نامه اسکندر به مردم کیوس

بررسی های تاریخی – نامۀ اسکندر مقدونی به مردم کیوس


نامه-اسکندر

 نگارنده : مرتضی حماسی 

در سال 334 پیش از میلاد ، الکساندر بزرگ ( اسکندر مقدونی ) به عنوان رهبر اتحاد کرنتینیان ( در جنوب یونان ) به آسیا یورش برد . قرار گرفتن شهرهای یونانی به پادشاه مقدونی به جنگ با امپراطوری هخامنشی فرجام یافته بود . یکی از شرایطِ عهدنامۀ کرنتیان ( قرنطیان ) تصریح شده بود که شهرهای یونانی خودمختار بوده باشند ، و این که مشروطیتِ آن ها بدون دگرگونی بوده باشد . شهرهای یونانی در آسیای کوچک از بخش ها حساب نمی شد ، ولی الکساندر همراه با امور داخلی شان دخیل گشت . همان گونه که در نامۀ زیر به مردم جزیرۀ کیوس مشخص گشته است . این نامۀ سیاسی توسط جِی . سی . یاردلی از یونانی به انگلیسی ترجمه شده است .

ترجمۀ انگلیسی نامۀ الکساندر به مردم جزیرۀ کیوس :

 

From king Alexander to the people of Chios
 
 written in the prytany of Deisitheos:noteAll those exiled from Chios are to return , and the constitution on Chios is to be democratic.
 Drafters of legislation are to be selected to write and emend the laws so as to ensure that there be no impediment to a democratic constitution and the return of the exiles. Anything already emended or drafted is to be referred to Alexander.
The people of Chios are to supply twenty triremes, with crews, at their own expense, and these are to sail for as long as the rest of the Greek naval force accompanies us at sea.
 With respect to those men who betrayed the city to the barbarians, all those who escaped are to be exiled from all the cities that share the peace [of Corinth], and to be liable to seizure under the decree of the Greeks. Those who have been caught are to be brought back and tried in the Council of the Greeks. In the event of disagreement between those who have returned and those in the city, in that matter they are to be judged by us.
 Until a reconciliation is reached among the people of Chios, they are to have in their midst a garrison of appropriate strength installed by king Alexander. The people of Chios are to maintain the garrison.



ترجمۀ پارسی نامۀ الکساندر به مردم جزیرۀ کیوس :

از پادشاه الکساندر به مردم کیوس

بند نخست : نوشته شده توسط پریتانی اهل دیسیتئوس (1) . همگی این تبعید شدگان در راه بازگشت به کیوس ( خیوس ؛ جزیره ای در سمت غرب آسیای صغیر ) هستند (2) و قانون اساسی در کیوس در روند دموکراتیک شدن ( حکومت مردم سالاری ) می باشد .

بند دوم : نویسندگان تدوین قانون انتخاب شده اند برای نوشتن و اطلاح کردن قوانین برای تأمین نمودن آن چه که در آن جا مانعی برای یک نظام نامۀ دموکراتیک و بازگشت تبعید شدگان نباشد . همه چیز قبلا اصلاح گشته یا پیش نویس شده به سوی الکساندر ارجاع شده است .

بند سوم : مردم کیوس در شرف تدارک بیست کشتی جنگی هستند ، به همراه خدمه ، به هزینۀ خودشان ، و اینان در سفر دریایی تا به مسافت طولانی از نشیمنگاهِ نیروی جنگی دریایی یونان به همراهی ما در دریا هستند .

بند چهارم : نسبت به آن مردمانی که شهر را به بربرها تسلیم نمودند ، همه آنان که فرار کرده بودند ؛ تبعید شده اند از تمام شهرهایی که صلحِ کورینت را سهیم هستند ، و از برای مطمئن گشتن به حمله کردن تحت حکم یونانیان .
آن هایی که اسیر شده اند ؛ آزاد گشته و در انجمن یونانیان بکار گماشته شده اند . در صورت روی دادن مخالفت میان آن هایی که بازگشته اند و آن هایی که در شهر هستند ، در این موضوع آن ها توسط ما قضاوت می شوند .

بند پنجم : تا هنگامی که مصالحه ای میان مردم کیوس نائل گردد ، آن ها باید در میانِ ساخلوی مناسبِ با تعداد نفراتشان مستقر شده ، به توسط پادشاه الکساندر اسکان گشته شوند . مردم کیوس به استقرار یافتن برقرار داشته شده هستند . (3)

پی نوشت و آبشخور :

1 – این شخص محتملا در سال 334 پیش از میلاد میزیسته ، ولی جملۀ « از پادشاه الکساندر » قبل از جنگ ایسوس در 333 پیش از میلاد رایج نبوده است .
2 – یکی از تبعید شدگانِ بازگشته ، مورخ تئوپومپوس نام دارد .
3 – آبشخور این نامه :

Alexander’s Letter to the Chians , Translated by J.C. Yardley

 

قرارداد ازدواج یونانی 2300 ساله

قرارداد ازدواج یونانی 311 پ.م
نگارنده : مرتضی حماسی

 

از دوران هلنیسم یک قرارداد ازدواج در تاریخ 311 پیش از میلاد میان زوجی به نام های هراکلیدس و دمتریا ، از یونانی هایی که بر مصر حکومت می کردند ؛ در دست است که بر اساس آن نه تنها عروس از حقوق قانونی قابل ملاحظه ای برخوردار بود ، بلکه داماد هم موظف بوده به آن حقوق احترام بگذارد .

متن این قرارداد ازدواج به شرح ذیل می باشد :

« هراکلیدس ، دمتریا اهل کوس ( Chios = از جزایر دریای اژه ) … ، را به همسری قانونی خود قبول می کند . مرد و زن هر دو آزادند . زن با خود لباس عروسی و زیورآلاتی به ارزش هزار درخما ( = درهم ) می آورد . هراکلیدس باید تمام چیزهایی را که در شأن همسری آزاد است برای دمتریا فراهم کند … اگر دمتریا نسبت به شوهر خود ، هراکلیدس ، [ کار ] شیادانه ای انجام دهد که باعث آبرو ریزی شوهرش شود ، باید هر آن چه را با خود آورده است ، به عنوان غرامت ، به شوهرش دهد . اما هراکلیدس هم باید هر اتهامی را که دمتریا وارد می کند ، در حضور سه مردی که زن و شوهر هر دو آن ها را قبول دارند ، اثبات کند . هراکلیدس اجازه ندارد زن دیگری به خانه بیاورد … و همچنین حق ندارد از زن دیگری بچه دار شود و نسبت به دمتریا ، به هر بهانه ای ، دست به فریب زند . اگر اثبات شود که هراکلیدس یکی از این کارها را انجام داده است ، و دمتریا بتواند آن را نزد سه مردی که او و شوهرش هر دوی آن ها را تأیید می کنند ، به اثبات برساند ، هراکلیدس باید مهریۀ دمتریا را که هزار دراخما است و او آن را با خود آورده است ، به اضافۀ هزار دراخما [ از اموال خود را ] به او بازگرداند … دمتریا می تواند این مبلغ را از هراکلیدس بگیرد ؛ یا اگر قانون تشخیص دهد ، می تواند سهم خود را از دارایی او ، در خشکی و یا بر آب ، بردارد … هراکلیدس و دمتریا ، هر کدام می توانند یک نسخه از این قرار داد را نزد خود حفظ کنند تا در موقع لازم بتوانند علیه هم از آن استفاده کنند » . (1)

اختلاف های میان این ازدواج در عصر هلنسیم ، با ازدواج های معمولی آتن همان روزگار درخور توجه است . هراکلیدس نمی تواند زن دیگری به خانه بیاورد یا از زن دیگری صاحب فرزند شود ؛ در حالی که مردان آتنی هر دو این کار را انجام می دادند . اگر هر یک از زوجین قرار داد را زیر پا می گذاشتند ، می بایست به یک شیوه خسارت حقوقی و مادی بر دیگری را جبران کنند . چنین روش های قانونی در آتن ، آن هم در اواخر قرن جهارم پ.م ، قابل قبول نبود ( در واقع شکل برخورد با زنان در دیگر ایالت های یونانی آزادانه تر بود ، در حالی که در دولت آتن در آن زمان ، زنان را نسبت به گذشته محدود تر کرده بود ) . (2)

 زن هلنی

 تندیس یک زن در دورۀ هلنی ؛ در حالی که بادبزنی در دست دارد ؛ نشانگر مدل لباس زنانه و موی زنان در دورۀ آزادی ، و البته غیر معمول است

 

پی نوشت و آبخشور :

1 – نقل از :

Pomeroy , Goddesse , Whores , Wives , And Slav , pp.127-128

2 – زنان یونان باستان ( Women Of Ancient Greece ) ، دان ناردو ، ترجمۀ لیلا رضایی ، تهران : ققنوس ، 1388 ، برگۀ 106 و 107 .

 

 

نظرات ارزشمند خود را با ما در میان بگذارید :

فاروم بحث و گفتگوی تاریخفا : www.forum.tarikhfa.ir

گالری تاریخ فا : www.gallery.tarikhfa.ir

بخش وبگردی تاریخفا : www.web.tarikhfa.ir

کتابخانه تاریخ فا : www.ebook.tarikhfa.ir

گزارش توسیدید از بیماری بزرگ در آتن

گزارش توسیدید از بیماری بزرگ در آتن 


در تابستان دومین سال از جنگ های پلوپونزی که میان دو دولتشهر آتن و اسپارت از سال 431 پیش از میلاد آغاز یافت ، مقارن با زمانی که توسیدید تاریخ نگار بزرگ آتنی در جوانی بود و دهۀ سوم زندگی اش را می گذراند ؛ آرخیداموس پادشاه اسپارت به اتیکه یورش می برد . طی چند هفتۀ بعد ، سپاهیان اسپارت شهرهای بزرگ و کوچک نزدیک آتن و در امتداد ساحل را مورد حمله قرار دادند . آتنی ها که در پشت باروهای محکم شهر از آسیب مصون بودند ؛ تحرکی نکردند و از چالش رو در رو با سپاهیان اسپارتی پرهیز کردند . پس از چهل روز ، ذخیرۀ اسپارتی ها تمام شد و به میهن خود بازگشتند .
با رفتن اسپارتی ها زندگی در آتن به حالت عادی برگشت . اما در نخستین روزهای تابستان مصیبت از راه رسید . در داخل شهر ؛ مردم به بیماری ای مرموز و کشنده دچار شدند . شمار کمی از مردمان بهبود یافتند . نخستین نشانۀ بیماری تب بالا بود که سپس به سرفه و اختلال در تنفس می انجامید . در آخرین مراحل بیماری ، پوست بیمار عفونت می کرد و از کورک ها یا جوش هایی که سطح آن آن را پُر می کردند ، « زردابی غیر از همه انواعی که پزشکان شناخته بودند » تراوش می کرد . قربانیان این بیماری بزرگ ، نامی که برای این بیماری مسری داده اند ، پیش از مرگ تقریباً هفت روز رنج می کشیدند .
در آن شهر پر جمعیت و پر ازدحام ، این بیماری به سرعت از یکی به دیگری سرایت می کرد . آن چه که کار را بدتر می کرد این بود که آتن مجرای فاضلاب نداشت . مردم زباله ها و پس مانده های خود را در خیابان ها می انداختند و بردگان آن ها را جمع آوری می کردند . بیماری حتی به حیوانات هم سرایت کرد . مهار این بیماری نسری خیلی زود از دست خارج گشت .

این بیماری مهلک همه گیر دو سال در آتن شیوع داشت . مردم از شهر فرار کردند و دوستان یا بستگان بیمار و در حال مرگ خود را رها کردند تا جان خود را نجات دهند . جسد های مردگان در گورهای دسته جمعی دفن می شدند .
در سال 429 پ.م توسیدید هم به طور جدی به این بیماری مبتلا شد . پس از بهبودی ، تا آن جا که می توانست دربارۀ این بیماری مهلک اطلاعات ثبت کرد . او در کتاب دوم تاریخ جنگ پلوپونزی ، دربارۀ بیماری بحث کرد و حتی کوشید تا ریشه های این بیماری همه گیر را بیابد . توسیدید به این نتیجه رسید که بیماری از طریق سربازان بیمار بیگانه به آتن سرایت کرده است . او گزارش داد که نخستین نشانه های بیماری در مصر یا حبشه پدید آمده و سپس از آن جا به جاهای دیگر سرایت کرده است .
توسیدید بیماری را تا آن جا که امکان داشت با دقت توصیف کرد طوری که « اگر زمانی بار دیگر شیوع یافت شاگر طب آن را تشخیص دهد » . نشانه هایی که توسیدید توصیف کرده است با هیچ یک از بیماری های امروز دقیقاً تطابق ندارد . پزشکان بر پایۀ نوشته های توسیدید گمان می کنند که این بیماری همه گیر می بایست یکی از دو بیماری ویروسی آبله یا تیفوس بوده باشد که به واسطۀ شپش و کک شیوع پیدا می کنند . امروزه پزشکان این بیماری ناشناخته را سندرم توسیدید می خوانند .
بیماری بزرگ ، تلفات وحشتناکی در آتن به بار آورد . مورخان برآورد می کنند که یک سوم آتنی ها جان خود را از دست دادند . یکی از قربانیان پریکلس « شهروند اول » شهر بود . رساترین صدا بر ضد حملۀ تهاجمی به اسپارت همیشه ساکت شد .

چه بسا توسیدید هنگام نوشتن دربارۀ بیماری بزرگ از آموزه های بقراط حکیم متأثر بوده است که در دوران جنگ های پلوپونزی زندگی می کرد . بقراط ، بر خلاف دیگر طبیبان زمان خود ، باور نداشت که می توان بیماری ها و ناهنجاری ها را با سحر و جادو درمان کرد ، بلکه اعتقاد او این بود که بیماری ها علت های طبیعی دارند و می توان با درمان های طبیعی مداوایشان کرد . بقراط که معمولاً پدر علم پزشکی خوانده می شود ، هشتاد اثر دربارۀ بیماری ها و درمان های طبی نوشته است . امروز هنوز بیشتر کسانی که تازه پزشک می شوند سوگند بقراط را یاد می کنند و آن قول و پیمانی است ناظر بر کار بردن نهایت تلاش در راه مراقبت و بهبودی بیماران .

 


تابلوی حکاکی شده به نام مرگ پریکلس ، اثر چاپل ، هنرمند سدۀ نوزدهم میلادی که آخرین لحظات زندگی رهبر آتن را به نمایش می گذارد

 

آبشخور :

تاریخ جنگ پلوپونزی ، توسیدید ، ترجمه دکتر محمد حسن لطفی ، تهران : خوارزمی ، 1377 ، کتاب دوم .
توسیدید مورخ یونان باستان ، رابین اس.داک ، ترجمۀ منوچهر پزشک ، تهران : ققنوس ، 1389 ، برگۀ 59 ، 62 .

پدرخوانده ای برای تاریخ (نقد و بررسی هرودوت)

پدرخوانده ای برای تاریخ (نقد و بررسی هرودوت)

نگارنده: امیر افشار با کمک مقاله ای از ناهید زندی

نوشته های بازمانده از هرودوت تاکنون نخستین نگاه ثبت شده به تاریخ ایران باستان است که دیدگاه یک غیر ایرانی را درباره تاریخ و فرهنگ این سرزمین نشان میدهد.

بیشتر این نوشتارها مانند سفرنامه و خاطراتی که از سده های اخیر برجای مانده است، معمولاً برداشت شخصی نویسنده است که گاه خود او شاهد رویدادی بوده و دیدگاه شخصی خود را درباره آن بیان کرده است و گاه با بهره گیری از شنیده ها به خلق تاریخ پرداخته و در دورانهای بعدی دیگران گزارش انها را پایه و مایه ی نوشتار خویش قرار داده اند و کم کم تاریخی که ما امروز می شناسیم شکل گرفته است که پژوهشگرچاره ای جز خواندن آنها ندارد.برخی بر این باورند که:” درباره ی کیفیت گزارش های مورخان یونانی و رومی مانند هرودوت،دیودروس سیسیلی،توکیدیدس و غیره که مورخ امروز از مراجه به آن بی نیاز نیست،خواننده ی غیر حرفه ای باید بداند که این گزارشها بندرت حامل واقعیتی بی چون و چرایند.در عین حال،از مجموع آنها می توان لباس ژنده ای بر قامت تاریخ پوشاند و تا حدودی به برداشت های تاریخی شکل داده به عبارت دیگر این گزارش ها به قلمروی که از بی هوایی رنج می برد،دست کم هوای نامرغوبی می بخشد که میتوان با ماسک از آن استفاده کرد.”(پرویز رجبی،هزاره های گمشده،جلد2،ص 16)

اگر ناگزیری ایرانیان را در” پرسیدن نشانی خانه ی پدری خویش از بیگانگان” بپذیریم، اکنون بر ماست که با نگاهی موشکافانه و انتقادی در شناخت راستی و ناراستی گفتار انان بکوشیم و تلاش کنیم تا آنجا که می توانیم تاریخ نوشته شده به دست اغیار را از گفتارهای نادرست بپیراییم تا شاید در شناختن و درس گرفتن از روزگاران کهن کامیاب تر باشیم و در ساختن آینده ی میهنی که ادعا می کنیم دوستش داریم،با آگاهی بیشتری گام برداریم.شاید اگر به چرایی داوری های نادرست غربی ها درباره ی ایران آگاه شویم،با درک درست تری به خواندن آثار غربیان بپردازیم.

مرتضی ثاقب فر،جامعه شناس و مترجم کتب تاریخی معتقد است:”در هر دوره ای از این تاریخ بلند 2500 ساله،غرب هربار و هرزمان به دلیل خاصی و بنابر منافع و مصالح ویژه ای با ایران مشکل دارد و اکثراً به عمد به داوری های نادرست درباره ایران می پردازد.بنابراین نه جامعه و فرهنگ ایرانی را درست می یابد و نه می کوشد که دریابد،زیرا سود خود نمی پندارد.
زمانی چون ایران را دشمن مستقیم و نیرومند خود می انگارد(یونان)که با آنکه پیروزی کوچکش برارتش ایران از نیش پشه ای بر پیلی سترگ فراتر نیست،به بزرگنمایی،گزافه گویی و حماسه سازی برای آن می پردازد.زمانی که به امپراتوری(روم)تبدیل میشود،ایران را یگانه رقیب و هماورد خود در جهان میبیند و پیوسته آغازگر تهاجم است.پس از اسلام نیز که به برکت جنگهای صلیبی و تماس با شرق میتواند از دانش عظیم ایرانی بهره بگیرد.”

هرودوت بین سالهای 484 تا 490 پ.م در هالیکارناس چشم به جهان گشود.این شهر در سرزمین کاری قرار داشت که از روزگار کوروش دوم تابع شاهنشاهی هخامنشی بود.بر این اساس برخی وی را شهروندی ایرانی بشمارآورده اند.
هدایتی در مقدمه ای که بر ترجمه تاریخ هرودوت نوشته متن مختصری را که معتقد است از سوئیداس درباره وی بجا مانده آورده است:” هرودوت فرزند لیگزس و دریو بود و در هالیکارناس در خانواده ای اصیل و نجیب تولد یافت.او برادری داشت که تئودور نامیده میشد.هرودوت برای فرار از جنگ لیگدامیس دومین جانشین آرتمیز از هالیکارناس به شهر ساموس گریخت.درساموس به آموختن زبان محلی یونانی پرداختی و تاریخی در نه جلد تحریر کرد که با زمان سلطنت کوروش پادشاه پارس و کاندول پادشاه لیدی آغاز میشود.همینکه به هالیکارناس بازگشت،به فرمانروایی مطلق العنان این شهر فائق آمد ولی چون با مشکلات فراوان و رقابت های سیاسی مواجه شد،از روی میل به شهر توریوم که در آن زمان اهالی آتن مشغول تاسیس آن بودند،رفته و در ان شهر مقیم شد.وی در همان شهر درگذشت و در میدان شهر مدفون شد.ولی جمعی عقیده دارند که او در پلا درگذشت.

پیرنیا نیز درباره سفرهای وی سخنانی می گوید: ” ظاهراً هرودوت سفرهای زیادی داشته،اما دشوار بتوان مسیر مشخصی برای این سفرها معین کرد یا حتی برخی از آنها را باور کرد.باید توجه داشت که سیاحت او در مشرق قدیم طولی نکشیده،در مصر سه چهار ماه اقامت داشته،خودش گوید در بابل بوده ولی بعضی محققین جدید با این عقیده اند که اصلاً هیچگاه در این شهر نبوده است.”

بی طرفی مورخ که حتی در روزگار ما افسانه را می ماند،از فردی مانند هرودوت انتظاری بیهوده بوده است.شگفت آنکه یونانیان او را به جانبداری از ایرانیان متهم میکنند و ایرانیان جانبداری از آتن را بر وی خرده می گیرند.هم آنانکه نوشته های او را پذیرفته و او را به عنوان” پدر تاریخ “ستوده اند و هم آنانکه تلاش کرده اند چهره ی دیگری از وی معرفی کنند و با دیدی محتاطانه و نقادانه لقب “پدرخوانده ی تاریخ “را به او بدهند بر این باورند که علاقه و تعصب هرودوت به آتن در نوشته های او نیز نمود یافته است.

پیرنیا می نویسد” به عقیده ی بعضی محققین مانند( بر)،(کروگر) و( ستین )هرودوت نوشته های خود را در آتن و در موقع بازیهای المپ برای یونانیان می خوانده.اگر راجع به المپ تردیدی باشد چنانکه بعضی کرده اند،در باب آتن شکی نیست…”وی سپس از پلوتارک نقل می کند:”اتنی ها در ازای تمجیداتی که هرودوت از آنها کرده بود ده تالان به او دادند.”
و گویا این جاست که راز هرودوت آشکار می گردد.بدون شک وی به خاطر مطالبی که می نوشته از هموطنانش سود می برده است.

مرتضی ثاقب فر در یادداشتی که بر ترجمه اش از کتاب یونانیان و بربرها نوشته آورده است:” آنچه از موضوع پژوهش های او(امیرمهدی بدیع) میتوان یافت،آن است که گرچه تواریخ هرودوت درواقع افسانه ی دروغ و غرض ورزانه ای است که به منظور خدمت به تبلیغات آتن در عصر پریکلیس برای خوشایند و روحیه بخشی به آتنی ها و کمک به ایشان در تسلط بر سایر دولت شهرهای یونانی نوشته شده (و من می افزایم که هدف های شخصی هرودوت برای کسب جایزه ی نقدی به مقدار ده تالان طلا معادل با 60 هزار فرانک طلا و نیز کسب مقام شهروندی آتن نیز در این امر دخیل بوده اند که البته هرودوت در اولی کامیاب و در دومی ناکام ماند…)”

عباس اقبال در مقدمه ای که بر ترجمه تاریخ هرودوت بوسیله غلامعلی وحید مازندرانی نوشته ضرورت چنین نگاهی را به تاریخ هرودوت یادآور شده و با تمام علاقه ای که به هرودوت دارد می نویسد:”البته مجموع تاریخ هرودوت در نظر یک نفر مورخ منتقد که از غرض خالی باشد بی عیب نیست بلکه دو عیب بزرگ دارد که یکی از آن نتیجه و معلول نقص معلومات مولف است در باب تاریخ و جغرافیای ملل قدیم و ندانستن زبان ایشان و دسترسی نداشتن او باسناد و مدارک کتبی تاریخ آن ملل،دیگری ناشی از حس ملت پرستی او و عجب و غروری است که او نیز مانند سایر یونانیان آن عصر در خصوص علو مقام وطن خود دانسته است و بهمین جهت سایر اقوام را در مقام مقایسه با یونانیان،حقیر،پست و در زمره ی ملل وحشی پنداشته است.بعلاوه چون هرودوت بیش از هر چیز منشی و شاعرمآب بوده و کمتر با حکمت و منطق سروکار داشته است،از قبول اغراق ها و مبالغاتی که دیگران در نقل وقایع می کرده اند،یا طبع شاعرانه ی خود او بسمت آنها منحرف شده،ابا نکرده و رد این زمینه نکاتی را پذیرفته یا گفته است که امروز با هیچ میزان عقلی درست در نمی آید.”(تاریخ هرودت 1384،ص3)

و حال آیا می توان او را پدر تاریخ خواند؟یا این که وی پدرخوانده ای بیش نیست؟

پیرنیا می نویسد : ” اگر چه او را پدر مورخین خوانده اند ، ولی در واقع او نخستین مورخ نبوده است ، زیرا قبل از او اشخاص دیگر از یونانی ها مانند ( هکاته ) چیزهایی نوشته اند که به ما نرسیده وظن قوی می رود که هرودوت و مورخین قرون بعد از این نوشته ها استفاده کرده اند،بی آنکه اسم مولف را برده باشند.”
راولینسون نیز معتقد است هرودوت از آثار پیشینیان آگاهی داشته است : ” وی از چشمه های معرفت همری [ هومر ] سیراب شده ، به حدی که تمام وجود او با اشراقی که از آن برگرفته ، ترکیب یافته است . در طرح دنیای تالیف خود ، در ترتیب و تنظیم قسمت های ان ، در لحن و چگونگی نگارش و در هزاران اصطلاحات و عبارات جزء ، وی شاگردی است که از همر پیروی نموده و به خوبی آشکار است که اطلاع و آشنایی او از شعرای بزرگ یونان قدیم لااقل همان قدر بوده است که انگلیسی های تربیت شده کنونی از آثار شکسپیر دارند و این معلومات فراوان او نیز به زیان سایر مطالعاتش تمام شده بوده است و جای تردید است که تالیف و اثری از ادبیات یونان در دسترس او افتاده و وی از مندرجات آن آشنایی کافی بدست نیاورده باشد . “( تاریخ هرودوت 1384 ، مقدمه راولینسون ص10)

اما مهمترین منبع وی همانا روایت هایی است که به صورت شفاهی از دیگران شنیده است ، بسیاری بر این رای پافشاری می کنند که « تاریخ ماد » که هرودوت نوشته از یکی از نوادگان هارپاک شنیده است و تاریخ پارس را از اشراف و اعیان پارس . اما اگر نوشته پیرنیا را مبنی بر اینکه هرودوت هیچگاه به ایران نیامده بپذیریم این پرسش به میان می آید که وی چگونه با آنها در ارتباط بوده است ؟
آزوین ماری درمقاله ای با عنوان « هرودوت و تاریخ شفاهی » به بررسی چگونگی بهره گیری هرودوت از تاریخ شفاهی پرداخته است . وی می نویسد : ” همگان پذیرفته اند که هرودوت بیشتر اطلاعات خود را از روایات شفاهی به دست آورده است . حتی کسانی که به این نکته شک دارند ، می پذیرند که او می کوشید منابع خود را شفاهی معرفی کند و بدین منظور یا آنها را می ساخت و جعل می کرد ( فلینگ 1971 به ویژه ص 112 به بعد ) یا حتی اگر مکتوب بودند شفاهی وانمود می ساخت ” ( تاریخ هخامنشیان ، ترجمه ثاقب فر ، ج2 ، ص 143 )

اگر بپذیریم که مهم ترین منبع هرودوت ، روایات شفاهی است در بهره گیری از نوشتارهای وی باید محتاط تر از پیش عمل کنیم چرا که در این نوع از تاریخ نویسی احتمال تحریف تاریخ بیشتر از دیگر شیوه هاست.

ارزش تاریخی
با توجه به منابع مورد استفاده هرودوت و یکسو نگری و تعصب وی که شرح آن گذشت و باید توجه داشت کتاب هرودوت پر از افسانه ها و داستان هایی است که انقدر رگه های خرافی در آنهاست که یافتن ارتباطی هر چند کوچک میان آنها و « تاریخ » بسیار دشوار می نماید ، گرچه عده ای معتقدند آمیختن افسانه ها با واقعیت هم استادی خاصی می طلبد که هرودوت توانسته است این دشواری را هم پیروزمندانه پشت سر نهد .” هرودوت تحت تاثیر فرهنگ ایرانی مجذوب داستانسرایی سبک شرقی شد که کیفیتی دلپذیر به کتاب تواریخ او بخشیده .”( اسکالا، ص22 )

دکتر کزازی در مراسم رونمایی کتاب « نقد تواریخ هرودوت » ارزش تاریخی « تواریخ » را به کلی انکار کرده و می گوید : ” برای هر کس که بر خرد خود بنیاد می کند کتاب تاریخ هرودوت مگر کتابی افسانه ای نیست از دید من این نیازی به نقد ندارد و یا اگر دارد این نقد باید افسانه شناختی باشد نه نقد تاریخی اگر بخواهیم این کتاب را مانند کتاب تاریخی نقد کنیم به اشتباه خواهیم افتاد ، ساختار این کتاب افسانه ای است ولی گاهی نمودهای تاریخی هم در ان می بینیم ” وی کتاب هرودوت را نه تنها اثری تاریخی نمی داند بلکه معتقد است در پاره ای زمینه ها ضد تاریخی است . ” اگر کتاب هرودوت ارزشی یافته است در تاریخ برای این است که ما کتابی در آن روزگار نداشته ایم که تاریخ را نشان دهد . ” ( خبرگزاری فارس 12/6/1387 ، شماره 8706110609 ، تاریخ دستیابی 13 دی ماه 1389 )

پوران فرخزاد معتقد است: هرودوت و کتزیاس و پلوتارک و …” قلم به مزدانی هستند که به آگاهی و دانستگی دست به این یاوه نویسی های تنگ اندیشانه سپرده و با خیانت به تاریخ همیشه درخشان شرق موجودی خیالی را آفریده ، ارایه کرده و آذین بسته اند .” وی دو پرسش مطرح می کند که به راستی جای اندیشیدن دارد که چرا تاکنون در هیچ جا این نکته بررسی نشده است . 1- نسخه های اصلی آثار نگارندگانی چون هرودوت ، آریان ، دیودور ، پلوتارک و … در کدامین موزه نگاهداری می شود ؟
2- به فرض نابود نابود شدن نسخه های اصلی ، این آثار نسخه های دست نویس آنها در چه تاریخی و به دست چه کسانی بازنویسی شده است ؟

درباره این مبحث تاکنون آثار زیادی نوشته شده است از جمله مجموعه 15 جلدی « یونانیان و بربرها ، روی دیگر تاریخ » که زنده یاد امیر مهدی بدیع به فرانسه نوشته و به فارسی ترجمه شده است . یا « نقد تواریخ هرودوت » که اسکالا نوشته و به همت محمد بقایی به فارسی برگردانده شده است . همچنین کتاب « پدرخوانده ای برای تاریخ » که پژوهشی نوین است و فرشید ابراهیمی با بهره گیری از منابع غربی و شرقی آن را به رشته تحریر درآورده است . اما در افسانه آمیز بودن تواریخ هرودوت شاید آوردن چند نمونه از متن کتاب نتیجه بحث را روشن کند :
نخستین مورد اینکه هرودوت ادعا می کند کوروش پس از فتح لیدی تصمیم به سوزاندن کرزوس و چهارده جوان لیدیایی داشت ( مازندرانی ، ص 68 ) حال انکه ایرانیان آتش را عنصری سپند می دانستند و آنرا نمی آلودند و همچنین ایرانیان هیچگاه آیین قربانی کردن انسان را که رسمی غربی بود نپذیرفتند .
زمانی که از مورچه های هندوستان می نویسد که از سگ کوچکتر و از روباه بزرگترند ، از شتری که پاهای عقبی ان هرکدام دو ران و دو زانو دارد شاید تنها داوری خرد است که بی هیچ گفتاری ما را به رد دیدگاههای وی رهنمون می شود .
امیر مهدی بدیع می نویسد : ” وقتی که به کتاب تواریخ هرودوت مراجعه می کنیم و در آن به طور پراکنده اما مفصل اطلاعات دقیق درباره هخامنشیان و اسرار مجالس رایزنی انان ، درباره شاهنشاهان پیرامونیان آنان و اخلاق و عادات و رسومشان کشف می کنیم خوب است این را هم به یاد بیاوریم که این فرزند سرزمین هالیکارناس در مورد زادگاه و کشور خویش هم صدها افسانه مضحک ضبط کرده است که کتاب نخست ، بند 175 می گوید : « بر فراز هالیکارناس و در درون زمین پداسی ها زندگی می کنند ، و هرگاه که قرار است که اتفاق ناگواری برای آنان یا همسایگانشان روی دهد ، قبلا ریش بلندی بر چهره آتنا ی کاهنه می روید . » ”

تواریخ هرودوت به اعتبار گفته های مورخان ایرانی و خارجی نخستین تاریخ نوشته شده به جا مانده از دوران هخامنشی است که با هدف نگارش جنگ های ایران و یونان نوشته شده است که در دوره خشایارشا به وقوع پیوسته است .
هرودوت این کتاب را در نه بخش نوشته و هریک را به نام یکی از رب النوع های یونان نام نهاده است البته برخی معتقدند این تقسیم بندی بعدها در دوره رنسانس به وجود امده است به هر روی تاریخی که امروز در دسترس است به « 9موز » تقسیم می شود :
1- کلیو ( خدای تاریخ )
2- ائوترپ ( خدای موسیقی )
3- ثالیا ( خدای کمدی )
4- ملپومن ( خدای تراژدی )
5- ترپیسکور ( خدای رقص )
6- اراتو ( خدای شعر )
7- پولیم نی ( خدای شعر مقدس )
8- اورانی ( خدای ستاره شناسی )
9- کالییوپ ( خدای سخنوری و چکامه حماسی )
کتاب های اول تا چهارم به سرگذشت امپراطوری ایران مربوط می شود که پر از افسانه ها و داستان هایی است که قصه های هزار و یک شب را می ماند . کتاب پنجم و ششم به علل موثر در آغاز جنگ میان یونانیان و ایرانیان پرداخته و در سه کتاب واپسین جنگهای یونانیان و ایرانیان را به واقع از دیدگاه یک یونانی نوشته است .
نخستین برگردان فارسی این اثر را غلامعلی وحید مازندرانی در سال 1313 از متن انگلیسی به چاپ رسانده که تنها شامل بخش هایی است که مربوط به ایران است و ترجمه کامل تواریخ را در سال 1336 دکتر هادی هدایتی منتشر کرد . این کتاب از روزگاران دور مورد بحث اندیشمندان بوده است از همان روزگاری که سیسرون لقب « پدر تاریخ » را به هرودوت داد و پلوتارک در بدنهادی او رساله نوشت ، استرابون ارزشی افسانه های همر را بیش از روایات تاریخی هرودوت دانست و کتزیاس دروغگویی هرودوت را در نوشته هایش هم وارد دانست، تا زمانی که اسکالای آمریکایی نقدی محتاطانه و آرام بر کتاب او نوشت و امیر مهدی بدیع 30 سال از عمرش را صرف روشن کردن حقیقت این کتاب کرد تا زمانی که هرودوت « پدرخوانده ای برای تاریخ » شد و شاید تا روزگاری که خورشید حقیقت روشن تر از همیشه بر تاریخ ایران بتابد این بحث ها برقرار است .

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

tarikhfa

پوشش زن در ایران باستان

در این جستار به بررسی چگونگی پوشش زنان در ایران باستان پرداخته‌ایم و از

دفتر «زن در ایران باستان» نوشته‌ی «هدایت‌الله علوی» یاری گرفته‌ایم.
—————————————————————————————–
در ایران باستان ، زن مقام ارجمندی را دارا بوده است. زن یکی از اعضای خانواده

محسوب می‌شده و در تمام شؤون زندگی با مرد برابری می‌کرده است.

در نقش برجسته‌ی «تنگ قندیل» (در حوزه‌ی بیشاپور) که روی قطعه سنگ عظیم

و در لوحه‌ای مستطیل‌شکل به ابعاد 275 سانتی‌متر (طول) و 212 سانتی‌متر (بلندی)

حجاری شده است. شاپور اول ، رو به ملکه ، طوری ایستاده که ملکه با دست راست در حال

دادن گل لاله یا ساغری به او است. در چنین وضعی پادشاه ساسانی ، چشم به ملکه دوخته و

کاملاً متوجه اوست. روبروی پادشاه و سمت راست او ، ملکه با قامتی مناسب دیده می‌شود ؛

او تاجی بر سر دارد و به وسیله‌ی نوارهای این تاج ، موی سرش که به شکل دُم اسبی در

پشت ، حلقه شده است ، با روبانی گره خورده و نوارهای پهن آن کاملاً آشکار است.

می‌دانیم شاهنامه ، آینه‌ی تمام‌نمای اندیشه و رفتار و کار و کردار ایرانیان در طول تاریخ است و

از خُلقیات و حالات مردم ایران‌زمین و همسایگانش سخن می‌گوید و مظاهر فرهنگ و زندگی

سالیان دراز را یک جا و در کنار هم جمع می‌کند.

در شاهنامه‌ی‌ فردوسی در وصف زیبایی «رودابه»(=مادر رستم) چنین آمده است :
سه دیگر چو رودابه‌ی ماه‌روی ————— یکی سرو سیمین با رنگ و بوی

ز سر تا به پایش گل است و سمن ———– به سرو سهی بر سهیل یمن

همی می‌چکد گویی از روی او ————– عبیر است گویی همه موی او

از آن گنبد سیم سر بر زمین ———— فرو هشته بر گُل کمند کمین

به مشک و به عنبر سرش بافته ———- به یاقوت و گوهر برش تافته

سر زلف و جعدش چو مشکین زره ——– فکنده است گویی گره بر گره

نقوش حجاری‌شده‌ ، زنان درباری دوران ساسانی را با جامه‌های بلند و بُساک‌های گل بر سر

نشان می‌دهد که زینت‌بخش کاخ پادشاهان بوده‌اند.

ضمن عملیات اکتشافی شهر تاریخی بیشاپور در سال 1319 خورشیدی در قصر شاپور ،

موزاییکی از تصویر یک زن درباری که شاخه‌ای گل در دست و بساکی در سر و لباسی

بلند بر تن دارد ، به دست آمده است که هم‌اکنون زینت‌بخش موزه‌ی ایران باستان است.

از مقایسه‌ی آن با نقش مکشوفه‌ی تنگ قندیل ، چنین استنباط می‌شود که از نظر تناسب

اندام و بساک و آرایش مو و طرز لباس پوشیدن نقش برجسته‌ی تنگ قندیل ، مربوط به

«آذرآناهیتا» ملکه‌ی ملکه‌های شاپور اول است.

همچنین هیأت علمی روسی در سال 1328 خورشیدی ، در تپه‌ی «پازیریک» (Pazirik) (در

دامنه‌ی کوه آلتایی در 19 کیلومتری مرز مغولستان) ضمن کاوش در یکی از قبور سران سکایی

آلتایی که در عهد هخامنشی زیر سلطه‌ی حکومت ایران بودند ، در زیر یخ ، یک تخته قالی

بسیار ظریف و عالی به درازای 2 متر و پهنای 183 سانتی‌متر به دست آوردند. این یکی از

کشفیات بسیار مهم سده‌ی اخیر است. این قطعه قالی از 4 مربع تشکیل یافته است و در هر

مربع ، 2 ملکه روبروی هم ایستاده و آتشدانی در وسط ، و 2 نفر دیگر از بانوان حرمسرا در

پشت سر آنها حوله به دست دیده می‌شوند. نکته‌ی قابل اهمیت و توجه ، طرز تاج و کلاه

ملکه‌هاست که به شکل کنگره و نظیر تاج پیکره‌ی لاجوردی است که در کاوش‌های سال

1326 خورشیدی در تخت جمشید به دست آمده.

در همدان و لرستان ، ضمن کاوش‌های باستان‌شناسی ، تعدادی مُهرهای استوانه‌ای به دست

آمده است که دارای خط نیز هستند و پوشاک‌شان هم شباهتی به پوشاک دوران هخامنشی دارد و

به سکایی‌ها نیز مانند است. امکان دارد که این مُهرها متعلق به مادها هم باشد.

برای نمونه در یکی از این مُهرها نقش پادشاه و ملکه ، تزیینات صندلی‌ها و لباس‌های

بانوان و هدایایی که آورده‌اند قابل توجه و مطالعه است. در این مُهر ، نقش پادشاه ، سمت چپِ

ملکه قرار دارد. ملکه شاخ گلی به شاه تقدیم می‌کند و ندیمه‌ها تُنگِ شراب و خوردنی همراه

آورده‌اند.

افزون بر آن ، در موزه‌ی ارمیتاژ روسیه ، سر مجسمه‌ای مربوط به یک زن از نقش برجسته‌ی

آرامگاهی در پالمیر ، از هنر دوران اشکانی قرن دوم میلادی ، نیز تصویر و قیافه‌ی

زنان عهد اشکانی را نشان می‌دهد.

——————————————————————————————–
——————————————————————————————–
شاعر بزرگ ایران : «نظامی» در «اسکندر نامه» می‌گوید که در ایران باستان ، هنگام

جشن‌های بزرگی چون «نوروز» و «سده» ، دوشیزگان به آتشکده روی می‌آوردند وسپس در هر

کوی و برزن به پایکوبی(=رقص) و شادمانی می‌پرداختند :
به نوروز جمشید و جشن سده ——————– که نو گشتی آیین آتشکده

زِ هر سو عروسان نادیده شوی —————— ز خانه برون تاختندی به کوی

رخ آراسته ، دست‌ها در نگار ——————– به شادی دویدندی از هر کنار

همه کارشان شوخی و دلبری ——————– گه افسانه‌گویی ، گه افسونگری

فروهِشته گیسو شکن در شکن —————— یکی پایکوب و یکی دست‌زن

چو سرو سهی دسته‌ی گل به دست ————— سهی سرو زیبا بود گُل‌پرست

سر سال کز گنبد تیزرو ————————— شمار جهان را شدی روز نو

یکی روی‌شان بودی از کوی و کاخ ————– به کام دل خویش میدان فراخ
[اسکندرنامه ▬ نظامی]

اقتباس تمدن یونان از شرق

اقتباس تمدن یونان از شرق

نگارنده: جمشید کیانی

تاریخ یونان قدیم

در این جستار ، به بررسی گوشه‎ای از اقتباس چشمگیری که یونانیان باستان از تمدن مشرق‎زمین نمودند ، پرداخته شده است. مطالب این جستار ، برگرفته از کتاب «تاریخ فکر ؛ از سومر تا یونان و روم» نوشته‎ی دکتر: «فریدون آدمیت» می‎باشد که درباره‎ی سیر اندیشه از میان «سومریان» (که از اقوام ایرانی بودند) تا تمدن‎های باستانی مغرب‎زمین است :

در سنت مورخان غربی (که هنوز هم تا حد زیادی اما نه به اطلاق امتداد دارد) تاریخ فکر اجتماعی و سیاسی ، با این مفروضات آغاز میشود : پایه‎ی سیاست عقلی را یونان بنیان نهاد (!!) ؛ شهرهای آزاد و مستقل بنیاد یونانی بود (!!) ؛ «کنستی‎توسیون» اختراع اسپارت بود (!!) ؛ دموکراسی ابتکار آتن بود (!!) ؛ مفهوم عدالت و آزادی و قانون را مدیون یونانیان هستیم (!!) ؛ و تئوری سیاسی با یونان آغاز گردید (!!).

آن معانی ، متفرّع(=منشعب) بر کلیات دیگری بود از این قبیل : طلوع تمدن اروپایی در جزیره‎ی «کرت» بود (!!) ؛ ضمیر هشیار اروپایی ، زاده‎ی فرهنگ یونان بود (!!) ؛ پدران فلسفه و تاریخ و جغرافیا هم یونانی بودند (!!) و بالآخره تمدن یونان : معجزه بود (!!) و عظمت از آنِ یونان بود (!!).

یکی از نقادّان انگلیسی در مقاله‎ی علمی «عظمت از قماش یونانی» می‎نویسد :

تصور ما را درباره‎ی فرهنگ یونان تا همین اواخر «کلیشه‎های یاوه‎ای» می‎ساخت.

«اساتیر زرین» همچون اعتدال و عدالت یونانی افسانه است ؛ سیاست آتن چیزی نبود مگر «پیکار داخلی کثیفی زیر نقاب ایده‎آلیسم اخلاقی» ؛ شعار «حقیقت و جمال» که وِرد زبان فیلسوفان آتنی بود عاری از حقیقت بود و علم را 2000 سال به عقب می‎انداخت.

او گزنده‎ترین الفاظ را هم نثار سقرات کرده ، سقراتی که در همه‎چیز مداخله می‎کرد ، همه چیز را به مسخره می‎گرفت ، و همه‎چیز را به هم می‎آلایید. ( اشاره‎اش به سقرات افلاتونی در «محاورات» افلاتون است که هیچ بحث و گفت و شنودی به نتیجه نمیرسد) زمان آن رسیده که تصورات گذشته را که بدون انتقاد پذیرفته ، به صورت معتقدات جزمی آمیخته با ستایش چاپلوسانه (از آتن) در آورده‎اند کنار بگذاریم… و به سنجش حقیقی نویی برآییم./

در میان امواج مهاجرت که بهمن‎وار آسیای صغیر و منطقه‎ی دریای «اژه» را فرا می‎گرفت (هزاره‎ی سوم) جزیره‎ی بزرگ «کرت» را مردمی اشغال کردند که از آسیا و از راه دریا آمدند … این مهاجران دریانورد و تجارت‎پیشه ، تمدن درخشان مینویی (=مینوسی) را در «کرت» به وجود آوردند که طلوع مدنیت در مدیترانه شناخته شده است.

«چایلد» (گوردن چایلد) در آخرین تصنیف نامدارش : «جامعه‎ی اروپایی پیش از تاریخ» نیز این قضیه‎ی تاریخی را شکافته که : «روشنی افکندن بر توحش و بارباریسم اروپایی به وسیله‎ی مدنیت شرقی» جریان تاریخی مشخصی بود که با تمدن «مینویی»(=مینوسی) در «اژه» آغاز گشت.

درباره ی «سرچشمه‎ی دموکراسی» ، علاوه بر اشاره‎ای که «هرودوت» به مناظره‎ی «داریوش بزرگ» و دو تن از اطرافیانش در این باره کرده است ، عناصر دیگری را نیز می‎توان مورد توجه قرار داد:

تحقیقات جدید ، زمینه‎ی تأسیس «مجمع عمومی شهر» را به عنوان بنیاد سیاسی ، روشن نموده است. به خاطر بیاوریم اولین شهرهای آزاد مستقل در «سومر» به وجود آمده است (البته همانطور که می دانیم در سال‎های اخیر در پی یافتن تمدن شکوهمند «جیرفت» سرچشمه‎ی این‎ها به جیرفت تغییر کرده است). در همه‎ی این شهرها قدرت سیاسی در مجمع شهر تمرکز یافته بود که آن را «مجمع همشهریان» نیز می‎گفتند و از مردان بالغ آزاد تشکیل می‎یافت ؛ امور روزمره‎ی شهر را شورای معمرین اداره می‎کرد ؛ اختیارات حاکم شهر محدود بود ؛ هیچ امر مهم اجتماعی صورت نمی‎گرفت مگر اینکه قبلاً به تصویب مجمع شهر رسیده بود و …

منبع: تاریخ فا

الگو برداری یونانی ها از هنر ایرانی

الگو برداری یونانی ها از هنر ایرانی

نگارنده: حامد محمدپور

الگو برداری یونانی ها از هنر ایرانی

هنگامی که يونانی ها با ايران و تمدن درخشان آن تماس حاصل کردند بسيار از نظر سطح زندگی و تجمل و شکوه زندگی از ايرانيان عقب بودند.
اينها در برخورد با ايرانيان چيزها آموختند و تجمل پرستی که لازمه ارتقا به درجه بالايي از تمدن است را به ديار خود ارمغان بردند…

چه بسا ابزار و اسباب و لوازمی چون فرش ، تن پوش ها و ابزار خوراک چون قاشق چنگال که ايرانيان طرز استفاده آنرا به يونانيان آموخته اند و امروزه در طی دوره 2500 ساله تاريخ به فراموشی سپرده شده است…

تصوير اين نگاشت يک قاشق خورشت خوری نقره ای را نشان ميدهد که مربوط است به دوره متمدن و شکوفای ايران هخامنشی …

با سپاس از Eftekhar ruhifar

زئوس

زئوس

پیشگفتار:
زئوس (به یونانی: Ζεύς, Zeús)‏ و (به انگلیسی: Zeus)‏ در اساطیر یونانی، پادشاه خدایان و فرمانروای تمام زیارتگاههای واقع در کوه المپ است. او کوچکترین فرزند کرونوس و رئا بود. معادل آن در اسطورههای رومی ژوپیتر و در دین کرتیان ولخانوس است. نام زئوس مربوط است به کلمهٔ یونانی dios به معنی «درخشان». واژه زئوس با بخش نخست واژه لاتین ژوپیتر Jupiter و واژه مورد کاربرد برای روز پیوند دارد. زئوس خدای آسمان رخشان و نیز توفان و هم بدین دلیل سلاح او آذرخش بود که آن را به سمت کسی که او را ناخشنود کرده، پرتاب میکردهاست. یکی از مواردی که او را بسیار خشمگین میکرد دروغگویی و پیمانشکنی بودهاست. از دیگر نشانههای او میتوان به عصای سلطنتی، عقاب و سپر او (ساخته شده از پوست بز املتیا) اشاره کرد.
کرونوس، پدر زئوس، شنیده بود که توسط یکی از فرزندانش سرنگون خواهد شد. به همین دلیل فرزندان خود را میبلعید. اما زئوس که فرزند ششم بود توسط رئا و گایا نجات پیدا کرد. رئا سنگ بزرگی را قنداق پیچ کرده و به کرونوس داد، وی نیز که فکر میکرد این سنگ بزرگ زئوس است آن را بجای زئوس بلعید. رئا نیز از این فرصت استفاده کرده و او را به غاری در کوههای دیکتی واقع در کریت برده و مخفی نمود. در آنجا بزی مقدس به نام آمالتئا زئوس را شیرخورانده و بزرگ میکرد که بعدها او به عنوان پرستار زئوس شناخته میشد. سپس زئوس با کرونوس و دیگر تیتانها وارد جنگ شد و آنها را شکست داد و پدر را سرنگون کرد. بچههای بلعیده شده را توسط معجونی از مس تند و شراب که متیس ساخته بود از شکم کرونوس بیرون آورد و به همراه آنها کرونوس را تا ابد در تارتاروس زندانی کرد. سپس با برادرانش براساس قرعه، فرمانروایی عالم را میان خود تقسیم کردند. زئوس فرمانروای آسمان و زمین شد، پوزئیدون فرمانروای دریاها و دنیای زیرین هم نصیب هادس شد.
مقام زئوس
زئوس جوانترین فرزند رئا و کرونوس بود. او بزرگترین فرمانروای کوه المپ و معبد تمام خدایانی که در آنجا بنا شده بودند، بود. با بودن بزرگترین حکمفرما او قانون، عدالت و معنویت را تعیین مینمود، و این مسئله او را رهبر روحانی خدایان و انسانها نمود. زئوس خدای آسمانها و ملکوت اعلا بود و خدای باران و آورندهٔ ابرها که بر آذرخش یا صاعقهٔ هراس انگیز نیز فرمان میراند. قدرتش برتر از قدرت تمامی خدایان دیگر بود. در داستان ایلیاد وی به خانوادهاش چنین میگوید: «من قدرتمندترین هستم. بیازمایید تا بر شما آشکار شود. طنابی از طلا به آسمان ببندید و آن را استوار نگه دارید، تمامی خدایان و الههها. شما نمیتوانید زئوس را فرود آورید. اما من اگر بخواهم شما را به زیر بکشم، آنگاه خواهم توانست. من طناب را به کنگرهٔ اولمپ استوار میبندم و همه در هوا آویزان خواهند ماند، آری، هم زمین و هم دریا.» با وجود این، زئوس نه قادر متعال بود و نه دانای کل. هم میشد با او به مخالفت برخاست و هم او را فریفت. در ایلیاد پوزئیدون، و نیز هِرا، او را میفریبند. گهگاه سخن از این میرود که قدرت مرموز و اسرار آمیز، یعنی سرنوشت یا تقدیر از زئوس نیرومندتر بودهاست. هومر هِرا را بر میانگیزد تا با لحنی سرزنش آمیز از او بپرسد که آیا میتواند انسانی را که تقدیر محکوم به مرگ کردهاست دوباره زنده کند یا نه؟
رابطه با دیگر خدایان
انتظار بر آن بود که همسر زئوس کاملاً در حد مقام وی باشد و هم بدین دلیل در اسطورهها از دیونه مادر افرودیت به عنوان همسر او یاد شده است. نام دیونه مترادف زئوس و در زبان لاتین ژونو و در زبان اتروریایی یونی Uni است. اما غالباً در اساطیر همسر زئوس همانا هرا و نام او به معنی قهرمان بانو است و این عنوان مقامی در خور همسر پادشاه خدایان است. هرا در آرگوس کیش ویژه خود را داشت و بی تردید بازمانده ایزدبانوی مادر یونانی بود. طبق افسانه، متیس الهه پروا اولین همسر زئوس بود که آتنه را برای او به دنیا آورد. او با هرا که خواهرش بود، ازدواج کرد، هرا برای او آرس، هفایستوس، هیبه و ایلیتویا را به دنیا آورد. اما به خاطر داشتن ماجراهای عشقی فراوان او از معشوقههایش فرزندان بسیاری داشت. هنگامی که او لدا ملکه اسپارت را فریفت، خود را به شکل یک قوی زیبا درآورد و از تخمی که لدا به عمل آورد ۲ جفت فرزند دوقلو به دنیا آمدند: کستور و پولیدوسز و کلیتمنسترو”Clytemnestra” و هلن تروایی، لتو برای او دوقلوهای آپولون و آرتمیس را به دنیا آورد، از آلکمنه صاحب هراکلس نامآورترین پهلوان یونانی شد، دمتر که مادر پرسفونه بود، ائوروپه که برایش مینوس، رادامانتوس وساریدون به دنیا آورد و…
اورا سمبول یا نماد عاشق پیشگی و نرد عشق باختن با زنان بی شمار و حیله گریهای گوناگون برای پنهان ساختن خیانتهایی که به همسرش میکرد معرفی کردهاند. در برابر این پرسش که چرا این کردارها را به سرور و فرمانروای کل خدایان نسبت دادهاند، محققان و دانش پژوهان گفتهاند که زئوسی که در آوازها و داستانها از او یاد میشود آمیزهای است از تمامی خدایان. هرگاه پرستش وی به شهری میرسید که خود خدایی فرمانروا داشت، آن دو به تدریج در هم ادغام میشدند. همسر آن خدا نیز به زئوس میرسید. اما نتیجه ناخوشایند بود و یونانیان ادوار بعد این گونه عشقبازی و شهوترانی بی پایان را نپسندیدند.
در تروا
در جنگ تروا پس از آنکه با شکست پاریس از منلائوس از سپاه یونانیان، جنگ به ظاهر پایان مییابد، خدایان در المپ شورایی برپا میکنند و خواستار خون بیشتری میشوند. زئوس به صلح رای میدهد ولی چون همسرش هرا سخن به مخالفت با او میراند، ترسان رای خود را پس میگیرد و به نابودی تروا رضایت میدهد.
زئوس در آثار هنری
در هنر، معمولاً زئوس به مانند یک مرد میان سال همراه با ریش اما دارای چهرهای جوان و دارای نیرو تصویر میشد. او بسیار شاهوار و با ابهت به نظر میرسید. نقاشان و هنرمندان سعی در بازسازی قدرت زئوس در کارهای خود دارند، معمولاً با دادن حالتی که گویا در حال پرتاب کردن آذرخش خود است. ، مجسمههای زیادی از زئوس وجود دارد اما بدون شک زئوس آرتیمیزیوم زیباترین آنهاست.در گذشته که ، این تندیس در موزهٔ ملی باستانشناسی آتنقابل دیدن است . گمان میشد که آن پوزئیدون است.

منبع:ویکی پدیای فارسی و انگلیسی

 

کتاب صوتی تاریخ نویسی در یونان باستان | محصولی از کارگروه پژوهشی تاریخ فا

تاریخ نویسی در یونان باستان 

محصولی از کارگروه پژوهشی تاریخ فا

تاریخ معمولا به ضبط وقایع مربوط به قبیله قوم یا نژاد تلقی میشود و چون انسان بدوی هر امر مجهولی را با اساطیر و قصه های مربوط به خدایان متصل می یافت. گذشته خویش را نیز همواره با اساطیر و عقاید دینی می آمیخت.
در باب فتوحاتی که یونانیان به خود نسبت و شکست هایی که به نیروهای مخالف خود به ویژه ایرانیان وارد کرده اند، توسط خود یونانیان نگارش شده است. این کتاب صوتی سعی بر آن دارد تا روش تاریخ نگاری مورخان و تاریخ نویسان یونانی را بررسی می کند.

 

حجم فایل: 1.67 M.B
رمز فایل: www.tarikhfa.ir
پسوند فایل: mp3
مدتا زمان کتاب صوتی: 12.57
نگارنده: حامد محمدپور

لینک دانلود:

منبع: تاریخ فا

www.TarikhFa.com

پارمنیدس

Parmenides

پارمنيدسمعروفترين فيلسوف الئاتيك پارمنيدس است. او در خانواده اى برجسته در الئا واقع در جنوب ایتالیا بین سالهای (۵۱۵/۵۴۰ پیش از میلاد) بدنيا آمد. از پارمنيدس غالباً به عنوان شاگرد زنوفان ياد میشود. وى نزد ھمشھريان خود به خاطر وضع يك سرى از احترام بالايى برخوردار بود. پارمنيدس به خاطر زندگى نمونه اش مورد تحسين بود به طورى كه از زندگى خاص وى در ميان يونانيان ضرب المثل وجود داشت. پارمنيدس معاصر ھراكليتوس بود چنانچه در بعضى جاھا با كنايه به مخالفتھايى با وى میپردازد كه بيانگر فلسفه ھاى كاملا متفاوت اين دو است؛ فلسفه ھراكليتوس فلسفه تغيير و تحول است و فلسفه اضداد و فلسفه اى كه حس در آن نقش اساسى بازى میكند. بر خلاف آن فلسفه پارمنيدس فلسفه آرامش و سكون و بی حركتى و وحدت است كه فقط بر عقل تكيه دارد و حس در آن بكلى كنار گذاشته شده است. او زندگى بشر را داراى دو بُعد می دانست؛ بعد اول كه حقيقت و درستى است كه او اين بعد را به عقل و خرد مربوط میكرد وبعد دوم خطا پذير و پر از اشتباه است كه دنيا حواس است.

پارمنيدس نيز مانند ديگر يونانيان عقيده داشت كه ھر چه وجود دارد پيوسته وجود داشته است وخواھد داشت. او درگامى ديگر تبديل و حركت و تغيير را خطاى حواس دانست و منكر ھمه آنھا شد واينگونه او نيز محض قرار داد. وى درباره ازلى بودن وجود (Rationalism) مانند استاد خود را در زمره عقل گرايان بدين شكل استدلال میكند: اگر وجود آغازى داشت يا از وجود پديد آمده يا از عدم، اگر بگوييم كه از وجود پديدار شده پس منشأ آن خود است و حادث بودن منتفى، و اگر بگوييم از عدم پديد آمده از لحاظ عقلى غيرقابل قبول است.

در مورد تغيير و تحول و مرگ و فنا چنين میگويد:
تحول و تغيير يا از وجود است به وجود، يا از وجود
است به فنا. اگر از وجود است به وجود، پس تغييرى نداريم و اگر از وجود است به عدم، كه اين گزينه از لحاظ عقلى اشتباه است يا حركت اينگونه رد میكند. حركت بايد در مكان باشد و مكان ھم يا وجود است يا عدم. اگر وجود است پس حركت وجود در وجود است، يعنى سكون و اگر عدم است ديگر حركت ممكن نيست چون حركت بايد در مكان باشد.

پارمنيدس خلأ را نيز با چنين استدلالھايى رد میكند. او میگويد وجود يكى است و پيوسته و بدون اجزا زيرا اگر اجزايى داشت يا چند تا بود بين اين اجزا بايد خلأ باشد، و خلأ يا وجود است يا عدم. اگر وجود است كه ديگر بين اجزا وجود پيوستگى وجود دارد و اگر عدم است، عدم قادر به ايجاد گسستگى بين اجزا نيست. در مجموع وى وجود را يكى، نامحدود، ھمگن، قايم به ذات ازلى و ابدى و غير متحرك می پندارد و محسوسات ما را كه ھمه خلاف اين را نشان میدھد باطل میداند و راه اثبات را فقط در عقل و مجردات
می بيند.