اسم اعظم خدا را می دانی؟

اسم اعظم خدا را می دانی؟

نگارنده: حامد محمدپور

عطار نیشبوری - تاریخ فا

 

مردی از دیوانه ای پرسید

اسم اعظم خدا را می دانی؟

دیوانه گفت :

نام اعظم خدا نان است، اما این را جایی نمی توان گفت!

مرد گفت:

نادان شرم کن،چگونه نام اعظم خدا نان است ؟؟؟

دیوانه گفت :

در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم ، از آنجا بود که دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است!!!

“عطار نيشابوري”

 لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:

موضوع: اسم اعظم خدا را می دانی؟

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

 

سیستان زادگاه زبان اوستایی

سیستان زادگاه زبان اوستایی

دکتر محمدعلی رئوفی

نگارندگان: ایرانمهر – مرتضی حماسی

سیستان

در مورد آنکه زبان اوستایی نیز در حوزه باختر و یا بلخ و پس از آن در سیستان به میان آمده است همچنان روایات و شواهد موثق وجود دارد از جمله اینکه : 

1. پس از مهاجرت آریایی ها از آریاناویچه آریایی های هندی از معبدهای کنر و پنجشیر به دره پنجاب سرازیر شدند و آریایی های باختر تدریجاً حوزه بلخ ،هری و سیستان و دامنه های البرز حوالی بلخ را اشغال کردند .

2. در یکی از نسخه های اوستا یعنی وندیودات که بطور کامل به جا مانده از محلی به حیث پیدایشگاه زرتشت نام می برد که میان اکسوس (آمودریا ) و اندوس ( رود سند ) و درنگیانا ( زرنج ) واقع شده و آن شامل نامهای نواحی و سر زمینهای ایجاد کرده اهورامزدا است .یعنی آریانا محل ظهور زرتشت و زبان اوستای است . 

3. قرار نظر هننگ محتویات اوستا ( گاثاها ) نشان می دهدکه متن اوستا در حوالی بلخ و متون بعدی آن در نواحی سیستان بوجود آمده است . 

ویلهم گیگر خاورشناس آلمانی هم به استناد اعلام جغرافیایی اوستا ( یشتها ) داستانهای پهلوی شاهان آریایی را در آرانا (بخدی و سیستان ) می داند . 

گریستن سن گفته است ، پارتها ( پارثوها )که به مغرب فلات آریان رفتند یعنی عراق عجم ، از همکیشان شرقی خود جداشده و حتی در زبان شان که منشا آن شرقی بود تغییراتی حاصل گشت ، اما زبان شرقی آریان ها که گاثا و یشتها بدان سروده شده بود به حال خود باقی ماند .

وقوع جنگهای مذهبی میان گشتاسپ حامی زرتشت و تورانیان شمال آمو دریا در نواحی بلخ 

تذکر اوستا تنها از جغرافیایی حوزه بلخ و سیستان از شرق تا حوالی شهر( ری )
با این شواهد و با ارائه مدارک معتبر دیگر به این نتیجه می رسیم که خاستگاه زبان پارسی دری باختر و سرزمین بلخ و سیستان می باشد . این واقعیت پس از کشف کتیبه های رباطک و سرخ کوتل بلغان در دهه های پنجاه و هفتاد خورشیدی بیشتر مورد تایید قرار گرفت . همچنان سرود کرکویه که زرتشتیان در آغاز دوره اسلامی در آتشکده کرکوی سیستان هنگام پرستش آنرا به خوانش میگرفتند و بوسورث به آن اشاره کرده است در تاریخ سیستان به رسم الخط عربی و به زبان نزدیک به پارسی دری چنین آمده است : 

فرخته بادا روش / خنیده گرشاسپ هوش
همی پرست ازجوش / انوش کن می انوش
دوست بداگوش / به آفرین نهاده گوش
همیشه نیکی کوش / که دی گذشت و دوش
شاها خدایگانا / به آفرین شاهی

یعنی :

افروخته و روشن باد مشهور / بلند آوازه باد هوش گرشاسپ .
همواره از جوش پر است / می نوش کن و نوش کن ،
دوست به آغوش بدار / به نیکی وآفرین گوش بدار
همیشه به نیکی بکوش / که دیروز و دیشب گذشت ،
ای شاه ای خدایگارا / توشاهی با آفرینی .

در ادبیات پهلوی و زرتشتی ؛ سیستان نخستین مکانی است که دین زرتشت در آن جا رشد می کنه و پس از حمله اسکندر گجستک و سوزاندن اوستا و نزار شدن دین مزدایی ؛ دوباره سیستان اولین مکانی است که دین زرتشت در آن جا پیشرفت می کند و به دیگر مکان ها راه می یابد ؛ متنی پهلوی در دست نویس mk موجود است به نام « شگفتی و برجستگی سیستان » ، که به این مهم اشاره دارد :

متن کتاب شگفتی و برجستگی سیستان :

( شگفتی و برجستگی سیستان )

1. شگفتی و برجستگی ( سر ) زمین سیستان از دیگر شهرها به این دلیل زیاد تر و بهتر ( است ) .

2. یکی این که رود هلمند و دریاچه فرزدان و دریای کیانسه و کوه اوشداشتر در ( سر ) زمین سیستان است .

3. اشیدر و اوشیدر ماه و سوشیانس ( فرزندان ) زرتشت ( در انجا ) زاده و پرورش ( یافته ) و از ان رستاخیز خواهند کرد .

4. یکی این که پیوند و خاندان فرمانروایان کیانی در این کشور به ایشان گزند امد .

5. از فرزندان فریدون, سلم که کشور روم و توج که ( کشور ) ترکستان را به سروری داشتند , ایرج را که فرمانروایی ایران را داشت کشتند .

6. و از فرزندان ایرج به جز کنیزی دیگرکسی نماند .

7. ون کنیز پس فریدون او را به دریاچه فرزدان هدایت کرد و در پنهان داشت تا دهمین پیوند که از ان کنیز پسری زاده شد .

8. پس فریدون به دریاچه فرزدان شد و او از اردیسور اناهیتا مراد خواست و با اراستن ایرانشهر و فره کیان , دیگر ایزدان در محل سیستان یافتند و مراد بالاتر به دست اوردند و با منوچهر و انها ایرانشهر را ستودند .

9. یکی این که ویشتاسپ شاه دین را در دریاچه فرزدان رواج داد .

10. اول در سیستان و سپس در دیگر شهر ها و ویشتاسپ شاه با همپرسگی با زرتشت و سین اهومستودان بوستینگ , چون از اولین شاگردان زرتشت و برترین شاگردان او بودند .

11. دین در سیستان آموزش و رواج دادند , 100 پیشوای مذهبی از دوده ی خوبان فراز رفتند .

12. نسکی بود که دزد – سر – نیزد خوانند چون سین و برزمهر زرتشتان ان را اماده کردند و به دست اوردند .

13. وقتی که اسکندر رومی گجستگ به ایرانشهر امد , انهایی را که به راه مغ مردی میرفتند گرفت و کشت .

14. مرد و غلام بچه ای چند به سیستان امدند .

15. نسکی ( انجا ) بود , با زنان بود بچه ای ( که ) نسک دزد – سر – نیزد را استوار و به خاطر سپرد , به این دلیل راه دین در سیستان بازگشت و اراست و اماده کرد , نو به نو به جز در سیستان , ان گاه در دیگر جاها به یاد نماند .

16. من که در ان جایی هستم که دین را ستایش می کنند , به خاطر شادی نسل من هادخت نسک بخوانید .

پایان یافت با درود و شادی و خوشی , شاد و دیرزی و پیروز گار و درستکار , کامکار بود که ( این را ) نوشت که نگه می دارد و که میخواند .

لینک این مظلب در تالار گفتمان تاریخ فا:

موضوع: سیستان زادگاه زبان اوستایی

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

زرتشت پسر بهرام پژدو – دکتر محمد معین

زرتشت پسر بهرام پژدو – دکتر محمد معین

نگارنده: مرتضی حماسی

زرتشت پسر بهرام پژدو - دکتر محمد معین

معرفی آثار زرتشت پسر بهرام پسر پژدو شاعر سده هفتم هجری به خامۀ شادروان دکتر محمد معین
زرتشت پسر بهرام پسر پژدو ، از شاعران بزرگ زرتشتی در قرن هفتم هجری می باشد که دارای آثار بسیار مهمی در ادبیات مزدیسنا می باشد که به خاطر این که اشعارش جنبۀ دینی داشته است ، در میان شاعران مسلمان کمتر شناخته شده است و سبک شعری وی در قیاس با شاعران مسلمان ایرانی ؛ در حد متوسط قرار داشته است . آن گونه که از نسب وی در اشعارش مشخص است ؛ وی پسر شخصی به نام « بهرام پسر پژدو » بوده است که خود نیز شاعر ، ستاره شناس ، گوینده به زبان فارسی دری و زبان پهلوی ( پارسی میانه ) بوده است که متاسفانه آثاری از وی به دست ما نرسیده است . 

شادروان دکتر محمد معین در مقاله ای که در مجلۀ مهر ( سال هفتم ) در تراجم احوال نوشته بودند ، به معرفی این شاعر پرداختند و مقاله ای ایشان شامل این فهرست می باشد :
– نسب نامه زرتشت پسر بهرام ِ پژدو
– زمان شاعر
– مولد و موطن وی
– احساسات شاعر

پس از آن دکتر معین به شرح آثار بدست آمده است از زرتشت ِ بهرام ِ پژدو اشاره می کنند :

زراتشت نامه ( = زرتشت نامه ) : که زرتشت ِ بهرام آن را از پهلوی به نظم در آورده است ؛ و موضوع آن شرح رویدادهای مهم در آیین زرتشتی در هر هزاره ی دینی می باشد .
– اردای ویراف نامه : که دارای اصلی پهلوی است که زرتشت ِ بهرام وی آن را به نظم سروده است ؛ موضوع آن داستانی است که در آن موبدی به نام « اردای ویراف » با نوشیدن منگ ( یا : موی ) و می ( = شراب ) به عالم خلسه رفته و در آن عذاب و پاداش بد دینان و بهدینان را مشاهده می کند ، و هدف از این کار ، از بین بردن شک و گمان در میان زرتشتیان دربارۀ جهان پس از مرگ بوده است ؛

– منظومۀ چنگرنگهاچه : که شرح داستان شخص فیلسوفی هندی به نام چنگرنگهاچه می باشد که زمانی که از دین پذیری گشتاسپ شاه کیانی را از زرتشت آگاه می شود ، گشتاسپ را بوسیلۀ نوشتن نامه ای ملامت کرده برای مناظره با زرتشت به کاخ گشتاسپ می آید و زرتشت نیز پیش از پاسخ دادن به سوالات وی ، می گوید که نسکی از اوستا بخوانند و زمانی که اوستا خوانده می شود ؛ چنگرنگهاچه پاسخ پرش های خود را گرفته و به دین زرتشت می گراید و در بازگشت به هندوستان ، دین زرتشت را در هندوستان رواج می دهد .

– داستان شاهزاده ایران زمین با عمر ابن خطاب : موضوع این داستان این است که وقتی که یکی از شاهزادگان ایران به دست اعراب اسیر می شود و عمر از کشتن وی می گذرد ، خلیفه به وی می گوید که چیزی از من بخواه و شاهزاده ایران به عمر می گوید که دهی ویران نشانم دهید تا آن را آباد کنم ؛ زمانی که در جستجوی دهی ویران در ایران می گردند ؛ دهی ویران نمی جویند و در عوض خلیفه به او می گوید که دهی آباد از من بخواه ، ولی منظور شاهزاده این بوده است که به تازیان بگوید که نیاکان من با جهانداری خود کشوری آباد از خود بر جای گذاشتند که اکنون به خلیفۀ تازیان رسیده است . شاعر در این منظومه پس از آن از عدل و داد و آئین شاهان ایران می پردازد و شاهان را یک به یک نام می برد : از شاهان پیشدادی تا حکومت ضحاک و حمله ی اسکندر و ساسانیان و سپس تسلط عرب و صدماتی که به ایران روی داد یاد کرده و به سبک متن های پهلوی می نویسد که چگونه آیین مردانگی و راستی نزول کرده است و دروغ بر کشور چیره شده است . 

– خمسۀ زرتشت : که این اثر به گفته دکتر ای . وست ، دارای 929 بیت پارسی است و از آثار زرتشت ِ بهرام نسبت داده شده است . پنجه روز گاهانی ؛ 5 روزی است که به آخر سال 360 روزه می افزودند تا سال کامل شود و هر کدام نامی داشت که « اهنَوَد » نام نخستین روز آن است . در ایران باستان سال 12 ماه سی روزه داشت که در جمع 360 روز می شد . با آخر ماه هشتم ( آبان ماه و بعد ها در آخر ماه دوازدهم ( = سپندارمذ ) )، 5 روز می افزودند تا سال کامل ( = 365 روزه ) شود و آن را پنجه دزدیده می نامیدند . اهنود نام نخستین روز پنجه است که به آن « فروردگان » نیز گفته اند . اعتقاد چنین بوده است که فرورهای نیاکان از برای سرکشی بازماندگان از آسمان فرود می آیند و 10 شبانه روز در خان و مان ِ پیشین خود به سر می برند . این ده روز ؛ آخرین 5 روز سال و 5 روزی بود که با سال می افزودند تا سال خورشیدی درست 365 روز و کامل شود ( علی کاکا افشار ؛ توضیحات ماتیکان هزار داتستان ) .

دانلود بصورت فایل زیپ – حجم 395 کیلو بایت

لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخی تاریخ فا:

موضوع: زرتشت پسر بهرام پژدو – دکتر محمد معین

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

بررسی دود سبز رنگ در شاهنامه |داستان نبرد خسرو پرویز و بهرام چوبینه

بررسی دود سبز رنگ در شاهنامه |داستان نبرد خسرو پرویز و بهرام چوبینه

نگارنده: جمشید کیانی

بررسی دود سبز رنگ در شاهنامه داستان نبرد خسرو پرویز و بهرام چوبینه

فردوسی جاوید در شاهکار جاودانه‎اش «شاهنامه‎ی بی‎همتا» می فرماید که «خسرو پرویز» ، پیش از پیکارش با «بهرام چوبینه» در آذربایجان :

«همی تاخت تا پیش آذر گشسب» و پس از نیایش : «سوی دشت دوک اندر آورد روی». خسرو در جنگ شکست خورد و هنگام گریز :

به پیش اندر آمد یکی غار تنگ ——————– سه جنگی پس اندر ، بسان پلنگ

بُن غار هم بسته آمد به کوه ———————- بمان آن جهاندار دور از گروه

نه جای درنگ و نه جای گریز ———————- پس اندر همی رفت بهرام تیز

بهرام چوبینه با 3 مرد جنگی ، خسرو پرویز را دنبال کردند. چون کار بر شاه نگ شد و درمانده بر غار ماند ، خروشی از درد بر کشید و آفریننده را به یاری خواند.

همانگه چو از کوه بر شد خروش ———————– پدید آمد از راه فرخ سروش

همه جامه‎ها سبز و خنگی به زیر ——————— ز دیدار او گشت خسرو دلیر

چو نزدیک شد دست خسرو گرفت ——————— ز یزدان پاک این نباشد شگفت

چو از پیش بدخواه برداشتش ————————– به آسانی آورد و بگذاشتش

چو آن دید بهرام ، خیره بماند ————————– جهان‎آفرین را فراوان بخواند

بر افتاد لرزه بر اندام اوی ——————————- چو دیدش همه کار ، با کام اوی

همی گفت تا جنگ مردم بُوَد ————————– مبادا که مردی ز من گم بُوَد

بدان شد که جنگم کنون با پَری‎ست —————— برین بخت تیره بباید گریست

هم آنگاه خسرو از آن روی کوه ———————— پدید آمد از راه و دور از گروه

این پَری شگفت‎انگیز که در آن غار مرموز ، نمایان شد و لرزه بر اندام بهرام چوبینه  انداخت ، چه بود؟! برای پاسخ بهتر است به دو ویژگی فرشته‎ی «سروش» بنگریم.

یکی ، پیوستگی آن با «ابـر» است که در بخش‎های دیگر شاهنامه به این گونه‎ها یاد شده : «بر آن ابر باران نشسته سروش» و «نشسته بر ابری پر از باد و نم».

ویژگی دوم ، جامه‎ی”سبز”رنگ سروش می‎باشد. اگر دو ویژگی سروش را در هم آمیزیم ،

برآیند آن یک «ابر سبز رنگ» است که می‎توان نمونه‎ی آن را در «مثلث برمودا» پیدا کرد.

