خیزش یعقوب لیث صفاری

Zabol_Yaqub_Leith_SQ
Zabol_Yaqub_Leith_SQ
تندیس یعقوب لیث در زابل

نگاهى به خيزش يعقوب ليث صفارى

پس از دو قرن سرزمين از هم پاشيده ايران، مرده ريگ بازمانده از امپراتورى هاى افسانه اى باستان، لرزه اى بر اندام واره خود فكند و كوشيد در پس سكوتى دو قرنه، نفسى تازه كند و روحى در كالبد نيمه مرده اش بدمد؛ آل طاهر گرچه گماشتگان نهاد خلافت بودند اما با پاسدارى از ميراث نياكان، در هنگامه خاموشى و سكوت پرچم ايرانيگرى خفته را دوباره برافراشتند. (و گرچه اين تنها يك روى سكه است و روى ديگر سكه كه نگاهى كالبدشكافانه تر به نوع و ساخت حكومت و مرام حكومتگران طاهرى است، در اين مجال نمى گنجد.)

اما وقتى طاهريان واپسين نفس ها را مى كشيدند، در جنوب خراسان و در سرزمين سيستان، خاطره گم شده قهرمان شاهنامه زنده شده بود و يا شايد مورخان ناسيوناليست، سال ها و سده ها بعد تر كوشيدند قيام صفاريان را بازنمايى استوره رستم انگارند و بدان صبغه ضدعربى ببخشند. در واقع در علم مدرن تاريخ است كه قضاوت ارزشى و احساسى و حماسى بى بهاست. تاريخ وقايع نگارانه كهن خود را در اين چارچوب ها محدود نمى كند؛ مورخان و كاتبان يا سفارشى مى نگاشتند و ديده بر صله سلطان و عنايت حاكم مى دوختند و يا در عمق و نهادشان، انگاره هاى قومى و ملى و فكرى بر اصالت روايت و صحت و سقم داستان نگاشته هايشان مى چربيد. در پرتو همين واقعيت ها است كه برخى از مورخان علاوه بر آن كه مى كوشند قيام يعقوب ليث صفارى را به انباشته استوره هاى كهن گره بزنند، تلاش دارند از اين دستاويز نوخاسته، بهره جويند و افسانه شاهنشاهان باستان را بازتاب دوباره دهند و بدين جهت نسب يعقوب ليث را به خسرو پرويز مى رسانند و در توضيح مى گويند:


«در زمان حمله اعراب به ايران، يكى از فرزندان خسرو پرويز، در دزپل (دزفول كنونى) اقامت گزيده و در گمنامى زندگى مى گذراند. نوادگان اين شخص به علت آنكه از جانب عرب ها شناخته شده بودند تصميم به ترك آن محل گرفتند و در دژ هفتقواد (بم كنونى) اقامت كردند و چون در آنجا نيز احساس خطر نمودند به سيستان رفتند و يعقوب از آن خاندان است.» (احياء الملوك- ص۵۵)



•واكنش از نوع ايرانى

اندكى دقت كافى است كه مخاطب را به ساختگى بودن و داستان وار بودن اين ماجرا بياگاهاند. اما همين داستان ها، حتى به فرض ساختگى بودن هم در تاريخ نمايانگر گوشه اى از واقعياتند، البته به شكلى وارونه و رمزينه! نگاهى به تاريخ نشان مى دهد كه اين قبيل داستان هاى باستان انگارانه درست در سال ها و سده هايى بر زبان ها افتاده اند كه هيبت ايرانيت در پس اقتدار عربيت كمرنگ شده بود و اندك بازمانده هاى جبروت از دست رفته مى كوشيدند با ساختن اين قبيل داستان ها، خاطره اى را زنده كنند و از سوى ديگر در برابر تحقير اعراب واكنشى ملى گرايانه نشان دهند تا شايد با تلنگر به روح غرور ملى خفته در پس تندباد حوادث، عظمت و جبروت كهن را زندگى دوباره بخشند و پس از سال ها سكوت باز يكه تاز ميدان شوند. 
در واقع كابوس فروپاشى امپراتورى هاى گذشته ذهنشان را برمى آشفت و به تلاششان وامى داشت. 
بايد اضافه كرد چنين واكنشى در جهت بازگشت به خويشتن، در قالب گذشته گرايى ايرانى، در دوره هاى مختلف تاريخى به اشكال گونه گون رخ نموده است. در اين مقطع زمانى با نسب سازى هاى جعلى و داستان هاى افسانه اى و در ازمنه بعد تر مثلاً با نگاشتن سياست نامه ها و پوشيدن خلعت وزارت و برانگيختن فرمانروايان بيگانه به پاسداشت فرهنگ ايرانى و الگوپذيرفتن از مشى و مرام امپراتورى هاى باستانى ايران…! 
اينها همه اندك تلاش هاى ايرانيان خسته حالى است كه ديده به گذشته دوخته اند و از دست رفتن ميراث و هويتشان را خوش ندارند و شايد تنها با همين تلاش ها بود كه هويت ايرانى در تلاطمات تاريخى مضمحل نشد بلكه پوست انداخت، رخت عوض كرد و مقتدرانه و مسامحه جويانه به حيات پوياى خود ادامه داد. اما بازگرديم به رويگرزادگان سرزمين سيستان و قهرمان گمنام صفارى (گرديزى از مورخان مشهور درباره يعقوب و در كتاب خود، زين الاخبار مى نويسد: «يعقوب مردى مجهول بود»)
يعقوب بر فراز سلسله اى ايستاده است كه بنا بر شواهد تاريخى و قبول مورخان از دل توده برخاست و در واقع سردمدارانش برخلاف بيشتر حكومت ها، اميرزاده، فرمانده نظامى و تيول دار نبودند بلكه مردمانى بودند برخاسته از دل بازار و طبقات عامه و نخستين انگيزه پررنگ خيزششان، پيوستنشان بود به گروه هاى مبارز و جنگجوى موسوم به مطوعه و عياران كه در آشفتگى و بى سر و سامانى سده هاى نخستين تسلط اعراب و درهم ريختگى خلافت عباسى، تنها پاسداران ديانت و هويت سيستان و سيستانيان بودند. مسلمانان سيستانى سال ها بود كه از آشوب طلبى ها و فتنه انگيزى هاى خوارج، بازماندگان ارازقه و اعقاب حمزه بن آذرك خارجى، بيمناك بودند و آرامشى نداشتند. طاهريان قادر به سركوب سركردگان خارجى نبودند و خلافت عباسى در دوردست سرزمين، در اضمحلال تدريجى، مشغول دست و پنجه نرم كردن با قدرت طلبى هاى تركان رخنه كرده در دستگاه حاكميت بود و غافل از ترك هاى ريزى كه سفالينه سرزمين پهناور ايران و قلمرو اسلام را از درون مى پوكاند.

•خيزش يعقوب ليث

يعقوب و همقطارانش با پيوستن به گروه هاى مبارزه داوطلبانه به تلاش براى زدودن خوارج از سيستان برخاستند و در واقع رويگرزاده جوان با نشان دادن شهامت و تهور خود در چنين كارزارى بود كه نام آور شد و توانست پله هاى ترقى را يكى يكى بپيمايد و به اوج نزديك شود. حيات سرشار از داستان و استوره يعقوب از او چهره اى محبوب و مبارز ساخت. به همين دليل است كه دكتر زرين كوب روايت مى كند كه «دلاورى و جوانمردى اى كه در يعقوب بود او را خيلى زود در بين جوانان هم سال خويش محبوب كرد. 

مى گويند هر چه مى يافت با ديگران مى خورد و همين نكته سبب شد كه در هر كارى پيش مى آمد ياران او را مقدم مى داشتند و حرمت مى كردند. از آنجا به عيارى افتاد كه غالباً منجر به رهزنى هم مى شد و درين كار يعقوب ظاهراً چنان حدود جوانمردى را رعايت كرد كه هرگز به عنوان يك دزد راهزن مورد وحشت و نفرت اهل ولايت واقع نشد. در كار عيارى هم ظاهراً به همين سبب كه در رعايت آئين جوانمردى اصرار داشت كه گاه دچار مضيقه بود و از يك روايت عرفى برمى آيد كه در آن احوال گاه مى شد كه به دشوارى مى توانست اسبى براى سوارى خويش بيابد. مع هذا جوانمردى و دلاورى و بى باكى او را از راهزنى و عيارى به سركردگى يك دسته جنگجوى چريك رسانيد كه در حوادث محلى او را مورد توجه مدعيان قدرت ساخت.» (تاريخ مردم ايران _ انتشارات امير كبير- جلد دوم _ ص ۱۰۴) و اين نقطه عطف حيات يعقوب بود.
صالح بن نصر كنانى از جمله سركردگان بنام مطوعه بود كه با تلاشى خستگى ناپذير بر قسمتى از سيستان مسلط شد. يعقوب از سربازان همين سپاه بود. جانشين صالح درهم بن الحسين و يا درهم بن نصر بود كه چون از جوانمردى و حسن سلوك يعقوب آگاه شد او را بر فراز آورد. درباره اين ترقى و تعالى، داستانى در ميان منابع رخ مى نماياند كه مهر تاييدى بر تومار جوانمردى يعقوب مى نشاند. 

معروف است كه يعقوب وقتى شبانه به خزانه درهم مى تازد تكه اى سنگ نمك گوهرين مى يابد و براى امتحان زبانش مى زند و چون درمى يابد كه يافته اش نه گوهرى گرانبها كه سنگ نمكى نشابورى است، به حرمت نمك پروردگى، خزانه را وامى نهد و از چپاولش درمى گذرد. وقتى داستان را براى درهم نقل مى كنند درهم از اين مردانگى لذت مى برد و او را مقرب خود مى سازد. رفته رفته يعقوب قدرت فزون ترى يافت و خود يكه تاز شد. وقتى عمار بن ياسر، يكى از رهبران خوارج را در نبردى به شكست واداشت، خطبه اى به نام خليفه سر داد و هدايايى به درگاه خلافت فرستاد و همين شگرد ها بود كه حكومت طاهريان و نهاد خلافت را سردرگم مى كرد. از سويى يعقوب بى اذن و بى منشور خلافت بر گوشه اى از سرزمين تحت حاكميت خلافت، استاده بود و داعيه هاى فراوانى در سر مى پروراند و از سوى ديگر با سركوب خوارج كه از دشمنان ديرينه سال نهاد خلافت و اسلام سنت كيش بودند، دهان خليفه را مهر و موم مى كرد و به ترديدش مى انداخت. يعقوب ليث در راس صفاريان و با چنين تلاشى بود كه از خود چهره اى نو در تاريخ بر ساخت، گرچه حاكميت نوپا و متفاوت يعقوب تداومى نداشت و در واقع ستاره اى بود كه بدرخشيد و ماه مجلس شد و بى آنكه دل رميده ملت را انيس و مونس شود به افول گراييد و غروب كرد؛ اما با اين همه مى توان به جرات سلسله صفاريان را به ويژه در هنگامه قدرت مدارى يعقوب، نخستين بارقه حاكميت مستقل ايرانى قلمداد كرد.

يعقوب بدون هرگونه وابستگى و پيوستگى به نهاد خلافت و بى منشور و حكم خليفه، مى تاخت و مى ستاند و حكم مى راند و آن گاه كه مردم از او منشور خليفه را خواستند، آنها را در بارگاه خود گرد آورد و به حاجب خود گفت: «آن عهد اميرالمومنين بيار» و حاجب برايش تيغى آورد بى نيام و پيچيده در ميان دستار، يعقوب تيغ را در آورد و بر فراز سرش گرداند و گفت: «اين هم نشان خليفه! مگر نه اين است كه اميرالمومنين را به بغداد اين تيغ نشانده است؟» و بدين ترتيب مرد جنگجو، مرام مبارز و سرسخت خود را نماياند و با اين شجاعت مثال زدنى در زمانه خود يكه تاز شد. به همين جهت و بر پايه همين واقعيات است كه باسورث، درباره اهميت صفاريان مى نويسد: «صفاريان نخستين شكاف عظيم را در تماميت قلمرو عباسى ايجاد كردند» و مى افزايد: «تصرف نواحى شرقى و جنوبى ايران به دست يعقوب انتقال آرام قدرت نبود بلكه بيشتر تحميل رژيمى از طريق اشغال نظامى به شمار مى آمد.» (تاريخ كمبريج – جلد چهارم _ ص ۹۴) اين اشغال نظامى كه تحولى شگرف در مسير تاريخ سياسى اسلام و ايران محسوب مى شود به مدد گستره سپاهيان فرمانبردار يعقوب رخ نموده بود. 

يعقوب ليث با توشه اى از محبوبيت از گذشته ها و با بارقه اى از قدرت و جبروت، سپاهى يكدست و مطيع سامان داده بود. ياران يعقوب با الهام از ساخت سپاهيان مطوعه و عياران كه داراى پيوند هاى محكم عاطفى و درونى با هم بودند، فرمان سركرده خود را بر هر چيز ديگر برترى مى دادند؛ مسعودى در كتاب برجسته خود، مروج الذهب، مى نويسد: «سياست يعقوب بن ليث با سپاه خود و وفادارى و ثباتشان در راه اطاعت او كه نتيجه نيكى بسيار و فرط مهابت او بود از هيچ يك از ملوك اقوام گذشته از ايرانى و غيره از سلف و خلف شنيده نشده بود. از جمله نمونه هاى طاعت ايشان يكى اين بود كه وقتى وى به سرزمين فارس بود و اجازه چرا داد پس از آن اتفاقى افتاد كه تصميم حركت از آن ولايت گرفت و جارچى وى جار زد كه اسبان را از علف برگيريد. يكى از ياران وى را ديده بودند كه به طرف اسب خود دويده و علف را از دهان او گرفته بود كه پس از شنيدن جار علف نخورد… و هم در آن وقت يكى از سرداران معتبر او را ديده بودند كه زره آهنين به تن داشت و زير آن جامه اى نداشت. از او سبب را پرسيدند گفت: «جارچى امير جار زد كه سلاح بپوشيد و من برهنه بودم و غسل مى كردم فرصت نبود كه از پوشيدن سلاح لباس بردارم.» (مروج الذهب _ ص۶۰۱)

مجموعه موفقيت هاى يعقوب و سپاهيانش در نبرد هاى گونه گون در تصرف كابل و فتح هرات و نبرد كرمان و منازعات جسته و گريخته با طاهريان، به همين نيروى كاريزماتيك وى باز مى گشت. معروف است كه شهرت قدرت مدارى او مردم خراسان را كه در آخرين سال هاى حكومت طاهريان آشفته و پريشان حال بودند به يارى جستن از رويگرزاده پهلوان ترغيب كرد. بيهقى اشاره اى به اين واقعيت كرده و مى نويسد: «اعيان روزگار دولت وى (محمد بن طاهر) به يعقوب تقرب كردند و قاصدان مسرع فرستادند با نامه ها كه زود تر ببايد شتافت كه از اين خداوندگار ما هيچ كار برنيايد جز لهو تا ثغر خراسان كه بزرگ ثغرى است به باد نشود.» (تاريخى بيهقى _ ص ۲۴۸)


•دستپاچگى نهاد خلافت

اما خليفه نمى توانست در برابر خندقى كه يعقوب ميان نهاد خلافت و حاكميت خود كنده بود، بى تفاوت بماند. المعتمد به نيكى مى دانست كه موفقيت يعقوب در ساماندهى چنين حاكميت بى مشروعيتى، جاده را براى كسان ديگر نيز هموار خواهد كرد و به اين ترتيب است كه حركتى خزنده، تدريجاً مركزيت سياسى و دينى خلافت را از گستره جهان اسلام مى زدايد. گرچه اضمحلال واقعى در دل خلافت ريشه دوانده بود و از درون خلافت را مى پوساند، اما در واقعيت بيرونى، حاكميت ها هنوز خود را وامدار مشروعيت دهى خليفه مى انگاشتند، نام خليفه در خطبه ها طنين افكن بود و روى سكه ها نقره مى شد. 
در اين هنگام خيزش مردى كه عهد و لواى خود را نه فرمان خليفه كه تيغ تيز يمانى مى داند، بى ترديد خطرى بزرگ و تهديدى عظيم خواهد بود. اما تاريخ به خوبى نشان مى دهد قيام صفاريان مولود طبيعى شرايطى بود كه خلافت اسلامى طى سال ها ناآگاهانه ايجاد كرده بود. منازعات درونى بر سر جانشينى، دلمشغولى خليفه به امورى به جز اداره قلمرو پهناورى كه تحت سيطره اسلام بود و مهم تر از همه ايجاد شاخه اى از نيرو هاى نظامى موسوم به «غلمان» و متشكل از بردگان ترك كه تنها در ابتدا حكم بازوى خليفه را داشتند، همه و همه در اضمحلال تدريجى خلافت عباسى موثر بودند؛ لاپيدوس در تشريح اين واحد هاى نظامى و تاثيرشان در انهدام قدرت خلافت مى نويسد: «براى حفظ كارايى و روحيه نظامى اين نيرو ها و همچنين ايجاد موازنه قدرت ميان آنها، هر واحد نظامى در قلمرو خود استقرار و بازار و مسجدى مستقل داشت؛ هر يك از اين واحد ها تنها تحت تعليم فرمانده خود بود و از وى تداركات و حقوق دريافت مى داشت. بدين سان واحد هاى غلمان نيز نيرو هاى مستقلى بودند كه نسبت به فرماندهان خود بيشتر وفادار بودند تا خليفه»(تاريخ جوامع اسلامى _ ايرام لاپيدوس _ ترجمه محمود رمضان زاده _ انتشارات آستان قدس رضوى – ص۱۹۰) همين موضوع سبب شد به تدريج فرماندهان و غلامان زرخريد، عنان و افسار را به دست گيرند و حتى تيشه بر ريشه خلافت بزنند و بعد تر حاكميت هايى بيافرينند كه گرچه در ظاهر به خلافت بها مى دهند اما باطناً به قدرت ستانى مى پردازند و خود را همچون محمود غزنوى سلطان اسلام گستر معرفى مى كنند؛ چنان كه آوازه نامشان بيش از خليفه در جهان به پرواز درمى آيد. 

خلافت در سايه چنين حكومت هاى ظاهرسازى رفته رفته به سراشيبى سقوط مى لغزد. حتى پشتوانه مردمى و ايمان مذهبى هم گره اى از اين كلاف سردرگم نمى گشايد. مردم نسبت به خلافت بدبين شده اند و مى دانند آشفتگى سرسپردگى به خلافت، بر دشوارى هاى حياتشان خواهد افزود، پس مصلحت در آن است كه به حاكميت هاى تركان بيگانه گردن نهند و دم نزنند. يعقوب ليث، سر حلقه چنين گسست تاريخى بود كه گرچه در ديرالعاقول، يعنى نبردى كه بر ضد خليفه مسلمين ترتيب داد، شكست خورد اما حلقه زعامت چنين جنبشى را بر گردن آويخت. البته فراموش نكنيم كه اين استقلال طلبى هرگز به مثابه انكار و نفى تام و تمام خلافت اسلامى نبود لااقل در نخستين گام ها، حتى باسورث در اثر خود به تحسين عالم اسلام در برابر حركت هاى وفادارانه يعقوب نسبت به خلافت ياد مى كند و مى نويسد: «فعاليت هاى جنگى در ثغور دوردست عالم اسلام به واسطه توجه صفاريان در فرستادن هدايايى از ميان غنايم براى عباسيان، تحسين همگان را در سراسر سرزمين هاى مركزى خلافت برانگيخت.» (تاريخ كمبريج _ ص ۹۸) اما واقع آن است كه يعقوب با فرستادن پنجاه بت سيمين و زرين از كابل به سوى خليفه درصدد بود كه دهان خليفه را در برابر يكه تازى هاى پياپى خويش ببندد.


•اصلاحات يعقوب ليث

به هر حال هر چند يعقوب ليث صفار در نگاه سنت گرايانه اسلام طلبان زمانه خود به عنوان فردى ياغى و سركش شناخته مى شود؛ و در تاريخ به عنوان رويگرزاده اى جنگجو كه بيشتر وقتش يا به جنگيدن مى گذرد يا به طرح جنگ ريختن، اما نگاهى عميق تر به همين تاريخ نشان مى دهد كه خيزش افسانه وار اين پهلوان سيستانى، آغازگر تحولات و مناسبات تازه اى بوده است. تلاش سلاله صفارى در توسعه قلمرو آن دولت در شرق افغانستان و تلاش براى پراكندن انگاره هاى اسلامى در افغانستان تا مرز هاى هندوستان از مهم ترين اين تحولات است كه بعدها هم ادامه مى يابد. از ديگر نكات برجسته، نقش پررنگ صفاريان در پر و بال دادن به فرهنگ، هويت و زبان و ادبيات ايرانى است. يعقوب براى نخستين بار مديحه سرايان دربارش را وادار كرد به زبان فارسى شعر بسرايند. برخى از مورخان، از جمله محمد عوفى، مولف لباب الالباب، حتى چنين مى انگارند كه همين تشويق و ترغيب هاى يعقوب بود كه باعث تولد نخستين شعر هاى فارسى گرديد. چيزى كه نمى توان به قطع و يقين پذيرفت. مولف گمنام تاريخ سيستان در همين زمينه مى گويد: وقتى شعرا يعقوب را به زبان عربى مدح كردند، يعقوب به دبير رسايلش مى گويد: «چيزى كه اندر نيابم چرا بايد گفت؟!» (تاريخ سيستان _ ص۲۰۹) و با گفتن همين جمله است كه زبان فارسى از مهجوريت و انزواى دو قرنه خود سر برمى آورد و مى كوشد با زبان رسمى و علمى جهان اسلام، هماوردى كند و بعد ها حتى به پيروزى هم مى رسد. 
به هر انجام يعقوب ليث پس از سال ها نبرد بى امان با هر آنچه كه برنمى تابيدش، غوطه ور در اندوه شكست از سپاه خليفه و پيش از آنكه نماينده خليفه را – كه براى دلجويى و اعطاى حكومت فارس نزد او مى شتافت – ملاقات كند، در گندى شاپور درگذشت و روى سنگ مزارش نوشتند: 

اين گور يعقوب مسكين است…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *