راحاب قهرمان ایمان

راحاب قهرمان ایمان

نگارنده : شهرام روشنگر

 

راحاب

یکی از شخصیت‌های جذاب و جالب کتاب‌مقدس راحابِ فاحشه است! در عهدجدید در رساله به عبرانیان، هنگامی که در باب یازدهم از قهرمانان و الگوهای ایمان سخن گفته می‌شود، در کنار مردان بزرگ ایمان چون نوح، ابراهیم، موسی و دیگران نام این زن نیز ذکر می‌شود.

در رسالۀ یعقوب نیز، هنگامی که یعقوب از اعمال ابراهیم سخن می‌گوید، در آیۀ ۲۵ باب دوم به راحابِ فاحشه اشاره می‌کند و عادل‌شمرده شدن او را به سبب اعمالش برای خوانندگانش به‌عنوان نمونه‌ای که باید از آن پیروی کرد، ذکر می‌کند.

براستی این زن چه ویژگی‌هایی داشت که ایمان و عملش به‌عنوان الگو و نمونه در عهدجدید ذکر می‌شود؟

روبرت آسریان

 

در باب‌های نخست کتاب یوشع شرح ورود قوم اسرائیل به سرزمین موعود و وقایع مرتبط به آن آمده است. در باب دوم، یوشع جاسوسانی را به شهر اریحا می‌فرستد و آنها برای اینکه شناخته نشوند و حضورشان در شهر جلب توجه نکند، به منزل فاحشه‌ای که بیگانگان را نزد خود می‌پذیرفت می‌روند. در واقع آنان جایی را برای ماندن انتخاب کردند که حضورشان در آنجا ایجاد شک و سوﺀظن نمی‌کرد زیرا در منزل فاحشه‌ها همیشه اشخاص غریب و بیگانه و مسافران دیده می‌شدند. اما اهالی اریحا از ورود جاسوسان به سرزمین‌شان مطلع شده بودند و پادشاه اریحا نیز اولین مکانی که می‌پندارد ممکن است جاسوسان در آنجا مأوا گزینند، منزل راحابِ فاحشه است، پس از او می‌خواهد تا جاسوسان را به او تسلیم کند. اما راحاب آنان را پنهان می‌کند و اهالی اریحا را فریب می‌دهد.

پس از آن شاهد اعتراف عظیم ایمان راحاب هستیم که به جاسوسان می‌گوید: «می‌دانم که یهوه این زمین را به شما داده … زیرا شنیده‌ایم که خداوند چگونه آب دریای قُلزم را پیش روی شما خشکانید… زیرا که یهوه خدای شما بالا در آسمان و پایین بر زمین خداست…» (یوشع ۲:‏۹-۱۱). در واقع راحاب با شنیدن اخبار اعمال عظیم یهوه، اگرچه مانند ساکنان زمین کنعان دلش گداخته شده ‌بود و ترس او را نیز فروگرفته بود، اما همانند دیگر اهالی کنعان و اریحا، برخوردش با این ترس منفعلانه نبود، و همچنین سر عناد و ستیز با قوم اسرائیل نداشت بلکه یقین داشت که یهوه آن سرزمین را قطعاً به قوم اسرائیل خواهد بخشید و مقاومت در برابر او بی‌فایده است زیرا او “بالا در آسمان و پایین بر زمین خداست” پس او طریق نجات خود و خانواده‌اش را پذیرش خداوندی یهوه و تسلیم شدن به نقشۀ او برای تصرف سرزمین کنعان توسط قومش می‌دانست. او با تمام وجود به این حقیقت ایمان داشت، ایمانی که بسیاری در قوم اسرائیل فاقد آن بودند.

در واقع هنگامی که در کتب خروج و اعداد و تثنیه، شرح حال اعمال عظیم خدا را می‌خوانیم، درمی‌یابیم که قوم اسرائیل معجزات و آیات عظیم از یهوه خدایشان دیده بودند و در جنگ‌های مختلف، مداخله مستقیم یهوه را مشاهده کرده‌ بودند. آنان همچنین صاحب شریعت بودند و خدا با آنها سخن می‌گفت و احکام شریعت را توسط موسی بدیشان تعلیم می‌داد. اما علی‌رغم همه این امتیازات و تجربیات، قوم به هنگام ورود به سرزمین کنعان، با شنیدن گزارش جاسوسان در مورد مردان تنومند ساکن کنعان و وجود شهرهای مستحکم، چنان ایمانشان متزلزل می‌شود، که لب به غرغر و شکایت می‌گشایند و می‌خواهند به مصر بازگردند. اما راحاب که هیچ یک از تجربیات عالی قوم اسرائیل را نداشت و چیزهایی را که آنان دیده بودند، ندیده بود، تنها با شنیدن خبر ورود قوم اسرائیل به سرزمین کنعان و شرح اعمال عظیم یهوه، به این یقین و اطمینان دست یافت که حقیقتاً یهوه خداست و قادر به انجام آن وعده است که به قومش داده و اعتراف می‌کند که «می‌دانم که یهوه این زمین را به شما داده».

در واقع راحاب نه با دیدن آیات و معجزات عظیم یهوه در حیات قوم اسرائیل، بلکه صرفاً با شنیدن اخبار آنها، به پیروزی قطعی یهوه ایمان می‌آورد. به یک معنا ایمان آوردن او را می‌توان مصداق خوشابه‌حالی دانست که عیسی در رویارویی با توما بر زبان آورد. توما تنها پس‌ از دیدن مسیح قیام کرده به زنده شدن او ایمان آورد و مسیح به او می‌گوید که «خوشابه‌حال آنانی که نادیده ایمان آورند» (یوحنا ۲۰:‏۲۹).

بسیاری از قوم اسرائیل حتی با دیدن آیات و معجزات بسیار به صحت و حقانیت کلام خدا ایمان نیاوردند و گمراه شدند، فقط عده‌ای از ایشان به حقیقت وعدۀ خدا ایمان آوردند. اما راحاب که شاهد هیچ یک از اعمال عظیم یهوه نبود، تنها با شنیدن خبر اعمال او، به وعده‌های او ایمان آورد و ایمان وی چنان نیرومند بود که حاضر شد جان خود را به خطر اندازد و جاسوسان اسرائیلی را پناه دهد. در واقع اگر جاسوسان اسرائیلی در منزل راحاب یافت می‌شدند، او جان سالم بدر نمی‌برد. اما از آنجا که به پیروزی یهوه و قطعی بودن تحقق وعده‌هایش اطمینان داشت، ترس از پادشاه و اهالی اریحا را به دل راه نداد و در نهایت ترس، یهوه هدایت‌گر اعمال او بود.

مقایسه ایمان راحاب با بی‌ایمانی قوم اسرائیل که در بیابان سینا و در آستانه ورود به سرزمین کنعان خشم یهوه را برمی‌انگیزند، بسیار تأمل برانگیز است. حقیقتاً او با ندیدن هر آنچه که آنان می‌دیدند و صرفاً شنیدن اخبار مربوط به اعمال یهوه، به ایمان و اطمینانی رسید که بسیاری از اعضای قوم هرگز بدان نرسیدند و به سبب بی‌ایمانی‌شان در بیابان هلاک شدند. پس تعجبی ندارد که در عهدجدید، در دو جا ایمان و اعمال او در کنار ایمان و اعمال مردان بزرگ خدا ذکر می‌شود و او به‌عنوان نمونه و الگویی والا مطرح می‌گردد.

