بررسی دود سبز رنگ در شاهنامه |داستان نبرد خسرو پرویز و بهرام چوبینه

بررسی دود سبز رنگ در شاهنامه |داستان نبرد خسرو پرویز و بهرام چوبینه

نگارنده: جمشید کیانی

بررسی دود سبز رنگ در شاهنامه داستان نبرد خسرو پرویز و بهرام چوبینه

فردوسی جاوید در شاهکار جاودانه‎اش «شاهنامه‎ی بی‎همتا» می فرماید که «خسرو پرویز» ، پیش از پیکارش با «بهرام چوبینه» در آذربایجان :

«همی تاخت تا پیش آذر گشسب» و پس از نیایش : «سوی دشت دوک اندر آورد روی». خسرو در جنگ شکست خورد و هنگام گریز :

به پیش اندر آمد یکی غار تنگ ——————– سه جنگی پس اندر ، بسان پلنگ

بُن غار هم بسته آمد به کوه ———————- بمان آن جهاندار دور از گروه

نه جای درنگ و نه جای گریز ———————- پس اندر همی رفت بهرام تیز

بهرام چوبینه با 3 مرد جنگی ، خسرو پرویز را دنبال کردند. چون کار بر شاه نگ شد و درمانده بر غار ماند ، خروشی از درد بر کشید و آفریننده را به یاری خواند.

همانگه چو از کوه بر شد خروش ———————– پدید آمد از راه فرخ سروش

همه جامه‎ها سبز و خنگی به زیر ——————— ز دیدار او گشت خسرو دلیر

چو نزدیک شد دست خسرو گرفت ——————— ز یزدان پاک این نباشد شگفت

چو از پیش بدخواه برداشتش ————————– به آسانی آورد و بگذاشتش

چو آن دید بهرام ، خیره بماند ————————– جهان‎آفرین را فراوان بخواند

بر افتاد لرزه بر اندام اوی ——————————- چو دیدش همه کار ، با کام اوی

همی گفت تا جنگ مردم بُوَد ————————– مبادا که مردی ز من گم بُوَد

بدان شد که جنگم کنون با پَری‎ست —————— برین بخت تیره بباید گریست

هم آنگاه خسرو از آن روی کوه ———————— پدید آمد از راه و دور از گروه

این پَری شگفت‎انگیز که در آن غار مرموز ، نمایان شد و لرزه بر اندام بهرام چوبینه  انداخت ، چه بود؟! برای پاسخ بهتر است به دو ویژگی فرشته‎ی «سروش» بنگریم.

یکی ، پیوستگی آن با «ابـر» است که در بخش‎های دیگر شاهنامه به این گونه‎ها یاد شده : «بر آن ابر باران نشسته سروش» و «نشسته بر ابری پر از باد و نم».

ویژگی دوم ، جامه‎ی”سبز”رنگ سروش می‎باشد. اگر دو ویژگی سروش را در هم آمیزیم ،

برآیند آن یک «ابر سبز رنگ» است که می‎توان نمونه‎ی آن را در «مثلث برمودا» پیدا کرد.

از پدیده‎های شگفت‎انگیز این بخش از جهان ، “ابر” و “مِه” سبز رنگی است که گهگاه  کشتی‎ها یا هواپیماها را در بر می‎گیرد و آنان را با شتاب بسیار از یک جا ، به جایی دیگر می‎برد. این شتاب آن چنان است که گاه به نظر می‎آید زمان می‎ایستد.

درباره سروش نیز آمده که پیمایش و حرکت آن تندتر از باد و باران و هرچیز دیگری می‎باشد. [ یسنا ▬ هات 57 ▬ بند 27 تا 29 ]

بر پایه‎ی گزارشی :
{ در سال 1943 میلادی ، نیروی دریایی آمریکا آزمایشی پنهان با یک کشتی سرنشین‎دار

انجام داد. یک میدان بسیار نیرومند مغناتیسی پدید آورد که به دنبال آن، «نور مات سبز

رنگی» نمایان شد ؛ درست مانند مِه نورانی سبز که بازماندگان برمودا گفته بودند.

سپس این مِه سبز ، کشتی را پوشانید و آن را از دیدگان ناپدید کرد. پس از چند دقیقه کشتی

چندین مایل دورتر دیده شد! }
[ گمشدگان مثلث برمودا ▬ چارلز بریتز ▬ ترجمه‎ی سیروس گنجوی ▬ سال 1379 ▬ صفحه‎ی 222 تا 224 ]

آیا در آن غار مرموز نیز میدانی مغناتیسی ، ابر سبز رنگی را پدید آورده بود که به مانند پَـری ، خسرو پرویز را از آن جا بر کشید و در یک آن ، به سوی دیگر بُرد؟!

این پدیده یک ویژگی دیگر نیز داشت که آگاهی یافتن خسرو از آینده‎ی نزدیک خود بود.

وی پس از رسیدن به یارانش گفت :

که امروز من دیدم ای سرکشان ——————— ز پیروزی و شهریاری نشان

نهان داشت دارنده کار جهان ———————— برین بنده گشت آشکار و نهان

آن چه که خسرو یاد کرد ، پاسخی بود که از سروش شنیده بود :

تو زین پس شوی در جهان پادشا ——————– نباید که باشی جز از پارسا

بگفت این و پس گشت ازو ناپدید ——————– کس اندر جهان این شگفتی ندید

خرم آباد ▬ واحد مرکزی خبر :
{ یک شیء نورانی یکشنبه شب گذشته در آسمان «کوهدشت» مشاهده شد.

شاهدان عینی ساعت 23 شنبه شب گذشته یک شیء خیلی نورانی را که در فاصله‎ی 200 متری سطح زمین قرار داشت ، در آسمان این شهرستان ، مشاهده کردند. این شیء که مدتی ثابت مانده بود ، مسیر خود را از شمال به سمت جنوب ادامه داد و پس از لحظلاتی ناپدید شد. این شیء مدوّر را هاله‎ای از «نور سبز رنگ» که درخشش شدیدی داشت ، احاطه کرده بود. گزارش رسیده حاکی است : تمامی کشاورزانی که در حوالی شهر کوهدشت ، سرگرم کار در زمین هایشان بوده‎اند ، این شیء نورانی را مشاهده کرده‎اند. }
[ روزنامه‎ی اطلاعات ▬ 73/8/24 ]

خرم آباد ▬ واحد مرکزی خبر :
{ برای دومین بار در چند روز گذشته یک شیء نورانی در فضای شهرستان کوهدشت مشاهده شده است. به گزارش رسیده این شیء «نورانی سبز رنگ» جمعه شب گذشته در فاصله‎ی 100 متری روستای «کل سرخ» از توابع بخش طرحان کوهدشت مشاهده شده است و به گفته‎ی شاهدان عینی شکل آن دایره‎ای و دارای پایه‎های فنری است.

گزارش رسیده همچنین حاکی است که این شیء هنگامی که از طرف افراد محلی تعقیب می‎شود ، به حالت جست و خیز به مسیر خود ادامه می دهد و می گریزد. }
[ روزنامه ی اطلاعات ▬ 73/8/29 ]

 

لینک این مطلب در تالار گفتمان:

دود سبز رنگ

تاریخ فا | تاریخ و تمدن سرزمین پارس

 

ويژگيهای زبانی و ارزشهای فرهنگی و تاريخی شاهنامه فردوسی

ويژگيهای زبانی و ارزشهای فرهنگی و تاريخی شاهنامه فردوسی :

شالودهی شاهنامه برگرفته از اوستا است. شاهنامه نبض زبان پارسی است و فرهنگ ویژهای را بازتاب میدهد که برای مردم ایران اهمیت بسیار دارد. دایرهی زبانی این نسک(کتاب) چنان پهنه ور است که بیگمان سخنور بزرگی چون نظامی هم به پای فردوسی و زبان باشکوه او نمیرسد. بستری که شاهنامه برای واژهسازی فراهم میآورد، در هیچ نسک و اثر دیگری دیده نمیشود. در شاهنامه بیش از ١٠هزار واژهی ناگفته و ناپوییده هست. از اینرو زبان آنچنان گستردگی دارد که میتوان این اثر را بستر زبان پارسی و سازهی نخستین این زبان دانست. واژگان شاهنامه به ما یاری میرساند تا زایایی واژگانی داشته باشیم. از این دید که بنگریم، زبان پارسی وامدار فردوسی و شاهنامهی اوست.


بيش از ١٣٠ ضربالمثل برگرفته از شاهنامه است:
بیش و کم، همهی اصطلاحات و واژگانی که بنیاد پهلوانی دارند و بر زبان مردم جاری میشوند از شاهنامه گرفته شده است. همانند: سینه سپر کردن، شمشیر از رو بستن، سپر افکندن، تیر به هدف خوردن و دهها اصطلاح دیگر. بیش از ١٣٠ زبانزد نیز در زبان پارسی هست که برگرفته از شاهنامه است. دهها بیت نیز مردم در هنگام سخن گفتن به کار میبرند که باز برگرفته از شاهنامه است. از همینروست که زبان پارسی با تکیه به شاهنامه، توانسته است جایگاه خود را در میان زبانهای دیگر استوار سازد. تنها سخن بر سر زبان نیست؛ نکتهی مهمتر آن است که شاهنامه بازتابی از فرهنگ ایران و رنگارنگی آن هم هست. این اثرگذاری تا به امروز ادامه داشته است. چامه سرایانی چون شاملو و فروغ و کسرایی، که پیوند کمتری با شاهنامه داشتهاند، سروده یشان اثر پذیرفته از این اثر بزرگ فرهنگ ایران است. دیگر از اخوان ثالث و دولتآبادی و منوچهر آتشی سخنی نمیگویم که بسیار وامدار شاهنامهاند. هنگام که نسکی چنین اثر شگفتآوری بر زبان پارسی میگذارد، باید آن را ارج بسیار گذارد و اهمیت آن را به درستی شناخت.
در زبان پارسی، سخنوران بزرگ، اندکشمار نیستند. هرآینه هیچکدام جایگاه و پیشوایی فردوسی را ندارند. اگر دیرینگی شاهنامه را هم به این نکته بیفزاییم، آنگاه جایگاه فردوسی و نسک او بیشتر نمایان میشود.


شاهنامه در زمان خود همانند یک رسانه بود:
شاهنامه کهنترین نسک با ارزش زبان پارسی است. زمانی این نسک پدید آمد که زبان پارسی تازه شکل گرفته بود. از آثاری که پیش از شاهنامه به زبان پارسی نوشته شدهاند، همانا چیز چندانی به ما نرسیده است. همانا همانها هم نشان میدهد که هیچکدام اهمیت شاهنامه را ندارند. ما نسکی که به تمامی به نظم باشد و پیش از شاهنامه نوشته شده باشد، نمیشناسیم. از این دید نیز شاهنامه پیشگام است. شاهنامه اثری است که تا ژرفای فرهنگ ایران پیش رفته است. این نسک در زمان خود همانند یک رسانه بود و زبان پارسی را به میان تودههای مردم میبُرد. افزون بر اینکه نسک بیآلایشی هم هست و کوچکترین بدآموزی ندارد. از اینرو باورم دارد که شاهنامه پیکرهی فرهنگ و زبان ما را کیان ویژهای بخشیده است.

شالودهی شاهنامه، برگرفته از اوستا است:
شالودهی شاهنامه، برگرفته از اوستا است. پس ما یک روایت کیانی در شاهنامه داریم که درونمایهی دینی دارد. هرآینه در دو گامه(مرحله) دو دسته روایتبه شاهنامه راه پیدا میکند. در گامهی نخست، داستان خاندانگودرز است و در گامهی دوم روایتهای رستم و پهلوانیهای او. گودرزیان خود را از نژاد قارن پسر کاوه میدانستند. در دوران کیکاووس و کیخسرو نیز نقش اساسی داستانها بر دوش گودرز و خاندان اوست. درست است که در این دوره، رستم پهلوان پهلوانان است، هرآینه در بیشتر نبردها، فرماندهی سپاه ایران به گودرز سپرده میشود.
آيا گودرز زمان اشكانيان با گودرز شاهنامه يكی است؟
نکته اینجاست که در تاریخ اشکانیان، از کسی به نام گودرز نام بُرده شده است که هم کتیبهای از او در دست داریم و هم سکه. آیا این گودرز تاریخ اشکانیان، با گودرز شاهنامه یکیست؟ درست است که در شاهنامه تنها ١٠ بیت دربارهی اشکانیان آورده شده است و فردوسی میگوید که چیزی دربارهی آنها نشنیده است؛ اما کردهها و پهلوانیهای اشکانیان، در قالب شخصیت گودرز و خاندان او، در سراسر دورهی کیانی شاهنامه، جریان پیدا کرده است.

پیوندهای تاریخی میان رستم و خاندان سورن:
دستهی دوم، روایتهای رستم است. با آنکه کوششهای بسیاری شده است که رستم را با شخصیتهای تاریخی یکی بدانند، هرآینه این پژوهشها به سرانجامی نرسیده است. تنها گمان میرود که رستم با سورن، سردار اشکانی، همانندیهایی داشته باشد. میدانیم که خاندان سورن، در زمان اشکانیان، خویشکاری(وظیفهی) تاجگذاری پادشاهان را داشتهاند. در شاهنامه هم بارها و بارها از رستم به نام تاجبخش یاد شده است. پس میتوان پیوندهای تاریخی میان رستم و خاندان سورن پیدا کرد.
فردوسی نقش مهمی در برجسته کردن داستانهای رستم داشته است. همانا نه به این معنا که رستم، پیش از آن نبوده است. ما نوشتههای کهنی داریم که در آنها از رستم و خاندان او نام بُرده شده است. با این همه، در خداینامه این خاندان گودرز بودند که جایگاه برجستهای داشتند. اما فردوسی در شاهنامه، این جایگاه را به رستم و خاندان او میدهد. شاهنامه و زبان پارسی، ویژگیهای زبانی و ارزشهای فرهنگی و تاریخی حماسهی ملی ایرانیان است و شاهنامه اثری است که پیکرهی کنونی زبان پارسی را بنا نهاده است.
(استاد یاحقی، استاد زبان و ادبیات پارسی دانشگاه فردوسی مشهد)

 

لینک مطلب در انجمن:

http://forum.tarikhfa.ir/thread6477.html

شاهنامه ؛ نگاهبان فرهنگ ايراني

جلال خالقي مطلق :


آن‌چه پس از اين مي‌خوانيد بخش كوتاهي از جستار استاد جلال خالقي مطلق است. اين جستار در كتاب «سخن‌هاي ديرينه» (به‌كوشش علي دهباشي- ١٣٨٨) چاپ شده است. خوانش دوباره‌ي آن يادآوري ديگري از بزرگي و جايگاه فرازمند شاهنامه تواند بود.


  شاهنامه‌ي فردوسي داراي يك كشش و بُرد ايران‌گرايي است كه بررسي و دريافت باريك‌بينانه‌ي آن دشوار است. چون ايران‌گرايي در اين اثر مانند خوني‌ست كه تا كوچك‌ترين اندام‌هاي پيكر آن دويده است و با تار و پود آن چنان درآميخته كه گزارش درست آن نياز به پژوهشي گسترده دارد. اما در اين‌جا به چند نكته‌ي كلي بسنده مي‌كنم.
ايران‌گرايي شاهنامه را مي‌توان زير چند عنوان اصلي برشمرد:
الف- نگهداشت فرهنگ ايران- از آن‌جايي كه خداي‌نامه و كم و بيش همه‌ي متون تاريخي و ادبي در زبان پهلوي و نيز برگردان‌هاي فارسي و عربي آن‌ها از دست رفته‌اند، شاهنامه مهم‌ترين چشمه‌ي آگاهي ما در بسياري از زمينه‌ها، چون تاريخ و جغرافي و ادب و هنر و آيين‌هاي خانوادگي و اجتماعي و آيين‌هاي اداري و كشوري در ايران باستان به‌شمار مي‌رود.
ب- آرمان معنوي شاهنامه- اين آرمان را مي‌توان در شعار نبرد نيكي با بدي خلاصه كرد. نبرد با بدي يعني كاربست آرمان‌هاي اخلاق ايراني، هم‌چون: يكتاپرستي، خداترسي، دين‌داري، ميهن‌دوستي، مهر به زن و فرزند، دستگيري از درماندگان، خردمندي، دادخواهي، دورانديشي، ميانه‌روي، آداب‌داني، مهمان‌نوازي، جوانمردي، بخشش، سپاسگزاري، خشنودي، خرسندي، كوشايي، نرمش يا مدارا، وفاداري، راستي، پيمان‌داري، شرم و آهستگي، خاموشي، دانش‌ آموزي، سخن‌داني، و ديگر و ديگر.
اخلاق شاهنامه ساخته و پرداخته‌ي فردوسي نيست. بلكه بخشي از ميراث معنوي ايران باستان است كه از آموزش‌هاي زرتشت و پيش از او ريشه گرفته و در زمان ساسانيان گسترش يافته است.
ج- پاس‌داري زبان فارسي- شاهنامه چه از نگاه گنجينه‌ي واژگان و دستور زبان، چه از نگاه شيوايي بيان و چه از نگاه درون‌مايه‌ي پُر سويه‌ي آن، ستبرترين ستون زبان فارسي‌ست. اين كتاب زبان فارسي را كه در آن روزگار سخت در خطر نابودي بود، براي هميشه پايه‌اي نيرومند و استوار بخشيد.

ازدواج با محارم در دین زرتشت دروغی بیش نیست

بدیهی است آیین پاکی که درجه حقیقت شناسی و حکمت و معرفت را به انتها رسانده و تمام اوامر و تاکیداتش بر تنظیم و ترتیب امور عالم و صحت جسم و سلامت روح و حفظ درجات انسانیت با نیکویی تمام بوده هرگز کاری شنیع را تجویز ننموده است. یکی از مسایل مهم عالم عمل ازدواج است. در ایران باستان مرسوم بوده زمانی که پدر یک دختر فرزند پسری نداشته که نام خانوادگی او را زنده نگاه دارد با دختر و داماد خود قراری میگذاشته که نام خانواگیش را بر روی اولین فرزند پسر دخترش بگذارد و در مقابل پدر دختر تمام مخارج نگهداری آن پسر را می پرداخته.

آیا ساسانیان دودمان هخامنشی را فراموش کرده بودند؟

همگی ما اگر شاهنامه را نخوانده باشیم دست کم با مطالب آن آشنا هستیم و می دانیم که در این تاریخنامه ی ایرانیان نامی از هخامنشیان برده نشده است. شاهنامه فردوسی در حقیقت برگردانی از خداینامه کتاب تاریخی ساسانیان است که سرگذشت ایران زمین را از آغاز خلقت شرح می دهد.پس غیبت نام هخامنشیان تقصیر فردوسی نیست بلکه باید گفت حتی درخداینامه زمان ساسانیان نیز نامی از هخامنشیان برده نشده است.

ادامه خواندن “آیا ساسانیان دودمان هخامنشی را فراموش کرده بودند؟”

آرش کمانگیر

آرشِ کمانگیر نام یکی از اسطوره‌های کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این اسطوره ‌است.

اسطوره آرش کمانگیر از داستان‌هایی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده ولی داستان آرش در شاهنامه نیامده‌ است (یعنی داستان آرش کمانگیر در شاهنامه نیامده‌ است. اما در شاهنامه به داستان آرش اشاره شده‌ است. مثلاً در قسمت پادشاهی شیرویه: به مردی زچنگ زمانه نجست /// چو آرش که بردی به فرسنگ تیر /// چو پیروزگر قارن شیرگیر» و یا «بزرگان که از تخم آرش بدند – سبکبار و جنگی و چابک بدند»). در کتاب‌های پهلوی و نیز در کتاب‌های تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شده ‌است. ابوریحان بیرونی، در کتاب خود به نام «آثارالباقیه» به هنگام توصیف «جشن تیرگان»، داستان آرش را بازگو می‌کند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش می‌داند. در اوستا آرش را (اِرِخشه) خوانده‌اند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کرده‌اند: از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان». در اوستا بهترین تیرانداز ارخش نامیده شده‌است که گمان بر این است که همان آرش باشد. بعضی معنی آرش را درخشان دانسته‌اند. و برخی معتقدند که منظور از آرش، حاکم پارتی گرگان بوده که به زور تیر و کمان دشمن را (به احتمال زیاد سکاها را) از مرز ایران دور کرده‌ است.

آرش در فرهنگ دهخدا:

نام پهلوانی کماندار از لشکر منوچهر. منوچهر در آخر دوره حکمرانی خویش از جنگ با فرمانروای توران، افراسیاب، ناگزیر گردید. نخست غلبه افراسیاب را بود و منوچهر به مازندران پناهید لکن سپس بر آن نهادند که دلاوری ایرانی تیری گشاد دهد و بدانجای که تیر فرود آید مرز ایران و توران باشد، آرش نام پهلوان ایرانی از قله دماوند تیری بیفکند که از بامداد تا نیمروز برفت و بکنار جیحون فرود آمد و جیحون حدّ شناخته شد. در اوستا بهترین تیرانداز را «اِرِخ ِش َ» نامیده و گمان می‌رود که مراد همان آرش است . طبری این کماندار را «آرش شاتین » می‌نامد و نولدکه حدس می‌زند این کلمه تصحیف جمله اوستائی «خَشووی ایشو» باشدچه معنی آن «خداوند تیر شتابنده » است که صفت یا لقب آرش بوده‌است. و بروایت دیگر رب النوع زمین (اسفندارمذ) تیر و کمانی به آرش داد و گفت این تیر دورپرتاب است لکن هرکه آن را بیفکند بجای بمیرد. و آرش با این آگاهی تن بمرگ درداد و تیر اسفندارمذ را برای سعه و بسط مرز ایران بدان صورت که گفتیم بیفکند و درحال بمرد. (از تاریخ ایران باستان حسن پیرنیا):

چون کار بقفل و بند تقدیر افتد

از جیب خرد کلید تدبیر افتد

آرش گهرم ولی چو برگردد بخت

در معرکه پیکان و پر از تیر افتد (خسروی)

از آن خوانند آرش را کمانگیر

که از آمل بمرو انداخت یک تیر

ترا زیبد نه آرش را سواری

که صدفرسنگ بگذشتی ز ساری (ویس و رامین)

و افراسیاب تاختن‌ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذیره فرستاد تا ایشان را از جیحون زانسوتر کرده، پس یک راه افراسیاب با سپاهی بی اندازه بیامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان و سام و زال غائب بودند و در آخرصلح افتاد به تیر انداختن آرش و از قلعه آمل با عقبه مزدوران برسید و آن مرز [ را ] توران خوانده‌اند. (مجمل التواریخ ) .

داستان آرش:

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می‌کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند و برای قبول این صلح و تحقیر ایرانیان پیشنهاد می کنند که از پهلوانان ایرانی شخصی تیری را به سوی خاور بیندازد ولی در ایران کسی جرات این کار را به خود نمی دهد آرش در لشکر ایران ستوربان بوده و پیغامی را به دست او می‏دهند تا به لشکر توران ببرد و در آنجا پادشاه توران برای تحقیر بیشتر ایرانیان خود آرش را انتخاب می‏کند و آرش به اجبار مسئولیت این کار را می‏پذیرد در لشکر ایران همه به آرش خرده می گیرند که چرا این مسئولیت را پذیرفتی و تو باعث ننگ ایران می شوی و… قرار بر این می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند (البته در منابع گوناگون محل پرتاب تیر فرق می‌کند. مثلاً در ویس و رامین شهر ساری آمده‌ است). تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردویی فرود می‌آید و یک روز و نیم پس از پرتاب آرش، تیر را پیدا می‏کنند و آنجا مرز ایران و توران می‌شود (محل فرود تیر نیز در منابع مختلف فرق می‌کند. اما تمام آنها به یک محدودهٔ جغرافیایی اشاره می‌کنند). پس از این تیراندازی آرش از خستگی می‌میرد. کسانی که برای یافتن آرش قله کوه را جستجو می‏کردند در هنگام غروب بازگشتند بدون آنکه نشانی از آرش پیدا کنند و تنها کمان و ترکش بی تیر او را دیدند. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روایت‌ها اسفندارمذ تیر و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که این تیر خیلی دور می‌رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با این وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تیر و کمان استفاده کند.تیر آرش سه روز و سه شب در حرکت بود تا درکنار رود جیحون بر تنه درختی فرو می رود و از حرکت می‏ایستد.

بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در اسطوره‌های جهان دانسته‌اند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.

احسان

تاریخ فا

شهرسازی و معماری در شاهنامه

شهرسازي و ساكن شدن در جايي از مراحل تكامل اجتماعي هر هازماني (:جامعه اي) است.شهرسازي و معماري در شاهنامه ،نخستين بار به فرمان جمشيد اجرا شد.وي به ديوان فرمان داد تا آب و خاك را با هم بياميزند و خشت بزنند و با سنگ و گچ ديوار بسازند و بر پايه مهندسي از روي نقشه ،گرمابه و كاخ هاي بلند بسازند.

از ديد تاريخي ،شهرهاي چون جيرفت،سيلك،مارليك و شهرهاي باستاني ديگر با بيش از هفت هزار سال پيشينه تاريخي،شاهكارهايي از شهرسازي و معماري ايرانيان و نشان از پيشرفت آنان در اين زمينه دارد.

در ونديداد آمده است كه اهورامزدا از جم خواست سكونتگاه هايي چهارگوش كه درازاي هر بر آن به اندازه يك ميدان اسب باشد،بسازد و به اندازه ي هزار گام آب در آن انبار كند و بازاري بسازد و خانه هايي با اتاق ها و ستون ها و ديوارها و حصارها و از تخمه ي مردان و زنان و حيوانات و گياهان و درختان و…در آن جاي دهد تا هنگام رسيدن سرماي سخت،نژادها از بين نروند….پس جمشيد آنرا به سه بخش كرد؛
در بخش نخست هزار تن ،در بخش مياني ششصد تن و در بخش پاياني سيصد تن را جاي داد.

اين شيوه چهارگوش سازي شهرها يكي از نمونه هاي بسيار مهم شهرسازي در ايران باستان است كه در سده هاي پس از آن نيز كاربرد بسيار داشته و كم و بيش تا آغاز زمان قاجار بكار ميرفته است؛
به ويژه در زمان باستان چهارتاقي را روي نقشه اي چهارگوش مي ساختند و همين روش در فضاهاي بيروني نيز بكار ميرفته است؛بدين روش شهر داراي سه بخش:
كهندژ در مركز ،شارستان در پيرامون آن و ربض در پيرامون شارستان ساخته ميشده است.

در چند شهري نيز كه در شاهنامه به ساختن آن اشاره شده است،اين كهن الگو بكار گرفته شده و آنچه از بخش بندي فضاهاي شارستان در آن ياد شده است،بيشتر به شهرهاي ساسانيان مي ماند؛چرا كه آگاهي هاي بيشتري در دسترس فردوسي بوده است.
در ساخت شهرها به دو نكته بايد توجه ميشد؛نخست برآورده سازي آب مورد نياز ساكنان شهر به ويژه در جاهاي گرمسير و جنوبي ايران بود كه تا امروز نيز يكي از مهمترين ويژگي هاي ادامه زندگي در آنهاست.در ساخت دارابگرد در شاهنامه بدين مهم اشاره شده است:

چو بگشايد داننده زان آب بند        يكي شهر فرمود بس سودمند

دوم امنيت شهر بوده است ؛از همين روي در پيرامون بسياري از شهرها،ديوارهاي بلند و استوار با چندين دروازه ميساختند تا از يورش دشمنان در امان باشند.پس از آن ساختن آتشكده در مكاني سپند،كه ممكن بود در مركز شهر باشد يا بر بالاي كوه يا در كنار چشمه،سپس يك يا چند بازار ،كه در شهرهاي بزرگ بازارهاي تخصصي چون بازار آهنگران نيز وجود داشته است:

چو بگشاد لب هردو بشتافتند        به بازار آهنگـــران تافتـند

همچنين در شهر يك يا چند ميدان بزرگ با كاركردهاي گوناگون وجود داشته كه كاخ پادشاه،آتشكده ،بازار و گلشن و بوستاني در آن قرار داشت.در شاهنامه به ميداني اشاره شده است كه كاخي بلند با ايوان در كنار آن قرار داشته و باغ و گلشني نيز در كنار آن بوده است كمابيش شبيه به ميدان نقش جهان(كه داراي ايواني است كه بزرگان از آن برگزاري جشنها و مراسم ديگر را مي ديدند و در پشت آن باغها و سكونتگاه ها ساخته شده اند و در كنار آن بازار ومسجد).

اما اگر خواهان آمد و شد مردم در تمام شبانه روز نبودند ،كاخ را در ارگي ميساختند كه فضاي آييني از آن جدا باشد؛همچنين ميدان هايي براي رسيدگي به كارهاي اجتماعي و دادخواهي مردم:

به ميدان شده بامداد پگاه       برفتي كسي كو بدي دادخواه

يا ميداني ويژه چوگان بازي و گاهي ميداني ويژه اعدام.
در بخشهايي از شاهنامه به همسايگي آتشكده ها با مراكز مهم شهري اشاره شده است كه شايد اين الگو در شهرهاي ساسانيان بوده است.ساختن برخي از شهرها را به پادشاهان باستاني نسبت ميدهند،مانند ساخت استخر،دباوند و بلخ به كيومرس،ساخت بابل،شوش و تستر و ري به هوشنگ،و مرو و بسياري از شهرها و آتشكده هاي ديگر به تهمورس.

در شاهنامه ساخته شدن چند شهر مانند خره اردشير،داراب گرد ،سياوش گرد ،ايوان مداين ، زيب خسرو و شارستان سورسان آمده است كه به آنها اشاره خواهيم كرد.

منبع:

نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا