هفتم آبان، روز کوروش بزرگ

1

روز کوروش بزرگ، روز ۷ آبان (۲۹ اکتبر) که تاریخ نویسان آن را روز ورود کوروش به بابل و صدور منشور آزادی کوروش می‌دانند به پیشنهاد سازمان بین‌ المللی نجات پاسارگاد٬ انتخاب و نام‌ گذاری شده است. این روز تاکنون بطور رسمی در تقویم ایران ثبت نشده است. این روز به مناسبت پایان سلطۀ امپراتوری بابل به دست سپاه هخامنشیان (۲۹ اکتبر سال ۵۳۹ پیش از میلاد) و پایان دوران ستمگری در جهان باستان انتخاب شده‌است.۲۵۴۴ سال پیش در همین روز اعلامیه تاریخی کوروش بزرگ در زمینه حقوق افراد و ملل انتشار یافته بود که نخستین سنگ بنای یک دولت جهانی با منافع مشترک به شمار می‌آید.

2

نکات مطرح شده در آن عبارت اند از: از بین بردن تبعیضات نژادی و ملی، آزادی انتخاب محل اقامت، برهم زدن برده داری، آزادی دین و مذهب و تلاش برای صلح پایدار میان ملت‌ هاست.

Cyrus the Great of Persia - forum

هر سال در روز هفتم آبان ماه گروهی از مردم ایران می‌کوشند به صورت نمادین در آرامگاه کوروش بزرگ با گردهمایی، یاد و نام کوروش بزرگ را گرامی بدارند. بنای آرامگاه کوروش بزرگ در شهرستان پاسارگاد در فاصله ۱۱۰ کیلومتری شمال شیراز در استان فارس قرار دارد. این روز در هیچ تقویم یا سندی به طور رسمی ثبت نشده‌ است اما گروهی از مردم ایران این روز را به عنوان روز کوروش گرامی می‌ دارند.

در پی همایشی که در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و به مناسبت روز کوروش بزرگ برگزار شد، حکمت‌الله ملاصالحی به‌عنوان نخستین سخنران، مطالبی را دربارهٔ اهمیت دورهٔ هخامنشی بیان کرد. در ادامهٔ این همایش، ژاله آموزگار ـ پژوهشگر و مترجم ـ گفت: خوشحالم که به سرزمینی تعلق دارم که مردم آن از دیرباز به خدایان زمینی و سنگ و بت دل نبسته‌ اند، آفریدگار را در فراسوها دیده و خوشی‌ها و پیروزی‌ها را از او دانسته‌ اند و در درماندگی‌ها دست به سوی او دراز کرده‌ اند. تعداد دیگری از اساتید باستان شناسی دانشگاه تهران نیز در این همایش سخنرانی کردند.

3


اسفندیار رحیم مشایی در آذر سال ۱۳۸۷ در اظهاراتی که در دوران انقلاب اسلامی بی سابقه به شمار می‌رفت، از در نظر گرفتن روزی به نام «روز کوروش» در تقویم ملی ایران دفاع کرد.


با این اوصاف، هیچ مدرکی وجود ندارد که اثبات کند که روز کوروش بزرگ در هیچ یک از تقویم های بین المللی ثبت شده باشد. درواقع، این روز (هفتم آبان) برای نخستین بار، در آبان ماه سال 1383 شمسی توسط یک ژورنالیست ایرانی به نام انوشیروان کیهانی زاده در روزنامۀ شرق به عنوان روز جهانی کوروش بزرگ مطرح شد.

در هر روی چند سالی است که از هفتم آبان باعنوان روزی برای بزرگداشت بنیانگزار سرزمین پارس یاد میشود، و این متواضعانه ترین بزرگداشت برای بزرگترین فرمانروای تاریخ است.

4

آبشخور:
دانشنامۀ آزاد

ساسانیان آزاد اندیش و بدور از جانبداری های دینی بودند

member3-albums8-232

رواداری يا پیورزی خشک اندیشی دينی در دوران ساسانيان؟
در روزگار ساسانيان، جدای از مانويان و مزدكيان، مسيحيان و…، شمار بسیاری از مردمان خاور ايران بودايی بودند و نيايشگاههای خود را داشتند. هتا آنها دبیره ويژه ی خود را بكار میبردند و “دبيره ی مانوی” و “دبيره ی زبور پهلوی” را ساخته بودند. سازنده ی اين خط يک ايرانی بود. در اين دوره ٣ دين مسيحی، يهودی و بودايی در شمار آیینهای رسمی كشور بودند. اين نشان از آزادانديشی و رواداری دينی ساسانيان و دوری آنها از جانبداريهای دينی دارد.

پژوهشگرانی همانند پيرنيا، پورداوود و زرينكوب، دوران ساسانی را مي ستايند. اما از سوی ديگر، كسانی چون هاشم رضی و عبدالرفيع نگاهی ديگر به اين دوره ی تاريخی٤٣٠ ساله دارند و شاهنشاهی ساسانيان را دوران فرمانروايی مغان و روزگار موبد شاهی مي شناسانند. هتا روشن اندیشانی كه بيرون از چارچوبهای تاريخی كار كرده اند، تيتروار ساسانيان را به كشتن ناهمسویان ايدئولوژيک و سركوب پيروان دينهای ديگر بزه ور ميكنند. آنها هتا از سركوب مسيحيان بدست شاهپور دوم و سركوب مزدكيان بدست انوشه روان و از ميان بردن مانويان بدست كرتير ياد ميكنند. اما آيا چنين سخنانی درست است و ميتوان درباره ی ساسانيان اينگونه تند، داوری كرد و آنها را سركوبگر دانست؟

نخست گمان را بر اين بگيريم كه ساسانيان چنين كرده اند. اما دوران اردشير پاپكان كه بزه ور به ناديده گرفتن هوده يهوديان شده است، تنها ٢٠ سال بود. دوره ی بهرام يكم و دوم ٢٠ سال، دوران شاهپور دوم ٤٠ سال و سالهای نخست شاهنشاهی انوشه روان كه به سركوب مزدكيان انجاميد، ١٠ سال زمان بُرد. روی هم ميتوان اين دوره را ٩٠ ساله دانست، چم يک پنجم دوران ساسانی. گمان نمیکنم برای بزه ور كردن ساسانيان به سركوب دينهای ديگر، اين بازه ی زمانی٩٠ ساله بسنده باشد. فراموش نكنيم كه ما دربارۀ دورۀ٤٣٠ سالهای سخن ميگوييم. بگذريم از اينكه میتوان با بررسی و پژوهش تاريخ آن دوره، رخنه هايی در چنين پنداشتهای پديد آورد و آن سخنها را ناروا دانست.

پديداری انديشه های مانی در روزگار شاهپور يكم:
شاهپور يكم، پسر اردشير پاپكان و دومين پادشاه ساسانی، ٣٥ سال پادشاهی كرد. در نسک “دينكرت” كوشش او برای گردآوری نسكهای اوستا ستوده شده است. در زمان اوست كه كسی بنام مانی پديد ميآيد و انديشه هايی ميآورد كه با جهانبينی زرتشتی و ايرانی سازگار نبود. شاهپور او را پذيرفت. تا بدان اندازه كه مانی نسک شاهپورگان خود را به او پيشكش كرد. شاهپور كه چنين آزادانديشی داشت، همان كسی است كه بزه ور به سركوب مسيحيان شده است. آنگاه در دوران هرمز، پسر شاهپور نيز، مانی دست به سفر زد و انديشه هايش را گسترش داد و پيروانی پيدا كرد. چنانچه بهرام، پسر ديگر شاهپور، و بهرام دوم سياست ديگری درپيش گرفتند. كرتير موبد بزرگ آن زمان، مانی و پيروانش را در تنگنا گذاشت. مهر نرسه، عموی بهرام دوم، سياست آزادی دينی را برگزيد.

مانی

برپايه ی بازگفت های پهلوی، شاهپور يكم با زنی يهودی زناشويی كرد. فرزندی كه از اين زناشويی زاده شد، “نرسه” نام داشت. نرسه سپس با كمک توانگران و بزرگان، فرمانروایی را از برادرش گرفت و به پادشاهی رسيد. يهودي ها كسی را يهودی زاده ميدانند كه مادرش يهودی باشد. پس از ديد آنها، نرسه يهودی زاده بود. به هر روی، سياست دينی نرسه همانند پدرش، گرايش به آزادانديشی و مداراگری داشت. به همينگونه، شاهپور دوم (ذوالاکتاف) ٧٠ سال پادشاهی كرد. برپايه ی دينكرت او دانايان سراسر ايرانشهر را فراخواند و انجمنی به نام “كشورگان” پديد آورد و از آنان خواست كه درباره ی متنهای دينی به گفتگوی آزادانه بپردازند و ناسازگاری و ناهمسانی هایشان را به شيوه ای دموكراتيک باز گشایند. اين در حالی بود كه در سده ی چهارم ميلادی امپراتور روم كسی را به نام “قديس جروم” برگزيد تا خودمدارانه “كتاب مقدس” را به لاتين برگردان كند و به هيچكس هم پروانه نداد در كار او دست درازی نماید. تا ١١٠٠ سال پس از آن نيز در اروپا كسی گستاخی و یارای نداشت دست به برگردان دوباره ی نسک مقدس بزند. تا آنكه “مارتين لوتر” اين نسک را به آلمانی برگردان كرد. از آن پس بود كه جنگهای خونينی ميان پروتستانها و كاتوليكها پديد آمد.

سياست مداراجويانه ی ساسانيان در برخورد با مسيحيان:
آزادی مسيحيان و ديگر دينها در روزگار يزدگرد يكم و بهرام گور نيز نشانه ی ديگری از سياست مداراجويانه ی ساسانيان است. يزدگرد يكم، پادشاهی است كه سياستی وارون شاهپور دوم داشت. او با بيزانس پيمان دوستی بست و مسيحيت نستوری را يكی از دينهای رسمی ايران شناخت. پيوندهای سياسی اش با بيزانس نيز خوب بود. هرچند بيزانسي ها مسيحی يعقوبی بودند. به هر روی، يزدگرد يكم چنان در دوستی با مسيحي ها زياده روی كرد كه هنگاميكه درگذشت نامش را “يزدگرد بزهكار” گذاشتند و او را رانده شده ناميدند. مسيحيان مدعی اند كه او به دين مسيحی گرويد. اما اين فراخواست نادرستی است و يزگرد مسيحی نشده بود. چون همسر او “شيشين دخت” يک بانوی يهودی و دختر خاخام بزرگ كنيسه ی يهوديان سلوكيه بود. پس از يزدگرد يكم، بهرام پنجم (بهرام گور) به پادشاهی رسيد. آوازه ی او در تاريخ و ادبيات ايران بسيار است. بهرام گور با برادرش خسرو درگير شد و سرانجام تاج و تخت را بدست آورد. اين دو از مادرانی جداگانه هستند. بهرام از شيشين دخت زاده شده بود. به هر روی، در سرچشمه های تاريخی، آزادی دينی بهرام گور ستايش شده است. هتا آنهايی كه ساسانيان را به پیورزی و خشک اندیشی دينی بزه ور ميكنند، بهرام را به آزادانديشی مي شناسند.

روزگاری بود كه ارمني ها به دين مسيحی گرويده بودند و با دولت ساسانی درگيريهای ارتشی پيدا كرده بودند. پسر بهرام گور، يزدگرد نام داشت كه در تاريخ بنام يزدگرد دوم ناميده شده است. او دوست داشت كه به آيين پدر زندگی كند. اما دشواری اينجا بود كه شكاف سياسی بر سر ارمنستان پديد آمده بود. راست آن است كه با همه ی هماننديهای فرهنگی ميان ايران و ارمنستان، جدايهايی هم پديد آمده بود و ارمنيها برای آنكه خود را از ايرانيان جدا بگيرند، بگونه ای رسمی مسيحی شده بودند. چنانچه لایه فرمانروای ارمنستان مسيحيت را پذيرفتند و بيشتر مردم همچنان زرتشتی بودند. اما آرام آرام مسيحيت بر همه ی ارمنستان سايه انداخت. اين را نيز از ياد نبريم كه ارمنستان آن زمان، بسيار بزرگتر از ارمنستان كنونی بود و بخش گسترده ای از تركيه ی امروزی را دربر ميگرفت. به هر روی، جنگها بر سر ارمنستان در زمان يزدگرد دوم پديد آمد. اما نكته اينجاست كه آن درگيري ها، جنگهای سياسی بود و به هيچرو جنگی بر سر دين بشمار نميرفت. ايراني ها نامه هايی برای كليسای ارمنی نوشتند. زبان اين نامه نگاری، نرم و آشتی خواهانه بود. اما وارون آن، كليسای ارمنستان پاسخهای تند و بی ادبانه و جنگخواهانه ای داد و بر اثر آن جنگهايی رخ داد. اما پس از آنكه سالهای آتشين جنگ پايان يافت، آزادی دينی به ارمني ها بازگردانده شد.

آدمهایی خواسته اند از مزدک يک «اسپارتاكوس ايرانی» بسازند:
در پايان سده ی پنجم، پادشاهی به نام قباد (کوات) برسر كار آمد. او آراستن و بازسازی هایی به كمک كسی به نام “مزدک” انجام داد. مزدک، موبدی بازساز و آراستن خواه بود. اما درباره ی او سخنان نادرستی گفته شده است و كسانيكه نگاه چپگرايانه داشته اند، خواسته اند او را اسپارتاكوس ايران بدانند! آنها ميگويند كه مزدک، همانند اسپارتاكوس، بر نیرومندان و لایه و رسته بلند پایگان و بزرگان شوريد. درحاليكه مزدک دست راست شاه شناخته ميشد و قباد از او پشتيبانی ميكرد. چنين كسی نميتواند آنگونه باشد كه چپگراها درباره اش ميگويند. راست آن است كه قباد ميخواست جلو دینیاران بايستد. از اينرو به پشتيبانی از مزدک برخاست. اما آن اندازه هماهنگی و همكاری ميان قباد و مزدک بسیار است كه همه ی سرچشمه ها و بن مایه های تاريخی باختر زمين هركاری را كه مزدک انجام داده است، به قباد نسبت ميدهند و هتا يكبار هم تاريخنگاران آسورستانی و ارمنی و اروپايی، نامی از مزدک نميبرند. اما در بازگفتهای ايرانی مزدک تا اندازه ی يک پيامبر بركشيده شده است. هرچه هست، جنبش او به بيراهه رفت و از دست قباد و مزدک بيرون شد. سرانجام قباد سرنگون شد سپس با فرار از زندان و بازگشت به نیرو، انديشه های مزدكی را رها كرد. در پايان نيز انديشۀ سنتی، كه خسرو انوشه روان نماينده ی آن بود، بر جريان نو، كه كاووس، پسر قباد، نماينده اش شناخته میشد، پيروز شد. پس آنچه به نام سركوب مزدكيان از آن ياد ميكنند، يک جريان درون فرمانروايی بوده است.»

مزدک

شاهان ساسانی جايگاه موبدی نداشتند:
شاهان ساسانی خود را از نژاد كيانيان ميدانستند و هرگز موبد نبودند. هنگاميكه اردشير به فرمانروایی ميرسد، دست راست او موبدی به نام “تنسر” ميشود. اين نشان ميدهد كه شاهان ساسانی جايگاه دينی نداشتند و تنها نهاد دولت و ارتش زير دست آنها بود. اما از زمان كرتير جريان تازه ای شكل گرفت. كرتير سرشت كاريزما و فرهمندی داشت و همدوره با پنج پادشاه بود. هتا كتيبه هایی به نام خود نوشته است. اما اين يک نمونه ی بی همتا بود و در دوران پس از آن تكرار نشد. بجز او “آثورپاد ماناسپندان” را هم داريم كه در دوران شاهپور دوم دست راست شاه شناخته ميشد. در اين زمان نيز پادشاه چهره ای جدای از جايگاه دينی شناخته ميشد.»

خسرو انوشه روان دادگر نماد خردورزی و رواداری:
انوشيروان نماد خردورزی و هنردوستی و فرهنگ خواهی و دور از خشک اندیشی شناخته ميشد. نويسندگان باختر زمين او را “شاه فيلسوف” ناميده اند. انوشه روان به فلسفه دلبستگی داشت و فيلسوفان آكادمی يونان را كه از آنجا رانده شده بودند، پناه داد و از آنها خواست كه كتابهای افلاتون را به پهلوی برگردان كنند. اين رواداری انوشه روان در حالی بود كه او به آیین زرتشتی بسيار پايبند بود. واپسين واكنش سياسی موبدان در روزگار ساسانيان به زمان هرمز چهارم، پسر خسرو انوشه روان، است. زياده روی هرمز در مدارای دينی واكنشهايی را برمی انگيزد. خسروپرويز سياست هرمز را ادامه میدهد و همسرانی مسيحی ميگيرد. او با آنكه بسيار پايبند کیش زرتشتی بود اما پستهای كشوری را به مسيحيان هم ميسپرد. در زمان او مسيحيان فراوانی در شهرهای نيمه ی باختری ايران زندگی میکردند.

جانشين خسروپرويز، پسر او شيرويه بود. او پدر را در كودتايی سرنگون كرد و به تخت نشست. شيرويه از مادری مسيحی زاده شده بود. پس او را نيمه بيزانسی- نيمه ايرانی مي شناختند. شيرويه با دولت بيزانس آشتی كرد و به مسيحيان يعقوبی آزاديهای بسياری داد. آذرميدخت و پوراندخت، جانشينان او، نيز مداراجو و آسانخواه بودند و فرمانروايی كوتاه خود را با آزادانديشی ادامه دادند. تا آنكه هنگام واپسين فرمانروای ساسانی، يزدگرد سوم، رسيد. روزگار او چنان آشفته بود كه زمانی برای پرداختن به سياستهای دينی نداشت.

اكنون با بررسی روزگار همان فرمانروايانی كه بزه ور به سركوبی ناسازگاران دينی شده اند، آيا باز ميتوان اين فراخواست را باور كرد كه دولت ساسانی، خودمدار و سركوبگر بوده است؟ يا آنگونه كه برخی ميگويند بايد روزگار موبد شاهی دانسته شود؟ درستی آن است كه در روزگار ساسانيان نمونه های بردباری و آزادانديشی و دوری از جانبداري های دينی بسيار بيشتر از خشونت بوده است. از همين روست كه تاريخ پژوهی همانند “كريستنسن” دانماركی دوران ساسانيان را به “بنايی بزرگ و كاخی باشكوه” همانند ميکند و مي ستايد.

_____________

آبشخور:
بهرام روشن ضمیر، پژوهنده ی تاريخ

فلسفه تخته نرد و خرد ایرانی

IMG_0049

هیچ میدانید تخته نرد چگونه و توسط چه کسی ابداع شد و چه فلسفه زیبا و عبرت آموزی در پس آن نهان است؟
تخته نرد توسط بزرگمهر بُختگان، وزیر دانشمند خسرو انوشه روان دادگر ابداع شد و اما داستان پیدایش آن:

در زمان پادشاهی انوشه روان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود چترنگی (شطرنجی) را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربارایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردۀ انجام این کار ساخت. او در نامه ای به پادشاه ایران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوۀ آنچه را که به نزد شما فرستاده ایم (چترنگ = شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید».

شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر كه داناترین وزیر انوشه روان بود به پا خاست و گفت: «این چترنگ را چون میدان جنگ ساخته اند كه دوطرف با مهره های خود با هم می جنگند و هر كدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز میشود.» و رازهای کامل بازی چترنگ و روش چیدن مهره ها را گفت.

شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیلۀ بازی دیگری را نشان داد و گفت: اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگذار ما باشید.» دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند «وین اردشیر» را چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت كه باجگذار ایران باشد.

فلسفه پیدایش تخته نرد؛

30 مهره : نشان گر 30 شبانه روز در یک ماه
24 خانه : نشان گر 24 ساعت شبانه روز
4 قسمت زمین : 4 فصل سال
5 دست بازی : 5 وقت یک شبانه روز
2 رنگ سیاه و سپید : شب و روز
هر طرف زمین 12 خانه دارد : 12 ماهِ سال
تخته نرد : کره زمین
زمین بازی : آسمان
تاس : ستاره بخت واقبال
گردش تاس ها : گردش روزها
مهره ها: انسان ها
گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی)
برداشتن مهره در پایان هر بازی: مرگ انسانها
اعداد تاس:

1 – یکتایی و خداپرستی
2 – آسمان و زمین
3 – پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک
4 – اپاختر (شمال) ، نیمروز (جنوب)، خاور (شرق)، باختر (غرب)
5 – خورشید، ماه ، ستاره ، آتش ، رعد (ابر و باد و مه و خورشید و فلک)
6 – شش روز آفرینش

نوش دارو چیست؟

نبرد رستم و سهراب

در داستان رستم و سهراب شاهنامه، آن‏ جا که تهمتن بَرِ پور بیداردل را دریده‏ و پرآب چشم و نژند بر پیکر خسته‏ او نشسته، چنین آمده است:

به گودرز گفت آن زمان پهلوان / کز ایدر برو زود روشن روان‏
پیامی ز من پیش کاووس بر / بگویش که ما را چه آمد به سر
به دشنه جگر گاه پور دلیر / دریدم که رستم مماناد دیر
گرت هیچ یاد است کردار من ‏/ یکی رنجه کن دل به تیمار من‏
از آننوش دارو که در گنج تست‏ / کجا خستگان را کند تن درست
به نزدیک من با یکی جام می /‏ سزد گر فرستی هم‏اکنون به پی‏
مگر کاو به بخت تو بهتر شود / چو من پیش تخت تو کهتر شود

این چند بیت را اگر دور از جنبه‏ داستانی و روساختی، ژرف ‏نگرانه بازخوانی کنیم واژه‏ نوش دارو، در میان آنها با برجستگی ویژه ‏ای که شایسته‏ تأمّلی جداگانه است، به دیده‏ می ‏آید و این پرسش را سبب می ‏شود که نوش دارو چیست و به‏ چه معناست؟ پاسخ‏ هایی که خواننده و پژوهشگر شاهنامه در برابر چنین پرسشی می ‏یابد بدین قرار است:

1- نام معجونی است (فرهنگ جهانگیری،غیاث‏ اللغّات،برهان قاطع).
2- معجونی است شیرین‏ مزه، مفرّح قلبو و دوایی است‏ که دفع جمیع آلام و جراحت ‏ها کند (فرهنگ رشیدی،انجمن‏ آرا).
3- معجونی که قدما می ‏پنداشتند که به وسیله آن‏ زخم‏ های صعب العلاج را می‏ توان معالجعه کرد و مریض‏ مشرف به موت را نجات داد (فرهنگ آنندارج،فرهنگ معین).
4- بلسان‏ (balsan): گیاهی به صورت درختچه و دارای‏ گل‏های سپید (فرهنگ ولف).
5- پادزهر، تریاق (فرهنگ معین).
6- ترکیبی از داروها و مواد دیگر که عموماً در مواقع بسیار سخت به بیمار یا جنگ ‏جوی از پا افتاده و یا محتضر داده‏ می ‏شده است (دکتر محمود نجم ‏آبادی در مقاله‏ ‏ فردوسی و شاهنامه از دید یک‏ پزشک در مجموعه ‏ سخنرانی‏ های سوّمین دوره‏ی‏ جلسات سخنرانی و بحث درباره‏ شاهنامه،به کوشش ایرج زندپور،انتشارات اداره‏ کل نگارش‏ وزارت فرهنگ و هنر،آبان 1353).

این ‏که نوش دارو به معنی پادزهر و نام معجون معالج‏ درد و زخم است، مفهومی سطحی و ساده از این ترکیب‏ می ‏باشد که نتیجه‏ نگاه کالبدشناسانه به شاهنامه است و نمی ‏تواند پاسخ جامعی برای آشنایان با نهاد و اندرون شاهنامه‏ باشد، به همین منظور و برای دست ‏یابی به پیشینه‏ اساطیری‏ و آیینی نهفته در پس این ترکیب به بررسی آن از دیدگاه دانش‏ ریشه‏ شناسی‏ (etymolmgie) می ‏پردازیم: نوش دارو ترکیبی است آمیخته از دو واژه‏ نوش و دارو، بهره‏ نخست فشرده و کوتاه شده‏ انوشه anaosa اوستایی می ‏باشد که خود مرکبّ است از دو جزء ان ana (پیشوند نفی در پارسی باستان، اوستایی و پهلوی) و اوشه usha (مرگ) که در شاهنامه به صورت هوش دیده‏ می ‏شود:

نگه کن که هوش تو بر دست کیست‏ / ز مردم شمار، ار ز دیو و پریست
ورا هوش در زاولستان بود / به دست تهم پور دستان بود

امّا بخش دوم ترکیب از ریشه داروگ: darog پهلوی‏ است که از (دارو: darav) اوستایی به معنی دار و درخت‏ گرفته شده است چون در گذشته گل و برگ و ساقه و بوته را برای درمان دردها به کار می‏ بردند ولی سپس تر مفهوم (دارو) گسترده ‏تر شد و به هر چیز درمان ‏کننده اطلاق گردید. بر بنیاد آنچه گفته آمد، ترکیب نوش دارو به معنی داروی بی مرگی‏ و جاودانگی است. حال اگر با رویکرد به این معنی واژگانی‏ متن اوستا را بررسی کنیم به نکته‏ نغز و مهمی پی می ‏بریم که‏ گشاینده‏ راز چیستی نوش دارو در شاهنامه می‏ باشد و آن‏ صفتی است که در این نامه‏ مینوی برای ایزد گیاه نوشابه ‏ای، به نامهوم (سانسکریت saoma ، اوستایی‏ napma ، پهلوی‏ hom) آمده است.

houm2

هوم نام ایزدی است‏ که نمود زمینی آن گیاهی مقدّس به همین نام می ‏باشد، گیاهی‏ زرد رنگ، دارای گره ‏های نزدیک به هم با ساقه ‏ای نرم و پر الیاف که در متون پهلوی فروَهر (صورت معنوی هریک از آفریده‏ ها) زرتشت اندرون آن است. آریاییان کهن افشره‏ این‏ گیاه را جوشاندند و آن را نوشابه ‏ای می ‏دانستند که باعث‏ شادمانی روح می ‏شود، به طوری که نوشیدن نوشابه‏ هوم به‏ گاه قربانی یکی از کهن ‏ترین آیین ‏های آریاییان بوه است.‏ همچنین به باور آنها این نوشابه خدایان را قوی ‏دل و شادمان‏ کرده، انگیزه‏ جنگ‏ جویی‏ شان را بر می ‏انگیخت، و بر همین‏ بنیاد ایندره (یکی از خدایان نیرومند اساطیر هند و ایرانی) را ایزدی می‏ دانستند که بسیار از آن می ‏آشامد و پس از آن هیچ‏ نیرویی توانایی ایستادگی در برابر آن را ندارد، امّا زرتشت پیامبر با ظهور خویش آشام هوم را در گاتها نکوهید و تحریم کرد ولی در دیگر بخش‏ های اوستا که پس از وی پدید آمد زیر تأثیر آیین ‏های باستانی آریایی از این گیاه-نوشابه آیینی دگرباره با ستایش و نیایش یاد شد، بر همین بنیاد مزدیستان هوم را بر آتش نثار می‏ کردند و به دلیل الکل موجود در آن آتش درخشش‏ بیشتری می‏ یافت و آنان این کار را خشنود ایزد آذر می ‏دانستند و یا برای شادی بغ بانوی زمین بر زمین می‏ افشاندند، فراهم‏ آوردن آن نیز طیّ آیینی ویژه به وسیله‏ هفت مؤبد انجام‏ می‏گرفت. در اوستای نوین (چهار بخش دیگر اوستا جز از گاتها) از هوم با ویژگی ‏های ستوده و نیک بسیاری نام برده‏ شده و حتّی یشتی نیز با نام هوم یشت ویژه‏ آن شده است. ولی از این میان آنچه با موضوع بحث ما در پیوند است، صفت دور دارنده‏ مرگ برای هوم در اوستا می ‏باشد، عنوانی‏ که بیشترین بسامد را در بین صفت های هوم داراست و ژرف ‏اندیشی در مفهوم آنکه نامیرایی و جاودانگی را بیان‏ می‏ کند، معنی واژگانی نوش دارو در شاهنامه را فرایاد می‏ آورد:

آنگاه هوم اشوَن (پیرو راستی) دور دارنده‏ مرگ، مرا پاسخ گفت: ای زرتشت، منم هوم اشوَن دور دارنده ‏ مرگ (یسنه،هات 9 بند 2).
یا هوم دور دارنده مرگ را می‏ ستاییم (یسته،هات 01،بند 12).

جز این ترادف معنایی‏ و واژگانی،هوم اوستا درمان‏ بخش است:
درود بر هوم‏ نیک درمان بخش (یسنه،هات 9،بند 61).
ای هوم، مرا از آن درمان ‏هایی بخش که تو خود بدان ‏ها درمان کنی (یسنه،هات 01،بند).
هوم نوشیدنی درمان ‏بخش (گوش ‏یشت،کرده‏ چهاردهم،بند 71).
هوم، نوشیدنی‏ گیتی‏ افزای را می ‏ستاییم (هوم ‏یشت،بند 1).

و زرتشت از او می‏ خواهد که: ای هوم دوردارنده مرگ، این دوّمین‏ بخشش را از تو خواستارم: مرا تندرستی ارزانی دار(یسنه،هات 9،بند 91).

در برابر، نوش داروی شاهنامه نیز همین‏ ویژگی درمان ‏گری هوم را دارد و به فرموده‏ فرزانه‏ توس: کجا خستگان را کند تن درست، و مرگ را از آن‏ها دور می‏ کند و زندگی گیتیانه ‏شان را می ‏افزاید.

در متن پهلوی بندهشن این‏ صفت هوم به گونه‏ عمر جاویدان بخشی آن دیده‏ می ‏شود:
آنگاه که مردگان به پا خاستند، سوشیانس گاوی‏ را خواهد کشت و از آمیزه چربی آن با گیاه هوما نوشابه ای‏ درست خواهد کرد که عمر جاودانی به مردمان خواهد داد.

در متون ودایی بر بنیاد پژوهش ‏های پروفسور لمل‏، سومه (هوم) آب زندگانی است و رامشگران ودایی که سومه می ‏نوشیدند نامیرا می‏ شدند. در آیین مهری هم،نوشابه هوم آمیخته با خون گاو قربانی شده، نیروی جاودانی به‏ نوشنده‏ آن می ‏داد. نکته‏ در خور توجّه دیگر در باب هوم این است که سوّمین افشرنده‏ این گیاه در اوستا اترت (ثریت) می ‏باشد: سوّمین‏ بار در میان مردمان جهان استومند (مادّی)، اترت تواناترین‏ [مرد خاندان سام‏] از من نوشابه‏ برگرفت (یسنه،هات 9،بند 01). از سویی دیگر وی نخستین‏ پزشک خردمند و درمان ‏گر اوستاست: ثریت بود نخستین‏ پزشک خردمند، فرخنده، توانگر، فره مند، رویین ‏تن و پیشداد (وندیداد،فرگرد بیستم،بند 2).

این مطلب نیز پیوند هوم با درمان و پزشکی را نشان می‏ دهد، از مجموعه این‏ گفتار ها می ‏توان گمان کرد که نوش داروی معالج داستان رستم‏ و سهراب همان هوم درمان ‏بخش دوردارنده مرگ اوستا و عمر جاودان‏ دهنده‏ آیین مهری است که در شاهنامه، صفت‏ اصلی آن در قالب معنایی نوش دارو جانشین نامش گشته است. با پذیرش پیشنهاد نوش دارو(هوم) پرسش دیگری مطرح‏ می ‏شود و آن این است که منظور از نوش دارو به معنی هوم در شاهنامه، گونه آشامیدنی آن است و یا نوع گیاهی اش؟ در پاسخ باید گفت: در داستان رستم و سهراب، رستم‏ خواستار آن است که کاووس نوش دارو را به همراه یک جام‏ می برای او بفرستد:
به نزدیک من با یکی جام می / سزد گر فرستی هم‏ اکنون به پی

این نکته قرینه ‏ای است برای نوشابه بودن نوش داروی‏ شاهنامه؛ چرا که در آیین مهری-چنان که اشاره شد-آشام‏ هوم زمانی که با خون گاو قربانی بیامیزد نیروی جاویدانی‏ دارد. در اینجا نیز نوش دارو همان هوم است و مِی برابر خون، چون در اسطوره ‏های مهری از خونِ گاو کشته شده به‏ دست مهر، درخت انگور می ‏روید که مادر مِی است. در گزیده ‏های زاد اسپرم هم آمده است: از خون ‏(خون گاو کشته شده به دست اهریمن)، کودکِ مِی پدید آمد که مِی، خود، خون است. قابل توجّه اینکه در مجارستان نیز مِی را خون گاو(blood of bull) می‏ گویند. پس همان‏ گونه که هوم بر اثر آمیزش با خون گاو، عمر جاودانی‏ می‏بخشد نوش دارو نیز به عنوان نوشابه به همراه مِی نیروی‏ درمان ‏بخشی و تن‏ درستی دارد. امّا همراهی مِی و نوش دارو در شاهنامه جز از اینکه نشانه ‏ای برای آشام بودن نوش دارو است، تداعی‏ گر مبحث همسانی هوم و مِی نیز می‏ باشد.

در غیاث اللّغات،برهان قاطع و فرهنگ معین هوم کنایه شراب آمده است و فرهنگ‏ های رشیدی، انجمن‏ آرا و جهانگیری یکی از نامهای شراب را هوم نوشته ‏اند.در دو بیت از نظامی و حافظ،ترکیب جان دارو به استعاره از می به کار رفته است و جان دارو بر بنیاد فرهنگ آنندراج و معین‏ به معنی نوش دارو(هوم )می‏ باشد.


آن می ‏که کلید گنج شادی است‏/جان داروی جام کیقبادی است (نظامی)
باد صبا ز عهد صبی یاد می‏دهد / جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی (حافظ)

در اوستا نیز دوبار از هوم به گونه‏ مَی هوم و مِی ‏یاد شده‏ است: امّا مِی هوم رامش اشه (حق و درستی) در پی دارد و سرخوشی آن، [تن را] سبک کند (یسنه،هات 10،بند 8).
ای مزدا، کِی پلیدی این مِی را بر خواهی انداخت (بسنه،هات‏ 48،بند 10
).

بر این اساس است که یکی از پژوهشگران ادب‏ پارسی گفته ‏اند: نظر من این است که شراب و آیین‏های مربوط به آن، جانشین هوم و آیین ‏های مربوط به آن است (دکتر سیروس شمیسا،طرح اصلی‏ داستان رستم و اسفندیار،نشر میترا،چاپ اوّل 67).

مطالب‏ گفته آمده بدین معنا نیست که نوش داروی شاهنامه، بی ‏هیچ‏ گمانی گونه نوشیدنی هوم می ‏باشد چون نشانه ‏هایی برای‏ گیاه بودن آن نیز وجود دارد از جمله: در داستان زاده شدن‏ رستم، سیمرغ پس از آموزش آیین به دنیا آوردن فرزند به زال‏ شیوه‏ درمان زخم ‏های رودابه را چنین می ‏گوید:

گیایی که گویمت با شیر و مشک /‏ بکوب و بکن هر سه در سایه خشک
بسای و بیالای بر خستگیش /‏ ببینی همان روز پیوستگیش

چنان که ملاحظه می ‏شود، گیاه ویژه ‏ای که سیمرغ نام‏ آن را می ‏داند خاصیّت درمان دارد. در هفت پیکر نظامی‏ گنجوی حکایتی آمده است که در آن، کوری چشم به وسیله‏ ‏ برگ درختی خاصّ درمان می ‏شود، نظامی برگ‏های‏ درمان ‏بخش این درخت را نوش داروی خستگان می ‏خواند:

گفت دانم یکی درخت بلند / آورم زان درخت برگی چند
کوبم آن برگ و آب بستانم / ‏سیام آنجا و تاب بستانم
رخنه دیده گرچه باشد سخت ‏/ به شود ز آب آن دو برگ درخت
باز کرد از درخت مشتی برگ ‏/ نوش داروی خستگان از مرگ

در اوستا، اهورا مزدا گیاهانی را برای ثریت، نخستین‏ پزشگ می ‏فرستد که دارویی و معالج هستند:
و من- که اهوره‏ مزدایم گیاهان دارویی را-که سدها و هزارها و ده‏ هزارها گرداگرد گوکرن (هوم سپید که شهریار گیاهان دارویی است) روییده است- بدو فرو فرستادم، همه‏ ‏ این گیاهان دارویی را با بزرگداشت و آفرین و نیایش برای‏ درمان تن مردمان فرا می ‏خوانیم (وندیداد،مزگرد بیستم،بند 4 و 5).

در ریگ ودا آمده است: گیاهان دارویی، هنگام فرود آمدن از آسمان گفتند: هر یک از مردمان که بر ما دست زند هرگز از هیچ زخمی رنج نبرد. از دیدگاه تطبیقی در حماسه‏ ی‏ گیلگمش، خود گیلگمش در جزیره‏ ‏ جاویدانان به دنبال گیاه زندگی است که ویژگی زندگی ابدی‏ و نامیرایی دارد. در اساطیر چین کاسیا (Cassia) نام درختی‏ است که می ‏پنداشته ‏اند خوردن میوه‏ آن زندگی را باز می ‏گرداند. در تورات (سفر پیدایش،باب سوّم،بند بیست و دوّم) سخن از درخت زندگی ‏بخش است که هر کس از آن‏ بخورد تا ابد زنده می‏ ماند. در انجیل (مکاشفه‏ بیست و دوّم) از درختی صحبت می ‏شود که میوه‏ آن داروی هر دردی است‏ (بسنجید با درمان ‏بخشی نوش دارو).می‏ستلتو (Misteletoe) نام گیاهی است که در سراسر اروپا مقدّس به شمار می ‏رود و شفابخش هر بیماری و نگاهبان خانه ‏ها و چهار پایان از هر گزندی است. هر سال در اروپا در ماه نوامبر مراسمی برای‏ این گیاه برگزار می ‏کنند (هم ‏چون گرامی‏داشت هوم نزد آریاییان کهن و زرتشتیان).

از لحاظ ریشه ‏شناسی نیز- چنانکه‏ گفته آمد- بخش دوّم ترکیب نوش دارو با درخت و گیاه و درمان ‏بخشی آنها در گذشته مرتبط است.به همین جهات‏ گمان گیاه بودن نوش دارو(هوم) شاهنامه پیشنهادی دیگری است‏ که در کنار احتمال نوشابه بودن آن، می ‏توان به عنوان پاسخ، برای پرسش طرح شده ارائه کرد. موضوع شایان توجّه دیگر درباره‏ نوش دارو این است که این داروی بی‏ مرگی در شاهنامه در گنج خانه‏ کاووس، دومین پادشاه کیانی، می ‏باشد. در اوستا نیز دومین افشرنده‏ هوم آبتین است که به‏ پاداش این کردار فرزندی چون فریدون بدو داده می شود: دوّمین‏ بار در میان مردمان جهان استومند، (آبتین) از من‏ نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شده و این بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شدۀ فریدون از خاندان توانا… (یسنه،هات 9،بند 7).

کاووس شاهنامه هم فرزند کیقباد و از خاندان فریدون کیانی می ‏باشد و این نکته، نشان پیوند هوم (نوش دارو) و با خاندان فریدون فرّخ است. نغزتر اینکه کیخسرو فریدون ‏نژاد نیز مهره ‏ای بر بازو دارد که همچون‏ نوش داروی گنج کاووس درمان خستگی‏ هاست و برخلاف‏ آن،نیروی شفابخشی ‏اش با درمان زخم ‏های گستهم نشان داده‏ می ‏شود.

آب زندگانی غیر از حیات جاویدان و بی ‏مرگی، نیروی‏ زنده کردن مردگان را نیز دارد (چونان درمان نوش دارو خستگی ها را) و در برخی از روایات داستان اسکندر و آب‏ حیات، ماهی مرده ‏ای که آندره آس‏ (Andreas)، خوالیگر اسکندر، در آب چشمه‏ زندگانی می ‏شوید زنده و جانور می‏ شود و در چشمه به شنا می ‏پردازد. ذکر نوش دارو در داستان رستم و سهراب شاهنامه جز از پیشینه‏ اساطیری‏ گفته آمده، ژرف ساخت داستانی و نمادین دیگری نیز در پس‏ خود دارد و آن از دو دیدگاه است: نخست از نظر داستانی که‏ وجود نوش دارو می ‏تواند نشان زنده ماندن سهراب و امکان‏ زندگی دگرباره او در هسته‏ اصلی و کهن داستان باشد که‏ در روایت شاهنامه در اثر دگرگونی بنیاد داستان این امکان به‏ ناکامی گراییده است همان ‏گونه که در روایت ‏های ماندایی و آسی داستان نخست شرایط زنده ماندن جوان فراهم می ‏شود ولی سپس در اثر حادثه ‏ای از بین می ‏رود و فرزند می ‏میرد. می ‏توان گمان کرد که شناخته شدن و زنده ماندن برزو، پسر سهراب، شهریار، فرزند برزو و جهانگیر، پسر رستم، در حماسه‏ گونه‏ های برزونامه عطایی رازی،شهریار نامه ‏ عثمان مختاری و جهانگیرنامه‏ قاسم مادح هم بازمانده‏ ‏ دگرگون شده‏ ای است از صورت کهن روایت رستم و سهراب یعنی زنده ماندن سهراب و جای ‏نشین داستانی موضوع‏ نوش داروی روایت شاهنامه می ‏باشد. دو دیگر گزارش و تحلیل نمادین نوش دارو که نشانه اختیار و فرمان ‏روایی است‏ و آن را حاکمیّت نیز می ‏گویند، قدرتی که چون رستمی نیازمند آن است ولی صاحب قدرت آزور و سبک‏ سری چون کاووس‏ با بر نیاوردن این خواست و نیاز،کشنده اصلی سهراب‏ می‏شود به همان سان که گشتاسپ کاووس خوی، اسفندیار را می ‏کشد.

هم چنین بر بنیاد بندهشن و اشاره ابوریحان بیرونی در ماللهند در یکی از کاخ‏ های هفتگانه کاووس شاه کیانی برفراز کوه البرز چشمه‏ آب نوشی روان بود که هر پیری که از آن می ‏آشامید کهن سالی او از بین می ‏رفت و بسان جوان پانزده ساله‏ ای‏ می‏ گشت. وجود این چشمه جوانی در کاخ کاووس در عین‏ حال که قابل سنجش با بودن داروی بی ‏مرگی در خزانه‏ وی‏ است، یادآور روای ت‏های داستان رستم و سهراب در گویش‏ های قفقازی سوانتی، پشاوی و ایمرتیتی نیز می ‏باشد. چون در این روایت‏ ها، رستم پس از خستن سهراب کسی را در پی آب زندگی می‏ فرستد ولی مانند داستان شاهنامه بدان‏ دست نمی ‏یابد و فرزند کشته می ‏شود. بویژه در روایت سوانتی‏ که رستم، شمّاسی را برای طلب آب حیات نزد پادشاه کشور خود، که ‏که ‏وز (Kekevoz) می‏فرستد ولی شاه به شمّاس‏ فرمان می ‏دهد که چون با آب زندگی به پیش رستم رسید خود را به عمد به زمین اندازد تا آب زندگی از دستش بر زمین بریزد چه اگر رستم چنان پسری در کنار خود داشته باشد تاج و تخت‏ را از وی خواهد گرفت. مضمون این روایت همچون رستم و سهراب شاهنامه است که کاووس از بیم پادشاهی نوش دارو را به گودرز، فرستاده‏ رستم، نمی ‏دهد چنان که آشکار است‏ در روایت سوانتی داستان، آب زندگی جانشین نوش دارو گردیده است. جز از جای‏ گزینی آب حیات به جای‏ نوش دارو(هوم) در بندهشن، ماللهند و روایت سوانتی رستم‏ و سهراب، وجه تشابهی میان این دو مادّه اساطیری وجود دارد و آن این است که هر دو آنها، دوردارنده‏ مرگ و بخشنده زندگی جاویدان می ‏باشند به طوری که نوشنده‏ی‏ آب حیات همانند آشامنده‏ هوم (نوش دارو) بی‏ مرگ‏ می‏ گردد و خضر بر بنیاد شاهنامه از این ویژگی برخوردار شد است (در روایت ‏های مختلف داستان‏ اسکندر و آب حیات، آشپز، دختر، یکی از سربازان اسکندر و الیاس پیامبر نیز جزو نوشندگان آب‏ زندگی اند).

 

___________

آبشخور:

1-آیین متیرا،مارتن ورمازرن،گزارش‏ بزرگ نادرزاد،نشر چشمه،چاپ‏ دوّم،تابستان 75.
2-آیین‏ ها و افسانه‏ های ایران و چین‏ باستان،ج.ک.کویاجی،گزارش‏ دکتر جلیل دوستخواه،شرکت‏ سهامی کتاب‏های جیبی،چاپ‏ دوّم 1362.
3-اساطیر و فرهنگ ایران در نوشته‏ های‏ پهلوی،دکتر رحیم عفیفی، انتشارات توس،تابستان 74.
4-اسفندیار و رویین تنی،دکتر آمنه‏ ظاهری عبدوند،انتشارات‏ مهریار،اهواز،چاپ اوّل،بهار 76.
5-اوستا،گزارش و پژوهش دکتر جلیل دوستخواه،انتشارات‏ مروارید،چاپ چهارم،1377.
6-پژوهشی در اساطیر ایران،دکتر مهرداد بهار،نشر آگاه،1375.
7-تارخی اساطیری ایران،دکتر ژاله‏ آموزگار،سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی،چاپ اوّل،زمستان‏ 74.
8-تراژدی قدرت در شاهنامه،مصطفی رحیمی،انتشارات‏ نیلوفر،چاپ دوّم،پاییز 76.
9-حافظنامه،بهاء الدّین خرمّشاهی،انتشارات علمی و فرهنگی،چاپ‏ هفتم 1375.
01-حماسه‏ سرایی در ایران،دکتر ذبیح اللّه صفا،انتشارات‏ امیرکبیر،چاپ چهارم،1363.
11-دستور تاریخی زبان فارسی،دکتر محسن ابوالقاسمی،سازمان‏ مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی‏،چاپ اوّل،بهار 75.
12-دین ایران باستان،دوشن گیمن،گزارش رویا منجّم،انتشارات‏ فکرروز،چاپ اوّل،75.
13-ریشه شناسی،دکتر محسن ابو القاسمی،انتشارات‏ ققنوس،چاپ اوّل پاییز،1374.
14-زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه‏ ‏گفتارهای ایرانی،دکتر فریدون‏ جنیدی،بنیاد نیشابور،چاپ دوّم‏ 74.
15-شاهنامه‏ فردوسی،به تصحیح‏ دکتر جلال خالقی مطلق،دفتر یکم،انتشارات روزبهان،1368.
16-شاهنامه چاپ مسکو،به کوشش‏ دکتر سعید حمیدیان،دفتر نشر داد، چاپ دوم،(بی‏تا).
17-شعله آواز،اصغر برزی،انتشارات‏ اعظم بناب،تابستان 1375.
18-طرح اصلی داستان رستم و اسفندیار،دکتر سیروس شمیسا، نشر میترا،چاپ اوّل 76.
19-فرهنگ پارسی و ریشه ‏یابی واژگان، مصطفی پاشنگ،انتشارات محور، چاپ اوّل 77.
20-فرهنگ معین،دکتر محمّد معین، انتشارات امیرکبیر،چاپ هشتم، 1371.
21-فرهنگ‏ نامه‏ شعری،دکتر رحیم‏ عفیفی،انتشارات سروش،چاپ‏ دوّم،1376.
22-لغت ‏نامه،علاّمه علی اکبر دهخدا، مؤسسّه‏ی لغت‏ نامه،1365.
23-مخزن الاسرار نظامی،به کوشش‏ دکتر برات زنجانی،انتشارات‏ دانشگاه تهران،آبان 74.
24-مقاله‏ افسانه آب حیات در اسکندرنامه نظامی و روایات دیگر داستان اسکندر،دکتر بهمن‏ سرکاراتی در سایه ‏های شکار شده،نشر قطره،چاپ اوّل،1378.
25-مقاله‏ ببر بیان،دکتر جلال خالقی‏ مطلق در گل رنج ‏های کهن،به‏ کوشش علی دهباشی،نشر مرکز، چاپ اوّل،1372.
26-مقاله‏ رستم و سهراب فاجعه‏ ‏ برخورد آرمان و عاطفه،دکتر جلیل‏ دوستخواه،در پنجمین کنگره‏ ‏ تحقیقات ایرانی،دانشگاه اصفهان،1353.
27-مقاله‏ شیرین ‏سخن،دکتر بهمن‏ سرکاراتی در سایه‏ های شکار شده، پیشین.
28-مقاله‏ فردوسی و شاهنامه از دید یک پزشک،دکتر محمود نجم ‏آبادی در مجموعه‏ سخنرانی‏ های سوّمین دوره‏‏ جلسات سخنرانی و بحث درباره‏ ‏ شاهنامه،به کوشش ایرج زندپور، انتشارات اداره‏ کلّ نگارش وزارت‏ فرهنگ و هنر،آبان 1353.
29-مقاله‏ یکی داستان است پر آب‏ چشم،دکتر جلال خالقی مطلق در گل رنجهای کهن،پیشین.
30-واژه‏ نامک،عبد الحسین نوشین، انتشارات دنیا،چاپ سوم،1369.
31-واژه‏نامه‏ مازندرانی،محمّد باقر نجف ‏زاده بارفروش،بنیاد نیشابور، چاپ نخست،1368.
32-هفت پیکر نظامی،به تصحیح دکتر برات زنجانی،انتشارات دانشگاه‏ تهران،خرداد 73.

مقاله ای به قلم سجاد آیدنلو،مجله چیستا،شماره مهر 1379،شماره171

 

نبرد سالامیس

salamis

جنگ سالامیس نام سومین جنگ، از سری دومین دورهٔ جنگ‌های ایران و یونان است. سری دوم جنگ‌ها شامل هفت جنگ بود و از سال ۴۸۰ تا ۴۷۹ پیش از میلاد، بین خشایارشاه و دول یونانی رخ داد.خَشایارشاه از پادشاهان هخامنشی است. پدرش داریوش بزرگ و مادرش آتوسا دختر کوروش بزرگ بود . داریوش پسران بسیاری داشت که بزرگترین آنها اَرتَه برزن بود که از دختر گئوبروو، همسر نخست داریوش بود، ولی داریوش، خشایارشاه را که بزرگترین فرزند آتوسا دختر کوروش بزرگ و نوۀ دختری بنیانگزار امپراتوری پارس بود را به جانشینی برگزید. خشایارشاه در سن سی و شش سالگی به سلطنت رسید.

خشایارشاه در صدد استفاده از اختلافات داخلی یونانیان نبود و نمی‌خواست به این کشور حمله کند. اما اطرافیان وی از جمله مردونیه داماد داریوش، شکست نبرد ماراتون را مایه سرشکستگی ایران می‌دانست و خشایارشاه را به انتقام فرامیخواند. یونانیان مقیم دربار ایران نیز که از حکومت این کشور ناراضی بودند، از خشایارشاه درخواست می‌کردند که به یونان یورش برد. در آن زمان در یونان حکومت‌های مستقلی با عنوان دولت شهر بر هریک از سرزمین‌های این کشور از جمله آتن و اسپارت حکمرانی می‌کرد.

تصمیم حمله به یونان

سرانجام خشایارشاه به قصد حمله به یونان به کاپادوکیه واقع در آسیای صغیر رفت و این شهر را مرکز ستاد فرماندهی خود قرار داد. وی سه سال تمام به تجهیز سپاه مشغول شد و در نهایت سپاه بزرگی که بنا به گفته اغراق آمیز هرودوت در آن، ۴۶ گونه نژاد و قوم مختلف حضور داشتند، بسیج کرد و در بهار ۴۸۰ قبل از میلاد به سوی یونان حرکت کرد. عرب‌ها، هندی‌ها، پارس‌ها، مادها، سکاها، فنیقی‌ها، مصری‌ها و حتی ساکنان جزایر خلیج پارس نیز در این لشگرکشی حضور داشتند. البته لازم به تذکر است که مورخان یونانی در مورد تعداد افراد قشون ایران در این لشکرکشی راه مبالغه نموده‌اند و گاه تا پنج میلیون نفر نیز ذکر کرده‌اند اما بنا بر گفتهٔ مورخان جدید تعداد لشگر خشایار بین هشتاد تا سیصد هزار نفر بوده است که البته همهٔ آنها سرباز نبوده و بسیاری آشپز و ملوان و … در این ارتش خدمت مینمودند.

0929salamis

نبرد بزرگ ترموپیل و تصرف آتن

نبرد ترموپیل یکی از نبردهای ایران و یونان است که در سال ۴۸۰ پیش از میلاد در تنگهٔ ترموپیل، بین سپاهیان لئونیداس، پادشاه اسپارت و سپاهیان خشایارشاه هخامنشی در گرفت. لئونیداس به همراه سپاهش خود را به کشتن دادند تا عقب نشینی قوم را تأمین کنند. پس از تسخیر ترموپیل توسط ایران آتن در معرض تهدید قطعی واقع شد و آتنی‌ها ناچار شدند با زنان و اطفال خویش به جانب جزیرهٔ سالامیس در جنوب آتن راه بیفتند. طولی نکشید که آتن بوسیلهٔ سپاه خشایارشاه تسخیر شد و ارگ آن هم به تلافی ماجرای به آتش کشیدن سارد توسط یونانی‌ها، در زمان داریوش بزرگ طعمه حریق شد.

جنگ دریایی سالامیس

مدارک این جنگ متأسفانه یکطرفه‌ است زیرا هر چه ما در بارهٔ این جنگ می‌دانیم مطالبی است که هرودوت تاریخ‌ نویس یونانی ذکر کرده‌ است و در مدارک شرقی کلمه‌ ای وجود ندارد. پس از نبرد ترموپیل و تسخیر آتن توسط خشایارشاه در واقع جنگ ایران و یونان خاتمه یافته بود و جنگ دیگری در حقیقت هیچ ضرورتی نداشت چرا که نیروی دریایی ایران در آن هنگام بر دریاها مسلط بود.

پس از شنیدن خبر تسخیر آتن توسط خشایارشاه، یونانیان اقدام به مشورت نمودند یکی از بزرگان آتن به نام تمیستوکلس معتقد بود که در جزیره سالامیس به دفاع بپردازند اما سایر یونانیان می‌گفتند این کاری بیهوده است که برای دفاع گوشه‌ای از کشوری جانبازی کنند که قلبش آتن هم اکنون در دست دشمن است و جهازات باید در دریا برای دفاع از پلوپونس بکوشند. تمیستوکلس که دید نمی‌تواند نظر خود را به دیگران بقبولاند، نامه‌ ای به شاه ایران نوشت و خود را از طرفداران ایران نشان داده گفت که چون یونانیان قصد فرار دارند، وقت آن است که سپاه پارس آنان را یکسره نابود کند. خشایارشاه پیغام را راست انگاشته، ناوگان مصری تحت فرماندهی ایران جزیره پنسیلوانیا را تسخیر کرد. یونانیان در جزیره سالامیس گیر افتادند و لذا گفتند «یا باید در همین جا مقاومت کنیم یا نابود شویم» و این همان چیزی بود که تمیستوکلس می‌خواست.

salamis7

آرتمیس ساتراپ زن کاریا به گفتهٔ هرودوت تنها کسی بود که قبل از جنگ با شرکت ایران، در این جنگ مخالفت کرد. قبل از آغاز جنگ دریایی سالامیس، خشایارشاه از همهٔ امیران محلی و فرماندهان دریایی نظرشان را راجع به جنگ دریایی خواسته بود. پاسخ‌ها تماماً در تأیید جنگ دریایی با نیروی بحریه یونان بود، مگر نظر آرتمیس، او گفت «من که در تمامی نبردهای شاه به لحاظ شجاعت و فداکاری از احدی کمتر نبوده‌ام، عرضم این است که نیروهای خود را بی‌جهت تلف نکنید و از رزم دریایی احتراز جوئید زیرا یونانیان در کار دریا برتری دارند. چه الزامی در این کار است؟» اما فرمان شاه بر آن شد که رأی اکثریت به کار بسته شود و خود شاه شخصاً ناظر جریان جنگ باشد. با شروع جنگ آرتمیس نیز علی‌الرغم مخالفت اولیه، فرماندهی پنج کشتی جنگی را برعهده گرفته و در نبرد شرکت کرد.

نیروی دریایی ایران برخلاف کشتی‌های یونانی که آرایش صف را اختیار کرده بودند به دلیل تنگی جا بطور ستونی اقدام به حمله کرد و ناگهان زیر آتش نیروهای دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در این جنگ بیش از نیمی از کشتی‌های ایران نابود شد و لذا سپاه ایران اقدام به عقب نشینی کرد. یونانیان که ابتدا متوجه پیروزی خود نشده بودند در صبح روز بعد با شگفتی دیدند که از کشتی‌های ایرانی خبری نیست! تمیستوکلس بعد از این پیروزی گفت «حسادت خدایان نخواسته که یک شاه واحد بر آسیا و اروپا حکمرانی کند.»

در همین زمان خشایارشاه اخبار بدی از ایران دریافت کرد و لذا اقدام به مشاوره با سرداران خود نمود. نظر مردونیه این بود که خود وی با تعدادی سپاهی برای تسخیر کامل یونان در این سرزمین باقی بمانند و خود خشایارشاه به همراه سربازانش به ایران بازگردد.  نظر به این موضوع که چرا یونانی ها پل را نابود نکردند باید گفت که در آغاز چنین تصمیمی داشتند ولی آریستید گفت که اگر ما پل را نابود کنیم خشایارشاه با تمام قوا حمله می کند و انقدر پافشاری می کند که احتمال زیاد فتح نصیبش می شود. پس به این دلیل پل نابود نشد و اکثر سپاه ایران به آسیا بازگشت و مابقی در اروپا تا جدال پلاته تحت فرمان مردونیه ماند.

 

آبشخور:
پارسیان دژ

آشوریان و پارسیان

آشوریان و پارسیان

تا پیش از ظهور شکوهمند و اسطوره آمیزِ شاهنشاهان هخامنشی در میدان، صحنه ی تاریخ جهان باستان برای بیش از پنج قرن در اختیار نیرویی سیاسی بود که امروز آن را با نام «آشور» می شناسیم. این دولتِ جنگاور و توسعه طلب، در هزاره ی دوم پ.م در نیمه ی شمالی میانرودان تاسیس شد و پس از زوال دولت میتانی توانست با جذب عناصر فرهنگی و فن آوری های نظامیِ آن، به صورت بازیگری اصلی در تماشاخانه ی تاریخ ظاهر شود. امروز، آشوریان را به خاطر حملات وحشیانه شان به ایران زمین، یا به دلیل خاطره ی تلخ سیاست خونبار و غارتگرانه شان به یاد می آورند. این تا حدودی منصفانه هم هست، چراکه دولت آشور، نخستین دولتِ کاملا نظامی گرای جهان بود و چندان در بسیج نیروی نظامی اش کارآمد عمل کرد که تقریبا کل جمعیت مردان بالغِ خویش را به یک طبقه ی جنگجوی حرفه ای تبدیل کرد.

آشوریان، بی تردید در شکنجه دادن و زجرکش کردن اسیران، غارت و ویران کردن شهرها و کوچاندن و ریشه کن کردنِ جمعیت ها از سرزمین های بومی شان، صاحب سبک و خلاقیت بودند. با وجود این، همین دولتِ ناپایدار و شکننده با چنگ و دندانِ تیز و گزنده اش بود که توانست سیاستی برای توسعه ی ارضی دایمی را تدوین کند و به اجرا درآورد؛ به شکلی که در دوران حکومت آخرین پادشاه نامدارش -آشور بانی پال- دولت آشور سراسر میانرودان و بخش هایی از خوزستان و ایلام و آذربایجان و کردستان و بخشی از شمال مصر و سوریه و نقاطی از آناتولی را زیر فرمان خود داشت.

آشوریان، مردمی جنگاور، اما متمدن بودند که در چرخه ای فرساینده از خشونت و خونریزی اسیر شده بودند. آنچه که هخامنشیان برای نخستین بار در تاریخ جهان ابداع کردند از دسترس ایشان دور ماند و راه حلی که این شاهنشاهانِ خوشنام برای حکومت کردن بر جهان یافتند، به ذهن پیشینیان آشوری شان خطور نکرد. رمزِ پایداری و بقای هخامنشیان و شکننده بودنِ دولت آشور، آن بود که کوروش و جانشینانش موفق شدند شکلی از بازی برنده-برنده را در عرصه ی سیاست بین اقوام تاسیس کنند و به این ترتیب، تمام سرزمین ها و واحدهای سیاسی شناخته شده در قلمرو میانی را با هم متحد نمایند. کافی است متغیرهایی پایه را در میان آشوریان و هخامنشیان با هم مقایسه کنیم تا به تفاوت دستاوردهای این دو پی ببریم.

آشوریان، دوره هایی پنجاه تا صد ساله از عظمت و اقتدار را تجربه می کردند که همواره با دوره هایی سی تا هفتاد ساله از افول و فروپاشی سیاسی همراه بود. رابطه ی دولت مرکزی شان با اقوام تحت سلطه همواره دشمنانه بود و شیوه ی خراج گیری شان از ایشان، لشکرکشی و شکنجه کردن و غارتِ اموال اقوام تابع بود. زمان حکومت شاهانشان افت وخیز بسیار داشت و در دوران های پرشمارِ آشوب به دو تا پنج سال کاهش می یافت. اقوام تابع تقریبا همیشه درحال شورش به سر می بردند و جنگ های داخلی و کشمکش های درباری پردامنه در خودِ آشور هم بسیار بود و کتیبه هایشان انباشته است از شرح خشونت آمیز کشتار مردم غیر نظامی و پوست کندن و به سیخ کشیدن و اعدام کردنِ مردم سرکشی که ستم و بیداد ایشان را برنمی تابیدند.

در مقابل در دوران هخامنشی با یک دورانِ ۲۳۰ ساله ی پیوسته و استوار روبرو هستیم که تنها یک آشفتگی سیاسی فراگیر (در ابتدای دوران داریوش بزرگ) و یک درگیری بر سر تاج وتخت (میان کوروش کوچک و اردشیر دوم) و یک شورش واقعیِ پردامنه (در مصر) در آن رخ داده است. در این مدتِ دراز، شمار شورش های برخاسته در قلمرو ایران زمین بسیار اندک، و دایره ی فرمانبرداری سیاسی از شاهنشاهان هخامنشی بسیار گسترده است و اصلا قابل مقایسه با دولت آشوری نیست. در واقع گذشته از چند دولتِ نوظهور و سرکوبگر مدرن، مانند اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری خلق چین، واحد سیاسی دیگری را نمی شناسیم که به قدر دولت هخامنشی در سرزمین های گوناگون و متنوع، گسترش جغرافیایی یافته باشد و هیچ یک از آن ها هم تا این پایه پایدار و دیرپا نبوده اند و احتمالا نخواهند بود.

شگفتیِ سیاست هخامنشی و فر و شکوه شاهنشاهان آن، تا حدودی در ذهن مورخان به صورت واژگونه ی خاطره ی آشور عمل کرده است؛ یعنی چنین می نماید که خاطره ی جمعی مردمان آشوریان را به صورت پیش درآمدی تیره و اهریمنی بر ظهور دولت نیکوکار و خیرخواه هخامنشی در نظر گرفته است. این امر را بهتر از هر جای دیگر می توان در ادبیات، اساطیر و متون دینی جهان باستان دید.

با وجود تفاوت میان محتوای معنایی و سیاست و دستاوردهای آشوریان و هخامنشیان، باید به این نکته توجه کرد که بخش مهمی از سازوکارهای نظامی و روش های سازماندهی اجتماعی هخامنشیان از الگوی آشوری وامگیری شده بود و با اصلاح گام به گامِ آن تحقق یافته بود. آشوریان بودند که برای نخستین بار راه ها ی شاهی و بریدهای سلطنتی پدید آوردند و در سازماندهی دستگاه های جاسوسی و خبرگیری به اوجی در جهان باستان دست یافتند. شاهان آشوری بودند که ابتدا در اطراف کاخ های خود باغ هایی انباشته از جانوران و گیاهان کمیاب پدید می آوردند، و هم ایشان بودند که می کوشیدند خویشتن را همچون ابرانسان نیرومند و مقدس بازنمایی کنند. هنر آشوری، برخی از نمادهای سیاسی آشوریان (مانند خدای یگانه ی قهار، آشور یا اهورا(مزدا) که به صورت مردی بالدار و نشسته در حلقه ای نموده می شد) همچنان در دوران هخامنشی نیز دوام می یابند و در ترکیب با رمزگان سایر اقوام شکوفا و بارور می شوند.

ناگفته پیداست که شیوه ی بازسازی این عناصر تمدنی در عصر هخامنشی، دقیقا همان است که ایشان را از پیشینیان آشوری شان متمایز می سازد. چون هخامنشیان بودند که برای نخستین بار احداث راه های آبی و جاده های نظامی را به مرتبه ی سازماندهی مسیرهای تجاری و مدیریت کلان اقتصادی برکشیدند و باغ های کاخ ها را به پردیس هایی برای همه ی مردم تبدیل کردند که در واقع نخستین شکل از پارک های امروزین بود. در نهایت، هنگامی که به نوآوری های هخامنشیان می نگریم، باید به این نکته توجه کنیم که در بسیاری از موارد با نوعی بازسازی و وامگیری آشکار از منش های فرهنگی و اجتماعی آشوریان روبرو هستیم -که البته- محتوا و مضمون و کارکرد آن گاه کاملا واژگونه شده است.

آبشخور:
شروین وکیلی، سوشیانس

سامانیان زبان پارسی را زنده کردند

L00901829613

دورۀ سامانيان را مي توان دورهۀ پیشرفت زبان وادب دری دانست، سامانیان 128 سال برتمام محدودهۀ افغانستان امروزی، ماوراءالنهر و بخشي از کشورهای پارس حکمروایی داشتند و در زمان فرمانرواي شان زبان پارسی را در تمام قلمرو خویش گسترش دادند و اين چنين زبان و فرهنگ ايران را پس از یورش تازیان مسلمان زنده كردند.

كهن ترين نسک هاي تاریخ، پزشگی، جغرافی و نجوم در زمان سامانیان به پارسی نوشته و برگردانده شده است. سامانیان امکان آن را فراهم آوردند تا شاعران پارسی زبان همچون رودکی با زبان خود به سرايش شعر بپردازند. درکتاب «لباب الالباب» از 27 شاعر دری زبان نام برده شده است که همه شان در دورۀ ساماني می زیستند، مانند رودكي، ابوشکور بلخی، ابوالمؤید بلخی، شهید بلخی، معروفی، رابعه بلخی و… كه رودكي را مي توان بزرگترین شاعر دورۀ سامانیان به شمار آورد.

به گفتۀ «جليل دوستخواه» (ايرانشناس)، باليدن و گسترش و كمال يابي زبان پارسي از سدۀ سوم هجري و با به فرمانروايي رسيدن دودمان هاي ايراني تبار در گوشه و كنار ايران زمين، به ويژه در خراسان و سيستان و ري و كاهش نسبي  قدرت و نفوذ گماشتگان دستگاه خلافت بغداد، شتاب بيشتري گرفت و با نگارش و نشر رساله ها و كتاب ها و ديوان هاي زياد، دربرابر زبان عربي‏، قد برافراشت و به زودي عرصۀ انديشه و ادب و هنر و فرهنگ را از آن زبان بيگانه باز پس گرفت.

رسول رهین، استاد دانشگاه كابل، گفته؛ دودمان سامانی که پس از صفاریان در بلخ روی کار آمدند در پيشرفت زبان و ادبیات پارسی دری نقشي ويژه و اساسی بازی کرده اند، به ويژه پسران احمد سامانی، اسماعیل و نصر كه اساس سلطنت سامانی را گذاشتند. دورۀ سامانیان را می توان نخستین دورۀ پيشرفت زبان و ادب پارسی دری به شمار آورد، چرا كه برای نخستین بار پایه های تکامل ادب پارسی دری نهاده شد و بهترین شاعران و سخن سرایان ظهور کردند.

پایتخت سامانیان مرکز ادیبان بزرگ بود، بر این اســــاس بنیاد نظم و نثر ادب پارسی دری پس از اسلام در دورۀ سامانیان ریخته شد، بزرگترین نمونۀ تکامل شعر در این دوره رودکی است و از بهترین نمونه های نثر تاریخ بلعمی، دورۀ سامانیان به فراواني شاعران و نویسندگان که بر ادب پارسی دری تاثير گذار بوده اند شهره است. زبان پارسی دری دارای ادبیات خوب و واژگان پرمایه، زیبا، و سودمند بوده و سبک آسان و پرشکوهی داشته است.

مرگ شاه، عزاداری و آیین تدفین در دربار هخامنشیان

نقش-رستم
عزاداری عمومی
به نظر می‌رسد که با مرگ شاهِ فرمانروا،جانشین تعیین شده بی‌درنگ شاه نمی‌شود.در فاصله فوت شاه و اعلام نام فرمانروایِ جدید،دوره عزا حکمفرما بود که مجموعه‌ای از احکام تشریفاتی و رسمی  که درباره آن‌ها اطلاعاتی در اختیار داریم،در مورد آن وجود داشت(پولیانوس،کتاب 7،فصل 7،بند 17 ؛ کورسیوس روفوس،کتاب 3،فصل 12،بند 13). این دوره با عزاداری عمومی آغار می‌شود همانند عزایی که اسکندر با مرگ هفستیون آن را اعلام کرد: «او حکم داد که عزای عمومی در تمامی پهنه سرزمین بربر،یعنی در تمام مناطق امپراتوری برقرار شود» (آلیانوس،کتاب 7،فصل 14،بند 9).در هنگام مرگ تریداتس خواجه محبوب اردشیر دوم نیز چنین بود: «در تمامی آسیا عزای عمومی برقرار شد»(الیانوس،حکایات گوناگون،کتاب 12،فصل 1).همچنین کورسیوس روفوس روایت می‌کند هنگام مرگ اسکندر «عزاداری به درون حصارشهر (بابل) محدود نبود،بلکه خبر این مصیبت عظیم در تمام مناطق و در بخش مهمی از آسیا،آن‌ سوی فرات،به سرعت منتشر شد»(کتاب 10،فصل 5،بند 18).
این دوره عزاداری با فروکشتن آتش‌ها آغاز و با افروختن دوباره آن پایان می‌گرفت.این همان چیزی است که گزارش دیودوروس(کتاب 17،فصل 114،بند 4-5) در مورد اقدامات اسکندر پس از مرگ هفستیون نشان می‌دهد: « به تمامى ساكنين آسيا دستور داد كه تا پايان مراسم خاك‏سپارى، آتشى را كه پارسيان مقدّس مى‏شمارند،خاموش نمايند.پارسيان‏ چنين رسمى را برپا نمى‌دارند مگر در مرگ شاه بزرگ‏.مردم صدور اين فرمان را به نشانه‏ رويدادى شوم مى‌نگرند و كنايه از آن مى‌دانند كه خدايان مرگ شاه را خبر مى‏ دهند.»
پارسیان بر خلاف احکام اوستا می‌کوشیدند اندوه خود را از مرگ شاه با حرکات پر سر و صدا و مشهود نشان دهند.مثلاً در برابر بستر مرگ کمبوجیه «پارسیان تمام جامعه‌های خود را دریدند و ناله‌های بی‌پایان سر دادند»(هرودوت،کتاب 3،بند 65). کورسیوس روفوس نقل می‌کند که با مرگ اسکندر«پارسیان بر طبق رسوم موهای سر خود را تراشیدند» و خود،زنان و فرزندانشان را جامه‌های عزا بر تن کردند.وجود این رسم از طریق روایتی که هرودوت(کتاب 9،بند 24) از مرگ ماسیستیوس پارسی در پلاته در سال 479 پ.م ارائه می‌دهد،مورد تایید قرار گرفته است:«بربرها مو و ریش های خود و موی یال و دم اسبان و جانوران باربر خود را زدند.» همچنین پس از مرگ هفستیون،اسکندر دستور داد موی تمام اسبان و قاطران را به نشانه عزا بچینند(پلوتارک،کتاب اسکندر،فصل 72،بند 2) و خود شاه به نوشته آریانوس(کتاب 7،فصل 14،بند 14) موهای خود را کوتاه کرد.
کوکبه تدفین:
جانشین موظف بود جسد پدرش(یا شاه متوفی) را تا گور سلطنتی هدایت کند.این مراسم دارای اهمیت سیاسی فراوان بود و از خلال آن استمرار سلسله سلطنتی و حقوق ولیعهد ظاهر می‌شد.وقتی شاه بیرون از پارس جان می‌سپرد معمولاً جانشین تعین شده مکلف بود برای ارسال جسد شاه در معیت ملازمان و در ارابه‌ای که به این منظور تهیه شده بود،اقدام لازم را به عمل بیاورد.
کتزیاس می‌نویسد که پس از مرگ کورش و بازگشت سپاه، «کمبوجیه جسد پدر را تحت مراقبت خواجه گاپاتس به پارس فرستاد تا در آنجا دفن شود.»(بند 9) و می‌افزاید که کمبوجیه «همه چیز را بر اساس خواسته‌های پدر تنظیم کرد». این تصریح لااقل بعضاً باید به نحوه برگزاری مراسم تدفین توسط ولیعهد مربوط باشد.خشایارشای دوم نیز دستور داد جسد پدر و مادر را که در یک روز وفات یافته بودند،به تخت جمشید ببرند(بند 44).اسکندر نیز در فرستادن پیکر داریوش به تخت جمشید و صدور فرمان دفن او در مقبره سلطنتی همانند شاهانی که پیش از او سلطنت کرده بودند کوتاهی نکرد(آریانوس،کتاب 3،فصل 27،بند1).اسکندر قصد داشت در مقابل بسوس،که غاصب نامیده می‌شده،نشان دهد که او نماینده حقیقی رسوم سلطنتی هخامنشی و تنها جانشین داریوش است.در واقع انتقال قدرت از همان قواعدی تبعیت می‌کند که در تعیین جانشین خانوادگی موثر است.شاه متوفی از طریق جانشین خود که مراسم تدفین را هدایت می‌کند تداوم می‌یابد.این همان چیزی است که توضیح می‌دهد که چرا در مواردی که برای جانشینی در میان چند نفر رقابت وجود دارد،نبرد سیاسی- ایدئولوژیکی پیرامون جسد شاه جریان می‌یابد. هنگام مرگ اردشیر اول،نخست پسر مشروع یعنی خشایارشای دوم باگوزاروس را مسئول بردن جسد پدر و مادرش به تخت جمشید کرد(کتسیاس 44).به نظر می‌رسد که پیش از حرکت کاروان تدفین خشایارشای دوم به دست سغدیانوس به قتل می‌رسد کتسیاس در این باب می نویسد: «در نتیجه اجساد سلطنتی با هم به تخت جمشید رسید.در واقع،قاطرهایی که ارابه تدفین را می‌کشیدند،از حرکت سر باز می‌زدند.گویی منتظر جسد پسر بوده باشد اما وقتی جسد خشایارشا رسید به سرعت به حرکت درآمدند».سغدیانوس «به این بهانه که او بدون رضایت شاه(سغدیانوس) جسد پدر(ارشیر) را نگه داشته بود» فرمان قتل باگوزاروس را صادر کرد(کتسیاس 46).پس باگوزاروس توسط سغدیانوس مسئول ارابه تدفین بود،همان طور که توسط خشایارشای دوم مسئول حمل جسد اردشیر و داماسپیا شده بود.بر اساس این روایت می توان فهمید که سغدیانوس رفتار باگوزاروس را تمرد و شیوه ای برای به تردید افکندن مشروعیت خود تلقی کرده بود.
پولیانوس نیز(کتاب 7،فصل 7،بند 17) نشان می‌دهد که اخوس هنگام مرگ پدرش،اردشیر،از به قدرت رسیدن خود هنوز مطمئن نیست.اخوس نیز طی 10 ماه مرگ اردشیر را پنهان کرد و مهر پدرش را پای اسناد نهاد.اما همین که در مقام شاه مشروع شناخته شد بر طبق قوانین پارسی اعلام عزای سلطنتی کرد.
تشریفات پاسارگاد:
شهریار جدید می‌بایست طی آئین تاج گذاری و انتصاب رسمی مقام سلطنت،به لحاظ سیاسی-مذهبی تقدیس شود. متن شناخته شده پلوتاک (اردشیر،فصل 3،بند 1-2) را در اختیار داریم که مراسم انتقال مقام سلطنت به اردشیر دوم را با این عبارات شرح داده است: اندكى پس از مرگ داريوش(دوم) بود كه به پاسارگاد رفت براى انجام آيينى كه بايستى به هنگام تخت‌نشينى با دست مؤبدان انجام گيرد.در آنجا ستايش‌گاهى است به نام خداى مادينه جنگ دوستى كه مى‏توان آن را مانند آتنه دانست و در اين پرستشگاه است كه كسى كه نامزد تخت‏ و تاج است لباس خود را كنده،و لباسی را كه کورش پيش از پادشاهى بر تن خود داشته مى‌پوشد،شیرینی انجیر می‌خورد،بنه بجود و تا آخرین قطره جام می‌آکنده از آب شیر می‌نوشد.گذشته از اين آيين‌هاى ديگرى هست اما کسی از آن اطلاعی ندارد.
شاه جدید یا به عبارت دقیق‌تر کسی که قرار است شاه اعلام شود،باید از رژیم گیاه‌خوارانه‌ای بر مبنای نباتات و شیر پیروی کند.اشاره به بنه منحصر به فرد نیست.در واقع می‌دانیم که مادها از سر تحقیر پارسیان را بنه‌خور مینامیدند.از سوی دیگر به نوشته استرابون(کتاب 15،فصل 3،بند 18) جوانان پارسی تحت تعالیم خاص نیز می‌بایست از فراورده های گیاهی از جمله بنه تغذیه می‌کردند. این مراسم در پاسارگاد شهر کوروش انجام می‌شود. پوشیدن جامه کوروش استمرار قدرت را آشکار می‌کند.
شاه جدید:
احتمال دارد که قبضه رسمی قدرت با مجموعه‌ای از حرکات نمادین نشان داده می‌شد که به منظور استقرار قدرت شاه جدید صورت می‌گرفت.از آن پس شاه جدید مهر خاص خود را به کار می‌برد(کتاب 7،فصل 7،بند 17).همچنین می‌دانیم که خراجی را که اقوام امپراطوری بدهکار بودند، به آنها می‌بخشید(هرودوت،کتاب 6،بند 59) .به نوشته یوسفوس(تاریخ باستانی یهود،کتاب 1،بند 185)اردشیر پس از به دست گرفتن قدرت فرمانروای 27 خشترپاون‌نشین را از هند تا اتیوپی تعیین کرد.اشاره مشابهی توسط دیودروس(کتاب 11،فصل 71،بند 1) صورت پذیرفته است: اردشیر اندکی پس از جلوس به تخت سلطنت مجموعه ‌ای از تدابیر مساعد را برای پیش‌رفت قلمرو سلطنتی و حفظ منافع خود اتخاد کرد:«به همین سبب از میان خشترپاون‌هایی که بر سر کار بودند،تمامى خشترپاون‏هايى را كه با وى دشمنى داشتند، عزل كرد و حكومت‏هايشان را به دوستان وفادارش سپرد».
نتیجه:
قبضه قدرت توسط شاه جدید بر حسب فرایند پیچیده‌تر و نامعلوم‌تری صورت می‌گرفت.بین مرگ شاه و اعلام شاه جدید،در دوره تقریبا طولانی‌ای قرار داشت که برای کودتا و اعتراض های دودمانی مناسب بود.در هیچ حالتی،تنها تبار برای تحمیل شاه کافی نبوده است. همچنین لازم بود مشروعیت جدیدی از خلال مجموعه‌ای از آئین‌ها و مراسم کاملا مشخص برقرار شود.این آئین‌ها و مراسم به شاهپور امکان می‌داد که از یک سو،خود را ضامن سلسله و قدرت هخامنشی مطرح سازد و از سوی دیگر حمایت اشراف پارسی را برای خود تامین سازد.
_______________________
آبشخور:
بریان،پی‌یر:1386،وحدت سیاسی و تعامل فرهنگی در شاهنشاهی هخامنشی،ترجمه ناهید فروغان،تهران،انتشارات اختران

تارنمای جاوید ایران

 

کاسی ها

thl

آنچه که در پژوهش حاضر مورد بحث و بررسی قرار گرفته است، در باره قوم کاسیت (کاسی) می باشد. قوم کاسیت به خاطر هنر مفرغ سازی شان در سراسر دنیا معروف هستند و موزه های معتبر دنیا به این اشیای مفرغی کاسیان مزین شده اند. این قوم 576 سا ل بر بابل حکومت کردند و این شهر بزرگ و باستانی آن زمان را به زیر سلطه خویش درآوردند. و کاسیان شکست نخوردند مگر به دست دولت ایلام که توانست کاسیان را از بابل بیرون براند. و این باعث شد که کاسیان به موطن اصلی خود یعنی (لرستان) بازگردند. کاسیان پس از بازگشت از بابل و بین النهرین بیکار ننشستند و توانستند هنر مفرغ سازی را به اوج خود برسانند به طوری که رومن گیرشمن باستانشناس معروف در مورد آنها چنین می گوید که هنر ایران باستان یعنی هنر مفرغ سازی لرستان. او بر این عقیده بود که اوج هنر ایرانیان باستان در هنر برنزهای لرستان می باشد البته او سازنده گان اشیای مفرغی را کیمریان می داند.[1] کاسیت ها بر حکومت های پس از خود نیز تاثیرات به سزایی گذاشتند از جمله اینکه در طرز کوچک نمودن تصاویر، آنان پیشوای هنرمندان جانور نگار عهد هخامنشی بوده اند.[2]

به عقیده محمد سهرابی (نویسنده کتاب لرستان و تاریخ قوم کاسیت) لباس شال و ستره ایی که امروزه در میان مردمان لرستان رایج است همان لباسی است که کاسیان می پوشیده اند. [3]به طوری که مینورسکی عقیده دارد که مردم امروز لرستان از نسل قوم کاسیت می باشند. آثاری که از کاسیان بر جای مانده اکثرا اشیای مفرغی هستند که به طور وحشیانه ایی توسط عوامل داخلی و خارجی به سرقت رفته اند و کمتر از طریق علمی و باستان شناسی به دست آمده اند. البته باستان شناسان معروفی چون آقایان اشمیت و رومن گیرشمن و … نیز مطالعاتی را در نقاط باستانی لرستان انجام داده اند. در انجام این پژوهش سعی بر آن شده که از منابع کمی که در اختیار بوده نهایت استفاده را برده باشیم. هر چند که این تحقیق دارای نقایص زیادی است.

1- کاسیان پیش از ورود به لرستان

1-1 واژه کاسی:

الف) مفهوم واژه کاسی: مفهوم این واژه را نمی توان امروزه به طور دقیق مشخص کرد. رومن گیریشمن معتقد است که واژه (کاشو) نام خدای بومیان قدیم لرستان بوده است و او در این مورد شکی ندارد.[4] به نظر او این واژه ( کاسی تیروس) یک واژه یونانی است و به معنای فلز (قلع) است و آن را از سرزمین کاسی ها می آوردند. به هر حال ممکن است که اصطلاح کاس- سی یا کاسپی شامل نژادی وسیع بوده است که فراتر از قوم واحد معروف کاسی بوده باشد و این نام روزگاری به طور عام به همه اقوام مسدر کوههای زاگرس اطلاق می شده است که در دوره پیش از ورود آریایی ها به ایران در نواحی مذکور به سر برده اند و از آنان به نام اقوام آسیانی در تاریخ یاد شده است.[5] نام کاسیان چنانکه بعد ها توسط استرابون یاد شده به منزله میراثی است از سکنه بسیار قدیم ناحیه زاگرس میانی و غرب و جنوب غربی ایران. راولینسون می نویسد که واژه کاسی به شکل کوسایویی بوده و در زمان اسکندر یونانیان به مردم لرستان اطلاق می کردند. به احتمال قرین به یقین کاشو مساوی است با کاش- شو نام خدای قبیله ای قوم مذکور بوده است. خدای این قوم کاشن، شاید قوم کاسی نام خود را از آن گرفته باشند. کاشن احتمالا تا اواخر دوره هخامنشیان به سرزمین لرستان کنونی گفته می شده است. واژه لرستان نامی بوده است که در دوره های اسلامی بر این ناحیه نهاده شده است. احتمال می رود که نام کاشو یا کاشن را قوم مذبور در چند هزار سال پیش از میلاد به هنگام مهاجرت از شرق و آسیای میانه با خود به همراه آورده باشند. [6] ما با نام قوم کاسپیان در نواحی چیترال هند و کافرستان افغانستان آشنایی داریم. واژه مذکور شکل جمع کلمه کاسی می باشد. دکتر(ژور ژکنتنو) دانشمند و باستانشناس معروف از محلی به نام آریا کاشن در نواحی رود جیحون نام می برد.

ب) مقایسه واژه کاسی و کاسپی: از گفته ها و نوشته های برخی از دانشمندان به روشنی معلوم می گردد که این دو واژه با هم تفاوت چندانی ندارند جزء اینکه واژه کاسی مفرد و کلمه کاسپین جمع ان است. هرتسفلد می نویسد اگر بنا باشد اسمی به سکنه ایران پیش از اریایی ها داده شود هیچ کلمه ای شایسته تر از واژه کاسپین نیست. ریشه این کلمه را می توانیم در بسیاری از نقاط ایران بیابیم و روشن تر از همه بحر کاسپین(خزر) است. بنا بر رای هنری فیلد ریشه کاسی ها همان کاسپین است. بارتلد واژه های کاسیان و کاسپیان را یکی می داند و به نظر ایشان حرف پ در واژه کاسپی نشانه جمع است و در این مورد به واژه های لولوپوم و ماتاپه(مادها) و آراپوم(آریاها) اشاره می کند که حرف پ در آنها نشانه جمع است. [7] دیاکانوف به نقل از و. ا.ی علی اف می نویسد: اصطلاح (آر ی بی) یا (آر ی پی) که یک بار در متن آشوری در مورد بخشی از مردم ماد شرقی(مادهای دور دست) به کار رفته است، از ریشه(آری) آریا+ پسوند عیلامی پ تشکیل شده و به معنای آریا ها(جمع) می باشد. بنا بر این شواهد معلوم می گردد که حرف پ در واژه کاسپی نشانه جمع بوده و از زبان عیلامی به زبان کاسی رسیده است. برخی از دانشمندان کاسیان و عیلامیان را خویشاوند یکدیگر دانسته اند. اگر این موضوع را بپذیریم می توان تصور کرد که زبان عیلامی با زبان کاسی قرابت داشته است. [8] برخی از پژوهشگران از یک زبان واحد به نام عیلامی- کاسپی سخن رانده اند. این زبان گویش متداول اقوام باستانی قبایل ساکن در سرزمین ایران به ویژه کوههای زاگرس بوده است و بعدا مادها و پارس ها در داخل اقوام مذکور جای گرفته اند و زبان آریایی جای زبان عیلامی- کا سپی را گرفته است.

ج) صورتهای مختلف واژه کاسی: واژه کاسی در اسناد و منابع تاریخی به اشکال گوناگون نوشته شده است در متون و زبان اشوری به صورت کاشو یا کاشی نوشته شده است . از قوم کاسی به نامهای هسی ، اوکسی، اوکسیان و هوزی یا خوزی یاد شده است .اشکال دیگر این واژه عبارتند از کوسی ، کوس-سی ، کاش-شو، کوشین، کوسان، کاسو، کاسیت، کشو، کاسیوس، کوسای، کیس-سی، کاسکان، کوسه، کاسپی،اکسیان، اکس-سی-و غیره.[9] نام قدیمی شهر کنونی همدان پیش از ورود مادها در دوره اقوام کاسی ” اکسیان ” بوده است.[10] پرسی سایکس می نویسد که واژه امروزی هوز یا خوز از کلمه هسی یا اوکسی یعنی نام قوم کاسی گرفته شده است. او کاسی ها را یکی از قبایل قدیمی سرزمین خوزستان امروز و یا عیلام باستان می داند.[11] استرابون جغرافیادان یونانی از کاسیان به نام کوسایوئی یاد کرده است . احتمال می رود واژه های که امروز بنام های ، کوشک ، کوشکی ، کوسه ، کاسیو که بر اماکن جغرافیایی یا طوایف در لرستان اطلاق می شود بازمانده و یادگار اقوام معروف کاسیان باشد. مرحوم شیخ محمد مردوخ معتقد است که واژه های امروزی کاک، کاکا، کاکاوند، کاکه و مانند اینها مأخوذ از واژه کاسی هستند.[12] برخی معتقدند که نام رود کشکان که از رودههای مرکزی لرستان است از نام کاسکان یا کاسیان یا کشو گرفته شده است. امروزه نام کاسپین یعنی نام قدیمی دریای خزر و شهر قزوین شکل دیگری از واژه کاسی است . احتمال می رود که نام شهر کنونی کاشان ماخوذ از همین واژه باشد بنا به روایات تاریخی در اواسط هزاره سوم در شمال خوزستان امروز یا جنوب لرستان محلی به نام کاشن وجود داشته است . شاید این مکان بعدها تبدیل به شهر اللور باستانی در دوره های اسلامی شده باشد. یونانیان به فلز قلع (کاسی تیروس) می گفتند یعنی همان فلزی که از ناحیه ی کاسیان بدست آمده است[13].

1-2 منشا قومی و جغرافیایی کاسیان:

الف) کاسیان و دین زرتشت: از بررسی و مطالعه برخی از مفرغهای ساخت دست کاسیتها معلوم میگردد که آئین مهرپرستی و عناصری از دین زرتشت در میان سازندگان این مصنوعات رواج داشته است و این موضوع به خوبی در هنر مفرغ کاری ان انعکاس یافته است. می دانیم که ایزد سروش از ایزدان اصیل زردشتی به شمار می رود و در گاثه ها که از قدیمی ترین متون اوستا می باشد بارها از ان یاد شده است. لقب همیشگی ایزد سروش اشیه می باشد که به معنای اشی است و این الهه مادر که به صورت خواهر ایزد سروش در آمده است یکی از کهن ترین ایزدان آریایی است. اشی ایزد باروری و بارداری و فرشته آبادانی و نیز نگهبان جوانان و دوشیزه گان آماده زناشویی بوده است. به هنگام جنگ ایزدان سروش، رشنو و مهر یا میترا و اشی با هم هستند. بنا بر نوشته های گیریشمن در میان برنز های لرستان دو تصویر وجود دارد که وی آنها را تصاویر خدای سروش و الهه اشی مکتوب در کتاب اوستا و دین زردشت می داند. این امر نشان می دهد که ایین میترائیسم یا مهر پرستی و عقاید اولیه دین زردشت پیش از ظهور این پیامبر در میان سازندگان مفرغهای لرستان وجود داشته است. گیریشمن در این باره می گوید” به نظر می رسد این بت (ایزد سروش) که مظهر خدای عدالت است چند سر دارد و قسمتهای مختلف بدن او از حیوانات مختلف تشکیل شده و به شکل های گوناگون ظاهر می شود. داشتن چند سر که هر کدام دو صورت، یکی در مقابل و دیگری در عقب باعث گردیده است که تعداد زیادی چشم و گوشهای قوی به آن داده شود و این نشانه قدرت بی پایان این خداست و ما را به یاد مهر و میترا می اندازد که در کتاب اوستا به آن اشاره شده است…، بنا بر این رب النوع سروش چیزی شبیه میترا را به یاد می آورد. این برنز ها قدیمی ترین تصاویر دینی ایرانیان را می رساند که متعلق به زمانهایی است که یشتها کهن ترین قسمت های کتاب اوستا شفاهاً به وجود آمده است”.[14] (رنه دوساد) اولین کسی بود که تصویر جشن هوما و دسته های مذهبی شبیه مهر پرستان را بر روی سنجاق ها و کمربندهای مفرغی لرستان تشخیص داد. برخی شواهد از جمله اسامی مقدسات آنها، نشان می دهد که کاسی ها خورشید و خدایان ریگودا را مثل سوریاش و ماروتاش را پرستش می کردند. این خدایان که خود متعلق به اوایل مذهب ودیک(vedik) بوده اند، بعدا مذهب زردشتی به آن جنبه روحانیت داده است.[15]

ب) کاسیان و اقوام هند و اروپایی: اکثر قریب به اتفاق دانشمندان ایرانی و غیر ایرانی کاسیان را شاخه ای از مردمان هند و اروپایی و هند و ایرانی دانسته اند که در چند هزار سال ق.م در یکی از نواحی آسیای میانه به سوی غرب مهاجرت نموده اند. از جمله دلایل آنان شباهت نام خدایان کاسیت با اقوام هندو اروپایی و آریایی نژاد است. این مشابهت ها و مشترکات زبانی و دینی احتمال می رود که مربوط به دوران هایی باشد که مردمان مزبور در مجاورت هم و در مکان واحدی به سر برده اند. اینک میان نام برخی از ایزدان کاسی با خدایان اقوام هندو اروپایی مقایسه ای به عمل می آوریم:

1- از مهمترین خدایان قوم کاسی سوریاش یا خدای خورشید بوده است، دانشمندان این واژه را یک واژه هندو اروپایی دانسته اند و از همین روی حدس می زنند که کاسیت ها متعلق به نژاد هند و اروپایی بوده اند.
2- سومالیای کاسی که به معنای خدای قلل کوهستان بوده است با سیمالیا زبان سانسکریت قابل مقایسه است.
3- خدای آفتاب کاسیان یعنی ماروتاش با ماروت هندی یکی دانسته اند.
4- بوریاش خدای رعد و باران در آیین کاسیان را با بوریای هندی یکی دانسته اند.
5- سوریاش کاسی را همان هلیوس یونانی می دانند.
6- شیمالیا ایزد قلل کوهستان کاسی که نام دیگر آن شیبارو است را با هیمالیای زبان سانسکریت می توان مقایسه نمود.
7- واژه با گاس یا بوگاش که نام یکی از ایزدان قوم کاسی بوده است را همان باگای پارسی باستان و بوگای اسلاو قدیم می دانند. باگاس در گویش و زبان پارسی امروز همان کلمه بگ و یا بغ می باشد. باید توجه داشت که نام یکی از پادشاهان سلسله کاسی آندا بوگاش بوده است که جزء دوم آن همان بوگاس یا بوگاش است.[16]

گیریشمن تصاویری را که بر روی لوحه مربوط به ترکش دادن(قرن7-8 پ. م) یکی ازآثار مفرغی لرستان که درموزه مترو پلیتن نیویورک قرار دارد مربوط به خدایان هندی می داند. این شواهد تاریخی ثابت می کند که اولاً قوم کاسی از بومیان اولیه لرستان نبوده، بلکه از مهاجران شرقی فلات ایران بوده که در حدود 4000 سال پیش به ایران آمده اند. ثانیاً آنان منصوب به قبایل هند و اروپایی و هند و ایرانی بوده و در آغاز از آیین و فرهنگ مشترکی پیروی کرده اند.

ج) کاسیان و سرزمین چین: دانشمندان نمونه های زیادی از مفرغ های لرستان را در سر زمین چین یافته اند، این اشیائ فلزی عینا همانند اشیائی هستند که از قبور لرستان به دست امده اند. این موضوع سبب این فرضیه شده است که سازندگان این مصنوعات فلزی با چین باستان رابطه داشته اند و یا اینکه آنان از شمال آمده اند و یا روزگاری در مرز و همسایگی کشور مزبور به سر برده اند و بعد ها از ان نواحی به سوی غرب مهاجرت نموده و پس از عبور از منطقه ما وراء النهر و گذر از جنوب سیبری وارد فلات ایران شده اند. بنا به گفته گیریشمن هنر لرستان بر مفرغ سازی چین باستان دوران هان تاثیر داشته است. نقش حیوانات متقابل به پا خواسته که در هنر نشانه سازی به کار می رود، موضوع مورد توجه هنر آسیای غربی است و در هنر لرستان نیز بسیار ارجمند است. این هنر در آخر هزاره اول قبل از میلاد در هنر هان در چین شناخته شده بوده است. حتی لگام هایی که به شکل حیواناتی که صنعتگران لرستان آنها را می ساختند، در زمانی که چینی ها با بیابانگردان در جنگ بودند از این چنین اشیائی نیز در میان آثار انان به چشم می خورد. نزدیک به هزار سال و کیلومترها بیش از این مقدار حیوانات روی یک سنجاق لر ستانی را از بز کوهی چینی که یک سنجاق حلقه ای را می آراید، جدا می سازد… به این ترتیب مشاهده می شود که گیریشمن رد پای مفرغ های لرستان را از این سرزمین تا کشور چین گام به گام و منزل به منزل دنبال می کند و به روشنی می گوید که این هنر از استپ ها یعنی از همان مکانی آمده اند که مادها و پارس های ایرانی نژاد و آریایی ها زندگی می کردند آمده است.[17] او می نویسد: هنر لرستان در سیبریه جنوبی پرورش یافت و در مغولستان درخشید، در مجموعه پتر کبیر تزار روسیه و در زمره لوحه های زرین او جای گرفت و الهام بخش هنر چین باستان در دوره امپراطوری هان شد.
پرسش مهم اینجاست که این اشیای مفرغی لرستان چگونه وارد سرزمین چین شده اند؟
پاسخ این پرسش دو حالت دارد: یکی آنکه این اشیاء از طریق تجارت و توسط بازرگانان به آنجا رفته اند و حالت دوم اینکه این قوم ابتدا در شمال چین میزیستند و سپس به لرستان آمده اند.

2- میان رودان زیر سلطه کاسیان:

2-1- دولت بابل:

بابلیها از نژاد سامی بودند، در روزگاری که دولت ایلام از سمت مشرق کشور بین النهرین را مورد تاخت و تاز قرار داده بود، از سمت مغرب قومی به نام آموری واقع در نواحی سوریه و فلسطین امروز که از نژاد سامی بودند در حدود سال 2050 ق.م شهر کوچک بابل را که از شهرهای دوره سومریان بود و در کنار رود فرات قرار داشت تصرف کردند. آموری ها در حدود 3000 سال حکومت کردند و جانشین دولت سومر شدند. خدایان انها عبارت بودند از مردوک خدای ملی قوم بابل، ایشتار خدای عشق و زیبایی وشمَش (خدای خورشید) و… بود. [18]

2-2- چگونگی تصرف بابل:

ساکنان بین النهرین از جمله بابلیان در طول زندگی خود در این منطقه، حملات گسترده ای را به سمت کوههای زاگرس از جمله لرستان داشته اند. آنان از حملات خود دو هدف سیاسی و اقتصادی را دنبال می کردند، آنها با حملات خود هم از حمله ساکنان این ناحیه به سرزمین خود جلوگیری می کردند و هم از ثروت های آنان استفاده می کردند.[19] اما کاسیان پس از ورود به لرستان و قدرت گیری در آنجا شروع به حمله به نواحی اطراف کردند و نه تنها در مقابل دشمنان خود تسلیم نشدند بلکه برای تصرف نواحی همجوار نیز اقدام کرند. کاسیان بین سالهای2043 تا 2080ق.م از جانب کبیر کوه و پشتکوه در دوره ششموایلونه پسر حمورابی به بین النهرین حمله کردند ولی مغلوب شدند و300 سال بعد در سال 1750ق.م بار دیگر به رهبری گاندیش به بابل حمله نمودند و تا پانصد سال یعنی تا 1180ق.م در آنجا تسلط داشتند و در این مدت 36 پادشاه از آنان فرمانروایی کردند و آنها مردم بین النهرین را با پرورشاسب آشنا کردند. ولی مردم کاسی به هیچ وجه آمیختگی نژادی با مردم بین النهرین نداشته اند. کاسیان در سال1186ق.م با شکست در مقابل دولت عیلام، بابل را رها کردند و به موطن اصلی خویش باز گشتند. [20]

کاسیان پس از شکست از حملات اولیه به بابل با روش دیگری یعنی از طریق صلح جویی و برای کار کردن در بابل توانستند در دل مردم بابل رخنه کنند و این ارتباطات با مردم بابل سبب شد که گاندیش رهبر مردم کاسیت به راحتی شهر بابل را تصرف کند.[21] چنانکه نوشته اند: سمسوایلونا پسر حمورابی در سال 1896 قبل از میلاد مهاجمان کاسی را عقب راند، اما کاسی ها دست از نقشه خود برنداشتند و از این تاریخ تا 150 سال نام کاسیان را در الواح و اسناد بابلی می بینیم که کشاورز، دروگر و صاحب مسافر خانه بوده اندو پس از آن رفته رفته داخل بابل شدند تا سال 1750 قبل از میلاد که پادشاه کاسی موسوم به گاندیش دولت بابل را به کلی منقرض کرد و خود بر اریکه قدرت نشست و تا سال 1734ق.م فرمانروایی کرد و از این پادشاه کتیبه ای باقی است که خود را پادشاه اقالیم اربعه عالم خوانده است و16 سال حکومت کردو خود را پادشاه خواند.[22]

2-3- شغل مردم کاسی:

اکنون می توان این حدس را بیشتر محتمل دانست که کاسیان قبیله ای بودند کوهستانی و پیشه دامداری داشتند و به زبانی که با زبان عیلامی قرابت داشت سخن می گفتند.[23] الواح بابلی، کاسیان را مردمی فلاحت پیشه نوشته اند که دارای پیشه های دیگر نیز بوده اند.[24] در هزاره دوم پیش از میلاد قبیله های شبان پیشه و کشاورز پدید آمدند و در پیشه های گوناگون که بستگی به ناحیه س ت ایشان داشت مهارت پیدا کردند و پیشرفت های مهمی در تولیدات صورت گرفت. در آن زمان تولید مفرغ را به خوبی آموخته بودند و چرخ کوزه گری در همه جا به کار افتاده بود و بهره کشی از بردگان نیز به طور همیشگی پی در پی انجام می گرفت و از دوران فتوحات گوتیان، اسیر گرفتن بیگانگان یک امر معمول و متداول بود، و گاه و بیگاه از کوههای زاگرس به دره رود دیاله نفوذ کرده و به بابل دستبرد می زدند.

2-4- شاهان کاسیت در بابل:

ما نخستین شاهان کاسی را به نام می شناسیم و از مدت سلطنت ایشان به تقریب اطلاع داریم(گاندیش به تقریب از 1721 تا1741ق.م، آگوم بزرگ تقریبا از1704تا 1725ق.م، کاش تی لیاش اول تقریبا از 1704 تا 1683ق.م، اوشی گوروماش پایان قرن هفدهم قبل از میلاد) ولی در باره کارهایی که انجام داده اند یا وقایعی که در عهد سلطنت ایشان وقوع یافته چیزی نمی دانیم، فقط کتیبه آگوم دوم ملقب به کاک ریمه که به معنای شمشیر رحمت است، که به احتمال زیاد معاصر واقعی غارت بابل به دست هیتیان بوده، اطلاعات چندی به دست می دهد.[25] از کتیبه آگوم دوم ملقب به کاک ریمه که به احتمال قوی همزمان غارت بابل به دست هیتی ها در سال 1595 ق.م می زیست، آگاهی زیادی در دست است. در کتیبه مزبور، آگوم دوم خود را بازمانده نورانی شوکا مونا، خداوند و پادشاه کاسیان و اکدیان و کشور پهناور بابل ونیز پادشاه آلمان( قسمتی از عراق کنونی) و پادان و پادشاه گوتیان بی خرد خوانده است.[26] شاهان کاسی به صورت شاهان واقعی بابلی در آامدند و تا زمانی که دره دیاله در دست شاهان کاسی بود ، ایشان قادر بودند کماکان با میهن کوهستانی خویش در ارتباط باشند و عنصر نژادی کاسی محفوظ بماند و در توده مردم محلی مستحیل نگردند و کاسیان در عهد امارنه با مصر در تماس بودند و نیز بین سلاطین این دو کشور مکاتباتی برقرار بوده که برخی از آنها تاکنون محفوظ مانده و در دست است و در زمان سلسله کاسی در اواسط مجرای دجله ، دولت آشور ظاهر شد و عهدنامه ای به دست آمده است که در سده پانزدهم قبل از میلاد بین پادشاه کاسی کاراینداشی و پادشاه آشور(ریمنی ششو) بسته شده است.[27]

فهرست شاهان کاسی از نظر جورج کامرون:
1- گاندیش موسس سلسله کاسیت
2- سرآگوم یکم
3- کاش تی لیاش یکم
4- اوشی
5- آبی راتاش
6- تازی گوروماش
7- آگوم دوم(ملقب به کاک ریمه)
8- هاربه- شیباک
9- تی پارک زی
10- بورنا بوریاش
11- پادشاهی ناشناخته
12- کشتی لیاش دوم
13- اولام- بوریاش[28]

2-5- شکست کاسیان در بابل:

انقراض کاسیان توسط قوای بابلی صورت نگرفت، بلکه عیلام نخستین دولتی بود که در هنگامی که کاسیان هنوز به شدت بابل را تحت اشغال داشتند، نیرو گرفت و آخرین ضربت خود را وارد آورد. در حدود هزاره سوم قبل از میلاد سلسله ای جدید در عیلام مستقر شد. حکمرانی عالیقدر مانند شوتروک- ناخونته، کوتیر- ناخونته و شیلهاک- اینشوشیناک، عهد طلایی عیلام را به وجود آوردند. بابل با سلسله منحط کاسیت دیگر رقیبی خطرناک به شمار نمی رفت و عیلام توانسته بود بر آن غلبه کند ولی تهدید بیشتر از جانب آشور بود که دست دوستی به سوی بابل دراز کرده بود. در این میان جنگی در گرفت و در نتیجه عیلام به نخستین موفقیت خود نائل آمد. عیلام در زمان سلطنت شوتروک- ناخونته اول(1207تا 1171ق.م) به اوج قدرت خود رسید، وی معابدی در همه شهر های قلمرو خویش بنا کرد.[29] کاسی ها کم کم فر و شکوه پیشین خود را از دست دادند و به زادگاه نخستین خود یعنی کوههای زاگرس مرکزی باز گشتند و در لرستان کنونی ساکن شدند و تا نزدیکی های میلاد مسیح و چندی پس از آن به نام کاس زندگی می کردند. پژوهشگران و زبان شناسان زبان کاسیان را جزء زبان های ایرانی می پندارند و بنا بر الواح و سنگ نوشته های آشوری، یکی از دبیران بابلی فهرستی از لغات کاسی را گرد آوری کرده و معنی آنها را به زبان اکدی نوشته است و مطابق ان معلوم می شود که زبان کاسی ها ایرانی بوده است.[30]

نزدیک به اواسط هزاره دوم یعنی زمانی که کاسی ها در ایران و بین النهرین به انتهای قدرت رسیده بودند، صنعت مفرغ سازی به طور وضوح رو به تنزل نهاد و جنبش مجدّدی که در ساختن اشیاء مفرغی بین 1100 و700 ق.م به وجود آمد موجب شد که ان دوره پرکارترین زمان فلز کاری در لرستان شمرده شود. چنین به نظر می رسد بعد از آنکه مجددا کاسی ها پس از رانده شدن از بابل بار دیگر به سرزمین خود یعنی لرستان روی آوردند و این بازگشت توام با سیل جدیدی از مهاجران کوهستانهای قفقاز(100ق.م) بود، نیروی جدیدی در فلز کاران به وجود آورد که آنها را در اجتماع آن زمان در ردیف جادوگران و شامانها قرار داد. لازم به ذکر است که این دو فرقه در اجتماع آن زمان مقام بارزی داشته اند. [31] احتمالا شهر کنونی همدان یکی از مراکز مهم مسی کاسی ها بوده است، زیرا منابع آشوری از ان به نام کارکاشی یا شهر کاسیان یاد نموده است. کاسیان بعد از بازگشت به لرستان در داخل سرزمین و زادگاه خود استقلال داشتند و با وجود این در دوره تهاجم اشور به غرب ایران در طول هزاره اول بارهب مورد هجوم قرار گرفته و به غارت رفته است، اما مردم سرزمین لرستان(کاشن) به عنوان یکی از اعضاء اتحادیه سه گانه اقوام غرب ایران به رهبری خش شریته و سایر یران قبایل بر علیه آشور متحد شدند و مقدمات شکست امپراتوری خون خوار و غارتگر آشور و روی کا آمدن دولت آینده ماد را فراهم نمودند.[32]

th

3- برنزهای لـرستان

اشیاء مفرغی لرستان که نخستین بار در سال 1928 میلادی به بازار های عتیقه فروشی دنیا عرضه شد، اکتوت به حد وفور در موزه های ملی و شخصی دیده می شود. این اشیاء مفرغی نشان دهنده ذوق و سلیقه مردم سازنده آنها می باشد و شکل و شبک آنها به کلی با دیگر آثار باستانی مردم خاور نزدیک متفاوت است. [33] با اینکه در حدود نیم قرن از کشف مفرغ های لرستان گذشته است هنوز ابهام زیادی در مورد این اشیاء وجود دارد. در واقع اشیاء مفرغی یاد شده در گورستان های لرستان در هر زمان دارای ویژگی هایی است که شاید حاکی از این باشد که برای اقوام گوناگون و صاحب باورهای مذهبی و اجتماعی مختلف ساخته شده است. شاید حدود 4000 سال قبل از میلاد کاسیت ها بر این ناحیه حکومت می کردند.[34]

3-1 انواع مفرغ ها:

الف)سنجاق ها: سنجاق ها از جمله اشیایی هستند که در تمام مجموعه های برنزی لرستان یافت میشوند اکثر آنها استادانه درست شده اند و دارای سر بزرگ برنزی هستند ، اما میله. آنها آهنی و یا برنزی است سرهای تخت این سنجاق ها هم به صورت یکدست و متراکم و هم به صورت مشبک و فاصله دار توری مانند درست میشدند .اشکال روی این سنجاق ها مانند اشکال نشانها به صورت همان سبک مشهور (ارباب حیوانات) و در بعضی موارد هم فقط یک هیولای اسطوره ایی هستند که با سبکی خاص حکاکی شده اند .سنجاق های دیگری هم با سرهای تخت گرد بزرگ برنزی چکش کاری شده وجود دارند که آنها را هم با صحنه های جالبی تزئین کرده اند.[35] درمیان اشیائ مفرغی لوازم ارایش بسیار دیده میشود .سر سنجاق ها دارای تنوع بسیارند و به شکل سر جانوران و پرندگان یا حیوانات کامل میباشند در روی لوحه کمربندی که در ان بسیار کار کرده اند صحنه های بسیاری از شکار یا موضوعات اساطیری نقش شده ، ایینه های مفرغی در این زمان دارای دسته ای است به شکل زنی عریان مانند ستونی که مجسمه زن باشد و از نیم رخ شبیه به تیغه شمشیرهای بسیار ممتاز لرستان است.[36]

باید از سنجاق ذکری خاص به میان آورد سنجاق دارای صفحه ای بزرگ است که حاوی سری برجسته در مرکز می باشد.ان باید سر رب النوع مادر اقوام اسیانی باشد که از آسیای صغیر تا شوش مورد پرستش بوده است. قطعه ای از این دسته اشیاء رب النوع مذکور را نشسته در حال زایمان نشان می دهد. او پستان های خود را در دست گرفته است و همین وضع در اشیاء دیگر نیز مشاهده می گردد. [37] هنر سنجاق سازی و امثال آن مثل قبه های سپر و نیزه بیشتر متعلق به گروه مذهبی بوده اند که تصور اشکال عالم هستی را با کمی تمایل به جانب هنر های آسوری نقش کرده است و شامل فنونی بوده اند که اکنون معلوم شده است، منحصر به لرستان نبوده بلکه در کردستان و آذربایجان و همچنین در دره های البرز در جنوب دریای خزر نیز به کار می رفته است و همچنین علائمی از کارهای نواحی اورارتوو دریاچه وان بر آنها دیده می شود.[38]

ب) سلاح ها: آنچه مربوط به سلاح های لرستان است این است که دوره آن با یک سری از خنجرها و شمشیر های کوتاه که در بابل و سوریه رایج بوده است آغاز می شود. نوشته های میخی که روی این ابزار جنگی است نشان می دهد که قسمتی از آنها مربوط به بخت النصر اول پادشاه بابل1146تا 1123 ق.م و بقیه مربوط به پادشاهان سلسله دوم(ایسین) 1158تا 1027 ق.م است، به احتمال قوی این سلاح ها غنائمی بوده که از دشمن به دست آمده، سپس به وسیله سلاطین بابل و عیلامی اهدا گردیده است. [39] کلنگ ها و تبرهای آهنی یا مفرغی غالبا مزین به تصاویر حیوانات یا اجزائی از حیوانات است. ممتاز ترین آنها عبارت است از تبرهایی با تیغه یا قبضه ای که از فکین باز جانوری درنده خارج می شود و نیز باید اشیاء دیگری را نام برد: سرنیزه وتعداد بسیاری از سرتیرهای آهنی یا مفرغی به شکل برگ درخت غار، مخروطی، یا مشکل از سه قطعه اجزای ساز و برگ اسب یا گردونه مخصوصا دهنه و کلگی مستقیم یا شکسته که مجموع آن ها به مفرغ کاران غالبا زمینه ای نا محدود در انتخاب موضوعات می داد.[40]

تبرها با سر جانوری که تیغه را از دهن بیرون می اندازد به نظر می رسد عنصری ممتاز از هنر هوریان باشد. بعضی از الواح کمربندها اگر خطا نکنیم هنر کهن سکائیان را(آنچنان که در حفریات جنوب روسیه شناخته شده اند) افشا می کند. موضوعات جاری در هنر سوری- ختی متعلق به قرن هشتم یا هفتم قبل از میلاد نیز در اشیاء مورد بحث دیده می شود. [41] شناسایی ابزار و سلاح های لرستان مشکل تر از دیگر اشیاء مفرغی است. اما بعضی از انواع آن ها مشخص و انحصاری هستند. به عنوان مثال تبرزین هایی که انتهای آن ها در سمت دسته میخکوبی شده که این میخ ها به اشکالی مانند سر حیوانات منتهی می شوند و تبر زین های حلالی شکل که در محل اتصال پایه به لبه سر یک شیر قرار دارد. از دیگر آثار خاص لرستان دسته های سنگ جاقو تیزکن هستند که در محل اتصال آن ها به بدنه، یک سر بزگاهی همراه با یک سر شیر مشاهده می شود.[42] استدلال ما در این است که سلاح هایی که در لرستان به دست آمده، دارای سر گاو که انتهای دسته آن تیغه ای است باریک و منحنی که مختص لرستان بوده و تاریخ هایی که بر آن حک شده همزمان سلاح هایی است که در بالا نام برده شد و این ها شواهدی است بر ادعای ما که در اواخر قرن دوازده قبل از میلاد صنعت فلز کاری مجددا رونق گرفته است.[43]

ج) اشکال حیوانات: حیواناتی که صنعت گران لرستان بر روی فلزات نقش می بستند عبارت بودند از گوزن کوهی،اسب، شیر ماده، پلنگ خال دار و احیانا ببر. ترسیم شکل این حیوانات تنها به خاطر رابطه آن ها با اقوام شکارگر نبوده، بلکه جنبه مذهبی نیز داشته است، گوزن کوهی که هنوز از جمله شکارهای سلطنتی ایران شمرده می شود و شیر که در آن هنگام در بین النهرین وجود داشته است، پلنگ ها که در تپه ها و کوهستان ها به وفور یافت می شده است، موضوع این نقوش هستند. اسب را با اندامی باریک و تزئیناتی بر سر و گردن نشان می دادند. علت دیگر انتخاب این حیوانات ان بود که سنبل و نمونه و شاهد قدیمی ترین مذهب دنیایی ایران آن زمان بوده اند.[44] اشکال خدایان ریش دار و شیاطین شاخدار که هر کدام حیوانی به همراه دارد، گوزن کوهی که نشانه مردانگی و برتری است، حیوانی گربه شکل که نشانه ترس و شقاوت است و اسب که نشانه ثروت و جاه و جلال است. حیوانات دیگری مانند آهوان کوچک، بز های وحشی، خرس و خرگوش نیز دیده می شود، ولی گوسفند و گاو های اهلی به ندرت مشاهده شده است.[45]

این گروه حیوانات و شیاطین که به صورت تزئینات کوچک و سر سنجاق و دیگر لوازم دیده می شوند، شواهدی هستند از ایمان به مذاهب(انیمی) و (شمانی) که این قبایل شکارچی در نتیجه تماس با طبیعت به آن ها معتقد بودند. مذاهبی که انسان را با وحوشی مرتبط می نموده است. باید یاد آوری کرد که بز کوهی با شاخ های طویل شاهکار نگار گران جانواران لرستان است که آن را از هنرمندان آشور به ارث بردند و آن شاهکار درجه ای بسیار عالی از قدرت تعبیر را نشان می دهد و در طرز کوچک نمودن تصاویر آنان پیشوای هنرمندان جانور نگار عهد هخامنشی بوده اند. این هنرمندان در نقش دایره چهره کمتر موفق شده اند صورت را بسیار مسطح بدون تجسم، بینی را همیشه بارز و طویل و چشم ها را گرد و کاملا باز کشیده اند. [46] نقش حیوانات در میان اشیاء مفرغی لرستان شاید نشانه توتم پرستی در میان سازندگان این اشیاء باشد. احتمالا کاسیان حیواناتی چون اسب و بز کوهی را بسیار محترم می شمرده اند. زیرا این حیوانات در زندگی آنان بسیار نقش داشته است. مانند اسب که برای حمل و نقل و سوار کاری و در جنگ ها از آن استفاده می شده است.

د) اشیاء مذهبی: اشیاء فلزی مذهبی نمودار معتقدات آنان بوده است. هر یک از آلات ساخته شده از یک هیکل انسانی شکل بوده که 9 اینچ بلندی و ظاهری مانند استوانه دارد. در دو طرف این شکل دو موجود پر دار که برجسته نیست، ساخته می شد، که سر خود را به طرف پیکر وسط متمایل نموده و پیکر وسط با دست های خود گردن این دو موجود را گرفته است و گاهی حیوانات دیگری مثل سگ ها و مرغ های شکاری به پشت این موجودات چسبیده اند. در عین آنکه این گروه به نظر بی تناسب می آید ولی خالی از لطف و ظرافت نیست. تقریبا 50 نوع از این اشکال به دست آمده و در بیشتر آن ها، پیکر انسانی در وسط قرار دارد که یا زن است یا زن و مرد، گاهی دست این زن روی پستانش قرار دارد که حکایت از بارداری و باروری است. این زن بر دنیای حیوانات حکومت داشته است و آن حیوانات عبارت اند از شیرها، سلطان جانوران و عقاب های شکاری و سگ ها که برای شکار به دنبال شیر ها می روند و مفهوم آن حفظ تعادل طبیعت است.[47]

بر روی صفحه یکی از میله های نظری الهه را در حالت وضع حمل و به دنیا آوردن فرزندش می بینیم. و او در همان حال با دو دست ، شیر خود را نثار می کند . نکته جالب توجه اینکه هنوز هم در میان مردم ایلات و روستاهای لرستان زنان باردار و مادران به همین شیوه مذکور بچه به دنیا می آوردند.[48] در میان قطعات نذری که منظور از ان ها در دست روشن نیست .تصاویر بز کوهی یا گوشتخواران که مربوط به نشان های خانوادگی است و یا اشیائ مشبک که معرف جدال قهرمان با دو جانور جنگلی است دید ه می شود.[49] یکی از مجسمه های مفرغی لرستان که نشان دهنده ی قربانی کردن گوسفند در ان زمان می باشد این مجسمه برنزی کوچک گوسفندی را در بغل گرفته و برای قربانی کردن می برد.[50] در حالی که شماری معین از ابزارهای مذهبی لرستان به طور غیر قابل انکاری به خدایان قابل پرستش پیشکش شده است و احتمالا در مهراب های مقدس به امانت گذارده شده بودند .امکان دارد برخی دیگربه عنوان پادشاه به سرکرده گان یاری دهنده لایق داده شده باشند .کاسه مفرغی و دو خنجر در غاری نزدیک کرمانشاه به دست آمده است.

ز) رقص های گروهی: در میان اثار کاسیان یکسری از آنها مرتبط با رقص و موسیقی می باشد .برای اثبات این قضیه به امثال زیر توجه می کنیم. قطعه سفالی که از (کاسو) ها یا کاسی ها در هزاره سوم پیش از میلاد در کوهستانهای زاگرس در شمال ایلام بدست امده است سه انسان را در حال رقص در نزدیکی چادرها یا کلبه هایی نشان داده است. این سفال از نظر معرفی حالت و نوع دیگری از رقص که دران اجرا کننده گان هر کدام بازوان را از پشت گردن یکدیگر است.گذرانیده و دستها رابر روی شانه های نفرات طرفین خود نهاده اند ، جالب توجه است. [51] در لرستان از هزاره یکم پیش از میلاد سر پرچم مفرغی مشبکی بدست امده که جزو مجموعه پروفسور زاره در موزه لوور محفوظ.است.در داخل دایره این سر پرچم رقص دست به دست چهار نفر با ترکیب بندی بدیع و ماهرانه ای نشان داده شده است .باز درپایه همان سر پرچم که محل گذرانیدن نیزه یا چوب پرچم بوده مجسمه دو انسان از پهلودر حال رقص دست به دست هم نشان داده میشود.[52] این نوع رقص شباهت زیادی به رقص های گروهی امروزه مردم لرستان دارد . فراموش نکنیم که رقص گروهی مشخصه مردم آریایی است.

ه) ویژگی های برنز های لرستان: شرح ویژگی برنزهای لرستان دشوار است اما اکثر آنها به سبک خاص قابل تشخیصی با اشکال خیالی تزئین شده اند .حیوانات موضوع های غالب این اشکال هستند ، گاهی به شکل واقعی ولی اکثرا به صورت مخلوقات افسانه ای ، بعضی بالدار و ندرتا شکل انسان نیز به چشم می خورد. اشکال حیوانات بویژه بزها و شیرها دستمایه های رایج و متداول تصاویر روی برنز ها و نشان دهنده سازش شدید طبیعت گرایی با سبک گرایی است. بویژه شیر ها که سعی شده کلیشه ای، با چشمانی گرد برجسته، گوش های پیش آمده، بدن های کشیده و دم های دراز با یک پیچ در انتها نشان داده شوند. چهره انسان با فرم تغییر یافته با خصوصیاتی چون بینی دراز منقاری، چشمان برجسته و گوش های ساده که در امتداد صورت قرار دارند، ارائه شده است. این اشکال سبک دار در بسیاری از آثار برنزی لرستان مشترک هستند. علاوه بر این در فرم و ترتیب بندی ساخت نیز دارای ویژگی خاص می باشند.[53]

نتایج تحقیق حاضر به شرح زیر می باشد:

1- کاسیان را باید جزء اقوام هند و اروپایی قرار داد. دلیل این مطلب در تحقیق حاضر آورده شده است و ما اگر فقط به فهرست خدایان هند و اروپایی نظری بیافکنیم می بینیم که یک سری از این خدایان با خدایان قوم کاسی برابری می کنند و اسامی آنها شباهت زیادی با هم دارند و این خود هند و اروپایی بودن کاسیان را به اثبات می رساند.

2- اسامی به جا مانده مانند کاسپین، کشکان، کوسه، کاشان و…که هرکدام نام مکانی است، از نام قوم کاسی گرفته شده اند و مربوط به این دوره از تاریخ ایران می باشد.

3- قوم کاسی برای نفوذ به بابل تنها متوسل به زور نشده و آن ها با صلح و آرامش و تدبیر توانستند به دل مردم بابل راه یابند و قبل از حمله نظامی ان ها دل های مردم بابل را تصرف کرده بودند.

4- اشیاء مفرغی کاسیان شاهکار تاریخ ایران هستند و این قوم با فرهنگ، شگفت انگیز ترین آثار تاریخی ایرانیان را ایجاد کرده اند.

5- طرز لباس پوشیدن کاسیان شباهت زیادی با شال و ستره مردم امروزی عشایر لر دارد. به طوری که می توانم گفت فرق چندانی با هم ندارند و کاسیان نیز همین لباس را می پوشیده اند. آن ها این لباس را نیز در میان قوم ماد ترویج دادند و مادی ها آن را لباس رسمی خود قرار دادند و در نقش برجسته های تخت جمشید به خوبی می توان آن را مشاهده کرد.

6- شاید مهمترین نتیجه گیری که از مطالعه اشیاء مفرغی لرستان بتوان گرفت، آن است که تاثیر ان ها را بر اقوام پارس و ماد نمی توان منکر شد. به طوری که ویلیام کالیکان در کتاب ایران باستان به روایت موزه بریتانیا معتقد است که بدون مطالعه آثار مفرغی لرستان نمی توان دوران های هخامنشی و مادی را مورد بررسی قرار داد.

7- نام هایی چون رشنو و اشه یا اشی که امروزه در لرستان متداول اند(رشنو نام یکی از خدایان کاسیت بوده و امروزه این نام بر یکی از طوایف لر اطلاق می شود و نیز اشی نام یکی دیگر از خدایان کاسی بوده که از قدیم تا به امروز این نام بر برخی از بانوان لر ستانی نهاده شده است.

__________________

پی نبشت ها؛

[1] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، دکتر محمدمعین، انتشارات نگاه، 1386، چاپ دوم، ص76
[2] همان، ص 120
[3] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، انتشارات افلاک، 1376، چاپ اول، ص 120
[4] همان، ص 89
[5] [5] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 90
[6] همان، ص 92
[7] همان، ص 93
[8] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 94
[9] همان، ص 88
[10] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، انتشارات اطلس، 1378، چاپ اول، جلد اول، ص 3
[11] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 89
[12] همان، ص 89
[13] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد اول، ص 3
[14] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 109
[15] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها، گودرز اسعد بختیار، انتشارات پازینه، 1385، چاپ دوم، ص 18
[16] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 107
[17] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 112
[18] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 132
[19] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد سوم، ص 12
[20] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 98
[21] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد سوم، ص 9
[22] صدیق صفی زاده، تاریخ پنج هزار ساله ایران، انتشارات آرون، 1382، چاپ اول، جلد اول، ص 211
[23] دیا وف، تاریخ ماد، کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، 1383، چاپ هفتم، ص 120
[24] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد سوم، ص 10
[25] دیا وف، تاریخ ماد، ص 123
[26] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد سوم، ص 14
[27] صدیق صفی زاده، تاریخ پنج هزار ساله ایران، جلد اول، ص 212
[28] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 131
[29] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص 78
[30] صدیق صفی زاده، تاریخ پنج هزار ساله ایران، جلد اول، ص 213
[31] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 11
[32] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 149
[33] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 7
[34] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد اول، ص 85
[35] جان کورتیس، ایران باستان به روایت موزه بریتانیا، آذر بصیر، انتشارات امیر کبیر، 1385، چاپ اول، جلد اول، ص 56
[36] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص 117
[37] همان، ص 118
[38] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 17
[39] همان، ص 12
[40] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص 117
[41] همان، ص 122
[42] جان کورتیس، ایران باستان به روایت موزه بریتانیا، ص 56
[43] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 12
[44] همان، ص 14
[45] همان، ص 15
[46] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص 120
[47] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 15
[48]محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 201
[49] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص 118
[50] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 202
[51] محمد صیف زاده، پیشینه تاریخی موسیقی لرستان، انتشارات افلاک، 1377، چاپ اول، ص 7
[52] محمد صیف زاده، پیشینه تاریخی موسیقی لرستان، ص 8
[53] جان کورتیس، ایران باستان به روایت موزه بریتانیا، ص 52

به نقل: نشریه الکترونیکی دانشجویان لر دانشگاه زابل

سقوط ساسانیان 2

Naqsh_i_Rustam

جنگ قادسیه

این ادعای اسلام شناسانِ سنتی که در شبه جزیره عربستان قبایل متعددی زندگی می کردند که پس از پذیرفتن اسلام با یکدیگر متحد شدند و با هزاران جنگجو به کشور های مجاور حمله کردند درست نیست و حقیقت تاریخی را بیان نمی کند. بیش تر سرزمین عربستان (به جز قسمت جنوبی آن) پرجمیعت نبود و همین ساکنان کم این مناطق در هر دوره تاریخی نیز در نهایت فقر زندگی می کردند:

The Muslim traditions depict the Arabian Peninsula as filled with roaming nomadic tribes who, after conversion to Islam, supplied thousands of warrios for the conquest of al-Šām, Iraq, and Egypt. This view dose not beare close scrutiny. Most of the peninsula (excluding of course its southern coastal region ) is a parched desert which, judging from the material remains so far discovered, was never densely inhabited and whose population was not only sparse but extremely poor by any standard at any historical time (12)
طبری بیش از دو قرن بعد و بدون ارائه یک سند از جنگ قادسیه خبر داده است. اسلام شناس دانمارکی، Patricia Crone، اشاره می کند که «تاریخ نویسان سنتی (طبری و نویسندگان عرب قرن ۸ و ۹ –نویسنده) اطلاعات و جزئیات زیادی ارائه داده اند، اما هیچ سندی را ضمیمه این اطلاعات خود نکرده اند.»
What the tradition offers is thus a mass of detailed information, none of wich represents straightforward facts. (13)

طبری ادعا می کند که اخبار خود را از افراد مطلعی به دست آورده است که از نسلی به نسل دیگر به طور شفاهی انتقال داده اند. دست کم ۱۰ نسل باید اخبار جنگ قادسیه را از دهان به دهان نقل می کردند (پدربزرگ من گفت که از پدربزرگ خود شنیده ….) که در آخر این خبر ها به گوش طبری برسد و این تاریخ نویس آن ها را بر روی کاغذ بیاورد، بنویسد. طبری یک تاریخ نویس نبود، بلکه یک داستان نویس بود (تاریخ طبری که امروز در دسترس ماست نسخه اصلی که به دست خط طبری باشد نیست، این تاریخ در قرن ۱۱ یا ۱۲ رونویسی شده است). همچنین سبئوس، کشیش و تاریخ نویس ارمنی قرن ۷ میلادی، در کتاب خود «تاریخ هراکلیوس» از جنگ ایرانیان و اعراب در محل Herthican (حیره) خیلی کوتاه خبر می دهد. این تاریخ نویس ادامه می دهد که ساسانیان در این محل ۸۰ هزار سرباز به فرماندهی رستم در مقابل سپاه اعراب جمع کرده بودند. سبئوس در کتاب خود از قادسیه نام نبرده است و فقط به رستم اشاره کرده است که در جنگ کشته شده است:
The Persians reached a village called Herthican , with the Arabs close on their heels, ” The battle started and the Persian army fled before the Arab, who pursued them and put them to the sword, There perished the general Rstom ….” (۱۴)

اما چون سبئوس از رستم نام برده است، نویسندگان دوران بعد (طبری و تاریخ نویسان عرب) خبر می دهند که این حنگ در قادسیه اتفاق افتاده است. Yehuda Nevo و julith Koren اشاره می کنند که نوشته اصلی کتاب سبئوس در دست نیست و رونوشتی که امروز از این نویسنده قرن ۷ در اختیار ما قرار دارد در قرن ۱۰ / ۱۱ توسط نویسندگان دیگری ترجمه و رونویسی شده است (نسخه اصلی به زبان یونانی بوده در صورتی که رونوشت به خط ارمنی است). (۱۵)

مذهب شناس آلمانی، Suermann معتقد است (۱۶) سبئوس اطلاع کامل از اسلام داشته است، اما مناطق نام برده در کتاب این نویسنده ارمنی در شبه جزیره عربستان قرار ندارند، بلکه بیش تر سرزمین هایی هستند که در انجیل به آن ها اشاره شده است. سبئوس در کتاب خود خبر از «اتحاد اعراب با یهودیان» می دهد (Suermann, ص ۱۵۰) که ارتش هراکلیوس را شکست دادند. این خبرِ سبئوس واقعیت تاریخی را بیان نمی کند و یک افسانه است. پیمانی بین اعراب و یهودیان علیه بیزانس بسته نشده بود و بر عکس، اعراب سوریه از هراکلیوس در جنگ بیزانس علیه ایران پشتیبانی کردند. همچنین سبئوس اشاره به نامه ای می کند که معاویه به کنستانس، پادشاه بیزانس، نوشته است. در این نامه معاویه به پادشاه بیرانس پیشنهاد کرده است: «دین مسیح را رد کن و به خدای بزرگی که من ستایش می کنم بپیوند، خدای پدر ما ابراهیم.» (۱۷) معاویه در سنگ نبشته خود در حمام ”ام قیس“ نقش صلیب را حکاری کرده است و به همین علت نیز نمی توان پذیرفت که این خلیفه عرب تقاضای روی برگرداندن پادشاه بیزانس از مسیح را کرده باشد: چنین نامه ای را معاویه به پادشاه بیزانس ننوشته است. به علت نکات مثبتی که در کتاب “تاریخ هراکلیوس” در باره دین یهودیت نوشته شده است مذهب شناس آلمانی Karl-Heinz Ohlig بر این عقیده است که ناشر یا فردی که این کتاب را ترجمه کرده به طور قطع یک یهودی بوده است. (۱۸) با توجه به تناقضات و اطلاعات نادرست در خبرهای تاریخی ”تاریخ هراکلیوس” که به امکان زیاد هنگام ترجمه و رونویسی (به عمد؟) روی داده اند نمی توان برای اطلاع از جنگ قادسیه به کتاب سبئوس استناد کرد.

شرق شناس فرانسوی، Jean-Maurice Fiey، اشاره می کند به خبری از مشاجره بین Iso Yahb، (اسقف مسیحیان ایرانی در تیسفون بین سال های ۶۴۹ تا ۶۵۹) و عرب های مسیحی قطر. طبق این خبر مسیحیان عرب در قطر اسقف تیسفون را به رسمیت نمی شناختند. شرق شناس فرانسوی معتقد است که علت قیام مسیحیان قطری علیه اسقف Iso Yahb اشغال تیسفون توسط اعراب در سال ۶۳۵ و از بین رفتن اعمال نفوذ ایرانیان بر اعراب قطر از این تاریخ (۶۳۵) به بعد است:

En fait, ľ interruption des rapports entre catholicos et métropolite, avant ľ accession ď Īšōʿyaw au patriarcat et depuis, , nʾétait pas due seulement à des raisons personnelles. Si ľon retrace les étapes de la conquête musulmane, on se rend compte que Sêleucie Ctêsiphon êtait passée sous le contrôle arabe depuis 635,… (۱۹
به نقل از زرین کوب تیسفون در سال ۶۳۷ سقوط کرد (۲۰) اما، با توجه به نظریه شرق شناس فرانسوی، یک یا دو سال قبل از جنگ قادسیه (۶۳۵ ،۶۳۶) تیسفون در کنترل اعراب بود.

سکه شناس انگلیسی Susan Tyler-Smith اشاره می کند که فقط در ۱۷ ضراب خانه سکه های یزدگرد سوم ضرب شده اند و با توجه به دوران نسبتا طولانی سلطنت این پادشاه ساسانی (۶۳۲ – ۶۵۱) باید تعداد بیش تری ضرابخانه سکه از یزدگرد سوم ضرب می کردند. سکه های یزدگرد سوم فقط در سیستان، فارس و خوزستان ضرب شده اند. این سکه شناس انگلیسی ادامه می دهد که بیش تر سکه های یزدگرد سوم بین سال های ۶۳۲ تا ۶۳۳ ضرب شده اند و از سال ۶۳۶ تا ۶۳۷ فقط ضراب خانه های فارس و خوزستان سکه ضرب کردند. از سال ۶۳۴ تا ۶۳۵ و از سال ۶۴۱ تا ۶۴۲ سکه ای از یزدگرد سوم یافت نشده است:

بین سال های ۶۴۲ تا ۶۵۲ فقط ضراب خانه کرمان و شاید هم ضراب خانه سیستان سکه های یزدگرد سوم را ضرب کرده اند. Tyler-Smith در بررسی سکه های یزدگرد سوم به این نتیجه می رسد که این پادشاه تمام مناطق ایران را زیر کنترل خود نداشته است.
اما اگر یزدگرد سوم در سال ۶۴۱ به نقل از Tyler-Smith، سکه با نام حود ضرب نکرد دو سکه شناس A. Nikitin و G. Roth اشاره می کنند که اعراب سکه های در ضراب خانه کرمان که واژه عربی جید (خوب) بر روی آن ها حکاکی شده است را در سال ۶۴۱ ضرب کرده اند:

Die-engraver B was making dies only for Kerman province. Within this small group we find at least one jayyid coin (no.14)….. One of these coins (no.15) is of year 19. We may presume either that it was struck from an original Sasanian reverse die, or that the die-engraver had become employed just befor the Arab conquest of Kerman took place. (23)
این سکه شناساسان ادامه می دهند که عرب ها سکه های با نام یزدگرد سوم در سال ۲۰ در داراب ضرب کرده اند؛ اما داراب در سال ۶۴۴ به تصرف اعراب در آمد. این دو سکه شناس نیز معتقدند که یزدگرد سوم تمام ایران را تحت کنترل خود نداشته است:

For Example, there is a drachm with the name of ,Yazdgard, of year 20, bearing the mintmark of Darabgerd (no. 1): Darabgerd was taken by the Arabs in AH 23 (644)……. It means that this coin …… came from a city which by that time was no longer under Sasanian administration (24)
ایران شناس آلمانی Hans Gaube در کتاب خود اشاره به سکه هایی می کند که اعراب در سال ۶۴۱ در ضراب خانه های مختلف ایران (به سبک سکه های ساسانی) با نام خود ضرب کرده اند. (۲۵ ) با توجه به ضرب سکه های عربی در سال های ۶۴۰ تا ۶۴۲ در نقاط مختلف ایران نمی توان این ادعای کریستن سن را که ایران ”زیر فرمان یزدگرد سوم صورت واحد گرفت “ قبول کرد. یزدگرد سوم برای ”صورت واحد” گرفتن ایران احتیاج به یک ارتش نیرومند داشت، اما در سال ۶۲۷ ارتش دولت خسرو دوم پرویز، بعد از شکست از هراکلیوس، فروپاشید و ساسانیان نمی توانستند در سال های که آشفتگی و هرج و مرج دستگاه های دولتی (تاج گذاری ۱۰ پادشاه در مدت چهار سال) را فرا گرفته بود یک ارتش جدیدی را سازمان دهند که نخست در جنگ پل (جسر) در سال ۶۳۴ و پس از مدت زمانی کوتاه به نقل از طبری در قادسیه با ۱۰۰ هزار سرباز در برابر اعراب ایستادگی کند. به همین دلیل هم خبر کریستن سن که رستم ”فرماندهی کل نیروی لشکری را به عهده گرفت” و ”سپاهی بزرگ در پیرامون پایتخت حاضر شد” (۲۶) واقعیت تاریخی را بیان نمی کند.

اما این اعرابی که بین سال های ۶۴۰ تا ۶۴۲ در نقاط مختلف ایران (بیش تر در شرق ایران) به قدرت رسیده بودند و به نام خود سکه ضرب کردند عرب هایی نبودند که از خارج شبه جزیره عربستان به ایران حمله کرده بودند، بلکه عرب های ایرانی بودند که از اوائل دوره ساسانیان در ایران زندگی می کردند. یکی از ویژگی های سیاست خارجی ساسانیان انتقال ساکنان مناطق تسخیرشده به ایران بود: ساسانیان در سال ۲۴۱ شهر عرب نشین الحضر (۸۰ کیلومتری جنوب موصل – Hatra) را که در کناره رودخانه دجله قرار داشت به تصرف خود درآوردند و اعراب این منطقه را به شرق ایران انتقال دادند. شاپور اول به شهر انطاکیه (Antiochia) حمله کرد و کشیش مسیحی و تمام پیروان کلیسا را اسیر و در جندی شاپور اسکان داد. به نقل از زرتشت شناس معاصر آلمانی Stausberg، شاپور اول ده ها هزار از مسیحیان مناطق سوریه، کاپادوکیه و کیلیکیه (ترکیه امروز) را به ایران انتقال داد. این زرتشت شناس آلمانی همچنین اشاره می کند که به علت ازدواج مسیحیان انتقال داده شده با پیروان ادیان دیگر دین مسیحیت قوی ترین اقلیت دینی در ایران به شمار می آمد. (۲۷)

معروف ترین عرب ایرانی به نقل از اسلام شناسان سنتی عبدالملک مروان خلیفه پنجم امویان بود. بر روی سکه هایی که از عبدالملک مروان از سال ۶۹۶ در مرو ضرب شده اند نام عپدالملیک ی مروانان و نه عبدالملک بن مروان به زبان پهلوی دیده می شود. نام عبدالملک این طور بر روی سکه ضرب شده است: عپدالملیک ی مروانان –به لاتین = APDLMLIK-I MRWANAN.

نام ’عپدالملیک ی مروانان’ بر روی سکه مرو به خط پهلوی
(John Walker, A Catalogue of the Arab-Sassanian Coins, London 1941, P. 29)
در زبان پارسی ‘آن‘ اول حالت اضافی و ’آن‘ دوم حالت جمع است. به این ترتیب ‘مروانان’ یعنی شهروندان مروی، یا افرادی که از مرو هستند: عپدالملیک ی از مرو. تاریخ نویسان عرب و ایرانی قرن ۸ و ۹ نام ایرانی مروانان را بعد به مروان تغییر دادند.
جنگ نهاوندضرب سکه های عربی از سال ۶۴۰ به بعد در نقاط مختلف ایران نه فقط نشان می دهد که اعراب ایرانی (قبل از حنگ نهاوند) در این مناطق به قدرت رسیده بودند، بلکه این سکه ها همچنین خود نشانه فروپاشی نهایی دولت ساسانیان است، فروپاشی که بعد از شکست سپاهیان خسرو دوم پرویز در ارمنستان (۶۲۲) آغاز شد و با قتل این پادشاه (۶۲۸) شدت یافت. در سال ۶۴۱ هراکلیوس، متحد و هم پیمان اعراب، جان می سپارد و همسر این پادشاه به قدرت می رسد؛ اما همسر هراکلیوس را پادشاه جدید بیزانس به قتل می رساند. بعد از مرگ همسر هراکلیوس، اعراب سرزمین های شرق رودخانه دجله دیگر تعهدی در مقابل خانواده سلطنتی نداشتند و خود را موظف نمی دیدند از سیاست پادشاه جدید بیزانس پیروی کنند. این اعراب استقلال خود در بخش هایی از ایران را با ضرب سکه اعلام کردند و کنترل این مناطق در دست گرفتند. جنگ نهاوندی (۶۴۲) که طبری و تاریخ نویسان عرب از آن خبر داده اند همین استقلال اعراب ایرانی (با حمایت اعراب خارج از ایران) در ایران است. به همین علت نیر تعجب آور نیست که نخستین سکه ها از امیرالمومنین های عرب (لقب خلیفه از دوران عباسیان به بعد مرسوم شد)، معاویه، عپدولای زوبیران که بعد به زبان عربی می شود عبدالله بن زبیر و عبدالملک مروان به خط پهلوی در داراب فارس ضرب شده اند و نه به زبان عربی در سوریه یا شبه جزیره عربستان.
پس از نابودی ارتش ساسانیان و عقب نشینی بیزانس از سوریه و اورشلیم (۶۳۰) قبایل عرب تنها نیروی های مسلح در مناطق میان رودان بودند. فتح ها و تسخیر هایی که طبری و تاریخ نویسان عرب از آن ها خبر داده اند (در دوران عباسیان) در واقع به نقل از J. Koren و Y.D. Nevo، دست برد ها و سرقت های مسلحانه این قبایل عرب به سرحدات کشور های مجاور بود. یک نیروی نظامی برای جلوگیری از سرقت های اعراب در این سرحدات مستقر نبود:The picture the contemporary literary sources provide is rather of raids of the familiär type; the raiders stayed because they found no military opposition…… these were later selected and embellished in late Umayyad and early Abbasid times to form an Official History of the Conquest. (28
آبشخور
1 – Van Harvey. The Historian and the Believer. Toronto, Ontario: The Macmillan Company, 1966, P. 41-42
2 – Theodor Nöldeke, Geschichte der Perser und Araber zur Zeit der Sasaniden, aus der arabischen Chronik des Tabari, Leyden, E.J. Berlin, 1973, P. XIV
3 – Patricia Crone, Meccan trade and the rise of Islam, Oxford 1987, P. 230
4 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, Crossroads to Islam. New York 2003, p. 47
5 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, p. 47
6 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, P. 47
7 – James Howard-Johnston, Heraclius’ persian Campaigns and the Revival of the East Roman Empire, 622-630, in: War in History; Jan 1999, Vol. 6 Issue 1, P 1- 44
8 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, p. 47
9 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, p. 48 – ۴۹
10 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, P.135
11 – P. 479 ، ۱۳۸۴، آرتور کریستین سن، ایران در زمان ساسانیان، تهران
12 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, P. 67
13 – Patricia Crone, Meccan trade and the rise of Islam, Oxford 1987, P. 222
14 – Sebeos, ed. F. Macler , 1904, Ch 30
15 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, Crossroads to Islam. New York 2003, p. 129
16 – Harald Suerman, Juden und Muslime gemäß christlichen Texten zur Zeit Muhammads und in der Frühzeit des Islams, in: Holger Preißler, Heidi Stein (Hrsg). Annährung an das Fremde, XXVI. Deutscher Orientalistentag vom 25. bis 29.9.1995 im Leipzig, Stuttgart 1998, 145-154
17 – Sebeos, ed. F. Macler, P.139-140
18 – Karl-Heinz Ohlig, Der frühe Islam, eine historische Rekonstruktion anhand zeitgenössischer Quellen, Berlin, 2007, P. 248-255
19 – Jean-Maurice Fiey, Dioceses syriens orientaux du Golf persique, in: Memorial Mgr Gabriel Khouri-Sarkis, Belgique, 1956-1967, P. 187
20 – زرین کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، ص ۳۳۱
21 – Tyler-Smith, Susan, Coinage in the Name of Yazgerd III and the Arab Conquest
of Iran, Nomismatic Chronicle, 160 (2000), p. 140
22 – Tyler-Smith, Susan, P. 146-147
23 – Aleksander Nikitin and Günter Roth, “The earliest Arab-Sasanian coins”, Numismatic Chronicle, v.155. London, Royal Numismatic Society, 1995, pp.131-134
24 – Aleksander Nikitin and Günter Roth, P. 132
25 – H.Gaube, Arabosasanidische Numismatik , 1973, P. 12
26 – P. 481، ۱۳۸۴، آرتور کریستین سن، ایران در زمان ساسانیان، تهران
27 – Michael Stausberg, Die Religion Zarathushtras, Stuttgart; Berlin; Köln, 2002, P, 237
28– Yehuda D. Nevo and Judith Koren, Methodological Approaches to Islamic Studies. In: Der Islam 68 ( 1991) , P. 10
دکتر مسعود امیرخلیلی (انجمن پژوهشی ایرانشهر)