فرازی از مقالۀ «فرزندان و نوادگان یزدگرد سوم در چین» تورج دریایی

فرازی از مقالۀ «فرزندان و نوادگان یزدگرد سوم در چین» تورج دریایی

در مورد علت های سقوط ساسانیان موارد بسیاری گفته شده است و اینکه ایرانیان در مقابل اعراب مقاومتی نداشته اند .
لیکن اسناد تاریخی از مقاومت بی وقفۀ یزدگرد و فرزندش پیروز و نوادگانش سخن رانده اند ولی آنچه که مدنظر نگارنده جستار است ؛ نقش مسیحی شدن یزدگرد سوم و نوادگانش می باشد احتمالا موجب عدم رسمیت یافتن وی در نزد بزرگان و شاهکان ایران در اوضاع آشفتۀ اواخر دورۀ ساسانی می باشد.
در این جستار ؛ فرازی از مقالۀ « فرزندان و نوادگان یزدگرد سوم در چین » ارائه شده از :
ناگفته های امپراطوری ساسانیان ، دکتر تورج دریایی ، ترجمۀ آهنگ حقی – محمود فاضلی بیرجندی ؛ تهران : چاپ دوم ۱۳۹۲ ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه ، صص ۱۱۸ و ۱۱۹ .
این مقاله بصورت کامل در مجلۀ ایرانشناسی ، دورۀ جدید ، سال ۱۵ ، ص ۵۴۰ – ۵۴۸ به چاپ رسیده است .
qianling-tomb2
تصویر مجسمه های بی سر در آرامگاه گازُنگ در چین چیانلینگ ( Qianling )
پیروز پسر یزدگرد سوم در اینجا دفن شد اما مجسمۀ او مانند دیگر مجسمه ها ، بدون سر است ، در جلوِ آرامگاه گازُنگ وجود دارد و در پشت آن مجسمه این کتیبه نوشته شده است :
You Xiao wei da jianguin jian Bosi dudu Bosi wang Bilusi
پیروز ، شاه پارس ( ایران ) سپهسالار / سردار بزرگ گارد جنگی راست و سپهبد پارس ( ایران ) (۱)

فرازی از مقاله :

چنانکه گفته شد ، پیروز در سال ۶۷۷ م دست به ساختن معبدی زد که منابع چینی آن را « معبد پارس » می خوانند . قبل او نیز یزدگرد چندین بار گروهی را به چین فرستاده بود و معابدی نیز در چین برپا شده بود . نویسندگان بر این باور بودند که این معابد آتشکده های زردشتی بوده است . ولی این باور اشتباه به نظر می رسد . زیرا تمام اطلاعیه هایی که مذهب مسیحیت را در چین آزاد و قانونی می شمارند ، کلمۀ Bosi-Jing و معبد Bosu-si می خوانند . (۲) در سال ۶۴۷ م اولین نمایندۀ یزدگرد به نام Alopen که مسیحی بود درخواست کرد مذهب مسیحیت را در چین به رسمیت شناسند . جالب آنکه این معبد « پارسی » نام گذاشته شده و به گفتۀ فرته انگار « پارسی » با مذهب مسیحیت ربط داشته یا به چشم چینیان این چنین بوده است . (۳)
چرا یزدگرد درخواست ساختن یک معبد مسیحی کرده ؟ احتمال دارد که خاندان ساسانی و عده ای از بزرگان به این مذهب گرویده بودند . (۴) آیا ممکن است این دلیلی باشد بر به رسمیت نشناختن یزدگرد در بعضی نقاط ایران ، و حرکت او به سوی شرق ؟
ما مدارک متعددی دربارۀ گرویدن خاندان شاهی و بزرگان ساسانی به مذهب مسیحیت از قرن پنجم تا هفتم میلادی در دست داریم که به صورت کتاب های مربوط به شهیدان به جای مانده است . اما در کتیبه های دو زبانه ای که بر روی استودان در چین وجود دارد به نام شخصی ، ماهشی نام که دختر پهلماست از قبیلۀ سورن بوده و سال درگذشت او به سال یزدگردی و چینی داده شده است برمی خوریم . او در ۲۶ سالگی درگذشته و گفته شده که درخواست او این بوده که جای او در کنار اهورامزدا و امشاسپندان باشد . (۵) سال درگذشت او ۸۷۴ م و نشان دهندۀ اقامت خاندان بزرگ ایرانی در چین است ، و این نشان می دهد که ایرانیانِ مسیحی و زردشتی در کنار هم در چین میزیستند .
در پایان می توان از این بررسی چند نتیجه به درست آورد . اول اینکه نباید تصور کرد خاندان ساسان و ایرانیان پس از حملۀ اعراب از ایرانشهر دفاع نکردند و آن را به آسانی رها کردند . نه تنها یزدگرد ، بلکه پسرانش پیروز و بهرام به سختی با اعراب جنگیدند . سپس نرسه فرزند پیروز ، و خسرو به کارزار اعراب رفتند . با اینکه برای مدتی در قرن هفتم میلادی ساسانیان در سیستان حکومت کردند ، سرانجام اعراب بر آنها پیروز شدند .
موضوع دیگری که در اینجا به نظر می رسد این است که با اینکه ایرانیان به سختی با اعراب جنگیدند چرا مهاجمان توانستند ساسانیان را شکست دهند ؟
این شکست ها معمولاً به خاطرِ ضعفِ جامعۀ ساسانی دانسته شده است ، ولی این باور کاملاً اشتباه است چون نه تنها اعراب توانستند ایرانشهر را شکست دهند ، بلکه در سال ۷۵۱ م چینیان را نیز شکست سختی دادند و آسیای میانه را به تصرف خود درآوردند . هراکلیوس / هرقل امپراطور روم نیز تمام سوریه ، فلسطین ، مصر و قسمتی از آناتولی را به اعراب باخت . پس باید علت شکست ایرانیان ، چینیان و رومیان را در امر دیگری جست .
به نظر من ، استفادۀ از فناوّری نظامی رومی مانند منجنیق ، و سواره نظام سریع و سبُک اعراب می توانست سواره نظام سنگین و کُند ساسانی را به راحتی شکست دهد و همین طور هم شد .
نکتۀ آخر مسئلۀ رواج مسیحیت در ایران است . مدارک چینی نشان می دهد که اکثر ایرانیان در چین مسیحی بودند و یزدگرد و فرزندانش نیز معابد / کلیسای مسیحی در چین برپا کردند .

پی نوشت : 

۱ – برای ترجمه دوباره و آوانسی متن مدیون همکارم دکتر لای چن سون ، استاد تاریخ آسیای شرقی در دانشگاه فرلرتن ، هستم . ( تورج دریایی )
Chan Guocan , ” Tang Qianling Shirenxsiang ” , Ji Qi Xianming Yanjiu m 1980
۲ – بنگرید به :
Forte , 1996/2 , p. 353 – 355 .
۳ – همان ، برگۀ ۳۶۳ .
۴ – Harmatta , 1971 , p. 125 .
۵ – از قرون پنجم تا هفتم میلادی شهیدنامه هایی دربارۀ خاندان نجبای زردشتی وجود دارد که بیشتر آنها دربارۀ زنان است مانند شیرین در قرن ششم ، گلین دخت در قرن ششم و کریستا در قرن هستم ، نیز نک :  Brock , 1998 , p. 63-99 .

کتاب نامه : 

Brock , S. ( 1998 ) . ” Persian Martyrs ” , Holly Women of Syrian Orient
Guocan , Chan ( 1980 ) . ” Tang Qianling Shienxiang ” , Ji Qi Xianming de Yanjiu
Forte , A . ( 1996/1 ) . ” On the so-called Abraham from persia ” , in P . Peliliot , L.’Inscription Nestorienne de Si-ngan -fou , edited with Supplemments By A. Forte , Paria
با سپاس از مرتضی حماسی

لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:

 

تاریخ فا | مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

www.Tarikhfa.com

سواد آموزی عامه در بین ساسانیان

سواد آموزی عامه در بین ساسانیان

سواد آموزی عامه در بین ساسانیان

نویسنده: مرتضی حماسی

ادبیات پهلوی
به نظر می رسد روحانیان دانشمند ، از این امکان تازه و پربار داشتن متون مکتوب ، مشتاقانه بهره می جستند . اوستای بزرگ با زند فارسی میانه ی آن همراه بود که اینک ( هر چند هنوز هم به خط ناقص پهلوی و با آن هزوارش ها ) به تمامی نگاشته شده بود . از جمله دیگر کارها در این زمینه این بود که روحانیان چکیده ها و مجموعه هایی از این زند درباره مضامین خاص را برای استفاده ی دیگران و نیز احتمالا بزرگان غیر روحانی فراهم آوردند . مهمترین این آثار ، بندهش ، به معنای آفرینش است که زند آگاهی به معنای آگاهی از زند ، هم خوانده می شود .
این اثر در طول نسل ها افزوده هایی یافت و بازنویسی شد ، به طوری که سرانجام اثری مطول با سه مضمون عمده شد : درباره ی چگونگی آفریدگان خاکی ، و کیانیان که نیاکانان ادعایی ساسانیان باشند .
گسترش سواد به این معنی بود که در اواخر دوره ساسانی ، بسیاری از آثار سبک تر آموزشی دینی ( و غیر دینی ) هم نوشته شدند که اغلب تنها از نامشان خبر داریم . مجموعه هایی از سخنان حکمت آمیز محبوبیت داشتند که آنها را به خردمندان افسانه ای مشهور گذشته های دور ، یا دوره ی خود ساسانیان منسوب میدانستند . برخی از این سخنان حکمت های دنیوی بودند و بقیه جنبه ی آموزش اخلاق داشتند .
نام فارسی میانه ی این متن ها ” اندرز ” بود . یکی از آثار مهم این چنینی که احتمالا در سده ی ششم میلادی نگاشته شده و به نظر میرسد از این نوع باستانی ادبیات پدید آمده باشد . دادستان مینوی خرد است .
در این اثر جوینده ای در پی اثبات حقیقت کیش زرتشتی است و خود از مینوی خرد تعلیم می گیرد که اینگونه اظهار می دارد :
« از نخست ، من که خرد غریزی هستم از مینوان و گیتیان با اهرمزد بودم و آفریدگار اهرمزد ، ایزدان آفریده به مینو و گیتی و دیگر آفریدگان را به قدرت … خرد غریزی آفرید و نگاه میدارد و اداره می کند » . ( فصل ۵۶ ، بند ۴-۵ ) .
آنگاه مینوی خرد ، جوینده را در باب آموزه های بنیادین این دین روشن می سازد ، و اصولی اخلاقی را تعیین می کند که باید راهنمای زندگی اش باشد و مختصری درباره ی دانش سنتی در برخی حوزاه ها ارائه می کند که از اوستا گرفته شده است .
در سراسر این اثر تاکید زیادی بر ثنویت می شود .
« … ایزدان … گذشته از نیکی ، هیچ گونه بدی ندهند و اهریمن و دیوان ، گذشته از بدی ، هیچگونه نیکی ندهند » ( فصل ۵۱ ، بند ۱۵ ) .
سفارش میشود که از جمله وظایف بنیادین فرد مومن ، نمازهای سه گانه ی روز است ” برابر خورشید و مهر ، چون این دو با هم با هم حرکت می کنند ” . و برگزاری گاهنبارها ، انجام خودده و پرستش ایزدان و پرهیز از دیو پرستی ( فصل ۵۲ ، بند ۳ ؛ فصل ۳ ، بند ۳ ؛ فصل ۱ ، بند ۹۳ ) .این چیزها را باید از وسایل حاصل از تلاش سخت به انجام رسانند و از آنها بی پناهان را پناه دهند ، بیچارگان را کمک کنند و نیکان را بهره رسانند . ( فصل ۵ ، بندهای ۶_۸ ؛ فصل ۱ ، بندهای ۴۲_۴۴ ) .
مخاطب این کتاب که به زبانی روشن و ساده نوشته شده ، آشکارا مردم عادی هستند . از دیگر منابع می توان دریافت که در اواخر دوره ی ساسانی مردمان عادی تحصیل کرده ای هم بودند که به موضوعات دینی علاقه داشتند .
در یک متن کوچک موسوم به خسرو و ریدگ ( خسرو و غلامک ) خسرو از جوانی متعلق به خانواده ای نیک (پدر جوانک از بزرگان و مادرش دختر روحانی ای بلند پایه ای است ) ، به قصد آزمودن شایستگی اش برای ورود به جرگه ی غلامان وی ، درباره ی فضیلت هایش می پرسد . پاسخ های پسرک که نشان می دهند او در زمینه ی خوردنی ها و شراب ، موسیقی و شعر ، عطریات ، گل ها ، زنان ، زنان ، اسبان ، خبره است ، دنیایی سرشار از نعمت و خوشی های بی عش را به طور زنده تصویر می کنند . ولی جوانک مدعی است دانش وی حاصل آموزش دینی درستی است که دیده است : ” به هنگام ، به مدرسه ( فرهنگستان ) فرستاده شدم و به فرهنگ آموختن ، سخت بشافتم . و یشت و هادخت و بغان یسن و وندیداد را چون هیربدان از بر آموختم و بند بند زند را گوش فرا دادم . مرا دبیری آنگونه است که خوب نویس و تندنویس ، با انگشتانی هنرمندانه ام “( Bailey , 160 ) .
ظاهرا فرهنگستان ، مدرسه ای عمومی بود ( فرهنگ صرفا یعنی تربیت ) ، به طوری که از ” هیربدستان ” و ” دبیرستان ” خاص روحانیان و دبیران متمایز بوده است .
مورد دیگر مشابه با اظهارات این غلامک خیالی ، از زندگی واقعی مهرام گشنسب از بزرگان پارسی ، گزارش شده که مسیحی شد و به گفته ی قدیس گیورگیوس ، به سال ۶۱۴ م در زمان خسروپرویز به شهادت رسید . مهرام گشنسب از سوی پدر با خانواده ی سلطنتی ساسانی خویشاوندی داشت و مادر او هم دختر یکی از روحانیان بلندپایه بود . وی که در جوانی یتیم شده بود ، به دست پدربزرگ پدری اش پرورش یافت که هر چند عامی بود ، ولی ( به گفته ی زندگینانه نویس مسیحی وی ) مهرام گشنسب را از همان سال های نخست ” در ادبیات پارسی و دین مغان آموزش داده بود ، چندان که پیش از هفت سالگی ، می توانست یسنا بخواند و برسم به دست گیرد … گزارش توانایی وی شاهنشاه هرمزد [ چهارم پسر خسرو انوشیروان ] را بر آن داشت که وی را به دربار بخواند و فرمان دهد تا مطالبی از دین مغان را برخواند . وی بی درنگ چنین کرد ” . شاه خرسند شد و او را به غلامی خویش گماشت . وی بعدها مومنانه پیمان خودده بست و خواهر خویش را به زنی گرفت ( Hoffman , 93-94 ) .
آبشخور :
زردشتیان : باورها و آداب دینی آنها / مری بویس ؛ ترجمه عسکر بهرامی . – تهران : ققنوس ، ۱۳۸۱ ، ۱۶۷ و ۱۶۸ .
لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:
تاریخ فا | مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

www.Tarikhfa.com

تاوان زنای محصنه در عهد ساسانی

تاوان زنای محصنه در عهد ساسانی
نگارنده : مرتضی حماسی

در رابطه با زنای محصنه در کتاب حقوقی ماتیکان هزار دادستان ، در فصل نخست ، دو بند در این مورد دیده می شود که مجازات مربوطه در آن بیان شده است . در متون فقهی زرتشتی ، زنا از گناهان مرگ ارزان محسوب شده است ، اما در ماتیکان هزار دادستان ، با این که برای کسانی که مرتکب گناهان مرگ ارزان می شوند ؛ مجازاتی مانند ضبط اموال و دارایی های شخص مرگ ارزان و روزی دادن به خانوادۀ آن شخص از دارایی های شخص مرگ ارزان ؛ ولی در دو بند از مادیان هزار دادستان جریمۀ سنگین نقدی برای زنای محصنه معین گشته است . دو بندی که با این موضوع اشاره دارند ، بندهای 24 و25 از دَرِ نخست به عنوان « گواهی » می باشند . باید توجه داشت که این کتاب ، کتاب قانون نامۀ مدون نیست ، بلکه آرای صادر شده از دادگاه می باشد که بصورت رویه برای امر قضاوت در امور قضایی مشابه مورد استفاده قرار می گرفته است . لذا پرداخت بهای سنگین برای مجازات زانی ، جزو رویه های دادگاهی ایران ساسانی بوده است .

ترجمه فارسی دو بند مذکور :

 

24 – تاوان زنای محصنه با زن کسان ( دیگر ) 300 ( درهم ) است .
25 – چنانچه کسی زنِ مردی را بدزدد و ( با او ) زنان محصنه کند ، باید 700 درهم به عنوان تاوان زنا و نیز 500 درهم برای دزدی بدهد . چنانچه کسی از ( دختر ) صغیره ازاله بکارت کند باید 600 درهم ( به عنوان تاوان ) بدهد و نیز ( دختر ) صغیر را ( به خانواده اش ) باز سپارد .

 

آبشخور :

مادیان هزار دادستان ، فرخ مرد بهرامان ، ترجمه سعید عریان ، تهران : نشر علمی ، 1391 ، برگۀ 71 .

قیومیت بنیاد خیریه ، آتشکده و خانواده در زمان ساسانیان

قیومیت بنیاد خیریه ، آتشکده و خانواده در زمان ساسانیان

در زمان شهریاری ساسانیان ، چندین نُسک که دربردارندۀ مسائل حقوقی و دستورالعمل بود برای انجام وظایف طبقات مختلف جامعۀ آن عصر وجود داشته است . نام این کتاب ها به شرح ذیل است :

دستورالعمل و شرح وظایف عوامل دولتی

( xwēškārīh – nāmag i kārfrarmān / خویشکاریه – نامَگ ئی کارفَرمان )

دستورالعمل و شرح وظایف موبدان

(xwēškārīh – nāmag i mowbidān / خویشکاریه – نامَگ مُوبیدان )

مکتوبات ماراسپند رَد

( nibištag <i> mahraspand i rad / نیبیشتَگ < ئی > مَهرَسپَند ئی رَد )

مکتوبات وه – پناه مغان اندرزبُد

( nibištag <i> wih – panāh i moγān handarzbid / نیبیشتَگ < ئی > ویه – پَناه ئی موغان هَندَرزبید )

کتاب شکایات و فرجام خواهی

( must – bar – nāmag )

کتاب دادستان – نامه ( کتاب داوری ها )

( dādistān – nāmag )

یادگار وه شاپور موبدان موبد

( ayādgār i wih – šābuhr i mowbidān mowhid )


معرفی ماتیکان ( مادیان ) هزار دادستان :

تمامی نُسک های نام برده شده به کلی از میان رفته اند و تنها در کتاب « مادیان هزار دادستان » از این نُسک ها نام برده شده است . نام گذاری این کتاب ، بر اساس مندرجات « پیش گفت » ( 3/79 ) ، صورت گرفته است :

[ این ( کتاب را از این روی ) مادیان هزار دادستان خوانند که مِهی و بِهی و ارجمندی مردمان را جدا از خصلتی که آنان بر پایۀ گوهر ذاتی ، از کوشش و دهش یزدان ( یافته اند ، مدلل می دارد ) ] .

و بنا بر بخشِ پایانیِ « درِ آغازین » ، نام گردآورندۀ ماده های این کتاب حقوقی عهد ساسانی ، « فرخ مرد بهرامان » بوده است :

[ باید منش و گفتار و کنش ( خویش ) را بر پایۀ راستی ، پاک نگه دارد و من فرخ مرد بهرامان این سعادت را سعادتمندانه تر … ] .

ماتیکان هزار دادستان به معنی « کتاب هزار رأی حقوقی » می باشد و دارای 26000 واژه می باشد . با این که نسخۀ این کتاب ، کامل نیست و فقط 75 برگ از آن موجود می باشد ، ولی هیچ متن مفصل دیگری دربارۀ حقوق ساسانی نظیر آن یافت نشده است . محتویات کتاب ، بیشتر به مسائل حقوقی زرتشتی را شامل می شود و توصیه های متداول قرون نخستین اسلامی در آن کمتر است .

نسخه شناسی :

نسخۀ این کتاب با توجه به این که پس از بند 15 از فصل نخست ، 7 سطر جای خالی دارد و در این قسمت خالی ، نوشته ای به فارسی نو موجود است که تاریخ « 1006 یزدگردی » را نشان می دهد که این مهم را می رساند که نگارش این نسخه ، متعلق به سدۀ 17 میلادی می باشد . متن فارسی نو از این قرار است :

[ این دفتر صبیه اسفندیار نوشیروان به برادر … (؟) خود رستم نوشیروان بهمنیار در عوض دفتر یشت و سفرو ( = کتاب یشت و ویسپرد ) و مبلغ یکهزار دینار سر بدو داده شد تا واضح بوده باشد نوشته و تاریخ روز گوش و ماه آذر قدیم سنه 1006 یزدگردی ] .

تاریخ نگارش :

تاریخ نگارش اصلی این کتاب را اکثر پژوهشگران به دوران خسرو دوم پرویز نسبت می دهند ، اما دکتر سعید عریان به استناد یکی از ماده های این کتاب ، زمان نگارش آن را به دوران یزدگرد سوم می دانند . ایشان می نویسند :

در فصل 42 بند 41 ( A38/6-12 ) آن آمده است :

[ علاوه بر آن ، در همان نسخه یادگار با مُهر موبدان موبد ( و نیز ) بنا بر گفتۀ موبدان موبد نوشته شده است که اگر یزدگرد در پنجاهه پیشین قرن دهم ( زنده ) بود ؛ ما ( قطعاً در مورد ) فرمانروایی پدران اعلیحضرت انوشیروان نیز آگاهی می داشتیم و ( همچنین ) در مورد هر آن که در آن قرن بود ، ولی چنان چه آذرباد زرتشتان نیز در آن قرن به قدرت می رسیدند … ] .

منظور از یزدگرد در این بند ، یزدگرد سوم است است زیرا چنانچه قرن دهم را آغاز سلسلۀ هخامنشی یعنی حدوداً از سال 531-579 پیش از میلاد محاسبه کنیم ، مقارن می گردد با سال 531-579 میلادی ، یعنی تاریخ سلطنت انوشیروان که در متن نیز به آن اشاره رفته است . از این امر چنین برمی آید که این متن احتمالاً در زمان یزدگرد سوم گردآوری شده و نه حتی در زمان یزدگرد دوم . زیرا یزدگرد دوم حدوداً در سال 439-457 میلادی سلطنت می کرده و خسرو انوشیروان حدوداً در سال 531-579 میلادی یعنی 122 سال پس از یزدگرد دوم ، بویژه اینکه برخی از ویژگی های زبانی متن ، پندار تعلق متن به دوره های پیش را سست می کند .

موضوعات حقوقی ماتیکان ( مادیان ) هزار دادستان :

ماتیکان هزار دادستان متشکل از 44 در ( = فصل ) می باشد که به عناوین زیر می باشند :

[ 1 – درِ گواهی 2 – درِ وکلا 3 – درِ خواهان ( = شاکی ) 4 – درِ بردگان ( = انشهریکان ) 5 – درِ تادیه بدهی شریکان و همخواستگان و همپایندانان 6 – درِ صدور حکم از سوی پیشه سالاران و خرسندی و ناخرسندی نسبت آن حکم 7 – درِ طلاق 8 – درِ دستور ( = قیّم ) 9 – درِ تناقض گویی و جرایم دیگر 10 – درِ عدم حضور ( در دادگاه ) 11 – درِ سوگند 12 – درِ تادیه بدهی ( شخص درگذشته ) از ( دارایی ) خانواده و نیز بنا بر مطالبۀ خانواده 13 – درِ هِبه 14 – درِ یکزنی 15 – درِ سالاری 16 – درِ مصادره ( اموال ) 17 – درِ انفاق در حمایت از ( سوی ) کسی 18 – درِ یزش و وقف ( دارایی هایی ) جهت خزانۀ آتشکده ها و وقف اموالی برای ( شادی ) روان و تصریح ( بر آن ) 19 – درِ پادشازنی 20 – درِ مربوط به مختار کردن در معاوضه 21 – درِ رهن 22 – درِ مربوط به شرکت دو ( نفر ) و ( نیز ) قنات و مال ( متعلق ) به دو نفر 23 – درِ قیومیت و قیومیت سالاری 24 – درِ سهم و تقسیم 25 – درِ تادیه بدهی شریکان و همخواستگان 26 – درِ نیم بهر و ارزش مال بر پایۀ سندی که ( برای آن تنظیم ) می کنند 27 – درِ همپیوندانی و پایندانی و مشارکت 28 – درِ ارث 29 – درِ اقرار مالکیت 30 – درِ اشتراک در سهم 31 – درِ گزینش و اظهار پذیرش 32 – درِ فرزند خواندگی 33 – درِ غرامت و تاوان دادن و اشوداد ( صدقه ) و نیز ناتوانمندی ( در وفای به ) عهد و پیمان 34 – درِ اجاره 35 – درِ درآمد 36 – درِ عدم تمکین ( وشنوز ) 37 – درِ « دارایی که به من تعلق دارد » 38 – درِ ( مربوط به ) چند شیوه ای که می گویند در اقدامات قضایی باید ( از آن ها ) پیروی کرد و در دادستان – نامه نیز نوشته شده است 39 – درِ مربوط به چند حکم حقوقی که باید در آن به ( شیوه ) اظهارات بگونۀ خاصی توجه کرد 40 – درِ صلاحیت عوامل دولتی .

ملحقات :

41 – درِ مربوط به آنچه که نوشته شد و مُهر شد و نیز سخنان دیگر قابل تأمل 42 – درِ گفته ای علاوه بر گفته ها ( دیگر ) 43 – درِ مربوط به چند حکم که قطعیت ( آن ها در مدارک ) پیشین نوشته و مهر شده است 44 – درِ مربوط به اینکه چند حکم از دستوران شنیده شده و به دقت نوشته شده است
] .

این کتاب عمدتاٌ مربوط به قوانین مدنی است و به مسائل کیفری کم پرداخته شده است و شامل مباحثی مرتبط به احوال شخصی ، اهلیت ، حجر ، قیومیت ، ازدواج ، طلاق ، نفقه ، ارث ، مالکیت ، هبه ، وقف ، امور مربوط به برده ، وام ، گرو ، رهن ، مصادره ، غرامت و تاوان ، اجاره ، ضمانت ، وکالت ، مشارکت ، عقود و تعهدات ، و وصیت می باشد .

محل گردآوری کتاب :

در مورد شهر و مکانی که این مجموعه در آنجا گردآوری شده است ، تقریباً اختلاف نظری وجود ندارد و آن را در استان فارس امروزی می دانند . با توجه به نام شهرها و نواحی که در مورد موبدان و دادوران بکار رفته است ؛ مانند اردشیر – خوره ، بیشاپور ، دارابگرد ، گور ، کازرون و … ، و اشاره به نام دو شهر « kuwār/ کُوار » و « xabr / خَبر » در فصل 39 بندهای 19-17 ( A19/13-A20/1 , A20/2-5 ) در ارتباط با تعهدات ، برای ما ثابت می کند که این مجموعه در ناحیۀ فارس گردآوری شده است .

باید توجه داشت که این کتاب ، کتاب « قانون مدوّن » نمی باشد ؛ بلکه گردآورندۀ آن به نام « فرخ مرد » پسر بهرام که خود و پدرش حقوقدان عصر ساسانی بوده اند ، از فتواها و آرا و اسناد حقوقی که بنا بر ضرورت در جریان دعاوی و دادرسی های حقوقی صادر شده است ، این مجموعه را گردآوری کرده است . لذا این کتاب را نمی توان « حقوق مدون » یا « حقوق نوشته » نامید ، بلکه باید آن را به نوعی « رویۀ قضایی » یا حقوق عرفی ، یعنی مجموعه تصمیمات محاکم قضایی در موضوعی واحد دانست ، که در صورت وقوع موارد مشابه می توانست جهت صدور رأی ، مورد استناد قضات دیگر نیز قرار بگیرد .
این کتاب با داشتن واژگان، نام آتشکده ها و نام قضات و مکان های عمومی که دیگر متون پهلوی نیامده است و همچنین کلید واژه های متون و ادبیات شرعی ارمنی آغازین ، نشان دهندۀ نظام و ادبیات حقوقی و نیز تاریخ حقوق در ایران است و نشان می دهد که ایرانیان باستان در عهد ساسانی تا چه اندازه در مسائل حقوقی ، بویژه حقوق مدنی حساسیت و ریزبینی داشته و به چه درجه ای از وضوح ، روشنی ، دقت و انظباط در طبقه بندی حقوق واقعی ، رفتار متخصصانه در فرآیندهای حقوقی ، دادرسی و برگزاری محاکم قضایی به موفقیت دست یافته اند .

 
فصل 15 کتاب مادیان هزار دادستان مربوط به سالاری یا قیومیت می باشد که در مورد قیومیت آتشکده ، بنیاد خیریه و همچنین قیومیت خانواده ای که سالارش را از دست داده است ، می باشد . سالار ؛ شخصی است که بنا بر توافق ، متولی امری اعم از خانواده ، آتشکده و غیره می گردد . این شخص بر پایۀ همین توافق در آن امر معین و مورد اعتماد قرار می گیرد تا امور مربوطه را پیش ببرد .
ایجاد بنیاد خیریه و همچنین آتشکده ها در عصر ساسانی ، به خاطر شادی روان شخص درگذشته می باشد که به کمک مالی زرتشتیان می پرداخته است . همچنین خزانۀ آتشکده ها نیز برای اشخاصی که بدون داشتن فرزند پسر از دنیا می رفتند و طبق آموزه های مزدایی ، شخص درگذشته بدین خاطر نمی توانسته از پل چینود بگذرد ، چون نسلِ وی می بایست ادامه پیدا کند ، در این موقع آتشکده ها برای ازدواج هایی مانند چگرزنی ، ایویک زنی ؛ مالی در اختیار خانوادۀ متوفی قرار می داد . ازدواج چگرزنی به ازدواج زن بیوه ای می گویند که برای بار دوم شوهر کند و یا برای ادامۀ نسل شخصی متوفی ؛ به همسری وی درآید . حقوق ازدواج چگرزنی و فرزندانی که از این ازدواج بوجود می آیند ، از ازدواج پادشازنی که بالاترین نوع ازدواج است ؛ یعنی ازدواج دختر باکره ، کمتر می باشد که ازدواج پادشازنی ، رایج ترین ازدواج در عصر ساسانی بوده است .

در این مقاله ، 42 بند فصل 15 مادیان هزار دادستان ، ترجمۀ دکتر سعید عریان را خواهیم خواند .

15

درِ سالاری

1 – چنانچه کسی جهت ( شادی ) روان بنیاد ( خیره ای ) تأسیس کند و اداره کردن آن را به کسی نداده باشد ، آن گاه از فرزندانِ او ، یک نفر که سزاوارتر است باید ( آن را ) اداره کند ، زیرا این وضعیت همانند ( اداره ) آتشکده است .

2 – چنانچه کسی جهت ( شادی ) روان بنیاد ( خیره ای ) تأسیس کندو اداره کردن آن را به شخصی بدهد ، در حالی که آن مردی که آن دارایی به او داده می شود درگذرد ، ( اداره کردن ) آن دارایی به خانواده آن شخص که ( اداره کردن آن بنیاد ) به او سپرده شده بود می رسد و پیوسته ( باید توجه داشت که از میان افراد خانواده ) فرد شایسته تر( بنیاد خیره را ) اداره کند .
3 – در جایی نوشته شده است که چنانچه شخصی بگوید که : من این بنیاد ( خیریه ) را برای ( شادی ) روان تأسیس کردم ، ( آن گاه ) زن و فرزند آن شخص ( آن بنیاد را ) باید با هم اداره کنند .
4 – چنانچه کسی ، جهت ( شادی ) روان خویش و نیز ( شادی روان ) کس دیگری بنیاد ( خیره ای ) تأسیس کند ، آنگاه ( اداره کردن ) آن دارایی به خانواده آن شخصی می رسد که بر پایۀ آیین ( و نوع بنیاد ) اداره کردن آن را مشخص کرده است .
5 – در جایی اینگونه نوشته شده است که : چنانچه فرّخ برای ( شادی ) روان خویش و ( نیز شادی روان ) مهرین بنیاد ( خیره ای ) را تأسیس کند و کسی برای ( اداره کردن ) آن حکم نداشته باشد ، آن دارایی باید از سوی وراث فرخ و ( نیز ) وراث مهرین بر پایۀ همان آیینی که ( آن بنیاد خیریه ) تأسیس شده اداره شود .
6 – در جایی نوشته شده است که : چنانچه کسی برای ( شادی ) روان بنیاد ( خیریه ای ) را تأسیس کند و ادارۀ آن را به زنی بدهد ، و ( سپس ) آن زن شوهر کند ، آنگاه ( اداره کردن ) آن دارایی بر پایۀ همان آیینی که به آن زن رسیده بود ، به آن مرد ( یعنی شوهرش ) خواهد رسید و ( پس از آن مرد ) به خانوادۀ آن مرد منتقل می شود .
7 – علاوه بر این در جایی نوشته شده است که : چنانچه شخص سالاری آتشکده ای را به دختر خویش بدهد و سپس دختر شوهر کند ( آن گاه آن دختر می تواند سالاری خود بر آتشکده را ) به شوهر منتقل کند ؛ و چنانچه شوهر او را از همسری ( خود ) طلاق دهد یا بمیرد ، این که سالاری ( بر آن آتشکده در ) همانجا ( یعنی خانوادۀ شوهر ) بماند یا به وضعیت آغازین بازگردد ؛ ( امری است که ) سخنان و جواب های مربوطه به آن را باید ( در دادگاه ) بررسی کرد .
8 – چنانچه کسی بگوید که : « این خانواده را تو تحت سالاری ( خود ) داشته باش » و ( آن شخص ) سالاری ( آن ) خانواده را ( به شخص دیگری ) واگذار کند ( و ) سالار دوم ( آن ) خانواده بمیرد ، سالاری خانواده به وضعیت آغازین ( یعنی سالار نخست ) برمی گردد .
9 – چنانچه کسی بگوید که : « من این خانواده را به سالاری تو دادم » ، یا بگوید که : « من ( تو را بر ) این خانواده سالار کردم » ، و سالار خانواده ، سالاری خانواده را ( به شخص دیگری ) واگذار کند ( و این ) سالار دوم خانواده بمیرد ، سالاری خانواده به آن ( نفر ) نخست بازمی­رسد .
10 – چنانچه شخصی بگوید که : « سالاری این آتشکده را به تو واگذار کردم » ، ( آنگاه ) سالاری ( بر آن آتشکده ) باید در خانواده ( آن شخص ) موروثی شود .
11 – چنانچه شخصی بگوید که : « این آتشکده را تو تحت سالاری نگهدار » ، ( آنگاه ) سالاری باید در خانواده ( او ) موروثی شود ؛ سالاری که به صورت موروثی به خانواده می رسد ( سالاری بر ) آتشکده و دارایی را که برای ( شادی ) روان می دهند نیز ، دربرمی­گیرد .
12 – چنانچه در هنگام گماردن سالار خانواده ، پسری ( در آن خانواده ) به ( سن ) بلوغ برسد و ( سپس ) بمیرد ، ( همانگونه که ) برخی ( از صاحب نظران ) گفته اند ( با فرض بر این که ) پسر(ـی که پس از رسیدن به سن بلوغ مرده ، بزرگ خانواده بوده است ) ، باید ( سالار خانواده را ) بگمارد .
13 – چنانچه سالار گمارده ، بانوی خانواده را به زنی برگزیند و سپس پسر ( آن بانوی خانواده ) به ( سن ) بلوغ برسد ، آنگاه موافقت پسر برای ( ادامه این ) زناشویی ضرورت دارد .
14 – سالار گمارده از سوی بزرگِ خانواده اختیار دارد که زن و فرزند ( تحت سالاری خود را ) به سالاری ( شخص دیگری ) منتقل کند ؛ در تفسیر ( اوستا ) می گویند که سالار قهری در انتقال سالاری ( به شخصی دیگر ) مختار است ، و ممکن است که ( این ) انتقال چند بار رخ دهد .
15 – چنانچه پسر دارایی پدر را تملک کند و ( آن را در اختیار ) داشته باشد ، مختار نیست که سالاری صغیران را بر عهده نگیرد.
16 – در جایی نوشته شده است که کسی که سالار ( خانواده )، در واگذاری سالاری خانواده ( به شخص دیگر ) مختار است و تنها فردی ( شایسته است ) که بزرگ خانواده ( او را ) گمارده باشد ؛ و قیّم منصوب در هنگام زندگی خویش ، در واگذاری ( قیومیت ) به هر کس که بخواهد ، مختار است .
17 – ( مفسران اوستا اینگونه ) تفسیر کرده اند که سالار قهری خانواده این چهار ( شخص زیر ) هستند : پسر مولود پادشازنی * ، و پسر خوانده ، و قیّم منصوب و برادرانی که شریک الارث هستند .
18 – در جایی نوشته شده است که سالاری خانوادۀ پدر به پسر خوانده نمی رسد .
19 – چنانچه کسی سالاری بر آتشکده ای را به دو نفر بدهد و یکی ( از آن ها ) بگوید : « من نیازی ( به این امر ) ندارم » ، ( سالاری آتشکده ) به آن دیگری نمی رسد ، زیرا عنوان به ( هر ) دو نفر ( به طور مشترک ) داده شده است .
20 – چنانچه شخص آتشی را بنشاند ( در حالی که ) برای سالاری آن ( به کسی ) حکم نداده باشد ، سالاری ( آتشکده ) به پسر بزرگتر و چنانچه هر دو ( فرزند ) هم سن باشند ، به آن که به دین عامل تر و مؤمن تر و چنانچه در عمل و ایمان به دین ( هر دو ) همانند باشند ، ( هر دو فرزند ) باید همواره با هم ( سالاری آتشکده را به عهده ) داشته باشند .
21 – آذری را که کسی در آتشکده بهرام نشانده باشد ، ( سالاری آن ) به خانواده همان کسی که ( آن آتش را ) در آتشگاه آتش بهرام نشانده است می رسد .
22 – پرداخت حداقل میزان ضروری جهت نفقه در اختیار سالار گمارده است ، و آن کس که سالاری ا به ارث برده ( در این امر ) مختار نیست . علاوه بر این چنانچه کسی سالاری را به ارث برده باشد ، در صورتی که سهم الارث نگرفته و آن را تملک نکرده باشد ( در این امر ) مختار خواهد بود و در غیر این صورت ، چنانچه ( سهم الارث ) را بگیرد ، آنگاه او ( در این خصوص ) مختار نیست .
23 – چنانچه کسی بگوید که : « این خانواده را جهت سالاری به تو دادم » ، ( آنگاه سالاری بر ) آتشکده نیز واگذار خواهد شد .
24 – در جایی نوشته شده است که چنانچه آذرفرنبغ آتشی را نشانده باشد ( و ) دارایی را به آن ( اختصاص ) داده باشد و سالاری را بر آن گمارده باشد و خود متعاقباً مرتکب سوگند دروغ شده باشد ، ( و آن آتش را نیز ) در آتشگاه آتشِ بهرام نشانده باشد ، ( در این وضعیت ) وایّ یار گفته است که پاره ای ( از صاحب نظران در خصوص اختیارات آذرفرنبغ ) اختلاف نفر نظر دارند ( و معتقدند که ) امور مربوطه به سالاری ( از موارد مذکور ) متمایز است ، زیرا آذر ( نشانده شده ) در آن زمان ( که آذرفرنبغ مرتکب سوگند دروغ شده ) وجود داشته است و به گونۀ دیگری نمی توان اقدام نمود .
25 – چنانچه چند نفر همراه هم آتشِ بهرام بنشانند ( آنگاه ) به آنهایی که بهمراهی هم ( آن آتش را ) نشانده اند ، نه بهره و نفقه ( در برابری نگهداری ) تعلق می گیرد و نه بهره بدون نفقه و ( اما چنانچه ) آن ( آتش را ) یک نفر به تنهایی بنشاند ( آنگاه باید بررسی کرد ) که چنانچه برای او بهره سودمندتر است ؛ بهره ، و اگر از نظر او نفقه سودمندتر است ؛ نفقه را باید ( به او ) داد .
26 – چنانچه شخصی برای ( شادی ) روان بنیاد ( خیریه ای ) تأسیس کرده باشد و ( نیز ) نوشته باشد که : « من به زن خویش برای اداره کردن ( این بنیاد ) حکم داده ام » . ( آنگاه ) زن در نکول کردن از حکم شوهر مختار نیست و او ( پیوسته ) باید ( بر آن بنیاد ) سالاری کند .
27 – پسر مولود از چگرزنی ** را نباید به سالاری خانواده ای که ( فرزند ) صغیر دارد ، گمارد ، زیرا آن پسر را با آن ( فرزند ) صغیر که در آن خانواده است ، پیوند ( خویشاوندی ) نیست .
28 – ( سالاری ) آتشکدۀ برپا شده از سوی زنی که او را شوهر و فرزند است و بی وصیت مرده ست نه به فرزند ، بلکه به شوهر ( او ) می رسد .
29 – چنانچه شخصی خانواده ( خود ) را برای سالاری به مردی ( دیگر ) بسپارد و در ( آن ) خانواده ( پسری ) صغیر و ( دختری ) کبیر باشد ، و چنانچه ( دختر ) کبیر را شوهر دهند ؛ و ( نیز ) اگر پدر او و سالار- پدر او خویشاوند باشند و ( در این حال ) سالار خانواده ، مادر و بزرگ خانواده اظهار کنند که : « ما ( این ) دختر را برای سالاری به مهرین داده ایم » ، برخی ( از صاحب نظران ) گفته اند : « از آن جهت که ( تفویض اختیارات ) سالاری در زمان پدر صورت گرفته است ( از این روی ) مادر در شوهر دادن دختر نقش قانونی ندارد .
30 – پوسان­وه بُرز آذرفرنبغان ( = حقوق دان ساسانی ) گفته است که اگر ( مسئله ) به همان آیین باشد ( آنگاه ) در خصوص آن امر حکم ، چیزی جدا از آن چه که در مورد سالاری قهری ( بیان شد ) بخواهد بود .

32 – علاوه بر این گفته شده است که چنانچه کسی بگوید که : « من ( تو را ) به همراه زن و فرزند ( خویش در ارث ) شریک کرده ام » ، ( آنگاه ) اگر ( زن و پسری ) از طریق ازدواج پادشازنی یا از طریق پسر خواندگی وجود داشته باشند ، ( زن و فرزند او از ) چگرزنی را نباید ( در ارث شریک ) کرد ؛ در غیر این صورت ( زن و فرزند او از ) چگرزنی را باید در ارث شریک کرد ؛ ( به این امر ) باید توجه کنید !

33 – از ( قول ) دستوران اینگونه نوشته شده است : پدری که سالاری ( فرزند ) صغیر خود را با اختیار ( به شخص دیگری ) داده باشد ، هر زمان که بخواهد در بازستاندن ( آن سالاری ) مختار است .
34 – پدر حق دارد سالاری دختر را برای همیشه به برادر ( حق سالاری ) خواهر را تا ( زمان ) زندگی خویش ( به شخص دیگر ) بدهد .
35 – چنانچه کسی سالاری خانواده ( خود ) را به دو نفر بدهد ( و ) یکی ( از آنها ) نپذیرد ، یا هر دو ( نفر ) بپذیرند ( اما ) یکی ( از آنها ) فوت کند ، ( در این صورت تفویض ) سالاری بی اعتبار است .
36 – چنانچه کسی اظهار کند که : « من سالاری نیمی از این آتشکده را با همه دارایی ( مربوطه ) به تو دیدم » ( تفویض ) سالاری قانونی است ؛ و ( سالاری ) آن نیمه ( دیگر نیز ) به خویشان ( آن شخص ) خواهد رسید .
37 – در خصوص سالاری پسر بر خانواده ( پدری خود ) اکثریت می گویند که : « چنانچه ( پسر ) حتی سبب زیان شود ( باز هم ) از سالاری عزل نمی شود .
38 – شخصی بنابر گفتۀ زروانداد نوشته است که : چنانچه ( پسر ) خسارت وارده را جبران نکند ( آنگاه ) به سبب وارد کردن خسارت و جبران نکردن آن باید سالار ( دیگری ) را برای صغار ( خانواده ) گمارد .
39 – (اما ) چنانچه سالار گمارده سبب زیان شود ، آنگاه سالاری او ساقط می شود و چنانچه ( آن زیان را ) جبران نکند ، تا یک سال سالاری خانواده را پیوسته ( به عهده ) خواهد داشت . اَبرَگ گفته است که بدون سالار ( رها ) کردن خانواده را پیوسته ( به عهده ) خواهد داشت . اَبرَگ گفته است که بدون سالار ( رها ) کردن خانواده مستلزم ( مجازات ) مرگ ارزان است و چنانچه ( سالاری که سبب زیان شده ) در طول یک سال آن زیان را جبران کند ، او را باید باز گمارد .
40 – چنانچه کسی برای ( شادی ) روان ، بنیاد ( خیریه ای ) تأسیس کند ، و برای اداره کردن ، ( آنرا ) به فرخ دهد و فرخ ( بنیاد را ) بگیرد و اداره کند ، پس از فوت فرخ ( ادارۀ بنیاد ) به خویشان فرخ می رسد ؛ اگر کسی که سالار می شود بر آن ( بنیاد ) زیان وارد کند ( از سالاری ) عزل می شود و همچنان که داد فرخ گفته است ( در این شرایط ) سالاری به وضع آغازین خود بازمی گردد نه به فرخ .
41 – در جایی نوشته شده است که چنانچه کسی آتشی بنشاند و را هم پسری از پادشازنی و ( هم ) پسر خوانده باشد و سالاری ( آتشکده ) را به فرخ ندهد ، ( آنگاه پس از ) درگذشت بزرگ خانواده چنانچه پسر خوانده از نظر سنی بزرگتر باشد ، سالار پسر خوانده خواهد بود و اگر این امر بنا بر مصلحتی باشد ( آنهم باید با نظر ) اعضاء خانواده انجام پذیرد .
42 – چنانچه کسی برای ( شادی ) روان ، بنیاد ( خیریه ای ) تأسیس کرده و موقوفه ای را برای ( انجام آیین ) یزش ( = دعا ) به آن تخصیص داد ، و برای ادرارۀ ( آن به کسی ) حکمی نداده باشد ( و ) درگذرد ، ( آنگاه پس از ) درگذشت پدر ، پسر بزرگتر را باید به سالاری برگزید و اگر این امر بنا بر مصلحتی باشد ( آن هم باید با نظر ) اعضاء خانواده انجام پذیرد .

آبشخور :


مادیان هزار دادستان ( هزار رای حقوقی ) / [ گردآورنده ] فرخ مرد بهرامان ؛ پژوهش سعید عریان ، تهران : نشر علمی ، 1391 ، صص 155 – 160

باب بزرگمهر بختگان



باب بزرگمهر بختگان ، وزیر و دانشمند عهد خسرو انوشیروان
 
 

این کتاب کلیله و دمنه فراهم‌آورده‌ی علما و براهنه هند است در انواع مواعظ و ابواب حکم و امثال، و همیشه حکمای هر صنف از اهل عالم می‌کوشیدند و به دقایق حیلت گرد آن می‌گشتند که مجموعی سازند مشتمل بر مناظم حال و مآل و مصالح معاش و معاد، تا آن گاه که ایشان را این اتفاق خوب روی نمود، و بر این جمله وضعی دست داد، که سخن بلیغ به اتقان بسیار از زبان بهایم و مرغان و وحوش جمع کردند، و چند فایده ایشان را در آن حاصل آمد: اول آن که در سخن مجال تصرف یافتند تا در هر باب که افتتاح کرده آید به نهایت اشباع برسانیدند، دیگر آن که پند و حکمت و لهو و هزل به هم پیوست تا حکما برای استفادت آن را مطالعت کنند. و نادانان برای افسانه خوانند، و احداث متعلمان به ظن علم و موعظت نگردند و حفظ آن بر ایشان سبک خیزد، و چون در حد کهولت رسند و در آن محفوظ تأملی کنند صحیفه دل را پر فواید بینند، و ناگاه بر ذخایر نفیس و گنج‌های شایگانی مظفر شوند. و مثال این همچنان است که مردی در حال بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر برای او نهاده باشد فرحی بدو راه یابد و در باقی عمر از کسب فارغ آید.
و خواننده این کتاب باید که اصل وضع و غرض که در جمع و تألیف آن بوده است بشناسد، چه اگر این معنی بر وی پوشیده ماند انتفاع او از آن صورت نبندد و فواید و ثمرات آن او را مهنا نباشد. و اول شرطی طالب این کتاب را حسن قرائت است که اگر در خواندن فرو ماند به تفهیم معنی کی تواند رسید؟ زیرا که خط کالبد معنی است، و هر گاه در آن اشتباهی افتاد ادراک معنا ممکن نگردد، و چون بر خواندن قادر بود باید که در آن تأمل واجب داند و همت در آن نبندد که: زودتر به آخر رسد، بلکه فواید آن را به آهستگی در طبع جای می‌دهد، که اگر بر این جمله نرود همچنان بود که:
مردی در بیابان گنجی یافت، با خود گفت اگر نقل آن به ذات خویش تکفل کنم عمری در آن شود و اندک چیزی تحویل افتد، به صواب آن نزدیک‌تر که مزدوری چند حاضر آرم و ستور بسیار کرا گیرم و جمله به خانه برم. هم بر این سیاقت برفت و بارها پیش از خویشتن گسیل کرد. مکاریان را سوی خانه خویش بردن به مصحلت نزدیک‌تر نمود، چون آن خردمند دوراندیشه به خانه رسید در دست خویش از آن گنج جز حسرت و ندامت ندید.
و به حقیقت بباید دانست که فایده در فهم است نه در حفظ، و هر که بی‌وقوف در کاری شروع نماید همچنان باشد که:
مردی می‌خواست که تازی گوید، دوستی فاضل از آن وی تخته‌ای زرد در دست داشت؛ گفت: از لغت تازی چیزی از جهت من بر آن بنویس. چون پرداخته شد، به خانه برد و گاه گاه در آن می‌نگریست و گمان برد که کمال فصاحت حاصل آمد. روزی در محفلی سخنی تازی خطا گفت، یکی از حاضران تبسمی واجب دید. بخندید و گفت: بر زبان من خطا رود و تخته زرد من در خانه من است؟
و بر مردمان واجب است که در کسب علم کوشند و فهم را در آن معتبر دارند، که طلب علم و ساختن توشه آخرت از مهمات است. و زنده را از دانش و کردار نیک چاره نیست، و نیز در نور ادب دل را روشن کند، و داروی تجربت مردم را از هلاک جهل برهاند، چنان که جمال خورشید روی زمین را منور گرداند، و آب زندگانی عمر جاوید دهد. و علم به کردار نیک جمال گیرد که میوه درخت دانش نیکوکاری است و کم‌آزاری.
و هر که علم بداند و بدان کار نکند به منزلت کسی باشد که مخافت راهی می‌شناسد اما ارتکاب کند تا به قطع و غارت مبتلا گردد، یا بیماری که مضرت خوردنی‌ها می‌داند و همچنان بر آن اقدام می‌نماید تا در معرض تلف افتد. و هر آینه آن کس که زشتی چیزی بشناخت اگر خویشتن در آن افکند نشانه تیر ملامت شود، چنان که دو مرد در چاهی افتند یکی بینا و دیگر نابینا، اگر چه هلاک میان هر دو مشترک است اما عذر نابینا به نزدیک اهل خرد و بصارت مقبول‌تر باشد.
و فایده در تعلم حرمت ذات و عزت نفس است، پس تعلیم دیگران، که اگر به افادت مشغول گردد و در نصیب خویش غفلت ورزد همچون چشمه‌ای باشد که از آب او همه کس را منفعت حاصل می‌آید و او از آن بی‌خبر. و از دو چیز نخست خود را مستظهر باید گردانید پس دیگران را ایثار کرد: علم و مال. یعنی چون وجوه تجارب معلوم گشت اول در تهذیب اخلاق خویش باید کوشید آن گاه دیگران را بر آن باعث بود. و اگر نادانی این بشارت را بر هزل حمل کند مانند کوری باشد که کاژی را سرزنش کند.
و عاقل باید که در فاتحت کارها نهایت اغراض خویش پیش چشم دارد و پیش از آن که قدم در راه نهد مقصد معین گرداند، و الا واسطه به حیرت کشد و خاتمت به هلاک و ندامت. و به حال خردمند آن لایق‌تر که همیشه طلب آخرت را بر دنیا مقدم شمرد، چه هر که همت او از طلب دنیا قاصرتر حسرات او به وقت مفارقت آن اندک‌تر، و نیز آن که سعی برای آخرت کند مرادهای دنیا بیابد و حیات ابد او را به دست آید، و آن که سعی او به مصالح دنیا مصروف باشد زندگانی بر او وبال گردد، و از ثواب آخرت بماند. و کوشش اهل عالم در ادراک سه مراد ستوده است: ساختن توشه آخرت، تمهید اسباب معیشت، و راست داشتن میان خود و مردمان به کم‌آزاری و ترک اذیت.
و پسندیده‌تر اخلاق مردان تقوی است و کسب مال از وجه حلال، هر چند در هیچ حال از رحمت آفریدگار عز اسمه و مساعدت روزگار نومید نشاید بود اما بر آن اعتماد کلی کردن و کوشش فرو گذاشتن از خرد و رای راست دور افتد، که امداد خیرات و اقسام سعادات بدو نزدیک‌تر که در کارها ثابت‌قدم باشد و در مکاسب جد و هد لازم شمرد. و اگر چنان که باژگونگی روزگار است کاهلی به درجتی رسد یا غافلی رتبتی یابد بدان التفات ننماید، و اقتدای خویش بدو دست نشناسد، چه نیک‌بخت و دولت‌یار او تواند بود که تیل به مقبلان و خردمندان واجب بیند تا به هیچ وقت از مقام توکل دور نماند، و از فضیلت مجاهدت بی‌بهره نگردد.
و نیکوتر آن که سیرت‌های گذشتگان را امام ساخته شود و تجارب متقدمان را نمودار عادات خویش گردانیده آید. که اگر در هر باب ممارست خویش را معتبر دارد عمر در محنت گزارد. با آن چه گویند «در هر زیانی زیرکی‌ای است» لکن از وجه قیاس آن موافق‌تر که زیان دیگران دیده باشد و سود از تجارب ایشان برداشته شود، چه اگر از این طریق عدول افتد هر روز مکروهی باید دید، و چون تجارب اتقیانی حاصل آمد هنگام رحلت باشد.
و هر جانور که در این کارها اهمال نماید از استقامت معیشت محروم ماند: ضایع گردانیدن فرصت و کاهلی در موسم حاجت و تصدیق اخبار که محتمل صدق و کذب باشد و قیاس آن بر سخنان نامعقول و پذیرفتن آن به استبداد رای و التفات نمودن به چربک نمام و رنجانیدن اهل و تبع به قول مضرب فتان و رد کردن کردار نیک برخاملان و تضییع منفعتی از آن جهت و رفتن بر اثر هوا – که عاقل را هیچ سهو چون تتبع هوا نیست – و گردانیدن پای از عرصه یقین.
و هر گاه حوادث به عاقل محیط شود باید که در پناه صواب دود و بر خطا اصرار ننماید و آن را ثبات عزم و حسن عهد نام نکند. چه هر که بی‌راهبر به عمیا در راه جهول رود و از راه راست و شارع عام دور افتد هر چند پیشتر رود به گمراهی نزدیک‌تر باشد. و اگر خار در چشم متهور مستبد افتد، در بیرون آوردن آن غفلت ورزد و آن را خوار دارد و بر سری چشم می‌مالد، بی‌شبهت کور شود.
و بر خردمند واجب است که به قضاهای آسمانی ایمان آرد و جانب حزم را هم مهمل نگذارد، و هر کار که مانند آن بر خویشتن نپسندد در حق دیگران روا ندارد، که لاشک هر کرداری را پاداشی است، و چون مهلت برسید و وقت فراز آمد هر آینه دیدنی باشد و در آن تقدیم و تأخیر صورت نبندد.
و خوانندگان این کتاب را باید که همت بر تفهم معانی مقصور گردانند و وجوه استعارات را بشناسد تا از دیگر کتب و تجارب بی‌نیاز شوند، و همچون کسی نباشد که مشت در تاریکی اندازد و سنگ از پس دیوار، وانگاه بنای کارهای خویش و تدبیر معاش و معاد بر فضیلت آن نهند تا جمال منافع آن هرچه تابنده‌تر روی نماید و دوام فواید آن هر چه پاینده‌تر دست دهد.
والله ولی التوفیق لما یرضیه بواسع فصله و کرمه .

آبشخور :

کلیله و دمنه ، ترجمۀ ابوالمعالی ، نصر اله منشی

باب برزویه طبیب

347px-BorzuyaArtwork

 

باب برزویه طبیب ؛ پزشک معاصر خسرو انوشیروان

 

چنین گوید برزویه، مقدم اطبای پارس، که پدر من از لشکریان بود و مادر من از خانه علمای دین زردشت بود، و اول نعمتی که ایزد، تعالی و تقدس، بر من تازه گردانید دوستی پدر و مادر بود و شفقت ایشان بر حال من، چنان که از برادران و خواهران مستثنی شدم و به مزید تربیت و ترشح مخصوص گشت. و چون سال عمر به هفت رسید مرا بر خواندن علم طب تحریض نمودند، و چندان که اندک وقوفی افتاد و فضیلت آن بشناختم به رغبت صادق و حرص غالب در تعلم آن می‌کوشیدم، تا بدان صنعت شهرتی یافتم و در معرض معالجت بیماران آمدم. آن گاه نفس خویش را میان چهار کار که تگاپوی اهل دنیا از آن نتواند گذشت مخیر گردانیدم: وفور مال و، لذات حال و، ذکر سایر و ثواب باقی. و پوشیده نماند که علم طب نزدیک همه خردمندان و در تمامی دین‌ها ستوده است. و در کتب طب آورده‌اند که فاضلتر اطبا آن است که بر معالجت از جهت ذخیرت آخرت مواظبت نماید، که به ملازمت این سیرت نصیب دنیا هر چه کامل‌تر بیابد و رستگاری عقبی مدخر گردد؛ چنان که غرض کشاورز در پراکندن تخم دانه باشد که قوت اوست. اما کاه که علف ستوران است به تبع آن هم حاصل آید. در جمله بر این کار اقبال تمام کردم و هر کجا بیماری نشان یافتم که در وی امید صحت بود معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم. و چون یک چندی بگذشت و طایفه‌ای را از امثال خود در مال و جاه بر خویشتن سابق دیدم نفس بدان مایل گشت، و تمنی مراتب این جهانی بر خاطر گذشتن گرفت، و نزدیک آمد که پای از جای بشود. با خود گفتم:

ای نفس میان منافع و مضار خویش فرق نمی‌کنی، و خردمند چگونه آرزوی چیزی در دل جای دهد که رنج و تبعت آن بسیار باشد و انتفاع و استمتاع اندک؟ و اگر در عاقبت کار و هجرت سوی گور فکرت شافی واجب داری حرص و شره این عالم فانی به سر آید. و قوی‌تر سببی ترک دنیا را مشارکت این مشی دون عاجر است که بدان مغرور گشته‌اند. از این اندیشه ناصواب درگذر و همت بر اکتساب ثواب مقصور گردان، که راه مخوف است و رفیقان ناموافق و رحلت نزدیک و هنگام حرکت نامعلوم. زینهار تا در ساختن توشه آخرت تقصیر نکنی، که بنیت آدمی آوندی ضعیف است پر اخلاط فاسد، چهار نوع متضاد، و زندگانی آن را به منزلت عمادی، چنان که بت زرین که به یک میخ ترکیب پذیرفته باشد و اعضای آن به هم پیوسته، هر گاه میخ بیرون کشی در حال از هم باز شود، و چندان که شایانی قبول حیات از جثه زایل گشت بر فور متلاشی گردد. و به صحبت دوستان و برادران هم مناز، و بر وصال ایشان حریص مباش، که سور آن از شطون قاصر است و اندوه بر شادی راجح؛ و با این همه درد فراق بر اثر و سوز هجر منتظر. و نیز شاید بود که برای فراغ اهل و فرزنادن، تمهید اسباب معیشت ایشان، به جمع مال حاجت افتد، و ذات خویش را فدای آن داشته آید، و راست آن را ماند که عطر بر آتش نهند، فواید نسیم آن به دیگران رسد و جرم او سوخته شود. به صواب آن لایق‌تر که بر معالجت مواظبت نمایی و بدان التفات نکنی که مردمان قدر طبیب ندانند، لکن در آن نگر که اگر توفیق باشد و یک شخص را از چنگال مشقت خلاص طلبیده آید آمرزش بر اطلاق مستحکم شود؛ آن جا که جهانی از تمتع آب و نان و معاشرت جفت و فرزند محروم مانده باشند، و به علت‌های مزمن و دردهای مهلک مبتلا گشته، اگر در معالجت ایشان برای حسبت سعی پیوسته آید و صحت و خفت ایشان ایشان تحری افتد، اندازه خیرات و مثوبات آن کی توان شناخت؟ و اگر دوهن همتی چنین سعی به سبب حطام دنیا باطل گرداند همچنان باشد که:

مردی یک خانه پرعود داشت، اندیشید که اگر برکشیده فروشم و در تعیین قیمت احتیاطی کنم دراز شود بر وجه گزاف به نیمه‌بها بفروخت.

چون بر این سیاقت در مخاصمت نفس مبالغت نمودم به راه راست باز آمد و به رغبت صادق و حسبت بی‌ریا به علاج بیماران پرداختم و روزگار در آن مستغرق گردانید، تا به مایمن آن درهای روزی بر من گشاده گشت و صلات و مواهب پادشاهان به من متواتر شد. و پیش از سفر هندوستان و پس از آن انواع دوستکامی و نعمت دیدم و به جاه و مال از امثال و اقران بگذشتم. و آن گاه در آثار و نتایج علم طب تأملی کردم و ثمرات و فواید آن را بر صحیفه دل بنگاشتم، هیچ علاجی در وهم نیامد که موجب صحت اصلی تواند بود، و چون مزاج این باشد به چه تأویل خردمندان بدان واثق توانند شد و آن را سبب شفا شمرد؟ و باز اعمال و باز اعمال خیر و ساختن توشه آخرت از علت از آن گونه شفا می‌دهد که معاودت صورت نبندد.

و من به حکم این مقدمات از علم طب تبر می‌نمودم و همت و نهمت به طلب دین مصروف گردانید. و الحق راه آن دراز و بی‌پایان یافتم، سراسر مخاوف و مضایق، آن گاه نه راه بر معین و نه سالار پیدا. و در کتب طب اشارتی هم دیده نیامد که بدان استدلالی دست دادی و یا به قوت آن از بند حیرت خلاصی ممکن گشتی. و خلاف میان اصحاب ملت‌ها هر چه ظاهرتر؛ بعضی به طریق ارث دست در شاخی ضعیف زده و طایفه‌ای از جهت متابعت پادشاهان و بیم جان پای بر رکن لرزان نهاده، و جماعتی برای حطام دنیا و رفعت منزلت میان مردمان دل در پشتیوان پوده بسته و تکیه بر استخوان‌های پوسیده کرده؛ و اختلاف میان ایشان در معرفت خالق و ابتدای خلق و انتهای کار بی‌نهایت، ورای هر یک بر این مقرر که من مصیبم و خصم مخطی.

و با این فکرت در بیابان تردد و حیرت یک چندی بگشتم و در فراز و نشیب آن لختی پویید. البته سوی مقصد پی بیرون نتوانستم برد، و نه بر سمت راست و راه حق دلیلی نشان یافتم. به ضرورت عزیمت مصمم گشت بر آن چه علمای هر صنف را ببینم و از اصول و فروع معتقد ایشان استکشافی کنم و بکشم تا به یقین صادق پای جای دلپذیر به دست آرم. این اجتهاد هم به جای آوردم و شرایط بحث اندر آن تقدیم نمود. هر طایفه‌ای را دیدم که در ترجیح دین و تفضیل مذهب خویش سخنی می‌گفتند و گرد تقبیح ملت خصم و نفی مخالفان می‌گشتند. به هیچ تأویل درد خویش را درمان نیافتم و روشن شد که پای سخن ایشان بر هوا بود، و هیچ چیز نگشاد که ضمیر اهل خرد آن را قبول کردی. اندیشیدم که اگر پس از این چندین اختلاف رأی بر متابعت این طایفه قرار دهم و قول اجنبی صاحب غرض را باور دارم همچون آن غافل و نادان باشم که:

شبی با یاران خود به دزدی رفت، خداوند خانه به حس حرکت ایشان بیدار شد و بشناخت که بر بام دزدانند، قوم را آهسته بیدار کرد و حال معلوم گردانید، آن گه فرمود که: من خود را در خواب سازم و تو چنان که ایشان آواز تو می‌شنوند با من در سخن گفتن آی و پس از من بپرس با لحاح هر چه تمامتر که این چندین مال از کجا به دست آوردی. زن فرمان‌برداری نمود و بر آن ترتیب پرسیدن گرفت. مرد گفت: از این سؤال در گذر که اگر راستی حال با تو بگویم کسی بشنود و مردمان را پدید آید. زن مراجعت کرد و الحاح در میان آورد. مرد گفت: این مال من از دزدی جمع شده است که در آن کار استاد بودم، و افسونی دانستم که شب‌های مقمر پیش دیوارهای توانگران بیستادمی و هفت بار بگفتمی که شولم شولم، و دست در روشنایی مهتاب زدمی و به یک حرکت به بام رسیدمی، و بر سر روزنی بیستادمی و هفت بار دیگر بگفتمی شولم و از ماهتاب به خانه در شدمی و هفت بار دیگر بگفتمی شولم. همه نقود خانه پیش چشم من ظاهر گشتی. به قدر طاقت برداشتمی و هفت بار دیگر بگفتمی شولم و بر مهتاب از روزن خانه برآمدمی. به برکت این افسون نه کسی مرا بتوانستی دید و نه در من بدگمانی صورت بستی. به تدریج این نعمت که می‌بینی به دست آمد. اما زینهار تا این لفظ کسی را نیاموزی که از آن خلل‌ها زاید. دزدان بشنودند و از آموختن آن افسون شایدها نمودند، و ساعتی توقف کردند، چون ظن افتاد که اهل خانه در خواب شدند مقدم دزدان هفت بار بگفت شولم، و پای در روزن کرد. همان بود و سرنگون فرو افتاد. خداوند خانه چوب دستی برداشت و شانه‌اش بکوفت و گفت: همه عمر بر و بازو زدم و مال به دست آوردم تا تو کافردل پشتواره بندی و ببری؟ باری بگو تو کیستی. دزد گفت: من آن غافل نادانم که دم گرم تو مرا به باد نشاند تا هوس سجاده بر روی آب افکندن پیش خاطر آوردم و چون سوخته نم داشت آتش در من افتاد و قفای آن بخوردم. اکنون مشتی خاک پس من انداز تا گرانی ببرم.

در این جمله بدین استکشاف صورت یقین جمال ننمود. با خود گفتم که: اگر بر دین اسلاف، بی‌ایقان و تیقن، ثبات کنم، همچون آن جادو باشم که بر نابکاری مواظبت همی نماید و به تبع سلف رستگاری طمع می‌دارد، و اگر دیگر بار در طلب ایستم عمر بدان وفا نکند، که اجل نزدیک است؛ و اگر در حیرت روزگار گذارم فرصت فایت گردد و ناساخته رحلت باید کرد. و صواب من آن است که بر ملازمت اعمال خیر که زبده همه ادیان است اقتصار نمایم و بدانچه ستوده عقل و پسندیده طبع است اقبال کنم.

پس، از رنجانیدن جانوران و کشتن مردمان و کبر و خشم و خیانت و دزدی احتراز نمودم و فرج را از ناشایست بازداشت، و از هوای زنان اعراض کلی کردم. و زبان را از دروغ و نمامی و سخنانی که از او مضرتی تواند زاد، چون فحش و بهتان و غیبت و تهمت، بسته گردانید. و از ایذای مردمان و دوستی دنیا و جادوی و دیگر منکرات پرهیز واجب دیدم، و تمنی رنج غیر از دل دور انداختم، و در معنی بعث و قیامت و ثواب و عقاب بر سبیل افترا چیزی نگفتم. و از بدان ببریدم و به نیکان پیوستم. و رفیق خویش صلاح را عفاف را ساختم که هیچ یار و قرین چون صلاح نیست و کسب آن، آن جای که همت به توفیق آسمانی پیوسته باشد و آراسته، آسان باشد و زود دست دهد و به هیچ انفاق کم نیاید. و اگر در استعمال بود کهن نگردد، بل هر روز زیادت نظام و طراوت پذیرد، و از پادشاهان در استدن آن بیمی صورت نبندد، و آب و آتش و دد و سباع و دیگر موذیات را در اثر ممکن نگردد؛ و اگر کسی از آن اعراض نماید و حلاوت عاجل او را از کسب خیرات و ادخار حسنات باز دارد و مال و عمر خویش در مرادهای این جهانی نفقه کند همچنان باشد که:

آن بازرگان که جواهر بسیار داشت و مردی را به صد دینار در روزی مزدور گرفت برای سفته کردن آن. مزدور چندان که در خانه بازرگان بنشست چنگی دید، بهتر سوی آن نگریست. سفته کردن آن. بازرگان پرسید که: دانی زد؟گفت: دانم؛ و در آن مهارتی داشت. فرمود که: بسرای. برگرفت و سماع خوش آغاز کرد. بازرگان در آن نشاط مشغول شد و سفط جواهر گشاده بگذاشت. چون روز به آخر رسید اجرت بخواست. هر چند بازرگان گفت که: جواهر برقرار است، کار ناکرده مزد نیاید، مفید نبود. در لجاج آمد و گفت: مزدور تو بودم و تا آخر روز آن چه فرمودی بکردم. بازرگان به ضرورت از عهده بیرون آمد و متحیر بماند: روزگار ضایع و مال هدر و جواهر پریشان و موونت باقی.

چون محاسن صلاح بر این جمله در ضمیر متمکن شد خواستم که به عبادت متحلی گردم تا شعار و دثار من متناسب باشد و ظاهر و باطن به علم و عمل آراسته گردد، چون تعبد و تعفف در دفع شر جوشن حصین است و در جذب خیر کمند دراز، و اگر حسکی در راه افتد یا بالایی تند پیش آید بدان‌ها تمسک توان نمود – و یکی از ثمرات تقوی آن است که از حسرت فنا و زوال دنیا فارغ توان زیست؛ و هر گاه که متقی در کارهای این جهان فانی و نعیم گذرنده تأملی کند هر آینه مقابح آن را به نظر بصیرت ببیند و همت بر کم‌آزاری و پیراستن راه عُقبی مقصور شود، و به قضا رضا دهد تا غم کم خورد و دنیا را طلاق دهد تا از تبعات آن برهد، و از سر شهوت برخیزد تا پاکیزگی ذات حاصل آید، و به ترک حسد بگوید تا در دل‌ها محبوب گردد، و سخاوت را با خود آشنا گرداند تا از حسرت مفارقت متاع غرور مسلم باشد، [و] کارها بر قضیت عقل پردازد تا از پشیمانی فارغ آید، و بر یاد آخرت الف گیرد تا قانع و متواضع گردد، و عواقب عزیمت را پیش چشم دارد تا پای در سنگ نیاید، و مردمان را نترساند تا ایمن زید- هرچند در ثمرات عفت تأمل بیش کردم رغبت من در اکتساب آن بیشتر گشت، اما می‌ترسیدم که از پیش شهوات برخاستن و لذات نقد را پشت پای زدن کار بس دشوار است، و شرع کردن در آن خطر بزرگ. چه اگر حجابی در راه افتد مصالح همچون آن سگ که بر لب جوی استخوانی یافت، چندان که در دهان گرفت عکس آن در آب بدید، پنداشت که دیگری است، بشره دهان باز کرد تا آن را نیز از آب گیرد، آنچه در دهان بود باد داد.

در جمله نزدیک آمد که این هراس ضجرت بر من مستولی گرداند و به یک پشت پای در موج ضلالت اندازد. چنان که هر دو جهان از دست بشود. باز در عواقب کارهای عالم تفکری کردم و موونات آن را پیش دل و چشم آوردم، تا روشن گشت که نعمت‌های این جهانی چون روشنایی برق بی‌دوام و ثبات است. و با این همه مانند آب شور که هر چند بیش خورده شود تشنگی غالب‌تر گردد، و چون خمره پر شهد مسموم است که چشیدن آن کام را خوش آید لکن عاقبت به هلاک کشد، و چون خواب نیکوی دیده آید بی‌شک در اثنای آن دل بگشاید اما پس از بیداری حاصل جز تحسر و تأسف نباشد؛ و آدمی را در کسب آن چون کرم پیله‌دان که هر چند بیش تند بند سخت گردد و خلاص متعذرتر شود.

و با خود گفتم چنین هم راست نیاید که از دنیا به آخرت می‌گریزم و از آخرت به دنیا و عقل من چون قاضی مزور که حکم او در یک حادثه بر مراد هر دو خصم نفاذ می‌یابد.

گر مذهب مردمان عاقل داری   یک دوست بسنده کن که یک دل داری

آخر رای من بر عبادت قرار گرفت، چه مشقت طاعت در جنب نجات آخرت وزنی نیارد، و چون از لذات دنیا، با چندان وخامت عاقبت، ابرام نمی‌باشد و هر آینه تلخی اندک که شیرینی بسیار ثمرت دهد بهتر که شیرینی اندک که از او تلخی بسیار زاید، و اگر کسی را گویند که صد سال در عذاب دایم روزگار باید گذاشت چنان که روزی ده بار اعضای ترا از هم جدا می‌کنند و به قرار اصل و ترکیب معهود باز می‌رود تا نجات ابد یابی باید که آن رنج اختیار کند. و این مدت به امید نعیم باقی بروی کم از ساعتی گذرد. اگر روزی چند در رنج عبادت و بند شریعت صبر باید کرد عاقل از آن چگونه ابا نماید و آن را کار دشوار و خطر بزرگ شمرد؟

و بباید شناخت که اطراف عالم پربلا و عذاب است، و آدمی از آن روز که در رحم مصور گردد تا آخر عمر یک لحظه از آفت نرهد. چه در کتب طب چنین یافته می‌شود که آبی که اصل آفرینش فرزندان است چون به رحم پیوندد با آب زن بیامیزد و تیره و غلیظ ایستد، و بادی پیدا آید و آن را در حرکت آرد تا همچون آب پنیر گردد. پس مانند ماست شود، آنگه اعضا قسمت پذیرد و روی پسر سوی پشت مادر و روی دختر سوی شکم باشد. و دست‌ها بر پیشانی و زنخ بر زانو. و اطراف چنان فراهم و منقبض که گویی در صره‌ای بستسیی. نفس به حیلت می‌زند. زبر او گرمی و گرانی شکم مادر، و زیر انواع تاریکی و تنگی چنان که به شرح حاجت نیست. چون مدت درنگ وی سپری شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادی بر رحم مسلط شود، و قتوت حرکت در فرزند پیدا آید تا سر سوی مخرج گرداند، و از تنگی منفذ آن رنج بیند که در هیچ شکنجه‌ای صورت نتوان کرد. و چون به زمین آمد اگر دست نرم و نعیم بدو رسد، یا نسیم خوش خنک برو گذرد، درد آن برابر پوست باز کردن باشد در حق بزرگان. وانگه به انواع آفت مبتلا گردد: در حال گرسنگی و تشنگی طعام و شراب نتواند خواست، و اگر به دردی درماند بیان آن ممکن نشود، و کشاکش و نهادن و برداشتن گهواره و خرق‌ها را خود نهایت نیست. و چون ایام رضاع به آخر رسید در مشقت تأدب و تعلم و محنت دارو و پرهیز و مضرت درد و بیماری افتد.

و پس از بلوغ غم مال و فرزند و، اندوه آز و شره و، خطر کسب و طلب در میان آید. و با این همه چهار دشمن متضاد از طبایع با وی همراه بل هم‌خواب، و آفات عارضی چون مار و کژدم و سباع و گرما و سرما و باد و باران و برف و هدم و فتک و زهر و سیل و صواعق در کمین، و عذاب پیری و ضعف آن – اگر بدان منزلت بتواند رسید – با همه راجح، و قصد خصمان و بدسگالی دشمنان بر اثر، وانگاه خود که از این معانی هیچ نیستی و با او شرایط مؤکد و عهود مستحکم رفتستی که بسلامت خواهد زیست فکرت آن ساعت که میاد اجل فراز آید و دوستان و اهل و فرزندان را بدرود باید کرد و شربت‌های تلخ که آن روز تجرع افتد واجب کند که محبت دنیا را بر دل‌ها سرد گرداند، هیچ خردمند تضییع عمر در طلب آن جایز نشمرد. چه بزرگ جنونی و عظیم غبنی را به فانی و دایمی را به زایلی فروختن، و جان پاک را فدای تن نجس داشتن.

خاصه در این روزگار تیره که خیرات بر اطلاق روی به تراجع آورده است و همت مردمان از تقدیم حسنات قاصر گشته با آن چه ملک عادل انوشروان کسری بن قباد را سعادت ذات و یمن نقیبت و رجاحت عقل و ثبات رأی و عُلُو همت و کمال مقدرت و صدق لهجت و شمول عدل و رأفت و افاضت جود و سخاوت و اشاعت حلم و رحمت و محبت علم و علما و اختیار حکمت و اصطناع حکما و مالیدن جباران و تربطت خدمتگزاران و قمع ظالمان و تقویت مظلومان حاصل است می‌بینییم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد، و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی، و افعال ستوده و اخلاق پسندیده مردوس گشته. و راه راست بسته، و طریق ضلالت گشاده، و عدل ناپیدا و جور ظاهر، و علم متروک و جهل مطلوب، و لوم و دنائت مستولی و کرم و مروت منزوی، و دوستی‌ها ضعیف و عداوت‌ها قوی، و نیک‌مردان رنجور و مستذل و شریران فارغ و محترم، و مکر و خدیعت بیدار و مظفر، و متابعت هوا سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع، و مظلوم محق ذلیل و ظالم مبطل عزیز، و حرص غالب و قناعت مغلوب، و عالم غدار بدین معانی شادمان و به حصول این ابواب تازه و خندان.

چون فکرت من بر این جمله به کارهای دنیا محیط گشت و بشناختم که آدمی شریف‌تر خلایق و عزیزتر موجودات است، و قدر ایام عمر خویش نمی‌داند و در نجات نفس نمی‌کوشد، از مشاهدت این حال در شگفت عظیم افتادم و چون بنگریستم مانع این سعادت راحت اندک و نهمت حقیر است که مردمان بدان مبتلا گشته‌اند، و آن لذات حواس است، خوردن و بوییدن و پسودن و شنودن، وانگاه خود این معانی بر قضیت حاجت و اندازه امنیت هرگز تیسیر نپذیرد، و نیز از زوال و فنا در آن امن صورت نبندد، و حاصل آن اگر میسر گردد خسران دنیا و آخرت باشد، و هر که همت در آن بست و مهمات آخرت را مهمل گذاشت همچو آن مرد است که

از پیش اشتر مست بگریخت و به ضرورت خویشتن در چاهی آویخت و دست در دو شاخ زد که بر بالای آن روییده بود و پای‌هاش بر جایی قرار گرفت. در این میان بهتر بنگریست، هر دو پای بر سر چهار مار بود که از سر سوراخ بیرون گذاشته بودند. نظر به قعر چاه افکند اژدهایی سهمناک دید دهان گشاده و افتادن او را انتظار می‌کرد. به سر چاه التفات نمود موشان سیاه و سفید بیخ آن شاخ‌ها دایم بی‌فتور می‌بریدند. و او در اثنای این محنت تدبیری می‌اندیشید و خلاص خود را طریقی می‌جست. پیش خویش زنبورخانه‌ای و قدری شهد یافت، چیزی از آن به لب برد، از نوعی در حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نه اندیشید که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت در حرکت آیند، و موشان در بریدن شاخ‌ها جد بلیغ می‌نمایند و البته فتوری بدان راه نمی‌یافت، و چندان که شاخ بگسست در کام اژدها افتاد. و آن لذت حقیر بدو چنین غفلتی راه داد و حجاب تاریک برابر نور عقل او بداشت تا موشان از بریدن شاخ‌ها بپرداختند و بیچاره‌ی حریص در دهان اژدها افتاد.

پس من دنیا را بدان چاه پر آفت و مخافت مانند کردم؛ و موشان سپید و سیاه و مداومت ایشان بر بریدن شاخ‌ها بر شب و روز که تعاقب ایشان بر فانی گردانیدن جاونران و تقریب آجال ایشان مقصور است؛ و آن چهار مار را به طبایع که عماد خلقت آدمی است و هر گاه که یکی از آن در حرکت آژد زهر قاتل و مرگ حاضر باشد؛ و چشیدن شهد و شیرینی آن را به لذات این جهانی که فایده آن اندک است و رنج و تبعت بسیار، آدمی را بیهوده از کار آخرت باز می‌دارد و راه نجات بر وی بسته می‌گرداند،؛ و اژدها را به رجعی که به هیچ تأویل از آن چاه نتواند بود، و چندان که شربت مرگ تجرع افتد و ضربت بویحیی صلوات الله علیه پذیرفته آید هر آینه بدو باید پیوست و هول و خطر و خوف و فزع او مشاهدت کرد، آن گاه ندامت سود ندارد و توبت و انابت مفید نباشد، نه راه بازگشتن مهیا و نه عذر تقصیرات ممهد، و بطان مناجات ایشان در قرآن عظیم بر این نسق وارد که یا ویلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون.

در جمله کار من بدان درجت رسید که به قضاهای آسمانی رضا دادم و آن قدر که در امکان گنجد از کارهای آخرت راست کردم، و بدین امید عمر می‌گذاشتم که مگر به روزگاری رسم که در آن دلیلی یاوم و یاری و معینی بدست آرم، تا سفر هندوستان پیش آمد، برفتم و در آن دیار هم شرایط بحث و استقصا هر چه تمامتر تقدیم نمودم و به وقت بازگشتن کتاب‌ها آوردم که یکی از آن این کتاب کلیله دمنه است، والله تعالی اعلم . 

آبشخور : 

کلیله و دمنه ، ترجمۀ ابوالمعالی نصراله منشی 

زروان گرایی ایرانِ ساسانی در چند سند تاریخی

زروان گرایی ایرانِ ساسانی در چند سند تاریخی 

نگارنده : تاریخ فا

زروان یا زمان بی کرانه ؛ وجودی بود که اهورامزدا و اهریمن از وی به دنیا آمدند و البته نخست اهریمن از زروان زاییده شد و سپس اهورامزدا . عقیدۀ زروان گرایی در ایرانِ عهد ساسانی یکی از مذاهب آن دوران بوده است . متونی مانند تواریخ ارمنی و سریانی و اعمال شهیدان مسیحی در کلیسای مشرق ؛ از دین ایرانیان در عهد ساسانی مطالبی دارند که نشان می دهد ساسانیان به زروان اعتقاد داشته اند ؛ هر چند که اوزبیوس مورخ بزرگ می نویسد که اهورامزدا را زرتشت می گوید که زاده نشده و بی همتاست . این یک پارادوکس ایجاد می کند .
متن نامۀ یزدگرد دوم که از سوی مهرنرسی وزیر او به بزرگان ارمنستان نیز نشان از عقاید زروانی ایرانِ ساسانی دارد ؛ هر چند که به احتمال فراوان ؛ الیشه متن آن نامه را از روی دانسته های خویش در مورد دین ایرانیان نوشته است .
ترجمۀ بخشی از متن نامه که عقاید زروانی را نشان می دهد ؛ از این قرار است :

 

« مهرنرسه ، وزیر بزرگ ایران و انیران ، درود فراوان به سالار ارمنستان می فرستد .
شما می بایست بدانید که هر انسانی که زیر آسمان اقامت می گزیند و دین مزدایی را نمی پذیرد ؛ ناشنوا و نابینا است و توسط دیو های اهریمن ( متن اصلی : Haraman ) فریفته شده است . چون قبل از این که آسمان و زمین به هستی آیند ؛ خدای بزرگ زروان ( متن اصلی : Zrban ) برای یک هزار سال قربانی نمود و گفت : ” ممکن است من حتما یک پسر داشته باشم با نام هرمزد ( متن اصلی : Ormizd ) ؛ کسی که آسمان و زمین را خواهد آفرید ” ؛ و او در شکمش آبستن شد به دو [ جنین ] ، یکی بواسطۀ قربانی کردن و یکی بواسطۀ سخن گفتن .
گویا زمانی که او در اینباره دانست که دو [ جنین ] در شکمش بوده ، او گفت : ” به کسی که نخست بیرون آید ( = زاده شود ) من باید فرمانرواییم را بدهم ” . ولی آن که از شکِ او آبستن شده بود ؛ آشکار شکم را پاره کرد و بیرون آمد .
زروان از او پرسید : ” تو چه کسی هستی ؟ ” .
او گفت : ” من پسر تو اورمزد هستم ” .
زوران به او گفت : ” پسر من درخشان و خوش رایحه است ، تو تاریک و دوستدار بدی هستی ” .

و هنگامی که او ( = اهریمن ) زار زار گریه کرده بود ؛ او ( = زروان ) وی را در نقش خود به مدت یک هزار سال بازی می دهد . هنگامی که او پسر دیگری به دنیا آورد ؛ او را هرمزد نامید . او فرمانروایی را از اهریمن ستاند و آن را به هرمزد داده ، به او می گوید : ” اکنون برخیز من برای تو قربانی کرده ام ، در این لحظه تو برای من قربانی می کنی ؟ ” . و اورمزد آسمان و زمین را آفرید ؛ ولی اهریمن شرورانه به ضدیت عمل کرد . و آفرینش اینگونه بخش بندی شده است :
فرشتگان ؛ اورمزدی هستند ؛ ولی دیو ها اهریمنی [ اند ] . و هر چیزِ خوب ؛ هم در آسمان و این جا ( = زمین ) متعلق به اورمزد است و هر چیزِ زیانبارِ وقوع یافته در آن جا و این جا ؛ اهریمن کرده ( = آفریده ) است .

همچنین هر آن چه روی زمین ؛ نیکو است ؛ اورمزد انجام داده ، و هر آن چه نیکو نیست ؛ اهریمن انجام داده . فقط چنانکه اورمزد انسان را آفرید ، اهریمن ناخوشی ها را آفرید ؛ بیماری ها و مرگ . همۀ بیچارگی ها و بدبختی ها که رخ می دهند ؛ و جنگ های دردناک ؛ از آفرینش بخش زیانبار هستند . ( یعنی : از آفرینش اهرمین هستند ) . ولی کامیابی و فرمانروایی ها و جلال و احترام و سلامتی بدن ؛ زیبایی چهره ؛ سخنوری و طول عمر – این ها هستی شان از یک خیر ( = اورمزد ) دریافت می شود . و هر چه که با یک آفرینش شرورانه ؛ مایل نیست آمیخته شود ؛ متعلق به آن ( = اورمزد ) است … » .

ن.ک :


Elishē, History of Vardan and the Armenian War, trans. By Robert W. Thomson (Cambridge: Harvard University Press, 1982), 77-80
 


در متن اعمال پوسایی نیز به مسألۀ زروان بصورت غیر مستقیم اشاره شده است . پوسایی از جملۀ مسیحیانی بود که در شهر شوش ( لدان ) فرستاده شد و صنعت گری ماهر و در بافندگی و زردوزی استاد بود . وی از سوی شاهپور دوم ، رئیس کارگاه گشت . هنگامی که پوسایی دستۀ مسیحیانی را می بیند که کشته می شوند ؛ از جمله شمعون بار صباغ ؛ از کردار خود و ترک مسیحیت ناراحت گشت و خود را در حضور موبدان و شاهپور دوم ، مسیحی خواند . دز زمان بازخواست وی ؛ پوسایی در گفتگو با شاپور دوم ، اهورامزدا را برادر اهریمن در دین ساسانیان معرفی می کند و می گوید نباید فرزندان اورمزد را پرستش نمود ، زیرا آن ها برادرزادۀ شیطان ( اهریمن ) هستند . در این متن آمده است :

« پادشاه ( شاهپور دوم ) : ای مرد شرور ، چطور ممکن است ارادۀ من بر علیه ارادۀ خدا باشد در حالی که می خواهم خورشید ، ماه ، آتش و آب را که فرزندان اهورامزدا هستند ، ستایش کنید .
پوسایی : ای پادشاه خوب ، اجازه می دهی که حقیقت را بگویم ؟
پادشاه : تو قصد داری محکومیت خود را اعلام نمایی ؟ صحبت کن .
پوسایی : آرزو می کنم که من نیز بمیرم و دعا می کنم تا برای حقیقت بمیرم و نه برای دروغ زندگی کنم . بین ارادۀ تو و ارادۀ خدا ، واقعا اختلاف وجود دارد ؛ زیرا تو خواهان آن هستی که که پرستشی را که شایستۀ خداوند ، خالق همه موجودات است ، از مخلوقات وی به عمل آوریم . خدایی که آسمان و زمین و تمام چیزهایی را که در آن یافت می شود آفریده است ، چنین می گوید : ” به جهت خود صورت تراشیده یا هیچ تمثالی از آن چه بالا در آسمان یا از آن چه پایین در زمین است مساز و نیز : چشمانتان را به بالا نیندازید برای تماشا کردن خورشید ، ماه و ستارگان و آن ها را سجده و عبادت منمایید ( ر.ک تث 5 : 8 و 4 : 19 ) ” . چه کسی می تواند جرأت کند که از فرامین خداوند سرپیچی نماید ؟ تو ای عالیجناب تأکید می کنی که خورشید ، ماه و ستارگان فرزندان اهورامزدا هستند اما ما مسیحیان به برادر شیطان اعتقاد نداریم در حالی که موبدان می گویند که اهورامزدا برادر شیطان ( : اهریمن ) است . اگر ما برادر شیطان را ستایش نمی کنیم ، پس چگونه می توانیم برادر زادگانش را بپذیریم ؟
» . (1)

در رابطه با همین موضوع ، در متنی جدلی مانوی بر ضد دین ایران ساسانی نیز آمده است :

« آیا آنان که آتش سوزان را می پرستند ، این حقیقت را می دانند که سرانجام ایشان به آتش است ( تعلق دارد ) ؟
و آنان گویند که هرمزد و اهریمن برادرند و بر خلاف این سخن به نابودی رسند . علیه هرمزد دروغ گویند و اهانت کنند : که دیو مَهمی
(2) ساختن جهان روشنی را بدو آموخت . آنان آفریدگان هرمز و اهریمن را می کشند و تکه تکه می کنند : آنان با هر دو خانواده دشمن بوده اند » . (3)

کیش زروانی یکی از شاخه های ویژۀ دین زرتشتی دورۀ ساسانی است و زروان یا زمان را بُن نخستین قلمداد می کند ، پدر هرمزد و اهریمن است و به خدای خیر مقام ناشایسته ای بخشیده است . تنها این می تواند دروغ و فریب و مشخصۀ هر نوع بت پرستی تصور شود ، چنان که از همان متن پیداست :

« کشورها با بیان فریبنده دیوارنگاره­ های ساخته شده از چوب و سنگ مغشوش اند ! آنان از فریب ترسند ، خود را خم کنند و بر او نماز برند . آنان پدر بهشتی را رها کردند و فریب را می پرستند » . (4)

آئین زروان به عنوان یکی از شاخه های دین زرتشت ، تنها یک متن از آنان به نام « علمای اسلام » در دو نسخه به دست آمده است که نشان از زیرشاخه بودن آن با دین زرتشتی دارد . با این که زرتشتیان در پس از اسلام سعی بر اصلاح عقاید خود برآمدند و کتب مذاهب زرتشتی مانند زروانی را از بین می بردند و به تلاش بر نزدیک کردن عقاید دین خود با دین اسلام اقدام نمودند که اورمزد را تنها خالق هستی معرفی کنند ؛ ولی کتاب علمای اسلام تنها متن به جا مانده در دوران پس از اسلام می باشد که نشان از وجود پیروان این آیین داشته است ؛ هر چند این متن بسیار متأخر است و زمان نوشته شدن آن سال 600 یزدگردی می باشد ؛ ولی از حیث مطالعه دربارۀ عقاید زروانیان در پیدایی کیهان و آفرینش و اصول عقایدی آن ها ، متنی مهم به حساب می آید و نشان می دهد در سدۀ دوازده میلادی نیز پیروان زروانی ؛ دین خود را پاس می داشتند .

پی نوشت و آبشخور :

1 – شهادت مسیحیان کلیسای قدیم ما ، در پی عیسی مسیح ، شاهد امین و راستین ؛ برگۀ 37 .
2 – Mahmi : یکی از دیوان اهریمن است که در حال فرار ، رازهایی را به هرمز گفت و بنا بر مأخذ ارمنی اِزنیک کُلبی ( قرن پنجم ، و تنها مأخذ دیگری که دربارۀ دیو مَهمی توضیح می دهد ) ناتوان بودن مضحک او را از نظر مانویان نشان داد که هرمز را نمونۀ کامل کفر برمی­شمارند .
3 – ادبیات گنوسی / استوارت هالروید ، برگردان ابوالقاسم اسماعیل پور ، تهران : اسطوره ، 1387 ، برگۀ 211-212 .
4 – همان بنمایه ؛ همان برگه .

قداست کعبه نزد ایرانیان باستان

قداست کعبه نزد ایرانیان باستان

نگارنده: حامد محمدپور

 قداست کعبه نزد ایرانیان باستان

كعبه نزد ايرانيان قديم (ایرانیان پیش از اسلام را می‌گویم) از قداست ويژه‌اى برخوردار بود، ایرانیان باستان، به احترام كعبه به زيارت بيت الله الحرام مى‌رفتند و بر آن طواف مى‌بردند. حتی چاه زمزم به این علت زمزم نامیده شد که مردمان فارس به گرد این چاه زمزمه می‌کردند (و دعا می‌خواندند). حتی یک شاعر عربِ پیش از اسلام، به صراحت چنین سرود:

زَمزَمت الفُرسُ عَلَى زَمزَمِ

وَ ذلكَ من سالَفَهَا الأقـدَمِ
 
یعنی «ایرانیان بر گرد چاه زمزم، زمزمه کردند و این از زمان‌های قدیم بوده است».
منابع متعدد تاریخی این موضوع را بیان کرده اند.[۱] 
بعد از ظهور اسلام يكى از شاعران ايرانى به زبان عربی چنين گفته است:
 
و ما زلنا نحج البيت قِدْما
و نُلْقى بالاَبٰاطح اَميناًو ساسانُ بنُ بابَك سارَ حَتّى
أتى البيت العتيق بأصْيَديناوطٰافَ بِه و زمزم عند بئر
لاسماعيلَ تَروْى الشّار بينٰا
 
یعنی «ما از زمان‌هاى پيش کعبه را حج مى‌گزارديم و در آن سرزمین ايمن بوديم و ساسان همراه با دليران ما راه پيمود تا به بيت‌العتيق رسيد و كعبه و زمزم را طواف كرد، آن چاه را كه از اسماعيل است و نوشندگان را سيراب مى‌كند.»[۲]
به موجب اين اخبار، ايرانيان صدر اسلام افتخار مى‌كردند در عصرى كه مشركان جزيرة العرب كعبه را با بت‌هاى خود آلوده كرده زشت‌ترين گناهان را در مطاف و مسجدالحرام مرتكب مى‌شدند، به زيارت حج مى‌رفتند و هدايايى به كعبه تقديم مى‌داشتند.
در روايات اسلامى راجع به حفر چاه زمزم به وسيلۀ عبدالمطلب آورده‌اند كه چاه زمزم مدت‌ها از دسترس مردم خارج شده بود، لذا وقتى عبدالمطلب زمزم را دوباره حفر کرد، دو آهوى طلا و چند شمشير و زر بسيار به دست آورد كه یکی از بزرگان ايران به حرم كعبه اهدا كرده بود و عبدالمطلب نیز درب كعبه را با آن‌ها ساخت.[۳]
 
پی‌نوشت:
[۱]. أبو الحسن علي بن محمد بن حبيب الماوردي، أعلام النبوة، بيروت: دار الكتاب العربي، ۱۹۸۷. باب ۱۸، ص ۲۱۵. و ابن المطهر، البدء والتاريخ (نسخه موقع الوراق)، ص ۲۱۱. و ابوالحسن علي بن الحسين المسعودي، مروج الذهب (نسخه موقع الوراق)، ج ۱، ص ۱۳۰. و محمد بن عبد المنعم الحِميري، الروض المعطار في خبر الأقطار، بيروت: مؤسسة ناصر للثقافة، ‌۱۹۸۰، ص ۲۹۳. و ياقوت بن عبد الله الحَمَوي، معجم البلدان، بيروت : دار الفكر، ج ۳، ص ۱۴۸.
[۲]. ياقوت بن عبد الله الحموي، همان، ج ۳، ص ۱۴۸.
[۳]. علی قاضی عسکر، حج در اندیشه اسلامی، تهران: نشر مشعر، ١٣٨۴. ص ۹۳-۹۴
 لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:
افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

 

شاپور ساسانی و به زانو در آوردن بیگانگان تازشگر

شاپور ساسانی و به زانو در آوردن بیگانگان تازشگر

شاپور ساسانی

نگارنده: ایرانمهر

shapur-i-the-great-sassanid-king

پس از اردشیر پاپکان و بنیانگذاری دولتی مقتدر که دولتش در دریف دولتهای کورش و داریوش بود شاپور فرند ارشدش به شاهنشاهی ایران رسید . در زمان شاپور اول ( 239 تا 270 میلادی ) پادشاه ساسانی سه امپراطور روم به ایران حمله ور شدند . یکی گردیانوس جوان بود که در سال 242 میلادی کشته شد . دیگری فیلیپ عرب بود که در برابر شاپور ناچار به تسلیم شد و قبول کرد که سالیانه به ایران برای حملاتی مکرری که به آنجا نموده بود و خساراتی که وارد کرده بود باج بدهد .

سوم والرین بود که در سال 242 میلادی با 70 هزار سرباز و امیر و سناتور رومی اسیر ایرانیان شد . شاپور این پیروزی بزرگ را در چندین مکان حجاری نمود تا درس عبرتی برای آیندگان گردد . شاپور در کتیبه ای که در کعبه زرتشت به سه زبان نوشته است میگوید : ” والرین با سپاهی که مشتمل بر 29 گروه جنگی اروپایی بود و به 70 هزار نفر سرباز بالغ بود به جنگ ایران آمد .

در اطراف الرها و ادسا جنگ بزرگی بین ما و امپراطور والرین در گرفت . ما با دستهای خویش والرین را اسیر کردیم ! فرماندهان – استانداران – سناتورها و افسران رومی را به اسارت گرفتیم و همگی آنان را به ایالات ایران منتقل نمودیم .

” این صحنه پیروزی شاپور از زیباترین نقش های برجسته ایران است که از حادثه ای غرور آفرین حکایت میکند و مایه سرافرازی ایرانیان میباشد . شاپور با تاج پادشاهی که به صورت کنگره ای است و جامه ای آراسته سوار بر اسب تنومدی است که جلوی او فلیپ عرب امپراطور باج گذار رومی زانو زده و خم شده است .

پادشاه ایران یک دست خود را به طرف او دراز کرده تا نشان از قبوا باج او شود . فلیپ در این نقش با تاج رومی و بالاپوشی که بروی دوشش قرار دارد چنان نمایش داده شده که گویی با شتاب به سوی اسب پادشاه ایران دویده و زانو زده است . والرین هر دو دست خود را به نشانه بخشش به جلو دراز کرده . عظمت پادشاه ایران و بزرگی او در تاج – دستبند و طرز آرایش مویش که چین دار است و بر شانه های افتاده است و همین طور از زین و لگام اسب مغرورش به وضوح دیده میشود .

کنار دیگر شاپور امپراطور دیگری دیده میشود . که پادشاه ایران مچ دست او را به نشانه اسارت گرفته . پشت سر اسب پادشاه ایران تصویر موبد بزرگ کرتیر دیده میشود که کلاهی بیضی شکل مزین به نشان قیچی به سر دارد و انگشت سبابه دست راست اش را به نشانه احترام به سوی شاپور دراز کرده است و گردن بندی مرواریدی آراسته شده به گردن دارد و بالاپوشی با سنجاقی در جلوی سینه می باشد . این کتیبه نقش دار ساسانی یکی از هنرمندانه ترین نقوش باستانی ایران است که وضح و سادگی و زیبایی آن به راحتی نشانگر عظمت و افتخاری پادشاهان گذشته است .

در زمان او مانی نقاش ظهور کرد و دعوی پیغمبری نمود . مانی متولد 215 میلادی بود و از یک خانواده همدانی پدرش فاتک نام داشت . در زمان شاپور مانی ارزش بسیاری داشت به صورتی که در تاجگذاری شاپور مانی مانی در کنار او نقش مهمی ایفا میکرد و از آنجایی که شاپور به عقاید مختلف دینی احترام میگذاشت و بنا به همین آزادی که شاپور به وی داده بود توانست در عراق و خوزستان عقاید دین نوی خود را گسترش دهد .

در نهایت به نوشته تاریخ یعقوبی موبد کرتیر که موبد موبدان بود و مقام بالایی را در زمان شاپور اول داشت در دادگاهی عقاید مانی را مردود اعلام کرد و آنرا به اثبات رساند و شاهنشاه را از او بر حذر داشت . مانی که جان خود را در خطر دید در سال 251 میلادی مجبور ترک ایران شد و به سغد و ترکستان پناهنده شد و در انجا به مشغول به تبلیغ دین خود شد . پس از درگذشت شاپور اول مانی دوباره به ایران بازگشت و فعالیت هایش را در شاهنشاهی هرمز اول ادامه داد .

(نوشتار بالا از قول کلمان هوار خاورشناس بزرگ فرانسه)

پرفسور کریستن سن مینوسد : فلیپ عرب امپراتور روم سرزمین های ارمنستان و و بین النهرین را برای شاهنشاهی شاپور اول به رسمیت شناخت . شاپور اول با استفاده از اسیران رومی که در “اسا” نصیب وی شده بود به جندی شاپور رفت و با نیروی اسیران رومی سد سنگی عظیمی ( به نام شادروان = خوش رفتار ) بنا کرد که بقایای آن هم اکنون نیز مشاهده میشود . 

این سد کمک بسیاری به کشاورزان منطقه نمود و خشکسالی هی سالانه را کاهش داد و در ضمن آب کارون را هم بالاتر از سطح همیشه گی اش نگهداشت . وی برای آبادانی ایران چندین شهر را با استفاده از نیرو های اسیر شده بازسازی کرد . اقدامات او برای مردمش ستایش کننده بود زیرا امپراتوری روم را که چندین سال به ایران حمله میکرد را از پای در آورد و بر پای وی زانو زد .

هانری ماسه عضو ارشد استادان زبان فارسی دانشکده زبانهای شرقی از قول فردوسی وجود دین ایرانی در سیستم شاهنشاهی ساسانی را به این دلیل می داند : ” وقتی که پادشاه آیین دینی را پاس داری کند – سلطنت و ایمان مردم هم در امان است – پادشاه نباید ایمان را از دست دهد – شاه بی ایمان هرگز قابل احترام نیست. “

فردوسی بزرگ :

چو شاپور بنشست بر تخت داد – کلاه دلفروز بر سر نهاد

شدند انجمن پیش او بخردان / بزرگان فرزانه و موبدان

چنین گفت که ای نامدار انجمن / بزرگان پر دانش و رای زن

منم پاک فرزند شاه اردشیر/سراینده دانش و یادگیر

همه گوشش دارید فرمان من / مگردید یک سر ز پیمان من

و از این هر چه گویم پژوهش کنید/ اگر خام گویم مرا نکوهش کنید

( شاهنشاه شاپور اول به گفته فردوسی خردمندان و دانش وران را به صورت انجمنی در دولتش جمع آوری نموده بوده و به آنان دستور داده بود که سخنان او را بررسی کنند و اگر خطایی انجام داد او را راهنمایی کنن . این کار امروز در پیش رفته ترین کشورهای پادشاهی اروپا در حال اجرا است. )

ملک الشعرا بهار در ستایش شاپور اول :

” خسروان پیش نیاکان تو زانو میزدند /شاهد من صفه ی شاپور و نقش قیصر است. “

نظامی گنجوی : 

” چو آمد دولت شاپور در کار / در آن دولت عمارت کرد بسیار “

منبع: تاریخ فا

لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:

موضوع: شاپور ساسانی و به زانو در آوردن بیگانگان تازشگر

 

 

شهادتِ شمعون قدیس پسر صباغ

شهادتِ شمعون قدیس پسر صباغ

 

map-sasani

نگارنده : مرتضی حماسی

پیشگفتار :

کتاب های « اعمال شهدا » ؛ کتاب هایی هستند که به زبان سریانی نوشته شده اَند و در ذکر شهیدان مسیحی است که برای ایمان خود به مسیحیت ؛ جان خویش را فدا کرده اَند . این کتاب ها به شرحِ چگونگی شهید شدنِ این شهیدان در مشرق زمین و توسط امپراطوری ساسانیان می پردازد . گرچه این متن ها با اغراق و در بعضی جا ها مغرضانه نگاشته شده است ؛ ولی بیشتر اخبارِ تاریخی ، آزار و اذیت مسیحیان را توسط شاپور دوم تایید می کند .
برای نمونه ابن عبری در تاریخی که به سریانی نوشته است ، از اذیت مسیحیان توسط شاپور دوم این گونه می نویسد :

« در دومین سال قسطنطینوس کبیر در ایران شاپور پسر هرمیزد به سلطنت رسید و 69 سال سلطنت کرد و مسیحیانی را که در تسلط وی بودند میازارد » (1)
وی در تاریخ عربی اَش نوشته است :
« و [ خدا به دعای قدیس مار آفریم ] به سپاه شاپور پشه و مگس مسلط کرد و فیلان و اسبانِ ایرانیان پراکنده گشته و گریزان شدند سپس شاپور مسیحیانی را که در قلمرو او بودند سخت بیازرد در این زمان حکیم ایرانی که کتاب های زیادی در استواری کیشِ نصارا و رد آیینِ مجوس نوشته است ظهور کرد » . (2)

آزار و اذیت مسیحیان از زمانِ شاپور دوم آغاز می یابد و این موضوع به مسیحی شدنِ امپراطوران روم از زمان کنستانتین نیز بستگی داشته است و همچنین رومیان در لشگر کشی های خود روحانیان مسیحی را برای دعای پیروزی به میدان می آوردند و این موضوع باعثِ دیدِ منفی ساسانیان به مسیحیان شد و آن ها را به داشتنِ رابطه با رومیان که دشمنان آن ها بودند ؛ متهم می ساختند . آرتور کریستنسن معتقد است که مراد از پرستش خورشید در متون شهدای سریانی ؛ پرستش ایزد میترا ( مهر ) می باشد که ساسانیان این ایزد را مورد پرستش قرار می دادند همچون دیگر ایزدانی مانند ایزد آناهیتا ( ناهید ) که پیکره اش در طاق بستان کنده شده است .

در این مقاله به چگونگی شهادتِ « شمعون » ، با لقبِ « پسرِ صباغ » که در عهد شاپورِ دوم اسقفِ شهر های سلوکیه و تیسفون بوده است ؛ به همراه 100 شخص دیگر که به همراه وی به شهادت رسیدند می پردازیم …

ترجمۀ متنِ سریانی « شهادت شمعون پسر صباغ » :

 

شهادت شمعون پسر صباغ

(سال 341 در شهرِ شوش )

در صد هفدهمین سالِ امپراطوری پارس ، مصادف با سی و یکمین سالِ سلطنتِ شاپور ، شاهِ شاهان ، ناگهان ظلم و ستمِ فراوانی بر علیهِ قومِ ما شروع گردید . در این زمان ، شمعون ملقب به پسرِ صباغ ، اسقفِ شهر های سلوکیه و تیسفون بود . وی با مرگِ خویش ، خود را فدای خدا و قومش ساخت . از آن جهت که به نظر می رسید کلیسایش در حالِ از هم پاشیدن است ، همانندِ یهودای مکابی که در زمانی که قومش در ظلم و ستم به سر می بُرد خود را فدا کرد ، وی نیز خود را قربانی قومِ خویش ساخت .
درود بر شما ای کشیشان ، یهودا و شمعون ! که یکی قومش را از راهِ جنگ و دیگری با مرگِ خویش نجات بخشید . یکی با پیروزی خویش و دیگری با شکست خود جلال یافت . یکی در این پیکار مردمش را جلال داد و دیگری با مرگِ خویش آزادی را به مردم بخشید .

شمعون ، اسقفِ پُر جلال ، با فیضِ خداوند نامۀ زیرا را به پادشاه نوشت :

« مسیح ، کلیسا را با مرگِ خود فدیه داد ، قومش را با خونِ خویش آزاد ساخت ، ستمدیدگان را با رنجِ خود تسلی بخشید و یوغِ بندگی را با صلیبِ خویش سبک نمود . این وعدۀ نجات به قرنِ دیگری تعلق پیدا می کند که در آن سلطنتِ مسیح را دیگر پایانی نخواهد بود . عیسی شاهِ شاهان است . امکان ندارد که شما ما را مطیعِ خویش سازید . ما مردان آزاده ای هستیم و بردۀ انسان ها نخواهیم شد . خدای ما فرمانروای شما نیز هست ، او آفرینندۀ خدایانِ شماست . بنابراین ما نمی توانیم مخلوقاتش را پرستش نماییم . او به ما چنین توصیه می کند : ” طلا و نقره یا مس در کمربند های خود ذخیره مکنید ” ( متی 10 : 9 ) ما نمی توانیم برای شما طلا فراهم آوریم و یا عوارض (3) شما را با نقره بپردازیم . پولس رسول به ما گفته است : ” شما به قیمتی گزاف خریده شده اید ، پس غلامِ انسان مشوید ” ( 1- قرن 7 : 23 ) » .

پادشاه با دریافتِ این نامه خشمگین شد و در نهایتِ خشم قاصدش را به نزدِ او فرستاد و گفت :

« چرا می خواهی زندگی خود و هم کیشانت را کوتاه سازی ، چرا در پی مرگِ خود و آن ها هستی ، چه کسی شما را به سوی زندانِ مردگان سوق می دهد ؟ تو با خود خواهی و تحریکاتِ خود ، مردم را بر علیهِ من می شورانی ! من شما را از روی زمین و از میانِ مردم محو می سازم ! » .

اما شمعونِ قهرمانِ ما در کمالِ شجاعت ، چنین پاسخ داد :

« عیسی برای تمامِ جهان مُرد و به این وسیله آن را نجات بخشید . من نیز آماده اَم که برای این گلۀ کوچک بمیرم تا هرگز آگاهانه آن را به دستِ تو نسپارم . زندگی ای که آلوده به گناه بوده و با وجدانی گناهکار توأم باشد ، چه سوی برای من خواهد داشت در حالی که ایمان داران به خدای من ، در ظلم و ستم به سر می برند ؟ جای بسی تأسف خواهد بود که زندگی خود را به قیمتِ جانِ مسیحیانی که با خونِ خدا بازخرید شده اَند ، حفظ نمایم و با بی اعتنایی به مرگِ مسیح ، جانم را نجات بخشم !
من برای رهایی از مرگی که کاهن واقعی در آن قربانی گشت ، اقدامی نخواهم کرد بلکه بر عکس ، برای گلۀ خویش ، زندگی و خون خود را خواهم داد . مرگِ من در مقایسه با مرگِ خداوندنم بسیار نا چیز خواهد بود . و اما در موردِ تهدیدی که کردی که همراهانم را خواهی کشت ، این عمل به تو بستگی دارد و مسئولِ آن تو هستی نه من . آنان برای نجاتِ روحِ خود خواهند مُرد و تو می توانی به این وسیله قانع شوی » .

پادشاه خشمناک ، کشیشان و لاویان را به مرگ با شمشیر محکوم نمود ، کلیسا ها را ویران ساخت و به مقدسات بی حرمتی کرد . و اما در مورد شمعون چنین گفت :

« رئیسِ جادوگران را نزدِ من بیاورید ، او سلطنتِ مرا انکار کرده و در عوض حکومتِ قیصری را که خدایش (4) را می پرستد ، می پذیرد » .

شمعون اسقف ، در شهرِ سلوکیه به زنجیر کشیده شد تا به اتفاقِ دو کشیشِ سالخورده با نام های عبدهیکله و حنانیا که از اعضای مجمعِ دوازده نفری شبانانِ کلیسا بودند ، به سرزمین حزیته بُرده شوند .
زمانی که از شهر می گذشتند ، زندان بانان ، آنان را از راهی بُردند که از جلوی کلیسای با شکوهی که این اسقف بنا کرده بود ، می گذشت . اسقف از آنان درخواست نمود که از این اعمال اجتناب ورزند چون این کلیسا به کمکِ موبدان که بر ضدِ مسیحیان بودند ، به جمعیتی یهودی واگذار شده بود . شمعون افزود : « با دیدنِ آن قلبم شکسته و روحم آشفته خواهد گشت . من شاهدِ وقایعِ فجیع تر دیگری خواهم بود » .

پس از چند روز راه پیمودن این راهِ طولانی ، به شهرِ شوش رسیدند . موبدِ بزرگ (5) به پادشاه گفت : « این همان رئیسِ جادوگران است » . پادشاه او را به حضورِ خویش پذیرفت . شمعون در آستانۀ در ، در برابرِ شاه تعظیم نکرد و شاه از این حرکتِ وی ، بیش از پیش به خشم آمده گفت :

– حال آن چه را که دربارۀ تو شنیده بودم ، باور می کنم . چرا در گذشته ادای احترام می کردی و اکنون دیگر نمی کنی ؟

شمعون : این اولین بار است که من زنجیر شده با تو ملاقات می کنم . تا امروز هرگز از من خواسته نشده بود که به خدای راستین خیانت نمایم .

موبدان : این مرد از پرداختنِ مالیات سر باز می زند و مردم را به قیام بر علیهِ حکومتِ تو ، تحریک می کند . بنابراین او لایق نیست که زنده بماند .

شمعون : ای مردانِ بی شرم ، آیا برای شما کافی نیست که این مملکت را از خدا دور می سازید ؟ آیا می خواهید ما را نیز به سوی کفرِ خویش بکشانید ؟

پادشاه : موضوعِ مالیات را را کنار بگذاریم . شمعون ، من امروز تو را نصیحت می کنم : با من خدای خورشید را پرستش کن تا تو و قومِ تو بتوانند به زندگی خود ادامه دهند .

شمعون : من تو را که به مراتب برتر و عالی تر از خورشید هستی ، از آن جهت که دارای روح و شعور باشی ، پرستش نکردم پس چگونه می توانم خورشیدِ بدونِ روح را پرستش نمایم ؟

اما دربارۀ این قول تو که : « به کمکِ تو قوم تو زنده خواهد ماند » ، خدای من که خدای قومِ من نیز هست ، به صلیب کشیده شد . من که خدمتگذارِ او هستم ، حاضرم برای او و برای قومِ خود بمیرم .

پادشاه : اگر به خدایی زنده اعتقاد می داشتی حرفت را درک می کردم . اما خودت می گویی که به خدای مصلوب شده ای ایمان داری . کاری را که از تو می خواهم انجام بده : خورشید را که طلوعش حیات بخشِ تمامِ موجودات است ، پرستش نما ، هدایای بسیاری به تو خواهم داد و تو را در مملکتِ خود بزرگ و قدرتمند خواهم ساخت .

شمعون : عیسی مسیح حاکم بر خورشید و آفرینندۀ تمام مردم است . هنگامی که از دستِ دشمنان رنج می کشید ، خود خورشید که آفریدۀ اوست ، همانندِ خدمتگذاری که در آزمایشِ اربابِ خود شریک می باشد ، به سوگ نشست . مسیح ، روزِ سوم رستاخیز نمود و با جلال به آسمان صعود کرد . اما دربارۀ هدایا و قدرت و حشمتی که تو به من قول می دهی ، باید بگویم که خیلی بیش تر از این ها برای من مهیا شده است که به هیچ وجه قادر به تصور آن نیستی .

پادشاه : عاقلانه نیست که دیگران را نیز به لجاجت بکشانی . به مرگِ خود و هزاران تنِ دیگر که تصمیم دارم از بین ببرم ، بیندیش . از این عملِ من جلوگیری کن زیرا مصمم هستم که خونِ هزاران نفر را بریزم .

شمعون : اگر تو همانگونه که اعلام می کنی که خونِ بی گناهان را خواهی ریخت ، در روزِ قیامت باید پاسخ گوی داور باشی ، من تنها این را می دانم که آنانی که قربانی می شوند با مرگِ خود به سلطنت خواهند رسید در حالی که محکومیتِ ایشان ، مرگِ تو خواهد بود .
اما دربارۀ زندگی خودم که در این جهان بر آن تسلط داری ، هم اکنون آن را با هر نوع مرگی که بر طبقِ ارادۀ ننگین و گمراهِ توست ، بگیر !

پادشاه : تو به خاطرِ غرورت نمی خواهی زندگیت را نجات بخشی . من قصد دارم به وسیلۀ مرگِ تو که بسیار وحشتناک خواهد بود ، هم کیشانت را به وحشت اندازم . آن گاه ارادۀ مرا انجام خواهند داد و نجات خواهند یافت .

شمعون : امکان ندارد که این مؤمنین برای نجاتِ زندگی خود خدا را انکار نمایند . امتحان کن ، آن گاه خواهی دید که ارادۀ آنان از کینۀ تو قوی تر است . هر یک از آن ها حقیقتی را در روحِ خود به همراه دارد که باعثِ استواری آنان شده نمی گذارد که لغزش بخورند . ای پادشاه ، بدان ما هرگز حاضر نیستیم شکوهِ پُر جلال و جاویدانِ خود را که از مسیحِ برخاسته از مرگ ، منجی ما ، می باشد ، با تاجِ درخشانِ تو که در عینِ حال فنا پذیر است ، عوض نماییم .

پادشاه : اگر فردا ، در زمانِ تعیین شده ، من و خورشید را که خدای مشرق است ، در مقابلِ تمامِ درباریان پرستش نکنی ، زیبایی تو را با شمشیر از بین خواهم بُرد و رفتارِ اصیلِ تو را با خون خواهم پوشانید .

شمعون : چه کسی لایق است از خورشید ، خدایی لایق بسازد ؟ در حالی که اگر خوب فکر کنی ، تو که انسانی بیش نیستی به مراتب از او بزرگتری . تو مرا با گفتن : « زیبایی تو را از بین خواهم بُرد » تهدید می کنی اما بدان آن کسی که وجودِ نا چیزِ مرا از نیستی به هستی آورد ، قادر است آن را برخیزاند و با روشنایی جلالِ خویش بپوشاند .

آن گاه پادشاه دستور داد که او را به زندان ببرند به این امید که در فردای آن روز شاید فکرش را عوض کرده به نصیحتِ وی گوش فرا دهد .
هنگامی که او را در کنارِ در خروجی کاخ به زنجیر می بستند ، خواجه ای سالخورده که در گذشته معلمِ شاه و اکنون مقامِ فرماندهی کاخ ( ارزبد ) را به عهده گرفته بود در آن جا حضور داشت . در تمامِ کشور از او قدر دانی می شد . نامِ او گشتاهازاد یعنی نجیب زاده این قلمرو بود . او مسیحی بود اما در طی این رنج و آزار از دستورِ پادشاه اطاعت کرده خورشید را پرستش می نمود . هنگامی که شمعون را دید ، برخاست و به او سلام کرد . قدیسِ ما او را نگاه نکرد و با حالتی نفرت انگیز روی خود را از وی برگردانید .
در همان لحظه خواجه از گناهی که مرتکب شده بود پشیمان گشت و شروع به گریه کرد و گفت : « اگر شمعون که دوستِ من است با من چنین رفتار کند ، پس خدا که او را انکار کرده اَم ، چه خواهد کرد ؟ » . بلافلصله به منزلِ خود بازگشت و لباس جشن را از تن بدر کرده لباس عزاداری پوشید و به همان جایی که از ابتدا بود ، برگشت و در آن جا نشست . همۀ حضار متوجه این تغییر و تحول شده رفتند تا پادشاه را از این اتفاق مطلع سازند . پادشاه قاصدی نزدِ وی فرستاد تا به او بگوید : « این دیوانگی چیست ؟ من زنده و تاجدارم ، در حالی که تو لباس عزاداری پوشیده ای . آیا یکی از فرزندانت را از دست داده ای و یا جسدِ زنت را پیدا کرده ای ؟ » اما خواجه پیغام فرستاد که : « من لایق مرگ هستم دستور بده تا مرا بکشند » .

پادشاه متحیر شده وی را نزدِ خود خواند تا دلیلِ این دگرگونی عجیب را از زبانِ خودِ او بشنود . خواجه واردِ کاخ شد .
پادشاه : آیا شیطان قلبِ تو را تسخیر کرده است که این نمایش عزاداری را به پادشاه عرضه می داری ؟

گشتاهازاد : من تسخیر شدۀ شیطان نیستم ، بلکه دارای حکمت و عقل می باشم .

پادشاه : پس چرا لباسِ عزا به تن کرده و به من پیغام فرستاده ای که لایقِ مرگ می باشم ؟

گشتاهازاد : بدان جهت که نسبت به خدا و تو صادق نبوده اَم . خدا را انکار کردم ، حقیقت را از دست دادم و در عوض ارادۀ تو را به جا آوردم بنابراین تو را فریب دادم . خورشید را ظاهرا بدونِ آن که ایمانی به آن داشته باشم پرستش نمودم .

با شنیدنِ این سخنان خشمِ پادشاه برافروخته گردید و گفت : عزاداری تو اکنون شروع می شود ، ای پیرمرد بی شعور : اگر بخواهی در این حالتِ روحی خود باقی بمانی ، همین الان تو و خانواده اَت را واقعا به عزا خواهم نشانید .

گشتاهازاد : من به خدا که آفرینندۀ زمین و آسمان است قول داده اَم که دیگر ارادۀ تو را آن چنان که در گذشته انجام می دادم ، انجام ندهم . من مسیحی هستم و از این پس دیگر خدای حقیقی را به خاطرِ انسان متقلب ، انکار نخواهم نمود .

پادشاه : سن زیاد تو و رابطه ای که قبلا با پدرم داشتی و اکنون با من داری ، مرا متأثر می سازد . می خواهم صبور باشم ، تا بتوانم تو را قانع کنم اما مواظب باش که از افکارِ این جادوگران دفاع نکنی چون در این صورت زندگی خود را به خطر می اندازی .

گشتاهازاد : ای پادشاه ، اطمینان دارم که نه تو و نه سایرِ پادشاهان و نه بزرگانِ این مملکت ، هیچ یک قادر نیستند مرا از حقیقت رو گردانده و وادار به پرستشِ مخلوقات و انکارِ خالق نمایند .

پادشاه : ای خیانت کار ، آیا من مخلوقات را پرستش می نمایم ؟

گشتاهازاد : اگر تو موجوداتِ زنده و با روح را پرستش می نمودی ، مسئله چیز دیگری بود اما تو چیز هایی را می پرستی که نه روح دارند و نه عقل و شعور و نقشِ آن ها این است که در خدمتِ انسان ها باشند .

آن گاه پادشاه به قدری غضبناک گشت که از شدتِ خشم می توانست سرش را همان جا قطع نماید . اما هنگامی که رؤسا ، این شاهد را به قتلگاه می بردند ، بدیشان گفت : « لحظه ای صبر کنید ، پیغامی برای شاه دارم . آنان توقف نمودند چون همواره امید داشتند که گشتاهازاد پشیمان شود . خواجه گفت به پادشاه چنین بگویید : « من همیشه نسبت به او وفادار بوده اَم ،همیشه راز نگه دارِ او بوده اَم و همان طور که او گفته است ، نسبت به پدرش و خودش همیشه با صداقت رفتار کرده اَم . از او تنها یک درخواست دارم و آن این است که : جارچی به چهار سوی کشور بفرستد و بگوید که : گشتاهازاد به مرگ محکوم شده است نه بدان جهت که اسرار را فاش ساخته و یا به خاطرِ گناهانِ دیگر ، بلکه چون مسیحی بوده و نخواسته دینِ خود را ترک گوید .

این شاهدِ شکوهمند نزدِ خود چنین می اندیشید : در همه جا پخش شده بود که من دینِ خود را ترک کرده اَم و بسیاری از این بابت دچار لغزش شده اَند . اکنون اگر بمیرم آنان علتش را نخواهند فهمید . اما اگر علت مرگ را بدانند ، درک خواهند کرد و استوار خواهند ماند . می خواهم شهادتی از خود به جا بگذارم تا تمامِ مسیحیان بدانند که من برای مسیح می میرم و از این طریق شهامت پیدا می کنند .
این تنها نگرانی پیرمردِ خردمند در موردِ قومِ خدا بود . پیرمردِ مجرب در حالی که به فکر نفع تمامِ کلیسا بود این چنین خود را آمادۀ شهادت کرد . او با این عملِ خود به نحوی سایرِ قهرمانان را برانگیخته آنان را برای مبارزه آماده ساخت .
پادشاه به جارچی خود دستور داد تا آن چه را گشتاهازاد درخواست کرده بود اعلام نماید . او تصور می کرد که بدونِ شک بسیاری از این بابت دچارِ لغزش شده و دینِ خود را ترک خواهند نمود . او در جنونِ به این امر نمی اندیشید که بدین وسیله لذتِ پیروی از این سرمشق را به آنان خواهد بخشید .
پیرمرد زندگیش را در روزِ سیزدهم ماه نیسان سال 341 در پنجشنبه هفته مقدس یعنی پنجشنبۀ بزرگ به مسیح تقدیم نمود .
وقتی این خبر را در زندان به گوشِ شمعون رساندند ، در حالی که از شدتِ شادمانی به وجد آمده بود ، با این کلمات تحسینِ خود را ابراز نمود : « ای مسیح ، محبتِ تو بی انتهاست ! ای خدا ، رحمتِ تو بی نهایت است ! پروردگارا ، قدرتِ تو شگفت انگیز است ! مردگان را حیات می بخشی ، افتادگان را سرافراز و قلوبِ گناهکاران را دگرگون می سازی ، تو آنانی را که مأیوس گشته اَند ، امیدِ مجدد می بخشی . آن کسی را که تصور می کردم آخرین است ، اکنون اولین شده ، که فکر می کردم گم شده حال یافت گردیده و در منزل حضور دارد ، که گمان می کردم از ایمان به دور است امروز نزدیک ترین فرد است ، که تصور می کردم در تاریکی بسر می برد الان در همان ضیافت سهیم شده است . فکر می کردم من پیش قدم هستم اما او از من پیش تر است . او دیوارِ مرگ را برای شادی من به هم ریخته و راهِ نجات را برای من گشوده است . او با آزمایشاتِ بسیار ، در راهِ تنگ و دشوار راهنمای من شد . منتظر چه هستم ؟ چرا وقت را بیهوده تلف می کنم ؟ او برای من ، مظهرِ ایمانِ واقعی است : به من می گوید ، برخیز . مرا می نگرد و می گوید : بیا ، ای شمعون برای من غم و اندوه مخور . به مکانی که تو برای من آماده کردی و نیز به آسایش داخل شو . ما خود را با چیز های فانی و گذرا خوشحال کردیم و اکنون برای چیز های پایدار خوشحال شویم .
من می خواهم به این صدا گوش فرا دهم و در آتشِ اشتیاقِ پیروی از این راه می سوزم . ساعتِ خوشبختی لحظه ای است که مرا به مکانِ مرگِ خود خواهند بُرد ! در آن هنگام ، آزمایش و وسوسه به پایان خواهد رسید » .

سپس شمعون برخاسته چنین دعا نمود : ای خداوند مرا جلال ده ، تو خود واقفی که تا چه حد مشتاقِ این شهادت هستم ، چون با تمامِ وجود و تمامِ زندگیم تو را دوست می دارم . دیدنِ تو مرا به وجد می آورد ، تو به من آسایش خواهی داد . از این پس ، بر روی زمین زندگی نخواهم کرد ، ناراحتی و رنجِ قومِ خود ، کلیسا های ویران شده ، قربانگاه های سرنگون گشته ، روحانیونی که در همه جا موردِ آزمایش می باشند ، آنانی که رسوای کم ایمانی هستند ، سست دلانی که از حقیقت منحرف شده اَند و نیز قومِ خود را که تا به آن حد بزرگ بود و اکنون در نتیجۀ شکست و آزار تقلیل یافته است ، دیگر نخواهم دید . دیگر نه دوستان متعددم را که در قلوبِ خود به دشمن و قاتلِ من تبدیل گشته اَند و نه دوستانِ قدیمی اَم را که در شکنجه و آزار جان می سپارند در حالی که جلادانِ ایشان به آن ها می خندند و متکبرانه بر علیهِ قومِ ما برمی خیزند ، نخواهم دید .« با این حال ، می خواهم در کمالِ شجاعت و وفاداری در رسالتِ خود استوار بمانم و در راهی که برایم معین گشته با شهامت قدم بردارم تا برای قومِ مشرق زمین ، سرمشق و نمونه باشم . من از خوان اولی خوردم و اکنون می خواهم پیشاپیشِ تمامِ برادرانِ خود بمیرم و خونِ خود را به اتفاقِ آن ها بدهم ، قصد دارم همراهِ آنان زندگی ای را که دیگر نه ناراحتی ، نه رنج ، نه اضطراب ؛ نه آزار دهنده و نه آزار بیننده ، نه ستمگر و نه ستمدیده ، نه ظالم و نه مظلوم نمی شناسد ، به دست آورم و دیگر تهدیدِ پادشاهان و خشونتِ حاکمان را نخواهم دید . دیگر کسی مرا به دادگاه ها نخواهد بُرد و لرزه بر اندامِ من نخواهد انداخت ، هیچ کس پیدا نخواهد شد که مرا وادار به فرمانبردای کرده به وحشت اندازد .
ای راهِ حقیقت ، اشتباهاتِ من در تو پاک خواهد شد ، خستگی اعضایم ، در تو ای مسیح ، روغنِ تدهین مقدس ما ، آسایش خواهد یافت . در تو غمِ روحم از بین می رود ، تو جامِ نجاتِ من هستی ، اشک های چشمانم پاک خواهد شد ، ای تسلی و شادی ما ! » .دو مردِ سالخورده ای که در زندان با شمعون بودند ، در هنگامِ دعا خواندنِ وی غرقِ حیرت و تحسین گشتند ! او دست هایش را سوی آسمان بلند کرده و صورتش لطافت و شکفتگی گلِ سرخ را داشت .
در شبی که خداوندِ ما عیسی مسیح مُرد ، شمعون خود را تسلیمِ خواب نکرد بلکه بر عکس ، تمامِ مدت چنین دعا نمود :

« ای عیسای خداوند ، بگذار که در چنین روزی یعنی در هنگامِ مرگِ تو ، مرا لایقِ نوشیدن پیالۀ تو بگردانند . آرزو دارم که در ادوارِ آینده بتوانند دربارۀ من بگویند : شمعون در همان روز مرگِ خداوند مُرد و والدین بتوانند به فرزندانِ خود چنین حکایت کنند که شمعون دعایش مستجاب گشت و در همان روزی که خداوند مُرد ، همانندِ وی قربانی قربانی شد » .
ساعت سوم همان روز ، دستور داده شد تا این قدیس را از زندان بیرون آورند . او را نزدِ پادشاه بُردند و او همچنان از ستایشِ پادشاه اجتناب نمود .

پادشاه از او پرسید : « شب آخر را چگونه سپری کردی ؟ آیا دوستی خود را محکم تر خواهیم کرد یا تو را به زندانِ مردگان خواهم فرستاد ؟ » .

قدیسِ ما به او پاسخ داد : « شب را در این اندیشۀ گرانبها به سر کردم : دشمنی تو برای من به مراتب از محبتِ تو سودمند تر است » .

پادشاه : تنها یک بار خورشید را سجده کن و آنگاه برای همیشه آسوده خواهی بود و از دستِ کسانی که خواهانِ مرگِ تو هستند خلاص خواهی شد .

شمعون : در این جهان دشمنانم با خوشحالی نخواهند گفت که شمعون خدای خود را انکار نمود و به خاطرِ ترس از مرگ ، هیچ را پرستید !

پادشاه : ای شمعون ، بدان که تو را دوست دارم و به همین جهت با تو صبورانه رفتار می کنم و سعی دارم که تو را قانع سازم ، اما تو حاضر نیستی به حرفِ من گوش دهی . اکنون خواهی دید که چه بر سرت خواهد آمد .

شمعون : ای پادشاه ، هر چه بگویی بی فایده است . عجله کن و مرا محکوم نما : زمانِ آن رسیده است که در ضیافت شرکت کنم ، بدونِ درنگ مرا بفرست چون سفره آماده است و جای من معین . شمعون وسط جمعیت ایستاده بود . چهره اَش جلوۀ خاصی داشت و به قدری می درخشید که پادشاه نتوانست خود را کنترل کند و به شاهزادگان و درباریانی که آن جا حضور داشتند گفت : « من ملت های بیگانه و نقاط دور دست را دیده اَم اما تا کنون کسی را به این زیبایی و خوش منظری مشاهده نکرده اَم .

سپس افزود : نگاه کنید از شدت ایمانی که به خدای خود دارد ، هیچ به فکرِ خود نیست .

همگی پاسخ دادند : ای پادشاه بر حذر باش از این که این چنین زیبایی او را در نظر بگیری و به یاد آور که او عدۀ زیادی را با تعالیمِ خود منحرف کرده و به فساد کشانیده است .
بالاخره شمعون محکوم گشت تا با شمشیر کشته شود و درباریانِ پادشاه او را به قتلگاه بردند .
در همان شهر در حدود صد تن زندانی دیگر وجود داشت که عبارت بودند از : چندین اسقف از سایر شهر ها ، کشیشان ، شماسان و راهبان . آن ها را نیز همراهِ شمعون به قتلگاه بردند . طبقِ دستور پادشاه ، رئیسِ موبدان بدیشان گفت : « اگر خدای خورشید را سجده کنید ، زندگی خود را نجات خواهید داد » .

همه یک صدا پاسخ دادند : « مرگ در مقایسه با ایمانِ ما بسیار ناچیز است ، بخشیدنِ زندگی ما در ازای محبتی که به مسیح داریم هیچ است . ضربۀ شمشیر در عرض یک ثانیه به پایان می رسد اما ما امید داریم که در زندگی جاویدان رستاخیز خواهیم کرد . ما خورشید را نمی پرستیم و تن به اطاعت از این قانونِ پادشاه نمی دهیم . ای دشمن که نسبت به قومِ ما نفرت داری ، دستوراتِ او را بدونِ درنگ اجرا کُن » .

دستور داده شد تا تمامِ این دلیران را در برابرِ دیدگاهِ شمعون ، قهرمانِ با تقوی کشته شوند ، به گمانِ این که با دیدنِ مرگِ ترسناکِ آن ها به وحشت افتاده خود را تسلیمِ ارادۀ پادشاه نماید . بنابراین در قتلگاه شروع به کشتنِ یک یکِ این شاهدان که ایمانِ خود را اعلام می نمودند ، کردند . شمعون نزدِ آنان ماند و آن ها را مرتبا دلداری می داد :
ای برادران شجاع باشید ، به خدا توکل کنید و شهامتِ خود را از دست ندهید . این مرگِ شما در انتظارِ صدای شیپورِ داور به رستاخیز منجر خواهد شد . رستاخیز همراهِ شما خواهد بود و با شنیدنِ صدای شیپور ، شما را بیدار خواهد کرد . خداوندِ ما عیسی مسیح مصلوب گشت ، اما او اکنون زنده است و شما نیز هنگامی که همانندِ وی بمیرید ، با او زنده خواهید شد . این سخنانِ او را با یاد آورید : « از کسانی که جسم را می کشند ولی قادر به کشتنِ جان نیستند ، نترسید » ( متی 10 – 28 ) . « کسی که جانِ خود را دوست دارد آن را هلاک کند و هر که در این جهان جانِ خود را دشمن دارد تا حیاتِ جاودانی آن را نگاه خواهد داشت » ( یوحنا 12 : 25 ) .

شناختِ حقیقت در این خواهد بود که انسان ، زندگی خود را در راهِ دوستش ببخشد . بنابراین اگر شما زندگی خود را برای شناختِ حقیقت در راه دوستان می بخشید ، پاداشِ خود را خواهید یافت . این سخنِ پولس رسول را در نظر داشته باشید : « اگر با او مُردید ، همچنین با او خواهید زیست » ( 2- تیمو 2 : 8 و 11 ) . « بنابراین اگر ما در رنج و ناراحتی ثبات نشان می دهیم ، با او در ملکوت سهیم می شویم . و اگر در زمانِ حیات در مرگِ عیسی شریک شویم زندگی عیسای مسیح در جسمِ ما آشکار خواهد شد » ( 2- قرن 4 : 10 – 11 ) .
« اکنون زمانِ مرگ فرا رسیده است . اما ای عزیزانِ من آگاه باشید که این نوع مرگ به زندگی جاودان منجر خواهد شد در حالی که زندگی کنونی ما به مرگِ جاوید منتهی خواهد گشت . کسی که خدا را انکار کند ، زندگی اَش نابود خواهد شد . با وجودِ رنجِ فراوان ، ما می دانیم که در این ساعت ، صاحبِ جلالی بزرگ تر و مقامی جاودانی خواهیم بود . وجود ظاهری ما از بین می رود اما وجود باطنی ما تازه تر می گردد . چون می دانیم او خدا که عیسی خداوند را برخیزاند ، ما را نیز با عیسی برخواهد خیزاند و با شما حاضر خواهد ساخت » ( 2- قرن 4 : 14 و 16 ) .

« در این مدت زمانی که ما در این جهان باشیم ، از خدا دور هستیم اما اکنون که این دنیا را ترک گوییم ، در جلال با خدا متحد می شویم . ما او را دوست داریم ، او ما را می بخشد ، ما محبتِ خود را به همراه می بریم و او نعمتِ خویش را ، ما رنجِ خود را و او پاداشِ خویش را ، ما عذاب و او رستاخیز را . ما خونِ خود را می دهیم و او بر طبقِ کلام خود ما را در شادمانی ، آرامش و ضیافتِ ملکوتِ خویش سهیم می سازد . همان طوری که در انجیل می خوانیم :

« به شادی خداوندِ خود داخل شو » ( متی 25 : 21 ) « شما آن سکه را به ثمر رسانده اید اکنون ده برابرِ ثمر آن را به ارث ببرید » ( متی 25 : 14 – 23 ) .

هنگامی که این مردانِ شجاع همگی برای کسبِ تاجِ افتخار ، با شمشیر به شهادت رسیدند ، تنها شمعون و دو مرد سالخورده باقی مانده بودند . در لحظه ای که لباسِ یکی از این دو مرد را از تن بدر می کردند تا او را ببندند پیرمردِ دیگر از شدت ضعفِ جسمی ، بدنش می لرزید در حالی که روحش همچنان استوار بود . مردی قدرتمند به نامِ پوسایی که اخیرا به مقامِ ریاستِ کارگرانِ پادشاه رسیده بود و در میانِ جمعیت حضور داشت ، به این پیرمرد گفت : « نلرز ای حنانیا ، نلرز ! چشمانت را به بالا بیفکن ، آن گاه نورِ مسیح را مشاهده خواهی کرد » .

بلافاصله پوسایی را گرفتند و نزدِ پادشاه آورده و به او اتهامِ خیانت به شاه را زدند .

پادشاه : تو سزاوارِ مرگ نیستی ؟ مگر من تو را صاحبِ مقام نکردم ؟ چرا با رفتن به تماشای مرگِ این خائنین ، مرا استهزاء نمودی ؟

پوسایی : مرگِ آنان برای من حیات بخش می باشد . من از مقامی که تو به من داده ای ، چشم پوشی می کنم چون پر از دام و تله می باشد و در عوض مرگی که به آن ها دادی می پذیرم چون با شادی یکسان است .

پادشاه : ای ابله ، تو نیز در پی همین سرنوشت هستی ؟

پوسایی : من مسیحی هستم و به خدای ایشان ایمان دارم و به همین جهت است که مرگِ آنان را به مقامی که تو به من داده ای ترجیح می دهم .

پادشاه به قدری به خشم آمد که دیگر قادر به کنترل خود نبود و تصمیم گرفت که او را به مرگی فجیع به قتل برساند .
پادشاه : او مقامی را که به وی عطا کرده بودم را حقیر شمرد و به خود این اجازه را داد که با من همانندِ یکی از هم ردیفانِ خودش صحبت نماید . زبانِ او را در بیاورید تا برای دیگران سرمشق باشد .
دستورِ پادشاه در نهایتِ بی رحمی اجرا گشت . پس آن شاهد نیز در همان تاریخ جان سپرد .
پوسایی دختری داشت که او را به جرم مسیحی بودن به پادشاه لو داده دستگیر نمودند . او هم به خاطرِ مسیح ، امید خویش ، کشته شد .
شمعون به هنگام مرگش ، چنین دعا نمود :

« ای مسیح خداوندِ ما ، تو که برای مصلوب کنندگانت دعا کردی و به ما نیز آموختی که برای دشمنانِ خود دعا کنیم ، تو که حاضر شدی روح شماس خود استیفان را که برای سنگسار کنندگانش دعا نمود بپذیری ، روحِ من و برادرانم را با تمامِ شهدایی که در مغرب زمین توسطِ رسولان و پیامبرانِ مقدس تاجگذاری شدند بپذیر . این را برای دشمنانِ قوم ما و قاتلینِ جسم های ما ، گناه به حساب میاور ، بلکه اجازه بده تا به سوی تو بیایند و خداوندی و سروری تو را قبول کنند .
ای خداوند ، شهر های مشرق زمین را که به دستِ من سپردی ، برکت دِه ، از تمامِ ایمان دارانِ این مملکت مانندِ نورِ چشمِ خویش نگهداری کن . آنان را تا پایانِ این آشفتگی ، زیرِ بالِ حمایت خود بگیر . بر طبقِ وعدۀ خویش ، تا پایانِ جهان با آن بمان . جایی را که دستگیر شدیم و تاجِ جلال را دست آوردیم ، برکت دِه ، صلیبِ تو آن را در ایمانِ واقعی حفظ کند ، اکنون و همیشه تا ابدالآباد آمین » .

شمعونِ شجاع که سرش با شمشیر بریده شد با این کلمات به پیروزی رسید . ساعت سه بعد از ظهر جمعۀ مقدس بود . در آن هنگام تاریکی همه جا را فرا گرفت و تماشاگران دچارِ ترس شدند .
جسدِ شمعون قدیس پسر صباغ ، اسقفان و تمامِ شهدایی که همزمان با او مُردند در طی شب جمع آوری و دفن گردید . چندین تن از لشگریان پادشاه بقایای وجود این شهیدانِ قدیس را درخواست کردند که توسط اسقفانی که در آن شهر ساکن بودند ، به آن ها داده شد . این اسقفان تنها کسانی بودند که تا آن زمان به آنان اذیت و آزاری نرسیده بود و به مرگ فراخوانده نشده بودند . این شهر با تازگی آباد شده بود و پادشاه قصد داشت آن را با تمامِ ساکنانش حفظ نماید . در آن جا اسرای چندین کشور دیگر نیز نگاه داشته می شدند که چون در تبعید به سر می بردند ، مراقبتِ لازم از آن ها به عمل می آمد .

این بود شرح شهادتِ شمعون قدیس پسر صباغ پاتریارک فارس و صد تن شهید شجاعی که همراه وی بودند و اتفاقاتی که آن روز رخ داده بود .

با فیض خداوند و به کمک نوشته هایی که قبل از ما توسط چند نفر با مهارتِ تمام نوشته شده بود ، این شرح حال را نقل کردیم . به این ترتیب سرگذشتِ شمعون مقدس و همراهانِ وی که با او به دریافتِ تاجِ افتخار نایل گشتند ، این چنین به پایان می رسد . دعای آنان به همراه ایمان دارن و گناه کاری که این شرح حال را نقل نمود ، باشد . آمین . (6)

پی نوشت و آبشخور :
1 – تاریخ ایران باستان به روایت ابن عبری ، دکتر محمد جواد مشکور ، دانشنامه ، خرداد 1326 ، شماره 1 ، صص 205 تا 267 ، برگۀ 214 .
2 – تاریخ ایران باستان به روایت ابن عبری ، دکتر محمد جواد مشکور ، دانشنامه ، خرداد 1326 ، شماره 1 ، صص 205 تا 267 ، 252 .
3 – این عوارض مالیات جدید بود که جهت تامین مخارج جنگ بر مردم تحمیل می شد .
4 – اتهام اصلی مسیحیان این بود که آنان را با امپراطوری روم در ارتباط می دانستند .
5 – موبد لقب کاهنان پارس و رئیس مغان بود .
6 – شهادت مسیحیان کلیسای ما ؛ در پی عیسی مسیح شاهد امین و راستین ، انتشارات تاریخفا ، برگۀ 12 – 27 .