از پدیده‎های شگفت‎انگیز این بخش از جهان ، “ابر” و “مِه” سبز رنگی است که گهگاه  کشتی‎ها یا هواپیماها را در بر می‎گیرد و آنان را با شتاب بسیار از یک جا ، به جایی دیگر می‎برد. این شتاب آن چنان است که گاه به نظر می‎آید زمان می‎ایستد.

درباره سروش نیز آمده که پیمایش و حرکت آن تندتر از باد و باران و هرچیز دیگری می‎باشد. [ یسنا ▬ هات 57 ▬ بند 27 تا 29 ]

بر پایه‎ی گزارشی :
{ در سال 1943 میلادی ، نیروی دریایی آمریکا آزمایشی پنهان با یک کشتی سرنشین‎دار

انجام داد. یک میدان بسیار نیرومند مغناتیسی پدید آورد که به دنبال آن، «نور مات سبز

رنگی» نمایان شد ؛ درست مانند مِه نورانی سبز که بازماندگان برمودا گفته بودند.

سپس این مِه سبز ، کشتی را پوشانید و آن را از دیدگان ناپدید کرد. پس از چند دقیقه کشتی

چندین مایل دورتر دیده شد! }
[ گمشدگان مثلث برمودا ▬ چارلز بریتز ▬ ترجمه‎ی سیروس گنجوی ▬ سال 1379 ▬ صفحه‎ی 222 تا 224 ]

آیا در آن غار مرموز نیز میدانی مغناتیسی ، ابر سبز رنگی را پدید آورده بود که به مانند پَـری ، خسرو پرویز را از آن جا بر کشید و در یک آن ، به سوی دیگر بُرد؟!

این پدیده یک ویژگی دیگر نیز داشت که آگاهی یافتن خسرو از آینده‎ی نزدیک خود بود.

وی پس از رسیدن به یارانش گفت :

که امروز من دیدم ای سرکشان ——————— ز پیروزی و شهریاری نشان

نهان داشت دارنده کار جهان ———————— برین بنده گشت آشکار و نهان

آن چه که خسرو یاد کرد ، پاسخی بود که از سروش شنیده بود :

تو زین پس شوی در جهان پادشا ——————– نباید که باشی جز از پارسا

بگفت این و پس گشت ازو ناپدید ——————– کس اندر جهان این شگفتی ندید

خرم آباد ▬ واحد مرکزی خبر :
{ یک شیء نورانی یکشنبه شب گذشته در آسمان «کوهدشت» مشاهده شد.

شاهدان عینی ساعت 23 شنبه شب گذشته یک شیء خیلی نورانی را که در فاصله‎ی 200 متری سطح زمین قرار داشت ، در آسمان این شهرستان ، مشاهده کردند. این شیء که مدتی ثابت مانده بود ، مسیر خود را از شمال به سمت جنوب ادامه داد و پس از لحظلاتی ناپدید شد. این شیء مدوّر را هاله‎ای از «نور سبز رنگ» که درخشش شدیدی داشت ، احاطه کرده بود. گزارش رسیده حاکی است : تمامی کشاورزانی که در حوالی شهر کوهدشت ، سرگرم کار در زمین هایشان بوده‎اند ، این شیء نورانی را مشاهده کرده‎اند. }
[ روزنامه‎ی اطلاعات ▬ 73/8/24 ]

خرم آباد ▬ واحد مرکزی خبر :
{ برای دومین بار در چند روز گذشته یک شیء نورانی در فضای شهرستان کوهدشت مشاهده شده است. به گزارش رسیده این شیء «نورانی سبز رنگ» جمعه شب گذشته در فاصله‎ی 100 متری روستای «کل سرخ» از توابع بخش طرحان کوهدشت مشاهده شده است و به گفته‎ی شاهدان عینی شکل آن دایره‎ای و دارای پایه‎های فنری است.

گزارش رسیده همچنین حاکی است که این شیء هنگامی که از طرف افراد محلی تعقیب می‎شود ، به حالت جست و خیز به مسیر خود ادامه می دهد و می گریزد. }
[ روزنامه ی اطلاعات ▬ 73/8/29 ]

 

لینک این مطلب در تالار گفتمان:

دود سبز رنگ

تاریخ فا | تاریخ و تمدن سرزمین پارس

 

پادشاهی آزرم دخت ساسانی در شاهنامه فردوسی

پادشاهی آزرم دخت ساسانی در شاهنامه فردوسی

نگارنده: حامد محمدپور

 

آزرمیدخت

 

یکی دخت دیگر بد آزرم نام

ز تاج بزرگان رسیده به کام

بیامد به تخت کیان برنشست

گرفت این جهان جهان رابه دست

نخستین چنین گفت کای بخردان

جهان گشته و کار کرده ردان

همه کار بر داد و آیین کنیم

کزین پس همه خشت بالین کنیم

هر آنکس که باشد مرا دوستدار

چنانم مر او را چو پروردگار

کس کو ز پیمان من بگذرد

بپیچید ز آیین و راه خرد

به خواری تنش را برآرم بدار

ز دهقان و تازی و رومی شمار

همی‌بود بر تخت بر چار ماه

به پنجم شکست اندر آمد به گاه

از آزرم گیتی بی‌آزرم گشت

پی اختر رفتنش نرم گشت

شد اونیز و آن تخت بی‌شاه ماند

به کام دل مرد بدخواه ماند

همه کار گردنده چرخ این بود

ز پروردهٔ خویش پرکین بود

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

www.TarikhFa.com

 

 

 

 

دوزَخ است اين نفس و دوزخ اِژدهاست

دوزَخ است اين نفس و دوزخ اِژدهاست

نگارنده: حامد محمدپور

10489646_912322772122129_7963736030964424597_n

دوزَخ است اين نفس و دوزخ اِژدهاست
كاو به درياها نَگردَد كمُّ و كاست

كُشتنِ اين، كارِ عَقل و هوش نيست
شيرِ باطن سُخره یِ خَرگوش نيست

هَفت دريا را در آشامَد، هنوز
كَم نگردَد سوزشِ آن خَلق سوز

هم نگردَد ساكِن از چندين غذا
تا ز حَق آيد مَر او را اين ندا:

“سير گشتى سير؟” گويد:” نى هنوز” 
“اينت آتَش، اينت تابِش، اينت سوز”

مثنوی معنوی
دفتر اول
تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی‌الجهاد الاکبر

منبع: تاریخ فا

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید:

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تندن ایران و جهان باستان

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام – مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی)

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام – مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی)

نگارنده: حامد محمدپور

10494649_912309622123444_2143531382711156323_n

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام
این بار من یک بارگی از عافیت بُبریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام، با چیزِ دیگر زنده‌ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان، ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

دیوانه کوکب ریخته، از شورِ من بگریخته
من با اجل آمیخته، در نیستی پرّیده‌ام

امروز عقلِ من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیده‌ام

از کاسهٔ اِستارگان وز خوانِ گردون فارغم
بَهرِ گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

من از برایِ مصلحت در حبسِ دنیا مانده‌ام
حبس از کجا من از کجا؟ مالِ که را دزدیده‌ام؟

مانند طفلی در شکم، من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام

چندانکه خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کِم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام

در دیدۀ من اندرآ وز چشمِ من بنگر مرا
زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

تو مستِ مستِ سرخوشی، من مستِ بی‌سر سرخوشم
تو عاشقِ خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام

منبع: تاریخ فا

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید:

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن تاریخ ایران و جهان باستان

ويژگيهای زبانی و ارزشهای فرهنگی و تاريخی شاهنامه فردوسی

ويژگيهای زبانی و ارزشهای فرهنگی و تاريخی شاهنامه فردوسی :

شالودهی شاهنامه برگرفته از اوستا است. شاهنامه نبض زبان پارسی است و فرهنگ ویژهای را بازتاب میدهد که برای مردم ایران اهمیت بسیار دارد. دایرهی زبانی این نسک(کتاب) چنان پهنه ور است که بیگمان سخنور بزرگی چون نظامی هم به پای فردوسی و زبان باشکوه او نمیرسد. بستری که شاهنامه برای واژهسازی فراهم میآورد، در هیچ نسک و اثر دیگری دیده نمیشود. در شاهنامه بیش از ١٠هزار واژهی ناگفته و ناپوییده هست. از اینرو زبان آنچنان گستردگی دارد که میتوان این اثر را بستر زبان پارسی و سازهی نخستین این زبان دانست. واژگان شاهنامه به ما یاری میرساند تا زایایی واژگانی داشته باشیم. از این دید که بنگریم، زبان پارسی وامدار فردوسی و شاهنامهی اوست.


بيش از ١٣٠ ضربالمثل برگرفته از شاهنامه است:
بیش و کم، همهی اصطلاحات و واژگانی که بنیاد پهلوانی دارند و بر زبان مردم جاری میشوند از شاهنامه گرفته شده است. همانند: سینه سپر کردن، شمشیر از رو بستن، سپر افکندن، تیر به هدف خوردن و دهها اصطلاح دیگر. بیش از ١٣٠ زبانزد نیز در زبان پارسی هست که برگرفته از شاهنامه است. دهها بیت نیز مردم در هنگام سخن گفتن به کار میبرند که باز برگرفته از شاهنامه است. از همینروست که زبان پارسی با تکیه به شاهنامه، توانسته است جایگاه خود را در میان زبانهای دیگر استوار سازد. تنها سخن بر سر زبان نیست؛ نکتهی مهمتر آن است که شاهنامه بازتابی از فرهنگ ایران و رنگارنگی آن هم هست. این اثرگذاری تا به امروز ادامه داشته است. چامه سرایانی چون شاملو و فروغ و کسرایی، که پیوند کمتری با شاهنامه داشتهاند، سروده یشان اثر پذیرفته از این اثر بزرگ فرهنگ ایران است. دیگر از اخوان ثالث و دولتآبادی و منوچهر آتشی سخنی نمیگویم که بسیار وامدار شاهنامهاند. هنگام که نسکی چنین اثر شگفتآوری بر زبان پارسی میگذارد، باید آن را ارج بسیار گذارد و اهمیت آن را به درستی شناخت.
در زبان پارسی، سخنوران بزرگ، اندکشمار نیستند. هرآینه هیچکدام جایگاه و پیشوایی فردوسی را ندارند. اگر دیرینگی شاهنامه را هم به این نکته بیفزاییم، آنگاه جایگاه فردوسی و نسک او بیشتر نمایان میشود.


شاهنامه در زمان خود همانند یک رسانه بود:
شاهنامه کهنترین نسک با ارزش زبان پارسی است. زمانی این نسک پدید آمد که زبان پارسی تازه شکل گرفته بود. از آثاری که پیش از شاهنامه به زبان پارسی نوشته شدهاند، همانا چیز چندانی به ما نرسیده است. همانا همانها هم نشان میدهد که هیچکدام اهمیت شاهنامه را ندارند. ما نسکی که به تمامی به نظم باشد و پیش از شاهنامه نوشته شده باشد، نمیشناسیم. از این دید نیز شاهنامه پیشگام است. شاهنامه اثری است که تا ژرفای فرهنگ ایران پیش رفته است. این نسک در زمان خود همانند یک رسانه بود و زبان پارسی را به میان تودههای مردم میبُرد. افزون بر اینکه نسک بیآلایشی هم هست و کوچکترین بدآموزی ندارد. از اینرو باورم دارد که شاهنامه پیکرهی فرهنگ و زبان ما را کیان ویژهای بخشیده است.

شالودهی شاهنامه، برگرفته از اوستا است:
شالودهی شاهنامه، برگرفته از اوستا است. پس ما یک روایت کیانی در شاهنامه داریم که درونمایهی دینی دارد. هرآینه در دو گامه(مرحله) دو دسته روایتبه شاهنامه راه پیدا میکند. در گامهی نخست، داستان خاندانگودرز است و در گامهی دوم روایتهای رستم و پهلوانیهای او. گودرزیان خود را از نژاد قارن پسر کاوه میدانستند. در دوران کیکاووس و کیخسرو نیز نقش اساسی داستانها بر دوش گودرز و خاندان اوست. درست است که در این دوره، رستم پهلوان پهلوانان است، هرآینه در بیشتر نبردها، فرماندهی سپاه ایران به گودرز سپرده میشود.
آيا گودرز زمان اشكانيان با گودرز شاهنامه يكی است؟
نکته اینجاست که در تاریخ اشکانیان، از کسی به نام گودرز نام بُرده شده است که هم کتیبهای از او در دست داریم و هم سکه. آیا این گودرز تاریخ اشکانیان، با گودرز شاهنامه یکیست؟ درست است که در شاهنامه تنها ١٠ بیت دربارهی اشکانیان آورده شده است و فردوسی میگوید که چیزی دربارهی آنها نشنیده است؛ اما کردهها و پهلوانیهای اشکانیان، در قالب شخصیت گودرز و خاندان او، در سراسر دورهی کیانی شاهنامه، جریان پیدا کرده است.

پیوندهای تاریخی میان رستم و خاندان سورن:
دستهی دوم، روایتهای رستم است. با آنکه کوششهای بسیاری شده است که رستم را با شخصیتهای تاریخی یکی بدانند، هرآینه این پژوهشها به سرانجامی نرسیده است. تنها گمان میرود که رستم با سورن، سردار اشکانی، همانندیهایی داشته باشد. میدانیم که خاندان سورن، در زمان اشکانیان، خویشکاری(وظیفهی) تاجگذاری پادشاهان را داشتهاند. در شاهنامه هم بارها و بارها از رستم به نام تاجبخش یاد شده است. پس میتوان پیوندهای تاریخی میان رستم و خاندان سورن پیدا کرد.
فردوسی نقش مهمی در برجسته کردن داستانهای رستم داشته است. همانا نه به این معنا که رستم، پیش از آن نبوده است. ما نوشتههای کهنی داریم که در آنها از رستم و خاندان او نام بُرده شده است. با این همه، در خداینامه این خاندان گودرز بودند که جایگاه برجستهای داشتند. اما فردوسی در شاهنامه، این جایگاه را به رستم و خاندان او میدهد. شاهنامه و زبان پارسی، ویژگیهای زبانی و ارزشهای فرهنگی و تاریخی حماسهی ملی ایرانیان است و شاهنامه اثری است که پیکرهی کنونی زبان پارسی را بنا نهاده است.
(استاد یاحقی، استاد زبان و ادبیات پارسی دانشگاه فردوسی مشهد)

 

لینک مطلب در انجمن:

http://forum.tarikhfa.ir/thread6477.html

روی نفس مطمئنه در جسد – مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی)

روی نفس مطمئنه در جسد – مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی)

نگارنده: حامد محمدپور

10486666_912555628765510_3224174540564075721_n

روی نفس مطمئنه در جسد

زخم ناخنهای فکرت می‌کشد

فکرت بد ناخن پر زهر دان

می‌خراشد در تعمق روی جان

تا گشاید عقدهٔ اشکال را

در حدث کردست زرین بال را

عقده را بگشاده گیر ای منتهی

عقدهٔ سخت است بر کیسهٔ تهی

در گشاد عقده‌ها گشتی تو پیر

عقدهٔ چندی دگر بگشاده گیر

عقده‌ای که آن بر گلوی ماست سخت

که بدانی که خسی یا نیک‌بخت

حل این اشکال کن گر آدمی

خرج این کن دم اگر آدم‌ دمی

حد اعیان و عرض دانسته گیر

حد خود را دان که نبود زین گزیر

چون بدانی حد خود زین حدگریز

تا به بی‌حد در رسی ای خاک‌بیز

مثنوی ، دفتر پنجم

منبع: تاریخ فا

 

شعر آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی

شعر آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی

(نگارنده: حامد محمدپور)

 

آرش کمانگیر
آرش کمانگیر

 

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن كار كردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تكان گهواره رنگین كمان را
در كنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افكنده روی كوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملك
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشكسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه كینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد
هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر اندیشند
نازك اندیشانشان بی شرم
كه مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیكی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می كرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام كرد آغاز
پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر تركش آزمون تلختان را
اینك آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و كار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از كین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیكار
در این كار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداری كمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند كوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیكان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر كرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
كه با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند
كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
كه تن بی عیب و جان پاك است
نه نیرنگی به كار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افكن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیك امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش
كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید
كه ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
مردها در راه
سرود بی كلامی با غمی جانكاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
كدامین نغمه می ریزد
كدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
كودكان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیكر آرش
با كمان و تركشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش
تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر كوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید
وندرون دره های برف آلودی كه می دانید
رهگذرهایی كه شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ
می كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون كلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ
كودكان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

 

 

آبشخور: شعر آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی از کتاب یکی قطره باران ، کوروش کمالی سروستانی

منبع: تاریخ فا

لینک این نوشته در تالار گفتمان:

http://forum.tarikhfa.ir/thread6282.html

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالارگفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید:

http://forum.tarikhfa.ir/