زندگی نامه رهی معیری

زندگی نامه رهی معیری
زندگی نامه رهی معیری

 

زندگی نامه رهی معیری

بیوگرافی و زندگینامه رهي معيري، متخلص به «رهي» فرزند محمدحسن خان مويد خلوت در دهم اردبيهشت ماه ۱۲۸۸ هجري شمسي در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن خان چندگاهي قبل از تولد رهي رخت به سراي ديگر کشيده بود.
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در تهران به پايان برد، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلي چند انجام وظيفه کرد و از سال ۱۳۲۲ رياست کل انتشارات و تبليغات وزارت پيشه و هنر منصوب گرديد.
رهي از اوان کودکي به شعر و موسيقي و نقاشي علاقه و دلبستگي فراوان داشت و در اين هنر بهره اي به سزا يافت. هفده سال بيش نداشت که اولين رباعي خود را سرود:
کاش امشبم آن شمع طرب مي آمد وين روز مفارقت به شب مي آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست اي کاش که جانِ ما به لب مي آمد
در آغاز شاعري، در انجمن ادبي حکيم نظامي که به رياست مرحوم وحيد دستگردي تشکيل مي شد شرکت جست و از اعضاي مؤثر و فعال آن بود و نيز در انجمن ادبي فرهنگستان از اعضاي مؤسس و برجسته آن به شما مي رفت. وي همچنين در انجمن موسيقي ايران عضويت داشت. اشعارش در بيشتر روزنامه ها و مجلات ادبي نشر يافت و آثار سياسي، فکاهي و انتقادي او با نام هاي مستعار «شاه پريون»، «زاغچه»، «حقگو»، «گوشه گير» در روزنامه «باباشمل» و مجله «تهران مصور» چاپ مي شد.
رهي علاوه بر شاعري، در ساختن تصنيف نيز مهارت کامل داشت. ترانه هاي: خزان عشق، نواي ني، به کنارم بنشينَ، آتشين لاه، کاروان و ديگر ترانه هاي او مشهور و زبانزد خاص و عام گرديد و هنوز هم خاطره آن آهنگها و ترانه هاي شورانگيز و طرب افزا در يادها مانده است.
رهي در سال هاي آخر عمر در برنامه گل هاي رنگارنگ راديو، در انتخاب شعر با داوود پيرنيا همکاري داشت و پس از او نيز تا پايان زندگي آن برنامه را سرپرستي ميکرد.
رهي در طول حيات خود سفرهايي به خارج از ايران داشت که از جمله است: سفر به ترکيه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهير شوروي در سال ۱۳۳۷ براي شرکت در جشن انقلاب کبير، سفر به ايتاليا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، يک بار در سال ۱۳۴۱ براي شرکت در مراسم يادبود نهصدمين سال در گذشت خواجه عبدالله انصاري و ديگر در سال ۱۳۴۵، عزيميت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ براي عمل جراحي، آخرين سفر نعيري بود.
رهي معيري که تا آخر عمر مجرد زيست، در چهارم آبان سال ۱۳۴۷ پس از رنجي طولاني و جانکاه از بيماري سرطان بدرود زندگاني گفت و در مقبره طهيرالاسلام شميران مدفون گرديد.
رهي بدون ترديد يکي از چند چهره ممتاز غزلسراي معاصر است. سخن او تحت تاثير شاعراني چون سعدي، حافظ، مولوي، صائب و گاه مسعودسعد و نظامي است. اما دلبستگي و توجه بيشتر او به زبان سعدي است. اين عشق و شيفتگي به سعدي، سخنش را از رنگ و بوي سيوه استاد برخوردار کرده است به گونه اي که همان سادگي و رواني و طراوت غزلها سعدي را از بيشتر غزلهاي او ميتوان دريافت.
اگر بخواهيم با موازين کهن – که چندان اعتباري هم ندارد- سبک شعر رهي را تعيين کنيم، بايد او را در مرزي ميان شيوه اصفهاني و عراقي قرار دهيم، زير بسياري از خصوصيات هريک از اين دو سبک را در شعر او ميبينيم، بي آنکه بتوانيم او را به طور مسلم منتسب به يکي از اين دو شيوه بشماريم.
گاه گاه، تخيلات دقيق و انديشه هاي لطيف او شعر صائب و کليم و حزين و ديگر شاعران شيوه اصفهاني را به ياد ما مي آورد و در هما لحظه زبان شسته و يکدست او از شاعري به شيوه عراقي سخن ميگويد.
رنگ عاشقانه غزل رهي، با اين زبان شيته و مضامين لطيف تقريبا عامل اصلي اهميت کار اوست، زيرا جمع ميان سه عنصر اصلي شعر – آن هم غزل- از کارهاي دشوار است.

ياد ايامي
ياد ايامي که در گلشن فغاني داشتم در ميان لاله و گل آشياني داشتم
گرد آن شمع طرب مي سوختم پروانه وار پاي آن سرو روان اشک رواني داشتم
آتشم بر جان ولي از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجماني داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهي چون غبار از شکر سر بر آستاني داشتم
در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم
درد بي عشق زجانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جاني داشتم
بلبل طبعم «رهي» باشد زتنهايي خموش نغمه ها بودي مرا تا هم زباني داشتم

داستان جوانمردی کوروش بزرگ

member3-albums9-340

داستان جوانمردی کوروش بزرگ

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران آن سرزمین تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم “ارتب” خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند …
هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد “بعل” خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.
در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، “ارتب” تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید!
در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوش حال گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است.
در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند…
کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟
ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم!
کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است. کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.
ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نه. ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نه. ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید. کوروش گفت همین طور است. ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.
ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند.
از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد. در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی(کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.

داستان نبرد رستم و سهراب

داستان نبرد رستم و سهراب

داستان نبرد رستم و سهراب
داستان نبرد رستم و سهراب

نخست باید گفت که ماجراهای شاهنامه بیشتر اوقات تنها در برهه ی زمانی که در آن اتفاق می افتند قابل فهم هستند و معنی یکایک ماجراها را باید با دیدی از بالا آغاز کرد تا بتوان با ریزه کاری های این اثر جاوید شناخت پیدا کرد. در کتاب “شناخت شاهنامه” دوران ها و عصر های شاهنامه را بر مبنای سنت کهنی به چهار بخشِ اصلی تقسیم بندی کرده ام که مختصری از آن را دوباره در اینجا می آورم:
آفرینش: زمین، نبات، حیوان و انسان

پیشدادیان: پسران هبوط کرده الهی ، کیومرث ، سیامک ، هوشنگ و طهمورث.

1. عصر طلا: عصر پدران، جمشیدشاه (ضحاک و فریدون در تحول عصر طلا به عصر نقره).

2. عصر نقره: عصر مادران، مادرفریدون و فریدون، پسران فریدون، منوچهر و ماه آفرید، نوذر، زوطهماسب و گرشاسب. (پهلوانان سیستانی در تحول عصر نقره به عصر برنز پدید می آیند).

3. عصر برنز: عصر پهلوانان و نسل فرزندانِ دوره ی نقره، از کیقباد تا گشتاسپ و پیامبری زردشت. (ماجرای رستم و سهراب).

4. عصر آهن: عصر تاریخی، عصر تجار، دولت، فرهنگ، مذاهب و امپراتوری بزرگ ایران از بهمن تا یزدگرد سوم.

در اینجا دوباره و دوباره لازم به تذکر می دانم جدولی که در آن شاهنامه را بخش بندی کرده ام باید بخوبی مطالعه شود و حتی دوستان آن را از بر کنند تا توضیحات و دوران های اساطیری برای آنها راحت تر به معنا برسند. جذابیتی که با شناختِ کامل به دوران های جدولِ ذکر شده در میانِ خوانندگانِ شاهنامه بوجود می آید بی همتا است و من معتقدم که علاقه مندان به آن وسیله یک لحظه از خواندن تمامیِ متنِ شاهنامه دریغ نمی کنند.

پس از ماجرایِ آفرینش و گذر از عصرِ طلاییِ جمشید، با فریدون پا به عصر نقره ی مادران می گذاریم. پس از این دو دوره، عصر برنز کیانیان که ماجرای رستم و سهراب در آن رخ می دهد آغاز می گردد. از مهمترین ویژگی های عصر برنز آن است که پسرانِ عصرِ نقره یِ مادران برای به دست آوردنِ تختِ پادشاهی در عصر برنزِ کیانی با پدرانِ خود در کشمکش و بدخویی بسر می برند. این مسئله دوباره و دوباره و با ماجرا ها و طریقه های مختلفی در زندگی سیاوش (پسر کیکاوس) و سودابه، رستم و سهراب، لهراسپ و گشتاسب، گشتاسب و اسفندیار و بالاخره در پایان عصر کیانی با ماجرای بزرگ رزم رستم و اسفندیار تکرار می شود. مرگِ اسفندیار و پس از آن رستمِ پهلوان نشانگر سقوطِ عصرِ کیانیان و در هنگامه ی شروعِ عصرِ نیمه تاریخیِ آهن است. عصر برنز، عصر پسران است و ماجرای ها بر محورِ اصلیِ تلاشِ پسران قرار دارند، برای کسبِ تخت پادشاهی که جز این هم نمی تواند باشد. اما با وجودِ سنتِ پدرسالاریِ (و یا پسر کشیِ) فرهنگِ ایرانیان این انتقالِ قدرت از پدر به پسر همچنان که در بیشترِ ماجراهای ذکر شده ی عصرِ برنز دیده می شود به سادگی انجام پذیر نیست. در اوخر عصر نقره و با بوجود آمدنِ خانواده ی رستم و پدرانش، قدرتِ مطلقِ پادشاهی تقسیم شده و عملاً پهلوانان بخشِ عمده ای از آن را عهده دار می شود. مثلاً از این به بعد برای حل کردنِ مشکلاتِ سرزمین های ایرانی بر ضد دشمنان تنها رستم به عنوان پهلوان شاهنامه مشکل گشا است و پادشاه در این باب نقش دوم را بازی می کند.

کیقباد نخستین پادشاه کیانی است که به کمک رستم بر تخت پادشاهی می نشیند. پس از او کیکاوس شاهنشاهِ ایران می شود. او شاهی است هوسران و بیشترِ خصوصیاتِ عصرِ مادرانِ نقره را با خود دارد. او یک بار در مازندران و دیگربار در هاماوران و دوباره به دستِ دیواها به تله می افتد و هر سه بار رستم او را نجات می دهد.

ماجرای رستم و سهراب در هنگامِ پادشاهیِ کیکاوس رخ می دهد. این جریان را می توان بسادگی در مدت نیم روز خواند و مطالعه کرد. فشرده ای از آن را در اینجا می آورم:

در بسیاری از داستان ها و افسانه های ایرانی پادشاه و یا پهلوانی را می بینیم که در هنگام شکار و دنبال کردنِ حیوانی به قصدِ شکار با ماجرای عجیبی روبرو می شود. واقعه رستم و سهراب هم جدا از آنها نیست چرا که رستم هم پس از شکار در نخجیرگاه بخواب می رود و رخش که اسبِ منهصرِ اوست به دست تُرکانی دزدیده می شود. رستم ردپای رخش را تا سمنگان (در نزدیکی مرز توران) دنبال می کند و از اینجاست که ماجرایِ دردناکِ رزمِ رستم و سهراب آغاز می گردد.

پادشاه سمنگان از دیدن رستم خوشحال می شود و او را به کاخ خود دعوت می کند. شاه سمنگان به او قول می دهد که اسبش را هم پیدا کند و به او می گوید:

یک امشب به می شاد داریم دل *** وز اندیشه آزاد داریم دل
نماند پی رخش فرخ نهان *** چنان باره ی نامدار جهان

رستم خوشحال شده و با آنها به می خوردن می نشینند. در هنگام شب یکی از دخترانِ شاه، تهمینه، به بستر او می آید و به او می گوید:

یکی دخت شاه سمنگان منم *** ز پشت هژبر و پلنگان منم
بگیتی ز خوبان مرا جفت نیست *** چو من زیر چرخ کبود اندکیست

پس از آنکه تهمینه از بزرگی رستم و از آنکه درباره ی خوبی های او شنیده تعریف می کند از رستم خواهش می کند که برای او بچه ای بجای گذارد و بدلیلِ زنِ شیردلی که بوده به او قول می دهد رخش را هم برای او پیدا کند:

یکی آنکه بر تو چنین گشته ام *** خرد را ز بهر هوا کشته ام
و دیگر که از تو مگر کردگار *** نشاند یکی پورم اندر کنار
مگر چون تو باشد به مردی و زور *** سپهرش دهد بهر کیوان و هور
سه دیگر که اسپت بجای آورم *** سمنگان همه زیر پای آورم

رستم هم از تهمینه خوشش می آید و از پدر او اجازه ی همخوابی با او را می گیرد. پس از انجامِ کار به تهمینه مهره ای می دهد که اگر فرزندشان دختر شد به گیسان او و اگر پسر شد به بازوی وی ببندد. پس از نه ماه سهراب بدنیا می آید. سهراب ماجرایِ پدرِ خود را از مادرش می پرسد. او در عشق به پدر خود چنان احساساتِ خود را نشان می دهد که می خواهد با کمکِ سپاهیانِ ترک، کیکاوس را از تخت پادشاهی ایران بر کنار کرده و پدر خود رستم را بر تخت بنشاند.

در این هنگام به پادشاه توران، افراسیاب، خبر می رسد که سهرابِ 10-12 ساله ی زورمند قصد دارد به ایران حمله ببرد. افراسیاب از این موضوع خوشحال شده و به حیله با نوشتنِ نامه ای نمی گذارد که سهراب با پدرش آشنایی پیدا کند.سهراب، سفید دژِ ایرانیان را تسخیر می کند. کیکاوس به رستم نامه می نویسد که پهلوانِ دیگری از توران پیدا شده که قصدِ حمله به ایران را دارد.

رستم همراه با سپاهیان به طرف دژِ سپید می رود و در دشتِ آنجا خیمه می زند. در هنگانم شب رستم با لباس ترکی به خیمه ی دشمن و پسرش می رود و از اینکه سهراب را با آن عظمتِ جسمی می بیند شگفت زده می شود.در اینجا رستم و سهراب یکدیگر را نمی شناسند. سهراب در تمام این هنگام سعی دارد از ماجرایِ پدرِ خود سر درآورد و او را پیدا کند اما اشخاصی که به آنها رجوع می کنند مانع بر این کار می شوند. سهراب شک دارد و حرف آنها را باور نمی کند. حتی در زمانی که رستم و سهراب همدیگر را در هنگام جنگ ملاقات می کنند، سهراب پر از شک و تردید است که آیا او رستم است یا خیر و از رستم نامش را می پرسد، رستم نام خود را فاش نمی کند:

بدو گفت که از تو بپرسم سخن *** همه راستی باید افکند بن
من ایدون گمانم که تو رستمی *** گر از تخمه ی نامور نیرمنی
چنین داد پاسخ که رستم نیم *** هم از تخمه ی سام نیرم نیم
که او پهلوانست و من کهترم *** نه با تخت و گاهم نه با افسرم
از امید سهراب شد ناامید *** برو تیره شد روی روز سپید

سهراب در هنگامه ی نبرد دو بار به تردید می افتد که آیا این حریف همان پدرش رستم نیست، و حتی از رستم می خواهد تا با او دستِ یاری دهد. اما رستم بدلیل اینکه سهراب بسیاری از سپاهیان ایرانی را کشته است و اینکه هنوز نمی داند که شخص مقابل پسر اوست، حرف سهراب را نمی پذیرد. پدر و پسر برای دفعه ی نخست با هم کشتی می گیرند. سهراب، رستم را بر زمین می افکند و خنجر بر می کشد برای ریختن خون رستم، اما رستم او را فریب داده و خواستارِ آن می شود تا با شمشیر به نبرد بپردازد:

به سهراب گفت ای یل شیرگیر *** کمند افکن و گرد و شمشیر گیر
دگرگونه تر باشد آیین ما *** جز این باشد آرایشِ دینِ ما
کسی کو به کشتی نبرد آورد *** سر مهتری زیر گرد آورد
نخستین که پشتش نهد بر زمین *** نبرّد سرش گرچه باشد بکین
گرش بار دیگر بزیر آورد *** ز افگندنش نام شیر آورد
بدان چاره از چنگ آن اژدها *** همی خواست کآید ز کشتن رها

در نبرد با شمشیر، رستم است که پهلوی سهراب را با خنجرِ خود می درد و در آخرین لحظات مرگ سهراب رازِ خود را فاش می کند و رستم با دیدنِ مهره ی خود بر بازوی او پسرش را می شناسد و به زاری می نشیند. سهراب در هنگام مرگ از رستم خواهش می کند که به توران زمین حمله نکند:
چونکه

که اکنون که روز من اندر گذشت *** همه کار ترکان دگرگونه گشت
رستم حرف پسر را می پذیرد و اشک در چشمانش جمع می شود و می گوید:

کدامین پدر هرگز این کار کرد*** سزاوارم اکنون به گفتار سرد
چه گویم چو آگه شود مادرش *** چه گونه فرستم کسی را برش

پس از آن جنازه ی پسر را به سیستان می برد و همراه با پدربزرگ خود، سام، جنازه ی آن پهلوان را به خاکِ سرزمینِ یلان می سپارند…
ماجرای رستم و سهراب در واقع کشمکشی است بین پدر و پسر، اما بگونه ای دیگر که در سایر داستانهای عصر برنز دیده نمی شود چرا که این پسر نیست که خواستارِ جایگاه پدر است بلکه این هر دو با هم غریبه ای بیش نیستند. در عصرِ برنزِ کیانیان و پهلوانان که تمامی ماجراها بر محور نبرد و ایستادگی قرار دارند زنان بیشتر در پشتِ پرده ی ماجراها هستند و پهلوانان فرصتِ نزدیک بودن با زنان را ندارند. زنانی که در این عصر هستند یا مانند سودابه و گردآفرید دارای نقش خشنی هستند و یا همچنان که گفته شد در محورِ حادثه ها قرار ندارند. همچنان که مادر سهراب و یا بانوی رستم تنها یک شب با رستم همخوابی دارد و بس. (ماجرایِ بیژن و منیژه را هم که در همین عصر اتفاق می افتد مطالعه کنید.)

دوران، دورانِ پهلوانی و نبرد است و نزدیکی کردن با زنان حتی مشکل ساز است. همانگونه که در زندگی رستم و سهراب مشاهده کردیم. به همین دلیل در آغاز ماجرای سهراب فردوسی سروده است:
کنون رزم سهراب رانم نخست *** ازان کین که او با پدر چون بجست

با سپاس از دوست گرامی آرش شریف زاده عبدی

داستان نبرد رستم و سهراب

داستان نبرد رستم و اشکبوس

داستان نبرد رستم و اشکبوس

داستان نبرد رستم و اشکبوس
داستان نبرد رستم و اشکبوس

پس از مرگ فرود و شکستهای پی در پی سپاه ایران از سپاه توران که در پایان منجر به محاصره ی ایرانیان در کوه هماون گردید، ناچار شدند رستم را به یاری در میدان نبرد فرابخوانند. با ورود رستم به میدان نبرد و گفته های امیدوار کننده ی او با نیروهای خودی و حرکتهای روانی او با اشکبوس و کاموس و چنگش، در نبردهای تن به تن، نوار پیروزیهای تورانیان در دامان کوه هماون پاره شد و سرآغاز پیروزیهایی برای ایرانیان گردید و پایانش شکست و نابودی دشمن بود که منجر به کشته شدن افراسیاب فرمانروای مقتدر توران زمین گردید .

چو آمد درفش سپهبد پدید شب تیره رستم به لشگر رسید
گودرز و دیگر سران ایران به پیشباز رستم رفتند و با غم و اشک برای کشتگان شهید مانند بهرام در میدان نبرد ، با امید به فردا سپاه دشمن را برای رستم اینگونه بیان کردند:

زچین و زهندو زسقلاب وروم زویرانه گیتی وآباد بوم
همانا نمانده یکی جانور یکی برجنگ ما برنبسته کمر

رستم ایرانیان را دلداری می دهد و مانند همیشه آنها را به یاری خداوند یکتا امیدوار می کند و برای آنها از خستگی خود و اسبش رخش نامور سخن می گوید:

چنین گفت رستم که گردان سپهر ببینیم تا بر که گردد بمهر

چگونه بود بخشش آسمان کرا زین بزرگان سرآید زمان

درنگی نبودم براه اندکی دو منزل همی کرد رخشم یکی

کنون سم این بارگی کوفتست ز راه دراز اندر آشوفتست

نیارم برو کرد نیرو بسی شدن جنگ جویان به پیش کسی

یک امروز در جنگ یاری کنید برین دشمنان کامگاری کنید

که گردان سپهر جهان یار ماست مه و مهر گردون نگهدار ماست

سپس رستم و همراهانش جهت رفع خستگی، شب را به استراحت می پردازند تا فردا چه پیش آید:

که داند بجز ذات پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار
چو از کوه بفروخت گیتی فروز دو زلف شب تیره بگرفت روز

با طلوع خورشید رستم به بالای کوه می رود تا دشمن را ارزیابی کند و راه مبارزه با آنها و آرایش نیروهای خودی را آماده نماید. رستم از دیدن انبوه دشمن بی شمار شگفت زده می شود و باخود می گوید:

فراوان سپه دیده ام پیش از این ندیدم که لشگر بدی بیش از این

او مانند همیشه به راز و نیاز با خدا پرداخت و خدا را به یاری طلبید که فردوسی از زبان او می گوید:

بنالید کای کردگار بلند بگیتی تویی برتر از چون و چند
درین رزم یاری ره ای بی نیاز که بیچاره ماییم تو چاره ساز
مگر بخششت یارمندی دهد بفیروزیم سربلندی دهد
فرود آمد از کوه دل بد نکرد گذر برسپاه و سپهبد نکرد
بفرمود تا برکشیدند کوس بجنگ اندرآمد سپهدار طوس

سپاه ایران و توران (با هم پیمانانش) آرایش نظامی گرفتند و سپاه توران با فرماندهی خاقان چین با سروصدای فراوان طبل و کوس و کرنای گوش فلک را کر کردند:

چو رستم بدید آنکه خاقان چه کرد بیاراست لشگر بدشت نبرد
بفرمود تا طوس بربست کوس بیاراست لشگر چو چشم خروس

پهلوان دلیری از همراهان خاقان چین با تاخت و تاز اسب روبروی سپاه ایران آمد و از مردان ایران هماورد خواست تا با او سوار براسب به نبرد تن به تن بپردازد و برای پایین آوردن روحیه ی ایرانیان به رجزخوانی پرداخت . رهام پسرگودرز سپهسالار ایران به میدان نبرد شتافت و با اشکبوس با تیروکمان به جنگ پرداخت که تیر رهام بر زره اشکبوس کارگر نیفتاد و ناچار دست در گرز برد و بر سر اشکبوس زد که برکلاه خودش کارگر نیامد . اشکبوس نیز دست برگرز گران برد و برکلاه خود رهام زخمی زد که کلاه خود او خرد گردید و سرش زخمی برداشت و رهام همینکه در خود یارای پایداری را دربرابر اشکبوس ندید از برابر او فرار کرد و به سوی کوه هماون رفت . توس سپهبد از فرار رهام ناراحت شد و اسبش را به حرکت درآورد تا به مبارزه با اشکبوس رود . رستم ناراحت و خشمگین شدکه چرا پس از فرار رهام دیگری به مبارزه با دشمن نمی رود تا سپهبد پیر ایران به میدان نرود که فردوسی از زبان رستم چنین می گوید :

تهمتن برآشفت و با طوس گفت که رهام را جام باده است جفت
به می درهمی تیغ بازی کند میان یلان سرفرازی کند
چراشد کنون روی چون سندروس سواری نبد کمتر از اشکبوس
تو قلب سپه رابه آئین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار

کمان بزه کرده آماده ی تیراندازی، کمان را بر بازو افکند و چند تیر را بر بند کمر زد و با تیر قهوه ای رنگی از چوب خدنگ که بسیار راست و محکم می باشد خرامان به سوی اشکبوس تاخت که در حال جولان با اسب بود و فریادی ناشی از پیروزی سر می داد. او را به سوی خود برای نبرد تن به تن فرخواند. از این زمان جنگ روانی رستم و اشکبوس آغاز می شود:

خروشید کای مرد رزم آزمای هماوردت آمد مرو باز جای
کشانی بخندید و خیره بماند عنان را گران کردو او را بخواند

اشکبوس هرچند که با دیدن پهلوانی پیاده و بدون اسب و تجهیزات نظامی به حیرت و اندیشه فرو می رود ، لگام اسب را محکم می کند و او را به سوی خود می خواند:

بدو گفت خندان که نام تو چیست ؟ تن بی سرت را که خواهد گریست ؟
تهمتن چنین داد پاسخ که نام چه پرسی که هرگز نبینی تو کام
مرا مام من نام مرگ تو کرد زمانه مرا پتگ ترگ تو کرد
کشانی بدو گفت بی بارگی به کشتن دهی تن به یکبارگی
تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای بیهده مرد پرخاشجوی
پیاده ندیدی به جنگ آورد سر سرکاشن زیر سنگ آورد
بشهر تو شیر و پلنگ و نهنگ سوار اندر آیند هرگز بجنگ
هم اکنون ترا ای نبرده سوار پیاده بیاموزمت کارزار
پیاده مرا زان فرستاد طوس که تا اسب بستانم از اشکبوس
کشانی پیاده شود همچو من بدو روی خندان شود انجمن
پیاده به از چون تو سیصد سوار بدین زور و این دست و این کارزار
کشانی بدوگفت باتوسلیح نبینم همی جز فریب و مزیح
بدوگفت رستم که تیر وکمان به بینی کت اکنون سرآرد زمان
چو نازش به اسب گران مایه دید کمانرا بزه کرد و اندر کشید
یکی تیرزد بر براسب اوی که اسب اندر آمد زبالا به روی
بخندید رستم ،به آواز گفت که بنشین به پیش گرانمایه جفت
سزد گربگیری سرش در کنار زمانی برآسایی از کارزار

رستم با اینگونه رفتار و کردار خونسردانه و گفتار استوار ، متین و خردورزانه و همچنین با تیراندازی دقیق و کشتن اسب اشکبوس و نیز سخنان طنز آمیز و ملامت گرانه، بند دل اشکبوس را پاره کرد و ترس را بر سراسر وجودش چیره گردانید تا اینکه :

کمان را بزه کرد پس اشکبوس تنش لرز لرزان رخش سندروس
به رستم برآنگه ببارید تیر تهمتن بدو گفت برخیره خیر
همی رنجه داری تن خویش را دوبازو و جان بداندیش را
ترا تیر برمن نیاید به کار نه ای مرد گرد افکن نامدار
نداری زجنگ آوران بهره ای نکردی به تیرو کمان مهره ای
ترا بخت برگشته بینم همی بدین رزمگه کشته بینم همی
نه ای مرد پیکار و دشت و نبرد هم اکنون شود چهر بخت تو زرد

رستم پس از این گفتگو تیری دیگر بر سینه ی اشکبوس می زند که در دم می میرد:

کشانی هم اندر زمان جان بداد تو گفتی که او خود زمادر نزاد

پس از مردن اشکبوس، رستم آرام و استوار بدون شادی و نازیدن به خود به سوی جایگاه خود حرکت کرد و سران تورانیان را به اندیشه و حیرت همراه با ترس فرو برد و کاموس و خاقان را از خواب خودخواهی و غرور مستی بیدار کرد:

چو برگشت رستم هم اندر زمان سواری فرستاد خاقان دمان
کزان نامور تیر بیرون کشید همه تیر تا پرش در خون کشید
میان سپه تیر بگذاشتند مرآن تیر را نیزه پنداشتند
چو خاقان چین پرو پیکان تیر نگه کرد ،برنا دلش گشت پیر
به پیران چنین گفت کاین مرد کیست؟ زگردان ایران ورا نام چیست؟
تو گفتی که لختی فرومایه اند زگردنکشان کمترین پایه اند
کنون نیزه با تیرایشان یکیست دل شیر در جنگشان اندکیست

رستم و اشکبوس

لینک منبع

صنایع ومعادن در دوران قاجاریه

صنایع در دوران قاجاریه

صنایع ومعادن در دوران قاجاریه

«صنعت» در لغت به معنای کار و پیشه می­باشد و در اصطلاح به آنچه که پروده دست انسان می­باشد، گفته می­شود.[1]
درباره صنایع دوره قاجار باید گفت که تولیدات صنعتی مانند محصولات کشاورزی، همه نیازهای زندگی ساده و محقر اکثریت جامعه ایران را تأمین می­کرد و در مواقع جزئی نیاز به کالاهای وارداتی می­شد.
صنایع­ دستی ایران بیشتر به مصرف داخلی می­رسید و چندان در اقتصاد و تجارت اهمیتی نداشت. در اوایل دوره قاجار صنایع دستی ایران پیشرفت مختصری کرد؛ اما چندی بعد بر اثر افزایش واردات فرآورده­های ماشینی اروپا رو به نابودی رفت؛ تنها فرش رونق مختصری گرفت و بازارش بهتر از دیگر منسوجات، از جمله «حریر بافی، ابریشم بافی و ریسندگی» بود.[2]


فرش


دو کلمه فرش و ایران از دیر باز همواره در کنار یکدیگر به چشم می‌خوردند، حتی می­توان ادعا کرد قالی­های بافته شده در ایران، نام آن را با خود به دورترین نقاط برده است. این صنعت، با توجه و علاقه پادشاهان قاجار همچون “فتحعلی شاه” و “ناصرالدین شاه” و نیز علاقه خاص مردم به «قالیبافی» و «تجارت» رونق گرفت. در نتیجه کارگاه­های زیادی در شهرهای مختلف ایجاد شد که علت آن بیشتر توسعه تجارت خارجی به دلیل علاقمندی اروپاییان به فرش ایرانی بود. به جز قالی­هایی که بیشتر در شهرهایی همچون «هریس آذربایجان»، «شیراز»، «همدان»، «کرمان» و «فراهان اراک» بافته می­شد، فرش‌های «ایلیاتی ترکمن»، «بلوچی»، «قشقایی» و «بختیاری» نیز جای خود را به خوبی در بازار باز کرده بود.
ابتدا بافت فرش توسط زنان در خانه­ها و یا در کارگاه­های کوچک سرمایه‌داران خرده پا بافته می­شد؛ اما بعدها در کارگاه­های بزرگ‌تری که توسط سرمایه­گذاران خارجی برپا شده بود، تولید فرش رونق بیشتری گرفت؛ چنانچه در سال 1289هـ.ق. صادرات فرش به بیش از 45 میلیون قِرآن رسید.[3]


ابریشم بافی


از میان صنایع مهمی که بسیار لطمه دید «ابریشم­ بافی» است؛ چرا که به جای صدور بافته­های ابریشمی، ابریشم خام صادر می­شد و منسوجات ابریشمی از خارج وارد می­گردید. مهمترین کارخانه­های ابریشم بافی در «کاشان»، «یزد»، «اصفهان»، «تبریز» و «مشهد» دایر بود.
ابریشم ایران بسیار زیبا و با دوام بوده و از نظر شکوه و اطمینان رنگ با ابریشم اروپا قابل مقایسه نبود.[4]


شال‌های ایرانی


در یزد «شال» مخصوصی به نام «شال ابریشم» بافته می­شد که رنگ‌های آن از «روناس»، «گل زعفران»، «نیل»، «پوست انار»، «استات آهن» و «زاج کبود» تهیه می­شد و قسمتی نیز از «هند» وارد می­شد. مراکز تولید رنگ نیز «صباغ­خانه­ها» بودند. شهرهای اصلی تولید شال، «کرمان» و «مشهد» بودند. این شال‌ها بسیار مرغوب بود و با شال­های «کشمیری» برابر بود؛ اما با قیمتی نازل­تر از شال­های کشمیر عرضه می‌شد. این صنعت در زمان “امیرکبیر” رونق خوبی پیدا کرده بود؛ اما بعد از قتل امیرکبیر شال­های کشمیری با قیمت نازل وارد شد و در عوض مواد خام این شال‌ها به هند فروخته می­شد.[5]


کرباس


«کرباس» پارچه­ای خشن و ضخیمی بود که بیشتر برای تولید چادر به کار می­رفت و بیشتر در شهرهای «قم»، «سمنان» و «آباده شیراز» در کارگاه­های کوچک خانگی بافته می­شد. کرباس بیشتر برای احتیاجات داخلی به کار می­رفت؛ اما نوع مرغوب آن که رنگ خوبی نیز داشت، برای پوشاک خود ایرانیان و مردم قفقاز به کار می­رفت.[6]


چرم


تولید «چرم» بیشتر در همدان رواج داشت. چرم همدان برای دوخت کفش تولید می­شد و چرم مرغوب «ساغری» هم از پوست الاغ با رنگ سبز براق تهیه می­شد. در کرمان، چرم از پوست بز و قوچ کوهی تهیه می­شد. کارگاه­های چرم سازی با 40 تا 50 کارگر برای تولید فرآورده­هایی که بیشتر نیاز خارجیان بود، فعالیت می­کردند.


نمد


مهارت بسیار زیاد ایرانی­ها در تولید انواع و اقسام «نمد» با طرح­های زیبا و خطوط رنگی حاشیه دوزی، این محصول را ممتاز کرده بود. این نمدها بیشتر در یزد تولید می­شد و اگرچه ضخامت نسبتاً زیادی داشتند؛ اما بسیار منعطف و نرم بودند.


اجناس پشمی


نوعی «پتوی» ضخیم و بادوام، از پشم در کرمان تولید می­شد که آب در آن نفوذ نمی­کرد. در خراسان نوع دیگری از پارچه­های پشمی به نام «برک» از «پشم شتر» بافته می­شد که بسیار گرم و بادوام بود. جوراب‌های ایرانی بافته شده از پشم نیز بسیار لطیف و خوش رنگ بوده و بهترین آن در «شیراز» و «خوی» تهیه می­شده است. بافت پارچه­هایی مثل «تافته»، «کنف»، «مخمل» و «اطلس» نیز در آن روزگار جز صنایعی بوده است که بیشتر در «مشهد» و «کاشان» رونق داشته و مردم با آن روزگار می­گذراندند.[7]


حنا و تریاک 


«کرمان» در اواخر دوره قاجار نه تنها در ایران بلکه در تمام خاورمیانه تنها منطقه تولید «حنا» به شمار می­رفت. «تریاک» نیز یکی از تولیدات قابل ملاحظه در این دوره بود و بیشتر در کارگاه­های «مشهد» به صورت مواد خام و یا شیره تولید می­شد.[8]


معادن


به جز منسوجات و صنایع دستی، «معادن» سرشار ایران نیز راه را برای ایجاد صنایع دیگر فراهم کرده بود؛ اگر چه ایرانی‌ها از دانش استخراج معادن بی­بهره بودند و این صنعت تماماً در دست عاملان روسی و انگلیسی بود. ذخایر عظیم «مس»، «آهن»، «سرب»، «نمک طعام» و «گوگرد» به دلیل فقدان دانش کافی و نبود راه­ها و هزینه­های گزاف استخراج، چندان کمکی به اقتصاد و صنعت ملی نکرد. فقط قسمت بسیار اندکی از معادن غنی آهن مملکت در مازندران و خراسان استخراج می‌شد و بقیه «آهن» مورد نیاز از «هند» وارد می­شد. کارگران ایرانی، از آهن شمشیر­های بسیار مرغوبی تولید می­کردند، که به «شمشیرهای دمشقی» شیراز و مشهد معروف بود. در کارگاه­های اسلحه­سازی اصفهان، شیراز و تهران اسلحه­های آتشین خصوصاً «تفنگ» از روی نمونه اروپایی ساخته می­شد. فقط «سرب» و «لاجورد» به مقدار زیاد و کیفیت مطلوب تولید و به مصرف داخلی می­رسید. معادن لاجورد در روستای قمصر کاشان و نزدیکی قزوین بودند.[9]


رشد و افول صنایع


در پرتو اعاده نظم توسط سلاطین قاجار اکثر صنایع دستی بار دیگر در ایران شکوفا شد و جای خود را در بازارهای داخلی و خارجی باز کرد. البته یکی از عوامل این رونق شاید کاهش صادرات اروپا به دلیل جنگ­های ناپلئونی باشد؛ ولی کالاهای ماشینی اروپایی خطر بسیاری را در همان زمان برای صنایع داخلی به وجود آورد و آن را به زوال کشاند.
در اوایل سلسله قاجار بعضی از اولیای امور متوجه زیان­های رقابت فرآورده­های اروپایی بودند و برای جلوگیری و یا دست­­کم محدود ساختن ورود محصولات خارجی تلاش می­کردند، مثلاً “آقا محمدخان” دستور داد تا هر کسی را که مزاحم تجار شود به شدت مجازات کنند و شهر «مرو» را به صورت مرکز بازرگانی بزرگی در آورد تا به واسطه آن صنایع داخلی رونق بیشتری بگیرد و یا در زمان صدارت “قائم­مقام فراهانی” این تلاش‌ها بیشتر شد، نماینده انگلیس به وزیر خارجه کشورش این طور می­نویسد: «شاه هر وسیله­ای را برای جلوگیری از مصرف فرآورده­های صنعتی اروپایی برای تشویق مصرف تولیدات ایرانی اتخاذ می­کند. به این منظور اخیراً به تولیدکنندگان بعضی از پارچه­ها مساعدت پولی و پاداش­هایی داده و تأکید نموده است که درباریان به تدریج پارچه­های پشمی ایرانی و شال­های کرمان را به جای پارچه­هایی که در زمان حاضر در لباس­هایشان به کار می­رود، به کار ببرند؛ البته این تلاش‌ها پشتیبانی در خارج از دربار ندارند و به جایی نخواهند رسید.»[10] ولی فشار و تهدید بیگانگان مانع از آن می­شد که نتیجه­ای به دست آید.
با تمام این تلاش‌ها تا پنجاه سال اول حکومت قاجارها هنوز صنایع دستی کما بیش وضع خود را حفظ کرده بودند. در سال‌های بعد نیز صنایع ایران به جز فرش و بعضی صنایع که فرآورده­های آنها مورد علاقه اروپاییان بود، پیشرفتی نکرد.


دلایل افول صنایع ایران


تا قبل از دوره نخست تلاش‌های بسیاری برای رشد صنایع انجام شد؛ اما به دلایلی به موفقیت نرسید. علل این ناکامی ناتوانی رقابت صنایع دستی ایران با صنایع ماشینی اروپا بود. در ایامی که صنایع ماشینی در اروپا به سرعت توسعه می­یافت، در ایران جز چند کارخانه کوچک که بیشتر آنها نیز دوامی نیاورد، صنایع جدیدی تأسیس نشد. مانع بزرگ پیشرفت ایران در تأسیس صنایع ماشینی که مستلزم سرمایه­گذاری زیاد بود، فقدان امنیت بود. مردم هم از نشان دادن سرمایه خود می­ترسیدند و از اینکه مالک محصول خود خواهند ماند، اطمینان نداشتند.
“جیمز فریزر” که در زمان فتحعلی شاه به ایران سفر کرده می­نویسد: «مانع عمده بهبود و رونق کشور ایران را ناامنی می­داند… هیچ کس دست به تولید کالایی که ساعتی بعد از چنگش به در برند­، نخواهد زد.»
در همین دوران بحران شدیدی در کارخانه­های بافندگی کاشان رخ داد که به خوابیدن بیش از 1500 کارخانه منجر شد؛ اما بخشیدن مالیات دولتی توسط فتحعلی شاه باعث شد، این کارخانه­ها دوباره مشغول کار شوند؛[11] گرچه این اقدامات دولت برای حفظ و حمایت از صنایع داخلی با گشودن دروازه­های کشور به روی بیگانه در تضاد کامل قرار داشت، که این امر مسأله حمایت از صنایع داخلی را خود به خود منتفی می­کرد.[12] از کارخانه­جات نساجی و اسلحه سازی و زربافت و مخمل ایران که روزگاری به تمام مشرق زمین صادر می­شد، خبری نبود. همجواری با انگلیس و پر کردن بازارهای ایران از اجناس ماشینی این کشور این نتیجه شوم را در برداشت.[13] ایرانیان در دوران محمدشاه به تدریج به زیان‌های ناشی از باز گذاشتن دروازه­های مملکت آگاه شده بودند که این مصنوعات زیبای اروپا به بهای نیستی مملکت و فقر و گرسنگی مردم و تولید­کنندگان تمام می­شود؛ اما اقدامات ایرانیان برای مبارزه با این امر از شعار و پند و تهدید و گاهی تحریم نیم­بند تجاوز نمی­کرد.


امیرکبیر و احیاء صنایع


اواخر دوره قاجار و همزمان با پیشرفت صنایع در اروپا تأسیس کارخانه­ توسط امیرکبیر در ایران آغاز شد. امیر معتقد بود که صنایع جدید اروپا را باید با احداث کارخانجات، در خود ایران رواج داد و به عبارت دیگر باید احتیاجات مادی جدید را که از لوازم تمدن اروپا می­باشد، در داخل کشور بسازند، ضمناً تشویق از صنایع ملی را جزء مواد اساسی برنامه اقتصادی خود قرار داده بود.
در سال 1268هـ.ق. کارخانه شکرسازی در میدان «ارگ» ساری و بابل ساخته شد که شکر مازندران را تصفیه کرده و قند و شکر سفید تولید می­کرد. کارخانه بلورسازی و چینی­سازی در تهران و شکر سازی قم و اصفهان، در همین سال احداث شد. کارخانه­های دیگری همچون چراغ برق در مشهد، پنبه کاری در سبزوار، صابون‌پزی، آجرپزی، کاغذسازی و ریسمان­ریسی در تهران و چلواربافی و حریربافی در کاشان از دیگر مؤسسات صنعتی بودند.
امیرکبیر برای گسترش و رشد صنایع، هنروران و صنعتگران را طی سال‌های 1267 و 1275هـ.ق. برای آموختن دانش ماهوت­بافی، چینی­سازی و کاغذگری به اروپا فرستاد. امیر در استخراج معادن ایران طبق اصول علمی اروپایی بسیار اهتمام کرد و متخصصینی را نیز از اتریش آورد که به پیشرفت قابل ملاحظه­ای در این امر منجر شد. کارخانه­هایی نیز برای پنبه­ پاک­کنی و کشیدن روغن زیتون و چوب­بری توسط روسها و کارگاه آهنگری در آذربایجان به دست آلمان‌ها به راه افتاد.
صدراعظم به غیر از تولید صنایع خارجی در داخل به توسعه و رونق صنایع ملی نیز بسیار علاقمند بود، در مازندران شال چوخای­پشمین که مخصوص لباس اهالی آنجا بافته می­شد، با تلاش امیرکبیر به حدی رونق گرفت که به جای ماهوت، در دوخت لباس نظامیان به کار گرفته شد.[14]
بعد از مرگ امیر در تمام دوره حکومت قاجار تمام برنامه­ها و نقشه­های او به دست فراموشی سپرده شد؛ رشد صنعت متوقف شد و از کارگاه­ها و کارخانه­هایی که به هزاز امید و تلاش تأسیس شده بودند، ویرانه­ای بیش نماند. از صنعت و تجارت تنها دو نام بی­مسمای «وزارت صنایع» و «وزارت تجارت» باقی ماند و به جای احیای صنایع داخلی اعطای امتیازات به بیگانگان خصوصاً روس و انگلیس متداول شد؛ کمپانی­ها و کارخانه­های خارجی بر اقتصاد، تولید و تجارت ایران چنگ انداخته و کارخانه­های ایرانی را یکی پس از دیگری به تعطیلی کشاند.[15]

[1]. لغت‌نامه دهخدا، معنای کلمه صنیعه.
[2]. نصر، تقی؛ ایران در برخورد با استعمارگران، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان، چاپ اول، ص398.
[3]. تاجبخش، احمد؛ فرهنگ و تمدن در قاجار شیراز، نوید شیراز، 1373، ص52.
[4]. عیسوی، چارلز؛ تاریخ اقتصادی ایران، ترجمه یعقوب آژند، تهران، گستره، چاپ دوم، 1369، ص429.
[5]. کرزن، لرد؛ ایران و مسأله ایران، ترجمه علی جواهرکلام، تهران، سینا، 1347، ص230.
.[6] پولاک، سفرنامه پولاک، ترجمه کیکاووس جهانداری، تهران، خوارزمی، صص165ـ169.
[7]. عیسوی، پیشین، ص441.
[8]. نصر، پیشین، ص398.
.[9] همان، صص396تا 457.

[10]. لرد کرزن، پیشین، ص238.
[11]. فشاهی، محمدرضا؛ تکوین سرمایه داری در ایران، تهران، گوتنبرگ، 1990، ص211.
[12]. معتضد، خسرو؛ تاریخ تجارت و سرمایه‌گذاری در دوره قاجار، تهران، جانزاده، 66، ص287.
.[13] فلاندن، اوژن؛ سفرنامه، ترجمه حسین میر صادقی، تهران، کتابفروشی اشرفی، ص338.
.[14] آدمیت، فریدون؛ امیرکبیر و ایران، تهران، خوارزمی، 1362، ص411.
[15]. شیخ نوری، محمد؛ فراز و فرود اصلاحات در زمان امیرکبیر، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 86، ص70.

 

نویسنده :  سعيده سلطاني مقدم

کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس

کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس
کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس

 

کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس

 

بی‌گمان، به باور بیشینه‌ی ایرانیان فرهیخته و غالب مورخان منصف، «كورش كبیر» یكی از برجسته‌ترین شخصیت‌های تاریخ ایران است. بخشیدن چنین پایگاه و منزلتی به كورش، نه صرفاً از برای فتوح درخشان و شتاب‌ناك او – كه این خود، نمودار هوشیاری و دانایی سیاسی و نظامی كورش و نشانه‌ی توانایی والا و سامان‌مندی حكومت‌اش در ممكن ساختن اداره‌ و تدبیر چنین قلمرو پهناوری است – بل كه از آن روست كه وی در طول دوران شهریاری خود، به شیوه‌ای سخت انسانی و مردم‌دارانه رفتار و حكومت كرده بود؛
حقیقتی كه در غالب متون تاریخی بازتاب یافته و ملل بیگانه و حتا دشمن را به وجد آورده و آنان را ناگزیر به اعتراف ساخته بود. چنان كه بابلیان در سده‌ی ششم پیش از میلاد، كورش را كسی می‌دانستند كه صلح و امنیت را در سرزمین‌شان برقرار ساخته، قلب‌های‌شان را از شادی آكنده و آنان را از اسارت و بیگاری رهانده است؛ انبیاء یهود (قومی كه در قرآن [جاثیه/16] به خواست خداوند، سرور همه‌ی مردم جهان دانسته شده و دین‌اش، توحیدی و وحیانی) وی را مسیح و برگزیده‌ی خداوند و مجری عدالت و انصاف می‌خواندند، و یونانیان كه كورش آنان را در كرانه‌های آسیای صغیر مقهور قدرت خویش ساخته بود – با وجود خصومتی كه غالباً با پارس‌ها داشتند – در وی به چشم یك فرمان‌روای آرمانی می‌نگریستند. «آخیلوس» هماورد ایرانیان در نبرد ماراتون، درباره‌ی كورش می‌نویسد: «او مردی خوشبخت بود، صلح را برای مردمان‌اش آورد… خدایان دشمن او نبودند؛ چون كه او معقول و متعادل بود»؛

هردوت می‌گوید كه مردم پارس، كورش را «پدر» می‌خواندند و در میان‌شان، هیچ كس یارای برابری با وی را نداشت [هینتس، 1380، ص 100]؛ گزنفون می‌نویسد: «پروردگار كورش را علاوه بر خوی نیك، روی نیك نیز داده و دل و جان‌اش را به سه ودیعه‌ی والای “نوع‌دوستی،‌ دانایی، و نیكی” سرشته بود. او در ظفر و پیروزی هیچ مشكلی را طاقت‌فرسا و هیچ خطری را بزرگ نمی‌پنداشت و چون از این امتیازات خداداد جهانی و روانی برخوردار بود، خاطره و نام‌اش تا به امروز در دل‌های بیدار مردم روزگار، پایدار و باقی است» [سیرت كورش كبیر، ص 4]. وی می‌افزاید: «كدام وجودی مگر كورش از راه جنگ و ستیز صاحب امپراتوری عظیمی شده است ولی هنگامی كه جان به جان آفرین داد، همه‌ی ملل مغلوب او را “پدری محبوب” خواندند؟ این عنوانی است كه به “ولی نعمت” می‌دهند نه به وجودی “غاصب”» [همان، ص 8-367].

به هر حال آن چه درباره‌ی كورش برای محقق جای تردید ندارد، قطعاً این است كه لیاقت نظامی و سیاسی فوق العاده در وجود وی با چنان انسانیت و مروتی درآمیخته بود كه در تاریخ سلاله‌های پادشاهان شرقی پدیده‌ای به كلی تازه به شمار می‌آمد. كورش برخلاف فاتحانی چون اسكندر و ناپلئون، هر بار كه حریفی را از پای در می‌افكند، مثل یك شهسوار جوانمرد دست‌اش را دراز می‌كرد و حریف افتاده را از خاك بر می‌گرفت.

رفتار او با آستیاگ، كرزوس و نبونید نمونه‌هایی است كه سیاست تسامح او را مبتنی بر مبانی اخلاقی و انسانی نشان می‌دهد. تسامح دینی او بدون شك عاقلانه‌‌ترین سیاستی بود كه در چنان دنیایی به وی اجازه می‌داد بزرگ‌ترین امپراتوری دیرپای دنیای باستان را چنان اداره كند كه در آن كهنه و نو با هم آشتی داشته باشند، متمدن و نیمه وحشی در كنار هم بیاسایند و جنگ و طغیان به حداقل امكان تقلیل یابد. درست است كه این تسامح در نزد وی گهگاه فقط یك نوع ابزار تبلیغاتی بود،‌ اما همین نكته كه فرمان‌روایی مقتدر و فاتح از اندیشه‌ی تسامح، اصلی سیاسی بسازد و آن را در حد فكر همزیستی مسالمت‌آمیز بین ملل مطرح كند، و گر چند از آن همچون وسیله‌ای برای تحكیم قدرت خویش استفاده نماید، باز از یك خودآگاهی اخلاقی حاكی است [زرین‌كوب، ص1-130]. چنین است كه منش و شخصیت والا و انسانی كورش، در عصری كه ویران‌گری و خون‌ریزی روال عادی شاهان خاورمیانه بود، ما را بر آن می‌دارد كه وی را یكی از برجسته‌ترین مردان تاریخ ایران، بل كه جهان بدانیم.

از سوی دیگر، تلقی كسانی كه كارنامه‌ی سیاسی و فتوح نظامی كورش و جانشینان‌اش را در حد عملیاتی صرفاً كشورگشایانه و سلطه‌جویانه ارزیابی می‌كنند، دریافتی سطحی و دور از واقع، بل كه سخت بدبینانه است. در نگاه مورخان معاصر،‌ رهاورد كلان و چشم‌گیر كورش و دودمان شاهنشاهی وی (هخامنشی) برای جهان باستان، برپایی «نخستین دولت متمركز» در تاریخ است: دولتی واحد، مركزگرا و مداراجو كه بر اقوامی پرشمار و دارای تفاوت‌های عمیق مذهبی و زبانی و نژادی، فرمان می‌راند. آن چه كه هخامنشیان را در طول دویست و سی سال قادر به حفظ و تدبیر چنین حكومتی ساخت، مدیریت سیاسی برتر، انعطاف‌پذیری،‌ تكثرگرایی و دیوان‌سالاری مقتدر این دودمان بود.

بنابراین آن چه كه به عنوان دستاوردهای سیاسی و نظامی كورش ستوده می‌شود، نه فقط از آن روست كه وی در زمانی اندك موفق به گشایش و فتح سرزمین‌هایی بسیار شده بود، بل كه از بابت «دولت متمركز و در عین حال تكثرگرایی» است كه او برای نخستین بار در تاریخ جهان باستان بنیان گذارد و كوشید تا بر پایه‌ی الگوهای برتر و بی‌سابقه‌ی اخلاقی – سیاسی، صلح و امنیت و آرامش را در میان اتباع خود برقرار سازد.

تاكنون بسیاری از مطالعات منطقه‌ای نشان داده‌اند كه اكثریت عظیم نخبگان اقوام تابعه، شاه پارسی را نه به چشم فرمان‌روایی بیگانه و جبار، بل كه تضمین كننده‌ی ثبات سیاسی، نظم اجتماعی، رفاه اقتصادی، و از این رو، حافظ مشاغل خود می‌نگریستند و می‌دانستند [ویسهوفر، ص80]. بر این اساس، چشم‌پوشی از عمل‌كرد كورش و جانشینان‌اش در برپایی و تدبیر نخستین «دولت متمركز و در عین حال تكثرگرا» و تقلیل و تحویل كارنامه‌ی آنان به «مجموعه عملیاتی كشورگشایانه و سلطه‌جویانه» كرداری دور از انصاف و واقع‌بینی است.

آن چه كه از تاریخ خاورمیانه‌ی پیش از هخامنشی بر ما آشكار است، این است كه گستره‌ی مذكور، در طول تاریخ خود، مركز و عرصه‌ی جنگ و كشمكش همواره‌ی قدرت‌های منطقه بوده و چه بسیار اقوام و كشورهایی كه در این گیرودار با ضربات دشمنان (مانند اورارتو و آشور) یا فروپاشی تدریجی (مانند مانا، كاسی، سومر) از میان رفته بودند.

اما با برآمدن هخامنشیان به رهبری كورش كبیر، مردمان و ملل خاورمیانه پس از صدها سال پراكندگی و آشفتگی و پریشانی ناشی از جنگ‌های فرسایشی و فروپاشی تدریجی، اینك در پرتو حكومت متمركز و تكثرگرای هخامنشی كه نویدبخش برقراری ثبات و امنیت در منطقه بود، بی‌دغدغه‌ی خاطر از آشوب‌ها و جنگ‌های پیاپی مرگ‌آور و ویران‌گر، و بی‌هراس از یورش‌های غارت‌گرانه‌ و خانمان برانداز بیگانگان و آسوده از ترس اسارت و دربه‌دری و برده‌كشی، به كار و تولید و زندگی و سازندگی می‌كوشیدند و اگر دولت هخامنشی به واسطه‌ی شكوه‌گرایی و درایت خود،‌ میراث تمدن‌های پیشین و گذشته را پاس نمی‌داشت و در جذب و جمع و ارتقای آن‌ها نمی‌كوشید، در هیاهوی همواره‌ی ستیزه‌جویی‌ها و خودفرسودگی‌های تمدن‌های بومی، میراث گران‌سنگ آنان به یك‌باره از میان می‌رفت و از صفحه‌ی تاریخ زدوده می‌شد.

اگر تا پیش از این، آشوربنیپل (پادشاه آشور) افتخار می‌كرد كه هنگام فروگرفتن ایلام آن سرزمین را به «برهوت» تبدیل كرده، بر خاك آن «نمك و بته‌ی خار» پاشیده، مردمان آن را به «بردگی» كشیده و پیكره‌ی خدایان‌اش را تاراج كرده است [هینتس، 1376، ص 186]؛ و یا سناخریب ( پادشاه آشور) در هنگام چیرگی بر بابل اذعان می‌دارد كه: «شهر و معابد را از پی تا بام در هم كوبیدم،‌ ویران كردم و با آتش سوزاندم؛ دیوار، بارو و حصار نمازخانه‌های خدایان، هرم‌های آجری و گلی را در هم كوبیدم» [ایسرائل، ص25]؛ كورش در زمان فتح بابل افتخار می‌كند كه با «صلح» وارد بابل شده، ویرانی‌های‌اش را «آباد» كرده، فقر شهر را «بهبود» بخشیده، «مانع از ویرانی» خانه‌ها شده و پیكره‌های تاراج شده‌ی خدایان را به میهن خود بازگردانده است [ایسرائل، ص 218]. آیا این شیوه‌ی درخشان و بی‌سابقه‌ی كورش در رفتار با اقوام مغلوب كه الگوی سیاسی – اخلاقی جدیدی را برای فرمان‌روایان و دودمان‌های پس از خود برجای گذارد، نمودار سیاست و منش مردم‌دارانه و مداراجویانه‌ی وی، و نشانه‌ی تحولی نو و مثبت در تاریخ و تمدن خاورمیانه نیست؟

چیكده‌ی سخن آن كه، هخامنشیان به پیشوایی كورش كبیر با برقراری نخستین حكومت متمركز و در عین حال تكثرگرا و مداراجو در منطقه، نظامی را پدید آوردند كه به گونه‌ای بی‌سابقه، ثبات سیاسی، نظم اجتماعی و ترقی اقتصادی را برای اقوام تابعه‌ی خود فراهم آورد و نیز، تمدن‌ها و هنرهای فراموش شده، یا رو به انحطاط، یا زنده‌ی اقوام بومی و پراكنده‌ی منطقه را پس از جمع و جذب و ارتقا، در قالب هنر و تمدن شاهوار، نوین و مقتدر هخامنشی، محفوظ، بل كه جاودانه ساختند؛ در نگاه ما، جایگاه و منزلت والای كورش و هخامنشیان در تاریخ و تمدن جهان باستان، از این بابت است.

درباره‌ی چگونگی درگذشت كورش كبیر در سال 530 پ.م.، روایت‌های گوناگونی در دست است. «هردوت» گزارش می‌دهد كه كورش در نبرد با «ماساگت»ها (= Massaget؛ از اقوام سكایی ساكن در پیرامون رود سیحون و شرق دریاچه‌ی آرال) نخست پیروز شده و سپس در جنگ دوم – كه بسیار سهم‌گین توصیف گردیده – كشته شده است [پیرنیا، ص 24-419]. مورخ دیگر یونانی «كتزیاس» روایت می‌كند كه كورش در نبرد با «دربیك»ها (= Derbik؛ از اقوام سكایی ساكن در شمال گرگان) زخمی شد ولی سپاه او در نهایت با یاری سكاهای آمورگس (Amorges) بر دربیك‌ها چیره گشت.

كورش در اثر جراحات وارد شده، پس از روز درگذشت [پیرنیا، ص 425]. «استرابون» گزارش می‌دهد كه كورش در نبرد نهایی با سكاها پیروز شد و دشمنان را تماماً تارومار ساخت. او از كشته شدن كورش در این نبردها سخن نمی‌گوید [پیرنیا، ص 439]. «گزنفون» نیز از درگذشت طبیعی كورش در پارس خبر می‌دهد [پیرنیا، ص 9-434].

به هر حال، آن چه كه از مجموع روایات برمی‌آید این است كه كورش، واپسین سال‌های حیات خود را در نبرد با سكاهای بیابان‌گرد و مهاجم مرزهای شمال شرقی امپراتوری گذرانده و شاید در پی یكی از این نبردها، كشته شده است. بنابراین، با توجه به گوناگونی روایات در مورد چگونگی درگذشت كورش، تأكید و ارزش‌دهی بیش از حد به «شكل» روایت هردوت – كه حتا خود او نیز اعتراف نموده كه این روایت را از میان روایت‌های مختلف موجود انتخاب كرده است [پیرنیا، ص 424] – از نگاه مورخ، وجه و توجیه خردپذیری ندارد.

متأسفانه نظریه‌پردازان پان‌تركیسم در آنكارا و باكو بدون توجه و اتكا به اسناد موجود و صرفاً بر پایه‌ی تمایل و تخیل خود، نخست «ماساگت‌ها» را ترك‌تبار نموده، سپس آن‌ها را ساكن آذربایجان جلوه داده، و سرانجام با تأكید ناموجه بر روایت هردوت، كشته شدن فرضی كورش در نبرد با ماساگت‌ها را پیروزی افتخارآمیز و بزرگ ترك‌های متمدن بر پارس‌های وحشی قلمداد كرده‌اند.

امرداد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ آمیه، پیر: «تاریخ ایلام»، ترجمه‌ی شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، 1372
ـ ایسرائل، ژرار: «كورش بزرگ»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارت ققنوس، 1380
ـ پیرنیا، حسن: «تاریخ ایران باستان»، انتشارات افراسیاب، 1378
ـ زرین‌كوب، عبدالحسین: «تاریخ مردم ایران»، (ایران قبل از اسلام)، انتشارات امیركبیر، 1373
ـ گزنفون: «سیرت كورش كبیر»، ترجمه‌ی علی وحیدمازندرانی، شركت سهامی كتاب‌های جیبی، 1350
ـ ویسهوفر، یوزف: «ایران باستان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377
ـ هینتس، والتر، 1376: «دنیای گم‌شده‌ی ایلام»، ترجمه‌ی فیروز فیروزنیا، انتشارات علمی و فرهنگی
ـ هینتس، والتر، 1380: «داریوش و پارس‌ها»، ترجمه‌ی عبدالرحمن صدریه، انتشارات امیركبیر

 

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید.

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

پدر خوانده ای برای تاریخ

پدرخوانده ای برای تاریخ

پدر خوانده ای برای تاریخ

نوشته های بازمانده از هرودوت تاکنون نخستین نگاه ثبت شده به تاریخ ایران باستان است که دیدگاه یک غیر ایرانی را درباره تاریخ و فرهنگ این سرزمین نشان میدهد.

بیشتر این نوشتارها مانند سفرنامه و خاطراتی که از سده های اخیر برجای مانده است، معمولاً برداشت شخصی نویسنده است که گاه خود او شاهد رویدادی بوده و دیدگاه شخصی خود را درباره آن بیان کرده است و گاه با بهره گیری از شنیده ها به خلق تاریخ پرداخته و در دورانهای بعدی دیگران گزارش انها را پایه و مایه ی نوشتار خویش قرار داده اند و کم کم تاریخی که ما امروز می شناسیم شکل گرفته است که پژوهشگرچاره ای جز خواندن آنها ندارد.برخی بر این باورند که:” درباره ی کیفیت گزارش های مورخان یونانی و رومی مانند هرودوت،دیودروس سیسیلی،توکیدیدس و غیره که مورخ امروز از مراجه به آن بی نیاز نیست،خواننده ی غیر حرفه ای باید بداند که این گزارشها بندرت حامل واقعیتی بی چون و چرایند.در عین حال،از مجموع آنها می توان لباس ژنده ای بر قامت تاریخ پوشاند و تا حدودی به برداشت های تاریخی شکل داده به عبارت دیگر این گزارش ها به قلمروی که از بی هوایی رنج می برد،دست کم هوای نامرغوبی می بخشد که میتوان با ماسک از آن استفاده کرد.”(پرویز رجبی،هزاره های گمشده،جلد2،ص 16)

اگر ناگزیری ایرانیان را در” پرسیدن نشانی خانه ی پدری خویش از بیگانگان” بپذیریم، اکنون بر ماست که با نگاهی موشکافانه و انتقادی در شناخت راستی و ناراستی گفتار انان بکوشیم و تلاش کنیم تا آنجا که می توانیم تاریخ نوشته شده به دست اغیار را از گفتارهای نادرست بپیراییم تا شاید در شناختن و درس گرفتن از روزگاران کهن کامیاب تر باشیم و در ساختن آینده ی میهنی که ادعا می کنیم دوستش داریم،با آگاهی بیشتری گام برداریم.شاید اگر به چرایی داوری های نادرست غربی ها درباره ی ایران آگاه شویم،با درک درست تری به خواندن آثار غربیان بپردازیم.

مرتضی ثاقب فر،جامعه شناس و مترجم کتب تاریخی معتقد است:”در هر دوره ای از این تاریخ بلند 2500 ساله،غرب هربار و هرزمان به دلیل خاصی و بنابر منافع و مصالح ویژه ای با ایران مشکل دارد و اکثراً به عمد به داوری های نادرست درباره ایران می پردازد.بنابراین نه جامعه و فرهنگ ایرانی را درست می یابد و نه می کوشد که دریابد،زیرا سود خود نمی پندارد.
زمانی چون ایران را دشمن مستقیم و نیرومند خود می انگارد(یونان)که با آنکه پیروزی کوچکش برارتش ایران از نیش پشه ای بر پیلی سترگ فراتر نیست،به بزرگنمایی،گزافه گویی و حماسه سازی برای آن می پردازد.زمانی که به امپراتوری(روم)تبدیل میشود،ایران را یگانه رقیب و هماورد خود در جهان میبیند و پیوسته آغازگر تهاجم است.پس از اسلام نیز که به برکت جنگهای صلیبی و تماس با شرق میتواند از دانش عظیم ایرانی بهره بگیرد.”

هرودوت بین سالهای 484 تا 490 پ.م در هالیکارناس چشم به جهان گشود.این شهر در سرزمین کاری قرار داشت که از روزگار کوروش دوم تابع شاهنشاهی هخامنشی بود.بر این اساس برخی وی را شهروندی ایرانی بشمارآورده اند.
هدایتی در مقدمه ای که بر ترجمه تاریخ هرودوت نوشته متن مختصری را که معتقد است از سوئیداس درباره وی بجا مانده آورده است:” هرودوت فرزند لیگزس و دریو بود و در هالیکارناس در خانواده ای اصیل و نجیب تولد یافت.او برادری داشت که تئودور نامیده میشد.هرودوت برای فرار از جنگ لیگدامیس دومین جانشین آرتمیز از هالیکارناس به شهر ساموس گریخت.درساموس به آموختن زبان محلی یونانی پرداختی و تاریخی در نه جلد تحریر کرد که با زمان سلطنت کوروش پادشاه پارس و کاندول پادشاه لیدی آغاز میشود.همینکه به هالیکارناس بازگشت،به فرمانروایی مطلق العنان این شهر فائق آمد ولی چون با مشکلات فراوان و رقابت های سیاسی مواجه شد،از روی میل به شهر توریوم که در آن زمان اهالی آتن مشغول تاسیس آن بودند،رفته و در ان شهر مقیم شد.وی در همان شهر درگذشت و در میدان شهر مدفون شد.ولی جمعی عقیده دارند که او در پلا درگذشت.

پیرنیا نیز درباره سفرهای وی سخنانی می گوید: ” ظاهراً هرودوت سفرهای زیادی داشته،اما دشوار بتوان مسیر مشخصی برای این سفرها معین کرد یا حتی برخی از آنها را باور کرد.باید توجه داشت که سیاحت او در مشرق قدیم طولی نکشیده،در مصر سه چهار ماه اقامت داشته،خودش گوید در بابل بوده ولی بعضی محققین جدید با این عقیده اند که اصلاً هیچگاه در این شهر نبوده است.”

بی طرفی مورخ که حتی در روزگار ما افسانه را می ماند،از فردی مانند هرودوت انتظاری بیهوده بوده است.شگفت آنکه یونانیان او را به جانبداری از ایرانیان متهم میکنند و ایرانیان جانبداری از آتن را بر وی خرده می گیرند.هم آنانکه نوشته های او را پذیرفته و او را به عنوان” پدر تاریخ “ستوده اند و هم آنانکه تلاش کرده اند چهره ی دیگری از وی معرفی کنند و با دیدی محتاطانه و نقادانه لقب “پدرخوانده ی تاریخ “را به او بدهند بر این باورند که علاقه و تعصب هرودوت به آتن در نوشته های او نیز نمود یافته است.

پیرنیا می نویسد” به عقیده ی بعضی محققین مانند( بر)،(کروگر) و( ستین )هرودوت نوشته های خود را در آتن و در موقع بازیهای المپ برای یونانیان می خوانده.اگر راجع به المپ تردیدی باشد چنانکه بعضی کرده اند،در باب آتن شکی نیست…”وی سپس از پلوتارک نقل می کند:”اتنی ها در ازای تمجیداتی که هرودوت از آنها کرده بود ده تالان به او دادند.”
و گویا این جاست که راز هرودوت آشکار می گردد.بدون شک وی به خاطر مطالبی که می نوشته از هموطنانش سود می برده است.

مرتضی ثاقب فر در یادداشتی که بر ترجمه اش از کتاب یونانیان و بربرها نوشته آورده است:” آنچه از موضوع پژوهش های او(امیرمهدی بدیع) میتوان یافت،آن است که گرچه تواریخ هرودوت درواقع افسانه ی دروغ و غرض ورزانه ای است که به منظور خدمت به تبلیغات آتن در عصر پریکلیس برای خوشایند و روحیه بخشی به آتنی ها و کمک به ایشان در تسلط بر سایر دولت شهرهای یونانی نوشته شده (و من می افزایم که هدف های شخصی هرودوت برای کسب جایزه ی نقدی به مقدار ده تالان طلا معادل با 60 هزار فرانک طلا و نیز کسب مقام شهروندی آتن نیز در این امر دخیل بوده اند که البته هرودوت در اولی کامیاب و در دومی ناکام ماند…)”

عباس اقبال در مقدمه ای که بر ترجمه تاریخ هرودوت بوسیله غلامعلی وحید مازندرانی نوشته ضرورت چنین نگاهی را به تاریخ هرودوت یادآور شده و با تمام علاقه ای که به هرودوت دارد می نویسد:”البته مجموع تاریخ هرودوت در نظر یک نفر مورخ منتقد که از غرض خالی باشد بی عیب نیست بلکه دو عیب بزرگ دارد که یکی از آن نتیجه و معلول نقص معلومات مولف است در باب تاریخ و جغرافیای ملل قدیم و ندانستن زبان ایشان و دسترسی نداشتن او باسناد و مدارک کتبی تاریخ آن ملل،دیگری ناشی از حس ملت پرستی او و عجب و غروری است که او نیز مانند سایر یونانیان آن عصر در خصوص علو مقام وطن خود دانسته است و بهمین جهت سایر اقوام را در مقام مقایسه با یونانیان،حقیر،پست و در زمره ی ملل وحشی پنداشته است.بعلاوه چون هرودوت بیش از هر چیز منشی و شاعرمآب بوده و کمتر با حکمت و منطق سروکار داشته است،از قبول اغراق ها و مبالغاتی که دیگران در نقل وقایع می کرده اند،یا طبع شاعرانه ی خود او بسمت آنها منحرف شده،ابا نکرده و رد این زمینه نکاتی را پذیرفته یا گفته است که امروز با هیچ میزان عقلی درست در نمی آید.”(تاریخ هرودت 1384،ص3)

و حال آیا می توان او را پدر تاریخ خواند؟یا این که وی پدرخوانده ای بیش نیست؟

پیرنیا می نویسد : ” اگر چه او را پدر مورخین خوانده اند ، ولی در واقع او نخستین مورخ نبوده است ، زیرا قبل از او اشخاص دیگر از یونانی ها مانند ( هکاته ) چیزهایی نوشته اند که به ما نرسیده وظن قوی می رود که هرودوت و مورخین قرون بعد از این نوشته ها استفاده کرده اند،بی آنکه اسم مولف را برده باشند.”
راولینسون نیز معتقد است هرودوت از آثار پیشینیان آگاهی داشته است : ” وی از چشمه های معرفت همری [ هومر ] سیراب شده ، به حدی که تمام وجود او با اشراقی که از آن برگرفته ، ترکیب یافته است . در طرح دنیای تالیف خود ، در ترتیب و تنظیم قسمت های ان ، در لحن و چگونگی نگارش و در هزاران اصطلاحات و عبارات جزء ، وی شاگردی است که از همر پیروی نموده و به خوبی آشکار است که اطلاع و آشنایی او از شعرای بزرگ یونان قدیم لااقل همان قدر بوده است که انگلیسی های تربیت شده کنونی از آثار شکسپیر دارند و این معلومات فراوان او نیز به زیان سایر مطالعاتش تمام شده بوده است و جای تردید است که تالیف و اثری از ادبیات یونان در دسترس او افتاده و وی از مندرجات آن آشنایی کافی بدست نیاورده باشد . “( تاریخ هرودوت 1384 ، مقدمه راولینسون ص10)

اما مهمترین منبع وی همانا روایت هایی است که به صورت شفاهی از دیگران شنیده است ، بسیاری بر این رای پافشاری می کنند که « تاریخ ماد » که هرودوت نوشته از یکی از نوادگان هارپاک شنیده است و تاریخ پارس را از اشراف و اعیان پارس . اما اگر نوشته پیرنیا را مبنی بر اینکه هرودوت هیچگاه به ایران نیامده بپذیریم این پرسش به میان می آید که وی چگونه با آنها در ارتباط بوده است ؟
آزوین ماری درمقاله ای با عنوان « هرودوت و تاریخ شفاهی » به بررسی چگونگی بهره گیری هرودوت از تاریخ شفاهی پرداخته است . وی می نویسد : ” همگان پذیرفته اند که هرودوت بیشتر اطلاعات خود را از روایات شفاهی به دست آورده است . حتی کسانی که به این نکته شک دارند ، می پذیرند که او می کوشید منابع خود را شفاهی معرفی کند و بدین منظور یا آنها را می ساخت و جعل می کرد ( فلینگ 1971 به ویژه ص 112 به بعد ) یا حتی اگر مکتوب بودند شفاهی وانمود می ساخت ” ( تاریخ هخامنشیان ، ترجمه ثاقب فر ، ج2 ، ص 143 )

اگر بپذیریم که مهم ترین منبع هرودوت ، روایات شفاهی است در بهره گیری از نوشتارهای وی باید محتاط تر از پیش عمل کنیم چرا که در این نوع از تاریخ نویسی احتمال تحریف تاریخ بیشتر از دیگر شیوه هاست.

ارزش تاریخی
با توجه به منابع مورد استفاده هرودوت و یکسو نگری و تعصب وی که شرح آن گذشت و باید توجه داشت کتاب هرودوت پر از افسانه ها و داستان هایی است که انقدر رگه های خرافی در آنهاست که یافتن ارتباطی هر چند کوچک میان آنها و « تاریخ » بسیار دشوار می نماید ، گرچه عده ای معتقدند آمیختن افسانه ها با واقعیت هم استادی خاصی می طلبد که هرودوت توانسته است این دشواری را هم پیروزمندانه پشت سر نهد .” هرودوت تحت تاثیر فرهنگ ایرانی مجذوب داستانسرایی سبک شرقی شد که کیفیتی دلپذیر به کتاب تواریخ او بخشیده .”( اسکالا، ص22 )

دکتر کزازی در مراسم رونمایی کتاب « نقد تواریخ هرودوت » ارزش تاریخی « تواریخ » را به کلی انکار کرده و می گوید : ” برای هر کس که بر خرد خود بنیاد می کند کتاب تاریخ هرودوت مگر کتابی افسانه ای نیست از دید من این نیازی به نقد ندارد و یا اگر دارد این نقد باید افسانه شناختی باشد نه نقد تاریخی اگر بخواهیم این کتاب را مانند کتاب تاریخی نقد کنیم به اشتباه خواهیم افتاد ، ساختار این کتاب افسانه ای است ولی گاهی نمودهای تاریخی هم در ان می بینیم ” وی کتاب هرودوت را نه تنها اثری تاریخی نمی داند بلکه معتقد است در پاره ای زمینه ها ضد تاریخی است . ” اگر کتاب هرودوت ارزشی یافته است در تاریخ برای این است که ما کتابی در آن روزگار نداشته ایم که تاریخ را نشان دهد . ” ( خبرگزاری فارس 12/6/1387 ، شماره 8706110609 ، تاریخ دستیابی 13 دی ماه 1389 )

پوران فرخزاد معتقد است: هرودوت و کتزیاس و پلوتارک و …” قلم به مزدانی هستند که به آگاهی و دانستگی دست به این یاوه نویسی های تنگ اندیشانه سپرده و با خیانت به تاریخ همیشه درخشان شرق موجودی خیالی را آفریده ، ارایه کرده و آذین بسته اند .” وی دو پرسش مطرح می کند که به راستی جای اندیشیدن دارد که چرا تاکنون در هیچ جا این نکته بررسی نشده است . 1- نسخه های اصلی آثار نگارندگانی چون هرودوت ، آریان ، دیودور ، پلوتارک و … در کدامین موزه نگاهداری می شود ؟
2- به فرض نابود نابود شدن نسخه های اصلی ، این آثار نسخه های دست نویس آنها در چه تاریخی و به دست چه کسانی بازنویسی شده است ؟

درباره این مبحث تاکنون آثار زیادی نوشته شده است از جمله مجموعه 15 جلدی « یونانیان و بربرها ، روی دیگر تاریخ » که زنده یاد امیر مهدی بدیع به فرانسه نوشته و به فارسی ترجمه شده است . یا « نقد تواریخ هرودوت » که اسکالا نوشته و به همت محمد بقایی به فارسی برگردانده شده است . همچنین کتاب « پدرخوانده ای برای تاریخ » که پژوهشی نوین است و فرشید ابراهیمی با بهره گیری از منابع غربی و شرقی آن را به رشته تحریر درآورده است . اما در افسانه آمیز بودن تواریخ هرودوت شاید آوردن چند نمونه از متن کتاب نتیجه بحث را روشن کند :
نخستین مورد اینکه هرودوت ادعا می کند کوروش پس از فتح لیدی تصمیم به سوزاندن کرزوس و چهارده جوان لیدیایی داشت ( مازندرانی ، ص 68 ) حال انکه ایرانیان آتش را عنصری سپند می دانستند و آنرا نمی آلودند و همچنین ایرانیان هیچگاه آیین قربانی کردن انسان را که رسمی غربی بود نپذیرفتند .
زمانی که از مورچه های هندوستان می نویسد که از سگ کوچکتر و از روباه بزرگترند ، از شتری که پاهای عقبی ان هرکدام دو ران و دو زانو دارد شاید تنها داوری خرد است که بی هیچ گفتاری ما را به رد دیدگاههای وی رهنمون می شود .
امیر مهدی بدیع می نویسد : ” وقتی که به کتاب تواریخ هرودوت مراجعه می کنیم و در آن به طور پراکنده اما مفصل اطلاعات دقیق درباره هخامنشیان و اسرار مجالس رایزنی انان ، درباره شاهنشاهان پیرامونیان آنان و اخلاق و عادات و رسومشان کشف می کنیم خوب است این را هم به یاد بیاوریم که این فرزند سرزمین هالیکارناس در مورد زادگاه و کشور خویش هم صدها افسانه مضحک ضبط کرده است که کتاب نخست ، بند 175 می گوید : « بر فراز هالیکارناس و در درون زمین پداسی ها زندگی می کنند ، و هرگاه که قرار است که اتفاق ناگواری برای آنان یا همسایگانشان روی دهد ، قبلا ریش بلندی بر چهره آتنا ی کاهنه می روید . » ” 

تواریخ هرودوت به اعتبار گفته های مورخان ایرانی و خارجی نخستین تاریخ نوشته شده به جا مانده از دوران هخامنشی است که با هدف نگارش جنگ های ایران و یونان نوشته شده است که در دوره خشایارشا به وقوع پیوسته است .
هرودوت این کتاب را در نه بخش نوشته و هریک را به نام یکی از رب النوع های یونان نام نهاده است البته برخی معتقدند این تقسیم بندی بعدها در دوره رنسانس به وجود امده است به هر روی تاریخی که امروز در دسترس است به « 9موز » تقسیم می شود :
1- کلیو ( خدای تاریخ )
2- ائوترپ ( خدای موسیقی )
3- ثالیا ( خدای کمدی )
4- ملپومن ( خدای تراژدی )
5- ترپیسکور ( خدای رقص )
6- اراتو ( خدای شعر )
7- پولیم نی ( خدای شعر مقدس )
8- اورانی ( خدای ستاره شناسی )
9- کالییوپ ( خدای سخنوری و چکامه حماسی )
کتاب های اول تا چهارم به سرگذشت امپراطوری ایران مربوط می شود که پر از افسانه ها و داستان هایی است که قصه های هزار و یک شب را می ماند . کتاب پنجم و ششم به علل موثر در آغاز جنگ میان یونانیان و ایرانیان پرداخته و در سه کتاب واپسین جنگهای یونانیان و ایرانیان را به واقع از دیدگاه یک یونانی نوشته است .
نخستین برگردان فارسی این اثر را غلامعلی وحید مازندرانی در سال 1313 از متن انگلیسی به چاپ رسانده که تنها شامل بخش هایی است که مربوط به ایران است و ترجمه کامل تواریخ را در سال 1336 دکتر هادی هدایتی منتشر کرد . این کتاب از روزگاران دور مورد بحث اندیشمندان بوده است از همان روزگاری که سیسرون لقب « پدر تاریخ » را به هرودوت داد و پلوتارک در بدنهادی او رساله نوشت ، استرابون ارزشی افسانه های همر را بیش از روایات تاریخی هرودوت دانست و کتزیاس دروغگویی هرودوت را در نوشته هایش هم وارد دانست، تا زمانی که اسکالای آمریکایی نقدی محتاطانه و آرام بر کتاب او نوشت و امیر مهدی بدیع 30 سال از عمرش را صرف روشن کردن حقیقت این کتاب کرد تا زمانی که هرودوت « پدرخوانده ای برای تاریخ » شد و شاید تا روزگاری که خورشید حقیقت روشن تر از همیشه بر تاریخ ایران بتابد این بحث ها برقرار است .

بر اساس مقاله ای از ناهید زندی

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

 

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ
رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

 

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

 

قبای خسروی در بر ؛ نیابد هرکسی را خوش سر هر نـاسزایی را نزیبد تـاج سلطـانی 
صلاح ملک اگر خواهی ؛ بیاموز ای شه عالم طریق پادشاهی را ز اسماعیل سامانی-۱

 

امیر اسماعیل سامانی که او را می توان بنیانگذار راستین سلسله سامانی برشمرد (۲) از جمله شهریاران نامدار ایران می باشد که با وجود برخی سختگیری ها و خشونت های منتسب به او (۳) در تاریخ نوشته های تاریخنگاران سده های نخستین اسلامی به دارا بودن ویژگیهای شایان ستایشی چون جوانمردی ؛ بزرگ منشی ؛ دادگری و نیک خویی ستوده شده است . انچه از منابع تاریخی برمی اید نخستین کردار بایسته امیر اسماعیل که اوازه جوانمردی او را در دنیای متمدن ان روزگاران طنین انداز کرد برخورد بزرگوارانه و همراه با ارج و احترامی است که وی پس از پیروزی بر برادر مهترش ؛ نصر ؛ بر او روا داشت .


درحقیقت ؛ امیر اسماعیل سامانی که خود را از دودمان بهرام چوبین ؛ سردار نامی ارتش ساسانی ؛ می خواند(۴) و افتخار احیای مجدد زبان پارسی و فرهنگ ملی ایرانیان نیز به نام او و جانشینانش ثبت شده است (۵) بدان هنگام که از سوی برادر بزرگتر و فرمانروای فرارود (ماوراالنهر) ؛ نصر ؛ بر بخارا فرمان می راند بر علیه برادر شورید و در نبرد رخ داده سپاهیان نصر را چنان درهم شکست که لشگریانش به اسانی یارای ان را یافتند تا نصر را دستگیر سازند . رفتاری که برادر کهتر پس از پیروزی بر برادر مهتر نمایاند تا اندازه ای نیکوکرداری های کوروش بزرگ را به یاد می اورد . انچه روشن است امیر اسماعیل پس از پیروزی در اوردگاه رو به سوی برادر دربند نهاد و بر رکاب اسب نصر بوسه زد و انگاه او را با احترام افزون از اسب فرود اورد و برادر دیگرش اسحاق را که در همین هنگام رسیده و از ارج نهادن به نصر روی برتافته و از اسب فرود نیامده بود مورد بازخواست و سرزنش قرار داد . امیر اسماعیل انگاه نصر را دوباره سوی تختگاهش ؛ سمرقند روانه داشت تا دگربار بر تخت فرمانروایی ان شهر دیرینه سال تکیه زند .(۶) با این وجود ؛ نباید این نکته را از نظر دور داشت که تا پیش از درگرفتن نبرد ؛ اسماعیل از سوی نصر حکومت داشت ؛ اما پس از روی دادن اورد این نصر بود که از سوی اسماعیل به حکومت گماشته می شد .

نمونه ای دیگر از نیک خویی های امیر اسماعیل که خود و جانشینانش به دور از اندیشه های متعصبانه به بسط ازاداندیشی و تساهل و تسامح و مدارا با افکار گوناگون پرداختند و بستر مناسبی برای رشد دانش و به ویژه علوم عقلی تدارک دیدند(۷) کرداری است که او پس از نبرد با عمرو لیث صفاری پیشه ساخت . انچه از این رهگذر از منابع تاریخ می توان دریافت ان است که عمرو لیث صفاری در طمع افزودن فرارود بر قلمروی خویش بر گستره فرمانروایی امیراسماعیل یورش برد اما نه تنها کاری از پیش نبرد بلکه خود و شمار فزونی از سپاهیانش به وسیله پولادتنان لشگر سامانی اسیر شدند . با تمام این احوال و با وجود انکه عمرو لیث اغازگر جنگ بود امیر اسماعیل ؛ نه تنها اسیران را بدون انکه خون بها و فدیه ای دریافت دارد رها ساخت(۸) عمرو لیث را نیز با مهر خویش نواخت و حتی انگشتری که فردی از سپاهیان به هنگام دستگیری عمرو از او گرفته بود به سه هزار درهم بازخرید و به عمرو بازپس داد .(۹) شگفت انگیزتر انکه بر پایه برخی گزارش های تاریخی به هنگامی که امیراسماعیل در پی درخواست های خلیفه عباسی ؛ معتضد ؛ ناگزیر شد عمرولیث را روانه بغداد و سوی خلیفه گسیل دارد ؛ او را تنها با ۳۰ سوار راهی ساخت و بدو گفت کاری کند تا نزدیکانش به سوی او ایند و او را برهانند تا بدین وسیله هم عمرو از سرنوشتی ناخوشایند برهد و هم اسماعیل پاسخی درخور برای خلیفه داشته باشد . انچه روشن است کاروان محافظ عمرو حتی یک ماه را در ناحیه ای از سیستان ؛ خاستگاه خاندان صفاری ؛ سپری کردند تا شاید از سوی نزدیکان عمرو اقدامی انجام پذیرد ؛ اما « هیچکس اندر همه خراسان و سیستان نگفت که عمرو خود هست » (۱۰) بنابراین سواران محافظ او ناگزیر شدند رو به سوی میان رودان ( بین النهرین ) نهند تا عمرو را به خلیفه سپارند . در تاریخ سیستان امده است که عمرو در پی پرسش و بازخواست فرمانده سواران همراهش از عدم یاری کسانش گفت : « من بر سر پادشاهان چون استـاد بـودم بـر سر کودکان ؛ چون کودکان از دست استاد رهایی یابند کی خواهند که بـاز انجـا بـایـد نشست » (۱۱)

چنانکه پیشتر نیز گفته امد در منابع تاریخی سده های نخستین اسلامی از امیر اسماعیل سامانی بسان الگوی دادگری و دادگستری یاد شده است . به عنوان نمونه ؛ روایت شده که وی همه روزه حتی در روزهای سرد زمستانی و به گاه برف و باران سوار بر اسب به میان مردمان می رفت تا اگر کسی درخواست و شکوه ای دارد به اسانی به نزد او اید و خواسته اش را با او در میان گذارد (۱۲) در روایت دیگری نیز امده که روزی امیر اسماعیل در حدود شهر مرو دید که شتری به کشتزاری رفته است ؛ بنابراین ؛ او که از ستمکاری بر مردمان رویگردان بود فرمان داد تا ببینند داغ و نشان چه کسی بر ان شتر است تاصاحب شتر را برگرفته و به مجازات رسانند . چون فرمان او انجام شد دیدند که نشان خود امیر بر شتر است ؛ پس دستور داد تا مبلغی بیشتر از انچه شتر به کشتزار زیان رسانیده بود به عنوان غرامت به صاحب کشتزار پرداخت شود . (۱۳)

در همین راستا ؛ غزالی در کتاب نصیحت الملوک خود اورده است که امیر اسماعیل به هرجا که به همراه سپاهیانش فرود می امد فرمان می داد که لشگریان از ازار مردمان ان منطقه فرو گذارند . در یک از روزها که او راهی مرو بود پالیزبانی به نزدش امد و از فردی از سپاهیان او شکوه نمود و گفت که ان سپاهی به پالیز او ورود نموده و بدو زیان رسانده است ؛ امیر جوانمرد سامانی ان لشگری را به نزد خویش فراخواند و از او پرسید : ایا تو مزد نمی گیری و ایا فرمان مرا نشنیده ای ؟ سپاهی پاسخ گفت هم مزد می گیرم و هم فرمان تو را شنیده ام . امیر اسماعیل گفت : پس چرا چنین زیان رسانده ای ؟ ان لشگری افزود : خطا کرده ام اما امیر دادگر سامانی گفت : « من از بهر خطای تو به دوزخ نتوانم رفتن ؛ از این رو دستور داد تا دست او را بریدند .» (۱۴)
امیر اسماعیل سامانی ؛ این رادمرد ایرانی ؛ که مردمان خراسان و فرارود و به ویژه طبقات نجبا و دهقانان به سبب رامش جویی هایش بدو رغبت افزون نشان می دادند (۱۵) و کسی که بر پایه باور تمامی تاریخنگاران و ایران شناسان برجسته کنونی از جمله برتولد اشپولر ؛ نویسنده کتابهای ارزشمند تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی و تاریخ مغول در ایران ؛ تمدن و فرهنگ ایران بی نهایت مدیون او و خاندانش است و هنوز هم باید عمل و رفتار او و جانشینانش را به عنوان مشوق دانش و هنر مدنظر قرار داد (۱۶) سرانجام در صفر سال ۲۹۵ هجری / نوامبر ۹۰۷ میلادی بر اثر بیماری زندگی را بدرود گفت (۱۷) اما نام نیکش برای همیشه در تاریخ ایران جاودانه شد .

 

اسمــاعیـل سامــانی ان نامـدار همی بود در سروری کامکار
همان دولتش شانزده سال شد ز دور سپهـری دگرحال شد
پـیـــام امـــد از مـرگ نــزدیـک او ســـوی دار بـاقــی دراورد رو
دو صـد بـا نــود بـود و تـاریـخ پنـج کـه بربسـت از سرای سپنج
ازو مــــانــد نــام نـکـــو یــادگـــار خنـگ جــان ان مهتـر نامدار-۱۸

__________________________________________________ ______________________

۱- سروده ای از معین الدین جوینی ؛ شاعر سده هشتم هجری و نگارنده کتاب نگارستان . برگرفته از : تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص۱۵۶ . بایسته است یاد شود کتاب نگارستان به شیوه و سبک گلستان سعدی نگارش یافته است . 
۲ـ انچه روشن است کسی که سلسله سامانی را بنیاد نهاد نصر برادر بزرگتر امیر اسماعیل بوده است ؛ اما تاریخنگاران با توجه به انکه امیر اسماعیل سلسله سامانی را واجد توانمندی افزون و شکوه بسیار نمود ؛ او را بنیانگذار راستین این سلسله برشمرده اند . 
۳- به عنوان نمونه کشتن شمار فزونی از مردمان و به اسارت برگرفتن ۱۵ – ۱۰ هزار نفر از مردم شهر طراز . برای اگاهی بیشتر نگاه کنید به : تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص ۲۰۹
۴- تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان – با نگاهی ویژه به پیشینه فرهنگی ایران ؛ ص۷۸

۵- تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص ۱۶ و تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان ؛ ص۷۸
۶- تاریخ بخارا ؛ ص۱۱۷-۱۱۱ و زین الاخبار ؛ ص۳۲۳
۷- تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان ؛ ص۷۸
۸- تاریخ مردم ایران ؛ جلد دوم ؛ ص۱۸۷
۹- تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص۱۶۵
۱۰- تاریخ سیستان ؛ ص۲۶۰
۱۱- همان کتاب ؛ ص۲۶۱
۱۲- تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص۲۱۹
۱۳- همان کتاب ؛ ص ۲۱۹
۱۴- نصیحت الملوک ؛ ص۱۲۲
۱۵- تاریخ مردم ایران ؛ ج ۲ ؛ ص ۱۸۷
۱۶- تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی ؛ جلد یکم ؛ ص ۱۴۲
۱۷- تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص۲۱۷
۱۸- ظفرنامه ؛ جلد یکم ؛ ص۵۲۳

 

لینک مطلب در تالار گفتمان:

 رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

حماسه ی کوراوغلی

کوراوغلی

 

حماسه ی کوراوغلی

باعث این قیام مهتری سالخورده به نام علی ملقب به علی کیشی است. وی پسری موسوم به روشن (کوراوغلو) دارد و خود، مهتر خان بزرگ و حشمداری است به نام حسن خان. روایت کوراوغلی در جغرافیای وسیعی از قفقاز، ایران، افغانستان، آسیای مرکزی و برخی نقاط دیگر گستردهاست. در این جغرافیای وسیع، روایت کوراوغلی در قالب نمونههای آذربایجانی، قفقازی، آناتولی، ارمنی، گرجی، ازبکی، ترکمنی، خراسانی، قشقایی و حتی توبولها یا گروههای تاتار در سیبری سروده شدهاست. 

وجه تسمیه کوراوغلو 

حسن خان بر سر اتفاقی بسیار جزئی که آن را توهینی سخت نسبت به خود تلقی میکند، دستور میدهد چشمان علی کیشی مهتر خود را درآورند و وی را کور کنند. پس از این واقعهٔ تلخ، روشن پسر علی کیشی لقب کوراوغلو به خود میگیرد. کوراوغلو به ترکی یعنی کورزاده یا پسر مرد کور. برخی دیگر وجه تسمیهٔ آن را به گووراوغلو یعنی زادهٔ پهلوان جنگجو میدانند. همچنانکه کوراوغلی در زبان ترکمنی، گوراوغلو تلفظ میشود.

سرآغاز قیام 

علی کیشی پس از کور شدن به دست اربابش با دو کره اسب که آنها را از جفت کردن مادیانی با اسبان افسانهای و دریایی به دست آورده بود، همراه پسرش روشن از قلمرو خان میگریزد و پس از عبور از سرزمینهای بسیار، سرانجام در چنلی بئل (به معنی گردنهٔ مه آلود) که کوهستانی است سنگلاخ و سختگذر با راههای پیچا پیچ، مسکن میگزیند (هم اکنون در ترکمن صحرا دو منطقه به این نام وجود دارند؛ یکی در اطراف نیل کوه و دیگری در کنار روستای صوفیان). روشن، کره اسبها را با جادو و مانند پدر خویش در تاریکی پرورش میدهد و در قوشابولاق (به معنی دو چشمه) در شبی معین آب تنی میکند و بدین گونه هنر عاشقی در روح او دمیده میشود و علی کیشی از یک تکه سنگ آسمانی که در کوهستان افتادهاست، شمشیری برای پسر خود سفارش میدهد و بعد از اینکه همهٔ سفارشها و وصایایش را میگذارد، میمیرد. 

روشن او را در همان قوشابولاق به خاک میسپارد و بهتدریج آوازهٔ هنرش از کوهستانها میگذرد و در روستاها و شهرها به گوش همگان میرسد. 

دو کره اسب، همان اسبهای بادپای مشهور او میشوند، با نامهای قیرآت و دورات .

عاشق جنون، اوایل کار به کوراوغلو میپیوندد به تبلیغ افکار بلند و دموکرات کوراوغلو و چنلیبئل میپردازد و راهنمای شوریدگان و عاصیان به کوهستان میشود.کوراوغلو و یارانش در مقابل ظلم ظالمان و پاشاها و خان ها می ایستند و از حق مردم مظلوم حمایت می کنند. 

پیروزی

سرانجام کوراوغلو پس از کشمکشهای فراوان موفق میشود حسن خان را به چنلی بئل آورده و به آخور ببندد و بدین ترتیب انتقام پدرش را بستاند. ولی هدف او تنها گرفتن انتقام پدر خویش نبود. او حامی تمام مظلومان بود و به مبارزه خود در این راه ادامه داد.

حماسه ی کوراوغلی

داستان پهلواني هاي كوراوغلو در آذربايجان و بسياري از كشورهاي جهان بسيار مشهور است. اين داستانها از وقايع زمان شاه عباس و وضع اجتماعي اين دوره سرچشمه مي گيرد.

زمانه ی کوراوغلو

قرن 17 ميلادي، دوران شكفتگي آفرينش هنري عوام مخصوصاً شعر عاشقي (عاشيق شعري) در زبان آذري است. وقايع سياسي اواسط قرن 16، علاقه و اشتياق زياد و زمينه ي آماده يي براي خلق آثار فولكلوريك در زبان آذري ايجاد كرد….براي عاشق ها كه ساز و سخن خود را در بيان آرزوها و خواستهاي مردم به خدمت مي گمارند «ماده ي خام» تازه اي شد.

«عاشق» نوازنده و خواننده ي دوره گردي است كه با ساز خود در عروسي ها و مجالس جشن روستاييان و قهوه خانه ها همراه دف و سرنا مي زند و مي خواند و داستانهاي عاشقانه و رزمي و فولكلوريك مي سرايد. عاشق ها شعر و آهنگ تصنيفهاي خودشان را هم خود درست مي كنند….در دوران جنگهاي خونين ايران و عثماني به سال 1629 شورش همبسته ي فقيران شهري و دهقانان در طالش روي داد كه شاه عباس و خانهاي دست نشانده اش را سخت مضطرب كرد. شورشيان مال التجاره ي شاه عباس و خانها، و ماليات جمع آوري شده و هر چه را كه به نحوي مربوط به حكومت مي شد به غارت بردند و ميان فقيران تقسيم كردند. حاكم طالش ساري خان به كمك خوانين ديگر، شورش آن نواحي را سركوب كرد.

در قاراباغ مردي به نام ميخلي بابا دهقانان آذربايجاني و ارمني را گرد خود جمع كرد و به مبارزه با خانخاني و خرافات مذهبي پرداخت. وي با ياران خود در يكايك روستاها مي گشت و تبليغ مي كرد و روستاييان به اميد نجات از زير بار سنگين مالياتها و ظلم خوانين و به قصد دگرگون كردن وضع اجتماعي، به گرد او جمع مي شدند.

نهضت ميخلي بابا آهسته آهسته قوت گرفت و آشكار شد و در سراسر قاراباغ و ارمنستان و نواحي اطراف ريشه گسترد و تبليغ نهاني او بناگاه به شورشي مسلحانه مبدل شد.
در جنوب غربي آذربايجان اوضاع درهم تر از اين بود. قيام جلالي لر (جلاليان) سراسر اين نواحي را فرا گرفته بود. طرف اين قيام، كه بيش از سي سال دوام يافت، از يك سو سلاطين عثماني بود و از يك سو شاه عباس و در مجموع، خان ها و پاشاها و فئودال ها و حكام دست نشانده ي حكومت مركزي بود.

در گيرودار همين رويدادهاي سياسي و اجتماعي بود كه آفرينش هاي هنري نيز گل كرد و به شكفتگي رسيد و سيماهاي حماسي آذربايجان از ساز و سوز عاشق ها بر پايه ي قهرمانان واقعي و حوادث اجتماعي بنيان نهاده شد و نيز همچنان كه هميشه و در همه جا معمول بوده است قهرمانان ادوار گذشته نيز با چهره هاي آشناي خود در جامه هاي نو بازگشتند و با قهرمانان زمان درآميختند.
سيماي تابناك و رزمنده و انساني كوراوغلو از اينچنين امتزاجي بود كه به وجود آمد.

داستان زندگي پرشور توفارقانلي عاشق عباس كه شاه عباس عروسش را از حجله مي ربايد و او تك و تنها براي رهاندن زنش پاي پياده به اصفهان مي رود، در حقيقت تمثيلي از مبارزه ي آشكار و نهان ميان آذريان و شاه عباس است. شاه عباس قطب خان خاني عصر و نماينده ي قدرت، و عاشق، تمثيل خلق سازنده اي است كه مي خواهد به آزادگي زندگي كند.
ناگفته نماند كه سيماي شاه عباس در فولكلور آذربايجان به دو گونه ي مغاير تصوير مي شود. يكي بر اينگونه كه گفته شد، و ديگري به گونه ي درويشي مهربان و گشاده دست كه شب ها به ياري گرسنگان و بيوه زنان و دردمندان مي شتابد. …

به هر حال، پس از اين مقدمه، اكنون مي پردازيم به نامدار داستان كوراوغلو:داستان كوراوغلو و آنچه در آن بيان مي شود تمثيل حماسي و زيبايي از مبارزات طولاني مردم با دشمنان داخلي و خارجي خويش، از قيام جلالي لر و ديگر عصيانهاي زمان در دو كلمه: قيام كوراوغلو و دسته اش، قيام بر ضد فئوداليسم و شيوه ي ارباب و رعيتي است. در عصر اختراع اسلحه ي آتشين در نقطه اي از آسيا، كه با ورود اسلحه ي گرم به ايران پايان مي يابد.

نهال قيام به وسيله ي مهتري سالخورده علي كيشي نام، كاشته مي شود كه پسري دارد موسوم به روشن (كوراوغلوي سالهاي بعد) و خود، مهتر خان بزرگ و حشم داري است به نام حسن خان. وي بر سر اتفاقي بسيار جزئي كه آن را توهيني سخت نسبت به خود تلقي مي كند دستور مي دهد چشمان علي كيشي را درآورند. علي كيشي با دو كره اسب كه آن ها را از جفت كردن مادياني با اسبان افسانه يي دريايي به دست آورده بود، همراه پسرش روشن از قلمرو خان مي گريزد و پس از عبور از سرزمين هاي بسيار سرانجام در چنلي بئل (كمره ي مه آلود) كه كوهستاني است سنگلاخ و صعب العبور با راههاي پيچا پيچ، مسكن مي گزيند. روشن كره اسب ها را به دستور جادومانند پدر خويش در تاريكي پرورش مي دهد و در قوشابولاق (جفت چشمه) در شبي معين آب تني مي كند و بدين گونه هنر عاشقي در روح او دميده مي شود و … علي كيشي از يك تكه سنگ آسماني كه در كوهستان افتاده است شمشيري براي پسر خود سفارش مي دهد و بعد از اينكه همه ي سفارش ها و وصايايش را مي گذارد، مي ميرد.

روشن او را در همان قوشابولاق به خاك مي كند و به تدريج آوازه ي هنرش از كوهستانها مي گذرد و در روستاها و شهرها به گوش مي رسد. در اين هنگام او به كوراوغلو (كورزاد) شهرت يافته است.
دو كره اسب، همان اسب هاي بادپاي مشهور او مي شوند، به نام هاي قيرآت و دورآت.
كوراوغلو سرانجام موفق مي شود حسن خان را به چنلي بل آورده و به آخور ببندد و بدين ترتيب انتقام پدرش را بستاند. عاشق جنون، اوايل كار به كوراوغلو مي پيوندد به تبليغ افكار بلند و دموكرات كوراوغلو و چنلي بئل مي پردازد و راهنماي شوريدگان و عاصيان به كوهستان مي شود.

آنچه در داستان مطرح شده است به خوبي نشان مي دهد كه داستان كوراوغلو به راستي بر اساس وقايع اجتماعي و سياسي زمان و مخصوصاً با الهام از قيام جلالي لر خلق شده است، نام هاي شهرها و روستاها و رودخانه ها و كوهستانها كه در داستان آمده، هر يك به نحوي مربوط به سرزمين و شورش جلالي لر است. بعلاوه بعضي از بندهاي («قول» در اصل) داستان مثلا سفر توقات و سفر ارزنجان، شباهت بسياري دارد به حوادث و خاطراتي كه در كتابهاي تاريخ ضبط شده و در اينجا صورت هنري خاصي يافته است. از طرف ديگر نام ها و القاب آدم هاي داستان به نام و القاب جلالي لر بسيار نزديك است.

مورخ ارمني مشهور تبريزلي آراكل (1670- 1602) در كتاب مشهور خود واغارشاپاد تاريخي در صفحه ي 86 جواناني را كه به سركردگي كوراوغلو نامي قيام كرده بودند چنين نام مي برد: «كوراوغلو… اين همان كوراوغلو است كه در حال حاضرعاشق ها ترانه هاي بي حد و حساب او را مي خوانند… گيزير اوغلو مصطفا بگ كه با هزار نفر ديگر قيام كرده بود… و اين همان است كه در داستان كوراوغلو دوست اوست و نامش زياد برده مي شود. اينها همگي جلالي لر بودند كه بر ضد حكومت قيام كرده بودند.»

اما كوراوغلو تنها تمثيل قهرمانان و قياميان عصر خود نيست. وي خصوصيتها و پهلواني هاي بابكيان را هم كه در قرن نهم به استيلاي عرب سر خم نكردند، در خود جمع دارد. ما به خوبي سيماي مبارز و عصيانگر بابك و جاويدان را هم كه پيش از بابك به كوه زده بود در چهره ي مردانه ي كوراوغلو مي شناسيم.

آنجا كه كوراوغلو، پهلوان ايواز را از پدرش مي گيرد و با خود به چنلي بل مي آورد و سردسته ي پهلوانان مي كند، ما به ياد جاويدان مي افتيم كه بابك را از مادرش گرفت و به كوهستان برد و او را سردسته ي قياميان كرد.

كوراوغلو پسر مردي است كه چشمانش را حسن خان درآورده و جاويدان نيز مادري دارد كه چشمانش را درآورده اند. احتمال دارد كه بابك، مدت هاي مديد براي فرار از چنگ مأموران خليفه به نام ها و القاب مختلف مي زيسته و يا به چند نام ميان خلق شهرت مي داشته و بعدها نيز نامش با نام كوراوغلو در هم شده سرگذشت خود او با وي درآميخته.
داستانهاي دده قورقود كه داستانهاي فولكلوريك و حماسي قديمي تري هستند، در آفرينش داستانهاي كوراوغلو بي تأثير نيست. آوردن وجوه شباهت اين دو فعلا ضرور نيست.

قيام كوراوغلو نه به خاطر غارت و چپاول محض است و نه به خاطر شهرت شخصي و جاه طلبي يا رسيدن به حكمراني. او تنها به خاطر خلق و آزادي و پاس شرافت انساني مي جنگد، و افتخار مي كند كه پرورده ي كوهستانهاي وطن خويش است. در جايي مي گويد:

مني بينادان بسله دي
داغلار قوينوندا قوينوندا
تولك ترلانلار سسله دي
داغلار قوينوندا قوينوندا
*
دولاندا ايگيت ياشيما
ياغي چيخدي ساواشيما
دليلر گلدي باشيما
داغلار قوينوندا قوينوندا
*
سفر ائيله ديم هر يانا
دئو لاري گتيرديم جانا
قيرآتيم گلدي جولانا
داغلار قوينوندا قوينوندا 

ترجمه:

من از ابتدا در آغوش كوهستان پرورده شدم. شاهينها در آغوش كوهستان نامم را بر زبان راندند.
*
چون قدم به دوران جواني گذاشتم، دشمن به مقابله ي من قد برافراشت. پهلوانان در آغوش كوهستان گرداگرد مرا فرا گرفتند.
*
به هر دياري سفر كردم، ديوان را به تنگ آوردم. اسبم «قيرآت» در آغوش كوهستان به جولان درآمد.

كوراوغلو نيك مي داند مبارزه اي كه عدالت و خلق پشتيبانش باشند چه نيرويي دارد. او به هر طرف روي مي آورد خود را غرق در محبت و احترام مي بيند. همين است كه در ميدان جنگ بدو جرئت مي بخشد كه با اطمينان خوانين و اربابان را ندا دهد:

قيرآتي گتيرديم جولانا
وارسا ايگيدلرين ميدانا گلسين!
گؤرسون دليلرين ايندي گوجونو،
بويانسين اندامي آل قانا، گلسين
*
كوراوغلو اييلمز ياغي يا، يادا،
مردين اسگيك اولماز باشيندان قادا،
نعره لر چكرم من بو دو نيادا
گؤستررم محشري دوشمانا، گلسين! 

ترجمه:

پاشا! اسبم «قيرآت» را به جولان درآوردم، اگر مرد ميداني داري گو پيش آيد! اينك، بيايد و زور بازوي مردان بنگرد، و اندامش از خون گلگون شود.
*
كوراوغلو بر خصم و بيگانه سر خم نمي كند. مرد هرگز سر بي غوغا ندارد. نعره در جهان در مي افكنم و براي دشمن محشري برپا مي كنم. گو بيايد!
***
قدرت كوراوغلو همان قدرت توده هاي مردم است. قدرت لايزالي كه منشأ همه ي قدرتهاست. بزرگترين خصوصيت كوراوغلو، تكيه دادن و ايمان داشتن بدين قدرت است. مي گويد:

ايگيت اولان هئچ آيريلماز ائليندن
ترلان اولان سونا و ئرمز گؤلوندن،
ياغي آمان چكير جومرد اليندن،
لش لشين اوستو نه قالايان منم. 

ترجمه:

جوانمرد هرگز از ملت خويش جدا نمي شود. شاهين، امان نمي دهد تا از درياچه ي او قويي به غارت برند. خصم از دست جوانمردان فرياد امان برمي دارد. منم آن كس كه نعش بر نعش مي انبارد.
*
او حتي براي يك لحظه فراموش نمي كند كه براي چه مي جنگد، كيست و چرا مبارزه مي كند. هميشه در انديشه ي آزادي خلق خويش است كه چون بردگان زير فشار خانها و دستگاه حكومتيان پشت خم كرده اند. مي گويد:

قول دئيه رلر، قولون بوينون بورارلار،
قوللار قاباغيندا گئدن تيرم من! 

ترجمه:

آنكه برده خوانده شده لاجرم گردن خود را خم مي كند. من آن تيرم كه پيشاپيش بردگان در حركت است.
***
روابط اجتماعي چنلي بل روابطي عادلانه و به همگان است. آنچه از تاجران بزرگ و خانها به يغما برده مي شود در اختيار همه قرار مي گيرد. همه در بزم و رزم شركت مي كنند. كوراوغلو هيچ امتيازي بر ديگران ندارد جز اين كه همه او را به سركردگي پذيرفته اند، به دليل آنكه به صداقت و انسانيتش ايمان دارند.

حتي كوراوغلو به موقع خود براي پهلوانانش عروسي نيز به راه مي اندازد. زن هاي چنلي بل معمولا دختران در پرده ي خان هايند كه از زبان عاشق ها وصف پهلواني و زيبايي اندام پهلوانان را مي شنوند و عاشق مي شوند و آنگاه به پهلوانان پيغام مي فرستند كه به دنبالشان آيند. اين زنان، خود، در پهلواني و جنگجويي دست كمي از مردان خويش ندارند.

نگار كه به دلخواه از زندگي شاهانه خود دست كشيده و به چنلي بل آمده، تنها همسر كوراوغلو نيست – كه همرزم و همفكر او نيز هست. نگار زيبايي و انديشمندي را با هم دارد. پهلوانان از او حرف مي شنوند و حساب مي برند، و او چون مادري مهربان از حال هيچ كس غافل نيست و طرف مشورت همگان است.

بند بند حماسه ي كوراوغلو از آزادگي و مبارزه و دوستي و انسانيت و برابري سخن مي راند. دريغا كه فرصت بازگويي آن همه در اين مختصر نيست. اين را هم بگويم كه داستان كوراوغلو، در عين حال از بهترين و قويترين نمونه هاي نظم و نثر آذري است و تاكنون 17 بند (قول) «در آذري» از آن جمع آوري شده و به چاپ رسيده كه در آذربايجان، در تراز پرفروشترين كتابهايي است كه به زبان آذري طبع شده است.
* از مقاله اي با نام عاشيق شعري كه صمد بهرنگي با استفاده از «تاريخ مختصر ادبيات آذري» نوشته است. اصل مقاله در مجله ي خوشه 16 مهر ماه 46 (شماره ي 33) چاپ شده است.

 

تالار گفتمان تاریخ فا|مرجع تخصصی تاریخ و تمدن سرزمین پارس

خسرو پرويز ساساني

خسرو پرويز ساساني

 

خسرو پرويز ساساني

پس از انوشيروان، فرزند او هرمزد چهارم به پادشاهي رسيد . اما به‌دليل بي‌سياستي و سخت‌گيري، موجب نارضايتي مردم را فراهم آورد و هم‌چنين با تحقير سردار بزرگ ايران، بهرام چوبين، موجب خشم لشكريان شد. بنابراين او را گرفتند و به قتل رساندند. سپس نوه انوشيروان، خسروپرويز بر تخت تكيه زد. اما بهرام چوبين پادشاهي را نپذيرفت و در جنگي كه روي داد خسروپرويز شكست خورد و به روم پناهنده شد. و موريس، امپراتور روم او را فرزند خود خواند و چندي بعد خسروپرويز به‌همراه سپاهي از روم عازم تيسفون گشت و در راه سپاه آذربايجان نيز به او پيوست و بهرام چوبين در نبردي مغلوب و كشته شد. و خسروپرويز بر تخت نشست و سپاه روم را با پاداش فراوان به كشورشان برگرداند .

خسروپرويز كه بر اورنگ كشوري بزرگ با ارتشي نيرومند كه ميراث كارداني و سياست‌هاي خردمندانه انوشيروان دادگر بود، تكيه زده و مي‌رفت تا اين ميراث گرانبها را در راه اجراي سياست‌هاي خودخواهانه و بي‌خردانه خويش بر باد دهد.

 

آغاز جنگ با روم

تا زماني كه موريس امپراتور روم بود، روابط ايران و روم در كمال صلح و صفا بود. اما در سال  602  ميلادي موريس به‌دست فوكاس نامي گشته‌شد و خسروپرويز به خونخواهي دوست و مددكار خود، به روم لشكر كشيد؛ و به‌سرعت در ميان دو رود (بين‌النهرين) دست به پيشروي زد. خوشبختانه نارسيس فرمانده سپاه روم كه خسروپرويز تاج و تخت خود را مديون او مي‌دانست از شناسايي امپراتور جديد فوكاس سرباز زد و راه را براي حمله سپاه ايران بازگذاشت، در نتيجه خسروپرويز به‌طور برق‌آسا انطاكيه، دمشق و بيت‌المقدس را فتح كرد و صليب عيسي مسيح را به تيسفون فرستاد، و يكي از سرداران خود به‌نام شهربراز را مأمور فتح مصر كرد، و دروازه‌هاي شهر بازرگاني اسكندريه، بدون هيچ مقاومتي بر روي سپاهيان ايران گشوده شد. از سوي ديگر خسروپرويز؛ شاهين، سردار نامي ديگر ايران را مأمور تسخير آسياي صغير نمود و به‌زودي سپاه ايران خود را به پشت دروازه قسطنطنيه رسانيد. پيروزي‌هاي درخشان و پي‌درپي ايران، جهان آنروز را شگفت‌زده كرده بود و هراكليوس كه در سال  610  ميلادي امپراتور روم شده بود، از فتوحات سريع و بزرگ خسروپرويز به ستوه آمد و پيشنهاد صلح و پرداخت غرامت و واگذاري بسياري از شهرها را به ايران داد.

اما خسروپرويز كه بر توسن سركش غرور و سرمستي سوار بود، پيشنهاد صلح را نپذيرفت و اين فرصت گرانبها را از دست داد. و متكبرانه پيامي به هراكليوس فرستاد كه با اين جمله آغاز مي‌شد:

((از سوي خسرو، خداي روي زمين، به هراكليوس بنده حقير خويش))

در پي اين پيام، خسرو هم‌چنان سرداران خود را مأمور فتح شهرهاي تازه كرد. در اين زمان كه كارد به استخوان امپراتور روم رسيده بود، و چون درهاي صلح را بسته ديد، به جان كوشيد و توانست در نبردهاي پياپي، سرداران خسرو را متوقف كند و آنان را با شكست مواجه سازد. آتش جنگ‌هاي بيهوده و لجوجانه خسروپرويز كه  24  سال طول كشيد؛ منابع مالي كشور را به باد داد و ارتش ايران را به‌شدت فرسوده ساخت. در نهايت هراكليوس به تيسفون لشكر كشيد و خسروپرويز كه پادشاهي خودپسند، مغرور، و درعين‌حال ترسو و ضعيف‌النفس بود، از تيسفون فرار كرد. اما سپاه ايران، لشكريان روم را شكست سختي دادند و سپس خسروپرويز را گرفتار ساختند و او را به سبب بي‌لياقتي، و به دستور شيرويه فرزند مهترش به هلاكت رساندند و به  37  سال سلطنت او پايان بخشيدند.

خسروپرويز با جنگ‌هاي بيخردانه خود كه از سال  603  تا  627  ميلادي به‌طول انجاميد، زمينه انحطاط ساسانيان را فراهم كرد.

—————————————————————————————–

بن مايه:

رضايي، عبدالعظيم. تاريخ ده‌هزارساله ايران

 

 

عجايب هفت گانه بارگاه خسروپرويز

گروه فرهنگ، هستي پودفروش _هرچند آخرين پادشاه ساساني، خسرو پرويز در دوراني حكم راند كه در ايران آن روز بحران حاكم بود و در پايان نيز با حمله اعراب شكست خورد و طومار ساسانيان در هم پيچيد، اما نام او و دربارش با افسانه هاي گوناگون عجين شده است.عجايب هفت‌گانه بارگاه خسروپرويز يكي از آنها است. برخي از اين هفت تا واقعي به‌نظر مي‌رسند و برخي ديگر بيشتر به افسانه مي‌مانند. از «هفت گنج» يا عجايب بارگاه خسروپرويز بارها در منابع مختلف نامي به ميان آمده است. «ساسانيان» اثر «كريستين سن» يكي از منابعي است كه به اين عجايب اشاره كرده است و از گنج گاو، دستمال نسوز، تاج ياقوت‌نشان، تخت طاقديس، طلاي مشت افشار، گنج بادآورد و شطرنجي از ياقوت و زمرد به عنوان عجايب هفت‌گانه بارگاه پادشاه ساساني نام برده است. فردوسي نيز در قصيده اي، از «هفت گنج» خسروپرويز نام مي برد. هنديان بودايي هم به تقليد از «هفت گنج» خسروپرويز، پادشاه ساساني ، «هفت گوهر» را ترتيب داده بودند.

گنج گاو 

كشاورز مثل هر روز، «غباز» (خيش گاو آهن) را برداشت و به سوي مزرعه حركت كرد. به مزرعه كه رسيد توشه ظهر را زير درختي گذاشت و با «غباز» به سمت راست مزرعه رفت. تا «غباز» را در زمين فرو كرد متوجه شيئي سخت شد. با دست شروع به كندن زمين كرد و ناگاه با ظرف قديمي برخورد كرد. آن را بيرون آورد، ولي باورش نمي شد. ظرف پر از سكه بود. سكه را كه نگاه كرد نام اسكندر روي آن حك شده بود. كشاورز براي نشان دادن حسن نيت خود نسبت به پادشاه خسروپرويز ظرف را نزد او برد. شاه فورا دستور داد تا مزرعه را بكنند و ظروف ديگر را از خاك بيرون بكشند. صد كوزه نقره و طلا كه مهر اسكندر بر آن حك شده بود، از خاك بيرون آمد. خسرو پرويز، اين گنجينه را كه يكي از عجايب هفت گانه كاخش بود، گرفت و يكي از كوزه ها را به كشاورز داد. گنج را در جايي از كاخ مخفي كرد و آن را «گنج گاو»ناميد.

دستمال نسوز خسرو‌پرويز

يكي ديگر از عجايب بارگاه خسروپرويز دستمال او بود. شاه بعد از هر غذا خوردن با دستمال، دست هاي خود را پاك مي كرد و چون كثيف و چرب مي شد آن را درون آتش مي انداخت تا آتش آن را تميز كند، دستمال پاك مي شد ولي نمي سوخت. به احتمال قوي جنس اين دستمال از پنبه كوهي بوده است.

تاج ياقوت‌ نشان خسرو پرويز 

از ديگر عجايب كاخ او تاج خسرويي بود. تاج خسرو پرويز از مقدار زيادي طلا و مرواريد ساخته شده بود. ياقوت هاي به كار رفته در تاج طوري مي درخشيد كه به جاي چراغ در شب از آن استفاده مي كردند و ياقوت هايش همه جا را روشن مي كرد. زمردهايش چشم افعي را كور مي كرد. اين تاج آنقدر سنگين بود كه زنجيرهايي از طلا را از سقف آويزان كرده بودند و تاج را بر اين زنجيرهاي طلا بسته بودند، طوري كه تاج به هنگام نشستن شاه روي سرش قرار بگيرد و سنگيني تاج را احساس نكند.

تخت طاقديس بارگاه خسروپرويز

يكي ديگر از عجايب بارگاه خسرو تخت طاقديس اوست. شكل اين تخت مانند طاق بود و جنسش از عاج و نرده هايش از نقره و طلا بود. سقف اين تخت از زر و لاجورد بود. صور فلكي، كواكب، بروج سماوي، هفت اقليم، صورت هاي پادشاهان، مجالس بزم و شكار، بر اين سقف، حك شده بود. روي آن وسيله اي براي تعيين ساعت روز نصب شده بود. چهار ياقوت، هر يك به تناسب يكي از فصول سال ديده مي شد. بر بالاي آن وسيله اي بود كه قطراتي مانند قطرات باران را فرو مي ريخت و صدايي رعدآسا به گوش مي رسيد.

طلاي مشت افشار

خسروپرويز قطعه طلايي اعجاب انگيز داشت كه به طلاي مشت فشار يا مشت افشار معروف بود . اين قطعه طلا به اندازه مشت پادشاه و چون موم نرم بود. اين قطعه زر به هر شكلي حالت مي گرفت.اين قطعه طلا را از معدني در تبت براي خسرو استخراج كرده بودندو200  مثقال وزن داشت.

گنج بادآورد

«گنج بادآورد» از عجائب ديگر دستگاه پرويز است. هنگامي كه ايرانيان اسكندريه را محاصره كردند، روميان ثروت شهر را در كشتي هائي نهادند تا به مكاني امن بفرستند، اما باد به جهت مخالف وزيد و كشتي به سمت ايرانيان آمد .ثروت را به تيسفون بردند و« گنج باد آورد» ناميدند.

شطرنجي از ياقوت و زمرد

از عجايب ديگر دستگاه پادشاه ساساني، شطرنج مخصوصي از جنس ياقوت و زمرد بود.

ديگر عجايب منسوب به بارگاه خسروپرويز

خسروپرويز شايد از معدود پادشاهاني باشد كه از همسرش نيز در برخي از منابع تاريخي به عنوان يكي از عجايب دربار او نامبرده شده است. در تاريخ ثعالبي به جز آنچه كه در بالا اشاره شد ، از زن او شيرين، قصرش تيسفون، درفش كاوياني، رامشگران دربار ساساني، اسب خسرو به نام شبديز و فيل سفيد دربار نيز به عنوان گنج‌هاي خسرو و عجايب دربار او ياد شده و درباره برخي از آنها توضيحاتي آمده است.

در تاريخ ثعالبي آمده است: «شيرين وخسرو در جواني دلباخته يكديگر شدند، اما وقتي خسرو به پادشاهي رسيد شيرين را فراموش كرد. شيرين كه بار ديگر در پي جلب عشق خسرو برآمده بود، روزي در سر راه شكار او قرار گرفت و آتش عشق فراموش شده در دل خسرو روشن شد.اودر همان لحظه او را به زني گرفت.شيرين بعد از راهيابي به كاخ پس از چندي مريم بانوي اول زرتشتيان را مسموم كرد و خود زن اول دربار شد.»

اسب خسرو «شبديز» هم از ديگر عجائب كاخ اوست كه در تاريخ ثعالبي از آن نامي به‌ميان آمده است .خسرو گفته بود اگر كسي خبر مرگ «شبديز» را بدهد او را خواهد كشت .هنگامي كه« شبديز» مرد تنها «باربد» جرات كرد نغمه اي را بخواند و در آن خبر مرگ شبديز را بدهد. او خواند: «ديگر شبديز نمي‌خواند و نمي‌چرد.» شاه گفت:«مگر او مرده است.» وباربد گفت:« شاه چنين فرمايد.»

«باربد» خود نيز از عجائب دستگاه پرويز بود .«سركس» از خنياگران دربار كه به او حسادت مي كرد در فرصتي مناسب او را كشت. خسرو وقتي دانست باربد به دست سركس كشته شده است دستور قتل«سركس»را هم داد.

—————————————————————————————–

بن مايه:

ساسانيان از كريستين سن

تاريخ ثعالبي

تاريخ بلعمي

 

شبدیز اسب افسانه ای

شاپور، صورتگر زرین دست بارگاه خسرو پرویز، در راه ارمنستان بود. بر سر کوهی بلند، معبدی دید. راهش را کج کرد. چرا که از راه، نیمی باقی مانده بود و شب نزدیک می شد. شاپور به مَرکبش مهمیزی زد و از کوه بالا رفت تا به معبد رسید. میهمان پیری شد. راهب دِیر از شاپور پذیرائی کرد. شاپور به گوشه ای خزید و قلم بدست گرفت. شروع به کشیدن پیکره ای کرد. راهب نزدیکش آمد. خواست باب گفتگو را باز کند. دقت کرد. شاپور محو نگارش نقاشی بود. دستش مانند دست چنگ نواز بر کاغذ بالا و پایین می شد. در نظرش چهره ماهروی شیرین را ستایش می کرد و با دستش چهره نگارین خسرو را تندیس می کرد. او در راه انجام کاری بزرگ بود. رساندن خسرو و شیرین به هم…

راهب معبد از نزدیک شدن پشیمان شد. دست شاپور می رقصید و می نواخت و رنگ می پرداخت. راهب عقب رفت. خلوت شاپور را بهم نزد. ساعتی گذشت.

– ممکن است غذایی برای خوردن به من بدهید؟!

راهب دیر به سمت شاپور برگشت و گفت: برایت غذا آوردم، ولی آنقدر غرق کار نگارگری بودی که خود را راهیاب خلوتت ندیدم.

شاپور گفت: تندیس کردن صورت خوبچهر برای نظاره ماهرو کار سختی است. مشغول این کار بودم. از شیرین و اسبش شبدیز، برای خسرو گفتم و حالا آمده ام که شیرین را به سوی خسرو ببرم…

راهب نانی به دست گرفت و به سوی شاپور دراز کرد. سپس گفت: آه! شیرینِ خوش اندام. شبدیزِ تیزگام. من تولد هر دو را به یاد دارم. در هنگام تولد شیرین در بارگاه مهین بانو بودم و در هنگام تولد شبدیز در غاری نهفته بر دل همین کوه، مادیان را هنگام وضع حمل پاس می دادم.

شاپور مشتاق شد. گفت: بیشتر بگویید! پیر گفت: تو چنین وصف ناقصی از شبدیز برای خسرو گفته ای و او را این گونه مدهوش کرده ای؟ پس حالا وصف شبدیز را بشنو…

***

هوا دم کرده بود. مادیان در حال موضع حمل بود. پلک چشم چپش می پرید. پیر مرد داخل غار شد و دستی بر یال مادیان کشید. مجسمه مرمرین اسب سیاه بر گوشه غار بود. شاید او هم انتظار می کشید. نفس های مادیان کشدار تر و عمیق شد. به ناگاه نفس بریده ای کشید و سپس با آسودگی چشمانش را بست. پیرمرد به اسب نوزاد نگاه کرد که سعی می کرد روی پایش بایستد. چقدر زیبا بود. شبدیز متولد شده بود.

***

راهب معبد گفت: آری. در غاری در داخل کوهی که این معبد بر آن قرار دارد اسبی از سنگ مرمر سیاه قرار گرفته است. به یاد دارم که مادیانی از دشت روم به این جانب آمد. خود را به اسب سنگی مالید و بارورشد. شبدیز را حامله شد. شبدیزی که به قدرچهار وجب از دیگر اسبان بلندتر بود و پرقدرت تر. سیاه رنگ بود و چون برق و باد می تاخت. به زودی این اسب را ملاقات خواهی کرد. زمانی که به درگاه مهین بانو برسی و آن شمایل هنرمندانه خسرو را به شیرین بنمایی.

شاپور سکوت کرد. به آتش پاک نگریست و ستایش کرد. پیر به سمت در معبد رفت و خارج شد. شاپور خوابید.

***

فرهاد ِ کوهکن، پتک می کوبید و بر کوه بیستون چهره خسرو پرویز را سوار بر شبدیز تندیس می کرد. می کوبید و تصنیف عاشقانه می خواند. ضربه هایش را کمی ظریف تر کرد. کار نگارش شبدیز بر کوه بیستون پایان یافت. فرهاد نگاهی به پیکره سنگی شبدیز کرد و با دستش خاک های آنرا کنار زد. سپس به سمت دیگر کوه رفت. پتک بزرگی برداشت و شروع به کوبیدن کرد. کوه می کند و آواز می خواند. خوش داشت فکر کند که شیرین صدای تصنیفهایش را می شنود. خوش داشت فکر کند که خسرو از صدای مهیب ضربه های پُتکش رعشه می گیرد. محکم تر کوبید. بلندتر خواند. وصف باربد را شنیده بود. سعی کرد پیش خود آواز خوانی و بربط نوازی باربد را مجسم کند. از شدت ضربه های پتکش کمی کاست. صدای کوبیدن پتک به صدای چهارنعل اسب شبیه شد. این بار موزون ضربه زد. کوه از ضربه هایش تکان می خورد. نقش سنگی شبدیز بر کوه می لرزید… لرزید و لرزید… جان گرفت… راه افتاد… چهار نعل تاخت… به کنار چشمه ای رسید… شیرین را که سوارش بود پیاده کرد. شیرین جامه کند و به داخل دریاچه رفت. باید برای اولین دیدار با خسرو آماده می شد. شبدیز از دور سوارانی دید. شیهه کشید. شیرین از آب بیرون آمد و موهای بلند سیاهش را به دور بدنش پیچید. خسرو رو برگرداند. شیرین را نشناخت. فقط پیکری سیمگون دید و رفت. شیرین به سمت مداین رهسپار بود. شبدیز تاخت. تیز رو و خوش پرش و خوش خرام. شیرین به قصر مداین رسید. خسرو را نیافت. شبدیز در اسطبل شاه ماند. شیرین به ارمنستان بازگشت…

شبدیز این بار مرکب خسرو شد. یادگاری بود برای خسرو از شیرین. مونس خسرو بود و در فراق شیرین با او همدردی می کرد…

شبدیز قدم زنان رفت. آرام و بی صدا بی آنکه صدای پایش به گوش کسی برسد. آخر نمی بایست بزمِ مرکّب خوانی های باربد و نکیسا را در شب ازدواج خسرو و شیرین با هیچ صدایی خدشه دار کرد. باربد از زبان خسرو غزل می خواند و نکیسا از زبان شیرین سرود می گفت. یکی بربط به دست داشت و دیگری چنگ. شبدیز شاد بود. در کنار گلگون خرامیده بود و از صدای طرب انگیز جشن لذت می برد. بی رمق بود. خوابید.

… خسرو بر پشت شبدیز نشست. مهمیز زد. شبدیز اسب همیشگی نبود. خسرو دل نگران شد. دستور مراقبت داد. به سر کوه بیستون رفت. پیکره شبدیز ترک خورده بود. غمگین شد. به قصر بازگشت. تهدید کرد. فریاد کشید. مرگ شبدیز چقدر تلخ است. باور نکردنیست. خسرو هشدار داد: هر کس خبر مرگ شبدیز را بیاورد گردن زده خواهد شد…

***

شبدیز مُرد. اسب افسانه ای، جان داد. تنها یک نفر می توانست در سوگ شبدیز خسرو را آرام کند: باربد. مطرب خوش آواز، بربط بدست گرفت و تصنیفی غمگین خواند. وصف شبدیز کرد. خسرو را یارای حرف زدن نبود. یارای گریستن هم نبود. باربد غمگینانه زخمه می زد. خسرو در غم اسب تیز رو و زیبایش شیرین را در آغوش گرفت. بغضش باز شد. آرام گریست…

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور  1385  ساعت توسط سرباز فدایی کوروش

 

تالار گفتمان تاریخ فا|مرجع تخصصی تاریخ و تمدن سرزمین پارس