موضوع جالب دیگر آن که در هر دو مورد نام راحاب همراه با صفت فاحشه ذکر می‌شود و گویا کلام خدا در ذکر پسوند فاحشه برای این زن تعهد دارد. در روایت کتاب یوشع در شرح اعمال و سخنان راحاب بار دیگر با پسوند فاحشه روبرو می‌شویم و حتی هنگامی که شرح پذیرفته شدن او و خانواده‌اش از سوی یوشع در درون قوم اسرائیل ذکر می‌شود باز هم بیان می‌گردد که «یوشع، راحابِ فاحشه و خاندان پدرش را با هر چه از آن او بود زنده نگاه داشت» (یوشع ۶:۲۵). به‌‌نظر می‌رسد که این تأکید کلام خدا خصوصاً در اشاره به راحاب در زمانی که دیگر او فاحشگی نمی‌کرد، و نیز اشاره نویسندگان عهدجدید، متضمن نکتۀ خاصی ‌است. لااقل در مورد نویسندگان عهدجدید می‌توان انتظار داشت که اگر آنان او را به‌عنوان نمونۀ ایمان و اعمال صالحه ذکر می‌کنند، دیگر نباید پسوند فاحشه را ذکر کنند که نقص غرض نشود یا برای خواننده این سؤال پیش نیاید که چگونه زنی فاحشه، الگویی مثال‌زدنی‌ است اما دقیقاً زیبایی کلام خدا در این است که بر این نکته تأکید دارد که حتی زنی فاحشه، که در دوران قدیم مطرودترین و منفورترین اشخاص محسوب می‌شد، توسط فیض خدا می‌تواند به الگو و نمونه ایمان تبدیل شود.
در واقع کلام خدا می‌خواهد به ما بگوید گذشته ما هرچه که باشد، به فیض خدا می‌توانیم در جایگاهی بس رفیع قرار گیریم و هرچقدر هم زندگی گذشته ما گناه‌‌آلود و نفرت‌انگیز باشد، این امر مانعی برای تبدیل شدن ما به آنچه که توسط فیض خدا می‌توانیم باشیم، نیست. در واقع تأکید بر فاحشه بودن راحاب در رسالۀ عبرانیان و یعقوب، چیزی از شأن و حرمت این الگوی ایمان نمی‌کاهد بلکه عظمت کار خدا را نشان می‌دهد که از چه اشخاصی با چه گذشته‌ای، چه می‌سازد. این تأکید کلام خدا به ما نشان می‌دهد که برای ما در هر وضعیتی که باشیم، امید هست و به یک معنی هر چقدر وضع ما وخیم‌تر و اسفبارتر باشد، فیض خدا با قدرت بیشتری عمل می‌کند و عظمت جلال او بیشتر آشکار می‌شود. «اما جایی که گناه افزون شد، فیض بی‌نهایت افزون‌تر گردید» (رومیان ۵:‏۲۰).

نکتۀ آخر اینکه در نسب‌نامه عیسی نیز، نام راحاب ذکر می‌شود (متی ۱:۵). و او این افتخار را می‌یابد که در نسب‌نامۀ خداوندمان عیسی ‌مسیح، جایی داشته ‌باشد. اشخاص در تنظیم نسب‌نامۀ خود حتی‌المقدور سعی می‌کنند تا نام اشخاص مهم و برجسته و قابل اعتماد را ذکر کنند و اسامی اشخاص مطرود و منفور و بدنام را حذف کنند، اما در اینجا نیز زیبایی کلام خدا بدین شکل دیده می‌شود که در نسب‌نامۀ خداوندمان، که اشاره به طبیعت بشری عیسی دارد، حتی نام شخصی که گذشتۀ بدی داشته ذکر می‌شود و زنی که قبلاً فاحشه بوده، پس‌ از ایمان آوردن و وارد شدن به قوم خدا، سهمی در به‌دنیا آمدن نجات‌دهندۀ موعود می‌یابد. البته در نسب‌نامۀ عیسی، نام پادشاهان و بزرگان نیز دیده می‌شوند، اما اشخاصی چون راحاب و منسی نیز در این نسب‌نامه ذکر شده‌اند. این امر بیانگر این است که خدا می‌تواند از هر شخصی با هر گذشته‌ای برای کار خود استفاده کند و نیز بیانگر فروتنی خداوندمان است، که بر آن شد تا از خاندانی متولد شود که در آن چنین اشخاصی با چنین گذشته‌ای نیز وجود داشتند، زیرا او خود را خالی کرد و صورت غلام پذیرفت.

آری، به راحاب فاحشه بنگریم. حقیقتاً او الگو و نمونۀ ایمان است. اگر او با ایمان خود توانست الگویی برای ما شود، پس در هر وضعیتی که باشیم، برای ما نیز امید هست!

مشاهدۀ ادامه این مطلب در انجمن :

http://forum.tarikhfa.ir/thread9401.html#post41734

با تاریخ فا همراه باشید :

انجمن گفتگوی تاریخ فا : WWW.FORUM.TARIKHFA.COM

گالری عکس های تاریخ فا : WWW.GALLERY.TARIKHFA.COM

بخش وبگردی تاریخ فا : WWW.WEB.TARIKHFA.COM

کتابخانه تاریخ فا : WWW.EBOOK.TARIKHFA.COM

پرتال اصلی تاریخ فا : WWW.TARIKHFA.COM

 

شاپور اول به روایت تلمود

شاپور اول به روایت تلمود

نگارنده: مرتضی حماسی

محصولی از تیم پژوهش تاریخ فا

IMAG0111-1

دربارۀ تلمود :

در فاصلۀ سال های 200 الی 500 میلادی کتابی فرآهم آمده از اندیشۀ یهودی نوشته شد که با نام « تلمود » شناخته می شود . زمانی که این کتاب ارزشمند در حال آماده شدن بود ؛ در فلسطین نیز تلمودی دیگر که با نام « تلمود اورشلیمی » شناخته می شود ، به کوشش دو دسته از دانشمندان و روحانیان یهود نبشته می گردید . دانشمندان یهود دربارۀ آداب ؛ اعتقادات و سنت ها و آموزه های آئین یهود بحث هایشان را پس از نتیجه گرفتن ؛ به آیندگانشان ارمغان می دادند . در سال 200 میلادی ؛ دانشمند بزرگ یهود به نام « یهودا ناسی » مطالب این گفتگو ها را به رشتۀ تحریر درآورد و کتابی به نام « میشنا » به معنی « دوم کتاب مقدس » را به نگارش درآورد . زمانی که محتویات این کتاب برای بار بعد توسط دانشمندان یهودی در بابل و فلسطین بررسی و موشکافی شد ؛ دو تلمودی که ذکر نمودیم حاصل گشت . این کتاب با وجود پیچیدگی نوشتار های خود ، دارای موضوعاتی در حوزۀ رسوم و سنن ؛ ادبیات ؛ تفاسیر تورات ؛ اندرز ؛ تاریخ ؛ دانش های طبیعی ؛ پزشکی ؛ ستاره شناسی ؛ زیست شناسی ؛ کالبد شناسی ؛ احکام جزایی و قوانین مدنی و دیگر موضوعات می باشد .

آن چه که در تلمود دربارۀ تاریخ مشاهده می گردد ؛ به گونۀ یکپارچه در یک بخش نیامده است و بدون پیروی نمودن از نظم است و می بایست بخش ها و فصل های تلمود را برای تاریخ خاصی بررسی و جست و جوی نمود . در این مقاله به مطالبی که تلمود بابلی دربارۀ شاهپور اول فرزند اردشیر پاپکان در خود دارد را بررسی خواهیم نمود .

 

شاپور اول در تلمود بابلی :

نام شاپور اول به صورت « شموئیل » (1) که روحانی بزرگ یهودیان بوده است ؛ مشاهده می گردد . شموئیل و « راب » که از دانشمندان یهود بودند ؛ نقش مهمی را در تأسیس مرکز پژوهشی علوم یهودی در بابل زمین را داشته اند . راب اهل فلسطین بوده است و دانش معاصرش را از عمویش به نام « حیا » و شخصی موسوم به « یهودا ناسی » فراگرفته بود ؛ در مقابل ؛ شموئیل اهل بابل بود و علاوه بر دانش الهیات یهودی ؛ چشم پزشکی نیز می دانست و به بیشتر دانش های معاصر خود آگاهی داشت .

بنا بر گفتۀ تلمود ؛ شموئیل آزمایش های پزشکی را اغلب بر بدن خود انجام می داد به حدی که همسرش گاهی از دیدن این آزمایشات تعادل خود را از دست داده و مدتی بی هوش به زمین می افتاد ! (2) .

از نوشته های تلمود مشخص شده است که یهودیان زیر چتر فرمانروایی شاپور اول از استقلال زیادی برخوردار بوده اند . هر کجا اختلافی بین رسوم یهودیت و قانون مملکتی پیدا می شد ، شموئیل دستور می داد که قوانین مملکت را رعایا کنند . بدین ترتیب شموئیل می کوشید از اختلاف و برخورد یهودیان با دولت مرکزی بکاهد (3) . از این موضوع می توان برداشت نمود که ایران ساسانی دارای قوانین تدوین شده ای بوده است .

امنون نتصر از دانشگاه عبری اورشلیم می نویسد :

[ از تلمود چنین بر می آید که شموئیل در بسیاری امور غیر یهودی مطلع تر از راب بود . با وجودی که راب و شاپور روابطی داشته اند مدرکی در دست نیست که این دو همدیگر را از نزدیک می شناختند . برعکس ؛ شموئیل در چند فرصت با شاپور نشست و برخاست داشته است . در یکی از کتب تلمود به نام Baba Mezia, 70b ، راب یکی از مثل های کتاب مقدس را ( هر که مال خود را به ربا و سود بیفزاید آن را برای کسی که بر فقیران ترحم کند جمع می نماید – کتاب امثال سلیمان نبی باب 28 آیۀ 8 ) ؛ این طور تفسیر می کند :

« شاپور مال یهودیان ثروتمندی که از راه نادرست سرمایه اندوخته اند گرفته و آن را بین فقرا تقسیم کرد . راشی مفسر بزرگ یهود کلمۀ فقیر را فقیر در معنویات و نه در مادیات تفسیر می کند(4) » . بدیت ترتیب راب ؛ شاپور را مرجعی برای مجازات یهودیان فاسد می داند .
در جای دیگر در تلمود ، شموئیل و راب را مشاهده می کنیم که دربارۀ دو مؤسسه یکی به نام « بی ابیدان » ( BY ‘ BYDN) و دیگری « بی نصرفی » (BY NZRPH ) با هم مشاجره می کنند . هنوز هم میان دانشمندان دربارۀ ماهیت این دو مؤسسه هم رای نیستند . چنین پیشنهاد شده که بی ابیدان یک مرکز مباحثات مذهبی متعلق به زرتشتیان و دیگری بی نصرفی متعلق به مسیحیان است ] (5) .

در بخشی از تلمود می خوانیم که راب از رفتن به این دو مؤسسه خودداری می کرد ولی شموئیل فقط به بی ابیدان می رفت . طبق تفسیر راشی ، در زمان مشاجرات در این دو مرکز امکان داشت یهودیان به قتل برسند (6) .

دربارۀ آغاز آشنایی شموئیل و شاپور مدرکی در دست نیست . بنا بر تلمود ؛ شاپور دوست داشت در عید « سوکوت » ( سایه بندان ) شیرین کاری هایی که شموئیل با جام های شراب انجام می داد تماشا کند (7) . امکان دارد که شاپور در اعیاد یهودیان شرکت می کرده است .

بنا بر گفتۀ نتصر ؛ شاپور ترجمه رسائل و کتب دینی دیگر دین ها را به زبان پهلوی تشویق می کرد (8) . شاپور اول ساسانی رابطۀ خوبی و همراه با تسامح با دیگر ادیان امپراطوری اش داشت و نیت داشت که اقوام و عقاید و ادیان مختلف در امپراطوری اش را زیر یک پرچم بیاورد . شاپور کشورهای تحت سلطه اش را در کتیبۀ خود در کعبۀ زرتشت این گونه نام می برد :

« پارس ، پارت ، خوزستان ، میشان ، آسورستان ، نودشرگان ، ارابایه ، آذربایجان ، ارمنیه ، ورجان ( = گرجستان ) ، سیگان ، ارّان ، بلاسگان تا فراز کوه قاف الانان در ، و همۀ کوه پدشخوار ، ماد ، ورکان ( = گرگان ) ، مرو ، هرات و همۀ ابرشهر ، کرمان ، سکستان ، توران ، مکران ، پارده ، هندوستان ، کوشان شهر تا فراز پیشاور و تا کاش ، سغد و مرز چاچستان و از آن سوی دریای مزون شهر … » (9) .

آمیانوس مارسلینوس ؛ تاریخ نگار رومی که هم دورۀ شاپور اول بوده است ؛ دربارۀ متصرّفات شاپور می نویسد :


Now there are in all Persia these greater provinces, ruled by vitaxae, or commanders of cavalry, by kings, and by satraps , namely, Assyria, Susiana, media, Persis, Parthia, Greater Carmania, Hyrcania, Margiana, the Bactriani, the Sogdiani, the Sacae, Scythia at the foot of Imaus,and beyond the same mountain, Serica, Aria, the Paropanisadae, Drangiana, arachosia and Gedrosia


« اکنون آن جا سراسر شامل پارس است ؛ این ولایات بزرگ تر به کمک ویتاخش ( = بیدخش ) ؛ یا فرماندهان سواره نظام ؛ به واسطۀ پادشاهان و شهرب ها فرمانروایی می شده ، برای مثال ؛ آشور ، شوش ( = خوزستان ) ، ماد ، پارس ، کرمان بزرگ تر ، هیرکان ( = گرگان ) ، مارگیانا ( = مرو ) ، باکتریان ( = بلخ ) ، سغد ، سکاییه ( سکستان = سیستان ) ، سکا های جنوب هیمالیا و ماوراء همان کوهستان ، سریکا ( = مکانی نزدیک چین ) ، آریا ( = هرات ) ، پارپانیزاد ( = هندوکوش ) ، درنگیانا ( = زرنگ ؛ سیستان ) ، آراخوزیا ( = رُخَج ) و گدروسیا ( = سیستان ) » (10 ) .

پس از جنگ های شاپور اول با قیصر والریانوس ؛ زمام شهرهای شام و آسیای صغیر به دست شاپور گرفته شد . شاپور در یکی از جنگ هایش علیه رومیان برای تصرف شهر قیصریه تعداد دوازده هزار یهودی را می کشد . یهودیان قیصریه در دفاع از این شهر با سربازان رومی همکاری می کردند . تلمود در این جا مسئلۀ چاک زدن پیراهن را به عنوان عزاداری مطرح می کند . شموئیل در این مورد با چاک زدن پیراهن مخالفت می کند . از سوی دیگر تلمود از قول شاپور می گوید که وی حتی یک نفر یهودی هم در عمر خود نکشته است . تلمود توضیح می دهد که مقصود شاپور این است که هیچ گاه دستور قتل هیچ فرد یهودی را صادر نکرده است . عده ای مورخین یهود عقیده دارند که مخالفت شموئیل در چاک زدن پیراهن ، دوستی وی با شاپور بوده است(11) . به عقیدۀ این مورخین شموئیل در این جنگ پشتیبان شاپور بود و مخاصمۀ یهودیان قیصریه علیه قوای شاپور مورد نفرت او بود (12) .

در کنار این گفته ها ؛ در کتیبۀ کعبۀ زرتشت آمده است که تصرف شهرقیصریه پس از نبرد سوم شاپور با روم ؛ یعنی نبرد با والریانوس بوده است و این نبرد در نزدیکی رها و حران بوده است که پس از آن طبق نوشتۀ سطر یازدهم این کتیبه ؛ رئیس گارد ، سناتور ها و افسران و سپهسالاران بدست شاپور اسیر می گردند .

در یکی از مشاجرات مذهبی شاپور دربارۀ این عقیدۀ یهودیان که مسیح سوار بر الاغ ظهور خواهد کرد که پیشنهاد می کند که اسب سفید رنگ او را برای مسیح بفرستند . شموئیل در جواب می گوید : آیا اسب صد رنگ داری ؟ ترجمۀ درست پاسخ شموئیل کاملا روشن نیست . (13) .

در یک مصاحبۀ دیگر شاپور از شموئیل می پرسد که وی ( یعنی شاپور ) شب چه خواب خواهد دید . شموئیل پاسخ می دهد که شاه امشب دربارۀ رومی ها خواب خواهد دید که او را اسیر کرده و مجبور می کنند که هستۀ خرما در یک آسیاب طلائی آرد کند . تلمود می گوید که در آن شب شاپور خواب وحشتناکی در این باره دید (14) .


شموئیل در تلمود به نام های گوناگونی خوانده شده است . یکی از این نام ها « شاپور ملکا » است یعنی شاپور ملک است (15) . امکان دارد که این لقب را به خاطر دوستی او با شاپور به وی داده باشند . پاره ای تفسیر می کنند که همانطور شاپور پادشاه ایرانیان است ؛ شموئیل پادشاه یهودیان محسوب می شود . ناگفته نماند که گاهی روحانیان یهود را عنوان « ملک » می دادند . نام دیگر شموئیل « اریوک » است که معنی اش روشن نیست (16) .

در Baba Mezia, 119a آمده است که شاپور قانون مالکیت یهود را که توسط ربی شمعون وضع شده بود تصویب کرد . راشی تفسیر می کند که مقصود یا شاپور پادشاه ساسانی است یا شموئیل که گاهی ملک شاپور خوانده می شود . در هر حال راشی و سایر مفسران معتقدند که شاپور در قوانین یهود وارد بوده است و بعید نیست که او نیز قانون فوق را تصویب کرده باشد .


تلمود به طور کلی چهرۀ شاپور اول را به صورت مثبت ترسیم می کند و شاپور روی هم رفته دوستدار و مدافع یهودیان قلمداد می گردد . دورۀ بین وفات شاپور اول ( 273 میلادی ) و جلوس شاپور دوم ( 309 میلادی ) دوره ای است که یهودیان می کوشند آثار ارزندۀ شموئیل و راب را مورد مطالعۀ دقیق قرار داده و راه را برای توسعه و نضج و بالاخره ختم تلمود باز نمایند .

 

 

آبشخور و پی نوشت :
1 – دربارۀ شموئیل بنگرید به :
D . Hoffman , Mar Samuel , Rector der judischen zu Neherdeaim Babylonien , Leipzig , 1873 ; Jacob Neusner , op . cit . vol. ii , pp. 64 – 72 , 134 – 144 , 232 – 236

2 – بنگرید به :
Nebarim , 50b

3 – بنگرید به :

Gitin , 10b

4 – بنگرید به :

Rashi , Baba Mezia , 70b

5 – شاهان ساسانی در تلمود ، امنون نتصر ، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ، برگۀ 14 .
6 – بنگرید به :

Rashi , Shabbath , 116a

7 – بنگرید به :

Sukka , 53a ; Rashi , 116a

8 – شاهان ساسانی در تلمود ، امنون نتصر ، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ، برگۀ 16 .
9 – راهنمای کتیبه های ایرانی میانه پهلوی – پارتی / پژوهش سعید عریان ، تهران : نشر علمی ، 1392 ، برگۀ 70 .
10 – بنگرید به :

Ammianus Marcellinus , Description of the 18 Provinces of Sasanian Empire
11 – بنگرید به :
S. Baron , A Social and Religions History of the Jews , New York , 1952 , vol . ii , pp . 177 – 173 , and ch. 13 , nn . 6 – 7
12 – شاهان ساسانی در تلمود ، امنون نتصر ، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ، برگۀ 16 .
13 – بنگرید به :
Senhedrin , 98a ; Rashi , 116a
14 – بنگرید به :
Berakhoth , 56a
15 – بنگرید به :
Baba Bathra , 115b ; Baba Kama , 96b
16 – بنگرید به :
Shabbath , 53a , Keddushin , 39a , Menahoth , 38b , Holin , 76a
این نام در کتاب دانیال نبی در باب دوم ، آیۀ 12 نیز آمده است .
منبع: تاریخ فا

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 

آیا زن از دندۀ آدم آفریده شد ؟

نویسنده : مرتضی حماسی

 

در کهن نامۀ سترگِ « تلمود » که بعد از کهن نامۀ سپندِ « عهد عتیق » بالا ترین جایگاه را نزد یهودیان دارد ، داستانی نقل شده است که در آن می بینیم که مقامِ زن را مورد ستایش قرار می دهد . در واقع این داستان در بارۀ نقدی است که یک امپراطور به یک یهودی دربارۀ آفرینش زن از دندۀ آدم در کتاب مقدس می گیرد . در این داستان چنین آمده است که :

« امپراطوری * به ربان گملئل گفت : خدای شما دزد است چون در تورات نوشته است :
” و خداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید و او بخفت ، و ( خداوند ) یکی از دنده های وی را بگرفت و گوشت در جایش پُر کرد ؛ و خداوند خدا از آن دنده ای که از آدم گرفته بود زنی بساخت و وی را به نزدِ آدم آورد “

( سفر پیدایش ، 2 : 21 و 22 )


دخترِ ربان گملئل به پدر گفت : بگذار تا من جواب امپراطور را بدهم . دختر سپس رو به امپراطور گفت : یک افسرِ عالی رتبه به من بدهید ( تا به شکایتِ من رسیدگی کند ) . امپراطور پرسید : چه شکایتی داری ؟ دختر گفت : دیشب دزدان به خانۀ ما دستبرد زدند و یکی از ظروفِ سیمینِ ( = نقره ای ) ما را دزدیدند و به جای آن یک ظرفِ زرین نهادند . امپراطور حیرت زده گفت : ای کاش چنین دزدانی هر شب به کاخِ من آیند ، تو از این پیش آمد شکایت هم داری ؟ دختر گفت : پس در این صورت آیا آدمِ ابوالبشر زیان کرده که دنده ای از او گرفته شد ، و در عوض زنی زیبا و همسری غمخوار و وفا دار به او عطا گردید ؟ » ( سنهدرین ، 39 الف ) .


علت این که چرا زن از دندۀ آدم ایجاد شد ، در گفتارِ زیر شرح داده شده است :



« خداوند این نکته موردِ توجه قرار داد که زن را کدامین عضوِ آدم بیافریند . او فرمود : من زن را از سرِ آدم نمی آفرینم ، تا آن که مبادا سبکسر گردد و سرِ خود را از روی نخوت و غرور بالا نگرید . نه از چشم ، تا آن که بسیار کنجکاو نباشد . و نه از گوش ، تا آن که استراقِ سمع نکند و سخن چین نشود . و نه از دهان ، تا آن که پر حرف و وراج به بار نیاید . و نه از دل ، تا آن که حسود نشود . و نه از دست ، تا آن که هرزه دست نشود . و نه از پا ، تا آن که ولگرد نباشد . من زن را از قسمتی از بدنِ آدم که همواره پوشیده و نهفته است می آفرینم تا آن که موجودی محجوب و عفیف به بار آید » ( برشیت ربا ، 18 : 2 تا 3 ) . **


پی نوشت و آبشخور :


* = در بعضی از نسخه های تلمود نوشته شده است : « یک کافر » . ولی چون بعدا مرقوم است : « یک افسر عالی رتبه به من بدهید » ، معلوم می شود که مخاطب ربان گیلمئل مقامی بس شامخ بوده است .
** = برای بررسی « زن و همسر در تلمود » نگاه کنید به :
گنجینه ای از تلمود / تالیف آبراهام کهن ؛ ترجمۀ امیر فریدون گرگانی ، تهران : اساطیر ، 1390 ، برگۀ 177-180 .

داستان زندگي حضرت ايوب (ع)

داستان زندگي حضرت ايوب (ع)

نگارنده: حامد محمدپور

ایوب رفاه گذشته را باز می‌یابد
 

اَیّوب (عبری: אִיּוֹב به معنی بازگشت کرده به سوی خدا) یکی از پیامبران ادیان ابراهیمی است که شخصیت اصلی کتاب ایوب یکی از کتب عهد عتیق به شمار می‌رود. نام وی در کتاب حزقیال و یعقوب عهد عتیق و نیز در قرآن آمده است. بر اساس عهد عتیق و قرآن، خدا ایوب را مورد آزمایش قرار می‌دهد؛ اموالش ربوده می‌شوند، پشتش می‌شکند و پسرانش کشته می‌شوند؛ اما ایوب از عبادت خدا برنمی‌گردد. سرانجام ایوب، برکت از دست رفته خود را دوباره به دست می‌آورد.

 

شخصیت ایوب در یهود

دانشمندان یهودی در مورد هویت و ملیت و دوره زمانی ایوب اختلاف نظر زیادی دارند. حتی یک آمورائیم در حضور ساموئل نحمانی مدعی شد که چنین شخصیتی وجود نداشته و کل داستان کتاب ایوب افسانه است. مشابه این دیدگاه راساموئل بن لاکیش اتخاذ کرده که هرچند وجود ایوب را تأیید می‌کند ولی ماجرای او را تخیلی دانسته‌است. به جز این اظهارات بقیه خاخام‌ها در وجود ایوب تردید نکرده‌اند ولی در مورد ملیت و دوران زندگی او نظرات بسیار متفاوتی را ابراز داشته‌اند. هر یک از این خاخام‌ها برای یافتن ملیت و دوره زمانی ایوب سعی کرده است همانندی بین دو جمله یا کلمه از کتاب مقدس بیابند. به‌گفتهٔ بار کاپارا، ایوب در عصر ابراهیم می‌زیسته؛ به‌گفتهٔ آببا ب. کاهانا، هم‌عصر یعقوب بوده و بادیناه دختر یعقوب ازدواج کرده. ر. لوی گفته که او معاصر فرزندان یعقوب بود و از خوزه ب. هلفتا نقل قول می‌کند که ایوب زمانی متولد شد که یعقوب و فرزندانش وارد مصر شدند و زمانی مرد که اسرائیلیان این کشور را ترک گفتند، در نتیجه ۲۱۰ سال عمر کرده‌است. نظراتی نیز وجود دارد که او را از مشاوران و وزیران فرعون می‌داند. لوی ب. لحما معتقد است که ایوب هم‌دوره با موسی بوده و موسی نویسندهٔ کتاب ایوب است. برخی از خاخام‌ها هم معتقدند که ایوب همان خدمتکار خداترس فرعون است. رابا، زمان حیات ایوب را دقیق‌تر مشخص کرده و می گوید که ایوب در زمانی می‌زیست که موسی جاسوسانی را برای کشف سرزمین کنعان به آنجا فرستاد. برخی خاخام‌ها هم او را از پیامبران اقوام غیر یهودی دانسته‌اند. همچنین ابن میمون دانشمند بزرگ یهود، گرچه نبی بودن او را تایید می کند اما او را غیر یهودی می داند.

شخصیت ایوب در اسلام

نام ایوب پیامبر در آیات ۱۶۳ سوره نساء، ۸۴ سوره انعام، ۸۳ سوره انبیاء، و ۴۱ سوره «ص» آمده است.

بر پایه روایات اسلامی که بیشتر آنها منقول از وهب بن منبه و کعب‌الاحبار است، ایوب پیامبر و رئیس بنی اسرائیل و از نوادگان اسحاق بوده که در بَثنَه در سرزمین شام می‌زیسته‌است، پس از بالغ بن بعور (شاید بلعم بن باعور) بر بنی اسرائیل ریاست یافت و همسر او که با نام‌هایی چونرَحمه(یا رحیمه، الیا و یا لیا) معرفی شده را دختر یعقوب یا لوط دانسته‌اند.

 

حضرت ایّوب (ع) پیامبری صبور و مهربان

حضرت ایّوب(ع) مردی خوش سیما، خوش خو، پرهیزگار، نیکوکار، مهربان و بخشنده بود. خداوند او را به پیامبری برگزید. وی مردم را به سوی خداوند فرا خواند، ولی بیش از چند نفر به او ایمان نیاوردند.* حضرت ايوب(ع) مردى از روم بود. او پسر اموس یا افرص ، پسر دارح، پسر روم، پسر عيص، پسر اسحاق، پسر ابراهيم (ع) بود. او از نوادگان حضرت اسحق(ع) و نوه حضرت ابراهیم(ع) است. مادرش دختر حضرت لوط(ع) بود. همسرش “رحیمه” دختر افرایم فرزند حضرت یوسف(ع) بود. حضرت ايّوب(ع) صاحب چندين سر زمين از بلاد شام بود و نيز صاحب انواع گلّه از قبيل شتر و گاو و اسب و گوسفند و …. بود. او فردى نيكوكار و متّقى و مهربان بود. همواره از شيطان و وسوسه هاي او پرهيز مى‏كرد.

*  به حضرت ايّوب(ع) فقط 3نفر ايمان آوردند: فردى از اهل يمن به نام(يفن) و دو مرد از سر زمين خودش به نام (بلاد) و (صافن).

 

حضرت ایوب (ع) و شیطان

حضرت ایوب(ع) دارایی بسیار و فرزندان زیادی داشت. شیطان بر سپاس گزاری او رشک و حسد برد. شکر گزاری آن حضرت(ع) را نتیجه رفاه و نعمت زیاد خدا بر او قلم داد می کرد. شیطان می گفت؛ سپاس گزاری ایوب(ع) به دلیل سلامتی و دارایی فراوان اوست. خداوند نخست ایوب(ع) را به از دست دادن اموال و آن گاه به مصیبت های جسمی و بیماری گوناگون آزمود، ولی ایوب(ع) هم چنان صابر، شکیبا و سپاس گزار ماند. در باره چگونگی و مصائب حضرت ایوب(ع) سخن‌های ناروا و افسانه‌های زیادی گفته اند که از ساحت قدس آن پیامبر الهی بسیار دور است.

 

نا امیدی شیطان

شیطان وقتی از فریفتن ایوب(ع) ناامید شد، بر آن شد تا همسر ایوب را همانند حواء بفریبد تا از این راه بر حضرت ایوب(ع) دست یابد. پس از این ماجرا بود که حضرت ایوب(ع)  با دلی سرشار از عشق و شور معنوی، پروردگار خود را خواند و گفت: « … خدایا به سختی و رنج گرفتار آمدم. جز تو فریادرسی ندارم.» خداوند دعای ایوب(ع) را پذیرفت. بیماری هایش را درمان بخشید. آن چه را از دست داده بود به وی بازگردانید.

 

حضرت ایوب (ع) کشاورز و دامپروری نمونه

حضرت ایوب(ع) بـا پرداختن به کشاورزی و دامپروری، ثروت زیادی به دست آورد. زندگی اش سر شار از نـعمت هـای الـهی گردید. او هـمواره شـکر گزار خدا بود. ابـلیس بـه او حـسد بـرد. به خـدا عـرض کرد؛ اگر ایوب این همه شکر می کند، به خـاطر نعمت هایی است که بر او ارزانی داشته ای. مرا بـر او مسلّط کن، تا معلوم شود که مطلب همین است یا نه!.

خداوند بـرای این که زندگی حضرت ایوب(ع) سندی بـرای رهروان حقّ گردد، ابـلیس اجازه یافت. ابـلیس پس از آن، دام ها، باغ ها، زراعت ها، اموال، خانه و فرزندان ایوب(ع) را نابود کرد. او چند همسر داشت، همه ی آن ها یکی پس از دیگری بر اثر بی صبری، او را تنها گذاشته و رفتند، تنها یکی از همسرانش به نـام “رحمه” ماند. حضرت ایـوب(ع) در بـرابر تمام این حوادث بسیار ناخوشایند، سـنگین و پر رنج، استقامت نمود و هـم چنان به شـکر الـهی ادامه داد. خداوند در بـرابر آن حوادث دشوار بر درجات مقام شکر حضرت ایوب(ع) می افزود.

 

راز و نیاز حضرت ایوب (ع)

در بـرابر این حوادث رنج آور حضرت ایوب(ع) سر بر سجده نهاد. چنین با خدا راز و نیاز کرد: … پـروردگارا، تو به من نـعمت دادی، از من بـاز پس گرفتی، ای آفریننده ی شب و روز، برهنه به دنیا آمدم، برهنه به سوی تو می آیم، بـنا بر این هر چه برای من بخواهی، خشنودم.

پس از آن همه گرفتاری، حضرت ایوب(ع) این بـار به پـا درد شدیدی مبتلا شد. ساق پایش زخم گردید. دیگر قدرت حرکت نـداشت. 17سال با ایـن وضع گذراند، ولـی هم چنان مثل کوهی استوار، به شکر گذاری ادامه داد. او نـه در نهان و نه آشکار، نه در دل و نه در زبان و عمل، هرگز اظهار کوچک ترین نـارضایتی نکرد. همه ی همسر آن حضرت(ع)، او را تنها گذاشتند و رفتند. تنها همسرش هم کـاسه ی صـبرش پس از مدّتی لب ریز شد. او هم ایـوب را تـنها گذاشت. حضرت ایوب(ع) تنها شد. در بیابان بـا آن همه بلا و درد، هم چنان صبر و استقامت و شکر می نمود. زمانی رسید که در کنار خود هیچ گونه غذا و آب ندید. بسیار گرسنه و تشنه شده بود. بـه سجده افتاد. بـا کمال ادب بـه خدا عرض کرد: … پروردگارا، بـد حالی و مشکلات بـه من روی آوردهاست. تـو مهربان ترین مـهربانان هستی.*

* انبياء /84؛ رَبَّ اِنَّـی مَسّنِیََّ الضُّر ِوَ اَنـتَ اَرحَمُ الرّاحِمِین.

 

مستجات شدن دعـای حضرت ایـوب(ع)

دعـای حضرت ایـوب(ع) بـه استجابت رسید. بـلا ها رفع شد. نـعمت های الهی، جای گزین بـلاها گردید. بـا استقامت و شکر حضرت ایوب(ع) آب رفته بـه جوی خود بازگشت. بـر اثـر صبر، چهره ی درخشان ظفر نمایان گردید. آری!… این است نتیجه ی درخشان صبر و استقامت که پایه ی شکر و وصول بـه مقام رضاست.

 

علّت كينه ابلیس نسبت به حضرت ايّوب(ع)

خداوند از حضرت ایوب(ع) به نيكى ياد كرد. حضرت ايّوب(ع) را ستايش نمود. ابليس شنيد. خیلی نا رحت شد. به حسد و كينه شدیدی دچار گشت. به خداوند عرضه داشت: خدايا به كار بنده‏ات ايّوب نظر كن. مى‏بينى؛ او بنده‏ايست كه چون به او نعمت داده‏اى، شكر تو را مى‏گويد. از آن جا كه به او صحّت و عافيت داده‏اى، حمد و سپاس تو را بر زبان مى‏راند، امّا هرگز او را با سختى و بلا امتحان نكرده‏اى. من ضامن هستم، اگر او را دچار بلا و مصيبت كنى، كافر شده و تو را فراموش مى‏كند.

خداى متعال فرمود: تو آزادى كه بر مال او مسلّط شوى. آن دشمن خدا به سرعت همه بچه شياطين را جمع كرد و گفت: هر قدرتى داريد به كار ببنديد و مال ايّوب را نابود كنيد. خداوند مرا بر مال او مسلّط نمود.

يکى از شياطين گفت: من قدرتى دارم كه وقتى اراده كنم، درختان را به آتش مى‏كشم، هر چيزى كه به آن نزديك شود مى‏سوزانم.

ابليس گفت: به نزد شترهاى ايّوب و چوپان او برو. همه آن ها را يكى يكى به‏ آتش بكش و چوپانش را هم هلاك كن.

سپس خودش به صورت آن چوپان در آمد. به نزد ايّوب رفت. او را در محراب عبادت مشغول نماز ديد. گفت: اى ايّوب، مى‏دانى خدايى كه او را عبادت مى‏كنى، با شتران تو و چوپانت چه كرده است؟!. ايّوب گفت: اموالم متعلّق به خدا بود كه به من امانت داده بود. او از من به حفظ يا هلاك آن ها سزاوارتر است. من همواره خود و مالم را در نابودى مى‏دانم.

ابليس گفت: پروردگارت با آتشى همه آن ها را نابود كرد.

مردم از اين کار مات و مبهوت شدند. يكى ‏گفت: ايّوب خدايى ندارد. ديگرى گفت: اگر معبود ايّوب قدرتى داشت، مانع از هلاك شترانش مى‏شد. يكى ديگر مى‏گفت: اين مسأله‏اى باعث مى‏شود دشمنان ايّوب شادمان شده و او را شماتت كنند و دوستان او اندوهگين شوند.

حضرت ايّوب گفت: سپاس خدا را. او بود كه آن ها را بخشید. اکنون آن ها را از من گرفت. من از شكم مادرم عريان متولّد شدم و عريان هم به خاك باز مى‏گردم و به سوى او محشور مى‏شوم. درست نيست، وقتى خدا امانتى به تو مى‏دهد شادمان شوى، وقتى آن را پس مى‏گيرد، ناراحت شوى. خدا به تو و آن چه به تو بخشيده، سزاوارتر است

ابليس نا اميدانه گفت: كدام يك از شما قدرت بيشتری داريد؟!.

شيطانى گفت: من صدايى ايجاد مى‏كنم، هر که آن را بشنود مى میرد.

ابليس او را به سوی گوسفندان حضرت ايّوب(ع) فرستاد. همه را نابود كرد. خودش به صورت چوپان گوسفندان در آمد. به سراغ ايّوب رفت. همان حرف ها را تكرار كرد. از ايّوب همان جواب را شنيد.

دو باره با نا اميدی از يارانش كمك خواست. اين بار يكى گفت: من باد تندى ايجاد می كنم كه همه چيز را نابود سازد. او  به سراغ كشت و زرع و خانه حضرت ايّوب(ع) رفت. همه را با خاك يكسان كرد. ابليس به صورت دهقان مزرعه به نزد حضرت ايّوب(ع) رفت. همان حرف ها را تكرار كرد. حضرت ايّوب(ع) همان پاسخ را به او داد. حضرت ايّوب(ع) خدا را شكر و سپاس مى‏گفت.

ابليس به خشم آمد. ديد به هيچ وجه نمى‏تواند از دست حضرت ايّوب(ع) خلاص شود. گفت: خدايا ايّوب اين نعمت‏ها را در برابر سلامتى خود و خانواده‏اش ناچيز مى‏شمارد. مرا بر فرزندان او مسلّط ساز. مرگ فرزند مصيبت بزرگيست. هيچ مردى طاقت تحمّل آن را ندارد.

ابليس بر فرزندان او مسلّط شد.به سراغ فرزندان حضرت ايّوب(ع) رفت. با زلزله سقف خانه اش را بر سر همه ويران نمود. آن ها مردند. به صورت مردى خون آلود به سراغ حضرت ايّوب(ع) رفت. گفت: … اگر مى‏ديدى كه چه طور فرزندانت تكه تكه شدند، خون از سر و رویشان جارى شده و قلبت تكّه تكّه گردیده … .  ابلیس به اين سخنان ادامه می داد.

شادی ابلیس

حضرت ايّوب(ع) مشتى خاك بر گرفت. آن را بر سر خود پاشيد. ابليس شاد و مسرور شد. حضرت ايّوب(ع) به خود آمد. وبراى اين بى‏تابى استغفار توبه نمود. ملائكه بلافاصله توبه او را دادند. ابليس اين بار هم نا اميد شد. گفت: خدايا مرا بر بدن او مسلّط ساز. اگر بيمار شود،كفر مى‏ورزد.

خداوند او را بر جسم حضرت ايّوب(ع) مسلّط كرد، مگر زبان، قلب و عقل وى، تا او مایه امید مؤمنان باشد که در مصيبت ها مأيوس نشده، صبر نمایند. حضرت ايّوب(ع) در حال سجده بود. جسم او از درون مشتعل شد. زخمى سراسرى در آن بوجود آمد. خارش و سوزش بسيار داشت. زخم عفونت كرد. در خارج شهر برايش سايبانى تهيّه كردند. مردم او را ترك نمودند. فقط همسرش “رحيمه” دختر افرائيم، پسر حضرت يوسف(ع)  و سه تن پيرو او در پیش حضرت ايّوب(ع) ماندند.

 

شکایت حضرت ايّوب (ع)

مردم او را سرزنش می کردند. ايّوب گفت: ملامت شما، از مصيبتى كه به من رسيده دشوارتر است.  به درگاه الهى عرضه داشت: پروردگارا براى چه مرا آفريدى؟!. اى كاش مى‏دانستم مرتكب چه عملى شده‏ام كه كرامت خود را از من باز گردانده‏اى. اى كاش مرا مى‏ميراندى و به پدرانم ملحق مى‏شدم. مرگ برايم محبوب تر است. به مرگ، بيش از نیاز یک غريب به منزل، یک مسكين به آرامش و یک يتيم به سر پرست، نياز دارم. پروردگارا … من بنده بى‏مقدار تو هستم. اگر نيكى كنى منّت سزاوار توست. اگر عقوبت نمايى، کیفر بنده‏ات به دست توست. مرا در مقابل بلايى قرار دادى كه اگر بر كوه نازل مى‏شد، از تحمّل آن درمانده مى‏ گردید. چگونه با اين همه ضعف من آن را تحمّل كنم؟!. خداوندا … انگشتانم قدرتی ندارند. براى برداشتن لقمه‏اى در زحمت هستم. مژگانم فرو ريخته، گويا سوخته‏اند. چشمانم از حدقه بيرون آمده است. گوشت بدنم ‏ريخته است. زبانم ورم کرده و دهانم را پر نموده، به طورى كه نمى‏توانم لقمه‏اى ببلعم. لبهايم تحليل رفته، به طورى كه لب پائينى به چانه و لب بالايى به بينى رسيده است. همه مرا ملامت مى‏كنند. فرزندانم همگى از دنیا رفتند. اگر يكى از ايشان زنده بود به من كمك مى‏كرد و مرا در تحمّل مصيبت يارى مى‏نمود. همه آشنايان و دوستان با من قطع رابطه كرده‏اند. اگر … .

 

وقتی حضرت ايّوب(ع) پای بر زمین کوبید.

حضرت ايّوب(ع) وقتى خدا را با اين سخنان خواند، ابرى بر فراز سرش قرار گرفت. از آن ندا داده شد: اى ايّوب خداوند عزّ و جلّ مى‏گويد: … هر آينه من به تو نزديك ترم. برخيز و حجّت خود را عرضه كن. در مقام استدلال بر آی!. آیا با اين ضعف مى‏خواهى با من مجادله نمايى؟!.

آن روز كه من آسمان و زمين را خلق مى‏كردم كجا بودى؟!.

آيا مى‏دانى امتداد اطراف آسمان و زمين آن ها تا كجاست؟!

آيا در اثر عبادت های تو، آسمان و زمين بر افراشته مانده است؟!.  

آیا تو در آن روز كه من ستارگان و مدار آن ها را می آفريدم كجا بودى؟!.

آيا تو كوه ها را بر افراشته‏اى؟!.

آيا روز و شب را تو پديد آورده‏اى؟!.

آيا تو موج هاى دريا را رام مى‏كنى؟!.  

آيا بادها را تو به جنبش در مى‏آورى؟!.

آیا به حكم تو آب در روى زمين جريان مى‏يابد؟!.

و ….

 

حضرت ايّوب (ع) گفت: من هرگز چنين قدرتى ندارم. اى كاش زمين دهان مى‏گشود، مرا مى‏بلعيد و من چيزى نمى‏گفتم كه پروردگارم را ناخشنود سازم. خدايا من تو را و قدرت نامحدودت تو را مى‏شناسم. خدايا مى‏دانم كه خير خواه من هستى و تو يگانه مدبّر عالم وجودى. تكلّم يا سكوت من براى جلب رحمت توست. مرا ببخش. كلمه‏اى بود كه بر زبانم لغزيد. هرگز آن را تكرار نمى‏كنم. دستم را بر دهان خود می نهم. زبانم را می گزم. بر صورت خود خاك می پاشم. مرا بيامرز. از اين كه چيزى بر زبان راندم كه مورد رضايت تو نبود توبه می کنم. هرگز آن را اعاده نمى‏كنم.

 

خداى متعال فرمود: اى ايّوب علم من در باره تو نفوذ دارد. رحمت من بر غضبم پيشى گرفته است. وقتى خطا كنى من تو را مى‏آمرزم. بدان كه خانواده و اموالت را دو چندان به تو باز مى‏گردانم. تو را عافيت و سلامتی مى‏دهم تا عبرتى براى اهل مصيبت و حجّتى بر صابران باشى. … با پاى خود به زمين بكوب. هم اينك اين چشمه ایى ‏سرد و آشاميدنى است.*

 

* سوره ص، آيه 42. ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ

 

وقتی حضرت ايّوب(ع) خندید.

حضرت ايّوب(ع) با پايش به زمين ضربه زد. چشمه‏اى جوشيد. با آب چشمه غسل نمود. از همه دردها شفا یافت. از آب بيرون آمد. كنار چشمه نشست. همسرش آمد. حضرت ايّوب(ع) را نيافت. دنبال او به جست و جو پرداخت. سرگشته و حيران بود. نمی دانست چه بلايى بر سر حضرت ايّوب (ع) آمده است. دو باره به سراغ ايّوب (ع) رفت. بدون آن كه او را بشناسد. گفت: اى بنده خدا، آيا مى‏دانى مرد مريضى كه اين جا بود كجا رفته است ؟!.

ايّوب گفت: آيا اگر او را ببينى مى‏شناسى ؟!.

رحيمه گفت: چطور نشناسم ؟!.

حضرت ايّوب (ع) تبسّم كرد، خندید و گفت: من ايّوب هستم. رحيمه همسرش را از خنده‏اش شناخت.   

 

منابع:
  • حزقیال ۴۰:۱۴
  • یعقوب ۱۱:۵
  •  نامه ابن میمون به اهل یمن صفحه ده
  •  ایوب فرامرز حاج‌منوچهری، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی
  • عاطف الزین، سمیح، داستان پیامبران علیهم السلام در قرآن، ترجمه علی چراغی، اول، تهران: ذکر، ۱۳۸۰، ISBN ۹۶۴۳۰۷۱۶۳۴
  • کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، ترجمه فاضل خان همدانی، ویلیام گلن، هنری مرتن، تهران: اساطیر، ۱۳۷۹، ISBN 964-331-068-X
  • اعلام قرآن، ‌خزائلی
  • تفسیر نمونه، ‌ج13، ص479
  • قصص الانبیاء، رسول محلّاتی.
  • قصص قرآن، فاطمه مشايخ‏، انتشارات فرحان‏، تهران‏، 1381ش‏، چاپ اول، ص 306

 

 افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید.

http://forum.tarikhfa.ir/forum.php

رابطه هخامنشیان با یهودیان بر مبنای پاپیروس های الفانتین

نگارنده: مرتضی حماسی

از زمان کشف پاپیروس های الفانتین در مصر ، چندین دهه می گذرد و در این مدت کتاب های زیادی نوشته شده است و دانشمندان متعدد درباره ی این پاپیروس ها تحقیقات عمیق انجام داده اند .
اهمیت این پاپیروس ها در این است که این اسناد ، قسمتی از تاریخ مصر مربوط به سده ی پنجم پیش از میلاد را روشن می سازند ، زمانی که تمام مصر در تصرف ایرانیان بود .
قلعه ی الفانتین از استحکامات مرز جنوبی مصر در آن زمان بوده است و به شکل جزیره ای در چند کیلومتری آبشار اول نیل قرار داشته و در دوران فراعنه به نام یب yeb یا شهر فیل نامیده می شده است و به همین مناسب در زبان یونانی و اروپایی به الفانتین معروف شده است . اسناد یافت شده به زبان آرامی نبشته شده اند که در آن زمان ، ایرانیان آنرا در همه ی قسمت های باختری امپراطوری خود بکار می بردند .
طبق این اسناد افراد یهودی الفانتین یا « پادگان الفانتین » که در قرن 7 پیش از میلاد پا به خاک مصر نهاده بودند ، در دوره ی تسلط ایران در این نواحی ، بسط کامل یافته بودند و از طرف شهریاران ایران حق داشته اند برای خدای خود معبد بسازند و در این معبد که گویا از معابد با شکوه آن زور بوده مراسم مذهبی یهود از قبیل تقدیم هدایا و قربانی های سوختنی و بخور به عمل می آمده است .
معبد الفانتین مدت دو قرن با عزت و احترام مرکز عبادت یهودیان بود تا در سال 410 پیش از میلاد بدین شرح ویران شد .
در زمانی که آرشاما arshama حاکم ایرانی مقیم الفانتین به پایتخت ایران رفته بود ، اولیای مذهبی مصری توانستند ویدرنگ waidrang ، فرمانده ی ایرانی را اغوا کنند که این معبد را ویران کند . و دلیل این کار توسط مصریان ، به جز اختلاف آیینی یا نژادی ، اختلاف سیاسی نیز بوده است ، زیرا که اقلیت یهودی الفانتین از طرفداران جدی حکومت ایران در مصر بودند و گویا فرمانده ایرانی که این معبد را ویران کرد ، به اهمیت این موضوع پی نبرده بوده است .
هر چند پس از بازگشت ساتراپ ایرانی ( آرشام ) ، مفسدین تنبیه شدند ، ولی معبد ویران شده بود و یهودیان مدتی از حق ساختن آن محروم مانده بودند . جامعه ی یهودی 3 سال طول کشید تا از بیگوای bigvai ) bagoas ) حاکم ایرانی اورشلیم اجازه ی بنای معبد را گرفتند ولی موفقیتی نصیب آنها نشد و درخواست آنها برای همین امر به پسران حاکم سامریا samaria نیز نتیجه ای در بر نداشت . و این موضوع در یکی از پاپیروس های یافت شده توسط ا . کولی a . Cowley به خوبی روشن است .

18a5femt5ofbrcn0jrhc

این پاپیروس که نامه ی یهودیان به حاکم اورشلیم است به شرح زیر ترجمه شده است :

« به بَگوای بزرگ حاکم اورشلیم از طرف غلامان یِدونیا ( = yedoniyah ) و هم کارانش ، روحانیون مقیم قلعه ی یب ( = yeb ) :
غلامِ شما یدنیا و رفیقانش به عرض می رسانند در ماه تموز سال چهاردهم پادشاهی شاهنشاه داریوش موقعیکه ارشاما به حضور شاهنشاه شتافته بود ، کشیش های خدای خنوب ( khnub ) که مرکز او در قلعه ی یب است ، با ویدرنگ حاکم قلعه سازش نموده گفتند بگذار معبد یَهوه خدای بزرگ که در قلعه ی یب است از بین برداشته شود . آنوقت ویدرنگ ملعون به پسر خود نِفایان ( = nephayan ) فرمانده ی پادگان سین ( = syene ) نامه نوشته چنین امر داد : ” بگذار معبد قلعه ی یب را از میان بردارند . ”
سپس نِفایان به سرکردگی مصریان و دیگران وارد معبد قلعه ی یب گردیده ، آن را با خاک یکسان کردند و حتی پایه های سنگی را هم بشکستند . این معبد را اجداد ما در دوره ی پادشاهان مصر در قلعه ی یب بنا نهاده اند . هنگامیکه کمبوجیه ( کامبوزیا ) به مصر آمد آنرا ساخته و آماده دید و تمام معابد خدایان مصر از میان برداشته شد ولی هیچ کس به این معبد صدمه نرساند . پس از این ما با تمام زن و بچه های خود لباس پلاس پوشیده روزه گرفتیم و عبادت کردیم به یهوه خدای آسمان که امیدواریم روزی آرزویِ ما را درباره ی ویدرنگ برآورد ………. قبل از این در اثر این بقیه ی ما به آن جناب و همین طور به پیشوای بزرگ یوحنان ( = johanan ) و همکارانش در اورشلیم و نیز به اوستانز ( = ostanes ) و سایر نجبای یهود نوشته ایم ولی آنها به ما هیچ ننوشته اند .
نیز از همان ماه تموز سال چهاردهم پادشاهی داریوش تا این روز ما لباس پلاس را از تن نکنده و روزه میگیریم . زن های ما به شکل بیوه در آمده اند ما تن خود را تدهین نکرده شراب نمی نوشیم و از آن تاریخ تا امروز که هفدهمین سال پادشاهی شاهنشاه داریوش است تقدیم هدایا و قربانی های سوختنی و بخور در آن معبد به عمل نیامده . اکنون غلام آن جناب و هم کارانش و کلیه یهودیان مقیم یب به عرض مراتب زیر مبادرت می ورزند : اگر مصلحت می دانید در باره ی ساختن آن معبد تفکری بفرمائید چون به ما اجازه ی ساختن آن را نمی دهند . تفقدی از طرفداران و رفقای خود در مصر بکنید و اجازه دهید نامه از طرف شما در موضوع معبد یَهوه در قلعه ی یب به آنها فرستاده شود و معبد دوباره ساخته شود همانطوریکه قبلا ساخته بود و آنها از طرف شما در معبد خدای بزرگ هدایا و قربانی های سوختنی و بخور نثار خواهند کرد و ما همیشه در حق شما دعا خواهیم کرد . ما و زن و بچه های ما و کلیه ی یهودی هایی که اینجا هستند و اگر آن معبد دوباره به پا گردد ، اجر شما نزد یهوه خدای بزرگ بیشتر از کسی خواهد بود که برای او قربانی سوختنی و اطمعه و بخور نثار نماید و نیز بیشتر از هزاران خوبی خواهد بود . راجع به طلا در این خصوص ما فرستاده ایم و دستور لازم داده ایم ، نیز تمام قضیه را در نامه به نام خودتان برای دلایاح و شلیمیاح ( = shelimiah ) و پسران سَن بلات ( = sanballat ) حاکم سامریا ( = samaria ) نوشته و فرستاده ایم و نیز از هیچ کدام از ظلم هایی که درباره ی ما شده آرشاما ( = arshama ) اطلاعی نداشته است . به تاریخ بیستم مرحشوان ( = merheshvan ) هفدهمین سال پادشاهی شاهنشاه داریوش »

 

خوشبختانه ، نه فقط دو نسخه پاپیروس این نامه به دست آمده ؛ بلکه پاپیروس های پاسخ های بیگوای دلایاح نیز یافت شده که خلاصه ی آن بدین قرار است :

« اخطاریه از طرف بیگوای و دلایاح ….. به من چنین گفتند دستور است که آنهایی که در مصر هستند به آرشاما بگویند در خصوص معبد خدای بزرگ که قبل از کمبوجیه ( کامبوزیا ) در قلعه ی یب ساخته شده بود و ویدرنگ ، آن ملعون در سال چهاردم پادشاهی داریوش آنرا خراب کرد . معبدی جدید در همان محل ساخته شود و آنها اجازه دارند در آن معبد مانند سابق هدایای اطمعه و بخور نثار نمایند » .

موضوع قابل درک در این پاسخ به یهودیان این است که به آنها اجازه داده شده است که هدایا نثار کنند ، بخور بسوزانند ولی اجازه ی قربانی سوختنی داده نشده است و ظاهرا از اعطای این اجازه عمدا خودداری شده است ، و چنین به نظر می رسد که این امر نتیجه ی یک توافق نظری بوده است زیرا که حکام سامریا هرگونه قربانی و هدایایی را اجازه می دادند در صورتی که پیشوایان مذهبی و متعصب اورشلیم با اجرای هیچ گونه مراسم قربانی موافقت نداشتند و بیگوای حاکم ایرانی چون نمی خواست که هیچ یک از طرفین آزرده باشد و در عین حال می خواست با هر دو طرف رابطه ی حسنه داشته باشد ؛ نثار اطمعه و هدایا را اجازه داده است ولی از اعطای اجازه ی قربانی سوختنی خودداری کرده است .
یکی از پاپیروس های مهم و درخور نگرش ، پاپیروس عید فصح است که از نقطه نظر تاریخ مذهبی بسیار جالب است . متاسفانه در این سند تاریخی خیلی از کلمات افتاده است ولی از سیاق کلمات می توان کلمات افتاده را استنباط کرد .
ترجمه این پاپیروس بدین قرار است :

« خطاب به برادرانم یدونیا و هم کارانش مقیم قلعه یب از طرف هانونیاح ( = hanoniah ) درود بر شما . امسال که پنجمین سال پادشاهی داریوش است ( = 419 پ . م ) شاهنشاه بزرگ به آرشاما چنین دستور صادر نمود « بگذار تا پادگان یهودی قلعه ی یب ( = yeb ) در ماه طایبی ( = tybi ) عید فصح بگیرند » .
بنابر این از ماه نیسان 14 روز بشمارید آن وقت عید فصح خواهد بود . از یازدهم تا بیست و یکم هفت روز روز های فصح می باشد . پاکیزه باشید و دقت نمایید در روز های پانزدهم و بیست و یکم کار نکنید و ننوشید چیزی که در آن هیچ نوع خمیر باشد و نیز نخورید ( از این قبیل ) از صبح پانزدهم تا بیست و یکم 7 روز …. مگذارید که نزد شما یا در خانه ی شما باشد و در این هفت روز این قبیل موارد را در خانه مقفل نگه دارید و دستور شاهنشاه داریوش را اجرا نمائید » .

اهمیت این سند در این است که به خوبی می رساند که پادشاهان ایران تا چه اندازه به جزئیات مسائل مذهبی اتباع خود توجه داشته اند . در این مورد شاهنشاه ایران بکلیه ی حکام خود راجع به عید فصح یهودیان دستور داده که یکی از آن دستور ها به عنوان آرشاما حاکم مصر صادر گردیده است .
سابقا مورخین در صحت موضوع ساختمان معابد یهود در اورشلیم بطوریکه در کتاب عزرا نقل شده ، شک داشتند و دلیلشان این بود که چطور ممکن است تصور نمود پادشاه ایران راجع به ساختمان معابد یهودی دستوری صادر نموده باشد . ولی از مطالعه و دقت در این پاپیروس دیده می شود تا چه اندازه پادشاهان ایران به حفظ مراسم مذهبی اتباع خود علاقه داشتند و حتی راجع به عید فصح یهودی ها دستور صادر کرده اند کشف این پاپیروس مندرجات کتاب عزرا را کاملا محرز می سازد .

پایان

برگرفته از :

مقاله « گوشه ای از تاریخ » ؛ نوشته ی محمد حسن گنجی ؛ مجله دانش ، خرداد 1328 ، شماره 3 ، ص 149-152

لینک این مطلب در تالار گفتمان:

http://forum.tarikhfa.ir/thread5850.html#post22310