پیشدادیان – کیومرث

 

 

پیشدادیان – کیومرث

پیشدادیان ؛ عنوان نخستین شاهان ایران زمین در اساطیر کهن بوده است که پیش از کیانیان پادشاهی بر ایران کردند . نخستین شاه پیشدادی را کیومرث دانسته اند ؛ کیومرثی که توسط از نسب وی مشی و مشیانه ؛ نخستین مرد و زن در سنت مزدیسنی بوده اند ؛ و آخرین شاه پیشدادی گرشاسپ بوده است .

 

کیومرث :

پیرامون روایاتی که در ایران باستان است ، بشر نخستین و نخستین پادشاه چنین نقل شده و آن به نام کیومرث رقم خورده که دارای اهمیت بسیاری از نظر تاریخ نگاران می باشد . در اوستا نام کیومرث چندین بار یاد شده است . کیومرث اولین بشر است و آخرین بشر موعود پیروزگر را سوشیانت گفته اند :

« فروهرهای مردان پاک را می ستاییم . فروهرهای زنان پاک را می ستاییم . همه فروهرهای نیک و توانای مقدس پاکان را می ستاییم ؛ از فروهر کیومرث تا سوشیانت پیروزگر » .

و در بند بعدی دربارۀ کیومرث چنین آمده است :

« فروهر کیومرث پاک را می ستاییم ، نخستین کسی که به گفتار و آموزش اهورامزدا گوش فرا داد . از او خانوادۀ کشوری آریا ” ایران ” و نژاد آریا پدید آمد » .

داستان ها و روایات قدیمی نوشته شده مثل مشیه و مشیانه ( پسر و دختر دوقلوی کیورث ) و گاو او کدت با تغییرات املایی لفظی برابر همان روایات است . کیومرث عمرش هزار سال و پادشاهی او به چهل سال می رسد و این روایات بنا به گفته های ابن بلخی است .
در مورد کار کیومرث اختلاف نظرهای فراوانی وجود دارد که طبری داستانی بلند و طویل در مورد کیومرث آورده :

« اولین مردی که بر زمین ظاهر شد ، پارسیان او را گِل شاه گویند ، زیرا که پادشاهی او الا بر گِل نبود . پس پسری و دختری از او ماند ، ایشان را مشی و مشیانه می گفتند و از ایشان در پنجاه سال هژده فرزند آمد . چون بمردند ، جهان 49 سال بی پادشاه ماند ، تا اوشهنج « هوشنگ » و تا این وقت از عمر کیومرث دویست و نود و چهار سال و هشت ماه گذشته بود » .
نویسندۀ کتاب ذیل با این مندرجات می خواهد بگوید که کیومرث همان بشر نخستین بوده است .
ابن اثیر در کتاب حبیب السیر چنین می گوید : « پیشدادیان با کیومرث ده نفر بودند و مدت پادشاهی ایشان به گفتۀ حمزۀ اصفهانی 2470 سال بوده و به روایت بهرام شاه بن مردانشاه 2734 سال و به روایت حمد الله مستوفی 2450 سال بوده است . نخستین کسی که از نوع انسان که سرپرست کشورهای جهانیان گشت ، کیورمث است . و کیومرث به لغت سریانی حی ناطق گفته می شود . و در نسب کیومرث کیومرث میان گزارشگران اختلاف بسیار است ، چه برخی را باور بر آن است که او بزرگ ترین اولاد صلبی آدم بوده و گروهی گفته اند که قینان بن انوش بن آدم را کیومرث می گفته اند . و باور زرتشتیان بر آن است که کیومرث عبارت از ابوالبشر و لقبش گل شاه بود ، زیرا که در پادشاهی او در فضای جهان غیراز آب و خاک چیزی نبوده است ، و شماری را باور بر آن است که امیم بن لاودین ارم بن سام بن نوح ، کیومرث است » . در کتاب روضةالصفا آمده است که :
به گفتۀ درست ، کیومرث پسر سام بن نوح است .
« کیومرث ، زین و لجام و سواری را پدید آورد و پشم رشتن و جامه و گلیم بافتن را او به مردم آموخت ، و مدت پادشاهیش به روایتی چهل سال و مدت زندگی اش هزار سال بود . بیش تر اوقات شاهیش به جنگ با دیوان گذشت و مردی خداپرست و بی آزار بود » .

 

آبشخور :  

گنجینه تاریخ ایران ( ایران باستان ) ، سعید قانعی ، تهران : پل ، 1388 ، برگۀ 5-8 .

داستان جوانمردی کوروش بزرگ

member3-albums9-340

داستان جوانمردی کوروش بزرگ

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران آن سرزمین تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم “ارتب” خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند …
هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد “بعل” خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.
در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، “ارتب” تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید!
در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوش حال گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است.
در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند…
کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟
ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم!
کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است. کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.
ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نه. ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نه. ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید. کوروش گفت همین طور است. ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.
ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند.
از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد. در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی(کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.

داستان نبرد رستم و سهراب

داستان نبرد رستم و سهراب

داستان نبرد رستم و سهراب
داستان نبرد رستم و سهراب

نخست باید گفت که ماجراهای شاهنامه بیشتر اوقات تنها در برهه ی زمانی که در آن اتفاق می افتند قابل فهم هستند و معنی یکایک ماجراها را باید با دیدی از بالا آغاز کرد تا بتوان با ریزه کاری های این اثر جاوید شناخت پیدا کرد. در کتاب “شناخت شاهنامه” دوران ها و عصر های شاهنامه را بر مبنای سنت کهنی به چهار بخشِ اصلی تقسیم بندی کرده ام که مختصری از آن را دوباره در اینجا می آورم:
آفرینش: زمین، نبات، حیوان و انسان

پیشدادیان: پسران هبوط کرده الهی ، کیومرث ، سیامک ، هوشنگ و طهمورث.

1. عصر طلا: عصر پدران، جمشیدشاه (ضحاک و فریدون در تحول عصر طلا به عصر نقره).

2. عصر نقره: عصر مادران، مادرفریدون و فریدون، پسران فریدون، منوچهر و ماه آفرید، نوذر، زوطهماسب و گرشاسب. (پهلوانان سیستانی در تحول عصر نقره به عصر برنز پدید می آیند).

3. عصر برنز: عصر پهلوانان و نسل فرزندانِ دوره ی نقره، از کیقباد تا گشتاسپ و پیامبری زردشت. (ماجرای رستم و سهراب).

4. عصر آهن: عصر تاریخی، عصر تجار، دولت، فرهنگ، مذاهب و امپراتوری بزرگ ایران از بهمن تا یزدگرد سوم.

در اینجا دوباره و دوباره لازم به تذکر می دانم جدولی که در آن شاهنامه را بخش بندی کرده ام باید بخوبی مطالعه شود و حتی دوستان آن را از بر کنند تا توضیحات و دوران های اساطیری برای آنها راحت تر به معنا برسند. جذابیتی که با شناختِ کامل به دوران های جدولِ ذکر شده در میانِ خوانندگانِ شاهنامه بوجود می آید بی همتا است و من معتقدم که علاقه مندان به آن وسیله یک لحظه از خواندن تمامیِ متنِ شاهنامه دریغ نمی کنند.

پس از ماجرایِ آفرینش و گذر از عصرِ طلاییِ جمشید، با فریدون پا به عصر نقره ی مادران می گذاریم. پس از این دو دوره، عصر برنز کیانیان که ماجرای رستم و سهراب در آن رخ می دهد آغاز می گردد. از مهمترین ویژگی های عصر برنز آن است که پسرانِ عصرِ نقره یِ مادران برای به دست آوردنِ تختِ پادشاهی در عصر برنزِ کیانی با پدرانِ خود در کشمکش و بدخویی بسر می برند. این مسئله دوباره و دوباره و با ماجرا ها و طریقه های مختلفی در زندگی سیاوش (پسر کیکاوس) و سودابه، رستم و سهراب، لهراسپ و گشتاسب، گشتاسب و اسفندیار و بالاخره در پایان عصر کیانی با ماجرای بزرگ رزم رستم و اسفندیار تکرار می شود. مرگِ اسفندیار و پس از آن رستمِ پهلوان نشانگر سقوطِ عصرِ کیانیان و در هنگامه ی شروعِ عصرِ نیمه تاریخیِ آهن است. عصر برنز، عصر پسران است و ماجرای ها بر محورِ اصلیِ تلاشِ پسران قرار دارند، برای کسبِ تخت پادشاهی که جز این هم نمی تواند باشد. اما با وجودِ سنتِ پدرسالاریِ (و یا پسر کشیِ) فرهنگِ ایرانیان این انتقالِ قدرت از پدر به پسر همچنان که در بیشترِ ماجراهای ذکر شده ی عصرِ برنز دیده می شود به سادگی انجام پذیر نیست. در اوخر عصر نقره و با بوجود آمدنِ خانواده ی رستم و پدرانش، قدرتِ مطلقِ پادشاهی تقسیم شده و عملاً پهلوانان بخشِ عمده ای از آن را عهده دار می شود. مثلاً از این به بعد برای حل کردنِ مشکلاتِ سرزمین های ایرانی بر ضد دشمنان تنها رستم به عنوان پهلوان شاهنامه مشکل گشا است و پادشاه در این باب نقش دوم را بازی می کند.

کیقباد نخستین پادشاه کیانی است که به کمک رستم بر تخت پادشاهی می نشیند. پس از او کیکاوس شاهنشاهِ ایران می شود. او شاهی است هوسران و بیشترِ خصوصیاتِ عصرِ مادرانِ نقره را با خود دارد. او یک بار در مازندران و دیگربار در هاماوران و دوباره به دستِ دیواها به تله می افتد و هر سه بار رستم او را نجات می دهد.

ماجرای رستم و سهراب در هنگامِ پادشاهیِ کیکاوس رخ می دهد. این جریان را می توان بسادگی در مدت نیم روز خواند و مطالعه کرد. فشرده ای از آن را در اینجا می آورم:

در بسیاری از داستان ها و افسانه های ایرانی پادشاه و یا پهلوانی را می بینیم که در هنگام شکار و دنبال کردنِ حیوانی به قصدِ شکار با ماجرای عجیبی روبرو می شود. واقعه رستم و سهراب هم جدا از آنها نیست چرا که رستم هم پس از شکار در نخجیرگاه بخواب می رود و رخش که اسبِ منهصرِ اوست به دست تُرکانی دزدیده می شود. رستم ردپای رخش را تا سمنگان (در نزدیکی مرز توران) دنبال می کند و از اینجاست که ماجرایِ دردناکِ رزمِ رستم و سهراب آغاز می گردد.

پادشاه سمنگان از دیدن رستم خوشحال می شود و او را به کاخ خود دعوت می کند. شاه سمنگان به او قول می دهد که اسبش را هم پیدا کند و به او می گوید:

یک امشب به می شاد داریم دل *** وز اندیشه آزاد داریم دل
نماند پی رخش فرخ نهان *** چنان باره ی نامدار جهان

رستم خوشحال شده و با آنها به می خوردن می نشینند. در هنگام شب یکی از دخترانِ شاه، تهمینه، به بستر او می آید و به او می گوید:

یکی دخت شاه سمنگان منم *** ز پشت هژبر و پلنگان منم
بگیتی ز خوبان مرا جفت نیست *** چو من زیر چرخ کبود اندکیست

پس از آنکه تهمینه از بزرگی رستم و از آنکه درباره ی خوبی های او شنیده تعریف می کند از رستم خواهش می کند که برای او بچه ای بجای گذارد و بدلیلِ زنِ شیردلی که بوده به او قول می دهد رخش را هم برای او پیدا کند:

یکی آنکه بر تو چنین گشته ام *** خرد را ز بهر هوا کشته ام
و دیگر که از تو مگر کردگار *** نشاند یکی پورم اندر کنار
مگر چون تو باشد به مردی و زور *** سپهرش دهد بهر کیوان و هور
سه دیگر که اسپت بجای آورم *** سمنگان همه زیر پای آورم

رستم هم از تهمینه خوشش می آید و از پدر او اجازه ی همخوابی با او را می گیرد. پس از انجامِ کار به تهمینه مهره ای می دهد که اگر فرزندشان دختر شد به گیسان او و اگر پسر شد به بازوی وی ببندد. پس از نه ماه سهراب بدنیا می آید. سهراب ماجرایِ پدرِ خود را از مادرش می پرسد. او در عشق به پدر خود چنان احساساتِ خود را نشان می دهد که می خواهد با کمکِ سپاهیانِ ترک، کیکاوس را از تخت پادشاهی ایران بر کنار کرده و پدر خود رستم را بر تخت بنشاند.

در این هنگام به پادشاه توران، افراسیاب، خبر می رسد که سهرابِ 10-12 ساله ی زورمند قصد دارد به ایران حمله ببرد. افراسیاب از این موضوع خوشحال شده و به حیله با نوشتنِ نامه ای نمی گذارد که سهراب با پدرش آشنایی پیدا کند.سهراب، سفید دژِ ایرانیان را تسخیر می کند. کیکاوس به رستم نامه می نویسد که پهلوانِ دیگری از توران پیدا شده که قصدِ حمله به ایران را دارد.

رستم همراه با سپاهیان به طرف دژِ سپید می رود و در دشتِ آنجا خیمه می زند. در هنگانم شب رستم با لباس ترکی به خیمه ی دشمن و پسرش می رود و از اینکه سهراب را با آن عظمتِ جسمی می بیند شگفت زده می شود.در اینجا رستم و سهراب یکدیگر را نمی شناسند. سهراب در تمام این هنگام سعی دارد از ماجرایِ پدرِ خود سر درآورد و او را پیدا کند اما اشخاصی که به آنها رجوع می کنند مانع بر این کار می شوند. سهراب شک دارد و حرف آنها را باور نمی کند. حتی در زمانی که رستم و سهراب همدیگر را در هنگام جنگ ملاقات می کنند، سهراب پر از شک و تردید است که آیا او رستم است یا خیر و از رستم نامش را می پرسد، رستم نام خود را فاش نمی کند:

بدو گفت که از تو بپرسم سخن *** همه راستی باید افکند بن
من ایدون گمانم که تو رستمی *** گر از تخمه ی نامور نیرمنی
چنین داد پاسخ که رستم نیم *** هم از تخمه ی سام نیرم نیم
که او پهلوانست و من کهترم *** نه با تخت و گاهم نه با افسرم
از امید سهراب شد ناامید *** برو تیره شد روی روز سپید

سهراب در هنگامه ی نبرد دو بار به تردید می افتد که آیا این حریف همان پدرش رستم نیست، و حتی از رستم می خواهد تا با او دستِ یاری دهد. اما رستم بدلیل اینکه سهراب بسیاری از سپاهیان ایرانی را کشته است و اینکه هنوز نمی داند که شخص مقابل پسر اوست، حرف سهراب را نمی پذیرد. پدر و پسر برای دفعه ی نخست با هم کشتی می گیرند. سهراب، رستم را بر زمین می افکند و خنجر بر می کشد برای ریختن خون رستم، اما رستم او را فریب داده و خواستارِ آن می شود تا با شمشیر به نبرد بپردازد:

به سهراب گفت ای یل شیرگیر *** کمند افکن و گرد و شمشیر گیر
دگرگونه تر باشد آیین ما *** جز این باشد آرایشِ دینِ ما
کسی کو به کشتی نبرد آورد *** سر مهتری زیر گرد آورد
نخستین که پشتش نهد بر زمین *** نبرّد سرش گرچه باشد بکین
گرش بار دیگر بزیر آورد *** ز افگندنش نام شیر آورد
بدان چاره از چنگ آن اژدها *** همی خواست کآید ز کشتن رها

در نبرد با شمشیر، رستم است که پهلوی سهراب را با خنجرِ خود می درد و در آخرین لحظات مرگ سهراب رازِ خود را فاش می کند و رستم با دیدنِ مهره ی خود بر بازوی او پسرش را می شناسد و به زاری می نشیند. سهراب در هنگام مرگ از رستم خواهش می کند که به توران زمین حمله نکند:
چونکه

که اکنون که روز من اندر گذشت *** همه کار ترکان دگرگونه گشت
رستم حرف پسر را می پذیرد و اشک در چشمانش جمع می شود و می گوید:

کدامین پدر هرگز این کار کرد*** سزاوارم اکنون به گفتار سرد
چه گویم چو آگه شود مادرش *** چه گونه فرستم کسی را برش

پس از آن جنازه ی پسر را به سیستان می برد و همراه با پدربزرگ خود، سام، جنازه ی آن پهلوان را به خاکِ سرزمینِ یلان می سپارند…
ماجرای رستم و سهراب در واقع کشمکشی است بین پدر و پسر، اما بگونه ای دیگر که در سایر داستانهای عصر برنز دیده نمی شود چرا که این پسر نیست که خواستارِ جایگاه پدر است بلکه این هر دو با هم غریبه ای بیش نیستند. در عصرِ برنزِ کیانیان و پهلوانان که تمامی ماجراها بر محور نبرد و ایستادگی قرار دارند زنان بیشتر در پشتِ پرده ی ماجراها هستند و پهلوانان فرصتِ نزدیک بودن با زنان را ندارند. زنانی که در این عصر هستند یا مانند سودابه و گردآفرید دارای نقش خشنی هستند و یا همچنان که گفته شد در محورِ حادثه ها قرار ندارند. همچنان که مادر سهراب و یا بانوی رستم تنها یک شب با رستم همخوابی دارد و بس. (ماجرایِ بیژن و منیژه را هم که در همین عصر اتفاق می افتد مطالعه کنید.)

دوران، دورانِ پهلوانی و نبرد است و نزدیکی کردن با زنان حتی مشکل ساز است. همانگونه که در زندگی رستم و سهراب مشاهده کردیم. به همین دلیل در آغاز ماجرای سهراب فردوسی سروده است:
کنون رزم سهراب رانم نخست *** ازان کین که او با پدر چون بجست

با سپاس از دوست گرامی آرش شریف زاده عبدی

داستان نبرد رستم و سهراب

داستان نبرد رستم و اشکبوس

داستان نبرد رستم و اشکبوس

داستان نبرد رستم و اشکبوس
داستان نبرد رستم و اشکبوس

پس از مرگ فرود و شکستهای پی در پی سپاه ایران از سپاه توران که در پایان منجر به محاصره ی ایرانیان در کوه هماون گردید، ناچار شدند رستم را به یاری در میدان نبرد فرابخوانند. با ورود رستم به میدان نبرد و گفته های امیدوار کننده ی او با نیروهای خودی و حرکتهای روانی او با اشکبوس و کاموس و چنگش، در نبردهای تن به تن، نوار پیروزیهای تورانیان در دامان کوه هماون پاره شد و سرآغاز پیروزیهایی برای ایرانیان گردید و پایانش شکست و نابودی دشمن بود که منجر به کشته شدن افراسیاب فرمانروای مقتدر توران زمین گردید .

چو آمد درفش سپهبد پدید شب تیره رستم به لشگر رسید
گودرز و دیگر سران ایران به پیشباز رستم رفتند و با غم و اشک برای کشتگان شهید مانند بهرام در میدان نبرد ، با امید به فردا سپاه دشمن را برای رستم اینگونه بیان کردند:

زچین و زهندو زسقلاب وروم زویرانه گیتی وآباد بوم
همانا نمانده یکی جانور یکی برجنگ ما برنبسته کمر

رستم ایرانیان را دلداری می دهد و مانند همیشه آنها را به یاری خداوند یکتا امیدوار می کند و برای آنها از خستگی خود و اسبش رخش نامور سخن می گوید:

چنین گفت رستم که گردان سپهر ببینیم تا بر که گردد بمهر

چگونه بود بخشش آسمان کرا زین بزرگان سرآید زمان

درنگی نبودم براه اندکی دو منزل همی کرد رخشم یکی

کنون سم این بارگی کوفتست ز راه دراز اندر آشوفتست

نیارم برو کرد نیرو بسی شدن جنگ جویان به پیش کسی

یک امروز در جنگ یاری کنید برین دشمنان کامگاری کنید

که گردان سپهر جهان یار ماست مه و مهر گردون نگهدار ماست

سپس رستم و همراهانش جهت رفع خستگی، شب را به استراحت می پردازند تا فردا چه پیش آید:

که داند بجز ذات پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار
چو از کوه بفروخت گیتی فروز دو زلف شب تیره بگرفت روز

با طلوع خورشید رستم به بالای کوه می رود تا دشمن را ارزیابی کند و راه مبارزه با آنها و آرایش نیروهای خودی را آماده نماید. رستم از دیدن انبوه دشمن بی شمار شگفت زده می شود و باخود می گوید:

فراوان سپه دیده ام پیش از این ندیدم که لشگر بدی بیش از این

او مانند همیشه به راز و نیاز با خدا پرداخت و خدا را به یاری طلبید که فردوسی از زبان او می گوید:

بنالید کای کردگار بلند بگیتی تویی برتر از چون و چند
درین رزم یاری ره ای بی نیاز که بیچاره ماییم تو چاره ساز
مگر بخششت یارمندی دهد بفیروزیم سربلندی دهد
فرود آمد از کوه دل بد نکرد گذر برسپاه و سپهبد نکرد
بفرمود تا برکشیدند کوس بجنگ اندرآمد سپهدار طوس

سپاه ایران و توران (با هم پیمانانش) آرایش نظامی گرفتند و سپاه توران با فرماندهی خاقان چین با سروصدای فراوان طبل و کوس و کرنای گوش فلک را کر کردند:

چو رستم بدید آنکه خاقان چه کرد بیاراست لشگر بدشت نبرد
بفرمود تا طوس بربست کوس بیاراست لشگر چو چشم خروس

پهلوان دلیری از همراهان خاقان چین با تاخت و تاز اسب روبروی سپاه ایران آمد و از مردان ایران هماورد خواست تا با او سوار براسب به نبرد تن به تن بپردازد و برای پایین آوردن روحیه ی ایرانیان به رجزخوانی پرداخت . رهام پسرگودرز سپهسالار ایران به میدان نبرد شتافت و با اشکبوس با تیروکمان به جنگ پرداخت که تیر رهام بر زره اشکبوس کارگر نیفتاد و ناچار دست در گرز برد و بر سر اشکبوس زد که برکلاه خودش کارگر نیامد . اشکبوس نیز دست برگرز گران برد و برکلاه خود رهام زخمی زد که کلاه خود او خرد گردید و سرش زخمی برداشت و رهام همینکه در خود یارای پایداری را دربرابر اشکبوس ندید از برابر او فرار کرد و به سوی کوه هماون رفت . توس سپهبد از فرار رهام ناراحت شد و اسبش را به حرکت درآورد تا به مبارزه با اشکبوس رود . رستم ناراحت و خشمگین شدکه چرا پس از فرار رهام دیگری به مبارزه با دشمن نمی رود تا سپهبد پیر ایران به میدان نرود که فردوسی از زبان رستم چنین می گوید :

تهمتن برآشفت و با طوس گفت که رهام را جام باده است جفت
به می درهمی تیغ بازی کند میان یلان سرفرازی کند
چراشد کنون روی چون سندروس سواری نبد کمتر از اشکبوس
تو قلب سپه رابه آئین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار

کمان بزه کرده آماده ی تیراندازی، کمان را بر بازو افکند و چند تیر را بر بند کمر زد و با تیر قهوه ای رنگی از چوب خدنگ که بسیار راست و محکم می باشد خرامان به سوی اشکبوس تاخت که در حال جولان با اسب بود و فریادی ناشی از پیروزی سر می داد. او را به سوی خود برای نبرد تن به تن فرخواند. از این زمان جنگ روانی رستم و اشکبوس آغاز می شود:

خروشید کای مرد رزم آزمای هماوردت آمد مرو باز جای
کشانی بخندید و خیره بماند عنان را گران کردو او را بخواند

اشکبوس هرچند که با دیدن پهلوانی پیاده و بدون اسب و تجهیزات نظامی به حیرت و اندیشه فرو می رود ، لگام اسب را محکم می کند و او را به سوی خود می خواند:

بدو گفت خندان که نام تو چیست ؟ تن بی سرت را که خواهد گریست ؟
تهمتن چنین داد پاسخ که نام چه پرسی که هرگز نبینی تو کام
مرا مام من نام مرگ تو کرد زمانه مرا پتگ ترگ تو کرد
کشانی بدو گفت بی بارگی به کشتن دهی تن به یکبارگی
تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای بیهده مرد پرخاشجوی
پیاده ندیدی به جنگ آورد سر سرکاشن زیر سنگ آورد
بشهر تو شیر و پلنگ و نهنگ سوار اندر آیند هرگز بجنگ
هم اکنون ترا ای نبرده سوار پیاده بیاموزمت کارزار
پیاده مرا زان فرستاد طوس که تا اسب بستانم از اشکبوس
کشانی پیاده شود همچو من بدو روی خندان شود انجمن
پیاده به از چون تو سیصد سوار بدین زور و این دست و این کارزار
کشانی بدوگفت باتوسلیح نبینم همی جز فریب و مزیح
بدوگفت رستم که تیر وکمان به بینی کت اکنون سرآرد زمان
چو نازش به اسب گران مایه دید کمانرا بزه کرد و اندر کشید
یکی تیرزد بر براسب اوی که اسب اندر آمد زبالا به روی
بخندید رستم ،به آواز گفت که بنشین به پیش گرانمایه جفت
سزد گربگیری سرش در کنار زمانی برآسایی از کارزار

رستم با اینگونه رفتار و کردار خونسردانه و گفتار استوار ، متین و خردورزانه و همچنین با تیراندازی دقیق و کشتن اسب اشکبوس و نیز سخنان طنز آمیز و ملامت گرانه، بند دل اشکبوس را پاره کرد و ترس را بر سراسر وجودش چیره گردانید تا اینکه :

کمان را بزه کرد پس اشکبوس تنش لرز لرزان رخش سندروس
به رستم برآنگه ببارید تیر تهمتن بدو گفت برخیره خیر
همی رنجه داری تن خویش را دوبازو و جان بداندیش را
ترا تیر برمن نیاید به کار نه ای مرد گرد افکن نامدار
نداری زجنگ آوران بهره ای نکردی به تیرو کمان مهره ای
ترا بخت برگشته بینم همی بدین رزمگه کشته بینم همی
نه ای مرد پیکار و دشت و نبرد هم اکنون شود چهر بخت تو زرد

رستم پس از این گفتگو تیری دیگر بر سینه ی اشکبوس می زند که در دم می میرد:

کشانی هم اندر زمان جان بداد تو گفتی که او خود زمادر نزاد

پس از مردن اشکبوس، رستم آرام و استوار بدون شادی و نازیدن به خود به سوی جایگاه خود حرکت کرد و سران تورانیان را به اندیشه و حیرت همراه با ترس فرو برد و کاموس و خاقان را از خواب خودخواهی و غرور مستی بیدار کرد:

چو برگشت رستم هم اندر زمان سواری فرستاد خاقان دمان
کزان نامور تیر بیرون کشید همه تیر تا پرش در خون کشید
میان سپه تیر بگذاشتند مرآن تیر را نیزه پنداشتند
چو خاقان چین پرو پیکان تیر نگه کرد ،برنا دلش گشت پیر
به پیران چنین گفت کاین مرد کیست؟ زگردان ایران ورا نام چیست؟
تو گفتی که لختی فرومایه اند زگردنکشان کمترین پایه اند
کنون نیزه با تیرایشان یکیست دل شیر در جنگشان اندکیست

رستم و اشکبوس

لینک منبع

نرگس مادر امام زمان

7

داستان مادر امام زمان به طور چکیده از جلد سیزدهم بحارالانوار مجلسی که بزرگ فقه شیعه گری است و خود نیز مطالب کتابش را از سایر بزرگمردان فقه شیعه مانند شیخ الطایفه محمد بن حسن طوسی معروق به شیخ طوسی ، محمد ین یعقوب کلینی و غیره اقتباس کرده و نیز سایر نویسندگانی که کم و بیش افسانه ی ازدواج مادر امام زمان را با امام حسن عسکری به گونه یکسان در نوشته های خود بازگویی کرده، شرح میدهیم.

مجلسی از قول شیخ طوسی در کتای غیبت مینویسد (بشر بن سلیمان) برده فروش که همسایه  علی النقی و حسن عسکری در سامره بوده دوایت کرده است که روزی کافور، غلام امام علی النقی نزد او امد و اظهار داشت که اربابش علی النقی اورا احضار کرد و به من گفت: ( ای بشر، تو از فرزندان انصار پیامبر و دوست خانواده او هستی واز این رو من قصد دارم خدمت بزرگی به تو واگذار کنم). سپس علی النقی نامه ای با خط و زبان رومی به نگارش در اورد و ان را با مهر خود نشانه گذاری کرد و با کیسه ی زرد رنگی که مبلغ دویست و بیست اشرفی در ان بود به من داد و گفت این نامه و این کیسه را بگیر و به بغداد  برو و صبح روز معینی (که تاریخش را تعیین کرد) در سر پل فرات حاضر شو و منتظر ورود کشتی هایی که از سوریه وارد بندر میشوند و حامل اسیران هستند باش در این کشتی ها شماری از زنهای برده وجود دارند که برای فروش عرضه خواهند شد. تو تمام روز را در انجا منتظر بمان تا یک کشتی وارد شود که نام مالک ان (عمربن یزید) خواهد بود. بیشتر خریداران زنهای برده، اشراف بنی عباس و نیز چند جوان عرب هستند (عمر بن یزید) دختر برده ای را به معرض فروش خواهد گذاشت که دو لباس ابریشمی روی یکدیگر پوشیده است تا خود را از دید زدن و یا لمس شدن به وسیله ی خریداران محفوظ کند.

در این زمان کنیز مورد نظر از پس پرده ای که در انجا قرار داده شده به سبب اینکه در جریان فروش، حرمت او هتک شده است به زبان رومی ناله میکند. یکی از مشتریانی که در ان محل حاضر شده زیر تاثیر رفتار و منش پرهیزکارانه کنیز مذکور قرار میگیرد و به عمربن یزید میگوید من به سبب رفتار نیک شرمانه ای که از این کنیز مشاهده میکنم نظرم به او جلب شده و حاظرم اورا به بهای دویست و بیست دینار از تو خریداری کنم. کنیزک که از میل مشتری مذکور به خود اگاه میشود به زبان عربی به وی میگوید: (اگر تو دارای ثروت و حشمت حضرت سلیمان پسر داوود نیز باشی من به تو میل و رغبتی ندارم بیهوده پول خود را برای خریداری من تلف نکن) عمر بن یزید که این موضوع را از زبان کنیز میشنود با اعتراض به وی میگوید: پس من چه باید بکنم؟ زیرا ناگریزم تو را به یکی از این مشتریان بفروشم. کنیز پاسخ میدهد: چرا تو انقدر برای فروش من شتاب داری؟! بگذار خریداری برای من پیدا شود که من بتوانم به او اعتماد کنم و قلبم به فروزه ای نیک او ارام گیرد).

بشر میگوید امام علی النقی به من دستور داد هنگامی که تو جمله ی مذکور را از ان کنیز شنیدی نزد برده فروش برو  و به او بگو من از یکی از اشراف دارای نامه ای به خط و زبان رومی هستم که ویژگی های والای اخلاقی و انسانی خود را در این نامه شرح داده، این نامه را به کنیز بده تا بخواند و درباره ی نویسنده نامه بی اندیشد. من وی را به وکالت از جانب نویسنده نامه مورد نظر خریداری خواهم کرد. بشر بن سلیمان می افزاید عمربن یزید نامه را از من دریافت کرد و ان را به کنیز داد. هنگامی که کنیز مذکور ان نامه را خواند سخت به گریه افتاد و به عمربن یزید برده فروش گفت: تو باید مرا به صاحب این نامه بفروشی و سوگند یاد میکنم که هرگاه از این کار خودداری کنی خود را هلاک خواهم کرد.

بشر میگوید من با عمربن یزید بسیار گفتگو کردم تا او را راضی نمودم به بهای دویست و بیست دیناری که امام علی النقی به من داده بود کنیز مذکور را به من بفروشد. سپس پول را به برده فروش دادم و کنیزک مذکور را در حالیکه بسیار شاد و خندان به نظر میرسید به محلی که در بغداد برای سکونتش اجاره کرده بودم اوردم. کنیز مورد نظر با بی تابی نامه ی امام را از جیب حود بیرون اورده می بوسید و روی دیدگان خود می نهاد و ان را به بدن و صورت خود می مالید. بشر ادامه میدهد در حالی که من از بازتاب رفتار ان دختر شگفت زده بودم به او گفتم تو درحالیکه نویسنده ی نامه را نمیشناسی چگونه انرا می بوسی؟! پاسخ داد ای انسان بی خبر، تو باید بدانی که من (ملیکه) دختر (یشوعا) پسر قیصر روم هستم. مادرم از فرزندان حواریون است و تیره خانوادگی ام به شمعون، وصی حضرت عیسی میرسد. من سرگذشت شگفت انگیزی دارم که اکنون ان را برایت شرح میدهم.

من نوه ی قیصر روم هستم. هنگامی که سیزده ساله بودم جدم تصمیم گرفت مرا به عقد ازدواج پسر برادرش دراورد. جشن با شکوهی برای انجام این کار بر پا کرد، سیصد نفر از راهبان و روحانیون نصاری را که از دودمان حواریون عیسی بن مریم بودند و هفتصد نفر از اعیان و اشراف روم و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان و سران لشگر و بزرگان کشور را فرا خواند. انگاه دستور داد تخت ویژه ای ساختند که به انواع جواهرات زینت و اراسته شد و دارای چهل پله بود. در هنگام انجام ازدواج پسرعمویم روی تخت مذکور قرار گرفت و قیصر دستور داد صلیب ها را به دست بگیرند. اسقف ها در برابر قیصر قرار گرفتند و انجیل های خود را گشودند. در این زمان به طور ناگهانی صلیب ها فرو افتادند و پایه های تخت درهم شکست و  پسرعمویم نیز از بالای تخت به زیر افتاد و بیهوش شد. با مشاهده ی این رویداد رنگ چهره ی اسقف ها دگرگون شد و به لرزه افتادند. اسقف ها و روحانیون و امراء و اعیان و اشراف رو به جدم قیصر روم کردند و اظهار داشتند: پادشاها چه خبر شده؟! گویی روز زوال  مسیحیت فرارسیده است. از شما تقاضا داریم چاره ای بی اندیشید!

جدم از این رویداد سخت خشمگین شد و دستور داد پایه های تخت دوباره نصب و با جواهرات اذین گردند، صلیب ها افراشته شوند و پسر عمویم دوباره روی تخت قرار بگیرد
ولی پس از نصب تخت مرصع دوباره همان جریان شوم تکرار شد، صلیب ها و پایه های تخت فرو ریختند و پسرعمویم از تخت به زمین افتاد و بیهوش شد. مهمانان پراکنده شدند و این مرتبه جدم نیز زمین خورد و سپس برخاست و به اتاق خصوصی اش رفته و جریان بدین ترتیب بهم خورد. سپس شبی خوابی دیدم که عیسی مسیح و شمعون و حواریونش در قصر جدم در محلی که تخت نصب شده بود اجماع کرده اند ولی به جای تخت منبری وجود دارد که از ان نور می درخشید. پس از چند لحظه محمد بن عبدالله و جانشینش علی بن ابیطالب و گروهی از فرزاندان وی وارد قصر شدند. عیسی به استقبال محمد رفت و اورا در بر گرفت. محمد بن عبدالله در حالی که به امام حسن عسگری اشاره میکرد به عیسی مسیح گفت: ای روح خدا من امده ام تا دختر جانشبن تو شمعون را برای فرزندم حسن عسگری خاستگاری کنم. عیسی نگاهی به شمعون کرد و گفت: تو چقدر خوشبخت و سعادتمندی که شایستگی یگانگی و ازدواج محمد را یافته ای. شمعون با پیشنهاد عیسی موافقت کرد. محمد بالای منبری که از ان نور می بارید رفت و مراسم ازدواج را اجرا کرد و عیسی، حواریون او و فرزندان خود را گواه ازدواج گرفت و مرا به زناشویی فرزندش دراورد.

