کتاب و کتابخانه در ایران باستان

نویسنده : ایرانمهر

 

نماينده داريوش بزرگ در مصر می ‌گويد:

«….به كتابخانه‌ها كتاب دادم و جوانان را بدانها داخل كردم….» ابومعشر (بلخی) منجم نيز چنين می گويد: “پادشاهان ايران بی ‌اندازه به حفظ و نگاهداری دانشهای بشری توجه و علاقه مبذول می ‌داشتند و به همين منظور برای نگاهداری آنها از گزند حوادث و آفات سماوی و ارضی اوراقی برگزيدند كه در برابر گذشت زمان ايستادگی می ‌كرد و از عفونت و پوسيدگی مصون می ‌ماند.

اين اوراق پوست درخت خدنگ بود كه آن را توز می ‌ناميدند.”

مردم كشورهای هندوستان و چين و همچنين ديگر كشورهای مجاور ايران زمين از ايشان در اين كار پيروی ‌كردند و توز را برای نوشتن برگزيدند. پوست خدنگ بسيار نرم و انعطاف ‌پذير بوده؛ ضمناً محكم و بادوام است و می‌تواند ساليان دراز پايدار بماند و از همين رهگذر است كه آن را در وتر كمان هم بكار می ‌برند.


پادشاهان ايران پس از اينكه دانشهای گوناگون را بر روی پوست توز نوشتند، پی جوی آن شدند كه در روی زمين شهری و مكانی بيابند كه خاك آن به زودی فاسد نشود و زلزله ‌خيز نباشد و از خسوف بركنار بماند، اين بود كه، پس از جستجوی فراوان سرانجام در زير آسمان شهری كه واجد اين خصوصيات بود يافتند و آن شهر اصفهان بود، و در اصفهان نيز، بخشی بهتر و پسنديده‌تر از بخش جی برای تأمين اين منظور به نظر نيامد.


از نوشته‌های ابومعشر بلخی و ابن نديم و حمزه اصفهانی می ‌توانيم نتيجه‌گيری كنيم كه:
“در دوران هخامنشيان و حتی قبل از ايشان در ايران كتابخانه‌هایی به منظور حفظ افكار و انديشه دانشمندان وجود داشته و اين كتابخانه‌ها در اختيار بخردان و دانايان و دانش‌پژوهان قرار می ‌گرفته است.”


با بدست آمدن لوح‌های گلی در كاخ ‌آپادانا كه نشانه‌ايست از كتابخانه شاهنشاهی هخامنشی و توجه به مطالبی كه مورخان درباره ترجمه آثار ايرانی به وسيله اسكندر مقدونی و نقل آنها به كتابخانه‌های اسكندريه نوشته‌اند همه مؤيد اينست كه در زمان هخامنشيان در ايران كتابخانه‌های بزرگ وجود داشته است.


بنابر اسنادی كه بدست آمده است بطور قطع و يقين در زمان پادشاهی داريوش بزرگ در شوش دانشگاهی عظيم برپا بوده است كه بعدها اين دانشگاه ويران شده و سپس در زمان پادشاهی انوشيروان بار ديگر احيا گرديده است، مستند ما در اين مورد توجه به نوشته‌ايست كه در زير پايه تنديس (مجسمه) اوزاهاريس نيتی 2 وجود دارد.


اوزاهاريس نيتی در زمان كمبوجيه از مصر به ايران آمده ليكن داريوش بزرگ بار ديگر او را به مصر می ‌فرستد و به او مأموريت می ‌دهد كه معبد نيت را بسازد و در مصر به كتابخانه‌ها كتاب بدهد، اينك ترجمه مطالبی را كه در زير مجسمه مذكور نوشته شده است:
«شاهنشاه، پادشاه مصر بالا و پائين، داريوش شاه، به من فرمان داد كه به مصر بازگردم، او كه در اين هنگام پادشاه بزرگ مصر و كشورهای ديگر است، در عيلام بسر می ‌برد، مأموريت من اين بود كه، ساختمان پر آن ‌خا «قسمتی از معبد نيت» را كه ويران شده بود بسازم، آسيائيان، مرا از كشوری به كشور ديگر بردند تا آنچنانكه فرمان شاهنشاه بود به مصر رسانيدند، به اراده شاهنشاه رفتار كردم به كتابخانه‌ها كتاب دادم و جوانان را بدانها داخل كردم و آنها را به مردان آزموده سپردم و برای هر يك چيزی سودمند و ابزار كارهای لازم برابر آنچه در كتاب‌هايشان آمده بود ساختم و فراهم آوردم، اين چنين بود فرمان شاهنشاه زيرا، او سود و بهره دانش پزشكی را می ‌دانست و می ‌خواست جان بيماران را از مرگ و بيماری رهایی بخشد».


اوزاهاريس نيتی متذكر است كه: «به اراده شاهنشاه رفتار كردم، به كتابخانه‌ها كتاب دادم و جوانان را در آنها داخل كردم و آنها را به مردان آزموده سپردم» اين گفته او می ‌تواند از روش كار كتابخانه‌های دوران هخامنشی برای ما نمونه‌ای گويا و روشن بدست داده و نشان ‌دهد كه در ايران دوران هخامنشی به خصوص هنگام پادشاهی داريوش بزرگ جوانان را به كتابخانه‌ها می ‌سپردند تا در آنجا با سرپرستی مردان كارآزموده و دانش‌پژوه به تحقيق و مطالعه آثار برگزيدگان و فراگرفتن دانشهای گوناگون بپردازند و كتابخانه‌ها نيز برای استفاده عامه مردم بوده است.


اطلاعات ناچيز و مختصری كه از فرهنگ و ادب دوران هخامنشی بدست ما رسيده است می ‌تواند مبين اين حقيقت باشد كه در دوران درخشان تمدن هخامنشی كشور پهناور ايران (ايرانشهر) مركز دانش و فرهنگ و هنر جهان آن روز بوده است و اين تمدن درخشان تا هجوم اسكندر گجستك در سراسر آسيای ميانه و شمال آفريقا پرتو افشانی می ‌كرده است و در اين دوران، در شهرهای بزرگ ايران شهر كتابخانه‌ها و دانشگاهها وجود داشته و جوانان را به فرا گرفتن دانشهای سودمند راهبری و راهنمایی می ‌كرده‌اند.


اسكندر مقدونی پس از دست يافتن به گنجينه‌های هخامنشی با خشم و نفرتی فراوان كه زاييده حسد و بغض او بود بنا بود آثار گرانقدر هنر و ادبی ايران پرداخت و اين وقايع شرم‌آور و ننگين آنچنان در جهان آن روز منعكس شد كه مورخان يونانی نيز نتوانستند آنرا به فراموشی بسپارند و ناديده انگارند و منكر شوند.


انگيزه اسكندر در نقل آثار ادبی و علمی ايران به اسكندريه و نابود ساختن و سوزاندن كتابخانه‌های ايران از آنجا سرچشمه می ‌گرفت كه به اعتراف مورخان يونانی تمدن خيره كننده هخامنشی او را گيج و مبهوت ساخته بود و نمی ‌توانست آن همه جلال و شكوه و ادب و فرهنگ و هنر پيشرفته را ببيند و تحمل خواری و زبونی كند، اسكندر و همراهانش خود را غالب می ‌پنداشتند. ليكن آنگاه كه با تمدن و فرهنگ و هنر ايران تلاقی كردند خود را مغلوب ديدند و برای محو آن آثار به منظور تخفيف در خفت و خواری به نابودی و پراكندگی آن آثار دست يازيدند.

فرهنگ و مردم ارديبهشت 1354 شمسی

موسیقی در دوران هخامنشیان

نویسنده : ایرانمهر

 

بر اساس نوشته های هرودوت مورخ يونانی، مغان هخامنشی بدون همراهی ساز با نای سرودهای مذهبی می خواندند و از اين نظر، نه مثل سرود خوانان بابلی و آشوری بودند و نه تحت تاثير اقوام سامی. موسيقی اين سرودها صرفآ موسيقی آوازی بود و نه موسيقی سازی.

مشاهده می کنيد که پرهيز از استفاده از ساز و آلات در موسيقی مذهبی از ادوار گذشته تاريخی وجود داشته و اثرات آن تا به امروز هم به چشم می خورد.


مسئوليت اجراي سرودهای مذهبی با موبدان خوش آواز بوده و به قول “استرابو” دانشمند يونانی اين نغمه ها منحصر به مفاخر پهلوانی و مناجات با يزدان بوده است. شايان ذکر است که امروزه بازمانده هايی از اين آئين کهن هنوز هم در فرهنگ ايران ديده مي شود.


هرودوت همچنين می نويسد :
“ايرانيان براي قرباني در راه خداوند و مقدسات خود، کشتارگاه و آتشکده ندارند و بر قبور مردگان شراب نمی پاشند. در عوض يکی از پيشوايان مذهبی حاضر می شود و يکی از سرودهای مذهبی را می خواند.”


اما در دوران هخامنشی موسيقی نوع ديگری هم موجود بوده است. يکی از انواع ديگر، موسيقي رزمي یا جنگی بوده است.


گزنفون ديگر مورخ يونانی در کتاب “سيروپيديا” می نويسد :
“کوروش کبير به عادت ديرينه، در موقع حمله به ارتش آشور سرودی را آغاز کرد و سپاهيان او با صدای بلند آنرا خواندند و بعد از پايان سرود، آزادمردان با قدمهای مساوی و منظم به راه افتادند. کوروش در وقت حمله به دشمن سرود جنگي را آغاز کرد و سپاهيان با او هماهنگ شدند.”


“کوروش براي حرکت سپاه دستور داد سربازان با شنيدن صدای شيپور قدم بردارند و حرکت کنند، زيرا صدای شيپور علامت حرکت است.”


اين سروده ها براي بر انگيختن حس شجاعت و دليری سربازان اجرا مي شد و گزنفون اضافه می کند که :
“کوروش از کشته شدن سربازان طبری و طالشی مغموم شد و برای مرگ سربازان مازندرانی و طالشی سرودی خواند و اين همان سرودی است که در ادوار بعد در مراسم موسوم به ‘مرگ سياوش’ خوانده می شد.”


اين مراسم هنوز هم در بين بسياری از طوايف ايرانی وجود دارد و بنام “سوگ سياوشان” يا “سووشون” معروف است و بقايای اين آئين قديمی حتی در مراسم آئينی ايران بعد از اسلام نيز ديده مي شود.
از دوران هخامنشی سازهايی باقيمانده است از آن جمله مي توان به کرنا، ني، شيپور، کوس (نوعي ساز ضربی)، درای و سنج اشاره کرد.


در سال 1336 هجری شمسی در کاوشهای تخت جمشيد در حول و حوش آرامگاه اردشير سوم ، يک شيپور فلزي به طول 120 سانتی متر به دست آمد که شبيه کرنای است. قطر دهنه آن 50 سانتيمتر و جزو سازهای جنگي محسوب مي شود.


اما نوع ديگری از موسيقی بنام مجلسی نيز در آن روزگار مرسوم بوده است. موسيقی مجلسی يا همان بزمی از دير باز در تمدن ايران وجود داشته است. آوازهای فراغت، سرودهای شادی و سرور، در جلسات بزم بکار می رفت و سازهای ويژه و شيوه اجرای خاص خود را داشت.


گزنفون و هرودوت هر دو از اين نوع موسيقی نام برده اند و ديگر مورخ يونانی “آتنه” در اين باره نوشته است که :
“در جشن مهرگان که در حضور شاهنشاه هخامنشی برگزار می شد، نوازندگان و خوانندگان با اجرای برنامه هايی در مجلس شرکت می کردند و خوانندگان و نوازندگان در آن جشن ها سهم اساسی داشتند.”
هرودوت از وجود تعداد زيادی موسيقيدان در عصر هخامنشی ياد می کند و می نويسد که آنها در دربار نيز زندگی مي کردند و در روزهای جشن همچون مهرگان، سده، نوروز و … به دربار خوانده می شدند و شادی و سرور برپا مي کردند.


گزنفون نيز می نويسد :
“کوروش براي کياخسار تعدادی از موسيقيدانها را برگزيد … اسکندر مقدونی از خزانه کوروش 320 فقره از آلات موسيقی را بدست آورد …”


و جالب اينجاست که در سفرنامه فيثاغورث نيز به مراسم تاجگذاری داريوش اشاره شده است :
“حدود 360 دختر خنياگر (نوازنده يا خواننده) به آوزاخوانی و نوازندگی می پرداختند.”

منبع: مهر میهن

زن ستیزی یا همدردی ائوریپیدس نمایشنامه نویس ؟

زن ستیزی یا همدردی ائوریپیدس نمایشنامه نویس ؟

نویسنده : مرتضی حماسی

 در یونان باستان ؛ نمایشنامه همچون وسیله ای بود تا نمایشنامه نویسان مرد بتوانند احساسات خود را نسبت به زنان ، در حضور عموم بیان کنند و یا تماشاچیان را به تفکر دربارۀ زنان و مسائل آنان وادارند . برخی از ویژگی ها و کار­های شخصیت های زن در نمایشنامه ها ، چون تجاوز از حد خود ، خشم و آدمکشی کلوتمنسترا و مدئا ، تحسین برانگیز نبودند ، بلکه برای تقویت قالب های منفی سنتی نسبت به زنان و زنده نگه داشتن زن ستیزی ساخته شده بودند . نمونۀ روشن دیگر ، سخنرانی تلخی است که شخصیت اصلی نمایشنامۀ هیپولوتوس اثر ائوریپیدس ( شاعر و نمایشنامه نویس 480-406 پیش از میلاد ) ، پس از آگاهی از تمایل نامادرش اش نسبت به خود ، بیان می دارد :

« زئوس ! چرا زنان این دشمن مردان و شیادان پر زرق و برق را در روشنایی روز منزل دادی ؟ … به روشنی نشان می دهد که زن چه شیطان بزرگی است . پدر که فرزند را به وجود می آورد و او را می پرورد ، به او جهیزیه می دهد تا در جای دیگر زندگی کند و خود از درد و رنج خلاص گردد ؛ و مردی که این مایه بدبختی را به خانۀ خود برده است ، با آرایش و زینت کردن او خوشحال می شود … وقت صرف می کند تا برای این احمق که تمام مایحتاج خانه را هدر می دهد ، لباس تهیه کند … از نظر یک مرد بهتر است که مغز همسرش در خانه ، کاملاً پاک و خالی باشد ، یعنی زن چیز بی فایده باشد . من از زن باهوش متنفرم ، و … من همه شان را نابود می کنم و هیچ وقت از حس تنفرم نسبت به زنان کاسته نمی شود » .

بنگرید :

 Euripides , Hippolytus , in Three Great Plays of Euripides , trans . Rex Warner . New York : New American Library , 1958 , pp. 99-100

در طول زمان ، نمایشنامه نویسان با زنان و سرخوردگی اجتماعی آنان ، قاطعانه همدردی می کردند . شاید معروف ترین مثال در این زمینه ، سخنرانی مدئای ائوریپیدس است :

« بی شک ما زنان از میان همه موجوداتی که زنده هستند و اراده دارند ، بی چاره تریم . با پرداخت مبلغی هنگفت [ یعنی جهیزیه ] شوهر را خریداری کرده ایم و باید او را صاحب اختیار تن خویش بدانیم … مردی که می گیریم ممکن است خوب یا بد باشد . طلاق برای زنان محترمانه نیست . پاسخ رد به مرد دادن امکان پذیر نیست … اگر مرد از مصاحبت با زن خسته شود ، می تواند بیرون برود و درمانی برای خستگی خود بیابد ؛ ما زنان مجبوریم تنها به یک مرد نگاه کنیم و آن ها به ما می گویند که شما آزادانه در خانه ، به دور از خطر زندگی می کنید . آن ها برای جنگ به بیرون از خانه می روند . چه احمق هایی ! من ترجیح می دهم سه بار در جلوی خط آتش [ در جنگ ] بایستم ، تا این که کودکی بزایم » .

بنگرید :

Euripides , Meda , in Vellacott translation , pp. 24-25
نگارۀ مدئا قهرمان زن در تراژدی ائوریپیدس ، وی فرزندان خود را به سبب انتقام گرفتن از همسرش که او را ترک کرده بود ، می کشد ، نقاشی متعلق به قرن نوزدهم میلادی

ظاهراً ، باور نکردنی است که یک نفر این دو سخنرانی را نوشته باشد ؛ یکی به شدت از زنان انتقاد می کند و دیگری با آنان همدردی می کند . اما به راستی مسائل مربوط به حقوق و توانایی زنان ، در آتنِ زمان ائوریپیدس ، از جنبه های مختلف مورد بحث و مناظره قرار می گرفت . این قطعات و دیگر قطعات شبیه به آن ، که برگرفته از نمایشنامه های ائوریپیدس است ؛ نمایش می دهد که او می کوشیده است هر دو طرفِ مناظره را به تصویر بکشد . همان طور که پامروی می گوید ، نمایش نامه نویس قصد نداشته مخاطبانش این سخنان زن ستیزانه را به سادگی قبول کنند :

« بلکه او از نکات برجستۀ زن ستیزی به عنوان ابزاری برای بررسی عقاید رایج دربارۀ زنان استفاده می کند … ائوریپیدس با شیوه ای که از راه ارائه تصویری از زنان مستقل و موجه نشان دادن کارهایشان ، سخنان مبتذلی دربارۀ زن ستیزی مطرح می کند ، مخالف است … [ مثلاً ] در بسیاری از افسانه هایی که ائوریپیدس به عنوان اساس داستان های خود برگزیده است ، یک معیار دوگانه در پایبندی جنسی ، به صورت سربسته ، به چشم می خورد . او اولین نویسنده ای است که ما می شناسیم و می بینیم به این موضوع از منظر زنان و هم از نگاه مردان می نگرد … از خواهان استقلال جنسی زنان ، همچو مردان نیست ؛ بلکه فقط پیشنهاد می کند که بهتر است شهور هم مانند زن ، تنها با همسر خود باشد » .

بنگرید :

Pomeroy , Goddesses , Whores , Wives , and Slaves , pp. 107-110

چون ائوریپیدس غالب مخاطبان مرد را به شیوۀ برخورد آن ها با زنان مورد انتقاد قرار می دهد ؛ بی شک این نگرش یکی از دلایلی است که موجب شده او ، نسبت به دیگر نمایشنامه نویسان بزرگ عصر خود ، از شهرتی کم تر برخوردار گردد

آبخشور :

Women of Ancient Greece , Don Nardo

آیا زن از دندۀ آدم آفریده شد ؟

نویسنده : مرتضی حماسی

 

در کهن نامۀ سترگِ « تلمود » که بعد از کهن نامۀ سپندِ « عهد عتیق » بالا ترین جایگاه را نزد یهودیان دارد ، داستانی نقل شده است که در آن می بینیم که مقامِ زن را مورد ستایش قرار می دهد . در واقع این داستان در بارۀ نقدی است که یک امپراطور به یک یهودی دربارۀ آفرینش زن از دندۀ آدم در کتاب مقدس می گیرد . در این داستان چنین آمده است که :

« امپراطوری * به ربان گملئل گفت : خدای شما دزد است چون در تورات نوشته است :
” و خداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید و او بخفت ، و ( خداوند ) یکی از دنده های وی را بگرفت و گوشت در جایش پُر کرد ؛ و خداوند خدا از آن دنده ای که از آدم گرفته بود زنی بساخت و وی را به نزدِ آدم آورد “

( سفر پیدایش ، 2 : 21 و 22 )


دخترِ ربان گملئل به پدر گفت : بگذار تا من جواب امپراطور را بدهم . دختر سپس رو به امپراطور گفت : یک افسرِ عالی رتبه به من بدهید ( تا به شکایتِ من رسیدگی کند ) . امپراطور پرسید : چه شکایتی داری ؟ دختر گفت : دیشب دزدان به خانۀ ما دستبرد زدند و یکی از ظروفِ سیمینِ ( = نقره ای ) ما را دزدیدند و به جای آن یک ظرفِ زرین نهادند . امپراطور حیرت زده گفت : ای کاش چنین دزدانی هر شب به کاخِ من آیند ، تو از این پیش آمد شکایت هم داری ؟ دختر گفت : پس در این صورت آیا آدمِ ابوالبشر زیان کرده که دنده ای از او گرفته شد ، و در عوض زنی زیبا و همسری غمخوار و وفا دار به او عطا گردید ؟ » ( سنهدرین ، 39 الف ) .


علت این که چرا زن از دندۀ آدم ایجاد شد ، در گفتارِ زیر شرح داده شده است :



« خداوند این نکته موردِ توجه قرار داد که زن را کدامین عضوِ آدم بیافریند . او فرمود : من زن را از سرِ آدم نمی آفرینم ، تا آن که مبادا سبکسر گردد و سرِ خود را از روی نخوت و غرور بالا نگرید . نه از چشم ، تا آن که بسیار کنجکاو نباشد . و نه از گوش ، تا آن که استراقِ سمع نکند و سخن چین نشود . و نه از دهان ، تا آن که پر حرف و وراج به بار نیاید . و نه از دل ، تا آن که حسود نشود . و نه از دست ، تا آن که هرزه دست نشود . و نه از پا ، تا آن که ولگرد نباشد . من زن را از قسمتی از بدنِ آدم که همواره پوشیده و نهفته است می آفرینم تا آن که موجودی محجوب و عفیف به بار آید » ( برشیت ربا ، 18 : 2 تا 3 ) . **


پی نوشت و آبشخور :


* = در بعضی از نسخه های تلمود نوشته شده است : « یک کافر » . ولی چون بعدا مرقوم است : « یک افسر عالی رتبه به من بدهید » ، معلوم می شود که مخاطب ربان گیلمئل مقامی بس شامخ بوده است .
** = برای بررسی « زن و همسر در تلمود » نگاه کنید به :
گنجینه ای از تلمود / تالیف آبراهام کهن ؛ ترجمۀ امیر فریدون گرگانی ، تهران : اساطیر ، 1390 ، برگۀ 177-180 .

پوشش زن در ایران باستان

در این جستار به بررسی چگونگی پوشش زنان در ایران باستان پرداخته‌ایم و از

دفتر «زن در ایران باستان» نوشته‌ی «هدایت‌الله علوی» یاری گرفته‌ایم.
—————————————————————————————–
در ایران باستان ، زن مقام ارجمندی را دارا بوده است. زن یکی از اعضای خانواده

محسوب می‌شده و در تمام شؤون زندگی با مرد برابری می‌کرده است.

در نقش برجسته‌ی «تنگ قندیل» (در حوزه‌ی بیشاپور) که روی قطعه سنگ عظیم

و در لوحه‌ای مستطیل‌شکل به ابعاد 275 سانتی‌متر (طول) و 212 سانتی‌متر (بلندی)

حجاری شده است. شاپور اول ، رو به ملکه ، طوری ایستاده که ملکه با دست راست در حال

دادن گل لاله یا ساغری به او است. در چنین وضعی پادشاه ساسانی ، چشم به ملکه دوخته و

کاملاً متوجه اوست. روبروی پادشاه و سمت راست او ، ملکه با قامتی مناسب دیده می‌شود ؛

او تاجی بر سر دارد و به وسیله‌ی نوارهای این تاج ، موی سرش که به شکل دُم اسبی در

پشت ، حلقه شده است ، با روبانی گره خورده و نوارهای پهن آن کاملاً آشکار است.

می‌دانیم شاهنامه ، آینه‌ی تمام‌نمای اندیشه و رفتار و کار و کردار ایرانیان در طول تاریخ است و

از خُلقیات و حالات مردم ایران‌زمین و همسایگانش سخن می‌گوید و مظاهر فرهنگ و زندگی

سالیان دراز را یک جا و در کنار هم جمع می‌کند.

در شاهنامه‌ی‌ فردوسی در وصف زیبایی «رودابه»(=مادر رستم) چنین آمده است :
سه دیگر چو رودابه‌ی ماه‌روی ————— یکی سرو سیمین با رنگ و بوی

ز سر تا به پایش گل است و سمن ———– به سرو سهی بر سهیل یمن

همی می‌چکد گویی از روی او ————– عبیر است گویی همه موی او

از آن گنبد سیم سر بر زمین ———— فرو هشته بر گُل کمند کمین

به مشک و به عنبر سرش بافته ———- به یاقوت و گوهر برش تافته

سر زلف و جعدش چو مشکین زره ——– فکنده است گویی گره بر گره

نقوش حجاری‌شده‌ ، زنان درباری دوران ساسانی را با جامه‌های بلند و بُساک‌های گل بر سر

نشان می‌دهد که زینت‌بخش کاخ پادشاهان بوده‌اند.

ضمن عملیات اکتشافی شهر تاریخی بیشاپور در سال 1319 خورشیدی در قصر شاپور ،

موزاییکی از تصویر یک زن درباری که شاخه‌ای گل در دست و بساکی در سر و لباسی

بلند بر تن دارد ، به دست آمده است که هم‌اکنون زینت‌بخش موزه‌ی ایران باستان است.

از مقایسه‌ی آن با نقش مکشوفه‌ی تنگ قندیل ، چنین استنباط می‌شود که از نظر تناسب

اندام و بساک و آرایش مو و طرز لباس پوشیدن نقش برجسته‌ی تنگ قندیل ، مربوط به

«آذرآناهیتا» ملکه‌ی ملکه‌های شاپور اول است.

همچنین هیأت علمی روسی در سال 1328 خورشیدی ، در تپه‌ی «پازیریک» (Pazirik) (در

دامنه‌ی کوه آلتایی در 19 کیلومتری مرز مغولستان) ضمن کاوش در یکی از قبور سران سکایی

آلتایی که در عهد هخامنشی زیر سلطه‌ی حکومت ایران بودند ، در زیر یخ ، یک تخته قالی

بسیار ظریف و عالی به درازای 2 متر و پهنای 183 سانتی‌متر به دست آوردند. این یکی از

کشفیات بسیار مهم سده‌ی اخیر است. این قطعه قالی از 4 مربع تشکیل یافته است و در هر

مربع ، 2 ملکه روبروی هم ایستاده و آتشدانی در وسط ، و 2 نفر دیگر از بانوان حرمسرا در

پشت سر آنها حوله به دست دیده می‌شوند. نکته‌ی قابل اهمیت و توجه ، طرز تاج و کلاه

ملکه‌هاست که به شکل کنگره و نظیر تاج پیکره‌ی لاجوردی است که در کاوش‌های سال

1326 خورشیدی در تخت جمشید به دست آمده.

در همدان و لرستان ، ضمن کاوش‌های باستان‌شناسی ، تعدادی مُهرهای استوانه‌ای به دست

آمده است که دارای خط نیز هستند و پوشاک‌شان هم شباهتی به پوشاک دوران هخامنشی دارد و

به سکایی‌ها نیز مانند است. امکان دارد که این مُهرها متعلق به مادها هم باشد.

برای نمونه در یکی از این مُهرها نقش پادشاه و ملکه ، تزیینات صندلی‌ها و لباس‌های

بانوان و هدایایی که آورده‌اند قابل توجه و مطالعه است. در این مُهر ، نقش پادشاه ، سمت چپِ

ملکه قرار دارد. ملکه شاخ گلی به شاه تقدیم می‌کند و ندیمه‌ها تُنگِ شراب و خوردنی همراه

آورده‌اند.

افزون بر آن ، در موزه‌ی ارمیتاژ روسیه ، سر مجسمه‌ای مربوط به یک زن از نقش برجسته‌ی

آرامگاهی در پالمیر ، از هنر دوران اشکانی قرن دوم میلادی ، نیز تصویر و قیافه‌ی

زنان عهد اشکانی را نشان می‌دهد.

——————————————————————————————–
——————————————————————————————–
شاعر بزرگ ایران : «نظامی» در «اسکندر نامه» می‌گوید که در ایران باستان ، هنگام

جشن‌های بزرگی چون «نوروز» و «سده» ، دوشیزگان به آتشکده روی می‌آوردند وسپس در هر

کوی و برزن به پایکوبی(=رقص) و شادمانی می‌پرداختند :
به نوروز جمشید و جشن سده ——————– که نو گشتی آیین آتشکده

زِ هر سو عروسان نادیده شوی —————— ز خانه برون تاختندی به کوی

رخ آراسته ، دست‌ها در نگار ——————– به شادی دویدندی از هر کنار

همه کارشان شوخی و دلبری ——————– گه افسانه‌گویی ، گه افسونگری

فروهِشته گیسو شکن در شکن —————— یکی پایکوب و یکی دست‌زن

چو سرو سهی دسته‌ی گل به دست ————— سهی سرو زیبا بود گُل‌پرست

سر سال کز گنبد تیزرو ————————— شمار جهان را شدی روز نو

یکی روی‌شان بودی از کوی و کاخ ————– به کام دل خویش میدان فراخ
[اسکندرنامه ▬ نظامی]

تاریخ دولت ایلام

نویسنده : ایرانمهر

 

تاریخ دولت عیلام


نظرى بتاریخ بابل، آسور و عیلام‏


چون در ضمن تاریخ ایران مکرّر بوقایعى برمیخوریم، که با تاریخ بابل، آسور و عیلام مربوط است، براى فهم وقایع مزبوره لازم است با تاریخ این ممالک اجمالا آشنا باشیم و، چون ذکر تاریخ ممالک مزبوره خارج از موضوع این تألیف است، ناچار بگفتن کلیاتى از تواریخ بابل و عیلام و آسور باید اکتفاء کرد.

سوم- دولت عیلام‏


مقدّمه‏


اطلاع ما بر عیلام تا چهل پنجاه سال قبل منحصر به ذکر مجملى بود، که توریه از آن کرده و اسم کدرلاعمر پادشاه عیلام را در ضمن حکایتى برده‏ «۱». مورّخین عهد قدیم هم، چنانکه از نوشته‏هاى آنها معلوم است، اطلاعاتى راجع بعیلام نداشتند. حال بدین منوال بود، تا حفریات شوش پیش آمد. نتیجه حفریات راجع به عیلام چنین است، که بطور اختصار ذکر میشود، زیرا مدخل تألیف گنجایش بیش از این را ندارد و براى مقصود ما هم این اندازه کافى است.


حدود عیلام‏


در عهد قدیم عیلام اطلاق میشد بمملکتى، که از این ولایات ترکیب یافته بود: خوزستان، لرستان، پشتکوه، کوه‏هاى بختیارى. حدود این مملکت از طرف مغرب دجله بود، از طرف مشرق قسمتى از پارس، از سمت شمال، راهى که از بابل بهمدان میرفت و از سمت جنوب خلیج‏پارس تا بوشهر «۲». شهرهاى مهم این مملکترا چنین نامیده‏اند: ۱- شوش که مهمترین شهر عیلام و از قدیمترین شهرهاى عالم بود. ۲- ماداکتوروى رود کرخه.
۳- خایدالو، که گمان میکنند در جاى خرّم آباد کنونى بنا شده بود. ۴- اهواز،
______________________________
(۱)- سفر پیدایش باب ۱۴٫
(۲)- در عهد قدیم بوشهر را (ریشر) مینامیدند.
تاریخ ایران باستان، ج‏۱، ص: ۱۳۱

اهالى عیلام دولت خود را انزان سوسونکا مینامیدند. لفظ عیلام، چنانکه محققین تصوّر میکنند، سامى است و اطلاق بآن قسمتى میشد، که کوهستان است.


نژاد


راجع بمردمان بومى این مملکت عقیده دیولافوا ود مرگان این است، که بومیهاى اوّلى این مملکت حبشى بودند. برخى عقیده دارند، که سواحل خلیج‏پارس هم تامکران و بلوچستان از حبشیها مسکون بوده. بهرحال بعد از قرون زیاد مردمانى، که در اطراف شطّ العرب و رأس خلیج پارس سکنى داشتند و موسوم به سومریها بودند، باین مملکت آمده غلبه یافتند. بعد از آنها مردمان سامى‏نژاد باین مملکت آمدند، ولى استیلاى آنها در قسمت کوهستانى آن دوامى نداشت. از مردمان کوهستانى اسم کوسّى‏ها یا کیس‏سى‏ها زیاد برده شده‏ «۱» اینها مردمى بودند استقلال طلب و مطیع کردن آنها خیلى دشوار بود، چنانکه تسلطّ خارجیها بر آنها دوامى نداشت.


زبان‏
قدیمترین زبان اهالى این مملکت زبان انزانى است، که بعقیده دمرگان در سه هزار سال ق. م متروک شد و پس از آن زبان سومرى و زبان سامى در اینجا رواج یافت. بعد مى‏بینیم که در ۱۵۰۰ سال ق. م دفعه زبان انزانى زنده و استعمال شده و از اینجا میتوان حدس زد، که زبان انزانى در میان اهالى معمول بوده، ولى کتیبه‏ها بزبان سومرى و سامى نوشته میشده، زیرا اگر زبانى مرد، دیگر زنده نمى‏شود. در باب زبان انزانى عقیده عالم معروف، پرشیل‏ «۲»، که با هیئت علمى فرانسوى بود، این است، که زبان مزبور ملتصق است.


خطّ


خطّ عیلامى میخى است، یعنى علامات از نقوشى، که بشکل میخ است و بطور افقى یا عمودى استعمال شده، ترکیب یافته. عدّه این نوع علامات، چنانکه گویند بالغ بر سیصد است و شکل خطّ را عیلامیها از سومریها اقتباس کرده‏اند، ولى خطّ میخى عیلامى خطّ مستقلى است، یعنى علامات هر دو خطّ نماینده همان صداها نیست و بنابراین با دانستن خطّ بابلى خطّ عیلامیرا نمیتوان خواند. ارقام عیلامى هم با ارقام بابلى تفاوت دارد: اوّلى بر علامات ده‏گانه و دوّمى بر علامات شصت‏گانه بنا شده. این خطّ بعدها با خطوط دیگر مترادفا استعمال میشد، مثلا یکى از پادشاهان عیلام موسوم به باش شوشیناک، که سلطنتش قبل از غلبه سومریهاى شهر اوربر عیلام بود، مجسمه‏اى از سنگ ساخته و شکل آن چنین است: پادشاه بر تختى از سنگ نشسته و کلماتى از سمت راست آن بخطّ عیلامى، از طرف چپ بخطّ بابلى نوشته شده است.
______________________________
(۱)- بعضى این مردم را با (کاس‏سو) هاى مذکور در فوق از یک قوم دانسته‏اند (Ed .Meyer(
(۲)-Pere -Scheil .
تاریخ ایران باستان، ج‏۱، ص: ۱۳۲

مذهب‏


این موضوع تاریک است، ولى باز کلیاتى معلوم شده. عالم از نظر عیلامیها پر از ارواح بود. خداى بزرگ را شوشیناک مینامیدند، ولى پرستش او فقط بپادشاهان و کهنه اختصاص داشت. بعد از او بشش خدا و پس از آنها بگروهى از ارواح معتقد بودند و هرکدام از ارواح را خداى جائى میدانستند. عیلامیها هم مانند بابلیها مجسمه خدایان را میساختند و، وقتى که مجسمه شهرى را بشهر دیگر میبردند، عقیده داشتند که خداى آن شهر را انتقال داده‏اند. بنابراین مذهب آنها شرک و بت‏پرستى بود. کاهنان قوى و متنفذ بودند.
کلیه مذهب عیلامیها شباهت زیاد بمذهب بابلیها دارد و چنین بنظر میآید، که آداب مذهبى آنان هم بآداب مذهبى بابلیها شباهت داشته.


شهر شوش‏


دمرگان خرابه ‏هاى شوش را بچهار قسمت تقسیم کرده:
۱- ارک یا قلعه شوش، که از ادوار قدیم تا زمان اسکندر مسکون بود. ۲- قصور شاهان هخامنشى. ۳- محله تجارتى. ۴- محله‏اى در طرف راست رود کرخه. در قسمت دوّم خرابه‏هاى قصر داریوش و اردشیر دوّم و طالار معروف آن، که موسوم به اپدان بود کشف شده.


تقسیم گذشته‏ هاى عیلام‏


دمرگان گذشته‏ هاى عیلام را بدو قسمت تقسیم میکند:
۱- اعصار قبل از تاریخ. ۲- قرون تاریخى. قسمت اولى باز بدو قسمت تقسیم میشود و هر دو از عهد حجر است، زیرا آلات و اسباب فلزّى پیدا نشده‏ «۱». اشیائى که از این عهد بدست آمده غالبا از سنگ‏ و گل رس است. دمرگان از مقایسه این اشیاء با اشیائى، که در مصر بدست آمده، عقیده داشت، که این اشیاء متعلق بهشت هزار سال ق. م است، ولى عالم دیگر کینگ‏ «۱» باین عقیده است که شباهت این ظروف سفالى بظروف سفالین مصرى سطحى است و ساخت و شیوه آنها شبیه‏تر بظروف و اشیائى است، که در ماوراء دریاى خزر «۲»، استراباد «۳» و دره‏گز یافته‏اند. از اینجا و از قرائن دیگر گمان میکنند، که تمدّن عیلامى در جاهاى خیلى دور دست انتشار یافته بود، بین ماوراء دریاى خزر، عیلامیها و سومریها ارتباطى وجود داشت و شاید این مردمان از طرف شمال آمده بودند، از طبقه عهد حجر، که پائین رفته‏اند، تا شش پا چیزى نیافته‏اند. جهت این است که مردمى با تمدّنى عالیتر بر بومیها استیلا یافته و خانه‏هاى آنها را خراب کرده، بعد بقدر شش پا خاک ریخته، روى آن ابنیه ساخته‏اند. بالاتر طبقه‏اى است که دمرگان آن را متعلق به عهد قدیم میداند «۴». از اشیائى که پیدا شده ظروف سفالین خیلى کمتر است. اشیاء این عهد بیشتر از مرمر سفید است، که روى آنها نقاشى شده و نیز عبارت است از گلدانهاى لعاب‏دار و لوحه‏هائى از گل رس که بر آنها خطوطى نوشته‏اند.
______________________________
(۱)- بعضى در این باب تردید دارند و این عهد را ابتداى عهد مس میدانند (ادوار مى‏یر، تاریخ عهد قدیم)
تاریخ ایران باستان، ج‏۱، ص: ۱۳۳

دمرگان این اشیاء را متعلق بچهار هزار سال ق. م میداند.
قرون تاریخى عیلام بسه قسمت تقسیم میشود:
۱- عهدى که تاریخ عیلام ارتباط کامل با تاریخ سومریها و اکدیها دارد (از ازمنه قدیمه تا ۲۲۲۵ ق. م).
۲- عهدى که گذشته‏ هاى عیلام با تاریخ دولت بابل مربوط میباشد (۲۲۶۵- ۷۴۵ ق. م).
۳- دوره‏اى که طرف عیلام دولت آسور جدید است (۷۴۵- ۶۴۵ ق. م).


عهد اوّل‏
در این عهد تاریخ عیلام تاریک است. باوجوداین دیده میشود که پاتسى‏هاى سومر و اکد، چنانکه گذشت، با عیلامیها جنگهاى دفاعى میکنند، اگر هم گاهى غلبه مى‏یابند، تسلط آنها بر عیلام دوامى ندارد و بالاخره عیلام بر سومر و اکد دست یافته دولت این مردمان را برمى‏افکند. چون بالاتر وقایع ذکر شده، تکرار را در اینجا زائد میدانیم.
______________________________
(۱)-King .
(۲)- در گورکان آنو.
(۳)- در کورنگ تپه.
(۴)-Archaique .
تاریخ ایران باستان، ج‏۱، ص: ۱۳۴

از اوضاع داخلى عیلام در این عهد به تحقیق نمیتوان چیزهاى زیاد گفت، همین‏قدر معلوم است که عیلامیها از همسایگان غربى (سومریها و سامى‏ها) از حیث تمدن پست‏تر بودند و، چون مملکت آنها بیشتر کوهستانى بود و راههائیکه مساعد با تجارت باشد وجود نداشت، این ملت از مراکز عمران و تجارت دنیاى آن روز دور میزیست. از حیث تشکیلات مملکتى نیز چنین بنظر میاید، که باستثناى مواقعى، که دشمن خارجى استقلال عیلام را تهدید میکرد، هریک از اقوام و طوائف زندگانى سیاسى و اجتماعى جداگانه داشتند، بخصوص مردمان کوهستانى آنکه همیشه استقلال خود را حفظ میکردند. بعقیده دمرگان، وقتى هم که ملل خارجه بر عیلام دست مى‏یافتند، اهالى کوهستان آن مستقل میماندند. رفتار عیلامیها در مواقع غلبه بر سومریها و مردمان سامى خیلى خشن بود و گاهى هم از شقاوت آنها نسبت بملل مغلوبه بعض نتایج تاریخى حاصل میشد، که در فوق ذکر شد.


عهد دوّم‏


در این عهد عیلامیها با پادشاهان بابل در زد و خوردند. در دوره کاسّوها (خورباتیلا) پادشاه عیلام با (کورى‏گالزو) پادشاه بابل جنگید و بعد، چنانکه گذشت شوتروک ناخون تا بابل را گرفته، اشیاء نفیسه آن را غارت کرده بشوش برد و بالاخره تاخت‏وتاز عیلامیها دولت کاسّوها را از پاى درآورد. از پادشاهان نامى عیلام در ایندوره (شیل‏خاکین شوش ناک) است. این پادشاه، که سائسى مدّبر و بزرک بود، بناهاى زیاد کرد و یکى از کارهاى او این است: هر بنائیرا که تعمیر میکرد، مینوشت این بنا را کى ساخته بود و چه کتیبه‏اى داشت، عین آن کتیبه را، که بزبان سامى بود، مینویساند و ترجمه انزانى را بدان میافزود. این علاقمندى پادشاه مزبور به حفظ آثار مورد قدردانى علماء آثار عتیقه است و هیئت علمیه فرانسوى در پیشرفت‏هاى خود در شوش مخصوصا مرهون آن میباشد، زیرا بین کتیبه‏هاى قدیم و کتیبه‏ هاى این پادشاه ادوارى گذشته، که لااقل دو هزار سال طول آن است.

کلیه از آثارى، که از زمان این پادشاه بدست آمده، مانند ستون‏هاى برنجى، ستلها، آجرها، کتیبه‏ها و غیره محقق شده، که در زمان او ادبیات و صنایع عیلامى باوج‏ ترّقى خود رسیده بود.
تاریخ ایران باستان، ج‏۱، ص: ۱۳۵

جنگهاى دیگر عیلام با بابل تا انقراض آن دولت بدست آسوریها در فوق ذکر شده.


عهد سوّم‏


وقایع عمده این عهد عبارت است از جنک هاى آسور با عیلام. توضیح آنکه عیلام تا این زمان با آسور همسایه نبود، زیرا بین این دو دولت مردمان کوهستانى واقع شده بودند، ولیکن در زمان تیگلات پالسر چهارم آسورى‏ها با مردمان مزبور جنگیده بعضى را کاملا مطیع کردند و برخى را نیم مستقل گذاردند. پس از آن عیلام دولت همجوار آسور گردید.
(۱)- مجسّمه ناقص ملکه ناپیرآسو، زن اون‏تاشگال، پادشاه عیلام، که از مفرغ ساخته شده و ۱۸۰۰ کیلوگرام وزن دارد (حفریّات شوش، قرن پانزده ق. م)

ریشه شناسی واژه ی « زن » ( زادن ؛ زندگی بخشیدن ؛ دانستن )

نویسنده : مرتضی حماسی

 

« به نام یزدان »


ریشه شناسی واژة «زن » (زادن، زندگی بخشیدن؛ دانستن)




تصویر: پرده نقاشی ایمان مالکی


زن
/zan
واژة فارسی زن در اوستا به صورت های gnā به معنی «همسرِ ایزد»، , ~ jnā -gәnā، « همسر، زن» و نیز jaini- «همسر» آمده است. در متن های فارسی میانه نیز صورت های zan «زن، همسر» وziyānag «زن جوان» موجود است. در متن گزیده های زادسپرم (بخش اول، فصل 18) که به «گزینش زن خوب، بنابر آرزوی خود و خواست پدران …» اختصاص دارد، آمده:

ēn-iz paydäg kū ka-š pidar ōy rāy zan xwāst zardušt be ō zan pahilkārd kū-m rōy be nimāyē kū tā-š čihrag ēwēnag <ud> brahm <wēnād> ēn-iz kū-š čihrag hu-ārzōg ayāb nē šnāsād.2. u-š zan rōy azišabar wašt. 3. Ud zarduxšt guft kū: kē wēnišn az man abāz gīred, nē warzēd ān ī man tarsagāhīh

«این نیز پیداست که هنگامی که پدر برای او زن خواست، زردشت به زن خطاب کرد که: باید روی به من بنمایی! برای اینکه چهره و رخسار و رفتار او را ببیند و اینکه چهرة او دلپسند است یا نه بشناسد2. زن از او روی برگردانید3. و زردشت گفت که: « کسی که روی از من بازگیرد، مرا احترام نورزد» (راشد محصل،1385).

واژة زن در متن های فارسی میانة ترفانی[zan[ zn، و پارتی [žan،[ jn، باقی مانده است. صورت های ذکر شده همه برگرفته ازریشة هند و اروپایی nhaé gw* «زن» است، از این ریشه با دیگر زبان های هند و اروپایی مشترک هستیم، مانند: ایرلندی کهن ben«زن، همسر»، انگلیسی کهن cwene «زن، مونث، بنده، روسپی» که واژة quean در انگلیسی معاصر برگرفته از آن است، ژرمنی کهن علیا quena «همسر»، گوتی qinō ، پروسی کهن genna «همسر»، اسلاوی کهن کلیسایی žena «همسر»، روسی ženā «همسر» یونانیγυνή «همسر» ارمنی kin«همسر»، هیتی sal-ni «زن»، لووی (زبانی مرده از شاخة آناتولی یکی از زبانهای هند و اروپایی)unatii- wanatii- ~«زن»، سنسکریت gná «ایزد بانو،الهه»، jáni- «زن، همسر»، تخاریA śäm «زن»، تخاریB anaś «زن». همین ریشه با کشیدگی e، nhaē gw* این صورتها در متون آمده : ایسلندی کهن kvæn «همسر»، انگلیسی کهن cwēn « زن، همسر، شریک» ( که انگلیسی qeen برگرفته از همین صورت است)، گوتی qēns «همسر»، اوستایی jāni- «همسر»، سنسکریت jáni- «همسر»(←Mallory:648).

در اوستا واژهه ای دیگری به معنی «زن، همسر» آمده، که در فارسی کنونی باقی نمانده است، اما برخی از آنها با دیگر واژهه ای زبان های هند و اروپایی معاصر مشترک و از یک ریشه اند، مانند:

Vantā «زن، در معنی همسر» / (venus در لاتینی)
واژة اوستایی vantā به معنی « همسر، محبوب» برگرفته از صورت اوستایی van- «خواستن ، آرزو کردن»است که خود از صورت هند واروپایی uenhx* «خواستن، تلاش برای به دست آوردن »گرفته شده است. دیگر واژهه ای مشترک با این صورت اوستایی در زبانهای هند و اروپایی عبارتند از: لاتین venus «شهوت»، ایسلندی کهن vinr «دوست»، انگلیسی کهن wine «دوست»، گوتی wēns «امید» احتمالا برگرفته از هیتی wen- «جفتگیری کردن» است، سنسکریتvánas- «شهوت»، vanóti «طلب برای دوست داشتن، به دست آوردن، چیرگی یافتن»، vāmá- «عزیز، محبوب، ارجمند»، تخاریA wani «میل»، تخاریB wīna «خواسته، میل»(←Mallory).

Paθ « خانم، بانو» از ریشة هند و اروپایی *pótniha- «همسر»، پروسی کهن waispattin «همسر، خانم »، لیتوانیvišpatni «همسر»، آلبانی zonjë *wītsā-pātinā › *džó-ptinā›) ( «بانوی خانه»، سنسکریت pátnī- «همسر، بانو»(←Mallory:642).

vaδū« زن جوان، همسر ، عروس»/ انگلیسی wed «عروسی»
این واژة اوستایی برگرفته از vad- «هدایت کردن، کشیدن» است، که از ریشة هند و اروپایی h2uedh(hx)* به معنی «هدایت به ازدواج، ازدواج» گرفته شده است دیگر واژهه ای هند و اروپایی مشترک با این صورت اوستایی عبارتند از: ولزی dyweddio «عروسی، ازدواج»، انگلیسی کهن weddian (h2uodh(hx)ejr/o<*) « عروسی کردن»، (< انگلیسی معاصر wed) پروسی کهن weddé «عروسی کردن»، لتونی vedù «کشیدن، عروسی کردن( یک مرد)»، لیتوانی vedu «کشیدن، ازدواج کردن»، مشتق از : لتونی vedékle «همسر پسر»، هندی باستان vavadhú «عروس»، udhá ) <h2udh-teha-*) « زن ازدواج کرده، همسر». خوارزمی wyδ«زن، همسر » نیز با این صورت اوستایی سنجیده میشود.
واژة اوستایی frya- « عزیز» با واژة wife )از ریشة *prihxéha ( در زبانهای هند و اروپایی مشترک است:
واژة اوستاییfrya- « محبوب، عزیز» از ریشة هند و اروپایی *prihxéha- «همسر»، نروژی کهن Frigg «نام همسر ادین در اسطوره های ادا»، انگلیسی کهن frige «همسر»، ژرمنی کهن علیا Frija « نام همتای همسر ادین در اسطورههای آلمانی»، سنسکریت priya- «همسر»، از *prihx-«خشنود بودن، one’s own» که بر اساس برخی از شواهد آن را برگرفته از *per- «(نگهدار) خانه» دانسته اند، که در زبان هیتی صورت pēr به معنی «خانه» آمده است(Mallory;642 ). واژه های انگلیسی Friend، free از همین ریشه اند KLEIN:620 )).

واژههای همریشه و مربوط ( زادن ؛ دانستن)
زادن/ zādan
مفهوم واژة زن در زبانهای هند و اروپایی با مفهوم زادن و به دنیا آوردن مربوط است (Abaef:284).
واژة فارسی زادن، زاییدن برگرفته از ریشة هند و اروپایی *genH- «زاییدن، به دنیا آوردن»، هند و ایرانی zanH1* به معنی« زندگی بخشیدن، بدنیا آوردن» است، صورت اوستایی za)n)- «به دنیا آوردن، زندگی بخشیدن»، سنسکریت jani «به دنیا آوردن، خلق کردن» فارسی میانه z’y(h)، و z’yn- «زاییدن» پارتی z’y- «به دنیا آوردن»، سغدی zn- «زاییدن»، خوارزمی z’d(ppp) «زاییده» (Cheung,2007:464). لاتینی کهن gnó- «به دنیا آوردن»، انگلیسی کهن cennan (‹ /o- *gonhieie) «بچه به دنیا آوردن»(←Mallory).

دانستن/ danestan
واژة فارسی دانستن برگرفته از ریشة هند و اروپایی- *gneH / *gneh3« دانستن، درک کردن»، و هندو ایرانی zanH2- «دانستن» است، صورت اوستایی zān- «دانستن»، فارسی باستان xšnā- «دانستن»، سنسکریت jnā- «دانستن، فهمیدن» فارسی میانه ‘šn’s «شناختن، فهمیدن» که با بسیاری دیگر از واژههای هند و اروپایی مانند لیتوانی lhkkn žinóti- «دانستن»، لتونیایی zināt « دانستن»، ارمنی caneay «میدانست»، و… هم ریشه اند(←Mallory ، Cheung).
خاستگاه شباهت های آوایی و معنایی ریشههای هند و اروپایی *genH1- «زاییدن، زندگی بخشیدن، به دنیا آوردن»، هند و ایرانی *zanH- «زاییدن، به دنیا آوردن» و*gneH3 «دانستن، فهمیدن »، هند و ایرانی *zanH2«دانستن»، با nhaé gw* «زن» را باید در ذهنیت اسطوره اندیش اقوام بدون نوشتار ابتدایی سراغ کرد. مطالعات اسطوره شناسی نشان میدهد که تصور ایزد بانوی بزرگ برگرفته از زن بوده که مهمترین ویژگی آن باروری است. به همین دلیل واژه های سنسکریت *gnā «ایزد بانوی بزرگ» و ریشة هند و اروپایی *gen- «به دنیا آوردن» با یکدیگر مربوط هستند. از سوی دیگر از دیدگاه انسان اسطوره اندیش ایزد بانوی بزرگ بر سرنوشت مردم آگاه بوده است، از این رو در زبان یونانی gyne به معنی «همسر و زن»، در ارمنی kin و در سنسکریت Janis در لیتوانی žinoiti «دانستن »، باید با واژة اسلاو žena «زن، همسر» و اوستایی-gәnā و… مربوط باشد((←Golan: 425) بدین قرار مجموعة بسیار گستردهای از واژه با شباهتهای ساخت واژی و معنایی وجود دارند که با تصور ایزد بانوی بزرگ مربوطاند، و بسیاری از آنها خاستگاهشان به صورتهای آغازین مانند زبان نوستراتی qand *« هستی بخشیدن، به دنیا آوردن»، *qenae «دانستن» و *guni «زن»، مانند *zaná «بارداری» بازمیگردد. ایزد بانوی بزرگ تجسم زنانگی، مادری و دانایی است. صورتهای یاد شده باید برگرفته از ریشه ای مشترک بسیار کهن تر از زبان فرضی نوستراتی داشته باشند(←Golan: 425,426).

بنمایه : http://anthropology.ir/node/18370

دروصف پارسی سرایان- نمونه هایی از اشعار پدر ادب ترکی، امیرعلیشیر نوایی(فانی)

دروصف پارسی سرایان- نمونه هایی از اشعار پدر ادب ترکی، امیرعلیشیر نوایی(فانی)

امیرعلیشیر نوایی(فانی) سیاستمدار و فرهنگمرد برجسته روزگار تیموری واجد جایگاهی پرفراز و رفعت در تاریخ ایران است. او که به دو زبان پارسی و ترکی(جغتایی) می نگاشت و می سرود، در آثار گوناگون خویش به تسلط کاملش بر هر دو زبان یادشده اشاره داشته است. از آن جمله می توان قطعه شعری را گواه آورد که در دیوان فارسی وی(دیوان فانی)مضبوط است. امیرعلیشیر در این قطعه شعر، با سری پرغرور، خودستایی نموده ( که نا به جا هم نمی نماید) و به مهارت افزون خود در سرایش و نگارش به این دو زبان، بسی نازیده و فخر فروخته است:معنی شیرین و رنگینم به ترکی بی حد است فارسی هم لعل و دُرهای ثمین گر بنگریگـوییا در راست بازار سخن بگشوده ام یک طرف دکان قنادی و یک سو زرگریزین دکان ها هر گدا کالا کجا داند خرید زانکه بـاشد اغنیا این نقدها را مشتریبا وجود این، بایسته است یاد شود، بیشتر آثار امیرعلیشیر با بهره جستن از زبان ترکی موجودیت یافته اند، زبانی که در روزگاران پیش از امیرعلیشیر واجد کاربرد چندانی در وادی دانش و پهنه ادب نبود. یکی از جنبه های اهمیت فزاینده کار امیرعلیشیر که به باور برخی ترک شناسان در زمره چهار مدافع بزرگ زبان ترکی یعنی محمود کاشغری، مولف دیوان لغت ترک، شیخ عاشق پادشاه، نویسنده غریب نامه، و قدری برغموی، صاحب صرف ترکی مسیره العلوم، قرار دارد، آن است که وی موفق شد ترکی را چنان فراخ و گستردگی بخشد که شایسته یک زبان ادبی باشد. این موفقیت زمانی فزونتر جلوه میکند که درک گردد، نظم و نثر فارسی با توجه به پیشینه دیرینش و در گذر روزگار، تکامل عظیمی را شاهد بوده و با نام ادب ورزان عالیقدر و سخن سرایان والامقام مزین و بدون هیچگونه رقیبی بـوده است. بـه دیگر سخن، زبان ترکی، هویت خود بـه عنوان یک زبان ادبی را بلاشک مدیون و مرهون امیرعلیشیر نوایی بوده و نقشی که او در پروریدن سخن ترکی ایفا نموده چنان چشمنواز است که برخی پژوهشگران را واداشته تا او را همپایه سخن سرایانی چون دانته، در احیای زبان ایتالیایی و فردوسی در پیشرفت زبان پارسی برشمارند

گفتنی است، امیرعلیشیر علیرغم آنکه در کتاب محاکمه اللغتین با یادکرد استدلال هایی چند مدعی گشته زبان ترکی بر زبان پارسی برتری دارد (در آینده نزدیک کتابچه ای با عنوان نقد و بازبینی دعاوی امیرعلیشیر نوایی در محاکمه اللغتین به قلم نگارنده منتشر خواهد شد)، بسیاری از آثار خود را با الهام گرفتن از سروده ها و نگاشته های نام آوران ادب پارسی مدون ساخته است(به عنوان نمونه: لسان الطیر= منطق الطیر عطار، خمسه= پنج گنج نظامی و امیرخسرو دهلوی، چهل حدیث= اربعین جامی، تاریخ ملوک عجم= نظام التواریخ بیضاوی، وقفیه= وقفیه ربع رشیدی، نسائم المحبه= نفحات الانس جامی و …). او حتی بیشینه اشعار فارسی به ویژه غزل های خود را در تتبع پارسی سرایان پرآوازه سروده و در سرایش آنها چنانکه خود نیز اعتراف داشته، به اشعار حافظ، سعدی، امیرخسرو دهلوی، خواجوی کرمانی، جامی، کاتبی ترشیزی، امیرشاهی سبزواری، کمال خجندی و …نظر داشته است. امیرعلیشیر علت آنکه چرا، بدین اندازه از دیگران پیروی کرده، را چنین مشروح داشته است:تتبع کردن فانی در اشعار نه از دعوی و نی از خودنمایی استچو ارباب سخن صاحبدلانند مرادش از درد دلها گدایی استامیرعلیشر از این روی در وصف و مدح بسیاری از پارسی سرایان و پارسی نویسان، که به تعبیر خود وی راهنمایان و پیشکسوتانش بودهاند، سخن منظوم و مسطور داشته است. آنچه هویدا می نماید، ادامه جستار اختصاص خواهد داشت به ارائه نمونه هایی از این دست واگویه های امیرعلیشیر نوایی: (در وصف نظامی گنجوی/ خمسه نوایی- فرهاد و شیرین):ایماس آسان بو میدان ایچرا توماق نظامی پنجه سیغه پنجه اورماقتوتای کیم قیلدی اوز چنگینی رنجه نی گیم اوردی انینگ چنگگه رنجهکیراک شیر آلیدا هم شیـر جنگی اگر شیر اولمسه باری پلنگیترجمه: وارد این میدان شدن(خمسه سرایی) و پنجه در پنجه نظامی افکندن کار آسانی نیست. هر کسی با او پنجه در پنجه انداخت تنها چنگ خویش را رنج داده است. باید شیر شد آن هم شیر جنگی، اگر هم نه شیر، باید پلنگ شد.(در وصف نظامی گنجوی و امیرخسرو دهلوی/ خمسه نوایی- فرهاد و شیرین):آنینگ بو گنجدین تاپمای تابچای کیشی کام نیچوک کیم گنجپش گنجه آراماگر چه گنجه ده آرامی آنینگ ولی گنج اوزره دائم گامی آنینگ…توتوب گوهرلری یکسر جهانی نیچوک کیم خیل اختر آسماننییوق اول گوهر که چون تورراقغه قالغای ایاغ آستیغه چون قالغای اوشالغای…کیشی مونداق بولا آلمای گهرریز مگر اول هندوی زاد شکرریز ترجمه: هیچکس از این گنـج سخن (خمسه) مانند آن که در گنجـه آرمیده کام نگرفته است(نظامی گنجوی)، اگرچه آرامگاه وی در گنجه است، لیکن او همیشه بر روی گنجها قرار گرفته است… گوهـرهای او سراسر جهـان را گرفته است، همانگونـه که خیـل ستارگان، آسمـان را فرا گرفتـه اند. گوهـر او هرگـز زیر خاک شدنی نیست، اگر بـه زیـر پـا هم افتـد از توانش نمیکاهـد … کسی ماننـد او گوهرپاشی نتوانسته است، مگـر آن هنـدوزاده شکـرریز(امیرخسرو دهلوی). (در مدح جامی/ خمسه نوایی- لیلی و مجنون):سوز گلشنـی نینـگ شگفته وردی علم آیتی نیـنـگ ورق نوردی …چون سلسلـه ایـلادینگ هویدا یوز عقل نی قیلدیـن آنده شیداچون تحفه نی ایل بلاسـی اتینگ جان تحفه لاریـن فـداسـی اتینگچون سبحه نی کلکینگ ایتی توضیح سالدینگ ملک ایچرا ذکر تسبیحچون قیلدینگ احسـن القصص فن اول قصـه اولوسغه بولدی احسندیوان نی که ایلادینگ مهیا ساچتی بــاشیغه گوهر ثریا…نظم نینگ صفت بیاندیـن آرتوق نثرنینـگ نی که دیرمین آندین آرتوقترجمه: شکفته گل گلشن سخن و ورق نورد آیات علم و دانش است… آن وقت که سلسله الذهب را تالیف کرد عقل ها را به آن شیدا ساخت و چون تحفه الاحرار را به نظم کشید، خلق تحفه جان را به آن فدا کردند. آنگاه که سبحه الاحرار را توضیح داد در میان فرشتگان ذکر تسبیح درانداخت. چون احسن القصص(یوسف و زلیخا) را سرود آن قصه برای مردم نیکوترین شد. هنگامی که دیوان تریتب داد، ثریا، گوهر نثار آن نمود. وصف نظم او بالاتر از بیان است و درباره نثرش سخن یگویم از آن هم بالاتر است. (ستایش جامی/ دیوان فانی):حامی دین نبی جامی که جام فقر راداشته بر کف لبالب از شراب کوثر است(ستایش جامی، سعدی و امیرخسرو دهلوی/ دیوان فانی):فانی اگرچه جامی و شیرازیت خوش استنتوان زدست داد هم آیین دهلوی(ستایش جامی، حافظ و امیرخسرو دهلوی/ دیوان فانی):هست چون جرعه کش جامی از آن فانی رامدد از معنی حافظ شد و روح خسرو(در وصف نظامی گنجوی/ خمسه نوایی- سد اسکندری):نظامی کـه نظم اهل استادی دور انینگ طبعی سـوز جنسی نقادی دورترجمه: نظامی که استاد اهل نظم و طبع وی نقاد جنس سخن بود، گنجکالایی اختراع او است(خمسه).(در مدح جامی/ دیباچه قصاید سته ضروریه):دُر یکتای بحر نیکنامیامام زمره اقطاب جامی(در ذکر مرغان خوش الحان گلستان نظم/ رساله محبوب القلوب):و آن چند طبقه است: گروه نخستین که از نقود گنج های معرفت الهی ثروتمند و از تعریف خلایق بینیازند و کارشان برچیدن گوهر از گنجینه های معنی و نظم بخشیدن در سلک وزن با هدف فیض بخشیدن به عموم است.چون نظم پردازی بسیار ارجمند و شریف و دلپسند است، از این روی در آیات کلام الله و در احادیث معجز نظام پیامبر نیز مطالبی منظوم پیدا می شود. اما چون آن مطالب با این هدف بیان نشده، اهل ادب آن را به جهت پاسداشت حرمت شعر نمیخوانند. ولی پیشوا و مقتدای این قوم گرانقدر سردسته این جماعت شریف،گوهر دریای ولایت و ستاره اوج کرامت، امیرالمومنین علی رضی الله عنه و کرم الله وجهه اند که دیوان منظوم ایشان موجود و در آن اسرار و نکات بی شمار است. گروهی که پیرو این مظهرالعجایب هستند بعضیشان را معروض میداریم که چه کسانی هستند. از آن جمله ناظم جواهر اسرار به عبارات فارسی، شیخ فریدالدین عطار است و دیگر سراینده مثنوی معنوی، غواص دریای یقین، مولانا جلال الدین یعنی مولوی رومی است، که مقصود آنان از نظم اشعار جز بیان اسرار الهی و املای معرفت نامتناهی چیز دیگری نیست. همچنین اولیای آگاه و مشایخ و اهل الله دیگری هم هستند که از آنان پیروی نموده و اینان ادای سخن و معنای حقایق را به نیکوترین وجه دانسته اند. این جماعت سخنور طریق حقیقت بلکه کیمیاگر آن هستند و جماعتی دیگرند که طریق مجاز را با رمز و راز حقیقت درآمیخته، کلام خویش را بدین روش مرتبط کرده اند، همچون نکته پرداز اهل معنی، یعنی شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی و پاکباز و پاکروی اهل عشق، امیرخسرو دهلوی، و گره گشای حقیقت، شیخ اوحدالدین و لفاظ معانی خواجه شمس الدین محمد حافظ.همچنین، جمعی دیگر هم هستند که ادای طریق مجاز بر نظم پردازی آنان غلبه دارد و ایشان بدین اسلوب راغب هستند همانند کمال اصفهانی و خاقانی شروانی و خواجوی کرمانی و مولانا جلال و خواجه کمال و انوری و ظهیر و عبدالواسع و اثیر و سلمان ساوجی و ناصر بخاری وکاتبی نیشابوری و شاهی سبزواری.و دیگر کامل طریق حقیقت و مجاز و کافی و شامل هر دو طریق، رهبر و مقتدای اهل نظم حضرت شیخ الاسلام مولانا نورالمله و الدین عبدالرحمن جامی نورالله مرقده و قدس سره است که در روش کلام طبقه نخست شیرین کلام و در ادای لطایف طبقه دوم صاحب کمال است و در عالم، اهل ذوق و حال به لطایف ایشان شادمانند و با معارف ایشان حضور مییابند. به هر ترتیب، به عنوان برآیند سخن می توان گفت، امیرعلیشیر نوایی با برگزیدن زبان ترکی به عنوان زبان اصلی آثار تالیفی خویش، گامی بلند در جهت شکوفایی ادب ترکی برنهاد، اما به فرهنگ ایرانی نیز خدمتی بزرگ نمود. زیرا فرهنگ ایرانی که از دیرباز با یاری جستن از زبان پارسی و حتی عربی توانسته بود جایگاهی پرفراز و رفعت در دنیای اسلام بیابد، زین پس توانست با زبان سوم، یعنی زبان ترکی، بیش از پیش خود را بنمایاند و به بالندگی خویش در میان ترک تباران نیز با شدتی دوچندان و بسی فراتر از روزگاران پیشین، ادامه دهد.

حضور میلیونی مغولستانی‌ها در آذربایجان!

حضور میلیونی مغولستانی‌ها در آذربایجان!

نویسنده : داریوش کیانی

  • بنا به نوشته‌ی هردوت، مورخ مشهور یونانی، مهاجرت ترکان به آذربایجان از زمان سکاها در قرن 6 و 7 قبل از میلاد شروع شد. … بنا به تصریح مورخین بسیاری چون هردوت و مورخین بیزانسی، مناندر فئونان و فئوفیلا سیموکاتتا، طبقه‌ی حاکم سکاها از ترکان بوده‌اند. پس از میلاد، در قرن‌های 5-2 میلادی، طوایف مختلف ترک شامل: هون‌ها، سابیرها، آغاچری‌ها، خزرها، بلغارها، پئچه‌نک‌ها و قبچاق‌ها، کنگرلوها، اون‌اوغوزها و ساری‌اوغوزها به آذربایجان مهاجرت کردند. غیر از ترکان اوغوز (غز) که همراه سلجوقیان به ایران آمدند و بیشترشان در آذربایجان و آناتولی سکونت گزیدند، انبوه ترکان قبچاق نیز در اواخر قرن نهم میلادی از شمال دریای خزر و قفقاز به آذربایجان آمدند. طبق نوشته‌ی مورخین اروپایی و اسلامی (جامع‌التواریخ، وصاف، عبدالله کاشانی و ابن‌اثیر) بیش از نصف سپاهیان مغول را ترکان تشکیل می‌دادند و عده‌ی زیادی از فرماندهان ارتش مغول، ترک بودند. در زمان هلاکو حدود دو میلیون ترک با مغولان آمدند که بیشترشان در آذربایجان اتراق کردند. ابن‌بطوطه و ابن فضل‌الله العمری (سیاحان معروف عرب) که در قرن 14 میلادی از تبریز دیدن کرده‌اند، اهالی را ترک‌زبان توصیف نموده‌اند. (شهرستان هریس؛ قم، 1378، صص 51-50)

متن فوق – که نگارنده‌‌اش آن را از نوشتاری متعلق به جواد هیئتِ تازه‌معدوم گردآوری و خلاصه‌سازی کرده است – نمونه‌ای اعلا و عالی از دروغ‌پردازی‌ها و فریبکاری‌های مسلک و فرقه‌ی معاند، تجزیه‌طلب و نژادپرست «پان‌ترکیسم» است – که ایادی و عمله‌ی داخلی آن به ویژه‌ از نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد خورشیدی به بعد، با گستاخی و آسودگی و با بهره‌گیری از رسانه‌ها و امکانات بسیار خود در پی «ازهم‌بیگانه جلوه دادن ایرانیان»، «نفاق‌افکنی میان مردم یگانه‌ی ایران»، «تحسین و تقدیس بیگانگان ایرانی‌کُش» و «براندازی نظام و زمینه‌سازی برای تجزیه و پاره‌پاره شدن خاک ایران» هستند. پان‌ترک‌ها از دیرباز با بهره گرفتن از چنین شگردهای جاهلانه و مضحکی، از آن رو که عقاید باطلشان هیچ‌گونه مبنا و پشتوانه‌ی علمی و عقلی ندارد، توهمات پوچ خود را به نویسندگان و مورخان نام‌دار نسبت می‌دهند و از این طریق می‌کوشند با فریب مخاطبانِ عوام خود، عقایدشان را درست و مستند جلوه دهند؛ اما جز رسوایی و روسیاهی هرگز نتیجه‌ی دیگری از این جعل و فریب عایدشان نشده است.
1. هردوت هرگز چیزی درباره‌ی مهاجرت ترکان به آذربایجان یا ترک بودن طبقه‌ی حاکم سکاها بیان نکرده است! چنان‌که می‌دانیم، سکاها مردمانی ایرانی‌زبان بودند (یوسیف اُرانسکی؛ مقدمه فقه‌اللغه ایرانی؛ تهران: پیام، 1379، صص 63-60) و ترکان نیز برای نخستین بار در سده‌ی ششم میلادی در مغولستان ظاهر شدند! (زکی ولیدی طوغان؛ عمومی تورک تاریهینه گیریش؛ استانبول، 1981، ص 17-1) مناندر و تئوفیلاکت (و نه: فئوفیلا !) و آن «مورخین بسیاری» – که نمی‌دانیم چه کسانی هستند – چیزی درباره‌ی ترک بودن تمام یا بخشی از سکاها نگفته‌اند!
2. هیچ‌گونه سند و گزارش تاریخی معتبر یا داده‌ی باستان‌شناختی خاصی در دست نیست که نشان دهد ده «طایفه‌ی مختلف ترک» – از هون‌ها گرفته تا ساری‌اغوزها – به آذربایجان مهاجرت کرده باشند. نگارنده‌ی مطلب فوق این ادعای خود را به پیروی از جواد هیئت معدوم، به موسی خورنی (مورخ ارمنی) و یوزف مارکوارت (دانشور معاصر) نسبت و ارجاع داده است؛ اما آنان در آثار خود چیزی در این باره نگفته‌اند!
3. هیچ‌گونه سند و مدرکی در دست نیست که نشان دهد اغوزها (غزها) در آذربایجان سکونت گزیده یا قبچاق‌ها در اواخر قرن نهم میلادی به آذربایجان آمده باشند! «جامع التواریخ» نام یک کتاب است و نه نام یک «مورخ اروپایی و اسلامی»!!! و البته مؤلف همین کتاب و نیز «وصاف، عبدالله کاشانی و ابن‌اثیر» هیچ‌کدام مورخ اروپایی نیستند! هیچ یک از مورخان عصر مغولان «بیش از نصف سپاهیان مغول» را ترک ندانسته‌اند و چیزی درباره‌ی «دو میلیون ترکی که با مغولان آمدند و بیشترشان در آذربایجان اتراق کردند» بیان نکرده‌اند!
4. ابن‌بطوطه در سفرنامه‌ی خود هرگز «اهالی تبریز را ترک‌زبان» ندانسته است و ابن فضل‌الله عُمَری هرگز از تبریز دیدن نکرده و در هیچ کجای کتاب خود (مسالک الابصار فی ممالک الامصار) «اهالی تبریز را ترک‌زبان» توصیف نکرده است! جالب است گفته شود که «جان بل» – جهانگرد بریتانیایی – در اوایل سده‌ی هجدهم میلادی (اواخر عصر صفوی) درباره‌ی تبریز می‌نویسد: «غالب اهالی آن فارسی‌زبان‌ها هستند اما در میانشان ارمنیان بسیاری وجود دارد.» (سفرهایی از سنت پترزبورگ روسیه به اقصا نقاط آسیا؛ گلاسگو، 1763، ج1، ص 79)
5. اگر – برفرض محال – ادعای پان‌ترک‌ها درست باشد و از سده‌‌ی هفتم پیش از میلاد تا دوران مغولان، یکسره و دسته‌دسته، میلیون‌ها بیابان‌گرد ترکِ مغولستانی در شمال غرب ایران اسکان یافته باشند، معلوم نیست چرا این منطقه از شدت تراکم و فشردگی ساکنان خود دچار انفجار جمعیت نشده، بر سر بومیانی که آن میلیون‌ها ترک بر آنان چیره شدند چه آمده و اساساً چرا هیچ مورخی گزارشی درباره‌ی این حضور پرشکوهِ میلیونی ترک‌ها در شمال غرب ایران نداده و چرا هیچ باستان‌شناسی اثری از حضور و اسکان چنین مردمان پرشماری – حتی در حد یک کاسه و بشقاب شکسته – نیافته است؟! پاسخ ساده است: چون‌که هرگز چنین چیزی رخ نداده است!

منبع: prana.persianblog.ir/post/336

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

tarikhfa.ir

 

زبان پارسی

زبان پارسی ، توانمند ترین و زیباترین زبان جهان است. شاهکارهایی که در این زبان ، آفریده

شده ، در جهان ، بیهمتا ست. در این جستار ، نگرهی 2 تن از پژوهشگران نامدار ایرانی را

دربارهی نیرومندی زبان پارسی میآوریم.

دانشمند نامآور ایران و جهان ، زندهیاد « پروفسور حسابی » در پژوهشی بر پایهی

دانش « ریاضی » ( که خدشهناپذیر است ) پُر توانی زبان پارسی را به اثبات رساندهاند که

مینگریم :
{ در اوایل قرن بیستم، ملل مشرق پی به عقبماندگی خود بردند و کوشیدند که این عقبماندگی

را جبران کنند. موانع زیادی سر راه این کوششها وجود داشت و یکی از آنها نداشتن زبانی بود که

برای بیان مطالب علمی آماده باشد. بعضی ملل چاره را در پذیرفتن یکی از زبانهای خارجی برای

بیان مطلب دیدند؛ مانند هندوستان، ولی ملل دیگر به واسطهی داشتن میراث بزرگ فرهنگی

نتوانستند این راه حل را بپذیرند که یک مثال آن، کشور ایران است.

برای بعضی زبانها، به علت ساختمان مخصوص آنها، جبران کمبود واژهای علمی، کاری بس

دشوار و شاید نشدنی است، مانند زبانهای سامی – که اشاره ای به ساختمان آنها خواهیم کرد.

باید خاطرنشان کرد که شمار واژهها در زبانهای خارجی، در هر کدام از رشتههای علمی خیلی

زیاد است و گاهی در حدود میلیون است. پیدا کردن واژههایی در برابر آنها کاری نیست که بشود

بدون داشتن یک روش علمی مطمئن به انجام رسانید و نمیشود از روی تشابه و استعاره و

تقریب و تخمین در این کار پُردامنه به جایی رسید و این کار باید از روی اصول علمی معینی انجام

گیرد تا ضمن عمل، به بن بست برنخورد.

برای این که بتوان در یک زبان به آسانی واژههایی در برابر واژههای بیشمار علمی پیدا کرد، باید

امکان وجود یک چنین اصول علمیای در آن زبان باشد. میخواهیم نشان دهیم که چنین اصلی

در زبان فارسی وجود دارد و از این جهت، زبان فارسی زبانی است توانا، در صورتی که بعضی

زبانها – گو این که از جهات دیگر سابقهی درخشان ادبی دارند – ولی در مورد واژههای علمی

ناتوان هستند. اکنون از دو نوع زبان که در اروپا و خاورنزدیک وجود دارد صحبت میکنیم که

عبارتاند از :

زبانهای هندواروپایی (Indo-European) و زبانهای سامی (Semitic) [= زبانهای: عبری،

عربی ، اکدی، سریانی، آرامی و…]. زبان فارسی از خانوادهی زبانهای هندواروپایی است.

در زبانهای سامی واژهها بر اصل ریشههای سه حرفی یا چهار حرفی قرار دارند که به نام ثلاثی

و رباعی گفته میشوند و اشتقاق واژههای مختلف براساس تغییر شکلی است که به این ریشهها

داده میشود و به نام ابواب خوانده میشود. پس شمار واژههایی که ممکن است در این زبانها

وجود داشته باشد، نسبت مستقیم دارد با شمار ریشههای ثلاثی و رباعی. پس باید بسنجیم

که حداکثر شمار ریشههای ثلاثی چه قدر است. برای این کار یک روش ریاضی به نام جبر ترکیبی

(Algebre Combinatoire) به کار میبریم. حداکثر تعداد ریشههای ثلاثی مجرد مساوی ۱۹۶۵۶

(نوزده هزار و ششصد و پنجاه و شش)میشود و نمیتواند بیش از این تعداد ریشهی ثلاثی در

این زبان وجود داشته باشد. دربارهی ریشههای رباعی میدانیم که تعداد آنها کم است و در حدود پنج

درصد تعداد ریشههای ثلاثی است، یعنی تعداد آنها در حدود 1000 است. چون ریشههای ثلاثیای نیز

وجود دارد که به جای سه حرف فقط دو حرف وجود دارد که یکی از آنها تکرار شده است؛ مانند فعل

(شَدَّ) که حرف «د» دوبار به کار رفته است. از این رو بر تعداد ریشههایی که در بالا حساب شده

است، چندهزار میافزاییم و جمعاً عدد بزرگتر بیست و پنج هزار (۲۵۰۰۰) ریشه را میپذیریم.

چنان که گفته شد، در زبانهای سامی از هر فعل ثلاثی مجرد میتوان با تغییر شکل آن و یا اضافه

[کردن] چند حرف، کلمههای دیگری از راه اشتقاق گرفت که عبارت از ده باب متداول میباشد،

مانند: فَعّلَ، فاعَلَ، اَفَعلَ، تَفَعّلَ، تَفاعَلَ، اِنفَعَلَ، اِفتَعَلَ، اِفعَلَّ، اِفعالَّ، اِستَفعَلَ … از هر کدام از افعال،

اسامی مختلفی اشتقاق مییابد: اول، نامهای مکان و زمان؛ دوم، نام ابزار؛ سوم، نام طرز و

شیوه؛ چهارم، نام حرفه؛ پنجم، اسم مصدر؛ ششم، صفت (که ساختمان آن ده شکل متداول

دارد)؛ هفتم، رنگ؛ هشتم، نسبت؛ نهم، اسم معنی. با در نظر گرفتن همهی انواع اشتقاق

کلمات، نتیجه گرفته میشود که از هر ریشهای حداکثر هفتاد مشتق میتوان به دست آورد. پس

هر گاه تعداد ریشهها را که از 52000 کمتر است در هفتاد ضرب کنیم، حداکثر عدهی کلمههایی

که به دست میآید 1750000 =70× 25000(یک میلیون و هفتصد و پنجاه هزار) کلمه است. یک

اشکالی که در فراگرفتن این نوع زبان است، این است که برای تسلط یافت به آن باید دست کم

25000 (بیست و پنج هزار) ریشه را از برداشت و این کار برای همه مقدور نیست، حتی برای اهل

آن زبان، چه رسد به کسانی که با آن زبان بیگانه هستند. اکنون اگر تعداد کلمات لازم آن از دو

میلیون عدد بگذرد، دیگر در ساختار این زبان راهی برای ادای یک معنی نوین وجود ندارد مگر این

که معنی تازه را با یک جمله ادا کنند. به این علت است که در فرهنگهای لغت از یک زبان اروپایی

به زبان عربی میبینیم که عدهی زیادی کلمات به وسیلهی یک جمله بیان شده است، نه به

وسیلهی یک کلمه! مثلاً کلمهی Confronation که در فارسی آن را میشود به «رو به رویی»

ترجمه کرد، در فرهنگهای فرانسه یا انگلیسی به عربی، چنین ترجمه شده است: «جعل الشهود و

جاهاً و المقابله بین اقولهم»! کلمهی Permeabtlity که میتوان آن را در فارسی با کلمهی

«تراوایی» بیان کرد، در فرهنگهای عربی چنین ترجمه شده است: «امکان قابلیه الترشح»!

اشکال دیگر در این نوع زبانها، این است که چون تعداد کلمات کمتر از تعداد معانی مورد لزوم

است و باید تعداد زیادتر معانی میان تعدا کمتر کلمات تقسیم شود، پس به هر کلمهای چند

معنی تحمیل میشود در صورتی که شرط اصلی یک زبان علمی این است که هر کلمهای فقط به

یک معنی دلالت بکند تا هیچگونه ابهامی در فهمیدن مطلب علمی باقی نماند. به طوری که یکی

از استادان دانشمند دانشگاه اظهار میکردند، در یکی از مجله های خارجی خواندهاند که در برابر

کلمات بیشمار علمی که در رشتههای مختلف وجود دارد، آکادمی مصر که در تنگنای موانع [یاد

شده در] بالا واقع شده است، چنین نظر داده است که باید از به کار بردن قواعد زبان عربی در

مورد کلمات علمی صرف نظر کرد و از قواعد زبانهای هندواروپایی استفاده کرد. مثلاً در مورد کلمهی

Cephalopode که به جانوران نرمتنی گفته میشود مانند «اختاپوس» که سر و پای آنها به هم

متصلاند و در فارسی به آنها «سرپاوران» گفته شده است، بالاخره کلمهی «رأس رجلی» را

پیشنهاد کردهاند که این ترکیب به هیچوجه عربی نیست. برای خود کلمهی Mollusque که در

فارسی «نرمتنان» گفته میشود، در عربی یک جمله به کار میرود: «حیوان عادم الفقار»!

قسمت دوم صحبت ما مربوط به ساختمان زبانهای هندواروپایی است. میخواهیم ببینیم چگونه

در این زبانها میشود تعداد بسیار زیادی واژهی علمی را به آسانی ساخت. زبانهای هندواروپایی

دارای شمار کمی ریشه در حدود ۱۵۰۰ (هزار و پانصد) عدد میباشند و دارای تقریباً ۲۵۰ پیشوند

(Prefixe) و در حدود ۶۰۰ پسوند (Suffixe) هستند که با اضافهکردن آنها به اصل ریشه میتوان

واژههای دیگری ساخت. مثلاً از ریشهی «رو» میتوان واژههای «پیشرو» و «پیشرفت» را با پیشوند

«پیش»، و واژههای «روند» و «روال» و «رفتار» و «روش» را با پسوندهای «اند» و «ار» و «اش»

ساخت. در این مثال، ملاحظه میکنیم که ریشهی «رو» به دو شکل آمده است: یکی «رو» و دیگری

«رف». با فرض این که از این تغییر شکل ریشهها صرف نظر کنیم و تعداد ریشهها را همان ۱۵۰۰

بگیریم، ترکیب آنها با ۲۵۰ پیشوند، تعداد ۳۷۵۰۰۰ = ۲۵۰ × ۱۵۰۰ (سیصد و هفتاد و پنج هزار) واژه

را به دست میدهد. اینک هر کدام از واژههایی که به این ترتیب به دست آمده است را میتوان با

یک پسوند ترکیب کرد. مثلاً از واژهی «خودگذشته» که از پیشوند «خود» و ریشه ی «گذشت»

درست شده است، میتوان واژه ی «خودگذشتگی» را با افزودن پسوند «گی» به دست آورد و

واژهی «پیشگفتار» را از پیشوند «پیش» و ریشهی «گفت» و پسوند «ار» به دست آورد. هرگاه

۳۷۵۰۰۰ واژهای را که از ترکیب ۱۵۰۰ ریشه با ۲۵۰ پیشوند به دست آمده است با ۶۰۰ پسوند

ترکیب کنیم، تعداد واژههایی که به دست میآید، میشود ۲۲۵۰۰۰۰۰۰ = ۶۰۰ × ۳۷۵۰۰۰ (دویست

و بیست و پنج میلیون). باید واژههایی را که از ترکیب ریشه با پسوندهای تنها به دست میآید نیز

حساب کرد که میشود ۹۰۰۰۰۰ = ۶۰۰ × ۱۵۰۰ (نهصد هزار). پس جمع واژههایی که فقط از

ترکیب ریشهها با پیشوندها و پسوندها به دست میآید، میشود: ۲۲۶۲۷۵۰۰۰ = ۹۰۰۰۰۰ +

۳۷۵۰۰۰ + ۲۲۵۰۰۰۰۰۰ یعنی دویست و بیست و شش میلیون و دویست و هفتاد و پنج هزار واژه.

در این محاسبه فقط ترکیب ریشهها را با پیشوندها و پسوندها در نظر گرفتیم، آن هم فقط با یکی

از تلفظهای هر ریشه. ولی ترکیبهای دیگری نیز هست مثل ترکیب اسم با فعل (مانند: پیادهرو) و

اسم با اسم (مانند: خردپیشه) و اسم با صفت (مانند: روشندل) و فعل با فعل (مانند: گفتگو) و

ترکیبهای بسیار دیگر در نظر گرفته شده و اگر همهی ترکیبهای ممکن را در زبانهای هندواروپایی

بخواهیم به شمار آوریم، تعداد واژههایی که ممکن است وجود داشته باشد، مرز معینی ندارد و

نکتهی قابل توجه این است که برای فهمیدن این میلیونها واژه فقط نیاز به فراگرفتن ۱۵۰۰ ریشه و

۸۵۰ پیشوند و پسوند داریم، در صورتی که دیدیم در یک زبان سامی برای فهمیدن دو میلیون واژه

باید دستکم ۲۵۰۰۰ ریشه را از برداشت و قواعد پیچیدهی صرف افعال و اشتقاق را نیز فراگرفت و

در ذهن نگاه داشت.

اساس توانایی زبانهای هندواروپایی در یافتن واژههای علمی و بیان معانی همان است که شرح

داده شد. زبان فارسی یکی از زبانهای هندواروپایی است و دارای همان ریشهها و همان

پیشوندها و پسوندها است. تلفظ حروف در زبانهای مختلف هندواروپایی متفاوت است ولی این

تفاوتها طبق یک روالی پیدا شده است. تواناییهای که در هر زبان هندواروپایی وجود دارد، مانند

یونانی و لاتین و آلمانی و فرانسه و انگلیسی، در زبان فارسی هم همان توانایی وجود دارد. روش

علمی در این زبانها مطالعه شده و آماده است و برای زبان فارسی به کار بردن آنها بسیار ساده

است. برای برگزیدن یک واژهی علمی در زبان فارسی فقط باید واژههایی را که در یکی از شاخههای

زبانهای هندواروپایی وجود دارد با شاخهی فارسی مقایسه کنیم و با آن هماهنگ سازیم. }
[ برداشت از « تاریخ هشتهزار سال شعر ایرانی » ▬ رکنالدین همایونفرخ ▬
رویهی 845 تا 851 ▬ بازگفت از پروفسور محمود حسابی ]

■ « میر جلالالدین کزازی » :
{ پارسی یکی از توانمندترین زبانهای جهان است در واژهسازی. زیرا این زبان یکی از کارآمدترین

دستگاهها ؛ سامانههای واژهسازی را در خود دارد. شما در زبان پارسی برای آنکه واژهای نو

بیافرینید تا با آن واژه ، نیازی نو را در زبان برآورید ، بسنده است که 2 یا چند واژه را به

هم بپیوندید ، آن واژهی نو به آسانی به دست خواهد آمد. }
[ روزنامهی همشهری ▬ 1392/4/10 ]