کشته شدن عمر و ماجرای شورای تعیین خلافت

عمربن الخطاب روزی به بازار رفت و در راه به ابولؤلؤ که غلام مغیرة بن شعبه بود برخورد کرد. ابولؤلؤ به خاطر خراج سنگین برای کار خود، از مغیـرة بن شعبه به خلیفه شکایت کرد. ولی عمـر از مغیـره حمایت کرد و ابولؤلؤ گفت: « شنیدم گفته ای اگر بخواهی، آسیـابی بسازم که به کمک باد کار کند ». او نیز گفت: اگر سالم ماندم آسیابی برایت بسازم که مردم شـرق و غـرب از آن سخن گویند. آنگاه ابولؤلؤ برفت و عمر گفت:« این غلام هم اکنون مرا تهدید کرد ». در این هنگام کعب الاحبار نزد عمر آمد و به او خبر داد که سه روز دیگر خواهی مُـرد. در یکی از روزها یعنی 23 ذی الحجه سال 23 هجری، عمـر در حالی که مشغول نماز بود، به ضربت ابولؤلؤ از پای درآمد و نتوانست نماز را ادامه دهد. در این حال نماز توسط عبدالرحمان بن عوف ادامه یافت.

عمر به عبدالرحمان دستور داد که شورایی برای تعیین خلافت، شامل علی (ع)، عثمان بن عفان، سعدبن ابی وقاص، زبیـر، طلحـه و خود عبدالرحمان تشکیل شود و گفت این شش تن را انتخاب کردم که خدا و پیامبـرش از آنان راضی هستند، ولی با این وجود بر هریک ایرادی گرفت. طلحه را گفت که وی متکبر است و در مورد زبیر گفت: در خوشی مؤمن است و در خشم کافر، و سعـد بن ابی وقاص را گفت: مرد جنگ و رزم است نه مرد خلافت. عبدالرحمان را گفت: خانواده اش را نمی تواند اداره کند و در مورد علی (ع) گفت: او شوخ طبع است. [1]

او آنگاه خطاب به علی (ع) گفت: ای علی، اگر عهده دار امور مردم شدی مبادا بنی هاشم را به گردن مردم سوار کنی، عمـر همچنین به عثمان گفت: اگر تو نیز عهده دار امور شدی، خویشاوندان را به دیگران برتری مده و مبادا که بنی امیه و آل ابی معیـط را بر گُردۀ مردم سوار کنی. عمـر سپس رو به فرزند خود، عبـدلله کرد و گفت: ای پسرم، اگر این شورا با یکدیگر اختلافی پیدا کردند با اکثریت باش و اگر سه نفر ازین شورا به نفع یک نفر و سه نفر دیگر به نفع فرد دیگری رأی دادند، از آن گروهی حمایت کن که عبدالرحمان بن عوف در آن گروه قرار دارد. [2]

با این سخن،نتیجه روشن میشد؛ زیرا عبدالرحمان داماد عثمان بود و بدیهی بود او جانب عثمان را می گیـرد و او را به خلافت می رساند. عمربن الخطاب در حالیکه 10 سال و 5 ماه خلافت کرده بود و 55 سال از سنش می گذشت از دنیا رفت. صُعَیب رومی عهده دار اقامۀ نماز بر جنازۀ عمـر گردید. او را در خانۀ عـایشه در کنار ابوبکر و پیامبر (ص) دفن کردند و سر او را به موازات شانه های ابوبکـر، یعنی یک سرو گردن پایین تر از وی بر خاک گذاردند، همانگونه که با ابوبکـر چنین کرده بودند.

ظاهراً مسئلۀ جانشینی، ذهن خلیفۀ مجروح را به خود مشغول ساخته بود. او گفت: اگر ابوعبیدة بن جراح زنده بود او را جانشین می کردم، و ای کاش سالم غلام ابوحذیفه زنده بود تا او را جانشین می کردم. کسی به عمر پیشنهاد کرد که فرزند خود یعنی عبدلله را به جانشینی انتخاب کند، ولی عمر از این پیشنهاد برآشفت و گفت: « خدایت بکشد که از این گفته خدا را منظور نداشتی، چگونه کسی را به جانشینی انتخاب کنم که از طلاق دادن زنش درمانده است ». [3]

آنگاه با اشاره به علی بن ابی طالب (ع) گفت» اگر او خلیفه شود، امت را به حق هدایت می کند. [4]
آنگاه به ابوطلحه انصاری گفت: پنجاه تن از انصار را برگزین و وارد شورا کن. این جمع و شورا، حق خروج ندارند تا یکی را انتخاب کنند. اگر کسی را انتخاب نکردند همه را گردن بزن. [5]

همانطور که عمر پیش بینی کرده بود کار به جایی رسید که سرنوشت خلافت منوط به نظر عبدالرحمن بن عوف گردید؛ زیرا بنا به گفتۀ عمر، گروهی که وی در آن قرار می یافت تعیین کنندۀ خلیفه بود. عمر که علی (ع) را برای خلافت شایسته تر می دانست رو به او کرد؛ مولا علی (ع) به بالین عمر آمد و خلافت را پذیرفت، ولی عمر برای خلافت امام علی سه شرط گذاشت؛

1 عمل به کتاب خدا ( قرآن )
2 سنت پیامبر (ص)
3 پیروی از روش حکومت دو خلیفۀ پیشین ( ابوبکر بن ابی قحافه و عمر بن الخطاب )

مولا علی (ع) دو شرط نخست را پذیرفت ولی از پذیرش شرط سوم سر باز زد و گفت:
« همانا با کتاب خدا و روش پیامبرش نیازی به هیچ کس نیست, پس تو کوشش داری که این امر را از من دور سازی » [6]

عبدالرحمان بن عوف که با یکی از دو نفر نیز مشورت کرده بود، در نهایت به سراغ عثمان بن عفان رفت و همان سه شرط را با وی مطرح ساخت و عثمان همۀ آنها را پذیرفت. به دنبال آن عبدالرحمان بن عوف بیعت خود را با عثمان اعلام کرد و زمامداری جامعۀ اسلامی را به عثمان سپرد.

مقداد که از صحابۀ پیامبر (ص) بود و به این انتخاب اعتراض داشت، خطاب به عبدالرحمان گفت: « به خدا، کار را را از کسانی که به حق حکم می کنند و به حق عدالت می کنند باز گرفتی». ولی عبدالرحمان در پاسخ به مقداد گفت: « ای مقداد، به خدای قسم، برای کار مسلمانان سخت کوشیده ام ». [7]

آبشخور:
1 ( بلاذری، انساب الاشراف، 5 /16 )
2 ( بلاذری، انساب الاشراف، 5 /16 )
3 ( تاریخ طبری، ج 4، ص 2036 )
4 ( مسعودی، مروج الذهب 2 /21 )
5 ( تاریخ طبری، ج 4، ص 2065 )
6 ( تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 53 )
7 ( تاریخ طبری، ج 4، ص 2073 )
تاریخ اسلام، دکتر اصغر قاندان
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

 

نویسنده: علیرضا کیانی

علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

یک دیدگاه برای “کشته شدن عمر و ماجرای شورای تعیین خلافت”

  1. با درود و شادباش به «جناب کیان پارسی زاد» به مناسبت راه اندازی سایت.
    این گونه نوشته ها البته در حد یک دانشجوی علاقه مندی چون شما بسیار خوب است ولی فراموش نکنید نوشته باید هدف خاصی را دنبال کند و به یک گوشۀ تاریک از گسترۀ نا امن تاریخ پرتو تازه ای بیفکند. دوباره نویسی نوشته های گذشتگان ما را از آفرینش یک فلسفۀ تاریخ تاکنون بازداشته است. کار تازه انجام بدهید تا به قول حضرت مولوی (ره) «دو جهان تازه شود». موفق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *