از انشعاب خوارج تا جنگ نهروان

از انشعاب خوارج تا جنگ نهروان

خوارج

همان‏گونه كه گفتيم، گروه خوارج بلافاصله پس از جريان حكميت در جنگ صفين، پيدا شدند و در مقابل اميرالمؤمنين على عليه‏السلام سر برآوردند.

پس از پايان دردناك جنگ صفين و درگيرى‏هاى لفظى تندى كه ميان جمعى از ياران اميرالمؤمنين عليه‏السلام به وجود آمد آن حضرت همراه با سپاه خود منطقه را به قصد كوفه ترك كرد، اما دوازده هزار تن از سپاهيان، به عنوان اعتراض به قبول حكميت، از آن حضرت جدا شدند و به جاى كوفه عازم محلى به نام «حروراء» شدند. حروراء آبادى كوچكى بود در نزديكى كوفه كه به گفته بعضى‏ها دو ميل با كوفه فاصله داشت.(14)

 

انشعاب اين گروه نسبتا زياد از سپاهيان على عليه‏السلام زخم تازه‏اى بر پيكر جامعه اسلامى بود و شكاف جديدى در ميان مسلمانان پديد آورد و گروهى تندرو و غير قابل انعطاف و خود خواه به نام خوارج به وجود آمدند كه خود را سخنگو و نماينده شرع و تنها وارثان اسلام راستين مى‏دانستند و ديگران را در فهم اسلام تخطئه مى‏كردند.

هنگامى كه اين گروه دوازده هزار نفرى به حروراء رسيدند منادى در ميان آن‏ها ندا داد كه فرماندهى سپاه به عهده شبث بن ربعى تميمى و امامت نماز به عهده عبد الله بن كواء يشكرى است و پس از رسيدن به پيروزى، كارها به صورت شورايى خواهد بود و تنها با خدا بيعت خواهد شد.(15)

جدايى اين تعداد از سپاهيان و افتادن آن‏ها در يك مسير انحرافى خطرناك مايه نگرانى شديد اميرالمؤمنين عليه‏السلام شد و لذا براى هدايت آنها از هيچ كوششى فروگذار نكرد و جهت مقابله با فتنه‏اى كه جامعه اسلامى را تهديد مى‏كرد در سه مرحله اقدام نمود:

مرحله اول: با آن‏ها با سعه صدر و خويشتن دارى و صبر و حوصله رفتار كرد به طورى كه آن‏ها آزادانه حرفهاى خود را مى‏زدند و انتقاد مى‏كردند و گاهى چنان تند مى‏رفتند كه از موازين ادب دور مى‏شدند؛ اما اميرالمؤمنين عليه‏السلام با كرامت با آن‏ها برخورد مى‏نمودند.

گاهى چنان مى‏شد كه در وسط خطبه و سخنرانى امام بعضى از خوارج اعتراض مى‏كردند و حتى سخن او را قطع مى‏نمودند و شعار مى‏دادند، اما على عليه‏السلام با بزرگوارى مى‏فرمود: شما را بر ما سه حق است، مادامى كه ما مصاحبت مى‏كنيد رعايت خواهيم كرد: يكى اينكه شما را از مسجد منع نمى‏كنيم، دوم اينكه سهم شما را از جنگ بيت المال قطع نمى‏كنيم، سوم اينكه تا وقتى كه شروع به جنگ نكرده‏ايد با شما نمى‏جنگيم.(16)

 

گاهى آن‏ها آياتى از قرآن را براى على عليه‏السلام مى‏خواندند و به آن حضرت گوشه و كنايه مى‏زدند و او با صبر و حوصله آيه‏اى از قرآن مى‏خواند و پاسخ آن‏ها را مى‏داد.(17)

 

آيا در تاريخ بشرى حكومتى را سراغ داريد كه تا اين حد به مخالفان خود آزادى بدهد؟

مرحله دوم: به منظور ارشاد گروه خوارج و پاسخگويى به اشكالات آن‏ها، على عليه‏السلام با آن‏ها مخاصمه نمود و وارد مذاكره شد. نخست عبداللّه‏ بن عباس را به سوى آنان روانه كرد تا با آن‏ها به صحبت بنشيند و اشكالات آن‏ها را حل كند و آنگاه خود آن حضرت به سوى آن‏ها رفت و مستقيما و رو در روى با سران آن گروه صحبت نمود و حجّت را بر آنان تمام كرد، به طورى كه اين امر سبب شد بسيارى از آن فريب خوردگان به اشتباه خود پى ببرند و به سو آن حضرت باز گردند.

كيفيت مذاكره و احتجاج امام با گروه خوارج كه چند نوبت صودت گرفته، در كتاب‏هاى تاريخى با تفاوت‏هاى مختصرى نقل شده است و ما يكى را به صورتى كه على بن عيسى اربلى نقل كرده با تلخيص در زير مى‏آوريم:

چون على عليه‏السلام از جنگ صفين به كوفه بازگشت چهار هزار تن از اصحاب خاص او جدا شدند و در مخالفت با او شعار دادند. هشت هزار تن ديگر نيز به آن‏ها ملحق شدند. اين گروه دوازده هزار نفرى به «حروراء» رفتند و عبداللّه‏ بن كواء را امير خود قرار دادند. على عليه‏السلام ابن عباس را به سوى آن‏ها روانه ساخت تا با آن‏ها مذاكره نمايد. ابن عباس به طور مفصل با آنان صحبت كرد، از راه خود بازنگشتند و گفتند خود على بن ابى طالب پيش ما بيايد و با ما سخن بگويد.

ابن عباس به كوفه برگشت و مطلب را به على عليه‏السلام گفت. آن حضرت با چند تن به سوى آن‏ها رفت و با ابن كواء رو برو شد. او مسأله جنگ با معاويه و قبول حكميت را مطرح ساخت، على عليه‏السلام در پاسخ او فرمود: آيا به شما نگفتم كه اهل شام شما را فريب مى‏دهند، چون در جنگ شكست خورده‏اند، بگذاريد كار را تمام كنيم، اما شما نگذاشتيد [ و مرا مجبور به قبول حكميت نمودند ] ؟ آيا من نخواستم كه پسر عم خود [ ابن عباس ] را حَكَم قرار بدهم و گفتم كه او فريب نمى‏خورد و شما قبول نكرديد مگر ابوموسى اشعرى را و من به ناچار او را پذيرفتم؟ اگر در آن زمان يارانى و كمك هايى مى‏داشتم اين امر را نمى‏پذيرفتم. من در در حضور شما با حكمين شرط كردم كه مطابق قرآن و سنّت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله حكم كنند و اگر چنين نكردند تعهدى در مقابل آن‏ها ندارم. آيا اين كارها در حضور شما انجام نشد؟

ابن كواء گفت: همه اين‏ها درست است، ولى چرا به جنگ با معاويه ادامه نمى‏دهى؟
حضرت فرمود: تا آن مدتى كه ميان ما و آنها تعيين شده است سپرى شود.
ابن كواء گفت: پس به اين كار تصميم قطعى گرفته‏اى؟
حضرت فرمود: آرى و جز اين راهى نيست.
اينجا بود كه ابن كواء و ده تن كه با او بودند به سوى على عليه‏السلام بازگشتند و از خوارج جدا شدند.(18)
همچنين على عليه‏السلام در موارد ديگر نيز با خوارج گفتگو كرد و به ايرادهاى آنان پاسخ داده كه متن سخنان آن حضرت در كتاب‏ها آمده است.(19)

 

گروه خوارج به مخالفت‏هاى خود با اميرالمؤمنين و جامعه اسلامى ادامه مى‏دادند تا اينكه نيرنگ عمر و عاص و حماقت ابوموسى آشكار شد و حكمين رأى خود را اعلام كردند. از اين به بعد مبارزه خوارج وارد مرحله تازه‏اى شد و آن‏ها در جلسه‏اى كه در خانه عبداللّه‏ بن وهب تشكيل دادند او را به فرماندهى خود برگزيدند و آماده جنگ با على عليه‏السلام شدند و براى اين منظور به سوى نهروان(20) حركت كردند تا در آنجا نيروهاى خود را سازماندهى كنند.(21)

 

در اين هنگام على عليه‏السلام خود را آماده كرده بود كه مجددا با معاويه بجنگد، اما چون حركت‏هاى جنگ‏طلبانه خوارج را به آن حضرت گزارش دادند نامه‏اى به آن‏ها نوشت و نصيحتشان كرد و از آن‏ها خواست كه به سپاه وى ملحق شوند و آماده جنگ با معاويه باشند. خوارج در پاسخ نامه امام دعوت او را رد كردند و امام ديگر از آن‏ها مأيوس شد و با مشورت اصحاب خود تصميم گرفت براى مقابله با آن‏ها به نهروان برود.(22)

 

البته امام سپاه خود را براى جنگ با معاويه آماده كرده بود و هنوز هم مايل نبود كه با خوارج بجنگند، اما رسيدن گزارش‏هاى متعدد از فتنه انگيزى‏هاى خوارج و كشتن خباب بن ارت صحابى پيامبر از يك سو و اصرار ياران و اصحاب براى مقابله با آن‏ها از سوى ديگر باعث شد كه امام به سوى نهروان حركت كند.

امام هنوز مى‏خواست آن‏ها هدايت شوند. اين بود كه صعصعة بن صوحان را براى محاجّه به طرف آن‏ها فرستاد. او پس از سخنانى مستدل، از خوارج خواست كه دست از مخالفت بردارند. اما عبداللّه‏ بن وهب سخن او را رد كرد و گفت كه ميان ما و على بايد شمشير حكومت كند. صعصعه برگشت(23) و امام يك بار ديگر ابن عباس را به سوى آنها فرستاد تا از آن‏ها بپرسد كه چه چيزى سبب ناراحتى آن‏ها از اميرالمؤمنين شده است؟

ابن عباس به سوى آن‏ها رفت و اين سؤال را از آن‏ها كرد. آن‏ها گفتند ما ايرادهايى داريم كه به سبب آن على را تكفير مى‏كنيم. امام كه پشت سر ابن عباس بود سخن آن‏ها را شنيد. ابن عباس به امام گفت: يا اميرالمؤمنين! سخنان آن‏ها را شنيدى، اكنون شايسته است كه خود جواب آن‏ها را بدهى.

على عليه‏السلام پيش آمد و خطاب به آن‏ها فرمود: من على بن ابى طالب هستم، با من سخن بگوييد و ايرادهاى خود را ذكر كنيد.
آن‏ها ايرادهاى خود را به روش على عليه‏السلام بيان كردند و امام با متانت و صبر و حوصله به يك يك آن‏ها پاسخ داد و با آيات قرآنى و سنّت پيامبر استدلال نمود. وقتى گفتگوها به پايان رسيد چند لحظه‏اى سكوت در آنجا حكمفرما شد، ناگهان گروه‏هاى بسيارى از گوشه و كنار سپاه خوارج فرياد زدند: التوبه، التوبه، يا اميرالمؤمنين! و از امام تقاضاى عفو و بخشش كردند و از سپاه دوازده هزار نفرى خوارج، هشت هزار تن به آن حضرت پناهنده شدند.

نكته جالب اينكه امام پس از قبول توبه گروه توّابين به آنان فرمود: شماها در اين جنگ شركت نكنيد و به جاى ديگرى برويد.(24)

 

مرحله سوم: وقتى امام از هدايت و راهيابى آن گروه لجوج و بى تميز مأيوس گرديد، از باب «آخر الدواء الكى» و به ناچار تصميم گرفت با آن‏ها بجنگد و ريشه فساد و فتنه و انحراف را بسوزاند ولى، در عين حال، به عنوان آخرين اقدام مسالمت‏آميز به اصحاب خود فرمود: تا آن‏ها شروع نكرده‏اند شما حمله را آغاز نكنيد.(25) سرانجام، خوارج جلو آمدند و حمله را شروع كردند، اما با عكس العمل شديد نيروهاى امام روبرو شدند و در عرض مدت كوتاهى همگى به هلاكت رسيدند، جز نُه تن كه گريختند. تلفات سپاه امام هم نُه نفر بود و امام پيش از مقابله دو سپاه فرموده بود: به خدا قسم قتلگاه آن‏ها كنار جسر نهروان است و به خدا قسم از شما ده نفر كشته نمى‏شوند و از آن‏ها ده نفر باقى نمى‏ماند. و همان طور هم شد و پس از جنگ نهروان فقط نُه نفر از خوارج زنده ماندند كه دو نفرشان به عمان و دو نفرشان به كرمان و دو نفرشان به سيستان و دو نفرشان به جزيره و يك نفرشان به يمن رفتند و بدعت خود را در بلاد آشكار كردند.(26)

 

وقتى جنگ تمام شد امام به اصحاب خود فرمود: بگرديد و در ميان كشتگان، ذوالئديه را پيدا كنند و خود آن حضرت در ميان كشته‏ها مى‏گشت و به شدت جستجو مى‏كرد و مى‏گفت: «واللّه‏ ما كَذِبْتُ وَما كُذِبْتُ» (به خدا قسم نه دروغ گفته‏ام و نه به من دروغ گفته شده)، تا اينكه بالاخره جنازه‏ها را كه روى هم انباشته شده بود پس و پيش كردند و جسد ذوالثديه را يافتند و اينجا بود كه اما م تكبير گفت.(27)

 

علت اينكه امام با اهتمام زياد جنازه ذو الثديه را جستجو مى‏كرد اين بود كه طبق روايات بسيارى كه هم از طريق شيعه و هم از طريق سنّى نقل شده است، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به على عليه‏السلام خبر داده بود كه او در آينده با گروه مارقين جنگ خواهد كرد. آن‏ها كسانى هستند كه اهل نماز و روزه و عبادت‏اند اما از دين خارج شده‏اند و نشانى آن‏ها اين است كه رهبرشان شخصى است كه يكى از پستان‏هايش مانند پستان زن است و از يك دست ناقص است و او در اين جنگ كشته مى‏شود.

مضمون اين حديث به صورت‏هاى گوناگون در جوامع حديثى شيعه و سنّى و نيز در كتب تاريخى به طور مكرر نقل شده است.(28)

 

ابو قتاده انصارى مى‏گويد: پس از جنگ نهران با عايشه ملاقات نمودم و داستان جنگ نهروان و خوارج را براى او نقل كردم و گفتم كه وقتى على ذوالثديه را كشت، گفت كه پيامبر از اين روز خبر داده بود. عايشه گفت: خصومت ميان من و على باعث نمى‏شود كه حق را نگويم؛ من خودم از پيامبر شنيدم كه فرمود: امّت من دو فرقه مى‏شوند؛ يك فرقه از امت من از دين خارج مى‏شوند و سرهايشان را مى‏تراشند. آن‏ها قرآن را مى‏خوانند ولى از زبانشان تجاوز نمى‏كند. آن‏ها را كسى كه محبوب‏ترين فرد نزد خدا و من است مى‏كشد. ابوقتاده مى‏گويد به عايشه گفتم: يا امّ المؤمنين! تو اين را مى‏دانستى ، پس آن چه كارى بود كه كردى؟ عايشه گفت: اى ابوقتاده! تقدير چنين بود…(29)

 

پس از پايان جنگ نهروان على عليه‏السلام به كوفه بازگشت و طى خطبه‏اى فرمود:

انى فقئت عين الفتنه و لم يكن ليجترى عليها احد غيرى بعد ان ماج غيهبها و اشتد كلبها.(30)

 

اين من بودم كه چشم فتنه را در آوردم و جز من كسى ديگر جرأت آن را نداشت بعد از آنكه ظلمت فتنه موج زد و به شدت خود رسيده بود، چنين كارى را انجام بدهد.

امام در اين خطبه به دشوارى مبارزه با خوارج اشاره مى‏كند زيرا كه آن‏ها افرادى ظاهر الصلاح و مقدس مآب و اهل عبادت و قاريان قرآن بودند.


پى‏ نوشتها:‌

14. ياقوت حموى: معجم البلدان، ج2، ص245.
15. مجلسى: بحارالأنوار، ج8، ص611، چاپ قديم؛ تاريخ طبرى، ج4، ص46.
16. تاريخ طبرى، ج4، ص53.
17. مسعودى: مروج الذهب، ج2، ص395.
18. كشف الغمه، ج1، ص264. اين گفتگو به صورت‏هاى ديگرى نيز نقل شده است كه تقريبا نزديك همان است. رجوع شود به تاريخ طبرى، ج4، ص48.
19. طبرسى: الاحتجاج، ص185؛ نهج البلاغه، خطبه‏هاى 35 و 120 و 123.
20. نهروان به منطقه وسيعى اطلاق مى‏شود كه ميان بغداد و واسط در شرق دجله قرار دارد و داراى شهرها و دهاتى متعدد است و اين اسم به خاطر عبور نهر بزرگى به نام نهروان در آن منطقه مى‏باشد. اين رودخانه از نواحى آذربايجان و كردستان به طرف عراق جارى مى‏شود و پس از مشروب كردن آبادى‏هاى بسيارى، در پايين مداين به دجله مى‏ريزد. طول اين رودخانه به پنجاه فرسنگ مى‏رسد. نهروان معرب «جور وان» است كه يك كلمه فارسى است.
از آبادى‏هاى مهمى كه در اين منطقه واقع شده شهر نهروان در كنار جسر نهروان است كه بعدها بسيار آباد شد، چون سر راه بغداد به خراسان قرار داشت و سپس در زمان سلجوقيان خراب شد.
نقل به اختصار از: حمداللّه‏ مستوفى: نزهة القلوب، ص219؛ ياقوت حموى: معجم البلدان، ج5، ص325؛ قزوينى: آثار البلاد، ص472؛ لسترنج: سرزمين‏هاى خلافت شرقى، ص66.
21. تاريخ طبرى، ج4، ص54.
22. ابن قتيبه: الامامة و السياسة، ص123؛ دينورى: الاخبار الطوال، ص206.
23. شيخ مفيد: الاختصاص، ص122. مطابق بعضى از منابع، امام يك بار هم براءين عازب را به سوى نهروان فرستاد ولى مؤثر واقع نشد. (خطيب بغدادى: تاريخ بغداد، ج1، ص177).
24. كشف الغمه، ج1، ص266. تعداد كسانى را كه توبه كردند در بيشتر منابع هشت هزار نفر نوشته‏اند، اما يعقوبى آن‏ها را دو هزار نفر ذكر كرده در حالى كه خود تأكيد مى‏كند كه پس از توبه آن‏ها شمار سپاه خوارج فقط چهار هزار تن بود (تاريخ يعقوبى، ج3، ص182) و تعداد كل خوارج را كه از على عليه‏السلام جدا شدند هشت هزار و يا دوازده هزار تن مى‏داند (همان، ص180). شايد به عقيده يعقوبى گروه‏هايى هم قبل از محاجه على عليه‏السلام از آن‏ها جدا شده‏اند.
25. ابن قتيبه: الامامة و السياسه، ص128.
26. قلقشندى: صبح الاعشى، ج13، ص222.
27. ابن ابى الحديد: شرح نهج‏البلاغه، ج2، ص276؛ بحارالأنوار، ج8، ص610 (چاپ قديم؛ ابن كثير: البدايه، ج4، ص300.
28. ابن بطريق: العمده، ص 445؛ بحار الانوار، چاپ قديم، ج 8، ص 596، شيخ مفيد، الاختصاص، ص 179؛ فضل بن شاذان،الايضاح،ص 453. و از كتب اهل سنت رك: متقى هندى: كنز العمال، ج 11، ص 198 مسند ابن حنبل، ج 1، ص 160؛ ابن كثير: البداية و النهاية، ج 4، ص 301.
29. خطيب بغدادى: تاريخ بغداد، ج1، ص160.
30. نهج البلاغه، خطبه 93.

پیدایش خوارج

خوارج

ريشه‏ يابى پرخاشگرى خوارج

مورخان به طور كلى پيدايش گروه خوارج را از جنگ صفين و داستان حكميت مى‏دانند و از آن فراتر نمى‏روند و همچنين معتقدند كه حركت آن‏ها صددرصد انگيزه دينى داشته و از تقواى زياد و اعتقاد محكم به مبانى اسلامى نشأت گرفته است اگر چه در تشخيص خود دچار خطا و اشتباه شده‏اند. حتى بعضى از نويسندگان آن‏ها را به خاطر تقوا و دين باورى و شجاعتشان مورد ستايش قرار داده‏اند. ولهاوزن مى‏گويد: خوارج همان گونه كه از نامشان پيداست يك حزب انقلابى روشنى بودند. آرى، آنان انقلابيونى بودند كه التزام به تقوا داشتند، و خوارج نه از تعصبات عربى، بلكه از حقيقت اسلام منشأ گرفته‏اند و به مسائل با تقواى اسلامى مى‏نگريستند.(5)

 

ولهاوزن در جاى جاى كتاب خود خوارج را ستوده و شيعه را كوبيده است، همچنانكه مانند «لامنس»، يكى ديگر از مستشرقان، از بنى اميه نيز طرفدارى كرده و آنان را مورد تمجيد قرار داده است.

در حالى كه با بررسى مجموعه اسناد و مدارك و تحقيق در سوابق سران حزب خوارج و وابستگى‏هاى قبيله‏اى آنان و ريشه يابى انديشه‏ها و گفته‏هايشان به ويژه در جريان حكميت، حقيقت امر روشن مى‏شود و ماهيت واقعى رهبران خوارج از پشت پرده تزوير و تقدّس رخ مى‏نمايد.

شك نيست كه توده‏هاى انبوه خوارج ساده لوحان احمقى بودند كه با انگيزه دفاع از اسلام و اجراى حكم خدا قدم در اين راه نهادند و به تعبير اميرالمؤمنين على عليه‏السلام : آن‏ها حق را مى‏جستند اما در راه خطا قدم برمى‏داشتند.(6)

ولى آيا سران خوارج و گردانندگان اين حركت نيز همين گونه مى‏انديشيدند؟ آيا باور كردنى است كه يك حزب متشكّل و سازمان يافته و يك جريان تند و افراطى، بى هيچ سابقه‏اى و به يكباره در عرض چند ساعت متولد شود و تشكّل يابد؟ آيا باور كردنى است كه در جنگ صفين گروهى با اصرار تمام از على عليه‏السلام بخواهند كه دست از جنگ بردارد و حمكميت را بپذيرد و حتى او را با تهديد به قتل به اين كار وادار سازند، اما پس از قبول حكميت از جانب على عليه‏السلام بلافاصله تغيير موضع بدهند و قبول حكميت را كفر بدانند و از على عليه‏السلام بخواهند كه از اين كار كفرآميز توبه كند وگرنه با او مثل يك كافر رفتار خواهند كرد، و بالاخره او را بكشند؟
ما تصور مى‏كنيم كه يك محقق نبايد از كنار اين واقعه تاريخى به سادگى بگذرد، بلكه بايد زمينه ‏هاى فكرى آن را ريشه يابى كند و عامل مهم تعصبات قبيله‏اى را كه حتى پس از اسلام نيز در ميان عرب‏ها حاكميت داشت از نظر دور ندارد.
بسيارى از رهبران خوارج و كسانى كه در ميان ساده‏لوحان از سپاه على عليه‏السلام در جنگ صفين پس از پذيرش حكميت بذر شورش باشيدند، از قبيله بنى تميم و بنى ربيعه (كه تيرهاى از بنى تميم است) بودند. كسانى مانند شبث بن ربعى و حرقوص ابن زهير (ذوالثديه) و مسعر بن فدكى و عروة بن اديه و مرداس بن اديه، كه در نظر خوارج بعدى از سلف صالح هستند، همه از قبيله بنى تميم بودند. البته از قبايل ديگر نيز كم و بيش شركت داشتند اما بيشتر رهبران خوارج از اين قبيله بودند و از قريش هيچ كس در ميان خوارج نبود.

بنى تميم در زمان جاهليّت با قبيله مضر و بخصوص تيره قريش دشمنى و جنگ داشتند و حتى پس از اسلام نيز، كه به ظاهر مسلمان شده بودند، گاه و بيگاه دشمنى ديرينه خود با قريش را آشكار مى‏كردند و از اينكه پيامبر از قريش است ناراحت بودند و حسد مى‏ورزيدند.
در اين‏باره به دو سند تاريخى زير توجه فرماييد:

1. جمعى از قبيله بنى تميم وارد مسجد پيامبر شدند و بى‏آنكه ادب و احترام پيامبر را رعايت كنند از پشت حجره‏ها ندا در دادند كه «اخرج الينا يا محمّد جئناك لنفاخرك» (اى محمّد! بيرون آى كه آمده‏ايم با تو مفاخره كنيم) يعنى امتيازات و مفاخر و برترى‏هاى قبيله خود را بر تو ثابت كنيم. آنگاه به مال و ثروت و كثرت جمعيت و جيزهايى از اين قبيل فخر فروشى كردند و اين آيه شريفه درباره آن‏ها نازل شد:
اِنَّ الَّذينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَرآءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ.(7)

كسانى كه تو را از پشت حجره ‏ها ندا می ‏دهند بسيارى از آن‏ها نمی فهمند.(8)

2. در يكى از جنگ‏ها هنگامى كه پيامبر خدا غنايم جنگى را تقسيم می كرد مردى از بنى تميم به نام ذوالخويصره، كه همان حرقوص بن زهير بود، سر رسيد و گفت: يا محمّد! عدالت را رعايت كن! پيامبر فرمود: وای ‏بر تو! اگر من عدالت را رعايت نكنم پس چه كسى اين كار را خواهد كرد ؟ بعضى از اصحاب خواستند او را بكشند ، پيامبر فرمود: رهايش كنيد، همانا براى او يارانى خواهد بود كه نماز شما در مقابل نماز آن‏ها و روزه شما در مقابل روزه آن‏ها كوچك شمرده می شود، و آن‏ها قرآن را تلاوت مى‏كنند اما از گلوهايشان تجاوز نمی ‏كند، آن‏ها از دين خارج می شوند همان‏گونه كه تير از كمان رها می شود. سپس افزود: آن‏ها بر مسلمانان خروجمی كنند. نشانه آن‏ها اين است كه در ميانشان مرد سياه رنگى است كه يكى از پستان‏هاى او مانند پستان زن است.(9)
مفسران مى‏گويند(10) درباره همين جريان اعتراض حرقوص بن زهير به پيامبر بود كه اين آيه شريفه نازل شد:

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِى الصَّدَقاتِ‏فَاِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ اِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهآ اِذا هُمْ يَسْخَطُونَ.(11)
و از منافقان كسانى هستند كه در امر صدقات تو را طعنه مى‏زنند؛ اگر به آن‏ها داده شود خرسند مى‏شوند و اگر داده نشود پس آنان خشمگين مى‏شوند.

جالب است كه در اين سند تاريخى كه اكثر مورخان و محدثان و مفسران آن را نقل كرده‏اند منافقى كه به پيامبر اعتراض مى‏كند و قرآن او را از جمله منافقان مى‏شمارد كسى است كه ذوالخويصره نام دارد و او همان حرقوص بن زهير است كه از رهبران خوارج بود و در جنگ صفين، پس از جريان حكميت، شديدا به على عليه‏السلام اعتراض نمود و جمعى را به دنبال خود كشيد و سرانجام در جنگ نهروان كشته شد، و او همان ذوالثديه بود كه على عليه‏السلام جنازه او را جستجو كرد تا اينكه آن را يافت و ازاينكه وعده پيامبر تحقق يافته است خدا را شكر نمود (تفصيل داستان بعدا خواهد آمد).
اين سند بسيار با ارزش است و سابقه تاريخى و زمينه فكرى يكى از رهبران خوارج را به خوبى نشان مى‏دهد. اما ولهاوزن كه همواره از خوارج دفاع مى‏كند مى‏گويد: «طبيعى است كه اين قصه افسانه‏اى بيش نيست»(12) و در پانوشت همان صفحه، مى‏گويد: «اين شخص مجهول است».
چگونه است كه آقاى ولهاوزن مطلبى را كه به مذاق او خوشايند نيست افسانه مى‏داند، در حالى كه اين مطلب در اكثر كتاب‏ هاى تاريخى و حديثى و حتى در صحيح مسلم و صحيح بخارى هم آمده و اين كتاب‏ ها همان هايى است كه ولهاوزن تمام نظريات خود را بر اساس آن‏ها ابراز داشته است؟
ديگر اينكه آقاى دكتر نايف محمود اظهار می ‏دارد كه ذوالخويصره كه آيه در حق او نازل شده غير از حرقوص بن زهير است و آن‏ها دو نفرند.(13)

در حالى كه در بيشتر منابع تصريح شده كه ذوالخويصره و ذوالثديه لقب حرقوص بن زهير بوده است(14) و ابن جوزى پس از نقل اين خبر گفته كه اين تميمى اولين خارجى در اسلام است.(15)
يكى ديگر از سران و رهبران خوارج اشعث بن قيس است. اين شخص عامل عثمان در آذربايجان بود و پس از قتل عثمان، على عليه‏السلام نامه‏اى به او نوشت و از وى خواست كه اموال موجود را باز پس دهد. وقتى نامه به دست او رسيد سخت وحشت كرد و به دوستان خود گفت تصميم دارم كه اموال آذربايجان را بردارم و به معاويه ملحق شوم. قوم او گفتند مرگ از اين كار بهتر است. آيا قوم خود و شهر و ديار خود را رها مى‏كنى و به اهل شام مى‏پيوندى؟ اشعث شرمنده شد و از اينكه به معاويه ملحق شود ترسيد و به ناچار به سوى على آمد.(16)
اين سند تاريخى ضعف ايمان و پول پرستى او را نشان مى‏دهد و اين حقيقت را روشن مى‏سازد كه او در سپاه على چگونه و با چه روحيه‏اى شركت كرده بود.

دنيا پرستى اين گروه به ظاهر مقدس در سخنان مالك اشتر سردار رشيد على عليه‏السلام نيز منعكس است. مالك در مقام مناظره با آن‏ها، هنگامى كه على عليه‏السلام را به قبول حكميت و متوقف كردن جنگ مجبور كردند، گفت:
يا اصحاب الجباه السود كنا نظن صلاتكم هذه زهادة فى الدنيا و شوقا الى اللّه‏ فلا ارى فراركم من الموت الاّ الى الدنيا.(17)
اى صاحبان پيشانى‏هاى پينه‏ بسته و سياه! چنين مى‏پنداشتيم كه اين نماز شما نشانه زهد و بى اعتنايى به دنيا و شوق به خداست. اكنون نمى‏بينيم فرار شما از مرگ را مگر به خاطر دنيا.

حال به سند ديگرى در مورد تعصب‏هاى جاهلى اشعث بن قيس توجه كنيد تا روشن گردد كه سران خوارج چگونه گرفتار تعصب‏هاى قبيله‏اى بودند.
پس از آنكه در جنگ صفين على عليه‏السلام را مجبور به قبول حكميت كردند آن حضرت، عبداللّه‏ بن عباس را به عنوان حكَم تعيين كرد، اما اشعث بن قيس كه خود اهل يمن بود گفت: نه به خدا قسم نمى‏گذاريم كه در اين امر دو نفر از قبيله مضر حكَم باشند؛ عمروعاص كه از طرف معاويه تعيين شده از قبيله مضر است و ما بايد مردى از يمن انتخاب كنيم. آنگاه اضافه كرد: اينكه دو حَكَم به ضرر ما حكم كنند، در حالى كه يكى از آن دو يمنى باشد، براى ما بهتر است از اينكه به نفع ما حكم كنند در حالى كه هر دو از قبيله مضر هستند.(18)
ملاحظه كنيد كه شدّت و حدّت تعصبات نژادى چگونه در سخن اين مرد خارجى موج مى‏زند؛ مردى كه اكنون خود گرداننده معركه تحكيم است و در تعيين حَكَم اظهار نظر مى‏كند ولى ساعتى بعد قبول حكميت را كفر مى‏داند و بقيه قضايا…
بنابراين، انتخاب ابوموسى اشعرى به حكميت و تحميل آن به حضرت على عليه‏السلام از تعصب‏هاى نژادى منشأ مى‏گرفت و لذا بن عباس به ابو موسى گفت: اى ابوموسى! اين مردم تو را حكميت انتخاب كردند اما نه به خاطر فضيلتى كه در توست زيرا مانند تو در ميان مهاجر و انصار بسيارند، بلكه آن‏ها نخواستند جز اينكه يك يمنى را برگزينند.(19)

خوارج نخستين همه از قبيله ربيعه بودند و اين قبيله پيش از اسلام با قبيله مضر، كه قريش از شاخه‏هاى آن است، دشمنى داشتند و به قول دكتر نجّار: شايد علت اينكه خوارج، قرشى بودن را در امام شرط نمى‏دانند همين باشد.(20)
تعصب‏هاى قبيله‏ اى و نژادى خوارج به‏ خصوص دشمنى آنان با قريش بعدها هم ادامه يافت كه در تاريخ آن‏ها منعكس است و ما چند نمونه آن را ذكر می كنيم :


ـ هنگامى كه ابوحمزه خارجى در سال 130 به مدينه حمله كرد و مردم مدينه را شكست داد ـ كه در تاريخ به نام «واقعه قديد» معروف است ـ اسيران را مى‏آوردند، هر كس از قريش بود مى‏كشتند و هر كس از انصار بود رها مى‏كردند.(21)

ـ وقتى ضحاك بن قيس شيبانى خارجى زمان كوتاهى در عراق حكومت يافت عبداللّه‏ بن عمر و سليمان بن هشام به ناچار با او بيعت كردند. شبيل بن عزره شاعر خارجى با مباهات گفت:

 

الم‏تر ان اللّه‏ اظهر دينه
و صلّت قريش خلف بكر بن وائل(22)
 

آيا نديدى كه چگونه خداوند دين خود را پيروز كرد و قريش پشت سر بكر بن وائل نماز خواند؟

از اين نمونه‏ ها بسيار است كه در فصول آينده خواهد آمد و همه اين‏ها بيانگر روح متعصب آن‏هاست كه على رغم تظاهرشان به اسلام و زهد و تقوا، تعصب قبيله‏اى در كارهاى آن‏ها آشكار بود و لذا با وجود اينكه خوارج شعار مساوات مى‏دادند و خلافت اسلامى را مخصوص قريش و حتى عرب نمى‏دانستند، و در عين حال، مسلمانان غير عرب كه به موالى مشهور بودند كمتر دور خوارج را گرفتند، زيرا در پشت اين شعارهاى فريبنده تعصبات قومى آن‏ها را مى‏ديدند. ابن ابى الحديد نقل مى‏كند كه يك نفر از موالى دختر يكى از خوارج را خواستگارى كرده بود، دوستان آن خارجى كه از جريان مطلع شده بودند به او گفتند ما را رسوا كردى.(23)

اين است كه احمد امين مى‏گويد: تعداد موالى در ميان خوارج اندك بود؛ زيرا آن‏ها نسبت به نژاد خود متعصب بودند و موالى را تحقير مى‏كردند.(24)

داستان تحكيم و پيامدهاى آن :

با توجه به زمينه‏هاى سياسى و عصبيت‏هاى قومى و نژادى، كه نمونه‏هايى از آن را نقل كرديم، كسانى كه كينه و حسد اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه‏السلام را در دل داشتند ولى به ناچار در سپاه آن حضرت قرار گرفته بودند، و به ظاهر از جمله اصحاب على عليه‏السلام به حساب مى‏آمدند، همواره در پى فرصتى بودند كه به آن حضرت ضربه بزنند و آنچه را كه مدت‏ها پنهان مى‏كردند، آشكار سازند.

چنين فرصتى در جنگ صفين به دست آمد، در مسأله تحكيم.

جريان جنگ صفين و شرح جزئيات آن در كتاب‏هاى تاريخى به تفصيل آمده است و ما نيازى به تكرار آن نداريم. چيزى كه ما در صدد آن هستيم ارزيابى مسأله حكميت است كه خط پايان جنگ صفين و نقطه آغاز پيدايش گروه خوارج بود كه تنش‏هاى تندى را در جامعه اسلامى پديد آورد و موجب دردسرهاى بزرگى براى على عليه‏السلام گرديد و منجر به شهادت آن حضرت شد.

در جنگ صفين، سپاه على عليه‏السلام كه طعم شيرين پيروزى را در جنگ جمل چشيده بود، در مقابل سپاه معاويه قرار گرفت و پس از آنكه جنگ شروع شد سپاه على عليه‏السلام اين بار هم در آستانه پيروزى نهايى قرار گرفت و چيزى نمانده بود كه سپاه شام به طور كلى شكست بخورد و بساط معاويه برچيده شود كه حيله گرى‏هاى معاويه و دستيارانش از يك سو و توطئه‏ها و فعاليت‏هاى خيانتكاران در داخل سپاه على عليه‏السلام از سوى ديگر، سرنوشت جنگ را عوض كرد و معاويه را از شكست حتمى نجات داد.

حيله اين بود كه به تدبير عمر و عاص، سپاه شام قرآن‏ها را به نيزه زدند و خطاب به سپاه على عليه‏السلام گفتند: دست از جنگ برداريد، و ميان ما و شما قرآن حاكم باشد(25)

 على عليه‏السلام كه معاويه و يارانش را خوب مى‏شناخت فرياد زد كه اين يك حيله است، آن‏ها اهل قرآن نيستند. و دستور داد كه جنگ ادامه يابد، اما منافقان در سپاه على عليه‏السلام و آن‏ها كه در انتظار فرصتى بودند، رو در روى آن حضرت قرار گرفتند و خواستار پايان جنگ و قبول حاكميت قرآن شدند. در رأس اين گروه، اشعث بن قيس قرار داشت.
درباره سوابق اشعث قبلاً مطالبى را آورديم. اكنون اضافه مى‏كنيم كه به گفته يعقوبى، اشعث با معاويه ارتباط مخفيانه داشته و معاويه قبل از جريان قرآن به نيزه كردن، اشعث را به خود جلب كرده بود.(26) چيزى كه اين نظريه را تقويت مى‏كند، اين است كه اشعث شب قبل از قرآن به نيزه كردن، / كه به «ليلة الهرير» معروف است، در ميان سپاه على عليه‏السلام سخنرانى كرده و آن‏ها را از جنگ بر حذر داشته بود.(27)
ضمنا توجه كنيم كه تركيب سپاه على عليه‏السلام بيشتر از قريش و مهاجر و انصار و مسلمانان بصره و كوفه بود و جمعى هم از يمن بودند؛ ولى سپاه معاويه بيشتر از يمنى‏ها تشكيل شده بود و اشعث بن قيس هم يمنى بود.

علاوه بر اشعث، كسان ديگرى مانند مسعر بن فدكى و زيد بن حصين و مانند آن‏ها كه بعدها از سران خوارج شدند، با اصرار تمام از على عليه‏السلام خواستند كه جنگ را متوقف كند و مالك اشتر را كه سخت درگير جنگ بود، پيش خود فرا بخواند. حتى آن حضرت را تهديد كردند كه اگر از توقف جنگ و قبول حكميت امتناع ورزد او را خواهند كشت، همان گونه كه عثمان را كشتند و يا او را تحويل معاويه خواهند داد.(28)

و بدين گونه على عليه‏السلام مجبور شد پيشنهاد معاويه را در مورد صلح و تعيين نماينده‏اى براى مذاكره بپذيرد. پس از پذيرش حكميت از جانب على عليه‏السلام ، معاويه عمر و عاص را كه مردى حيله‏گر و شياد بود، به عنوان حَكَم و نماينده تعيين كرد و على عليه‏السلام مالك اشتر و عبداللّه‏ بن عباس را پيشنهاد كرد؛ ولى اينجا نيز دشمنان آن حضرت كه در سپاه او جاى گرفته بودند دشمنى خود را آشكار ساختند و اميرالمؤمنين عليه‏السلام را مجبور كردند كه ابوموسى اشعرى را انتخاب كند.
ابوموسى اشعرى كه مردى احمق و بى عرضه بود از جمله قاريان قرآن به حساب مى‏آمد و گفته شده است كه او صداى خوبى داشت و به مردم قرآن تعليم مى‏داد(29) و صداى قرآن او از سنج و بربط و نى زيباتر بود(30) و به همين جهت در ميان قرّاء (كه طبقه خاصى در جامعه اسلامى بودند و در سپاه على عليه‏السلام جمعيت قابل اعتنايى را تشكيل مى‏دادند) به زهد و تقوا معروفيت داشت و وجيه الملّه بود.
ابو موسى دشمن على عليه‏السلام بود، به طورى كه در جنگ جمل مردم را از جهاد در ركاب آن حضرت باز مى‏داشت(31) و در جنگ صفين نيز از على عليه‏السلام گريخته و در موضعى از شام مقيم شده بود. به همين جهت، هنگامى كه او را به عنوان نماينده و حَكَم از سوى اميرالمؤمنين عليه‏السلام پيشنهاد كردند آن حضرت فرمود كه او مورد رضايت من نيست؛ او از من جدا شده و مردم را بر ضدّ من شورانيده و سپس فرار كرده است.(32)

به هر حال، منافقان از اصحاب على عليه‏السلام كه مى‏خواستند ضربه ديگرى را بر او وارد سازند، قرّاء ساده لوح را تحريك كردند و آن‏ها همگى از آن حضرت خواستند كه ابوموسى را به عنوان داور و حَكَم انتخاب كند و بدين گونه دست و بال على عليه‏السلام را بستند و او را به اين امر مجبور كردند. به قول ابن عبدربه: «كسانى كه عداوت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام را در دل خود پنهان كرده بودند براى خود ظاهرى از تقوا ساختند و خود را به عنوان اصحاب رسول خدا قلمداد كردند تا در مواقع سرنوشت ساز على عليه‏السلام را به زحمت اندازند».(33)

اتنخاب موسى درست در همين جهت بود، به اضافه اينكه تعصبات قبيله‏اى، بعضى از سران خوارج را اشباع مى‏كرد. همان‏گونه كه پيش از اين نقل كرديم ابوموسى اهل يمن بود و اشعث بن قيس نيز يمنى بود و انتخاب عبداللّه‏ بن عباس را از اين جهت رد كرد كه او از قبيله مضر بود و عمروعاص هم مضرى بود و گفت كه ما حاضر نيستيم هر دو داور مضرى باشند؛ ما يك نفر يمنى را انتخاب مى‏كنيم اگرچه به ضرر ما حكم كند. ابن عباس نيز گفته بود كه ابوموسى را از اين جهت پيشنهاد كردند كه او يمنى بود.
سرانجام، سند صلح وحكميت نوشته شد و على عليه‏السلام بر خلاف ميل خود و براى حفظ مصالح اسلام آن را امضا كرد.(34)

وقتى اين قرارداد در مقابل صفوف لشكر خوانده شد، از گوشه و كنار صداى اعتراض و شورش برخاست. شورشيان مى‏گفتند در دين خدا نبايد كسى را داور قرار داد؛ مى‏گفتند قبول حكميت كفر است. كم كم موج اعتراض بالا گرفت و به خصوص طبقه قرّاء از سپاه على عليه‏السلام فرياد «لا حكم الاّ للّه‏» سر دادند و عجيب اينكه جمعى از كسانى كه قبول حكميت را به على عليه‏السلام تحميل كردند و به او گفتند كه چرا دعوت به قرآن را نمى‏پذيرد، و تا جايى پيش رفتند كه آن حضرت را تهديد به قتل كردند، آن‏ها نيز به شورشيان پيوستند و قبول حكميت را مساوى با كفر قلمداد كردند و گفتند كه قبول حكميت گناه كبيره است؛ ما از آن توبه كرديم، على هم بايد توبه كند.(35)
طبيعى بود كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام نمى‏توانست پس از امضاى وثيقه و سند حكميت، زير بار آن نرود. به علاوه، او خود را گناهكار نمى‏دانست كه توبه كند و لذا سخن شورشيان را نپذيرفت و آن‏ها نيز در مقابل آن حضرت قد علم كردند و بدين سان نطفه حزب خوارج بسته شد .
در اينجا بايد ديد كه چگونه جمعيتى نخست مطلبى را با اصرار زياد پيشنهاد مى‏كنند و آن را تنها حكم خدا مى‏دانند، به طورى‏كه اگر كسى ـ ولو شخص خليفه ـ آن نپذيرد بايد او را كشت، و آنگاه در عرض مدت بسيار كوتاهى كه شايد از چند ساعت تجاوز نمى‏كند آنچنان تغيير عقيده مى‏دهند كه قبول آن پيشنهاد را كفر مى‏دانند و كسى را كه آن پيشنهاد را بر خلاف ميل باطنى خود عملى كرده است به عنوان كافر معرفى مى‏كنند؟
راستى اين يك تناقض آشكار نيست؟ آيا مى‏توان به سادگى از كنار اين موضوع گذشت؟
براى رفع اين تناقض، ولهاوزن از برنوف نقل مى‏كند كه گويا كسانى كه قبول حكميت را به على تحميل نمودند غير از كسانى بودند كه آن را محكوم كردند و شعار «لا حكم الاّ للّه‏» سر دادند. برنوف گفته است كه گروه اول از قرّاء و گروه دوم از بدويان بودند.(36)

اين راه حل با واقعيت‏ هاى تاريخى جور در نمى‏آيد، زيرا مورخان اتفاق نظر دارند همان هايى كه حكميت را به على عليه‏السلام تحميل كردند كسانى بودند كه در مقام اعتراض برآمدند و چنانكه نقل كرديم در توجيه كار خود گفتند ما كه حكميت را قبول كرده بوديم مرتكب گناه شده‏ ايم و اكنون توبه مى‏كنيم.
آقاى ابراهيم حسن در اين زمينه اظهار می دارد: پيدايش گروه خوارج مايه حيرت است، زيرا آن‏ها بودند كه على عليه‏السلام را به پذيرفتن داورى واداشتند كه به ناچار رضايت داد، و شگفتا كه به دستاويز چيزى كه خودشان در پذيرفتن آن اصرار داشتند، بر ضدّ على عليه‏السلام برخاستند. ايشان پس از اين بيان، نتيجه مى‏گيرد كه بناى ظهور خوارج بر مقدماتى است كه به خوبى واضح نيست.(37)
به نظر ما در پشت اين صحنه شگفت‏انگيز، دست‏هاى مرموز و خيانتكارى بوده است كه با هدف ضربه زدن به اميرالمؤمنين عليه‏السلام و ايجاد شكاف در صفوف سپاه آن حضرت و با نقشه‏ هاى حساب شده و انديشيده، فعاليت مى‏كرده است.
افراد خيانتكار و منافقى مانند اشعث بن قيس و حرقوص بن زهير و مسعر بن فدكى، كه قبلاً با خيانت‏ها وتعصبات نژادى و توطئه گرى‏هاى آن‏ها آشنا شديم، آتش بيارِ اين معركه بودند و همان‏ها بودند كه نخست اميرالمؤمنين عليه‏السلام را مجبور به پذيرش حكميت كردند به اين بهانه كه معاويه دعوت به قرآن مى‏كند و بايد آن را پذيرفت و آنگاه كه اين نقشه را عملى و زمينه را كاملاً آماده ساختند، اين انديشه را كه نمى‏توان در دين خدا كسى را حَكَم قرار داد در ميان ساده لوحان از سپاه على عليه‏السلام پخش كردند و آنان را به شورش عليه آن حضرت واداشتند.
علاوه بر مدارك مهمى كه قبلاً در مورد خيانتكارى و تعصبات نژادى اين افراد نقل كرديم، اين مطلب را هم در اينجا خاطرنشان مى‏كنيم كه پس از پايان جنگ صفين و جدايى خوارج از على عليه‏السلام ، مدت زمان زيادى طول نكشيد كه هزاران نفر از خوارج به خيانتكارى سران خود پى بردند و مجددا به سپاه آن حضرت پيوستند و از اينكه بازيچه دست توطئه گران شده بودند اظهار ناراحتى كردند و حتى در جنگ نهروان با خوارج جنگيدند به طورى كه پس از اين خواهد آمد.
بنابراين، بايد حساب جمعيتى ساده انديش و مقدس را كه قلبى صاف داشتند ولى احمق و بى شعور بودند و فورا تحت تأثير تبليغات اين و آن قرار مى‏گرفتند، از حساب مشتى سياست‏باز و دغلكار و توطئه‏گر كه با اسلام و قريش و على (ع) دشمنى ديرينه داشتند و خود را در سپاه آن حضرت جا زده بودند، جدا كرد. اين‏ها بودند كه بازى حكميت را با برنامه ريزى دقيق به راه انداختند و آن گروه ساده لوح بيچاره را به بازى گرفتند و در دهانشان گذاشتند كه قبول حكميت واجب است و پس از آن كه كار خودشان را كردند باز در دهانشان گذاشتند كه قبول حكميت كفر است و بايد شعار «لا حكم الاّ للّه‏» داد، و مى‏دانيم كه شعار هميشه از شعور ناشى نمى‏شود.
در جريان حكميت از طبقه‏اى به نام «قرّاء» بسيار نام برده مى‏شود. اكنون ببينيم آن‏ها چه كسانى بودند؟

قرّاء جماعتى بودند كه قرآن را نيكو تلاوت مى‏كردند و اين‏ها حتى در زمان پيامبر هم بودند و به اين نام شهرت داشتند و از احترام و محبوبيت خاصى برخوردار بودند و حتى در اشغال بعضى از مناصب بر ديگران مقدم مى‏شدند.(38)
بعدها قاريان قرآن براى مشخص شدن خود كلاه مخصوصى به نام «برنس»(39) بر سر مى‏گذاشتند و لذا به آن‏ها «اصحاب برانس» هم گفته مى‏شد.

قرّاء در كارهاى سياسى دخالتى نداشتند اما در حكومت عثمان از كارهاى او انتقاد مى‏كردند، تا جايى كه عثمان بعضى از آن‏ها را تبعيد كرد(40) و سرانجام به اين دليل كه او از حدود الهى خارج شده است بر او شوريدند و در قتل او شركت جستند.
در جنگ ميان اميرالمؤمنين على عليه‏السلام و معاويه جمعى از قرّاء از سياست و جنگ و به قول خودشان از فتنه‏ ها كناره‏ گيرى كردند كه از جمله آن‏ها عبداللّه‏ بن مسعود بود كه با چهارصد نفر از قرّاء در جنگ صفين گوشه‏گيرى و اعتزال پيش گرفتند و به كناره رفتند.(41) در مقابل آن‏ها جمع كثيرى از قرّاء كوفه و بصره و مدينه در جنگ صفين در ركاب على عليه‏السلام بودند و جمعى از قرّاء شام هم با معاويه همراهى مى‏كردند(42) و همين قرّاء ساده لوح و مقدس بودند كه در جريان حكميت بازيچه دست توطئه‏گران و دشمنان على عليه‏السلام قرار گرفتند و ستون اصلى حزب خوارج شدند.
مطلب ديگرى كه بايد در اينجا مورد توجه قرار گيرد اين است كه بعضى از نويسندگان معاصر، از جمله دكتر نايف محمود، مى‏كوشند پيدايش گروه خوارج و بازى‏هاى حكميت را با اصحاب عبداللّه‏ بن سبا مرتبط سازند. اينان مى‏گويند اين سبائيه بود كه حزب خوارج را به وجود آورد و تمام توطئه ‏هاى مربوط به حكميت از آن‏ها ناشى شد؛ آن‏ها در باط دشمن على عليه‏السلام بودند و از يهود دستور مى‏گرفتند.
مهمترين دليل آن‏ها اين است كه سبائيه در قتل عثمان شركت فعالانه داشتند و گرداننده معركه بودند و سران خوارج مانند نافع بن ارزق و حرقوص بن زهير و ابن كواء و افراد ديگر نيز در قتل عثمان فعال بودند و اين نشانه نوعى رابطه ميان آن‏هاست.(43)
نويسنده ديگرى مى‏گويد: افكار مسموم عبداللّه‏ بن سبا در پيكره امت اسلامى ريخته شد و از جمله معركه صفين را به وجود آورد و افكار مسموم ابن سبا در مسأله حكميت آشكار شد.(44)
به نظر ما اين سخن پايه درستى ندارد و نمى‏توا آن را قبول كرد، زيرا:

اولاً، وجود تاريخى شخصى به نام عبداللّه‏ بن سبا و حزبى به نام سبائيه مورد ترديد است و محققان آن را قبول ندارند.(45)
ثانيا، در جريان حكميت در هيچ منبعى از ابن سبا و اصحاب او نامى برده نشده است و مجرد اينكه آن‏ها در قتل عثمان شركت داشتند به هيچ وجه نمى‏تواند رابطه ميان ابن سبا و خوارج را ثابت كند.

ثالثا، كسانى كه به وجود عبداللّه‏ بن سبا عقيده دارند، او را از غاليان در حق على عليه‏السلام مى‏دانند كه آن حضرت را تا سر حد خدايى بالا برد و حتى كشته شدن او را قبول نكرد و گفت او نمى‏ميرد. پس چگونه مى‏توان او و طرفدارانش را در صف خوارج و حتى از سران خوارج قلمداد كرد؟ 

پاورقی :

5. ولهاوزن: الخوارج و الشيعه، ص41.
6. نهج البلاغه، خطبه 60.
7. سوره حجرات، آيه 4.
8. طبرسى: مجمع البيان، ج9، ص195، ط بيروت؛ ابن هشام: السيرة النبويه، ج4، ص207، ط مصر.
9. ابن ابى الحديد: شرح نهج البلاغه، ج2، ص266؛ واقدى: المغازى، ج2، ص948؛ مجلسى: بحارالأنوار، چاپ قديم، ج8، ص596. البته پيشگويى پيامبر درباره مارقين كه همان خوارج هستند و قتال على عليه‏السلام با آن‏ها در منابع حديثى به طور مكرر آمده است كه در آينده آن‏ها را خواهيم آورد.
10. مجمع البيان، ج5، ص63؛ زمخشرى: الكشاف، ج2، ص281؛ سيوطى: اسباب النزول در حاشيه تفسير جلالين، ص422.
11. سوره توبه، آيه 57.
12. ولهاوزن: الخوارج و الشيعه، ص45.
13. دكتر نايف محمود معروف: الخوارج فى العصر الاموى، ص17.
14. مبرد: الكامل، ج3، ص1007؛ بغدادى: الفرق بين الفرق، ص76؛ اسفرائينى: التبصير فى الدين، ص47؛ زمخشرى : الكشاف، ج2، ص281؛ ممقانى: تنقيح المقال، ج3، ص63 و بسيارى منابع ديگر.
15. ابن جوزى: تلبيس ابليس، ص90.
16. نصر بن مزاحم: وقعه صفين، ص21.
17. اسكافى: المعيار و الموازنه، ص165.
18. نصر بن مزاحم: همان، ص500.
19. علامه مجلسى: بحارالأنوار، چاپ قديم، ج8، ص590.
20. دكتر عامر نجّار: الخوارج عقيدة و فكرا و فلسفة، ص54.
21. ابن ابى الحديد: شرح نهج البلاغه، ج5، ص113.
22. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج5، ص610.
23. شرح نهج البلاغه.
24. احمد امين: فجر الاسلام، ص262.
25. قرآن به نيزه كردن سپاه معاويه در اكثر كتابهاى تاريخى آمده است، ولى معلوم نيست كه روى چه مبنايى بروكلمان آن را قبول ندارد و اعتقاد دارد كه اين يك امر وهمى است (تاريخ الشعوب الاسلاميه، ص118).
26. تاريخ يعقوبى، ج2، ص178.
27. نصر بن مزاحم: وقعه صفى، ص481.
28. طبرى: تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص34؛ ابوالفداء: المختصر فى اخبار البشر، ج2، ص89.
29. ابن سعد: الطبقات الكبرى، ج4، ص107.
30. ابن حجر عسقلانى: الاصابه، ج2، ص352.
31. ممقانى: تنقيح المقال، ج2، ص203.
32. طبرى: تاريخ الامم، ج4، ص36؛ وقعه صفين، ص499.
33. العقد الفريد، ج4، ص347.
34. جزئيات اين سند سياسى واختلافات و گفتگوهايى كه بر سر آن ميان اصحاب على عليه‏السلام در گرفت و متنهاى گوناگونى از آن در كتاب‏هاى تاريخى آمده است، از جمله وقعه صفين، ص508 به بعد و تاريخ طبرى، ج4، ص38 به بعد و شرح نهج‏البلاغه، ج2، ص206.
35. المبرد: الكامل، ج2، ص117؛ وقعه صفين، ص514؛ شيخ مفيد: الاختصاص، ص180.
36. الخوارج و الشيعه، ص15.
37. تاريخ سياسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج1، ص324.
38. دكتر محمود راميار: تاريخ قرآن، ص131.
39. برنس نوعى شبكلاه ساده است كه هم اكنون نيز در بعضى از كشورهاى اسلامى به خصوص در شمال افريقا معمول است. رجوع كنيد به پ.آذرى: فرهنگ البسه مسلمانان، ترجمه حسينعلى هروى، ص70.
40. طبرى: تاريخ الامم و الملوك، ج3، ص261.
41. دينورى: الاخبار الطوال، ص165.
42. ابن ابى الحديد: شرح نهج البلاغه، ج4، ص29.
43. نايف محمود: الخوارج فى العصر الاموى، ص55 به بعد.
44. دكتر عامر النجار: الخوارج عقيدة و فكرا و فلسفة، ص26.
45. مرتضى عسكرى: عبداللّه‏ بن سبا، ص28؛ طه حسين: الفتنة الكبرى، ج2، ص91.

 

مقدمه خوارج در تاریخ

خوارج

مقدمه خوارج در تاریخ

نگارنده : یعقوب جعفری

 

پیشگفتار :
شمشير جهاد با مشركان را بر فرق توحيد ناب فرود آوردند و تكبير گويان به جنگ «اللّه‏ اكبر» رفتند و به نام جهاد و تقوا و اسلام‏ خواهى و دين‏ باورى، مسلمانان و حتى كودكانشان را به تيغ كشيدند و به نام عدالت‏ خواهى و حق جويى، حق و عدل را سر بريدند و… على را كشتند. اينان خوارج هستند: گروه نادان و بى‏ شعورى كه با تعصب‏هاى احمقانه خود بزرگترين ضربت را بر پيكر اسلام زدند، آن هم با اين باور كه تنها مسلمانان واقعى آن‏ها هستند و اسلام در گرو هوس‏ هايشان قرار دارد.
خوارج از آغاز پيدايش تا قرن‏ هاى متمادى در بطن جامعه اسلامى به كشتار مسلمانان پرداختند و اگر چه پس از شهادت اميرالمؤمنين على عليه‏ السلام بيشتر با حكومت‏ هاى جور جنگيدند ، اما به عنوان يك انحراف شديد فكرى و يك جريان ضدّ ارزشى خطرناك با كج انديشى‏ هاى مقدس مآبانه خود آفت جامعه مسلمين بودند . هم اينك نيز گروه خوارج و پيروان انديشه آنان در گوشه و كنار بلاد اسلامى كم نيستند .
انشعاب خوارج از سپاه اميرالمؤمنين و پيدايش گروه پرخاشگرى در جامعه اسلامى كه در ستيز با حكومت رسمى و اكثر مسلمانان سنگ تمام گذاشتند و خود را ملتزم به ظواهر نصوص دينى قلمداد كردند، مسأله ‏اى نيست كه بتوان از كنار آن بى‏ اهميّت گذشت، به خصوص اينكه فكر خارجى‏ گرى در تاريخ اسلام ماندگار شد و در طول قرون همواره كسانى پيدا شدند كه اين خط فكرى و اين مكتب ستيز و پرخاش را دنبال كردند.
پيدايش خوارج و ايستادگى آن‏ها در مقابل كارگزاران رسمى اسلام، آن هم پس از گذشت حدود ربع قرن از رحلت بنيان‏گذار اسلام ، در مذاق نويسندگان غربى طعم خاص خود را دارد. آن‏ها براى زير سؤال بردن اسلام شناخته شده‏ اى كه اكثريت قاطع مسلمانان از آن طرفدارى مى‏كنند از خوارج قهرمانانى ساخته‏اند كه نه تنها صلابت و شجاعت آن‏ها در ميدان‏هاى جنگ قابل تقدير است، بلكه انديشه‏ ها و آرمان‏ها و مكتب فكرى آن‏ها نيز هم.
ولهاوزن در كتابى كه درباره خوارج نوشته است، در جاى جاى نوشتار خود از خوارج تمجيد كرده و تقواى اسلامى و غيرت دينى آن‏ها را ستوده و آن‏ها را قابل مقايسه با Zeloten ـ گروه متعصب يهود كه در اورشليم عليه فريسيان قيام كردند ـ مى‏ داند (1) و در جايى عبداللّه‏ بن وهب راسبى اولين فرمانده خوارج را هم شأن با يعقوب قديس يكى از حواريون حضرت مسيح كه شهيد شد مى ‏انگارد . (2)
جمعى از نويسندگان روسى در كتابى كه به نام تاريخ ايران به فارسى منتشر شده است ، براى توجيه خوارج ، سخنان و افكار به اصطلاح مترقيانه‏ اى به خوارج نسبت داده‏ اند كه خود خوارج از آن بيگانه‏ اند و چنين سخنانى را نگفته‏ اند . اين نويسندگان مى‏ گويند :

«به گفته خوارج ، دولت اسلامى يعنى خلافت ، بايد طورى سازمان يابد كه جمله مسلمانان با حقوق مساوى يك جامعه دينى را تشكيل دهند و در ميان اعضاى اين جامعه تفاوت شديد از لحاظ تقسيم آن به غنى و فقير وجود نداشته باشد … زمين بايد ملك جامعه اسلامى باشد » .(3)
همچنين گلدزيهر مستشرق معروف، ضمن تعريف از افكار دموكراتيك خوارج و آزادانديشى آن ها از اينكه بعضى از نويسندگان اروپايى به خوارج لقب «پاكان اسلام» داده‏ اند خوشش مى‏ آيد. (4)
چنين داورى‏ هايى درباره خوارج سوءِ ظن شديد ما را نسبت به اين نويسندگان برمى انگيزد و ما را در اصالت تحقيقات آنان دچار ترديد مى‏ سازد.

پاورقی : 

1. الخوارج و الشيعه، ص41.
2. همان، ص47.
3. تاريخ ايران، ترجمه كريم كشاورز، ص168.
4. گلدزيهر: العقيدة والشريعة فى الاسلام، ص191.

 

متن عهدنامه گلستان

 

عهد نامه گلستان – پیش درآمد و متن اصلی آن 

نگارنده : ایرانمهر 

 

در روايت ماجراى جنگ هاى ايران و روس، سرانجام به عهدنامه گلستان رسيديم. در شماره گذشته خوانديد كه فتحعلى شاه با ميانجى گرى سر گور اوزلى (سفيركبير بريتانيا در ايران) و نگران از طغيان هاى خراسان سرانجام با مصالحه ميان روسيه و ايران موافقت كرد و ميرزا ابوالحسن خان شيرازى را مامور كرد كه با «سردار روس» ملاقات كند و با او «عهد سازش» ببندد.

ناگفته پيداست كه اين تصميم براى شاهزاده عباس ميرزا و اطرافيانش كه مخالف تن دادن به سازش در آن شرايط بودند، تا چه اندازه تلخ بود. ميرزا ابوالقاسم فراهانى (قائم مقام دوم) در نامه اى كه در همان ايام براى كسى نوشته است اشاره اى عجيب و وهم انگيز به اين ماجرا دارد: «به خدا كه در اين سفر بعد از مرخصى از خدمت شما (ميرزا بزرگ نورى) هيچ چيز دو سر نديدم، مگر يك برّه كه يك روز قبل از مصالحه (با روسيه و انعقاد معاهده گلستان) ميش ملا بخشى تركمانى زاييد. به نظر ايچ آقاسى و وزير خارجه (ميرزا ابوالحسن) هم رسيد. دو سر داشت و سه گوش و يك تن؛ مثل آذربايجان كه يك ولايتى است در زير لگد دو دولت روس و شيعه (يعنى ايران). از دو گوشه مدعى آنجا بودند، روم هم حالا از گوشه ديگر در آمد و مدعى ايروان است!»

كابوس

اين كابوس را كه روز پيش از مصالحه بر مقامات ايرانى نازل شد، مى توان نشانه اى شوم از سرنوشت ايران پس از امضاى معاهده گلستان به حساب آورد. اين معاهده كه يك مقدمه و يازده فصل داشت در «معسكر روسيه در رودخانه زيوه من (از) محال گلستان متعلقه ولايت قراباغ» ميان دو طرف منعقد شد. فصل اول تأكيد مى كرد كه عداوت و دشمنى ميان دو طرف «الى الابد» پايان خواهد گرفت و «دوستى و وفاق شديد» ميان اعلى حضرتين برقرار خواهد شد.

فصل دوم بر پذيرش اصل «اسطاطسكواوپرزنديم» (وضعيت موجود) توسط دو طرف تاكيد داشت و خط مرزى را به اين شرح تعيين مى كرد: «از ابتداى اراضى آدينه بازار به خط مستقيم از راه صحراى مغان تا به معبر «يرى بلوك» رود ارس و از بالاى كنار رود ارس تا اتصال و الحاق رودخانه كپنك چاى به پشت كوه مقرى و از آنجا خط حدود سامان ولايت قراباغ و نخجوان از بالاى كوه هاى «الكزبدرلكزمرى» و از آنجا به سرحدات قراباغ و نخجوان و ايروان و نيز رسدى از سنور گنجه جمع و متصل گرديده، بعد از آن حدود مزبور كه ولايات ايروان و گنجه و هم حدود قزاق و شمس الدين لو را تا به مكان «ايشك ميدان» تشخيص و منفصل ميانرود از ايشك ميدان نيز از بالاى سر كوه هاى طرف راست طرق و رودخانه هاى حمزه چمن و از سر كوه هاى پلنگ الى گوشه حدود و محال شوره گل و از شوره گل از بالاى كوه برف دار الكز گذشته از سرحد محال شوره گل و ميانه حدود قريه مسدره و ارتيك به رودخانه ارپه چاى ملحق و متصل [شود].»

در اين فصل مقرر مى شد كه سرنوشت مرز در ناحيه تالش هم به نتيجه بررسى هاى دو طرف در مورد آن منطقه و مشخص شدن نقاطى كه در زمان انعقاد مصالحه در اختيار هر يك از طرفين است، موكول شود.

پادشاه ايران در فصل سوم معاهده «به عوض وليعهدان عظام تخت شاهانه ايران» نيز تصديق مى كرد كه ولايات قراباغ، گنجه، شكى، شيروان، قبه، دربند، بادكوبه، داغستان، گرجستان و… به «ممالك ايمپريه روسيه» تعلق دارد و به اين ترتيب حق تجديد ادعا را از جانشينان خود سلب مى كرد.

در عوض امپراتور روسيه نيز در فصل چهارم معاهده براى اظهار دوستى به شاه ايران، از سوى وليعهدان و جانشينان خود متعهد مى شد اولاً «هر يك از فرزندان عظام ايشان كه به وليعهدى دولت ايران تعيين مى گردد، هرگاه محتاج به اعانت و امداد روسيه باشد، مضايقه ننمايند» و ثانياً «اگر در سر امور داخله مملكت ايران فيمابين شاهزادگان مناقشتى روى نمايد، دولت روس را در آن ميانه كارى» نباشد.

فصل پنجم معاهده حق انحصارى دارا بودن كشتى جنگى در درياى خزر را به روسيه مى داد. در اين فصل آمده بود كشتى هاى تجارى دو طرف اجازه حمل كالا به بنادر طرف مقابل دارند و در صورت حادثه و گرفتارى در آب هاى طرف مقابل بايد به آنها كمك شود.

فصل ششم به موضوع اسرا و فراريان مى پرداخت و چنين معين مى كرد كه ظرف سه ماه پس از امضاى معاهده اسرا بايد آزاد شوند ولى چنانچه اسيرى بخواهد در مملكت مقابل بماند مأذون باشد و اگر كسى به كشور مقابل گريخته و پناهنده شده بوده نيز بتواند در همانجا بماند.

پادشاهان دو كشور در فصل هفتم معاهده متعهد مى شدند از سفراى طرف مقابل به شايستگى استقبال و پذيرايى كنند. همچنين مقرر مى شد نمايندگان تجارى هر يك از دو دولت در خاك دولت مقابل اجازه داشتن حداكثر ده مامور داشته باشند و بتوانند به آسودگى و محترمانه بر حفظ حقوق بازرگانانشان نظارت كنند.

فصل هشتم معاهده به مقررات آمد و شد «قوافل و ارباب معاملات» دو طرف و جزئيات مربوط به تعهدات هر يك از دو دولت در قبال آنها مى پرداخت.
فصل نهم نيز در مورد تجارت و ميزان باج و حق گمركى بود كه به مال التجاره بازرگانان ايران و روس كه به كشور ديگر سفر مى كردند تعلق مى گرفت و به منظور تسهيل فعاليت هاى بازرگانى در قرارداد گنجانده شده بود . ( امید پارسا نژاد – شرق )

 

معاهده گلستان ‎ _ سال ‎‏۱۸۱۳‏‎ ‎ میلادی

از جمله مناطقی که از ایران جدا شد عبارت‌اند از:

قره باغ
گنجه
خانات موشکی
شیروان
قوبا
دربند
باکو
هرجا از ولایات تالش را که بالفعل در ‏تصرف روسیه بود.
داغستان
گرجستان

 

متن کامل عهد نامه گلستان :

اعلیحضرت‌ قضا قدرت‌ ، خورشید رایت‌ ، پادشاه‌ جم‌ جاه‌ و امپراتوری‌ عالی‌ دستگاه‌ ممالك‌ بالاستقلال‌ كل‌ممالك‌ ایمپریه‌ روسیه‌ و اعلیحضرت‌ قدر قدرت‌ كیوان‌ رفعت‌ پادشاه‌ اعظم‌ سلیمان‌ جاه‌ ممالك‌ بالاستحقاق‌ ممالك‌ شاهانه‌ ایران‌ به‌ ملاحظه‌ كمال‌ مهربانی‌ و اشقاق‌ علیتین‌ كه‌ در ماده‌ اهالی‌ و رعایای‌ متعلقین‌ دارند رفع‌ و دفع‌ عداوت‌ و دشمنی‌ كه‌ برعكس‌ رأی‌ شوكت‌ آرای‌ ایشان‌ است‌ طالب‌ و به‌ استقرار مراتب‌ مصالحه‌ میمونه‌ ودوستی‌ جواریت‌ سابقه‌ مؤكده‌ را در بین‌الطرفین‌ راغب‌ می‌باشند به‌ احسن‌الوجه‌ رأی‌ علیتین‌ قرار گرفته‌ و درانجام‌ این‌ امور نیك‌ و مصوبه‌ از طرف‌ اعلیحضرت‌ قدر قدرت‌ پادشاه‌ اعظم‌ ممالك‌ روسیه‌ به‌ عالیجاه‌ معلی‌ جایگاه‌ جنرال‌ لیوتنان‌ سپهسالار روسیه‌ و مدیر عساكر ساكنین‌ جوانب‌ قفقازیه‌ و گرجستان‌ و ناظم‌ امور ومصالح‌ شهریه‌ ولایات‌ غروزیا و گرجستان‌ و قفقازیه‌ و حاجی‌ ترخان‌ و كارهای‌ تمامی‌ ثغور و سرحدات‌ این‌حدودات‌ و سامان‌، امر فرمای‌ عساكر سفاین‌ بحر خزر صاحب‌ حمایل‌ الكساندر نویسكی‌ و حمایل‌ مرتبه‌ اولین‌آنای‌ مرتبه‌دار رابع‌ عسكریه‌ مقتدره‌ حضرت‌ گیوركی‌ صاحب‌ نشان‌ و شمشیر طلاالمرقوم‌ به‌ جهت‌ رشادت‌ وبهادری‌ نیكولای‌ ریتشچوف‌ اختیار كلی‌ اعطا شده‌ و اعلیحضرت‌ قدر قدرت‌ والارتبت‌ پادشاه‌ اعظم‌ مالك‌ كل‌ ممالك‌ ایران‌ هم‌ عالیجاه‌ ، معلی‌ جایگاه‌ ایلچی‌ بزرگ‌ دولت‌ ایران‌ كه‌ مأمور دولتین‌ روس‌ و انگلیس‌ بوده‌اندعمده‌الامراء والاعیان‌ مقرب‌ درگاه‌ ذیشان‌ و محرم‌ اسرار نهان‌ و مشیر اكثر امور دولت‌ علیه‌ ایران‌ و از خانواده ‌دودمان‌ وزارت‌ و از امرای‌ واقفان‌ حضور در مرتبه‌ دوم‌ آن ‌، صاحب‌ شوكت‌ عطایای‌ خاص‌ پادشاهی‌ خود ازخنجر و شمشیر و كارد مرصع‌ و استعمال‌ ملبوس‌ ترمه‌ و اسب‌ مرصع‌ یراق‌ میرزاابوالحسن‌ خان‌ را در این‌ كارمختار بالكل‌ نموده‌اند حال‌ در معسكر روسیه‌ رودخانه‌ زیوه‌ من‌ محال‌ گلستان‌ متعلقه‌ ولایت‌ قراباغ‌ ، ملاقات‌ و جمعیت‌ نموده‌اند ، بعد از ابراز و مبادله‌ مستمسك‌ مأموریت‌ و اختیار كلی‌ خود به‌ یكدیگر و ملاحظه‌ و تحقیق‌امور متعلق‌ به‌ مصالح‌ مباركه‌ به‌ نام‌ نامی‌ پادشاهان‌ عظام‌ قرار و به‌ موجب‌ اختیار نامجات‌ طرفین‌ قیود و فصول‌ و شروط مرقومه‌ را الی‌الابد مقبول‌ و منصوب‌ و استمرار می‌داریم‌.

فصل‌ اول‌ ـ
بعد از این‌ امور جنگ‌ و عداوت‌ و دشمنی‌ كه‌ تا حال‌ در دولتین‌ روسیه‌ و ایران‌ بود به‌ موجب‌ این‌عهدنامه‌ الی‌الابد مقطوع‌ و متروك‌ و مراتب‌ مصالحه‌ اكیده‌ و دوستی‌ و وفاق‌ شدید فیمابین‌ اعلیحضرت‌ قضا قدرت‌ پادشاه‌ اعظم‌ امپراطور روسیه‌ و اعلیحضرت‌ خورشید رایت ‌، پادشاه‌ دارا شوكت‌ ممالك‌ ایران‌ و وراث‌ و ولیعهدان‌ عظام‌ ،میانه‌ دولتین‌ علیتین‌ ایشان‌ پایدار و سلوك‌ خواهد بود.

فصل‌ دوم‌ ـ
چون‌ پیش‌تر به‌ موجب‌ اظهار و گفتگوی‌ طرفین‌ قبول‌ و رضا در میان‌ دولتین‌ شده‌ است‌ كه‌ مراتب‌ مصالحه‌ در بنای‌ اسطاطسكو او پرزندیم‌ باشد یعنی‌ طرفین‌ در هر موضوع‌ حالی‌ كه‌ الی‌ قرارداد مصالحه‌ بوده‌ است‌ از آن‌ قرار باقی‌ و تمامی‌ اولكای‌ ولایات‌ خوانین‌ نشین‌ كه‌ تا حال‌ در تحت‌ تصرف‌ و ضبط هر یك‌ ازدولتین‌ بوده‌ ، كماكان‌ در ضبط اختیار ایشان‌ بماند ، لهذا در بین‌ دولتین‌ علیتین‌ روسیه‌ و ایران‌ به‌ موجب‌ خط مرقومه‌ ذیل‌ ثغور و سرحدات‌ مستقر و تعیین‌ گردیده‌ است‌ از ابتدای‌ اراضی‌ آدینه‌ بازار به‌ خط مستقیم‌ از راه‌ صحرای‌ مغان‌ تا به‌ معبر یدی‌ بلوك‌ رود ارس‌ و از بالای‌ كنار رود ارس‌ تا اتصال‌ و الحاق‌ رودخانه‌ كپنك‌ چای‌ به‌ پشت‌ كوه‌ مقری‌ و از آن ‌جا خط حدود سامان‌ ولایات‌ قراباغ‌ و نخجوان‌ و ایروان‌ و نیز رسدی‌ از سنور گنجه‌ جمع ‌و متصل‌ گردیده‌ بعد از آن‌ حدود مزبور كه‌ ولایات‌ ایروان‌ و گنجه‌ و هم‌ حدود قزاق‌ و شمس‌الدین ‌لورا تا مكان ‌ایشك‌ میدان‌ مشخص‌ و منفصل‌ می‌سازد و از ایشك‌ میدان‌ تا بالای‌ سر كوه‌های‌ طرف‌ راست‌ و رودخانه‌های‌ حمزه‌ چمن‌ و از سر كوه‌های‌ پنبك‌ الی‌ گوشه‌ محال‌ شوره‌گل‌ از بالای‌ كوه‌ برفدار آلداگوز گذشته‌ از سر حد محال ‌شوره‌گل‌ و میانه‌ حدود قریه‌ سدره‌ به‌ رودخانه‌ آرپه‌ چای‌ ملحق‌ و متصل‌ شده‌ معلوم‌ و مشخص‌ می‌گردد و چون‌ولایت‌ خوانین ‌نشین‌ طالش‌ در هنگام‌ عداوت‌ و دشمنی‌ دست‌ به‌ دست‌ افتاده‌ به‌ جهت‌ زیاده‌ صدق‌ و راستی‌ حدود ولایات‌ طالش‌ مزبور را از جانب‌ انزلی‌ و اردبیل‌ بعد از تصدیق‌ این‌ صلحنامه‌ از پادشاهان‌ عظام‌ معتمدان‌ ومهندسان‌ مأموره‌ كه‌ به‌ موجب‌ قبول‌ و وفاق‌ یكدیگر و معرفت‌ سرداران‌ جانبین‌ جبال‌ و رودخانه‌ها و دریاچه‌ وامكنه ‌، و مزارع‌ طرفین‌ تفصیلا تحریر و تمیز و تشخیص‌ می‌سازند آن‌ را نیز معلوم‌ و تعیین‌ ساخته‌ آن‌ چه‌ درحال‌ تحریر این‌ صلحنامه‌ در دست‌ و در تحت‌ تصرف‌ جانبین‌ باشد معلوم‌ نموده‌ آن‌ وقت‌ خط حدود ولایت ‌طالش‌ نیز در بنای‌ اسطاطسكو او پرزندیم‌ مستقر و معین‌ ساخته‌ هر یك‌ از طرفین‌ آن‌چه‌ در تصرف‌ دارد بر سرآن‌ باقی‌ خواهد ماند و هم‌چنین‌ در سرحدات‌ مزبوره‌ فوق‌ اگر چیزی‌ از خط طرفین‌ بیرون‌ رفته‌ باشد معتمدان‌ ومهندسان‌ مأموره‌ طرفین‌ هر یك‌ طرف‌ موافق‌ اسطاطسكو او پرزندیم‌ رضا خواهند داد.

فصل‌ سوم‌ ـ
اعلیحضرت‌ قدر قدرت‌ ، پادشاه‌ اعظم‌ كل‌ ممالك‌ ایران‌ به‌ جهت‌ ثبوت‌ دوستی‌ و وفاقی‌ كه‌ به‌ اعلیحضرت‌ خورشید مرتبت‌ امپراطور كل‌ ممالك‌ روسیه‌ دارند به‌ این‌ صلحنامه‌ به‌ عوض‌ خود و ولیعهدان‌عظام‌ تخت‌ شاهانه‌ ایران‌ و ولایات‌ قراباغ‌ گنجه‌ كه‌ الان‌ موسوم‌ به‌ یلی‌ سابط پول‌ است‌ و اولكای‌ خوانین‌ نشین ‌شكی‌ و شیروان‌ و قبه‌ و دربند و بادكوبه‌ هر جا از ولایات‌ طالش‌ را با خاكی‌ كه‌ الان‌ در تصرف‌ دولت‌ روسیه ‌است‌ و تمامی‌ داغستان‌ و گرجستان‌ و محال‌ شوره‌گل‌ و آچوق‌باشی‌ و گروزیه‌ و منگریل‌ و آبخاز و تمامی‌ اولكا و اراضی‌ كه‌ در میانه‌ قفقاز و سرحدات‌ معینه‌الحالیه‌ بود و نیز آنچه‌ از اراضی‌ و اهالی‌ قفقاز الی‌ كناردریای‌ خزر متصل‌ است‌ مخصوص‌ و متعلق‌ به‌ ممالك‌ ایمپریه‌ روسیه‌ می‌دانند.

فصل‌ چهارم‌ ـ
اعلیحضرت‌ خورشید رایت‌ امپراطور والاشوكت‌ ممالك‌ روسیه‌ برای‌ اظهار دوستی‌ و اتحاد خود نسبت‌ به‌ اعلیحضرت‌ قدر قدرت‌ پادشاه‌ اعظم‌ ممالك‌ ایران‌ و به‌ جهت‌ اثبات‌ این‌ معنی‌ بنابر همجواریت‌ طالب‌ و راغب‌ است‌ كه‌ در ممالك‌ شاهانه‌ ایران‌ رایت‌ استقلال‌ و اختیار پادشاهی‌ را در بنای‌ اكیده‌ مشاهده‌ وملاحظه‌ نمایند ، لهذا از خود و از عوض‌ ولیعهدان‌ عظام‌ اقرار می‌نمایند كه‌ هر یك‌ از فرزندان‌ عظام‌ ایشان‌ كه‌ به‌ ولیعهدی‌ دولت‌ ایران‌ تعیین‌ می‌گردد هرگاه‌ محتاج‌ به‌ اعانت‌ یا امدادی‌ از دولت‌ علیه‌ روسیه‌ باشند مضایقت‌ ننمایند تا از خارج‌ كسی‌ نتواند دخل‌ و تصرف‌ در مملكت‌ ایران‌ نماید و به‌ اعانت‌ و امداد دولت‌ روس‌ دولت ‌ایران‌ مستقر و مستحكم‌ گردد و اگر در سر امور داخله‌ مملكت‌ ایران‌ فیمابین‌ شاهزادگان‌ مناقشتی‌ روی‌ نماید دولت‌ علیه‌ روس‌ را در آن‌ میانه‌ كاری‌ نیست‌ تا پادشاه‌ وقت‌ خواهش‌ نماید.

فصل‌ پنجم‌ ـ
كشتی‌های‌ دولت‌ روسیه‌ كه‌ برای‌ معاملات‌ بر روی‌ دریای‌ خزر تردد می‌نمایند به‌ دستورسابق‌ ماذون‌ خواهند بود كه‌ به‌ سواحل‌ و بنادر جانب‌ ایران‌ عازم‌ و نزدیك‌ شوند و زمان‌ طوفان‌ و شكست‌ كشتی ‌از طرف‌ ایران‌ اعانت‌ و یاری‌ دوستانه‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها بشود و كشتی‌های‌ جانب‌ ایران‌ هم‌ به‌ دستورالعمل‌ سابق‌ ماذون‌ خواهند بود كه‌ برای‌ معامله‌ روانه‌ ساحل‌ روسیه‌ شوند به‌ همین‌ نحو در هنگام‌ شكست‌ و طوفان‌ از جانب ‌روسیه‌ اعانت‌ و یاری‌ دوستانه‌ درباره‌ ایشان‌ معمول‌ گردد و در خصوص‌ كشتی‌های‌ عسكریه‌ جنگی‌ روسیه‌ به ‌طریقی‌ كه‌ در زمان‌ دوستی‌ و یا در هر وقت‌ كشتی‌های‌ جنگی‌ دولت‌ روسیه‌ با علم‌ و بیرق‌ در بحر خزر بوده‌اند حال‌ نیز محض‌ دوستی‌ اجازه‌ داده‌ می‌شود كه‌ به‌ دستور سابق‌ معمول‌ گردد و احدی‌ از دولت‌های‌ دیگر سوای ‌دولت‌ روس‌ كشتی‌های‌ جنگی‌ در دریای‌ خزر نداشته‌ باشند.

فصل‌ ششم‌ ـ
تمام‌ اسرائی‌ كه‌ در جنگ‌ها گرفته‌ شده‌اند یا این ‌كه‌ از اهالی‌ طرفین‌ اسیر شده‌ از كریستیان‌ ویا هر مذهب‌ دیگر باشند الی‌ وعده‌ سه‌ ماهه‌ هلالی‌ بعد از تصدیق‌ و خط گذاردن‌ در این‌ عهدنامه‌ از طرفین‌ مرخص‌ و رد گردیده‌ و هر یك‌ از جانبین‌ خرج‌ و مایحتاج‌ به‌ اسرای‌ مزبور داده‌ و به‌ قراكلیسا رسانند و وكلای‌ سرحدات‌ طرفین‌ به‌ موجب‌ نشر اعلامی‌ كه‌ در خصوص‌ فرستادن‌ آن‌ها به‌ جای‌ معین‌ به‌ یكدیگر می‌نمایند ، اسرای‌ جانبین‌ را باز یافت‌ خواهند كرد و اذن‌ به‌ كسانی‌ كه‌ به‌ رضا و رغبت‌ خود اراده‌ آمدن‌ داشته‌ باشند و آنان ‌كه‌ سبب‌ تقصیر و یا خواهش‌ خود از مملكتین‌ فرار نموده‌اند داده‌ شود كه‌ به‌ وطن‌ اصلی‌ خود مراجعت‌ نمایند و هر كس‌ از هر قومی‌ چه‌ اسیر و چه‌ فراری‌ كه‌ نخواسته‌ باشد بیاید كسی‌ را با او كاری‌ نیست‌ و عفو تقصیرات‌ ازطرفین‌ نسبت‌ به‌ فراریان‌ عطا خواهد شد.

فصل‌ هفتم‌ ـ
علاوه‌ از اقرار و اظهار مزبوره‌ بالا رأی‌ اعلیحضرت‌ كیوان‌ رفعت‌ امپراطور اعظم‌ روسیه‌ واعلیحضرت‌ قدر قدرت‌ پادشاه‌ اعظم‌ ممالك‌ ایران‌ قرار یافته‌ كه‌ ایلچیان‌ معتمد طرفین‌ كه‌ هنگام‌ لزوم‌ مأموردارالسلطنه‌ جانبین‌ می‌شوند بر وفق‌ لیاقت‌ رتبه‌ و امور كلیه‌ مرجوعه‌ ایشان‌ را حاصل‌ و پرداخت‌ و سجل‌ نمایندو به‌ دستور سابق‌ وكلائی‌ كه‌ از دولتین‌ به‌ خصوص‌ حمایت‌ ارباب‌ معاملات‌ در بلاد مناسبه‌ طرفین‌ تعیین‌ وتمكین‌ گردیده‌ زیاده‌ از ده‌ نفر عمله‌ نخواهد داشت‌ و ایشان‌ با اعزاز شایسته‌ مورد مراعات‌ گردیده‌ به‌ احوال ‌ایشان‌ هیچ‌گونه‌ زحمت‌ نرسیده‌ بل ‌زحمتی‌ كه‌ به‌ رعایای‌ طرفین‌ عاید گردد به‌ موجب‌ عرض‌ و اظهار وكلای ‌رعایای‌ مزبور رضای‌ ستمدیدگان‌ جانبین‌ داده‌ شود.

فصل‌ هشتم‌ ـ
در باب‌ آمد و شد قوافل‌ و ارباب‌ معاملات‌ در میان‌ ممالك‌ دولتین‌ علیتین‌ اذن‌ داده‌ می‌شود كه‌ هر كس‌ از اهالی ‌، تجار به‌ خصوص‌ به‌ ثبوت‌ این‌ كه‌ دوست‌ رعایا و ارباب‌ معاملات‌ متعلق‌ به‌ دولت‌ علیه‌ روسیه ‌یا تجار متعلق‌ به‌ دولت‌ بهیه‌ ایران‌ می‌باشند و از دولت‌ خود یا از سرحد داران‌ تذكره‌ و یا كاغذ راه‌ در دست ‌داشته‌ باشند از طریق‌ بحر و بر به‌ جانب‌ ممالك‌ این‌ دو دولت‌ بدون‌ تشویش‌ آیند و هر كس‌ هر قدر خواهد ساكن ‌و متوقف‌ گشته‌ به‌ امور معامله‌ و تجارت‌ اشتغال‌ نمایند و زمان‌ مراجعه‌ آن‌ها به‌ اوطان‌ خود از دولتین‌ مانع‌ ایشان‌ نشوند آنچه‌ مال‌ و تنخواه‌ از امكنه‌ ممالك‌ روسیه‌ به‌ ولایات‌ ایران‌ و نیز از طرف‌ ایران‌ به‌ ممالك‌ روسیه‌ برند و به‌ معرض‌ بیع‌ رسانند و یا معاوضه‌ با مال‌ و اشیاء دیگری‌ نمایند اگر در میان‌ ارباب‌ معاملات‌ به‌ خصوص‌ طلب‌ و غیره‌ شكوه‌ و ادعائی‌ باشد به‌ موجب‌ عادت‌ مألوفه‌ به‌ نزد وكلای‌ طرفین‌ یا اگر وكیل‌ نباشد به‌ نزد حاكم‌ آن‌ جا رفته‌ امور خود را عرض‌ و اظهار سازند تا ایشان‌ از روی‌ صداقت‌ مراتب‌ ادعای‌ ایشان‌ را مشخص‌ و معلوم‌ كرده‌ خود یا به‌ معرفت‌ دیگران‌ قطع‌ و فصل‌ كار را ساخته‌ و نگذارند تعرض‌ و زحمتی‌ به‌ ارباب‌ معاملات‌ عاید شود و ارباب‌ تجار طرف‌ ممالك‌ روسیه‌ كه‌ وارد به‌ ممالك‌ ایران‌ می‌شوند ماذون‌ خواهند بود كه‌ اگر با تنخواه‌ واموال‌ خودشان‌ به‌ جانب‌ ممالك‌ پادشاهانه‌ دیگر هم‌چنین‌ از طرف‌ دولت‌ علیه‌ روسیه‌ نیز درباره‌ اهالی‌ تجاردولت‌ ایران‌ كه‌ از خاك‌ ممالك‌ روسیه‌ به‌ جانب‌ سایر ممالك‌ پادشاهان‌ كه‌ دوست‌ روسیه‌ باشند می‌روند معمول ‌خواهد شد وقتی‌ كه‌ یكی‌ از رعایای‌ دولت‌ روسیه‌ در زمان‌ توقف‌ و تجارت‌ در مملكت‌ ایران‌ فوت‌ شد و املاك‌ واموال‌ او در ایران‌ بماند چون‌ ما یعرف‌ او از مال‌ رعایای‌ متعلقه‌ به‌ دولت‌ است‌ لهذا می‌باید اموال‌ مفوت‌ به‌ موجب‌ قبض‌الواصل‌ شرعی‌ رد و تسلیم‌ ورثه‌ مفوت‌ گردد و دیگر اذن‌ خواهند داد كه‌ املاك‌ مفوت‌ را اقوام‌ اوبفروشند چنان‌ كه‌ این‌ معنی‌ در میان‌ ممالك‌ روسیه‌ و نیز در ممالك‌ پادشاهان‌ دیگر دستور و عادت‌ بوده‌ متعلق‌ به‌ هر كه‌ باشد مضایقه‌ نمی‌نمایند.

فصل‌ نهم‌ ـ
باج‌ و گمرك‌ اموال‌ تجار طرف‌ دولت‌ بهیه‌ روسیه‌ كه‌ به‌ بنادر و بلاد ایران‌ می‌آورند از یك‌ تومان‌ مبلغ‌ پانصد دینار در یك‌ بلده‌ گرفته‌ از آن‌جا با اموال‌ مذكور به‌ هر ولایت‌ ایران‌ كه‌ بروند چیزی‌ مطالبه‌ نگردد وهم‌چنین‌ از اموالی‌ كه‌ از ممالك‌ ایران‌ بیرون‌ بیاورند آن‌ قدر زیاده‌ به‌ عنوان‌ خرج‌ و توجیه‌ و اختراعات‌ چیزی‌ ازتجار روسیه‌ با شر و شلتاق‌ مطالبه‌ نشود. به‌ همین‌ نحو در یك‌ بلده‌ باج‌ و گمرك‌ تجار ایران‌ كه‌ به‌ بنادر بلاد ممالك‌ روسیه‌ می‌برند و یا بیرون‌ بیاورند به‌ دستور گرفته‌ اختلافی‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ نداشته‌ باشد.

فصل‌ دهم‌ ـ
بعد از نقل‌ اموال‌ تجار به‌ بنادر كنار دریا و یا آوردن‌ از راه‌ خشكی‌ به‌ بلاد سرحدات‌ طرفین‌ اذن ‌و اختیار به‌ تجار و ارباب‌ معاملات‌ طرفین‌ داده‌ شده‌ كه‌ اموال‌ و تنخواه‌ خودشان‌ را فروخته‌ و اموال‌ دیگر خریده ‌و یا معاوضه‌ كرده‌ دیگر از اعضای‌ گمرك‌ از مستأجرین‌ طرفین‌ اذن‌ و دستوری‌ نخواسته‌ باشند زیرا كه‌ بر ذمه ‌اعضای‌ گمرك‌ و مستأجرین‌ لازم‌ است‌ كه‌ ملاحظه‌ نمایند كه‌ تا معطلی‌ و تأخیر در كار تجارت‌ ارباب‌ معاملات ‌وقوع‌ نیابد باج‌ خزانه‌ را از بایع‌ یا از مبیع‌ یا از مشتری‌ هر نوع‌ با هم‌ سازش‌ می‌نمایند حاصل‌ و بازیافت‌ دارند.

فصل‌ یازدهم‌ ـ
بعد از تصدیق‌ و خط گذاردن‌ در این‌ شرط نامچه‌ بوكلای‌ مختار دولتین‌ علیتین‌ بلاتأخیر به ‌اطراف‌ جانبین‌ اعلام‌ و اخبار و امر اكید به‌ خصوص‌ بالمره‌ ترك‌ قطع‌ امور عداوت‌ و دشمنی‌ به‌ هر جا ارسال‌ خواهد كرد این‌ شروط نامه‌ الحاله‌ كه‌ به‌ خصوص‌ استدامت‌ مصالحه‌ دائمی‌ طرفین‌ مستقر و دو قطعه‌ مشروحه‌ باترجمان‌ خط فارسی‌ مرقوم‌ و محرر و از وكلای‌ مختار مأمورین‌ دولتین‌ مزبوره‌ تصدیق‌ و با خط و مهر مختوم ‌گردید و مبادله‌ با یكدیگر شده‌ است‌ می‌بایست‌ از طرف‌ اعلیحضرت‌ خورشید رتبت‌ پادشاه‌ اعظم‌ امپراطور اكرم‌ مالك‌ كل‌ ممالك‌ روسیه‌ و از جانب‌ اعلیحضرت‌ قدر قدرت‌ پادشاه‌ والاجاه‌ ممالك‌ ایران‌ به‌ امضای‌ خط شریف ‌ایشان‌ تصدیق‌ گردد و چون‌ این‌ صلحنامه‌ مشروحه‌ مصدوقه‌ می‌باید از هر دو دولت‌ پایدار بوكلای‌ مختار برسد لهذا از دولتین‌ در مدت‌ سه‌ ماه‌ هلالی‌ وصول‌ گردد. تحریراً فی‌ معسكر روسیه‌ رودخانه‌ زیوه‌ من‌ محال‌ گلستان‌متعلقه‌ به‌ ولایت‌ قره‌باغ‌ به‌ تاریخ‌ بیست‌ و نهم‌ ماه‌ شوال‌ 1228 هجریه‌ و تاریخ‌ دوازدهم‌ ماه‌ اوكد مبر سنه‌1813 (2 آبان‌ 1192 خورشیدی‌ برابر با 24 اكتبر 1813 میلادی‌).

بررسى نتايج جنگ هاى اعراب و ايران

بررسى نتايج جنگ هاى اعراب و ايران

نگارنده: ایرانمهر

بررسى نتايج جنگ هاى اعراب و ايران

اعراب مسلمان طى مدت كوتاهى طومار دوقدرت بزرگ دنيا را جمع مى كنند اما شكست ايران اهميت بيشترى از شكست روم داشت كه تنها ولايات آسيايى و آفريقايى خود را از دست داد. ايران در آن زمان حداقل 2برابر خاك فعلى خود وسعت داشت و سقوط كامل آن در كمتر از ربع قرن سبب قدرت گرفتن قابل توجه اعراب شد. در فلات ايران، بين النهرين و آسياى ميانه نفوس بسيار زيادى وجود داشت و پيوستن آنها به اعراب سبب قدرت گرفتن اين نيروى تازه از راه رسيده شد.

اما شكستهاى ايران از اعراب را نبايد فقط به حساب سستى رزمندگان ايرانى گذاشت چرا كه سربازان مذكور عمدتاً از طبقات فرودست بوده و به شدت از ظلم طبقاتى در عذاب بودند و از سوى ديگر اعراب تازه مسلمان نيز با انگيزه بوده وخود را در هر صورت برنده جنگها مى دانستند.

مرحوم دكتر احمد حامى نويسنده كتابهاى متعدد تاريخى در كتاب خود به نام «مهر» مى نويسد: جنگهاى اعراب و سپاهيان ساسانى نه پيروزى اعراب و نه شكست ايرانيان بود بلكه پيروزى مردم ستم كشيده و رنج ديده و انتقامجوى ايران و ايمان مسلمانان بود. سربازان ايرانى جنگ نكردند زيرا چيزى نداشتند كه براى نگهدارى از دست بدهند آنها خواستشان اين بود كه شكست بخورند تا جامعه طبقاتى ساسانيان برافتد و رنجشان به پايان برسد.

حامى براى سخنان خود دلايلى منطقى نيز مى آورد يكى آنكه باقيمانده پيروان مانى و مزدك به عربستان رفته و مسلمان شدند و همانها بيشترين اثر را بر آشفتگى فكرى سربازان و مردم ايران و شوراندن آنها عليه جامعه طبقاتى داشتند همين امر سبب شد تا شورشهاى متعدد داخلى قواى نظامى ايران را ضعيف كند و حتى سربازان، فرماندهان خود را بكشند.

حامى به درستى ذكر مى كند كه سپاهيان عرب براى فتح شهرهاى بزرگ ايران كافى نبوده اند چرا كه در تواريخ شمار آنها همواره 20يا 30هزار نفر بوده حال آنكه ايران در قرن هفتم ميلادى حداقل از 100شهر آباد برخوردار بوده بنابراين متصور است كه شهرها به دست خود مردم سقوط مى كرده و سپس چپاول مى شده است.

استاد حامى در كتاب خود تضادهاى بسيار جدى را از بين تاريخ متداول نوشته شده توسط اعراب را بيرون كشيده و كلاً آنها را رد كرده است. از جمله آنكه درباره جنگ قادسيه معتقد است، صحراى قادسيه در جنوب نجف اصلاً جاى نبرد 150هزار سرباز را نداشته و يا درجلوى دژهاى قديمى با گنجايش بسيار كم بوده وهرگز نمى توانسته شاهد مبارزه دهها هزار سرباز باشد.

درباره نبرد نهاوند نيز اطلاعات بسيار خوبى به ما مى دهد. وى مى گويد: در دره نهاوند جا براى جنگيدن چند هزار نفر نيز نيست چه برسد به مبارزه 180هزار سرباز. دره نهاوند از جنوب شرقى به شمال باخترى كشيده شده و رودى كه در آن روان است به گاماسب مى ريزد و كوههاى سر به فلك كشيده نهاوند را چون دژى در ميان خود گرفته اند.

به گفته حامى، اعراب هرگز در جنگهاى كوهستانى موفق نبوده اند و پا پيش نمى گذاشتند بنابراين در اين نبرد نيز قاعدتاً يا نبرد در اين ابعاد نبوده و يا آنكه برترى عددى اعراب بسيار قابل توجه بوده است نه آنكه 150هزار نفر در شهرى «حصارى» شوند و 30هزار عرب كه به نبرد در بيابان و زمين صاف عادت كرده اند آنها را تعاقب كنند.

البته در مجموع تفاوتى در اصل ماجرا نيست. حكومتى در ابعاد حكومت ساسانى ظرف ربع قرن به كلى از هم پاشيد و مجموعه تضادهاى درونى آن در كنار پيشروى اعراب مسلمان بزرگترين واقعه تاريخى قرن هفتم ميلادى را رقم زد.

منبع : مهر میهن

لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:

جنگها و نبردهای خونین ایران و عرب

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

جنگ ها و نبردهای خونین ایران و عرب

جنگ ها و نبردهای خونین ایران و عرب

نگارنده: ایرانمهر

جنگ ها و نبردهای خونین ایران و عرب

جنگ پل ( جسر ) اولین نبرد یزدگرد سوم پادشاه ساسانی با اعراب

از زمانى که خسروپرويز نامه فرستاده حضرت محمد(ص) را پاره كرد تا زمانى كه مسلمانان به صورت جدى امپراطورى ساسانى را تهديد كردند كمتر از 20 سال فاصله شد اما در اين مدت همه چيز تغيير كرده بود. شاهنشاهى ايران در اثر كشمكشهاى طولانى با روم تضعيف شده و تغيير مداوم پادشاهى و جامعه طبقاتى بى رحم هم مزيد علت شد تا بزرگترين دولت سياسى آن زمان آماده فروپاشى باشد. از آن طرف اعراب مسلمان علاوه بر تشكيل يك واحد متشكل نظامى با بهره گيرى از اتحاد اعراب بيابانگرد، با بهره گيرى از فرماندهى مناسب به سرعت در حال توسعه بودند.

جنگ زنجير

ابوبكر كه پس از پيامبر به خلافت رسيد در 12هجرى برابر با 633 ميلادى زمان را براى نبرد با ايران آماده ديد. وى مرد قدرتمند عرب «خالد بن وليد» را مأمور حمله كرد. خالد در حركت خود به سمت ايران ابتدا در جنوب براى بصره با قواى هرمز سردار ايرانى درگير شد و در نبردى تن به تن وى را كشت و اعراب نيز سپاه وى را از بين بردند. اعراب در درگيرى ديگرى بطور همزمان سپاه كمكى ايران به سردارى «قارن» را نيز در هم كوبيدند و جنگ سلاسل يا زنجير سبب اولين برترى اعراب مسلمان به قواى ايران شد.

اعراب در «ولجا» نيز (نزديك مصب دجله و فرات) شكستى ديگر نصيب سپاه ايران كردند.

 

جنگ اوليس

اولين برخورد جدى در برابر سپاه خالد در «اوليس» درنزديكى فرات روى داد. سپاهيان عرب تحت فرمان ايران و سپاهيان ايران در اين نبرد به شدت در برابر نيروهاى خالد مقاومت كردند تا آنجا كه خالد قسم خورد آب رودخانه را از خون آنها قرمز كند و پس از پيروزى نيز با كشتن اسرا سعى كرد كه اين قسم خود را عملى كند و سر صدها اسير را بريد.

خالد سپس پيشروى خود را به سوى فرات ادامه داده و پس از گرفتن شهر انبار در نزديكى بابل تقريباً جنوب بين النهرين را از دست ايران خارج كرد. اما سپس به دستور ابوبكر براى دخالت در نبرد اعراب و روم (چنانكه در جنگ بعدى توضيح داده خواهد شد) موقتاً جنگ با ايران را كنار گذاشت.

قدرت گرفتن عمر

ابوبكر كه مردى ملايم بود ابتدا سبب خوشحالى ايرانيان و روميها شد اما بعدها پس از بيمارى و روى كار آمدن عمر (كه مردى جنگجو بود) پى بردند كه زنده بودن ابوبكر براى آنها بهتر بوده است.
در همين زمان يزدگردسوم آخرين پادشاه ساسانى براى پايان دادن به پيشروى اعراب رستم فرخزاد را مأمور سركوبى دشمنان ايران كرد. رستم كه سردارى بزرگ و پر قدرت بود سپاهى عظيم گردآورد و آن را به دو قسمت تقسيم كرد. بخشى از آن را به «نرسى» و بخشى از آن را به «جاپان» سپرد.
عمر كه از عزم ايرانيان براى «مقابله» با خبر شده بود در مدينه بر منبر رفت و از مردم كمك خواست و ابوعبيده بن ثقفى را با لشكرى بزرگ به سمت ايران فرستاد.

 

جنگ پل

«مثنا» سردار عرب كه جانشين خالد شده بود پس از چند نبرد با ايرانيان به دليل قلت نيرو مجبور به عقب نشينى و منتظر نيروهاى اعزامى از مدينه شد. پس از رسيدن ابوعبيده سپاه عرب از فرات گذشته و به جنگ بهمن جادويه سردار ايرانى رفتند.

در اين جنگ جادويه از سى فيل جنگى استفاده كرد و نبردى سخت درگرفت كه ابوعبيده در آن كشته شد و تنها پايدارى «مثنا» سبب شد تا لشكر عرب كاملاً از هم نپاشد. اعراب سراسيمه به اوليس عقب نشستند و بهمن به اشتباه از تعقيب آنها صرف نظر كرد.


جنگ زنجیر اولین جنگ اعراب با یزدگرد سوم ساسانی

از زمانى که خسروپرويز نامه فرستاده حضرت محمد(ص) را پاره كرد تا زمانى كه مسلمانان به صورت جدى امپراطورى ساسانى را تهديد كردند كمتر از ۲۰ سال فاصله شد اما در اين مدت همه چيز تغيير كرده بود. شاهنشاهى ايران در اثر كشمكشهاى طولانى با روم تضعيف شده و تغيير مداوم پادشاهى و جامعه طبقاتى بى رحم هم مزيد علت شد تا بزرگترين دولت سياسى آن زمان آماده فروپاشى باشد. از آن طرف اعراب مسلمان علاوه بر تشكيل يك واحد متشكل نظامى با بهره گيرى از اتحاد اعراب بيابانگرد، با بهره گيرى از فرماندهى مناسب به سرعت در حال توسعه بودند.

 

جنگ زنجير

ابوبكر كه پس از پيامبر به خلافت رسيد در ۱۲ هجرى برابر با ۶۳۳ ميلادى زمان را براى نبرد با ايران آماده ديد. وى مرد قدرتمند عرب «خالد بن وليد» را مأمور حمله كرد.

خالد در حركت خود به سمت ايران ابتدا در جنوب براى بصره با قواى هرمز سردار ايرانى درگير شد و در نبردى تن به تن وى را كشت و اعراب نيز سپاه وى را از بين بردند. اعراب در درگيرى ديگرى بطور همزمان سپاه كمكى ايران به سردارى «قارن» را نيز در هم كوبيدند و جنگ سلاسل يا زنجير سبب اولين برترى اعراب مسلمان به قواى ايران شد.
اعراب در «ولجا» نيز (نزديك مصب دجله و فرات) شكستى ديگر نصيب سپاه ايران كردند.


جنگ اولیس دومین جنگ اعراب با یزدگرد سوم ساسانی

اولين برخورد جدى در برابر سپاه خالد در «اوليس» درنزديکى فرات روى داد. سپاهيان عرب تحت فرمان ايران و سپاهيان ايران در اين نبرد به شدت در برابر نيروهاى خالد مقاومت كردند تا آنجا كه خالد قسم خورد آب رودخانه را از خون آنها قرمز كند و پس از پيروزى نيز با كشتن اسرا سعى كرد كه اين قسم خود را عملى كند و سر صدها اسير را بريد.

خالد سپس پيشروى خود را به سوى فرات ادامه داده و پس از گرفتن شهر انبار در نزديكى بابل تقريباً جنوب بين النهرين را از دست ايران خارج كرد. اما سپس به دستور ابوبكر براى دخالت در نبرد اعراب و روم (چنانكه در جنگ بعدى توضيح داده خواهد شد) موقتاً جنگ با ايران را كنار گذاشت.

 

قدرت گرفتن عمر

ابوبكر كه مردى ملايم بود ابتدا سبب خوشحالى ايرانيان و روميها شد اما بعدها پس از بيمارى و روى كار آمدن عمر (كه مردى جنگجو بود) پى بردند كه زنده بودن ابوبكر براى آنها بهتر بوده است.

در همين زمان يزدگردسوم آخرين پادشاه ساسانى براى پايان دادن به پيشروى اعراب رستم فرخزاد را مأمور سركوبى دشمنان ايران كرد. رستم كه سردارى بزرگ و پر قدرت بود سپاهى عظيم گردآورد و آن را به دو قسمت تقسيم كرد. بخشى از آن را به «نرسى» و بخشى از آن را به «جاپان» سپرد.
عمر كه از عزم ايرانيان براى «مقابله» با خبر شده بود در مدينه بر منبر رفت و از مردم كمك خواست و ابوعبيده بن ثقفى را با لشكرى بزرگ به سمت ايران فرستاد.


جنگ بوایب سومین نبرد یزدگرد سوم پادشاه ساسانی با اعراب

به دستور عمر سردارى سپاه به مثنا سپرده شد و اعراب پس ازرسيدن نيروهاى کمكى در رمضان سال ۱۳ هجرى (۶۳۴ ميلادى) با نيروهاى ايرانى در نزديكى كوفه محلى به نام بوايب نبردى سخت را آغاز كردند. نيروهاى طرفين در اين نبرد بسيار مردانه جنگيدند و «مردان مهرويه» سردار ايرانى در اثناى جنگ كشته شد و مثنا نيز زخمى كارى برداشت (كه در اثر آن چند هفته بعد فوت كرد) اما در نهايت ايران شكست خورده و از سپاه ايران تقريباً كسى زنده نماند.

 

جنگ قادسیه چهارمین نبرد یزدگرد سوم پادشاه ساسانی با اعراب

در 636ميلادى برابر با 14 هجرى رستم فرخزاد بدون فوت وقت در حال مهيا کردن سپاه عظيم 120 هزار نفرى بود و اين مسأله دور از چشمان عمر باقى نماند. وى نيز بيكار ننشست و سپاهى 30 هزار نفرى را به فرماندهى سعدبن ابى وقاص مأمور حمله به ايران كرد اين سپاه متشكل از بهترين جنگاوران عرب و مردان رزمديده شامى بود كه اخيراً از نبرد با روم فاتحانه بازگشته بودند.

سپاه دو طرف در قادسيه (در 30 كيلومترى كوفه امروزى ) در برابر هم صف آرايى كردند. در اين جنگ كه از نبردهاى تعيين كننده تاريخ به شمار مى آيد در ابتدا فيلان ايرانى سواران عرب را وادار به عقب نشينى كردند اما پس ازآن تيراندازان عرب فيلان را از سر راه برداشتند با ورود نيروهاى امدادى سورى به صف اعراب قدرت آنها مضاعف شد و در روز سوم نبرد اعراب سواره نظام ايران را شكست دادند در اين زمان تلفات ايران10 هزار نفر و تلفات اعراب 2 هزار نفر ذكر شده است.
اما جسارت سربازان عرب سبب شد تا در شب سوم جنگ نيز سپاه ايران نتواند استراحت كند و از طرفى زخمى شدن فيلهاى ايرانى نيز آرايش اردوى ايران را بر هم زد.

در روز چهارم آنچه كه شكست قطعى را نصيب ايران كرد برخاستن توفان خاك به سمت نيروى ايران و مرگ رستم به دست اعراب بود. پس از اين سپاه ايران از هم پاشيد و درفش كاويانى به دست اعراب افتاد. دراين نبرد هزاران سرباز ايرانى نيز در رودخانه غرق شدند وتلفات سنگين ايران موجب برترى نظامى اعراب در منطقه ميانرودان شد.

 

جنگ مدائن پنجمین نبرد یزدگرد سوم پادشاه ساسانی با اعراب

سعد دو ماه بعد بر سر دروازه پايتخت ساسانيان بود. تيسفون با گنجهاى بزرگش اکنون روبروى اعراب قرار داشت. سربازان عرب اكنون به حدود 60 هزارنفر افزايش پيدا كرده بود اما در اينجا اتفاق عجيب، ترس و فرار يزدگرد بود. تا اين زمان در جنگهاى اعراب و ايران هنوز اتفاق قريبى نيفتاده بود و ايرانيان نيز مردانه مقاومت كرده بودند اما چون پايدارى و سرسختى اعراب بيشتر بود عاقبت در هر معركه اى فاتح مى شدند چنانكه دولت روم نيز در همين زمان على رغم مقابله قدرتمندانه مجبور به عقب نشينى گام به گام شده بود اما اينكه چرا يزدگرد تيسفون را بدون مبارزه رها كرد سؤال برانگيز است و جانشين او فرخ هرمز برادر رستم نيز على رغم چند مبارزه محدود در بيرون قلعه عاقبت اين شهر افسانه اى را به تازيان واگذار كرد.

 

جنگ نهاوند آخرین نبرد یزدگرد سوم پادشاه ساسانی با اعراب

يزدگرد که به رى عقب نشسته بود تصميم گرفت براى آخرين بار شانس خود را بيازمايد بنابراين با فرستادن سفير به كليه استانهاى باقيمانده ايران از آنها خواست تا براى وى نيرو بفرستند. به زودى از خراسان، سيستان، بلخ، اصفهان، فارس، كرمان و آذربايجان نيرو جمع شد و 150هزار سرباز ايرانى در نهاوند به فرماندهى فيروزان سردار پير ايران گرد آمدند. اما اعراب نتوانستند بيش از 30هزار سرباز گرد آورند. به گفته برخى مورخين عرب ايرانيان در داخل شهر به دفاع پرداختند اما پس از آنكه اعراب به حيله خود را در حال عقب نشينى نشان دادند ايرانيان از اردو بيرون آمده وناگهان خود را با اعراب آماده به جنگ ديدند. 

اگرچه در اين نبرد در اثر پايدارى اعراب ايرانيها شكست خوردند اما به نظر مى رسد بايد نسبت به مقدار نيروهاى طرفين شك كنيم چرا كه هيچ گاه 150هزار سرباز از ترس قوايى در حد يك پنجم خود به شهرى پناه نمى برند مضافاً آنكه اين سپاه براى پس گرفتن نواحى تسخير شده جمع شده بود. بنابراين نيروى مذكور حداقل بايد نيرويى در حد نيروى اعراب يا كمتر از آنها باشد كه ابتدا عقب نشينى و پناه به قلعه را انتخاب مى كند. (642ميلادى)
در هر حال شكست نهاوند سبب سقوط ساير ولايات ايران به دست اعراب مى شود.

لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:

جنگها و نبردهای خونین ایران و عرب

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

جمعیت مسلمانان و مسیحیان تا سال 2050 برابر خواهد شد…

جمعیت مسلمانان و مسیحیان تا سال 2050 برابر خواهد شد…

نگارنده: حامد محمدپور

73896586362050deslmanlarristiyannfusunayaklaacak

به گزارش تاریخ فا، مرکز تحقیقات PEW در جدیدترین ارائه آمار خود در رابطه با آینده ادیان در جهان آورده است که جمعیت مسلمانان اروپا تا سال 2050 با جمعیت مسیحیان در اروپا برابر می‌شود. 

بنا بر این گزارش، طی 4 دهه آتی، جمعیت هندوها 34 درصد رشد خواهد داشت و از اندکی بیش از یک میلیارد تن در حال حاضر به یک میلیارد و 4 میلیون تن افزایش خواهد داشت. این در حالی است که تعداد پیروان دین یهود که در سال 2010 میلادی، اندکی کمتر از 14 میلیون تن بوده است، به 16 میلیون و یکصد هزار نفر در سال 2050 میلادی خواهد رسید.

همچنین این گزارش پیش بینی کرده است که در سال 2050 دین اسلام دومین دین بزرگ در ایالات متحده آمریکا خواهد شد و درصد معتقدان به دین مسیحیت از 77 درصد به 66 در ایالات متحده آمریکا کاهش پیدا خواهد کرد و این نشان از آن است که جمعیت مسلمانان در سال 2050 از جمعیت یهودیان پیشی خواهد گرفت.

در گزارشی که از سوی هفته نامه روسی زبان “مسلم نیوز”، منتشر شده، آمده است: انتظار می رود دین اسلام در آغاز سال 2050 به دین اول روسیه تبدیل شود.

اين گزارش در ادامه می افزاید: علی رغم نبودن آمارهای رسمی در این رابطه، اما شواهد دال بر این است که در حال حاضر بعد از مذهب ارتدوکس، دین اسلام در رده دوم پرطرفدارترین دین روسیه قرار دارد. پیشینه ورود اسلام به روسیه به قرن ۸ قمری باز می‌گردد و نتیجهٔ آن جمعیتی حدود ۱۵ تا ۲۰ میلیونی مسلمانان در روسیه فعلی است.

در گزارشی که گاردین با توجه به آمار این مرکز تحقیقاتی به آن پرداخته نیز آمده است: جمعیت مسلمانان اروپا از زیر 6 درصد در سال 2010 (43 میلیون نفر) به بیش از 10 درصد در سال 2050(71 میلیون نفر) خواهد رسید.

بر اساس پیش بینی‌ها جمعیت مسلمانان در مقابل دیگر جمعیت‌های دینی در 45 سال آینده خصوصا در خاورمیانه، هند و کشورهای شمال آفریقا با سرعت بسیاری، افزایش خواهد داشت.

البته این گزارش تاکید کرده است که ممکن است علت‌های مختلفی جلوی این پیش بینی را بگیرد. علت‌هایی مانند حوادث طبیعی، جنگ‌ها، مهاجرت‌های گسترده و یا انقلاب‌ها می‌توانند در این پیش بینی تاثیرگذار باشند.

لینک این خبر در تیتر اخبار یاهو:

Study says Muslim, Christian global population could be equal by 2050

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

www.TarikhFa.com

 

معرفی منابع تاریخی فرقه شناسی اسلامی

معرفی منابع تاریخی فرقه شناسی اسلامی

نگارنده: mmns2001

در این جستار منابعی که مورد نیاز محقق میباشد برای بررسی فرقه هایی که پس از ورود اسلام به ایران شکل گرفته را بیان میکنیم. جهت مشاهده این موضوع به لینک زیر در تالار گفتمان تاریخ فا مراجعه کنید:

موضوع: منابع تاریخی فرقه شناسی اسلامی

منابع تاریخی فرقه شناسی اسلامی – تاریخ فا

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 

 

دانلود مجموعه کتاب های تاریخ اسلام

دانلود مجموعه کتاب های تاریخ اسلام

نگارنده: حامد محمدپور

دانلود مجموعه کتاب های تاریخ اسلام

درود بر کاربران گرامی سایت تاریخ فا، فهرست زیر مجموعه ای از کتاب های ارزشمند و کمیاب پیرامونتاریخ اسلام  می باشد که برای سهولت دسترسی شما عزیزان به این کتاب ها، فهرست زیر آماده شده است. شما می توانید به راحتی و به صورت رایگان این کتاب ها را از کتابخانه تاریخ فا، با لینک دانلود مستقیم دریافت نمائید.

(لازم به ذکر است که این فهرست در حال بروز شدن است و در آینده کتاب های بیشتری به آن اضافه خواهد شد.)

دانلود کتاب تاریخ طبری

دانلود کتاب آفرینش و تاریخ

دانلود کتاب تاج (آیین کشورداری در ایران و اسلام)

دانلود کتاب تاریخ تمدن

دانلود کتاب خلیفه و سلطان و مختصری دربارۀ برمکیان

دانلود کتاب تاریخ ابن خلدون

دانلود کتاب مقدمه ابن خلدون

دانلود کتاب اسلام در ایران

دانلود کتاب تاریخ کامل ابن اثیر

دانلود کتاب تاریخ تحلیلی انتقادی ایران

دانلود کتاب تاریخ بیهق

دانلود کتاب فتوح البُلدان

دانلود کتاب تاریخ اجتماعی ایران (جلد ۲)

دانلود کتاب زین الأخبار (تاریخ گردیزی)

دانلود کتاب چرا تاریخ می خوانیم

دانلود کتاب التنبیه و الإشراف

دانلود کتاب تاریخ نیشابور

دانلود کتاب مُروج الذهب و معادن الجوهر

 

 با تاریخ فا همراه باشید…

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

ساسانیان و تازیان

ساسانیان و تازیان

نگارنده: جمشید کیانی

ساسانیان و تازیان

از تازیانِ دروه‎ی ساسانی و رابطه‎ی آنها با ایران ، بر خلاف سایر دوره‎ها سخن بسیاری می‎توان گفت. رابطه‎ای که سرانجام آن ، یکی از شوم‎ترین رویدادهای تاریخ ایران را در پی داشت.

در این رویداد ، نتیجه و حاصل هزاران سال تلاش و اندیشه‎ی ایرانیان به باد رفت و این سرزمین نازنین به چنگال آن اهرمن‎چهرگانِ خونخوار افتاد.

البته فرزندان این سرزمین مقدس توانستند در برابر نهیب روزگار ، جانانه از هویت خویش دفاع کنند و آن را پاس دارند. دفاعی که تا امروز ادامه دارد.

قبل از هر چیز باید شکل و شمایل کلی تازیان آن زمان را بنگریم :
{ در این زمان ، قبایل عرب‎نژاد آسیای مقدم که در سوریه و عراق سکونت داشتند و بخشی از آنان طرفدار ایران ، و گروهی دیگر به سبب مجاورت ، هواخواه رُم بودند ، طبعاً به مبارزه با یکدیگر کشانیده شدند تا اینکه مقدمات تشکیل دولت عربی «حیره» که از اعراب «بنی‎لخم» بودند در مرز جنوب غربی ایران ، و دولت «غساسنه» که از اعراب مجاور سوریه بودند فراهم شد. دولت ایران از قبایل بنی‎لخم ، و دولت روم از قبایل بنی‎غسان در مرزهای جنوبی سوریه حمایت می‎کردند. }
[تاریخ سیاسی ساسانیان ▬ محمد جواد مشکور ▬ رویه‎ی 92]

در طول تاریخ ساسانیان ، هرگاه که حکومت ساسانی به علتی دچار ضعف می‎شد ، گروهی از اعراب به ایران یورش می‎آوردند. یکی از نامدارترین این یورش‎ها در زمان «هرمز دوم» (=پدرِ شاپور دوم / شاپور ذوالاکتاف) بود.

{این شاه (=هرمز دوم) چون عدالت‎خواه بود به بسط دادگستری کوشد و بر آبادی ایران خیلی افزود. ولی مدت سلطنت او کوتاه بود. زیرا در 310 میلادی در جنگ با اعراب کشته شد. توضیح آنکه اعرابْ بحرین را گرفته از آنجا به حدود ایران تجاوز می‎کردند. }
[ایران قدیم ▬ حسن پیرنیا ▬ رویه‎های 190 و 191]

شاهپور دوم نیز در جنگی انتقام پدرش را گرفت و همچنین تازیان را برای دیگر گستاخی‎هایشان نیز تنبیه کرد :
{شاپور اولین تکلیف عمده‎ای که پیش روی خود یافت ، تنبیه اعراب بحرین بود. نه فقط بدان سبب که پدر شاهپور ، هرمز دوم در جنگ با اعرابِ مهاجم کشته شده بود بلکه مخصوصاً از آن جهت که این اعراب در دوره‎ی خردسالی شاهپور ، در سواحل خلیج فارس ، تاخت و تازهای بسیار کرده بودند و امنیت آن حدود را به شدت مختل ساخته بودند. با کشتی‎های که شاه جوان (شاهپور دوم) در خلیج فارس به آب انداخت ، اعرابِ احساء (=بحرین) به شدت قلع و قمع شدند و امنیت آن حدود تأمین گشت. }
[تمدن ایران‎زمین ▬ جلد 3 (تمدن ساسانی) ▬ امیر بهنام ▬ رویه‎ی 42]

درباره‎ی یورش‎هایی که از سوی تازیان مسلمان به ایران انجام شد ، تا کنون دیدگاه‎های بسیار و البته تقریباً مشابهی عرضه شده است که از دقت و درستی برخوردار نیستند. اما به تازگی ، حقیقت تا حدودی آشکار شده است و یکی از پژوهشگران هوشیار ایرانی به نام «سورنا فیروزی» به نتایج جالبی رسیده‎اند و فعالیت‎های پنهانی مزدکیان و مانویان و مسیحیان را در این رویداد ، تا حدودی نشان داده‎اند.

البته کمی بی‎انصافی‎ست اگر بگوییم قبلاً هیچ‎کس هیچ اشاره‎ای به این مفهوم نداشته است اما پژوهشگران پیشین به طور مفصل و شفاف به این موضوع نپرداخته بودند.

«آرتور کریستن‎سن» می‎گوید :
{ اوضاع دولت ساسانی بر این منوال بود که از بیابان عربستان ، لشکرها از عرب بادیه‎نشین وحشی و بی‎تمدن ، که تعصب مذهبی و روح غارتگری محرک آنان بود ، به فرمان «عمر بن الخطاب» که از رجال سیاسی درجه اول به شمار است ، به ایران روی نهادند. علت اینکه قومی وحشی ، چون عرب بیابانی در ظرف مدت قلیلی توانست که دولتی صاحب تأسیسات نظامی ، مانند دولت ساسانی را از میان بردارد ، اغتشاش و فسادی بود که بعد از خسروپرویز در همه‎ی امور ایران رخ داد. این احوال نتیجه‎ی سیاست نظامی جدیدی بود که از زمان انوشیروان در پیش گرفتند. تحولاتی که در طی این مدت رخ داد ، کشور را به طرف تسلط سرداران لشکر سوق می‎داد. هر سپاهبد یا والی ایالت خود را مانند روزگار قدیم ، به منزله‎ی اقطاع و تیول موروثی تصور می‎کرد و خود را از ملوک‎الطوایف قدیم می‎شمرد ؛ مخصوصاً پس از آنکه خاندان سلطنتی به انحطاط کامل افتاد ، این تصور قوت گرفت. }
[ایران در زمان ساسانیان ▬ آرتور کریستن‎سن ▬ برگردان : رشید یاسمی ▬ رویه‎ی 358]

این سخنان آرتور کریستن‎سن تا حدودی درست است. البته باید افزوده شود که این فساد و اغتشاش ، توسط مزدکی‎ها ، مانوی‎ها و مسیحیان (به ویژ مزدکی‎ها) پدیدار شد. تقریباً از زمان «خسرو انوشیروان» (=خسرو اول) ، یک توطئه‎ی همه‎جانبه و هماهنگ بر ضد حکومت ساسانی ، در میان همسایگان آنها و البته به رهبری عواملی که در ایران بودند به وجود آمد.
این توطئه در زمان «خسرو پرویز» (=خسرو دوم) شدت گرفت.

«عنایت‎الله رضا» که تا حدودی از این توطئه آگاهی یافته ، می‎گوید :
{ تابستان سال 626 میلادی ، «آوار ها» (قومی وحشی در شمال آسیا) حمله به «کـنـسـتـانـتـیـنـوپولیس» (=قـسـتـنـتـنـیـه) را از سر گرفتند. این واقعه درست زمانی روی داد که «کت – ایلخان» حمله‎ی مجدد خود را به چین آغاز کرده بود. آیا این دو حمله را که به تقریب در یک زمان صورت گرفت ، می‎توان تصادفی دانست؟ آیا توافقی میان خاقانات شرقی و آوارها وجود نداشت؟

نکته‎ای دیگر را نیز نباید از یاد برد و آن اینکه سپاه ایران با لژیون‎های رومی ، سخت در پیکار بود. نیروهای آوار در حومه‎ی پایتخت امپرتوری روم شرقی با دژها و استحکامات دفاعی مجهز رومیان مواجه شدند ؛ چندان که گذر از خطوط مذکور ناممکن می‎نمود. سپاهیان ایران نیز تا کرانه‎های تنگه‎ی بسفر پیش تاختند. ولی رومیان از این پس مقاومتی سخت ابراز داشتند و مانع نفوذ سپاه ایران به جانب غربی تنگه‎ی بسفر و بخش اروپایی روم شدند. ناگزیر آوارها تنها ماندند و بدون انتظار همکاری از متحد خویش – ایران – دست به حمله زدند. هفتم ماه اوت سال 626 میلادی ، رومیان شکستی سخت بر آوارها وارد آوردند. مهاجمان آوار ناگزیر به سوی سرزمین‎های شمالی گریختند.

فرار آوارها سبب شد که سپاهیان ایران کرانه‎های بسفر را ترک گویند و عازم سرزمین سوریه شوند. عقب‎نشینی سپاه ایران به هراکلیوس امکان داد که دست به حمله‎ی متقابل زند. ترکان که متحد روم بودند ، با همه‎ی نیروهای خویش هراکلیوس را در این پیکار یاری کردند. }
[ایران و ترکان در روزگار ساسانیان ▬ عنایت‎الله رضا ▬ رویه‎های 164 و 165]

برای اینکه این دسیسه و توطئه را بهتر بشناسیم ، به نوشته‎ی آقای سورنا فیروزی می‎نگریم :
{ پیش آمدن ماجرای کمک‎خواهی اعراب یمن و تصمیم دربار ایران به پیشنهاد موبد موبدان پیرامون فرستادن زندانیان محکوم به مرگ به جای به خطر انداختن جان سربازان ارتش ، یافتن 800 تن مرگ‎ارزان در زندان‎ها ، فرستادن‎شدن این زندانیان که تبری آنها را سپاهی از دیلم دانسته به فرماندهی سرداری به نام «وهرز» با 8 کشتی به سوی یمن که 6 شمار آن به مقصد رسید ،

پیروزی بر حبشیان و کشته‎شدن «ابرهه» سرشناس در این نبرد به دست ایرانیان مرگ‎ارزان ، رخدادهای سپسین بودند. ما می‎دانیم که دستگیری‎های انجام‎گرفته‎شده از مزدکیان در بخش خاوری میان‎رودان (حادر یا جازر تا نهروان) و در نزدیکی تیسپون بوده است. زندانیان یادشده نیز از تیسپون گردآوری شدند. زندانیان محکوم به مرگ ، کسانی جز دستگیرشدگان مزدکی نبود‎ه‎اند.

رایزن خسرو انوشیروان ، با فرستادن این افراد ، تلاش داشت ایران را از تأثیر آنان به دور نگاه دارد. اما در واقع ، او ناخواسته با این کردار خود ، اندیشه‎ی مزدکی را به برون از مرزهای ایران برونش داد. همراستا با این رخدادها ، بازماندگان مزدکی ، به رهبری «خُرّمک» (همسر مزدک) در «ری» ، پنهانی به ترویج اندیشه‎های اشتراکی (مزدکی) می‎پرداختند. }
[فروپاشی ساسانیان از نگاهی دیگر ؛ نقش مزدکیان در براندازی حکومت ساسانی ▬ سورنا فیروزی ▬ فشرده‎ای از رویه‎های 47 تا 49]

در اوضاع مشوّش دروه‎‎ی ساسانی که آنها مشغول جنگ با رُم بودند ، «شیرویه» (فرزند خسروپرویز) که از سوی مثلث «مزدکی – مانوی – مسیحی» هدایت می‎شد ، اقدام به قتل پدر خود نمود :
{ مسیحیان پایتخت به سبب ستم یهود و تسلط ایران بر بیت‎المقدس و سوزاندن کلیساها و بردن صلیب عیسا از آن شهر از پادشاه نفرت داشتند و می‎کوشیدند او را برانداخته و شیرویه را که ظاهراً زرتشتی ولی مادر او نیز مسیحی بود به شاهی برگزینند.

باری خسرو را در روز «ماه» که نام روز دوازدهم از ماه ایرانی است و مطابق است با بیست و نهم فوریه سال 628 میلادی از سلطنت خلع کردند. بنا به روایت دیگر که در نامه‎ی هراکلیوس آمده ، تاریخ خلع خسرو بیست و چهارم فوریه و تاریخ قتل او بیست و هشتم آن ماه است. }
[تاریخ سیاسی ساسانیان ▬ محمد جواد مشکور ▬ رویه‎ی 1145]

«سورنا فیروزی» در ادامه‎ی پژوهش ارزنده‎اش می‎گوید :
{ خسروپرویز به رُم اعلام جنگ داد و تا پشت دروازه‎های کـنـسـتـانـتـیـنـپـل پیش رفت. رخدادها از سال 602 تا سال 626 به سود ایران است. مصر و اسیای صغیر به ایران بازگشته‎اند. اما از این نقطه‎ی تاریخی است که معادلات یکی پس از دیگری به هم می‎خورند. در یورش خسروپرویز به رُم ، سرداران او از 3 جهت به امپراتوری رُم تاختند.

«رمیوزان» به سوریه و ارشلیم.

«شاهین»به مصر و اسکندریه و نوبیه.

«شهر براز» به کـنـسـتـانـتـیـنـپـل.

گاه ، تصرف مصر را به دست شهربراز و پیشروی در اسیای صغیر را از سوی شاهین گفته‎اند.

پیروزی ایرانی‎ها بر رُمی‎ها با عث شادی مردم «مکه» به ویژه گروه «قریش» شده بود. تا جایی که در برابر دگراندیشان شهر ، از این رخدادها با عنوان «پیروزی برادران پارسی ما»

یاد می‎کردند. (گروهی از قریشی‎ها و سایر اعراب طرفدار ایران ، و گروهی از آنها طرفدار رُم بودند.) از این نقطه‎ی تاریخی ، رویدادهای پشت پرده ، یکی پس از دیگری رخ می‎دهند.

«هراکلیوس» ، فوکاس را کشت و به جای او نشست. در برابر شادی مکّیان طرفدار ایران ، در میان مخالفان آنان ، وعده‎ی پیروزی نزدیک رومیان در گذر 3 تا 7 سال داده شد تا پشتیبانان روم ناامید نشوند. میان «ابی بن خلف» که هوادار ایران بود و «ابوبکر» بر سر این آینده‎نگری با محوریت 9 سال ، پیمانی بسته شد.

در سوره‎ی روم قرآن درباره‎ی این رخداد چنین آمده است :
< ا ل م. رومیان مغلوب شدند. در جنگی که در نزدیکی ارض واقع شد و آنها پس از مغلوب شدن‎شان ، به زودی (بر پارسیان) غلبه خواهند کرد. در چند سال (3 تا 7 تا 9) همه‎ی کارها از آن خدا است. چه قبل و چه بعد. و در آن روز مؤمنان خوشحال خواهند شد. > }
[نقش مزدکیان در براندازی حکومت ساسانی ▬ سورنا فیروزی ▬ فشرده‎ای از رویه‎های 53 تا 55]

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان