خیزش یعقوب لیث صفاری

Zabol_Yaqub_Leith_SQ
تندیس یعقوب لیث در زابل

نگاهى به خيزش يعقوب ليث صفارى

پس از دو قرن سرزمين از هم پاشيده ايران، مرده ريگ بازمانده از امپراتورى هاى افسانه اى باستان، لرزه اى بر اندام واره خود فكند و كوشيد در پس سكوتى دو قرنه، نفسى تازه كند و روحى در كالبد نيمه مرده اش بدمد؛ آل طاهر گرچه گماشتگان نهاد خلافت بودند اما با پاسدارى از ميراث نياكان، در هنگامه خاموشى و سكوت پرچم ايرانيگرى خفته را دوباره برافراشتند. (و گرچه اين تنها يك روى سكه است و روى ديگر سكه كه نگاهى كالبدشكافانه تر به نوع و ساخت حكومت و مرام حكومتگران طاهرى است، در اين مجال نمى گنجد.)

اما وقتى طاهريان واپسين نفس ها را مى كشيدند، در جنوب خراسان و در سرزمين سيستان، خاطره گم شده قهرمان شاهنامه زنده شده بود و يا شايد مورخان ناسيوناليست، سال ها و سده ها بعد تر كوشيدند قيام صفاريان را بازنمايى استوره رستم انگارند و بدان صبغه ضدعربى ببخشند. در واقع در علم مدرن تاريخ است كه قضاوت ارزشى و احساسى و حماسى بى بهاست. تاريخ وقايع نگارانه كهن خود را در اين چارچوب ها محدود نمى كند؛ مورخان و كاتبان يا سفارشى مى نگاشتند و ديده بر صله سلطان و عنايت حاكم مى دوختند و يا در عمق و نهادشان، انگاره هاى قومى و ملى و فكرى بر اصالت روايت و صحت و سقم داستان نگاشته هايشان مى چربيد. در پرتو همين واقعيت ها است كه برخى از مورخان علاوه بر آن كه مى كوشند قيام يعقوب ليث صفارى را به انباشته استوره هاى كهن گره بزنند، تلاش دارند از اين دستاويز نوخاسته، بهره جويند و افسانه شاهنشاهان باستان را بازتاب دوباره دهند و بدين جهت نسب يعقوب ليث را به خسرو پرويز مى رسانند و در توضيح مى گويند:


«در زمان حمله اعراب به ايران، يكى از فرزندان خسرو پرويز، در دزپل (دزفول كنونى) اقامت گزيده و در گمنامى زندگى مى گذراند. نوادگان اين شخص به علت آنكه از جانب عرب ها شناخته شده بودند تصميم به ترك آن محل گرفتند و در دژ هفتقواد (بم كنونى) اقامت كردند و چون در آنجا نيز احساس خطر نمودند به سيستان رفتند و يعقوب از آن خاندان است.» (احياء الملوك- ص۵۵)



•واكنش از نوع ايرانى

اندكى دقت كافى است كه مخاطب را به ساختگى بودن و داستان وار بودن اين ماجرا بياگاهاند. اما همين داستان ها، حتى به فرض ساختگى بودن هم در تاريخ نمايانگر گوشه اى از واقعياتند، البته به شكلى وارونه و رمزينه! نگاهى به تاريخ نشان مى دهد كه اين قبيل داستان هاى باستان انگارانه درست در سال ها و سده هايى بر زبان ها افتاده اند كه هيبت ايرانيت در پس اقتدار عربيت كمرنگ شده بود و اندك بازمانده هاى جبروت از دست رفته مى كوشيدند با ساختن اين قبيل داستان ها، خاطره اى را زنده كنند و از سوى ديگر در برابر تحقير اعراب واكنشى ملى گرايانه نشان دهند تا شايد با تلنگر به روح غرور ملى خفته در پس تندباد حوادث، عظمت و جبروت كهن را زندگى دوباره بخشند و پس از سال ها سكوت باز يكه تاز ميدان شوند. 
در واقع كابوس فروپاشى امپراتورى هاى گذشته ذهنشان را برمى آشفت و به تلاششان وامى داشت. 
بايد اضافه كرد چنين واكنشى در جهت بازگشت به خويشتن، در قالب گذشته گرايى ايرانى، در دوره هاى مختلف تاريخى به اشكال گونه گون رخ نموده است. در اين مقطع زمانى با نسب سازى هاى جعلى و داستان هاى افسانه اى و در ازمنه بعد تر مثلاً با نگاشتن سياست نامه ها و پوشيدن خلعت وزارت و برانگيختن فرمانروايان بيگانه به پاسداشت فرهنگ ايرانى و الگوپذيرفتن از مشى و مرام امپراتورى هاى باستانى ايران…! 
اينها همه اندك تلاش هاى ايرانيان خسته حالى است كه ديده به گذشته دوخته اند و از دست رفتن ميراث و هويتشان را خوش ندارند و شايد تنها با همين تلاش ها بود كه هويت ايرانى در تلاطمات تاريخى مضمحل نشد بلكه پوست انداخت، رخت عوض كرد و مقتدرانه و مسامحه جويانه به حيات پوياى خود ادامه داد. اما بازگرديم به رويگرزادگان سرزمين سيستان و قهرمان گمنام صفارى (گرديزى از مورخان مشهور درباره يعقوب و در كتاب خود، زين الاخبار مى نويسد: «يعقوب مردى مجهول بود»)
يعقوب بر فراز سلسله اى ايستاده است كه بنا بر شواهد تاريخى و قبول مورخان از دل توده برخاست و در واقع سردمدارانش برخلاف بيشتر حكومت ها، اميرزاده، فرمانده نظامى و تيول دار نبودند بلكه مردمانى بودند برخاسته از دل بازار و طبقات عامه و نخستين انگيزه پررنگ خيزششان، پيوستنشان بود به گروه هاى مبارز و جنگجوى موسوم به مطوعه و عياران كه در آشفتگى و بى سر و سامانى سده هاى نخستين تسلط اعراب و درهم ريختگى خلافت عباسى، تنها پاسداران ديانت و هويت سيستان و سيستانيان بودند. مسلمانان سيستانى سال ها بود كه از آشوب طلبى ها و فتنه انگيزى هاى خوارج، بازماندگان ارازقه و اعقاب حمزه بن آذرك خارجى، بيمناك بودند و آرامشى نداشتند. طاهريان قادر به سركوب سركردگان خارجى نبودند و خلافت عباسى در دوردست سرزمين، در اضمحلال تدريجى، مشغول دست و پنجه نرم كردن با قدرت طلبى هاى تركان رخنه كرده در دستگاه حاكميت بود و غافل از ترك هاى ريزى كه سفالينه سرزمين پهناور ايران و قلمرو اسلام را از درون مى پوكاند.

•خيزش يعقوب ليث

يعقوب و همقطارانش با پيوستن به گروه هاى مبارزه داوطلبانه به تلاش براى زدودن خوارج از سيستان برخاستند و در واقع رويگرزاده جوان با نشان دادن شهامت و تهور خود در چنين كارزارى بود كه نام آور شد و توانست پله هاى ترقى را يكى يكى بپيمايد و به اوج نزديك شود. حيات سرشار از داستان و استوره يعقوب از او چهره اى محبوب و مبارز ساخت. به همين دليل است كه دكتر زرين كوب روايت مى كند كه «دلاورى و جوانمردى اى كه در يعقوب بود او را خيلى زود در بين جوانان هم سال خويش محبوب كرد. 

مى گويند هر چه مى يافت با ديگران مى خورد و همين نكته سبب شد كه در هر كارى پيش مى آمد ياران او را مقدم مى داشتند و حرمت مى كردند. از آنجا به عيارى افتاد كه غالباً منجر به رهزنى هم مى شد و درين كار يعقوب ظاهراً چنان حدود جوانمردى را رعايت كرد كه هرگز به عنوان يك دزد راهزن مورد وحشت و نفرت اهل ولايت واقع نشد. در كار عيارى هم ظاهراً به همين سبب كه در رعايت آئين جوانمردى اصرار داشت كه گاه دچار مضيقه بود و از يك روايت عرفى برمى آيد كه در آن احوال گاه مى شد كه به دشوارى مى توانست اسبى براى سوارى خويش بيابد. مع هذا جوانمردى و دلاورى و بى باكى او را از راهزنى و عيارى به سركردگى يك دسته جنگجوى چريك رسانيد كه در حوادث محلى او را مورد توجه مدعيان قدرت ساخت.» (تاريخ مردم ايران _ انتشارات امير كبير- جلد دوم _ ص ۱۰۴) و اين نقطه عطف حيات يعقوب بود.
صالح بن نصر كنانى از جمله سركردگان بنام مطوعه بود كه با تلاشى خستگى ناپذير بر قسمتى از سيستان مسلط شد. يعقوب از سربازان همين سپاه بود. جانشين صالح درهم بن الحسين و يا درهم بن نصر بود كه چون از جوانمردى و حسن سلوك يعقوب آگاه شد او را بر فراز آورد. درباره اين ترقى و تعالى، داستانى در ميان منابع رخ مى نماياند كه مهر تاييدى بر تومار جوانمردى يعقوب مى نشاند. 

معروف است كه يعقوب وقتى شبانه به خزانه درهم مى تازد تكه اى سنگ نمك گوهرين مى يابد و براى امتحان زبانش مى زند و چون درمى يابد كه يافته اش نه گوهرى گرانبها كه سنگ نمكى نشابورى است، به حرمت نمك پروردگى، خزانه را وامى نهد و از چپاولش درمى گذرد. وقتى داستان را براى درهم نقل مى كنند درهم از اين مردانگى لذت مى برد و او را مقرب خود مى سازد. رفته رفته يعقوب قدرت فزون ترى يافت و خود يكه تاز شد. وقتى عمار بن ياسر، يكى از رهبران خوارج را در نبردى به شكست واداشت، خطبه اى به نام خليفه سر داد و هدايايى به درگاه خلافت فرستاد و همين شگرد ها بود كه حكومت طاهريان و نهاد خلافت را سردرگم مى كرد. از سويى يعقوب بى اذن و بى منشور خلافت بر گوشه اى از سرزمين تحت حاكميت خلافت، استاده بود و داعيه هاى فراوانى در سر مى پروراند و از سوى ديگر با سركوب خوارج كه از دشمنان ديرينه سال نهاد خلافت و اسلام سنت كيش بودند، دهان خليفه را مهر و موم مى كرد و به ترديدش مى انداخت. يعقوب ليث در راس صفاريان و با چنين تلاشى بود كه از خود چهره اى نو در تاريخ بر ساخت، گرچه حاكميت نوپا و متفاوت يعقوب تداومى نداشت و در واقع ستاره اى بود كه بدرخشيد و ماه مجلس شد و بى آنكه دل رميده ملت را انيس و مونس شود به افول گراييد و غروب كرد؛ اما با اين همه مى توان به جرات سلسله صفاريان را به ويژه در هنگامه قدرت مدارى يعقوب، نخستين بارقه حاكميت مستقل ايرانى قلمداد كرد.