هنگامی که از خواب بیدار شدم، از بیم جانم موضوع را برای پدر و جدم بازگو نکردم و انرا نزد خود پوشیده نگه داشتم.
رویای مذکور سبب شد که عشق حسن عسگری در خانه قلبم جای بگیرد و شدت این عشق تا اندازه ای بود که نه تنها از اشامیدن مشروب دوری جستم بلکه از خوردن غذای کافی خودداری میکردم. این موضوع سبب رنجوری و بیماری ام شد. جدم تمام پزشگان شهر را برای درمانم احضار کرد ولی انها نتوانستند برای درمانم چاره ای بیندیشم و خدمتی انجام دهند. پس از ناامیدی جد و پدرم از درمانم، پدرم به من گفت: نور دیده ایا به عقیده خودت راه و روشی وجود دارد که بتواند ترا درمان کند؟! پاسخ دادم : پدرجان درهای خوشی به روی من بسته شده ولی اگه تو زندانی های مسلمان را ازاد کنی شاید مسیح و مادرش برای درمانم به من کمک بکنند. پدرم تقاضای مرا پذیرفت و از ان پس من به ظاهر وانمود کردم که بهبودی حاصل کرده و کمی غذا خوردم. این امر سبب خشنودی پدرم شد و از اینرو او به اسیران مسلمان و رعایت احترام انها توجه بیشتری بکار برد.

چهار شب بعد من رویایی دیگر دیدم. بدین شرح که در خواب دیدم فاطمه زهرا دختر پیامبر با مریم، مادر عیسی و حواریون بهشتی به سوی من امدند. مریم مادر عیسی رو به من نمود و گفت این بانوی جهان و مادر شوهرتوست. من دستان فاطمه زهرا را گرفتم و گریه کردم و شکایت نمودم که چرا حسن عسگری به دیدن من نمی اید. فاطمه اظهار داشت تا مسلمان نشوی حسن به دیدار تو نخواهد امد. اگر تو میل داری حسن عسگری به دیدارت بیاید باید به یگانگی خداوند و این که محمد پدر من خاتم پیامبران است گواهی بدهی. من اظهار داشتم (لااله الااله محمدً رسول الله) انگاه فاطمه اظهار داشت اکنون منتظر فرزندم حسن عسگری باش که اورا نزذ تو خواهم فرستاد. شب بعد حسن عسگری را در خواب دیدم و شکایت کردم که چرا مرا تنها گذاشته است. اظهار داشت سبب اینکه من به دیدار تو نمی امدم مذهب تو بود. اکنون که به دین اسلام در امده ای هرشب در خواب با تو دیدار میکنم تا زمانی که روزگار هجران من و تو به وصال تبدیل شود، از ان شب به بعد هر شب اورا در خواب می بینم.

بشر بن سلیمان میگوید از او پرسیدم چه شد که زندانی و اسیر شدی؟!
پاسخ داد در یکی از شب هایی که حسن عسکری به خوابم امد اظهار داشت که جدم قصد دارد  لشگری به جنگ مسلمانان بفرستد و من باید سر و وضع ظاهری ام را تغییر دهم و به گونه ناشناس در لباس خدمتکاران همراه گروهی از زنان که در اختیارم بودند به میان لشگریانی که عازم جنگ با مسلمانان بودند بروم. من این کار را انجام دادم و در ضمن جنگ، مسلمانان مرا دستگیر کردند و اکنون میبینی که کار به کجا انجامیده است. ولی من تاکنون به کسی نگفته ام که نوه ی قیصر روم هستم. بشر بن سلیمان میگوید من به او گفتم تو که رومی هستی چگونه به زبان عربی سخن میگویی؟! پاسخ داد جدم زنی را که چندین زبان میدانست به خدمت من گماشته بود که زبان عربی را به من بیاموزد و بدین سبب من میتوانم به زبان عربی سخن بگویم.

بشر بن سلیمان میگوید پس از ورود به سامره  من دختر را نزد امام علی النقی  بردم. اوبا شادی از دختر مذکور استقبال کرد و از وی پرسش نمود: ایا تو بین 10/000 دینار پول و یک خبر شادی آور کدامیک را می پذیری؟! دختر گفت: خبر خوب را.
با شنیدن این موضوع امام علی النقی به وی گفت: همانگونه که در رویاهایت دیده ای تو به عقد ازدواج فرزندم حسن  درخواهی امد و مادر کسی خواهی شد که بر این دنیا حکومت و ان را پر از عدل و داد خواهد کرد. انگاه علی النقی دختر مذکور را به خواهرش حلیمه خاتون سپرد تا به وی رسوم و اداب اسلامی را بیاموزد و او را برای ازدواج با فرزندش امام حسن عسگری آماده نماید.

انوشیروان و پیرزن فقیر

خسرو انوشَه روان شاه ایران که به دادگری معروف بوده است، روزی از روزها بر پشت بام قصر خود رفته بود و قدم می زد. هوا می خورد و مناظر اطراف قصرش را تماشا می کرد. او بر بام گسترده کاخ خود قدم می زد و اطراف را نگاه می کرد که ناگهان چشمش به پیرزن فقیری افتاد که کمی دورتر از قصر او، منزل داشت.

دید بر پشت بام همسایه   /   پیر زالی فقیر و بی مایه

ادامه خواندن “انوشیروان و پیرزن فقیر”

بخشندگی بهرام گور


رفتار، انصاف و بخشندگی بهـرام گـور ( بهـرام پنجـم ) در حق رعیت خود؛

ادامه خواندن “بخشندگی بهرام گور”

آرش کمانگیر

آرشِ کمانگیر نام یکی از اسطوره‌های کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این اسطوره ‌است.

اسطوره آرش کمانگیر از داستان‌هایی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده ولی داستان آرش در شاهنامه نیامده‌ است (یعنی داستان آرش کمانگیر در شاهنامه نیامده‌ است. اما در شاهنامه به داستان آرش اشاره شده‌ است. مثلاً در قسمت پادشاهی شیرویه: به مردی زچنگ زمانه نجست /// چو آرش که بردی به فرسنگ تیر /// چو پیروزگر قارن شیرگیر» و یا «بزرگان که از تخم آرش بدند – سبکبار و جنگی و چابک بدند»). در کتاب‌های پهلوی و نیز در کتاب‌های تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شده ‌است. ابوریحان بیرونی، در کتاب خود به نام «آثارالباقیه» به هنگام توصیف «جشن تیرگان»، داستان آرش را بازگو می‌کند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش می‌داند. در اوستا آرش را (اِرِخشه) خوانده‌اند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کرده‌اند: از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان». در اوستا بهترین تیرانداز ارخش نامیده شده‌است که گمان بر این است که همان آرش باشد. بعضی معنی آرش را درخشان دانسته‌اند. و برخی معتقدند که منظور از آرش، حاکم پارتی گرگان بوده که به زور تیر و کمان دشمن را (به احتمال زیاد سکاها را) از مرز ایران دور کرده‌ است.

آرش در فرهنگ دهخدا:

نام پهلوانی کماندار از لشکر منوچهر. منوچهر در آخر دوره حکمرانی خویش از جنگ با فرمانروای توران، افراسیاب، ناگزیر گردید. نخست غلبه افراسیاب را بود و منوچهر به مازندران پناهید لکن سپس بر آن نهادند که دلاوری ایرانی تیری گشاد دهد و بدانجای که تیر فرود آید مرز ایران و توران باشد، آرش نام پهلوان ایرانی از قله دماوند تیری بیفکند که از بامداد تا نیمروز برفت و بکنار جیحون فرود آمد و جیحون حدّ شناخته شد. در اوستا بهترین تیرانداز را «اِرِخ ِش َ» نامیده و گمان می‌رود که مراد همان آرش است . طبری این کماندار را «آرش شاتین » می‌نامد و نولدکه حدس می‌زند این کلمه تصحیف جمله اوستائی «خَشووی ایشو» باشدچه معنی آن «خداوند تیر شتابنده » است که صفت یا لقب آرش بوده‌است. و بروایت دیگر رب النوع زمین (اسفندارمذ) تیر و کمانی به آرش داد و گفت این تیر دورپرتاب است لکن هرکه آن را بیفکند بجای بمیرد. و آرش با این آگاهی تن بمرگ درداد و تیر اسفندارمذ را برای سعه و بسط مرز ایران بدان صورت که گفتیم بیفکند و درحال بمرد. (از تاریخ ایران باستان حسن پیرنیا):

چون کار بقفل و بند تقدیر افتد

از جیب خرد کلید تدبیر افتد

آرش گهرم ولی چو برگردد بخت

در معرکه پیکان و پر از تیر افتد (خسروی)

از آن خوانند آرش را کمانگیر

که از آمل بمرو انداخت یک تیر

ترا زیبد نه آرش را سواری

که صدفرسنگ بگذشتی ز ساری (ویس و رامین)

و افراسیاب تاختن‌ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذیره فرستاد تا ایشان را از جیحون زانسوتر کرده، پس یک راه افراسیاب با سپاهی بی اندازه بیامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان و سام و زال غائب بودند و در آخرصلح افتاد به تیر انداختن آرش و از قلعه آمل با عقبه مزدوران برسید و آن مرز [ را ] توران خوانده‌اند. (مجمل التواریخ ) .

داستان آرش:

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می‌کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند و برای قبول این صلح و تحقیر ایرانیان پیشنهاد می کنند که از پهلوانان ایرانی شخصی تیری را به سوی خاور بیندازد ولی در ایران کسی جرات این کار را به خود نمی دهد آرش در لشکر ایران ستوربان بوده و پیغامی را به دست او می‏دهند تا به لشکر توران ببرد و در آنجا پادشاه توران برای تحقیر بیشتر ایرانیان خود آرش را انتخاب می‏کند و آرش به اجبار مسئولیت این کار را می‏پذیرد در لشکر ایران همه به آرش خرده می گیرند که چرا این مسئولیت را پذیرفتی و تو باعث ننگ ایران می شوی و… قرار بر این می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند (البته در منابع گوناگون محل پرتاب تیر فرق می‌کند. مثلاً در ویس و رامین شهر ساری آمده‌ است). تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردویی فرود می‌آید و یک روز و نیم پس از پرتاب آرش، تیر را پیدا می‏کنند و آنجا مرز ایران و توران می‌شود (محل فرود تیر نیز در منابع مختلف فرق می‌کند. اما تمام آنها به یک محدودهٔ جغرافیایی اشاره می‌کنند). پس از این تیراندازی آرش از خستگی می‌میرد. کسانی که برای یافتن آرش قله کوه را جستجو می‏کردند در هنگام غروب بازگشتند بدون آنکه نشانی از آرش پیدا کنند و تنها کمان و ترکش بی تیر او را دیدند. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روایت‌ها اسفندارمذ تیر و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که این تیر خیلی دور می‌رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با این وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تیر و کمان استفاده کند.تیر آرش سه روز و سه شب در حرکت بود تا درکنار رود جیحون بر تنه درختی فرو می رود و از حرکت می‏ایستد.

بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در اسطوره‌های جهان دانسته‌اند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.

احسان

تاریخ فا

شخصیت شاپور ذوالاکتاف

گزارش های آمیانوس مورخ رومی معاصر شاهپـور دوم، ما را به خوبی با برخی از ویژگی های شخصیت شاهپـور دوم آشنا میکند.

حتی پی میبریم که او بالایی بلند داشته است و یک سر و گردن از ملتزمان خود بلندتر بوده است. و به جای تاج، کلاهی زین، گوهرنشان و گرانبها بر سر داشت که به کلۀ قوچ می مانست. آمیانوس در جبهۀ جنگ روم با ایران، که خود از رومیان و دشمن ایران است نوشته است، که چگونه شاهپـور در پای باروی شهر آمِد، مانند یک فرماندۀ دلاور به این سو و آن سوی میتاخت و فرمان میداد. با مطالعۀ چگونگی اوضاع و احوال سیاسی ارمنستان در زمان شاهپـور، بی درنگ درمیابیم که شاهپـور به رغم برخورد دلیرانه با مسائل، اغلب با خویشتن داری و عاقبت اندیشی، راه حلی را برمیگزید که به صلاح نزدیک تر بود. و در پیوند با ارمنستان دیده ایم که شاهپـور اغلب میل به حل مسائل داشته تا فرونشاندنِ خشم خود.

در گزارش های آمیانوس تقریباً به نکته ای منفی دربارۀ شاهپـور برنمیخوریم. آمیانوس اشاره میکند، هنگامی که همسر بلندپایه ای رومی دستگیر میشود، از این که ممکن است به او دست درازی شود به خود میلرزد.

شاهپـور او را به حضور میخوانَد و به او میگوید که بزودی شوهر خود را بازخواهد یافت و هیچ کس در ایران به شرافت او بی احترامی نخواهد کرد. این رویداد از این روی پراهمیت است که از زبان مورخی است که در جبهۀ دشمن، طعم تلخ جنگ و شکست از شاهپـور را شخصاً چشیده بود.

آمیانوس با این که رفتار را ناشی از چاچول ( حیله ) دانسته است، کمی بعد می آورد که همین شوهر بلندپایۀ این زن ناگزیر از فرار، از کشور خویش میشود، به ایران پناه می آورد و شاهپـور همسر و همۀ خویشاوندان و همچنین دارایی او را به او برمیگردانَد، و افزون بر این جایگاهی را نیز به او وامیگذارد.

فاوست بیزانسی هم از پیشکش های شاهپور به بلندپایگان مینویسد. پیشکش برای مانوئل سردار ارمنی عبارت بود از:
جامۀ شاهانه ای از پوست خز، نوارهایی سیمین برای آویختن از پشت کلاه، زیورهایی که شاهان بر سینه می نشاندند، سراپرده ای ارغوانی رنگ، با فرش هایی به رنگ آبی آسمانی برای افکندن بر جلو سراپرده و ظرف های زرین برای خوان او.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

کشته شدن عمر و ماجرای شورای تعیین خلافت

عمربن الخطاب روزی به بازار رفت و در راه به ابولؤلؤ که غلام مغیرة بن شعبه بود برخورد کرد. ابولؤلؤ به خاطر خراج سنگین برای کار خود، از مغیـرة بن شعبه به خلیفه شکایت کرد. ولی عمـر از مغیـره حمایت کرد و ابولؤلؤ گفت: « شنیدم گفته ای اگر بخواهی، آسیـابی بسازم که به کمک باد کار کند ». او نیز گفت: اگر سالم ماندم آسیابی برایت بسازم که مردم شـرق و غـرب از آن سخن گویند. آنگاه ابولؤلؤ برفت و عمر گفت:« این غلام هم اکنون مرا تهدید کرد ». در این هنگام کعب الاحبار نزد عمر آمد و به او خبر داد که سه روز دیگر خواهی مُـرد. در یکی از روزها یعنی 23 ذی الحجه سال 23 هجری، عمـر در حالی که مشغول نماز بود، به ضربت ابولؤلؤ از پای درآمد و نتوانست نماز را ادامه دهد. در این حال نماز توسط عبدالرحمان بن عوف ادامه یافت.

عمر به عبدالرحمان دستور داد که شورایی برای تعیین خلافت، شامل علی (ع)، عثمان بن عفان، سعدبن ابی وقاص، زبیـر، طلحـه و خود عبدالرحمان تشکیل شود و گفت این شش تن را انتخاب کردم که خدا و پیامبـرش از آنان راضی هستند، ولی با این وجود بر هریک ایرادی گرفت. طلحه را گفت که وی متکبر است و در مورد زبیر گفت: در خوشی مؤمن است و در خشم کافر، و سعـد بن ابی وقاص را گفت: مرد جنگ و رزم است نه مرد خلافت. عبدالرحمان را گفت: خانواده اش را نمی تواند اداره کند و در مورد علی (ع) گفت: او شوخ طبع است. [1]

او آنگاه خطاب به علی (ع) گفت: ای علی، اگر عهده دار امور مردم شدی مبادا بنی هاشم را به گردن مردم سوار کنی، عمـر همچنین به عثمان گفت: اگر تو نیز عهده دار امور شدی، خویشاوندان را به دیگران برتری مده و مبادا که بنی امیه و آل ابی معیـط را بر گُردۀ مردم سوار کنی. عمـر سپس رو به فرزند خود، عبـدلله کرد و گفت: ای پسرم، اگر این شورا با یکدیگر اختلافی پیدا کردند با اکثریت باش و اگر سه نفر ازین شورا به نفع یک نفر و سه نفر دیگر به نفع فرد دیگری رأی دادند، از آن گروهی حمایت کن که عبدالرحمان بن عوف در آن گروه قرار دارد. [2]

با این سخن،نتیجه روشن میشد؛ زیرا عبدالرحمان داماد عثمان بود و بدیهی بود او جانب عثمان را می گیـرد و او را به خلافت می رساند. عمربن الخطاب در حالیکه 10 سال و 5 ماه خلافت کرده بود و 55 سال از سنش می گذشت از دنیا رفت. صُعَیب رومی عهده دار اقامۀ نماز بر جنازۀ عمـر گردید. او را در خانۀ عـایشه در کنار ابوبکر و پیامبر (ص) دفن کردند و سر او را به موازات شانه های ابوبکـر، یعنی یک سرو گردن پایین تر از وی بر خاک گذاردند، همانگونه که با ابوبکـر چنین کرده بودند.

ظاهراً مسئلۀ جانشینی، ذهن خلیفۀ مجروح را به خود مشغول ساخته بود. او گفت: اگر ابوعبیدة بن جراح زنده بود او را جانشین می کردم، و ای کاش سالم غلام ابوحذیفه زنده بود تا او را جانشین می کردم. کسی به عمر پیشنهاد کرد که فرزند خود یعنی عبدلله را به جانشینی انتخاب کند، ولی عمر از این پیشنهاد برآشفت و گفت: « خدایت بکشد که از این گفته خدا را منظور نداشتی، چگونه کسی را به جانشینی انتخاب کنم که از طلاق دادن زنش درمانده است ». [3]

آنگاه با اشاره به علی بن ابی طالب (ع) گفت» اگر او خلیفه شود، امت را به حق هدایت می کند. [4]
آنگاه به ابوطلحه انصاری گفت: پنجاه تن از انصار را برگزین و وارد شورا کن. این جمع و شورا، حق خروج ندارند تا یکی را انتخاب کنند. اگر کسی را انتخاب نکردند همه را گردن بزن. [5]

همانطور که عمر پیش بینی کرده بود کار به جایی رسید که سرنوشت خلافت منوط به نظر عبدالرحمن بن عوف گردید؛ زیرا بنا به گفتۀ عمر، گروهی که وی در آن قرار می یافت تعیین کنندۀ خلیفه بود. عمر که علی (ع) را برای خلافت شایسته تر می دانست رو به او کرد؛ مولا علی (ع) به بالین عمر آمد و خلافت را پذیرفت، ولی عمر برای خلافت امام علی سه شرط گذاشت؛

1 عمل به کتاب خدا ( قرآن )
2 سنت پیامبر (ص)
3 پیروی از روش حکومت دو خلیفۀ پیشین ( ابوبکر بن ابی قحافه و عمر بن الخطاب )

مولا علی (ع) دو شرط نخست را پذیرفت ولی از پذیرش شرط سوم سر باز زد و گفت:
« همانا با کتاب خدا و روش پیامبرش نیازی به هیچ کس نیست, پس تو کوشش داری که این امر را از من دور سازی » [6]

عبدالرحمان بن عوف که با یکی از دو نفر نیز مشورت کرده بود، در نهایت به سراغ عثمان بن عفان رفت و همان سه شرط را با وی مطرح ساخت و عثمان همۀ آنها را پذیرفت. به دنبال آن عبدالرحمان بن عوف بیعت خود را با عثمان اعلام کرد و زمامداری جامعۀ اسلامی را به عثمان سپرد.

مقداد که از صحابۀ پیامبر (ص) بود و به این انتخاب اعتراض داشت، خطاب به عبدالرحمان گفت: « به خدا، کار را را از کسانی که به حق حکم می کنند و به حق عدالت می کنند باز گرفتی». ولی عبدالرحمان در پاسخ به مقداد گفت: « ای مقداد، به خدای قسم، برای کار مسلمانان سخت کوشیده ام ». [7]

آبشخور:
1 ( بلاذری، انساب الاشراف، 5 /16 )
2 ( بلاذری، انساب الاشراف، 5 /16 )
3 ( تاریخ طبری، ج 4، ص 2036 )
4 ( مسعودی، مروج الذهب 2 /21 )
5 ( تاریخ طبری، ج 4، ص 2065 )
6 ( تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 53 )
7 ( تاریخ طبری، ج 4، ص 2073 )
تاریخ اسلام، دکتر اصغر قاندان
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا