به سهولت قصور قرباني را مي پذيريم.

«فرانكلين -د- روزولت» ،در درستكاري و انصاف صاحب اعتبار بود.اما در سراسر زندگي شغلي خود با موقعيتهاي بسياري روبرو شد كه خوب بودن او ضايعه ي سياسي به دنبال مي داشت ؛با اين وجود مصلحت نبود كه او به عنوان الگوي نادرست كاري نگريسته شود.بنابراين ،منشي او ،«لويز هو» ،بيست سال نقشي را بازي كرد كه اوركو اجرا كرده بود.
او زد و بندهاي پشت پرده ،كنترل مطبوعات ،و مانورهاي حقه بازي مبارزه ي انتخاباتي را اداره مي كرد ،و هر زمان كه اشتباهي رخ مي داد يا حقه كثيفي با تصويري كه مردم از روزولت داشتند مغايرت پيدا مي كردند ،هو به عنوان يك قرباني انجام وظيفه مي كرد و هرگز گله نمي كرد !

يك قرباني ،فزون بر تغيير مكان قصور به گونه اي مناسب ،مي تواند به عنوان هشدار دهنده اي به ديگران نيز انجام وظيفه كند… .

منبع:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا

افتتاح تارنگار تاریخ فا

بنام پروردگار یکتا

تارنگار تاریخ فا در راستای آگاهی و ارتقای دانسته های شما از تاریخ و تمدن جهان و سرزمین پارس ایجاد گشته است.

تمام کوشش ما در ارائۀ هر چه بهتر داشته های خود به شما هم میهنان گرامی در جای جای کشور عزیزمان ایران است.

با ما همراه باشید.