يعقوب بدون هرگونه وابستگى و پيوستگى به نهاد خلافت و بى منشور و حكم خليفه، مى تاخت و مى ستاند و حكم مى راند و آن گاه كه مردم از او منشور خليفه را خواستند، آنها را در بارگاه خود گرد آورد و به حاجب خود گفت: «آن عهد اميرالمومنين بيار» و حاجب برايش تيغى آورد بى نيام و پيچيده در ميان دستار، يعقوب تيغ را در آورد و بر فراز سرش گرداند و گفت: «اين هم نشان خليفه! مگر نه اين است كه اميرالمومنين را به بغداد اين تيغ نشانده است؟» و بدين ترتيب مرد جنگجو، مرام مبارز و سرسخت خود را نماياند و با اين شجاعت مثال زدنى در زمانه خود يكه تاز شد. به همين جهت و بر پايه همين واقعيات است كه باسورث، درباره اهميت صفاريان مى نويسد: «صفاريان نخستين شكاف عظيم را در تماميت قلمرو عباسى ايجاد كردند» و مى افزايد: «تصرف نواحى شرقى و جنوبى ايران به دست يعقوب انتقال آرام قدرت نبود بلكه بيشتر تحميل رژيمى از طريق اشغال نظامى به شمار مى آمد.» (تاريخ كمبريج – جلد چهارم _ ص ۹۴) اين اشغال نظامى كه تحولى شگرف در مسير تاريخ سياسى اسلام و ايران محسوب مى شود به مدد گستره سپاهيان فرمانبردار يعقوب رخ نموده بود. 

يعقوب ليث با توشه اى از محبوبيت از گذشته ها و با بارقه اى از قدرت و جبروت، سپاهى يكدست و مطيع سامان داده بود. ياران يعقوب با الهام از ساخت سپاهيان مطوعه و عياران كه داراى پيوند هاى محكم عاطفى و درونى با هم بودند، فرمان سركرده خود را بر هر چيز ديگر برترى مى دادند؛ مسعودى در كتاب برجسته خود، مروج الذهب، مى نويسد: «سياست يعقوب بن ليث با سپاه خود و وفادارى و ثباتشان در راه اطاعت او كه نتيجه نيكى بسيار و فرط مهابت او بود از هيچ يك از ملوك اقوام گذشته از ايرانى و غيره از سلف و خلف شنيده نشده بود. از جمله نمونه هاى طاعت ايشان يكى اين بود كه وقتى وى به سرزمين فارس بود و اجازه چرا داد پس از آن اتفاقى افتاد كه تصميم حركت از آن ولايت گرفت و جارچى وى جار زد كه اسبان را از علف برگيريد. يكى از ياران وى را ديده بودند كه به طرف اسب خود دويده و علف را از دهان او گرفته بود كه پس از شنيدن جار علف نخورد… و هم در آن وقت يكى از سرداران معتبر او را ديده بودند كه زره آهنين به تن داشت و زير آن جامه اى نداشت. از او سبب را پرسيدند گفت: «جارچى امير جار زد كه سلاح بپوشيد و من برهنه بودم و غسل مى كردم فرصت نبود كه از پوشيدن سلاح لباس بردارم.» (مروج الذهب _ ص۶۰۱)

مجموعه موفقيت هاى يعقوب و سپاهيانش در نبرد هاى گونه گون در تصرف كابل و فتح هرات و نبرد كرمان و منازعات جسته و گريخته با طاهريان، به همين نيروى كاريزماتيك وى باز مى گشت. معروف است كه شهرت قدرت مدارى او مردم خراسان را كه در آخرين سال هاى حكومت طاهريان آشفته و پريشان حال بودند به يارى جستن از رويگرزاده پهلوان ترغيب كرد. بيهقى اشاره اى به اين واقعيت كرده و مى نويسد: «اعيان روزگار دولت وى (محمد بن طاهر) به يعقوب تقرب كردند و قاصدان مسرع فرستادند با نامه ها كه زود تر ببايد شتافت كه از اين خداوندگار ما هيچ كار برنيايد جز لهو تا ثغر خراسان كه بزرگ ثغرى است به باد نشود.» (تاريخى بيهقى _ ص ۲۴۸)


•دستپاچگى نهاد خلافت

اما خليفه نمى توانست در برابر خندقى كه يعقوب ميان نهاد خلافت و حاكميت خود كنده بود، بى تفاوت بماند. المعتمد به نيكى مى دانست كه موفقيت يعقوب در ساماندهى چنين حاكميت بى مشروعيتى، جاده را براى كسان ديگر نيز هموار خواهد كرد و به اين ترتيب است كه حركتى خزنده، تدريجاً مركزيت سياسى و دينى خلافت را از گستره جهان اسلام مى زدايد. گرچه اضمحلال واقعى در دل خلافت ريشه دوانده بود و از درون خلافت را مى پوساند، اما در واقعيت بيرونى، حاكميت ها هنوز خود را وامدار مشروعيت دهى خليفه مى انگاشتند، نام خليفه در خطبه ها طنين افكن بود و روى سكه ها نقره مى شد. 
در اين هنگام خيزش مردى كه عهد و لواى خود را نه فرمان خليفه كه تيغ تيز يمانى مى داند، بى ترديد خطرى بزرگ و تهديدى عظيم خواهد بود. اما تاريخ به خوبى نشان مى دهد قيام صفاريان مولود طبيعى شرايطى بود كه خلافت اسلامى طى سال ها ناآگاهانه ايجاد كرده بود. منازعات درونى بر سر جانشينى، دلمشغولى خليفه به امورى به جز اداره قلمرو پهناورى كه تحت سيطره اسلام بود و مهم تر از همه ايجاد شاخه اى از نيرو هاى نظامى موسوم به «غلمان» و متشكل از بردگان ترك كه تنها در ابتدا حكم بازوى خليفه را داشتند، همه و همه در اضمحلال تدريجى خلافت عباسى موثر بودند؛ لاپيدوس در تشريح اين واحد هاى نظامى و تاثيرشان در انهدام قدرت خلافت مى نويسد: «براى حفظ كارايى و روحيه نظامى اين نيرو ها و همچنين ايجاد موازنه قدرت ميان آنها، هر واحد نظامى در قلمرو خود استقرار و بازار و مسجدى مستقل داشت؛ هر يك از اين واحد ها تنها تحت تعليم فرمانده خود بود و از وى تداركات و حقوق دريافت مى داشت. بدين سان واحد هاى غلمان نيز نيرو هاى مستقلى بودند كه نسبت به فرماندهان خود بيشتر وفادار بودند تا خليفه»(تاريخ جوامع اسلامى _ ايرام لاپيدوس _ ترجمه محمود رمضان زاده _ انتشارات آستان قدس رضوى – ص۱۹۰) همين موضوع سبب شد به تدريج فرماندهان و غلامان زرخريد، عنان و افسار را به دست گيرند و حتى تيشه بر ريشه خلافت بزنند و بعد تر حاكميت هايى بيافرينند كه گرچه در ظاهر به خلافت بها مى دهند اما باطناً به قدرت ستانى مى پردازند و خود را همچون محمود غزنوى سلطان اسلام گستر معرفى مى كنند؛ چنان كه آوازه نامشان بيش از خليفه در جهان به پرواز درمى آيد. 

خلافت در سايه چنين حكومت هاى ظاهرسازى رفته رفته به سراشيبى سقوط مى لغزد. حتى پشتوانه مردمى و ايمان مذهبى هم گره اى از اين كلاف سردرگم نمى گشايد. مردم نسبت به خلافت بدبين شده اند و مى دانند آشفتگى سرسپردگى به خلافت، بر دشوارى هاى حياتشان خواهد افزود، پس مصلحت در آن است كه به حاكميت هاى تركان بيگانه گردن نهند و دم نزنند. يعقوب ليث، سر حلقه چنين گسست تاريخى بود كه گرچه در ديرالعاقول، يعنى نبردى كه بر ضد خليفه مسلمين ترتيب داد، شكست خورد اما حلقه زعامت چنين جنبشى را بر گردن آويخت. البته فراموش نكنيم كه اين استقلال طلبى هرگز به مثابه انكار و نفى تام و تمام خلافت اسلامى نبود لااقل در نخستين گام ها، حتى باسورث در اثر خود به تحسين عالم اسلام در برابر حركت هاى وفادارانه يعقوب نسبت به خلافت ياد مى كند و مى نويسد: «فعاليت هاى جنگى در ثغور دوردست عالم اسلام به واسطه توجه صفاريان در فرستادن هدايايى از ميان غنايم براى عباسيان، تحسين همگان را در سراسر سرزمين هاى مركزى خلافت برانگيخت.» (تاريخ كمبريج _ ص ۹۸) اما واقع آن است كه يعقوب با فرستادن پنجاه بت سيمين و زرين از كابل به سوى خليفه درصدد بود كه دهان خليفه را در برابر يكه تازى هاى پياپى خويش ببندد.


•اصلاحات يعقوب ليث

به هر حال هر چند يعقوب ليث صفار در نگاه سنت گرايانه اسلام طلبان زمانه خود به عنوان فردى ياغى و سركش شناخته مى شود؛ و در تاريخ به عنوان رويگرزاده اى جنگجو كه بيشتر وقتش يا به جنگيدن مى گذرد يا به طرح جنگ ريختن، اما نگاهى عميق تر به همين تاريخ نشان مى دهد كه خيزش افسانه وار اين پهلوان سيستانى، آغازگر تحولات و مناسبات تازه اى بوده است. تلاش سلاله صفارى در توسعه قلمرو آن دولت در شرق افغانستان و تلاش براى پراكندن انگاره هاى اسلامى در افغانستان تا مرز هاى هندوستان از مهم ترين اين تحولات است كه بعدها هم ادامه مى يابد. از ديگر نكات برجسته، نقش پررنگ صفاريان در پر و بال دادن به فرهنگ، هويت و زبان و ادبيات ايرانى است. يعقوب براى نخستين بار مديحه سرايان دربارش را وادار كرد به زبان فارسى شعر بسرايند. برخى از مورخان، از جمله محمد عوفى، مولف لباب الالباب، حتى چنين مى انگارند كه همين تشويق و ترغيب هاى يعقوب بود كه باعث تولد نخستين شعر هاى فارسى گرديد. چيزى كه نمى توان به قطع و يقين پذيرفت. مولف گمنام تاريخ سيستان در همين زمينه مى گويد: وقتى شعرا يعقوب را به زبان عربى مدح كردند، يعقوب به دبير رسايلش مى گويد: «چيزى كه اندر نيابم چرا بايد گفت؟!» (تاريخ سيستان _ ص۲۰۹) و با گفتن همين جمله است كه زبان فارسى از مهجوريت و انزواى دو قرنه خود سر برمى آورد و مى كوشد با زبان رسمى و علمى جهان اسلام، هماوردى كند و بعد ها حتى به پيروزى هم مى رسد. 
به هر انجام يعقوب ليث پس از سال ها نبرد بى امان با هر آنچه كه برنمى تابيدش، غوطه ور در اندوه شكست از سپاه خليفه و پيش از آنكه نماينده خليفه را – كه براى دلجويى و اعطاى حكومت فارس نزد او مى شتافت – ملاقات كند، در گندى شاپور درگذشت و روى سنگ مزارش نوشتند: 

اين گور يعقوب مسكين است…

یعقوب لیث صفار

كشور ايران پس از انقراض شاهنشاهي ساساني بزرگترين ميدان منازعات با حكومت عرب شد و ما قسمت بزرگي از افتخارات تاريخي خود را مرهون ايامي هستيم كه اين منازعات بزرگ در آن صورت ميگرفت.

نياكان ما با نقشه ي درست و ميهن پرستانه ،و با قصد احياء تمدن و شكوه قديم ايراني بي آنكه دقيقه يي از دقايق مبارزه را از نظر صائب خويش دور دارند به بزرگترين قيام ملي بر ضد فاتحين عرب دست زدند و در اين راه چندان كوشيدند كه سرانجام استقلال از دست رفته را بدست آوردند و ايران را از اضمحلال و فناي هميشگي رهايي دادند.

خونهاي پاك صدها تن از برگزيده ترين فرزندان اين آب و خاك بر دامن ايران مقدس فرو ريخت تا لكه هاي ننگ و شكست و مذلت از آن سترده گشت و اين كشور ديرپاي كهن سال باشكوه و عظمت جاوداني خويش برپاي ماند.

يكي از اين فرزندان بزرگ و نام آور ايران كه تمام زندگي پرافتخار خويش را مصروف همين قصد بزرگ يعني بدست آوردن استقلال و عظمت برباد رفته كرد،جوانمردي اهل سيستان بنام «يعقوب» است كه او را بايد فخر هر ايراني و يكي از نشانهاي بزرگ نبوغ نظامي ايرانيان دانست.

وي در ناحيه يي از ايران تربيت يافت كه يكي از بزرگترين مراكز مخالفت با دستگاه حكومت عرب و از خطرناكترين آشيانه هاي مقاومت براي خلفاي اموي و عباسي بوده است.اين ناحيه پر افتخار سيستان است كه حتي در داستانهاي ملي ما هم محل ظهور بزرگترين پهلوانان بود.

سيستان بعهد خلافت عثمان در سال 30 هجري پس از نبردي سخت گشوده شد و مرزبان آنجا يعني «ايران پسر رستم» ،كه پس از جنگ بزرگ خود بي آنكه شكستي يابد صلاح را در صلح ديده بود ،حتي هنگام مذاكره صلح نيز نتوانست از اهانت نسبت بدشمن خودداري كند و معروفست كه همينكه چشم او به سردار سپاه خصم افتاد گفت: ميگويند اهرمن بروز ديده نشود،اينك اين اهرمن است كه آشكارا مي بينم و درين هيچ شك نيست!

از اين تاريخ سيستان يكي از بزرگترين مراكز نبرد و جدال با فرمانروايان عرب شد و جنگهاي بزرگي در آن ناحيه ميان عمال حكومت عرب و سيستانيان رخ داد چنانكه ميتوان گفت از سال سي ام هجري تا هنگام ظهور يعقوب ،سيستان بيشتر اوقات از اقتدار و نفوذ حكومت عرب دور و در حقيقت مستقل بود و حتي مذهب زرتشتي نيز در تمام دوره قدرت خلفا بنهايت شدت و قوت در اين سامان وجود داشت و روحانيان زرتشتي در آتشكده ها با آزادي مراسم ديني خود را انجام ميدادند.     

بقاي حس مليت در سيستان مخصوصا از جهت حفظ روايات ملي در آن سامان آشكار ميشود.چنانچه سيستان را در آن ايام ميتوان يكي از مراكز مهم حفظ و انتشار روايات ملي و داستانهاي پهلواني خاندان گرشاسب مربوط به سيستان است و بنابر روايات قديم بزرگترين پهلوانان ما از سيستان برخاسته اند و راجع به آنان داستانهاي مفصلي در سيستان وجود داشت كه از آن ميان تنها داستان فرامرز پسر رستم در 12 مجلد بوده است.

سيستانيان به اين داستانها علاقه بسيار داشتند و آنها را از حفظ ميكرده و سينه بسينه ميسپرده اند و شايد يكي از علل حادثه جويي اهالي سيستان همين حفظ داستانهاي پهلواني و علاقه به تقليد از پهلوانان بزرگ بوده است.

رواج داستانهاي ملي و پهلواني و حماسي در سيستان بحدي بود كه حتي آنها را به بعضي از نقاط سيستان نيز نسبت ميدادند و مثلا ميگفتند ديه (قرنين) مولد يعقوب ستورگاه رستم دستان بود و بعضي جغرافيانويسان دوره اسلامي آخور رخش را آن ديه نشان داده اند.

يعقوب پس از بلوغ از قزنين به شهر مركزي سيستان رفت و در آنجا شغل پدر را دنبال كرد و از رويگري ماهي پانزده درهم بدست مي آورد و از همت بلند آنرا با ياران ميخورد و از اين طريق دوستاني جديد براي خود فراهم ميكرد.اما روح بلندپرواز و برتري جوي او بدين كار قانع نبود و راهي براي نيل به مقامات بلند ميجست.

اتفاقا جريانات اجتماعي و سياسي سيستان در اين ايام براي ترقي آزادمرد سيستاني ما مساعد بود زيرا در اين هنگام «جوانمردان» يا عياران در سيستان صاحب قدرت و نفوذي بودند و يعقوب كه شجاعت و آزاده مردي و مردانگي را از نياكان به ارث ميبرد و بر اثر جوانمردي ذاتي ياران بسياري نيز بدست آورده بود، به آساني مي توانست به صف «جوانمردان» در آيد و از اين طريق مقدمات ترقي سريع خويش را فراهم كند.

يعقوب در ميان عياران بزودي مقام و مرتبه سرهنگي يافت و چون با همه مردم حتي با مغلوبين به مهرباني رفتار ميكرد و نيز از آنجا كه بر اثر شجاعت و قدرت همواره در جنگها و حملات پيشرفت با او بود،بزودي بر شماره هواخواهان او افزوده شد و قدرتي بسيار يافت.

در اين هنگام سيستان در دست يكي از مخالفان حكومت عرب بنام «صالح ابن نصر»بود و يعقوب كه هنوز در آغاز ترقيات خود بود ،صلاح خويش را در همدستي با او دانست و با ورود خود و هواداران خويش در جزء طرفداران او باعث رواج كار وي شد،اما صالح مرد تندخو و بي محابا بود و بيهوده مردم را مصادره و شهرها را غارت ميكرد و جوانمرد بلند همت ما كه نمي توانست با چنين مرد منفعت جوي و مردم آزاري همدست باشد ،بر او شوريد و او را در جنگي از ميان برد (247هجري)و در محرم همين سال مردم سيستان با او بيعت كردند و او را به امارت سيستان برگزيدند.

اگرچه مورخان سال رسمي سلطنت يعقوب را سال 259 هجري ميپندارند ولي حقا پادشاهي اين مرد بزرگ از سال 247 يعني از همان سالي آغاز ميشود كه او صالح بن نصر از ميان برد و از جانب مردم به حكومت ايالت مستقل سيستان انتخاب شد و از اين سيستان مستقل،نقشه ايجاد يك ايران مستقل را طرح كرد.

فعاليت واقعي يعقوب از همين موقع آغاز گشت،چه او قصد نداشت بولايت سيستان اكتفا كند،بلكه ميخواست آنرا مبداء حمله براي فتح ساير نواحي ايران قرار دهد و اين مطلب از پيامي كه به رئيس خوارج سيستان داده بود بخوبي آشكار است آنجا كه گفت:

((…اميرالمومنيني از سر دور كن و برخيز با سپاه خويش دست با ما يكي كن كه ما به اعتقاد نيكو برخاستيم كه سيستان نيز فراكس ندهيم و اگر خداي تعالي نصرت كند بولايات سيستان اندر افزائيم آنچه توانيم)).[1]

از همين پيام آشكار است كه يعقوب تنها براي تحصيل امارت محدود سيستان قيام نكرده و همت عالي او به نجات تمام كشور ايران متوجه بوده است و تمام سالهاي اول حكومت او نيز براي تهيه مقدمات همين مقصود صرف شد.

پس نخست بدفع مخالفان داخلي مخصوصا صالح ابن نصر امير پيشين سيستان كه هنوز قدرتي داشت پرداخت و چون اين مرد با «ژنده پيل»[2] پادشاه كابل بر ضد يعقوب اتحادي بسته و از نو قوتي گرفته بود،يعقوب بر سر او تاخت و در سالهاي 249 و 250مشغول زد و خورد با او بود و آخرين جنگ بزرگ وي با اين مرد و متحد او كه با لشكر انبوه و پيلان بسيار به ياري صالح آمده بود در سال 250 صورت گرفت.

در اين جنگ چون ژنده پيل برتري نفرات بيشتر داشت كار بر يعقوب سخت شد و اگر شجاعت ذاتي او نبود محققا شكست در سپاه او مي افتاد،اما يعقوب پنجاه سوار از ميان لشكريان خويش انتخاب كرد و به قلب سپاه ژنده پيل حمله برد و او را كشت و شكست در سپاه بي سردار او افكند،چنانچه شش هزار تن از آنان كشته و سي هزار تن اسير شدند و غنايم فراواني از فيل و اسب و نقدينه و اسلحه و ديگر چيزها به اضافه تخت سيمين ژنده پيل بدست يعقوب افتاد و مخالف بزرگ يعقوب يعني صالح نيز در همين جنگ اسير و به سيستان برده شد.

با اين فتح بزرگ كه تنها مرهون شجاعت يعقوب بود،قدرت و ثروتي بسيار نصيب او شد و علاوه بر سيستان ،قسمت زيادي از افغانستان امروزي در قلمرو حكمراني او درآمد و از اين پس به آساني در سالهاي 251 و 252 برخي از مخالفان داخلي را از پاي درآورد. 

از سال 253 به بعد دوره تهاجمات بزرگ يعقوب بولايات مهم ايران كه در دست خلفاي عباسي يا عمال آنان بود ،آغاز گشت.نخستين ناحيه بزرگ ايران كه پس از سيستان و كابل و غزنين مورد توجه يعقوب واقع شد ،خراسان است.خراسان در آن روزگار ناحيه بسيار وسيعي بوده كه تا جيحون و داخله افغانستان كنوني و ريگزارهاي ميان درياچه خوارزم و بحر خزر امتداد داشت و به اضافه برخي از قسمتهاي ديگر ايران در دست «محمد بن طاهر» از اعقاب «طاهر بن حسين ذواليمينين» (سردار معروف ايراني معاصر مامون) بود.

يعقوب از دو راه ميتوانست به اين ناحيه وسيع حمله ور شود،يكي از راه جنوب كه بيشتر خشك و سخت و طولاني بود و ديگر راه هرات كه براي حمله بداخل خراسان و رسيدن به نيشابور مساعدتر بنظر مي آمد.

حاكم هرات كه از بستگان محمد بن طاهر بود پس از محاصره يي طولاني مغلوب و اسير شد و چون اين خبر به پادشاه طاهري رسيد يكي از سرداران خود (ابراهيم بن الياس) را مامور دفع يعقوب كرد ولي ابراهيم در جنگي سخت و با دادن تلفاتي شديد مغلوب شد و بخراسان نزد محمد بن طاهر گريخت و به وي گفت:

جنگ با اين مرد سودي ندارد زيرا او سپاهي هولناك دارد كه از كشتن هيچ باك ندارند و بي تكلف و بي ملاحظه ميجنگند و جز شمشير زدن كاري ندارند چنانكه گويي از مادر براي جنگ زاده اند و او (يعني يعقوب) خود مردي جد و شاه منش و جنگجوست و چز استمالت با او راهي نيست.

محمد بن طاهر نيز چاره جز آن نديد كه تمام فتوح او را برسميت بشناسد و علاوه بر آن حكومت پارس و كرمان را نيز بدو دهد و يعقوب كه شايد موقتا صلاح كار را در تحكيم وضع خود در ولايات و نواحي مفتوحه جديد يعني كابل و غزنين و هرات و فارس و كرمان ميديد از ادامه جنگ با محمد بن طاهر خودداري كرد و تا سال 258 در كرمان و فارس و كابل و بلخ و هرات مشغول زد و خوردهاي شديد با مخالفان خويش و از ميان بردن آنان بود و در همين سال اخير خليفه عباسي[3] نيز متصرفات او را برسميت شناخت و برادر و وليعهد خود[4] را برسالت نزد يعقوب فرستاد با منشور فرمانروايي بلخ و تخارستان[5] و پارس و كرمان و سيستان و ولايت سند.

پس از تحصيل اين مقدمات قدرت يعقوب چندان فزوني يافت كه ديگر هنگام تسلط او بر خراسان و عراق يعني دو قسمت از مهمترين قسمتهاي ايران آنروز فرا رسيد.

پس در سال 259 بخراسان حمله كرد و يكسر تا نيشابور كه در آن روزگار و مدتها بعد از آن مركز خراسان و بزرگترين شهر معروف مشرق ايران بود،تاخت و بهانه او در اين كار تعقيب يكي از دشمنان خود[6] بود كه به محمد بن طاهر پناه برده بود.

معروفست كه چون يعقوب به نزديك نيشابور رسيد رسولي به دربار محمد بن طاهر فرستاد.چون سفير به به نيشابور رسيد و به بارگاه طاهري درآمد  از حاجب[7] او بار خواست.حاجب گفت: «بار نيست كه امير خفته است.» و فرستاده يعقوب در پاسخ او گفت:«كسي آمد كه او را از خواب بيدار كند.» و از آنجا بازگشت.

نيشابور به آساني گشوده شد و پادشاه خواب آلود طاهري و اطرافيان غافل او همه اسير سردار بيدار و شجاع سيستاني گرديدند و با اين فتح مملكت يعقوب بيش از نصف ايران آنروز گشت.

پس از فتح نيشابور به يعقوب خبر بردند كه مردم ميگويند يعقوب عهد و منشور خليفه[8] ندارد،چگونه او را اطاعت كنيم؟يعقوب به حاجب خود گفت فردا همه بزرگان و علما و فقها و روساء نيشابور را اينجا جمع كن تا منشور و عهد خليفه بدانان عرضه كنم.

حاجب دستور داد تا ندا كردند و فردا همه بزرگان نيشابور بدرگاه يعقوب آمدند.يعقوب فرمان داد دو هزار غلام با سلاح تمام و گرزهاي سيمين و زرين خدمت او صف كشند و او خود برسم شاهان بنشست.آنگاه بزرگان را خدمت او آوردند و حاجب را گفت آن عهد خليفه را بياور تا به ايشان بر خوانم.حاجب آن «عهد و منشور» را كه در پارچه يي پيچيده بود آورد و در برابر يعقوب نهاد.

يعقوب پوشش از روي «منشور» خليفه برداشت،زيرا آن شمشيري بران و درخشان بود!
آنرا بدست گرفت و بجنبانيد،مردم از بيم جان به لرزه افتادند.يعقوب گفت:مترسيد!اين شمشير را براي كشتن شما نياورده ام،اما شكايت كرديد كه يعقوب منشور خليفه ندارد،خواستم تا بدانيد كه دارم!
و آنگاه گفت:مگر خليفه را اين شمشير در بغداد ننشانده است؟ گفتند آري،گفت مرا بدين جايگاه هم اين شمشير نشانده است،فرمان من و خليفه يكي است.

بعد از فتح خراسان يعقوب بگرگان و طبرستان تاخت.در اين هنگام حكومت گرگان و طبرستان در دست يكي از امراي علوي بنام حسن بن زيد بود  كه آن دو ناحيه را از چنگ بني عباس بيرون آورده بود و خود بر آن نواحي حكومت ميكرد.

يعقوب او را به آساني شكست داد و بكوه ديلمان راند و بخراسان بازگشت و در سال 261 به فارس رفت و پس از چندي توقف،لشكر به خوزستان كشيد و آنرا از تصرف خليفه عباسي بيرون آورد و چندي در همان ولايت ماند.

چون خبر ورود يعقوب به خوزستان و توقف وي در آنجا به خليفه «المعتمد علي الله»[9] رسيد سخت به وحشت افتاد،چه بيم داشت كه يعقوب بر بغداد بتازد و بساط حكومت عرب را برچيند.با اين حال راهي جز استمالت او نمي ديد و به همين سبب رسولي فرستاد و فرمان حكومت ولاياتي را كه قبلا داشت به اضافه طبرستان و گرگان و شرطه بغداد بدو داد و در تمام مدتي كه يعقوب از فارس تا محل ديرالعاقول نزديك بغداد در حركت بود ميان او و خليفه مكاتبه در كار بود.

خليفه سعي داشت يعقوب را به وعده هاي مختلف دلخوش كند اما يعقوب با عزم راسخ در فكر فتح بغداد بود.بنابر روايتي مشهور در يكي از نامه هاي خود به المعتمد با ابيات وطن دوستانه يي كه المتوكلي شاعر معروف ايراني خطاب به بني عباس سروده بود،استشهاد كرد و ما براي آنكه مرتبه وطن دوستي و علو فكر اين آزادمرد را نموده باشيم ترجمه چند بيت از آنرا در اينجا مي آوريم:

من فرزند آزادگان جم نژاد،
و صاحب ارث پادشاهان ايرانم.
و زنده كننده آنچه از عزت آنان كه از ميان رفته،
و طول ايام قديم بر آنها قلم فراموشي كشيده است!
من آشكارا خواهان انتقام آنانم
و اگر كسي از حق ايشان چشم بپوشد من چشم نخواهم بست.
درفش كاوياني با من است
و اميدوارم كه به فر آن بر تمام ملل برتري يابم.
پس به همه بني هاشم[10] بگوي
كه پيش از پشيماني آماده خلع شويد!
ما به قهر و به طعن نيزه ها و ضرب شمشيرها شما را حكومت داديم.
و پدران ما پادشاهي را به شما دادند
اما شما به شكر نعمتها وفا نكرديد.
پس بازگرديد به حجاز،سرزمين خود،
……………………………………
و آنگاه بياري شمشير تيز و نوك قلم،
من بر تخت شاهان خواهم نشست!

سپاه يعقوب به بغداد نزديك شد تا به منزل ديرالعاقول رسيد.در اينجا خليفه و وليعهدش «موفق» چاره يي جز مقابله با يعقوب نديدند و جنگ ميان دو طرف درگرفت(روز يكشنبه سوم يا هفتم رجب سال 262 هجري).

نخستين روز جنگ بفتح ايرانيان بسر آمد و يعقوب و سپاهيان وي با حملات مردانه خويش بسياري از سپاهيان خليفه را از ميان بردند و مابقي از پيش سپاهيان او گريختند.خليفه و سرداران او چون ديدند كه در جنگ مردانه با اين سردار بزرگ تاب مقاومت ندارند دست به حيله زدند و نامردانه آب دجله را در لشكرگاه او افكندند چنانچه عده زيادي از سپاهيان ايران غرق شدند و يعقوب ناگزير با بازمانده سپاه خود به جندي شاپور عقب نشست و شروع به گردآوردن سپاهيان جديد كرد تا بار ديگر بر بغداد حمله برد و بساط حكومت عرب را الي الابد برچيند.

خليفه حيله گر عباسي چون خبر توقف يعقوب را در خوزستان شنيد دانست كه اين شيرمرد باز بقصد او به حركت خواهد آمد،پس از نو شروع به استمالت او كرد و رسولي با نامه نزد او فرستاد و خواست او را به وعده هاي بسيار بفريبد و به داخل ايران بازگرداند.

يعقوب فرمان داد تا در جواب رسول خليفه ،تره و ماهي و پيازي چند بر طبقي چوبين نهند و پيش آرند،آنگاه گفت رسول خليفه را آورده و بنشانند.پس روي بسوي سفير خليفه كرده و بدو گفت:«برو خليفه را بگوي من مردي رويگرزاده ام و از پدر رويگري آموخته ام و خوردن من نان جوين و ماهي و تره و پياز بوده است و اين پادشاهي و گنج و مال از راه عياري و شيرمردي بدست آورده ام نه از پدر ميراث يافته ام و نه از تو دارم.از پاي ننشينم تا خاندان ترا ويران كنم.يا آنچه گفتم بجاي آورم و يا بسر نان جوين و ماهي و پياز و تره شوم.اينك گنجها را گشودم و لشكرها را باز خواندم و بر اثر اين پيغام آمدم»!

و بعد از آن همچنان بجمع آوري سپاه و تحكيم وضع خود ادامه داد تا بدومين حمله خود بر بغداد مبادرت ورزد و طومار استيلاي عرب بر ملك جم را بپيچاند اما دريغ و صد افسوس كه اجل مهلتش نداد و بقولي پيش از حركت بجانب بغداد و بقولي اندكي پس از عزيمت به بغداد به مرض قولنج درگذشت و بغداد مضطرب را از اضطراب رهايي داد و ايران آرزومند را به نااميدي و حرمان دچار كرد.

وفات او را اغلب مورخان در ماه شوال سال 265 نوشته اند.بر سنگ مزار او دو بيت به تازي نوشته بودند كه شاعري پارسي زبان آنرا بشعر فارسي درآورد و آن چنين است:[11]

بگرفتم آن خراسان با ملك فارس يكسان
ملك عراق از من يكسر نبود رسته
بدرود باد گيتي و آن بوي نوبهاران
يعقوب ليث گويي در وي نبد نشسته!

منابع:

1.تاريخ سيستان،ص203

2.لقب پادشاهان ناحيه كابل كه اغلب بصورت مخفف زنبيل نوشته ميشد و همين كلمه را به اشتباه رتبيل نيز نوشته اند.

3.المعتمد علي الله احمد بن جعفر

4.ابواحمد طلحةالموفق

5.از ولايات ساحلي جيحون كه به دو قسمت تخارستان عليا و سفلي تقسيم ميشد

6.عبدالله بن صالح كه شمشير به يعقوب كشيده و او را زخمي زده گريخته بود.

7.پرده دار:مامور تشريفات درباري

8.خلفاي عباسي به سرداران بزرگ و همچنين به فاتحيني كه بزور شمشير بر بعضي نواحي دست مي يافتند و يا به حكامي كه به ولايات مختلف مي فرستادند(عهد-منشور) حكومت آن نواحي را ميدادند و اين رسم تشريفاتي حتي براي پادشاهاني كه سلطنت را به ارث ميبردند نيز معمول بود.در دست داشتن اين منشور در حقيقت اطاعت مردم را نسبت به امرا و سلاطين از لحاظ ديني موجه ميساخت.

9.خليفه عباسي از 256 تا 279 هجري

10.در اينجا مراد از بني هاشم اعم است از آل ابوطالب و آل عباس كه هردو داعيه خلافت و حكومت بر مسلمين را داشتند.

11. نقل باختصار از سياستنامه خواجه نظام الملك چاپ اقبال ص 15.
پژوهشی از نریمان ساسانی.