کلاه خودهای ساسانی

نویسنده: himler (کاربر تالار تاریخ فا)

 

کلاه خودهای ساسانی
مطالعات نشان میدهد که تجهیزات ارتش ساسانی شباهت بسیاری به پارت ها داشته ولی با نگاهی دقیق تر به نقوش برجسته فیروز آباد و بیشاپور متوجه میشویم که ساسانیان تا آن زمان در مقایسه با پارت ها ، فنون زرهی و شمشیرهای متفاوتی را در اختیار داشته اند . درگیری های ارتش ساسانی با هون ها ، ترک ها و هپتال ها باعث شد تا آنها از فنون جدیدی مثل شمشیرهای دولب که به صورت معلق آویزان میشد ، استفاده کنند .هم چنین کلاه خودهای ساسانی یکی از فاکتورهایی بود که در طول دوره ساسانی تغییرات چشمگیری به خود دیده .
ساسانیان فناوری ساخت و بکارگیری کلاه خودهای چند تکه (اسپانگن هلم) را از همسایگان شمالی خود (سرمتیان) آموختند . رومی ها نیز پس از تجربیات نظامی در جنگ با سرمتیان ،آستروگت ها و ساسانیان بدست آورده بودند ، تصمیم گرفتند تا این نوع کلاه خود را برای سربازان خود بکار ببرند . گویا ساسانیان اولیه کاربرد این نوع کلاه خود را نمیدانستند و از آن بهره نمی بردند . دلیل این مدعا هم تصویر شاپور اول در نقش برجسته بیشاپور است که به همراه سواره نظامش کلاه خودهایی یک تکه به سر دارند .

 

(نقش برجسته شاپور اول در بیشاپور)

 

بعدها با توسعه فناوری ساخت کلاه خودهای چندتکه آهنی ، ساسانیان موفق شدند تا اسپانگن هلم بیشتری را در اختیار سربازان خود قرار دهند آثاری که از ارتش ساسانی در شهر دورایوروپوس (شهری باستانی در سوریه امروزی) یافت شده است ، نشان میدهد که بیشتر آنها از کلاه خودهایی دوتکه موسوم به کله قندی استفاده میکرده اند .ارتفاع این نوع حدودا 25 و عرض آن 16 سانتی متر بود . قسمت بالایی که کاسه سر در آن قرار میگرفت ، از دو نیمکره تشکیل شده بود که به وسیله یک کمربند آهنی و میخ پرچ به هم وصل میشد و زره آن نیز از قسمت پایین از لبه پایین آویزان بوده . برخی از صاحبنظران بر این باورند که کلاه خود کله قندی بیشتر توسط پیاده نظام استفاده میشده ولی نمی توان استفاده سواران ساسانی را نیز از آن کاملا منتفی دانست . بنابر نقشی که روی یک ظرف سفالی (مکشوف در تپه یحیی مربوط به قرن 4 میلادی) که سواری ساسانی را نشان میدهد ، میتوان به وضوح مشاهده کرد که سواره نظام ساسانی از کلاه خودهای 4تکه یا اسپانگن هلم استفاده میکردند .هلیودوروس مینویسد که در زمان شاپور دوم ، سواران سنگین اسلحه برای محافظت صورتشان از ماسک های فلزی استفاده میکرده اند .
ساسانیان برای ساخت اسپانگن هلم بدن صورت عمل میکردند که ابتدا از یک قالب و سربند استفاده میکردند تا چهار تکه فلزی را به وسیله میخ و پرچ های برنزی به هم وصل کنند . یک اسپانگن هلم عادی ساسانی ارتفاعی در حدود 22 تا 24 و عرضی در حدود 20 سانتی متر داشت . اسپانگن هلم های ساسانی انواع مختلفی داشته اند که رایج ترین مدل این کلاه خودها ، مدل بالشیک است که به وفور نسبت به انواع دیگر در ایران یافت میشود .

 

توضیح تصویر کلاه خودها
1-کلاه خود اواخر دوره پارت ها (اشکانیان) حدود قرن سوم پس از میلاد
2-کلاه خود کله قندی ساسانی مکشوف در دورایوروپوس مربوط به قرن سوم میلادی
3-اسپانگن هلم آلمانی متعلق به قرن ششم میلادی
4-کلاه خود یا پوشش نمدی ساسانی مربوط به قرن سوم میلادی
5-کلاه خود رومی – ساسانی از نوع کله قندی . اوایل قرن چهرم میلادی
6-اسپانگن هلم مغولی (قرن 13) و تبتی(قرن17)
7-اسپانگن هلم ساسانی متعلق به قرن چهارم تا هفتم میلادی
8-اسپانگن هلم مخروطی یا کله قندی ساسانی کشف شده از نینوا و متعلق به قرن ششم میلادی
9-اسپانگن هلم ساسانی مشابه کلاه خود نقش اسب سوار در طاق بستان کرمانشاه متعلق به قرن هفتم میلادی
10-کلاه خود صفوی مربوط به دوران شاه عباس (قرن 17 میلادی)

 

(نقش برجسته خسرو پرویز در طاق بستان کرمانشاه)

تصویری که در طاف بستان کرمانشاه بر کوه نقش شده ، آخرین نوع اسپانگن هلم ساسانی را نشان میدهد که خسرو دوم (خسرو پرویز) بر سر دارد . این کلاه خود که نسبت به انواع قدیمی تغییر زیادی کرده ، دارای شکافی در مقابل چشم هاست تا دید صاحبش را فراهم کند و در عین حال حفاظ مناسبی برای صورتش فراهم کند . این کلاه خود برای حفاظت از صورت ، دارای جوشنی بود که برای حفاظت از صورت و گردن تا روی شانه ها نیز کشیده میشود . این کلاه خود کروی تر از انواع مخروطی آن بود و با اشیایی شبیه جواهر در قسمت پیشانی تزیین میشد . همچنین یک گوی ثابت و روبان آویزان هم در تاج کلاه خود خودنمایی میکرده که جلوه و شکوهی خاص به صاحبش می بخشیده .

نماز در دین زرتشت

نماز زرتشتی

نماز در دین زرتشت به صورت اجبار نیامده است بلکه از روی نزدیکی به اهورامزدا، زرتشتیان پاک از خواندن ان اجتناب نمی کنند. زرتشتیان 5 بار در روز با خدای خود به گفتگو می پردازند و باید این نکته را متذکر بشوم که هر نماز نام فرشته ای را داراست و واژه ی گاه به چم وقت یا زمان است. نماز ها به ترتیب زیر هستند:

۱ـ هاون گاه (havangah): از برآمدن آفتاب تا نیمروز (ظهر)

۲ـ ریپت وین گاه ( repith wingah): از نیمروز تا سه بعد از ظهر

۳ـ اُزیرین گاه (oziringah): از ساعت ۳ بعد از نیمروز تا آغاز شب و پیدا شدن ستارگان

۴ـ ایویس روثریم گاه (aiwisruthrimgah): از آغاز شب تا نیمه ی آن

۵ـ اوشهین گاه (ushahingah): از نیمه شب تا برآمدن آفتاب


شرایطی که باید نمازگزار دارای آن باشد:

1- لباس ها و تنش پاک از هرگونه آلودگی باشند
2- شستن دست و صورت
3- مکان نماز، پاک و خالی از آلودگی باشد

قبله ای معین برای زرتشتیان وجود ندارد تا از طرف دنیا به سمت آن چرخش کنند و به سمت آن نماز گذارند، بلکه زرتشتیان رو به آتش و روشنایی کرده و خدای خود اهورامزدا را پرستش میکنند. زرتشتیان رو به روشنایی مانند چراغ، نور ماه یا خورشید، آتش و غیره نماز میخوانند و در حقیقت قبلۀ زرتشتیان نور است، زیرا ایشان نور را نشانۀ خداوند میدانند.

برای اغاز نماز جمله ی زیر را بیان می کنیم:
باور دارم به دین مزدا پرستی که آورده زرتشت پاک است. پیرو آموزشهای اهورایی هستم که از دیو (دروغ) و دو گانه پرستی به دور است. من یکتا پرست زرتشتی ام و تنها اهورامزدا را در خور ستایش می بینم.

نماز گاه هاون (Havan): (از برآمدن خورشید تا نیمروز)؛
من می ستایم و ارج می گذارم و خشنود می کنم فرشته پاسبان بامداد پاک و سازنده را (هاون)
من می ستایم و ارج می گذارم و خشنود می کنم آن سرور دهکده(ویس) را که پاک و دادگستر و سازنده است.
من همواره و در همه حال اهورامزدا، پروردگار یکتا را می ستایم.

نماز گاه رپیتون (Repithvan) : (از نیمروز تا پسین)؛
من می ستایم و ارج می گذارم و خشنود می کنم فرشته پاسبان نیمروز را (رپتون)
من می ستایم و ارج می گذارم و خشنود می کنم آن سرور شهر (زنتو) را که پاک و دادگستر و سازنده است.
من همواره و در همه حال اهورامزدا، پروردگار یکتا را می ستایم.

نماز گاه ازیرن (Oziran) : (پسین تا فرورفتن خورشید)؛
من می ستایم و ارج می گذارم و خشنود می کنم فرشته پاسبان پسین پاک را (ازیرن)
من می ستایم و ارج می گذارم و خشنود می کنم آن سرور کشور (دخیو) را که پاک و دادگستر و سازنده است.
من همواره و در همه حال اهورامزدا، پروردگار یکتا را می ستایم.

نماز گاه سروثریم (Sruthrim): (فرورفتن خورشید تا نیمه شب)؛
من می ستایم و ارج می گذارم و خشنود می کنم فرشته پاسبان شب (ایوی سروثرم) پاک را.
من می ستایم و ارج می گذارم و خشنود می کنم همه ی رهروان راه اشویی زرتشت را و سرور اشوان را.
من همواره و در همه حال اهورا مزدا، پروردگار یکتا را می ستایم.

نماز گاه اُشهین (Ushahin) : (از نیمه شب تا برآمدن آفتاب)؛
من می ستایم و ارج می گذارم و خشنود می کنم فرشته پاسبان پگاه (اوشهی ناای) پاک را.
من می ستایم و ارج می گذارم و خشنود می کنم آن سرور خانه (نمانا) که پاک و دادگستر و سازنده است.
من همواره و در همه حال اهورا مزدا، پروردگار یکتا را می ستایم.

نماز زرتشتیان

سازماندهی ارتش و مهم ترین اصلاحات نظامی دوران ساسانی

sasanisarbaz1

در زمان ساسانیان همه اقشار جامعه به جز خانواده سلطنتی به چهار طبقه اصلی تقسیم میشدند : ارتشتاران ، دبیران ، موبدان و مردم عادی که شامل دهقانان، کشاورزان و پیشه وران میشدند. از بین ارتشتاران، سواره نظام افرادی نخبه و برگزیده بودند که فقط از بین نجیب زادگان اصیل ایرانی انتخاب میشدند و بین مردم به بزرگی و نجابت شهره بودند. هر یک از واحدهای سواره نظام ایرانی برای خود درفش اختصاصی داشتند که در روز جنگ پیشاپیش آنها حمل میشد. سواره نظام ارتش ساسانی از چند گروه تشکیل شده بود و شامل سه طیف یا دسته اصلی بوده: دسته اول متعلق به اعضای خانواده سلطنتی و شش خانواده دیگر ایرانی با ریشه پارتی (اشکانی) بنام های اسپهبد پهلوی، کارن پهلوی، سورن پهلوی، سپندیاز، مهران و گیو بودند. دسته دوم شامل نجیب زادگانی بودند که بنام آزاتان (آزادگان) معروفند. برخی به اشتباه ایشان را بردگان آزاد شده میدانند در حالی که این حقیقت ندارد و آنها فرزندان خانواده های اصیل آریایی بودند که در دوران مادها و یا پیش از آن صاحب اسم و رسمی بوده اند. این دسته از سواران، بدنه اصلی سواره نظام ارتش ساسانی را تشکیل میدادند. دسته سوم حاصل اصلاحات خسرو اول (انوشیروان) بودند که به طبقه دهقان اجازه ورود در سواره نظام ارتش را میداد.

مهم ترین و اصلی ترین واحد سواره نظام ایران هم جاویتان (جاویدان) نام داشت که از ده هزار جنگجوی ماهر ایرانی تشکیل شده بود و تحت رهبری فرماندهی با عنوان ورثرگ نیگان خدای قرار داشتند. سواران جاویدان از ابتدای سلطنت ساسانی حضور داشتند و در حقیقت تقلیدی بودند از یگان جاویدانی که در زمان داریوش بزرگ هخامنشی، اورا در نبردها همراهی میکردند. وظیفه این نیروی همیشه آماده حفظ و حراست کشور از حملات دشمن بود و اغلب در نبردها به عنوان نیروی ذخیره در لحظات حساس و بحرانی وارد عمل میشدند. لازم به ذکر است که حضور این سواران در میادین نبرد وزنه روانی سنگینی برای ارتش ایران محسوب میشده. چراکه با مهارت بالایی که در حرفه جنگاوری داشتند، کمتر واحد نظامی را یارای برابری با ایشان بود.

گروه دیگری از سواران بودند که آنان را به عنوان پشتیگبان میشناختند و تحت فرماندهی پشتیگبان سالار هدایت میشدند. اینان در زمان صلح به عنوان گارد سلطنتی در پایتخت انجام وظیفه میکردند و استعدادشان به هزار نفر میرسید. عده ای دیگر هم در بین سواره نظام ساسانی به چشم میخوردند که به جان اوسپاران مشهور بودند. این افراد به خاطر شجاعت و بی باکی در عرصه نبرد زبانزد بودند و معروف بود که آماده اند تا جان خود را فدا کنند . در عصر سلطنت خسرو دوم (خسرو پرویز) دو گروه دیگر به سواره نظام سلطنتی اضافه شد تحت عناوین : خسروگتا (متعلق به خسرو) و فیروزیتان (پیروزان). واحد دیگری که در زمان خسرو پرویز در سواره نظام ایران خدمت کرده، نیزه داران طلایی بودند که متشکل از پنجاه هزار سرباز سواره بود. گویا در زمان ساسانیان ، افسران و فرماندهان سایر قسمت های ارتش نیز از بین همین سواران ساسانی انتخاب میشده اند. چنانکه فرماندهی پیادگان ساسانی را در جریان فتح یمن، افسری از سواران نخبه بنام واهریز به عهده داشت.

sasanisarbaz2
نگاهی به سازمان ارتش ساسانیان؛
در اوایل عصر ساسانیان، ارتش سازمانی مشابه با همتایان اشکانی ایشان داشت. آنها برای سازمان دهی ارتش خود از سه اصطلاح استفاده میکرده اند: 1 – وشت (همان وست اشکانی) یک گروهان و کوچک ترین بخش لشگر بود 2 – درفش که واحدهای بزرگتر از هزار مرد را در بر میگرفتو دارای پرچم مخصوص به خود بوده 3 – گند که همان لشگر بزرگ و منظم بوده و تحت فرماندهی گندسالار (سرلشگر) هدایت میشده. هر گند از چند واحد درفش و هر درفش مرکب از چند واحد وشت بوده. با این که تعداد کل نیروهای نظامی حرفه ای ساسانی 12 هزار تن بوده، ولی سواره نظام همواره مایه غرور و افتخار ارتش ساسانی محسوب میشد. در زمان پارت ها نسبت سواره نظام نیزه دار به سوارن کماندار یک به ده بوده، ولی این نسبت در زمان ساسانیان به سود نیزه داران تغییر کرد و تعداد سواره نظام نیزه دار بیشتر شد. به احتمال زیاد ساسانیان نیز مانند پیشینیان خود برای سازماندهی ارتش از تقسیمات ده دهی استفاده میکردند زیرا از عناوینی همچون هزارمرد، هزاربد (فرمانده هزار جنگجو) و نظیر آن برای تقسیم بندی گروه ها استفاده میکردند.

عناوین نظامی؛

زمانی که پادشاه از پایتخت خارج میشد یا در جنگی شرکت میکرد، مسئولیت اداره امور کشور بر عهده جانشین یا وزیر اعظم بود با عنوان وزرگ فرماندار (فرماندار بزرگ) قرار میگرفت. انجام مذاکرات دیپلماتیک با نماینگان کشورهای متخاصم به خصوص پس از پایان نبرد از عمده وظایف او بود. اما بزرگترین عنوان نظامی در ارتش ساسانی ایران اسپهبد نام داشت. صاحب این عنوان که در واقع وزیر جنگ محسوب میشد، فرماندهی کل ارتش شاهنشاهی را در دست داشت. این شخص از لحاظ سیاسی اختیارات ویژه ای برای بستن قرار داد های صلح داشت و گاهی با عنوان امرزبد به پادشاه جهت برقراری صلح یا ادامه جنگ مشاوره میداد. شایان ذکر است که پادشاهان ساسانی در مواقع لزوم خود عهده دار فرماندهی میشدند.

مقام بعدی پس از اران اسپهبد منصب فرمانده گروه سواره نظام بود که با عناوینی چون اسپ بد یا ساواران سالار بیان میشد. مربی کل سواران نیز که وظیفه آموزش جنگ جویان سواره نظام را بر عهده داشت، ارض بد اسپورگان نامیده میشد و میبایست از بین نجیب زادگان انتخاب میگردید. فرمانده پیاده نظام نیز پایگان سالار نام داشت. آنگونه که از بررسی منابع تاریخی بر می آید، بین اصطلاحاتی نظیر اسپهبد، مرزبان، کنارنگ، پایگسپانان و ایستاندار تفاوت کمی دیده میشود. اسپهبد، سرلشگر سپاه بود و می توانست فرمانده نیروهای مسلح نیز باشد. جانشین و دستیار او پادگسبان نامیده میشد و افسرانش آدان نام داشت. تفاوت بین اسپهبد و مرزبان دقیقا مشخص نیست با این وجود عده ای معتقدند که اسپهبد علاوه بر منصب نظامی گری نماینده سیاسی نیز بود و زمانی که از طرف پادشاه به او ابلاغی میشد، اختیارات فراوانی برای انجام مذاکرات سیاسی داشت. اما مرزبان مطلقا شخصی نظامی بود و تنها فرماندهی نواحی و استان های مهم مرزی را بر عهده داشت. کنارنگ نیز یک اصطلاح متعلق به شرق ایران بود و ظاهرا عنوانی بود که به فرمانده بخشی از آسیای مرکزی اعطا میشد. ایستاندار نیز فرمانده استان یا بخش درونی هر استان بود.

sasanisarbaz4
شمار دیگری از اصطلاحات نظامی که به شیوه هخامنشی نامگذاری شده بود، در اواسط دوران ساسانی شکل گرفتند. ارتشتاران سالار یک اصطلاح اصیل هخامنشی بود که به سربازانی نسبتد داده میشد که دارای شجاعت بسیار زیاد در میادین نبرد بودند. از میان جنگجویانی که به این رتبه و مقام رسیده بودند، میتوان به ژنرال سیاوش و بهرام پنجم (همان بهرام گور) اشاره کرد. مقام و منصب ارگبد نیز که مقابل دژبان ارگ محسوب میشد، یکی دیگر از عناوین نظامی بود که مقام فرماندهی آن میبایست از میان اعضای خاندان سلطنتی انتخاب میشد. خاندان آزاده ها دارای وظایف خاصی بود. مانند ارتابید که وظیفه تاجگذاری پادشاه جدید را برعهده داشت. یک گروه از وزورگان (بزرگان قبایل) نیز همواره در این مراسم حضور داشتند. مغ ها و موبدان (روحانیون) زرتشتی نیز نقش بسیار مهمی در جامعه داشتند و سربازان را در جنگ ها همراهی میکردند. روحانی اعظم یا موبد موبدان شخصیت بسیار مهمی در دربار بود. نقوش برجسته روی صخره ها اغلب مغ ها را همراه پادشاه و سواران او نشان میدهد.

اصلاحات خسرو انوشیروان؛
اصلاحاتی که خسرو اول (معروف به انوشیروان) در طول دوران پادشاهی خود انجام داد، منجر به 4 تغییر اساسی در جامعه شد. اول اینکه نجیب زادگان درجه دوم یا همان دهگانان که رتبه و مقام پایین تری در جامعه داشتند، در مقام سواران پذیرفته شدند و به این ترتیب نیروی سواره نظام کارآمد، عظیم تر و قدرتمند تری به وجود آمد. دوم به دلیل اینکه صفوف سواره نظام سبک اسلحه به خصوص کماندارن تیر انداز به طور چشمگیری کاهش یافته بود، نیروهای خارجی و بیگانه به خدمت گرفته شدند تا در این پست انجام وظیفه کنند.

در این دوران سواران به عنوان یکی از مقامات دولتی و حکومتی پذیرفته شدند و حقوق و مواجب دولتی دریافت میکردند و هم چنین از کمک های مالی و تسلیحاتی ویژه برخوردار بودند. سوم اینکه بازرسی ها و بازدید هایی که از ارتش صورت میگرفت و از ابتدای تاسیس سلسله ساسانی وجود داشت، بیشتر شده بود و فاصله بین بازرسی ها به کمتر از 40 روز میرسید. حتی پادشاه نیز از این مرحله معاف نبود و اگر در تحویل لباس یا اسلحه مشکلی پیش می آمد، حقوق پادشاه پرداخت نمیشد. چهارم اینکه مقام فرماندهی کل (اران اسپهبد) حذف شد و به جای آن چهار فرمانده با لقب اسپهبد در چهار گوشه شاهنشاهی جایگزین وی گردیدند. این اقدام علاوه بر آنکه مانع از تمرکز قدرت نظامی در دست یک شخص میشد، باعث میشد تا فرماندهان بتوانند با اختیارات بیشتری از مرزهای کشور دفاع کنند. در این زمان مرزبانان که هر یک به طور مجزا از مرزهای کشور حراست میکردند ، تحت رهبری اسپهبد همان بخش در می آمدند.

وظیفه هر اسپهبد حراست و مراقبت از یک ناحیه و منطقه شاهنشاهی ایران بود . اسپهبد شرق مامور حراست از منطقه خراسان ، سکستان (سیستان) و گرمان (کرمان) بود. اسپهبد ناحیه جنوب مراقبت پارس، سوسیانا (خوزستان) و سواحل خلیج پارس را بر عهده داشت. اسپهبد منطقه شمالی از ماد، کردستان، آذربایجان و اران و به همان نسبت از گذرگاه ها و معابر مهم رشته کوه های قفقاز (گذرگاه در بند ) حفاظت میکرد. اسپهبد منطقه غرب نیز وظیفه دفاع از مناطق بسیار مهم اقتصادی کشاورزی و تجاری بین النهرین و شهر های نصبین، انطاکیه و تیسفون را که آسیب پذیر ترین و حساس ترین مناطق نسبت به حمله رومی ها بودند، بر عهده داشت. همچنین هر اسپهبد موظف به جمع آوری نیرو و به خدمت گرفتن سربازان در محدوده خود بود.

sasanisarbaz3

 

پرچم هزاران ساله ايران زمين

درفش کاویانی

مفهوم بيرق و هدف از تشكيل آن؛
بيرق، پرچم يا درفش يك كشور به نمادی گفته مي شود كه نشان از مظهر تمدن و مليت آن كشور دارد. بيرق عموماً توسط فرمانده قوا يا پادشاه هر كشوري در لشگر كشي ها استفاده مي شده است. پرچم هر كشوري جهت رمز اتحاد بين مردمان آن كشور است كه ريشه آن كاملاً در پيشينه فرهنگي آن كشور دارد. اين نشان برگفته شده از باورها، عقايد، آداب و رسوم نياكان آن كشور، هويت و روحيه ملي مردمان آن كشور است.

واژه درفش در گذر تاريخ؛
پيش از اسلام = درفش شكوهمند كاوياني
اوايل اسلام = ربيت و علم ولوا
در زمان مغول = منجوق
در زمان قاجار = بيرق
در زمان پهلوي = پرچم

درفش شكوهمند و سرفراز كاويانی؛
درفش كاوياني بيگمان يكي از پرارزشترين پرچمهاي جهان است كه از روز آفرينش آدمي و خوي شهريگري (تمدن) گرفتن، بر افراشته شده است. زيرا اين پرچم چندين برتري به همه پرچمهاي جهان دارد و فرادادهايي (امتيازاتي) كه در آن است در هيچيك از ديگر پرچمها در سراسر جهان يافت نميشود. اين پرچم از دل توده هاي مردم بيرون آمده و از يك پيشبند چرمي آهنگري دلاور كه براي درهم كوبيدن ستم و شكنجه بيدادگران تازي به پا خواست، فراهم آمده است. اين پرچم مردمي است و بدست مردم ساده ولي دلير كوچه و خيابان درست شده و پرچم رسمي كشور بشمار آمده و پذيرفته گشته است. ولي همه پرچمهاي ديگر جهان پيماني (قراردادي) ميباشند كه از سوي گردانندگان كشور ساخته و پرداخته و به مردم پذيرانده شده اند. تا جايي كه من بياد مي آورم هيچ پرچمي در جهان با رأي مردم و همه پرسي برپا نشده است. ازين رو كمتر خواسته مردم در آنها نمايان است. ولي درفش كاوياني بدست مردم ساخته شده و از ميان آنها بيرون آمده است.
درفش کـاویانی

هر كشوري پس از گزينش پرچم براي رنگها و نشانه هاي آن درونمايه هايي برگزيده است. ولي درفش كاوياني هنگام برافراشته شدن همه درونمايه خود را بهمراه داشت؛ زيرا در پيكار با دشمن خونخوار و براي سرنگوني او پيشاپيش مردم به پا خواسته به جنبش و چرخش درآمد. اين پرچم براي آزادي ايران زمين از دست بيگانگان چيره برآن از دل توده هاي به خروش آمده برپا گرديد. اين پرچم زنده كننده ابرتني، والايي و گران منشي (غرور) درهم كوبيده و نابود شده ايران و ايراني است. اين پرچم كهن ترين پرچم جهاني ميباشد و به دست ايرانيان عامه برافراشته شده است. پس در جهان هيچ پرچمي را نميتوان يافت كه اينهمه فراداد، بويژه فراداد نبرد با اهريمن و سركوبي بيدادگري و رهايي كشور ازدست دشمن، همه را با هم داشته باشد. این پرچم نشان غرور و سربلندي ملت ايران در ميان يونانيان و روميان و ملتهاي باستاني آن روزگار دارد. این پرچم نماد سپاس از گذشتگان كشورمان و ترجيح ندادن هيچ فرهنگي را به فرهنگ كهن نياكانمان است. این پرچم نماد يكپارچگي و اتحاد اقوام مختلف و كهن ايراني و ايجاد يك امپراتوري قدرتمند در برابر استكبار جهاني است. این پرچم تنديس و نماد شش هزار سال پادشاهي ايران و شكوه ارتش شاهنشاهي ايران در جهان است.

تاريخ نويسان در باره درفش كاوياني چه مينويسند؟
محمد جریر طبری در تاريخ طبري مينويسد كه درفش كاوياني از پوست شير بود و پادشاهان آنرا به زيب و زيور بياراستند و زر و سيم و گوهر بر آن پوشاندند، آنرا «اختر كاويان» نيز مينامند كه جز در كارهاي بزرگ نمي آورند و جز براي شاهزاده اي كه به كارهاي بزرگ فرستاده ميشد، بر نمي افراشتند.

مسعودي در «مروج الذهب» آنرا از پوست پلنگ ميداند كه بر چوبهاي بلند مي آويختند. او درازيش را دوازده و پهنايش را هشت ارش نوشته
است. هر ارش از نوك انگشت تا آرنج دست.

در «برهان قاطع» و «فرهنگ جهانگيري» آمده است كه درفش كاوياني چرمي از پوست پلنگ يا ببر بوده كه آهنگران هنگام كار بر ميان
ميبستند و كاوه آهنگر آنرا بر سر نيزه كرد و به نبرد با ضحاك پرداخت.

و از
شاهنامه فردوسي چنين برمي آيد كه درفش كاوياني تكه چرمي پاره چهارگوشي بوده كه بر بالاي يك نيزه آويخته شده و نوك نيزه از پشت آن بسوي بالا نمودار بوده است. بر روي اين چرم آراسته به پرنيان و ابريشم وگوهرهاي ناب، ستاره اي ميدرخشيده است. اين درفش چهار پره داشته است كه در هسته آن دايره كوچكي ديده ميشود و دربالاي آن همين دايره به چشم ميخورد. در بخش پاييني چرم، چهار رشته نوار به رنگهاي گوناگون سرخ و زرد و بنفش آويخته شده است كه در نوك آنها گوهرهاي ناب آويزان ميباشند. در نمايشگاه باستاني لوور پاريس در بخش ايران كاسه هايي يافت ميشوند كه در ته آن درفش كاوياني كشيده شده و بر روي آنها نوشته شده است: ۴۶٠٠ سال پيش از زادروز مسيح؛ بدينگونه دست كم كهن بودن درفش كاوياني تا ۶۶٠٠ سال پيش ميرد. فردوسي بزرگ زمان درفش كاوياني را با احتساب نخستين شاهنشاهي ايراني (پيشدادي و كياني) در همين حدود دانسته است.

ميان سپاه كاوياني درفش *** به پيش اندرون تيغهاي بنفش
درفش شاهنشاه با بوق و كوس *** پديد آمد و شد زمين آبنوس
يكي زرد خورشيد پيكر درفش *** سرش ماه زرين غلافش بنفش

منابع ديني ايران درباره درفش ملي؛
در كتابهاي ديني ايران باستان كه قدمتش به بيش از سه هزار سال مي رسد آمده است:
فروهرهاي نيك تواناي پاك مقدس را مي ستاييم كه لشگر بيشمار بيارايند و سلاح به كمر بسته با درفشهاي برافراشته درخشان خود. (ايضا در كرده بيست و نه)
فروهرهاي پاكدين سام گرشاسپ گيسوان دارنده مسلح به گرز را مي ستاييم. او را كه براي مقاومت در برابر دشمنان بازوان قوي دارد و با سنگ فراخ و با درفشهاي پهن با درفش هاي برافراشته با درفشهاي گشوده و سرافراز براي مقاومت كردن در برابر راهزنان ويران كننده و هولناك مي شود. (همان يشت بند صد و سي و نه)
پس اهورا مزدا گفت اگر مردمان بهرام اهورا را چنان كه شايسته است نيايش كنند بر طبق بهترين راستي بجاي آورده شده هر آئينه به ممالك ايران لشگر دشمن داخل نشود نه سيل نه زهر و نه گردونه هاي دشمن و نه بيرقهاي برافراشته… (بهرام يشت)

درفش كاوياني چگونه برپا گرديد؟
فردوسي بزرگ استاد سخن و قهرمان سترگ پيكارجوي تاريخ ايران كه با قلم خویش، منش زخم خورده ايرانيان را مرهم نهاد و درمان كرد و آنها را به
منش از دست رفته شان آگاه نمود و به خويشتن خويش برگرداند، از درفش كاوياني بارها از “اختر كاوياني” ياد كرده است و در برپا خيزي “كاوه آهنگر” چگونگي درست شدن آنرا بازگو ميكند كه چنين است؛ پس از آنكه كاوه آهنگر در بارگاه ضحاك ماردوش، به بزرگان بيخرد پيرامون ضحاك ميتازد و نامه اي را كه آنها براي اين خونخوار بيدادگر دستينه (امضا) كرده و او را مردي نيكوكار، نيك سرشت، برجسته و مردمدار شناسانده بودند، از هم ميدرد، همراه فرزندش از بارگاه بيرون ميرود و به ميان توده هاي به خشم آمده ميدود و با پاره كردن پيشبند چرمين خود و بر نيزه كردن آن، پيكاري سهمگين و دشمن كوب را پي ميريزد كه در اين باره فردوسي بزرگ چنين ميسرايد:

چو كاوه برون شد ز درگاه شاه *** بر او انجمن گشت بازارگاه
همي بر خروشيد و فرياد خواند *** جهان را سراسر سوي داد خواند
از آن چرم كاهنگران پشت پاي *** بپوشند هنگام زخم دراي
همان كاوه آن بر سر نيزه كرد *** همانگه ز بازاز برخواست كرد

كاوه بسوي فريدون مي شتابد و او را مي يابد و به ياري مردم او را پادشاه ايران زمين مي خوانند. از اينرو فريدون با رايزني مردم با درفش كاوياني كه برسر نيزه به جنبش درآورده بودند به همراه مردم پر خروش بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست سپس مردمان وي غوته ور در زر وسيم گوهري تابناك ميكند؛

بدانست خود كه فريدون كجاست *** سراندر كشيد و همي رفت راست
بيامد به درگاه سالارنو *** بديدنش آنجا و برخاست غو
چو آن پوست بر نيزه برديد كِي *** به نيكي يكي اختر افكند پي
بياراست آنرا به ديباي روم *** ز گوهر بر و پيكر و زرش بوم
فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش *** همي خواندش كاوياني درفش

اسدي توسي نيز مي گويد:

چو برزد سر از كه درفش بنفش *** مه نوش شدش ماه روي درفش
و ايضا:
يكي شير پيكر درفش بنفش *** بدادش همه زر غلاف درفش

اين چرم بي ارزش پيشبند آهنگري، بدينگونه برجسته ترين و بزرگترين پديده فروزاني مي گيرد كه بر تارك مينشيند و پرتو مي افشاند،
از آن پس هر پادشاهي كه به تخت مينشيند و تاج شاهي بر سر مينهد به آن سوگند ياد ميكند و بر پهنه آن زر و گوهر مي افشاند و بر آن ارج بيكران مينهد و آنرا ميستايد و بر فراز سر مي افرازد و آنرا نماد شكوهمند آزادي و يكپارجگي و نيرومندي كشور بشمار مي آورد؛

از آن پس هرآنكس كه بگرفت گاه *** به شاهي به سر بر نهادي كلاه
برآن بي بها چرم آهنگران *** برآويختي نو به نو گوهران
ز ديباي پرمايه و پرنيان *** بر آنگونه گشت اختر كاويان
كه اندر شب تيره، خورشيد بود *** جهان را ازو دل پر اميد بود
بگشت اندرين نيز چندي جهان *** همي بودني داشت اندر نهان

درفـش کـاویانی
مفهوم رنگهاي درفش كاويانی؛

بررسي ها و پژوهشهاي گسترده نشان ميدهد كه درفش كاوياني چرم پاره چهارگوشي بوده كه بر بالاي يك نيزه كه نوك آن از پشت نمايان بود، آويزان ميشده است. در ميان پرچم يك ستاره بزرگ يا چهار پره به چشم ميخورد كه به چهارگوشه آن پايان ميافته است. در بالاي آن اختر ديگري يافت ميشد كه چنبره كوچكي بود. بدينگونه در درفش كاوياني دو ستاره در ميان و بخش بالايي يافت ميشده است. در زير آن در همه گوشه و كنارهايش، رشته نوارهايي كه گويي تا پنج تا ميرسيد، آويزان بوده است كه به زر و سيم و گوهرهاي تابناك و ناب زيوربندي شده بودند. رشته هاي آويزان شده بخش زيرين چرم چهارگوش به سه رنگ سرخ و زرد و بنفش آراسته بودند. فردوسي برگزيدن اين سه رنگ را از آن فريدون ميداند كه خود درفش كاوياني را نيز به زيور و ديباي رومي و ابريشم و پرنيان نيز آذين بندي نمود كه در همين باره سراييده است؛

فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش *** همي خواندش كاوياني درفش
هوا شد بسان پرند درفش *** ز تابيدن سرخ و زرد و بنفش

درونمايه رنگهاي درفش سرفراز كاوياني چيست؟

رنگ سرخ؛ رنگ سرخ رنگ روز «تیر» سومين روز هفته ايرانيان باستان است كه امروز به آن چهارشنبه ميگويند. «تير» نام فرشته باران نيز ميباشد و به ياري و كوششهاي اوست كه زمين از ريزش باران بهره مند و كشتزارها و مرغزارها سيراب و سبز و خرم ميشوند. اين رنگ نماد شكوه و توانايي، خروش و جوشش، پايداري براي پاسداري و نگهباني از مرز و بوم است. اين رنگ بر روي پرچم كنوني كه در زمان قاجاريه با دو رنگ ديگر سپيد و سبز كه نشانه خانواده بني اميه و بني هاشم ميباشد، ديده ميشود.

رنگ زرد؛
رنگ زرد رنگ روز «مهر» پايان هفته است كه امروز به آن يكشنبه ميگويند. اين روز نام فروغ و روشنايي را با خود دارد، زيرا زادروز «مهر تابناك» ميباشد. اين رنگ نشان پاكي و نيكخواهي، نمايانگر فرّ و بزرگي، روشنگر گران منشي و سروري و بازگو گر درخشندگي، فروزش و روشنايي است.

رنگ بنفش؛ رنگ بنفش رنگ «اورمزد» چهارمين روز هفته است كه امروز به آن پنجشنبه ميگويند. اين رنگ نشانه جنگاوري و دليري و نبرد سرسختانه با دشمن و پيكار در راه آزادي كشور و نگهباني از يكپارچگي و شكوه آن است.

سرنگوني درفش كاوياني به دست تازيان بی فرهنگ؛
درفش كاوياني كه نماد فر و شكوه آزادي سربلندي و بزرگي ايران زمين بود بدبختانه در هزار و چهارسد سال پيش در تازش بیابانگردان به ايران از دست رستم فرخزاد سپهسالار ارتش ايران بر زمين افتاد و ديگر برافراشته نشد و اين اندوه بر دل افسرده ايران پرستان همچنان برجا ماند. امروز بسياري آنرا به دست فراموشي سپرده اند، گروهي از آن ياد نمي آورند، دسته اي آنرا نمي شناسند، برخي بي انگار مانده اند، كه همه اينها سخت دردآور و تلخ و رنج دهنده اند.

درباره سرنگوني درفش كاوياني و ارزش آن بلعمي (ترجمه تاريخ تبري رويه ٣٠) مينويسد چون مسلمانان خزينه ملوك عجم غارت كردند، آن درفش پيش عمرابن الخطاب بماند. پس فرمود تا آن گوهرها بگشادند و آن پوست بسوختند.

طبري در «تاريخ طبري» رويه ١۶٠٠ تا ١۶٠٣ پوشينه چهارم مينويسد كه در جنگ قادسيه ضررين الخطاب، درفش كاوياني را از ايرانيان به تاراج گرفت و ديگر تازيان آنرا به سي هزار درهم خريدند تا پاره پاره كنند و به فروش برسانند.

مسعودي در «مروج الذهب و معادن الجوهر رويه ٨٢ و ٨٣» مينويسد تا زمان يزدگرد سوم آنرا با رستم فرخزاد به سال ١۶ هجري براي جنگ به قادسيه فرستاد و رستم كشته شد، درفش بدست ضررين الخطاب فهري افتاد و به ده هزار دينار تقويم شد. بقولي تصرف درفش بروز فتح مدائن و بقولي به روز فتح نهاوند در سال ١۶ يا ٢٠ هجري بود.

ثعالبي در «غرر اخبار ملوك الفرس، رويه ٣٢ تا ٣٩» مينويسد درفش كاوه پس از پيروزي فريدون به زر و گوهر آراسته شد، نشان مقدس ايران بود تا در جگ قادسيه بدست تازيان از قبيله نخع افتاد. سعدبن وقاص آنرا جزو ذخاير و جواهر يزدگرد نزد عمرابن الخطاب فرستاد. عمر امر كرد كه آنرا از چوبه برگرفتند و خود درفش را پاره پاره كرد و در ميان مسلمانان تقسيم كردند.

نيازي به گفتن نيست كه تازيان چه كشتاري از ايرانيان كردند و با آوردن فرهنگ بياباني خود به سرزمين مهر و مردمي و نيكي و نيكخواهي، چه زشتي و پلشتی و تباهكاريهايي كه نيافريدند و چگونه روزگار ايران و ايراني را سياه كردند، به گونه اي كه پس از هزارو چهارسد سال هنوز نتوانسته ايم از چنگ اين خرافات سياه و از چنگ تازيان و تازي پرستان رهايي يابيم. با فرو افتادن درفش كاوياني و سوزانده شدن آن، گذشته شكوهمند ايران نيز به زير زبانه هاي آتش فرو رفت و به خاكستر نشست. امروز روزي است كه اين درفش سرفرازي كه هزار و چهارسد سال است سرنگون شده و با فرو افتادن خود، بدبختي و سيه روزي براي مرم و كشور ما آفريده شده است، دوباره برپا گردد تا فرخندگي و بزرگي و گران منشي از دست رفته دوباره به چنگ آيد. اميدواريم همه ايران پرستان به ياري برخيزند و براي دوباره زنده كردن دلاوريها و جانباختگان راه ايران زمين نيرو و توانايي مردمي و نيكوخواهانه نياكان سربلندمان، گذشتها و رادمرديها و مهربانيها و مهرورزيهاي بزرگان و بهمنشان نيك نژاد و تباران والاگوهرمان و سرانجام براي سرداران دلير و سپهسالاران جانباز آريايي كه از مرز و بوم مهر و اهورا پاسداري نموده و در اين راه گاه جان باخته اند، نماد شكوهمندشان را كه به آن سرفراز و خوشبخت بودند و بدست تازيان بدكيش واژگون شده است، از نو برافرازند. در اين راه جوانان بايد پيشگام شوند و درفش كاوياني بايد بر دوش دختران و پسران جوان برافراشته گردد.

درفش کاویانی هخامنشی
به گفته هرودوت و گزنفون ارتش ايران در زمان كوروش بزرگ و داريوش بزرگ داراي نشانهاي برافراشته اي بودند كه در راس سپاه قرار مي گرفته است. هرودوت مينويسد زماني كه خشيارشاه  به انديشه انتقام از يونانيان افتاد و راهي آنجا شد در راه در نزديكي هلسپونت خورشيد گرفت و خشيارشاه از اين علامت برافروخته شد و موبدان و مردان ديني را صدا نمود و از آنان تعبير اين كار را خواست. پيشگويان و موبدان گرفته شدن خورشيد را علامتي بدهنگام براي يونانيان ناميدند. پس او به عزمي راسخ تر روانه يونان شد. گزنفون در كتاب آناباسيس خود اشاره نموده است كه درفش شاهنشاه ايران عقابي زرين با بالهاي گشوده است كه بر نوك نيزه قرار گرفته است. به گفته مورخين اين درفش از طلا ساخته شده بوده و بر سر نيزه اي بلند واقع گشته است كه در نبردهاي ايران با كشورهاي ديگر و در جشنهاي ملي ايران به احتزاز در مي آمده است.

زوناراس مورخ نامدار قرن دوازه ميلادي بيرق ايران در دوره پيش از كوروش بزرگ را ماه و عقابي كه خورشيد برابر او بوده ذكر كرده است.
بعدها در دوره شاهنشاهي جهاني هخامنشي خورشيد و شير از نمادهاي قدرت و شكوه و بزرگي ملت ايران مي گردد. كنت كورس نيز خورشيد را نماد شكوه و نوراني بودن شاهنشاهي ايران دانسته است. شير نيز از ديگر نماد هاي ملي ما است. بنا به سنگ نگاره هاي تخت جمشيد شير نماد ايران و گاو يا حيوانات ديگر نماد كشورهاي ديگر است. عده اي نيز بر اين باور هستند كه شير نشان از به پايان رسيدن زمستان و آمدن بهار دارد كه زياد منطقي به نظر نمي آيد.

برگرفته از کتاب پيشينه پرچم هزاران ساله ايران زمين

توتم پرستی

توتم پرستی

توتم ها اجسام نمادینی بودند که در همه جای دنیا استفاده میشدند. توتم معمولاً به عنوان یادمانی از نیاکان یک ایل یا طایفه عمل می‌کند و افرادِ طایفه، توتم را دارای نیرویی برای حمایت و حفاظت از طایفه می‌دانند. توتم‌ پرستی (totemism) ‏اشاره دارد به نظامی از اعتقادها و اعمالی که مفاهیم مربوط به «رابطه‌ ای عرفی یا عبادی» بین اعضای یک گروه اجتماعی (معمولاً گروه هم‌ تبار) و اجای دسته‌ ای از اشیاء (معمولاً گونه‌ ای حیوان یا گیاه) را تجسم می‌بخشد. توتمیسم تکامل خاصی است از رابطه ی کلی تر میان انسان و گونه‌های طبیعی. توتمیسم بخشی از یک نظام ساختاری است که نه تنها رابطه‌ی انسان‌ها را با یکدیگر بلکه رابطه‌ی آدمی را با محیط او نیز سازمان می‌دهد. تصدیق این رابطه ممکن است شکل‌های مختلف به خود بگیرد. غالباً به این صورت‌ها بیان می‌شود:

دستورات مربوط به حرمت و احترام، یعنی تابوها مانند منع کشتن یا خوردن هر نوع حیوانی از گونه ی مورد نظر (و یا دست زدن به هر نوع گیاهی از گونه ی مورد احترام). اعتقادهای خویشاوندی، مبنی بر این که گروه انسانی اخلاف نیای افسانه‌ای توتمی اند، و یا این که آنها و اعضای گونه‌های طبیعی با هم برادرند. جلوه‌های دیگر این رابطه عبارتند از: استفاده از توتم به صورت نماد گروهی؛ اعتقاد به این که توتم حامی اعضای گروه‌است. اعتراف به داشتن تعهدی برای انجام «مناسک اضافی» که سبب می‌شود که گونه ی توتم تکثیر گردد.

زیگموند فروید
در آغاز انسان‌ها در گروه‌ها یا گله‌های کوچک می‌زیسته‌اند که هر یک از این گله‌ها از تعدادی ماده و یک نر قدرتمند یا رییس تشکیل می‌یافت که مانع آمیزش جنسی دیگر نرها با ماده‌ها می‌شد و آنها را از گله می‌راند. یک روز برادران رانده‌ شده گرد هم آمدند و پدر خویش را کشتند و خوردند و با این کار گله پدری را از میان برداشتند. آنان در اتحاد با هم موفق به انجام کاری شدند که برای هر یک به تنهایی ناممکن بود. (ممکن است نوعی پیشرفت فرهنگی یا دستیابی به جنگ‌افزاری تازه، این احساس برتری و قدرت را در آنها به وجود آورده باشد). بی‌شک آن پدر اولیه خشن، برای یکایک این جمع برادران سرمشقی بوده‌است که هم از آن می‌ترسیده و هم بر آن رشک می‌بردند و آنان با خوردن او توانسته‌اند خود را با او همسان سازند و هر یک بخشی از قدرت وی را به دست آورد.

توتم‌خواری که شاید نخستین ضیافت بشر باشد تکرار و بزرگداشت همین رفتار فراموش‌ناشدنی و جنایت‌بار است که سرآغاز بسیاری چیزها – مانند سازمان‌های اجتماعی، قیود اخلاقی و دین – بوده‌است. این برادران نسبت به پدر خود احساسی دوپهلو داشتند: هم به او عشق می‌ورزیدند و هم از وی هراس داشتند. پس از کشتن و خوردن پدر و درآمیختن با زنان وی، برادران دچار پشیمانی گشتند، از این رو با ممنوع ساختن کشتن حیوان توتم که جانشین پدرشان کرده بودند، از کردهٔ خویش ابراز پشیمانی کردند. ریشهٔ توتم‌باوری و دو تابوی محوری آن به همین‌جا باز می‌گردد. طبق نظر فروید این دو تابو مبدأ اخلاق بشری هستند و با تمایلات سرکوب‌شدهٔ ویژهٔ عقدهٔ اودیپ انطباق دارند.

از سوی دیگر، پدرکشی و تابوی نکشتن حیوان توتم پایه نگرش‌ها، اوامر و اعمال دینی گوناگون شد، گناه نخستین، عصیان علیه پدر آسمانی و احساس گناه، پشیمانی و شرمساری از نتایج همین فرایند است. هم از این روست که انسان می‌خواهد با تسلیم شدن به خواست پدر آسمانی اورا خشنود سازد و با خدای خود عهد بسته‌است که در ازای بهره‌مند شدن از حمایت و آمرزش خداوندی، دیگر دست به آن اقدام شیطانی نیالاید. همچنین پدرکشی روشن می‌سازد که چرا عواطف و احساسات دینی دو قطب دارد: احساس گناه و حس کامیابی و فیروزی. برای از بین نرفتن اتحاد برادران به ممنوعیت کشتن توتم، ممنوعیت برادرکشی نیز افزوده شد و از اینجا تا این هشدار اخلاقی عام که نباید دست به کشتن دراز کرد تنها یک گام کوتاه فاصله بود.

یونگ
یونگ نه نسبت به شباهتی که فروید میان رسم‌های تابویی و عوارض بیماری روانی وسواس قائل است چندان نظر مساعدی دارد و نه به این نتیجه‌گیری که تابوها باید زادهٔ ممنوعیت‌های تحمیل‌شده به کشش‌های غریزی باشد موافق است. خود یونگ تلاش چندانی برای کشف ریشهٔ تابو به خرج نمی‌دهد؛ بلکه صرفاٌ فرض می‌کند که تابوها از آنچه خودش ترس‌های خرافی ویژهٔ انسان اولیه می‌نامد ریشه می‌گیرند، ترس‌هایی که ربطی به هیچ ممنوعیتی ندارند.

آريستيپوس

4dad36017c998f90ffa20fa41e87c61a

آريستيپوس يکی از شاگردان سقراط است که کمتر ھنگام مطالعه فلسفه يونان باستان نامی از او می شنويم ومنابع خيلی کمی ھم حتی به انگليسی در مورد او موجود است آريستيپوس می باشد. در کتب تاريخ فلسفه غالبا به شکل مقدمه ای بسيار کوتاه برای وارد شدن به فلسفه اپيکوری است. شايد دليل اين امر احساس ننگی باشد که ديگر شاگردان سقراط و فيلسوفان نسلھای بعد يونان باستان از او به عنوان شاگرد سقراط حس می کردند. به ھمين سبب سعی کردیم اين فيلسوف را بيشتر مورد بررسی قرار دھیم تا منبع پارسی مناسبی در باره او موجود باشد.

آريستيپوس در سيرين مستعمره يونان در شمال آفريقا (ليبی) به دنيا آمد. او در جوانی به آتن رفت و در آنجا به جمع جوانان پيرو سقراط که مشغول آشکار و افشا کردن جھل و نادانی مردم آتن بودند پيوست. اما با آشکار شدن فلسفه او تبديل به لکه ننگ پيروان او (البته از نظر ديگر ھم قطارانش) شد. زيرا او به دفاع از خوشگزرانی و ھوسرانی بر خاسته بود و معتقد بود که ھدف تمام اعمال ما لذت است، پس برای کسب لذت نيازی ھم به رعايت کردن عرف ھای اجتماع نيست. علاوه بر اين او مانند سوفيت ھا (سوفسطاييان) به دريافت پول بابت آموزشھايش مشتاق بود. تعدادی ھم شاگرد جمع کرده بود که به آنھا فلسفه می آموخت. او ھمراه با اين شاگردان که دخترش اريت نيز در اين جمع بود مدرسه سيرناييک را پی ريزی کرد. مدرسه سيرناييک تاثير زيادی روی اپيکور و شک گراھا گذاشت. دقيقا روشن نيست که چقدر از توسعه اين مدرسه توسط خود آريستيپوس صورت گرفته است زيرا ھم منابع کمی در مورد او موجود است و ھم اينکه نوه اش که ھمنام او نيز بود کارھايی را برای اين مدرسه انجام داده است.

مھمترين منبع تحقيق در مورد آريستيپوس نوشته ھا ديوجنس ليريتيوس درباره او است که ۵٠٠
سال بعد از مرگ او نگاشته شده است که در آن ھم به دليل اينکه فلسفه آرسيتيپوس به نظر او حقير بوده به آن توجه زيادی نشده است. ھدونيسم (فلسفه لذت و خوشگزرانی) او ھم سبب شده است که داستانھای بسياری در مورد ھوسرانی و عشرت طلبی او نقل شود که بدون ترديد بسياری از آنھا نادرست است. مانند ديگر متفکران اخلاق يونانی فلسفه آريستيپوس نيز بر اين پرسش متمرکز شده بود که فرجام و
ھدف چيست؟ و غايت کدام است يا به زبان خودمانی تر: آخرش که چی؟ و اينکه چه چيزی ارزش دليل وھدف بودن را برای اعمال ما دارد؟ آريستيپوس اين غايت و ھدف را کسب لذت معرفی می کند. بدين گونه اين تعريف از او يک ھدونيست (تابع فلسفه لذت وخوشگزرانی) می سازد.

بيشتر لذت ھايی که آريستيپوس معرفی می کند لذايذ جسمانی ھستند که برای نمونه می توان از خوابيدن با روسپی های کلاس بالا يا لذت بردن از خوردن ميوه ھای دلچسب و شراب کھنه نام برد. آريستيپوس تعلل در کسب لذت را جايز نمی داند و از لذت بردن آنچه که در حال است در برابر زحمت و رنج برای لذتی که در آينده ممکن است رخ دھد دفاع می کند. شايد دليلش اين باشد که مردمی را مشاھده کرده که به فکر فردای خويشتن نیستند پس غم فردا را نمی خورند. يا اينکه کسی که دل مشغولی آينده را ندارد به ھمين که دل مشغولی آينده را ندارد در زمان مشکلات ھم کمتر دچار رنج می شود و حتی شايد در اين زمان ھم باز کسب لذت کند اما کسی که نگران آينده است لذت امروز را با نگرانی برای فردا و لذت فردا را با نگرانی برای فرداھای ديگر تباه می سازد. ھميشه ھم اين امکان وجود دارد که لذت امروز تبديل به رنجی برای فردای آن روز شود. در حاليکه چيزی که در نھايت اھميت دارد رنج کمتر و لذت بيشتر است.

آريستيپوس احترام کمی برای عرف و ادب حکمفرما بر يونان آن زمان قائل می شد. برای مثال
زمانی که برای خوابيدن با يک روسپی مورد انتقاد قرار گرفت. او در جواب پرسيد: آيا در استفاده از خانه ای که قبلا مورد استفاده افرادی قرار گرفته با خانه ای که تا کنون کس ديگری از آن استفاده نکرده تفاوتی ھست؟ يا اينکه تفاوتی در دريانوردی بوسيله کشتی استفاده شده توسط ديگران با کشتی استفاده نشده است؟ پس ھمينطور که در اين مثالھا تفاوت مھمی وجود ندارد. ھمخوابگی با روسپی با ھمخوابی زنی که قبلاً با مردم ديگری نبوده نيز فرق مھمی ندارد. ھمچنين از او به خاطر رفتار تملق آميز و زبونانه در مقابل حکام وقت بد گويي ھايی شده است. اين گرايش به لذت آنی و فلسفه دم را غنيمت دان او برای لذت و ھمچنين عدم توجه او به عرف اخلاقيات رايج در اجتماع به او توانايی داده بود که تقريباً در ھر شرايطی احساس نفع کند. آريستيپوس تنھا يک قيد رابرای لذت بردن لازم می دانست و آن اينکه ما صاحب و کنترل کننده لذت باشيم نه لذت کنترل کننده و ارباب ما. چون در غير اين صورت لذت تبديل به کاری از روی بی ميلی می شود که حتی ممکن است منجر به از دست داد کنترل خود شخص شود.

هرم خئوپس

1024px-Gizeh_Cheops_BW_1

برپایی اهرام عظیم در مصر گویای سنت تدفین در این سرزمین در ۵۰۰۰ سال پیش می باشد. اعتقاد مصریان به حیات ابدی در مومیایی کردن مردگانشان نمود بارز دارد. بر خلاف تصور عوام که گمان بر آن دارند که مومیایی کردن تنها برای فراعنه و بزرگان بوده، این آئین برای تمامی مصریان یا بهتر بگوییم اغلب آنان اجرا میشده است و اگر امروز بیشتر به مومیایی فراعنه برمی خوریم دلیل آن این بوده که از اجساد آنان مراقبت بیشتری صورت می گرفته و این امر در مورد سایر مردمان اتفاق نیفتاده و چه بسا شالوده بنای شهرها و خانه های امروزی در آن سرزمین بر روی اجساد بسیاری از مومیایی های سایر مردمان شکل گرفته باشد. مصریان باستان فراعنه را فرزند خدای خورشید ” رع ” می دانستند و اعتقاد بر آن بود که با مرگ فرعون “کا” ی فرعون به سوی “رع” صعود کرده و به حیات خویش ادامه می دهد. “کا” در حقیقت من دوم انسان بود که با مرگ او بدن را ترک گفته و در این جهان و آن جهان به آزادی در حرکت بود. با مرگ فرعون امعاء و احشاء بدن او را تا گردن از بدن خارج کرده و در ظرفی موسوم به “کانوپ” قرار می دادند که نهایتا در کنار تابوت وی گذاشته می شد، مغز او را نیز از سرش خارج کرده ولی دور می انداختند، سپس تمام بدن را با مخلوط گل و خاک اره پر می کردند و در نهایت با نوارهای پارچه ای جسد را باندپیچی کرده و در تابوت چوبی (از جنس چوب سدر) نهاده، وی را تا آرامگاه ابدیش حمل می کردند.

در ساخت اهرام به هیچ وجه بهره برداری از نظام برده داری صورت نگرفته، کارگران مشغول به کار در اهرام در واقع کشاورزان بومی بوده که در فصل طغیان نیل برای کار در اهرام نام نویسی کرده و عازم گیزه (جیزه) می شدند تا در ساختمان اهرام مشغول به کار گردیده و در قبال آن مسکن، پوشاک، خوراک و دستمزد دریافت نمایند. با پایان فصل طغیان کشاورزان به مزارع خویش بازگشته و به کشت و کار در زمینهای حاصلخیز که هدیه نیل به آنها بود می پرداختند. کارگران با کار در ساختمان اهرام خویش را در جاودانه ساختن فرعون شریک می دانستند.

هرم خئوپس بزرگترین هرم مصر متعلق به فرعون خئوپس (۲۵۵۱ تا ۲۵۲۸ ق.م) فرزند “سنوفرو ” می باشد که ساخت آن نزدیک به ۳۰ سال به طول انجامید. هرم خئوپس به جز دیوار بزرگ چین بزرگترین و عظیم ترین بنای ساخته شده به دست انسان است، بنایی متشکل از حدود دو میلیون قطعه سنگ آهکی و خارا با وزنهای بین دو تا بیست تن، بنایی با ۱۴۶.۶۰ متر ارتفاع و زیربنایی با ابعاد ۲۳۰ در ۲۳۰ متر. سنگها از معدنی در ساحل شرقی نیل به محل ساخت هرم حمل شده اند. زمینی که برای ساخت هرم در نظر گرفته شده می بایست به اندازه کافی سخت و محکم می بوده تا تحمل بنایی با وزن حدود ۶۴۰۰۰۰۰ تن را می داشته، برای این منظور در هفت کیلومتری روستای جیزه بر روی یک برآمدگی فلات گونه و بر بستری صخره ای شالوده هرم بزرگ ریخته شد.

کارگران در دسته های هشت نفری سوار بر کرجی به آنسوی نیل می رفتند و در آنجا بوسیله پتک و قلم و چکش و … تخته سنگها را از دل کوه جدا کرده، بوسیله طناب و اهرم آنها را بر سورتمه ای چوبی سوار کرده، بر مسیری از الوار تا ساحل نیل حمل می کردند. سپس سنگها را سوار بر قایقهای بادی به ساحل آنسوی نیل برده و مجددا تا پای اهرام بر مسیری از الوار سنگها را حمل می کردند. برای استقرار سنگها در محل مورد نظر سورتمه ای را که سنگ روی آن بود بوسیله طناب و اهرم بر سطحی شیبدار تا محل مورد نظر می کشیدند. اما تخته سنگ نوک هرم، تخته سنگی به شکل هرم با ارتفاع ۹ متر که روی سطح شیبدار تا نوک هرم بالا کشیده شده و در جای خویش آرام گرفته. در آخر سطح چهار وجه آن بوسیله سنگهای آهک صیقلی و سفیدرنگ پوشیده شد. لبه های این صفحات سنگی آنچنان دقیق در کنار هم جفت و جور شده بودند که حتی تیغه چاقو هم میان درز آنها وارد نمی شده. درون اهرام از تعدادی راهروهای پیچ در پیچ و چند اتاق تشکیل شده، در قلب هرم اتاقی به نام شاه نشین به ابعاد ۵.۳۰ در ۱۰.۵۰ و به ارتفاع ۵.۸۰ متر قرار دارد. این اتاق استراحتگاه ابدی فرعون بوده و در میانه آن تابوتی سنگی قرار دارد. در ورودی هرم همانند تمامی اهرام در وجه شمالی هرم قرار دارد.

خئوپس
خئوپس (۲۵۵۱ تا ۲۵۲۸ ق.م)، در دوران سلسله چهارم فرعون مصر بود. وی پس از مرگ پدرش “سنوفرو” دستور ساخت هرم را صادر نمود. خئوپس همانند دیگر فراعنه آرزوی ساخت بزرگترین هرم را برای زندگانی ابدی خویش در سر داشت. هرم خئوپس به جز دیوار بزرگ چین بزرگترین و عظیم ترین بنای ساخته شده به دست انسان است، بنایی متشکل از حدود دو میلیون قطعه سنگ آهکی و خارا با وزنهای بین دو تا بیست تن، بنایی با ۱۴۶.۶۰ متر ارتفاع و زیربنایی با ابعاد ۲۳۰ در ۲۳۰ متر. سنگها از معدنی در ساحل شرقی نیل به محل ساخت هرم حمل شده اند. اما زمینی که برای ساخت هرم در نظر گرفته شده می بایست به اندازه کافی سخت و محکم می بوده چرا که بنایی با وزن حدود ۶۴۰۰۰۰۰ تن در اثر وزن خود به درون زمین فرو می رفته، برای این منظور در هفت کیلومتری روستای جیزه بر روی یک برآمدگی فلات گونه و بر بستری صخره ای شالوده هرم بزرگ ریخته شد.

برای اینکه سطح زیر بنا کاملا صاف و هموار و همتراز با افق باشد دیواره ای از شن و سنگ در اطراف زمین بنا ساختند و آنرا آب بندی نمودند، سپس درون این دیواره را به صورت شبکه های شطرنجی کانال سازی (کانالهای متعامد) کرده بطوریکه با یکدیگر مرتبط بوده، حال نوبت پر کردن کانالها با آب بود، درون کانالها را آب گرفتند تا پر شد، سپس سطح پایه ای را برای ارتفاع آب در نظر گرفتند و آنرا علامت گذاری کردند، آب کانالها را تخلیه و سپس شروع به تراشیدن تمامی زوائد بالاتر از خط تراز نمودند و در آخر درون کانالها را پر کردند و بدین ترتیب سطح زیر بنای هرم آماده گردید. تمام اینهمه فقط مقدمه ای برای ساخت هرم بود، مقدمه ای که نزدیک به ۱۰ سال به طول انجامید و در طی این ده سال حدود ۴۰۰۰ معمار، سنگتراش و کارگر مشغول کار بودند. هرودوت مورخ یونانی (۴۹۰-۴۲۵ ق.م) می نویسد: ساخت هرم خئوپس ۲۰ سال دیگر به طول انجامید و تقریبا ۱۰۰۰۰۰ انسان برای ساخت آن به کار گرفته شدند.

 بردگی و بیگاری یا خدمت داوطلبانه
نیل، بلندترین رود جهان، مایه برکت سرزمین مصر. همه ساله از اواخر ژوئن تا اواسط نوامبر نیل از بستر خویش پای بیرون می نهاد و زمینهای اطراف خود را با گل و لای انباشته می ساخت. طغیان نیل مایه برکت برای زندگی کشاورزان ساکن در اطرافش بود. با طغیان نیل زمینهای کویری اطراف به زمینهای حاصلخیز و بارور تبدیل می شد و کشاورزان در یک سال تا سه بار می توانستند محصولاتی همچون غلات، میوه و سبزی جات را برداشت کنند.

به دو دلیل بردگی و بیگاری کشیدن از انسانها افسانه ای بیش نیست و آندو:

۱) اما در فصل طغیان کشاورزان قادر به کشت و کار در مزارع خویش نبودند در نتیجه به دعوت کارگزاران فرعون برای کار در ساختمان اهرام نام نویسی کرده و مدت حدود چهارماه را به کار در ساختمان اهرام می گذراندند تا اینکه فصل طغیان به انتها می رسید و کشاورزان مجددا به مزارع خویش بازگشته و به کشت و کار مشغول می شدند. در طی مدتی که کارگران مشغول کار در ساختمان اهرام بودند مسکن، غذا، لباس و حتی دستمزد دریافت می کردند.
۲) طرف دیگر برای هر یک از این افراد کار کردن در اهرام افتخار محسوب می شده چرا که آنان معتقد بودند که با این کار سهمی در جاودانه ساختن فرعون دارند و به همین دلیل اینکار را نوعی ادای وظیفه می دانستند. بنابراین کار در ساختمان اهرام بردگی و بیگاری نبوده بلکه خدمتی داوطلبانه محسوب می شده.

کارگاه اهرام
کارگران در گروههای هشت نفری تقسیم می شدند، آنها سوار بر کرجی به آنسوی نیل می رفتند و در آنجا بوسیله پتک و قلم و چکش و . . . تخته سنگهایی به ارتفاع و عرض ۸۰ و طول ۱۴۵ سانتیمتر را از دل کوه جدا کرده و سپس بوسیله طناب و اهرم آنها را بر سورتمه ای چوبی سوار کرده، بر مسیری از الوار تا ساحل نیل حمل می کردند. سپس سنگها را سوار بر قایقهای بادی به ساحل آنسوی نیل برده و مجددا تا پای اهرام بر مسیری از الوار سنگها را حمل می کردند. برای استقرار سنگها در محل مورد نظر سورتمه ای را که سنگ روی آن بود بوسیله طناب و اهرم بر سطحی شیبدار تا محل مورد نظر می کشیدند. (سطح شیبدار بوسیله خشت های گلی و گل و لجن رود نیل ساخته شده بود.) سپس تخته سنگ در محل خود قرار می گرفت.

اما تخته سنگ نوک هرم، تخته سنگی به شکل هرم با ارتفاع ۹ متر که روی سطح شیبدار تا نوک هرم بالا کشیده شده و در جای خویش آرام گرفته. بدین ترتیب ۲۰ سال به طول انجامید تا هسته هرم ساخته شد، بنایی با ۱۲۸ طبقه به صورت پلکانی، اما کار پایان نیافته بود، حال نوبت پر کردن فاصله بین پله ها با سنگ بود تا سطوح هرم هموار گردد و در آخر سطح چهار وجه آن بوسیله سنگهای آهک صیقلی و سفیدرنگ پوشیده شد. لبه های این صفحات سنگی آنچنان دقیق در کنار هم جفت و جور شده بودند که حتی تیغه چاقو هم میان درز آنها وارد نمی شده. هرم خئوپس در زیر تابش خورشید و در شبهای مهتاب درخششی بی نظیر و شگفت انگیز داشته است.

ساختمان درونی و تأسیسات هرم
درون اهرام از تعدادی راهروها و دالانهای پیچ در پیچ و چند اتاق تشکیل شده، در قلب هرم اتاقی به نام شاه نشین به ابعاد ۵.۳۰ در ۱۰.۵۰ و به ارتفاع ۵.۸۰ متر قرار دارد. این اتاق استراحتگاه ابدی فرعون بوده. اتاق با سنگ خارا پوشیده شده و هیچ زینت و آرایشی ندارد، در میانه آن تابوتی سنگی قرار دارد که آسیب فراوان دیده است. در ورودی هرم همانند تمامی اهرام در وجه شمالی هرم قرار دارد. به دستور مأمون، خلیفه عباسی، تونلی تا اتاق شاه نشین برای به چنگ آوردن گنجهای افسانه ای فرعون خئوپس تعبیه شد، ولیکن جز فضله موشهای صحرایی چیزی نصیب وی نشد.

سنت تدفین
مصریان باستان به زندگی پس از مرگ و حیات ابدی اعتقاد داشتند، شاید آئین مومیایی کردن مردگان (که به گمان برخی فقط به فراعنه تعلق داشته، در صورتیکه مصریان اغلب مردگان خویش را مومیایی می کردند) خود دلیلی محکم بر این اعتقاد آنان باشد. مصریان باستان به وجود ” کا ” اعتقاد داشتند، ” کا ” در حقیقت من دوم انسان بود که با مرگ او بدن را ترک گفته و در این جهان و آن جهان به آزادی در حرکت بود. با مرگ فرعون امعاء و احشاء از جسد وی خارج و مغز او هم تخلیه می شد، آنگاه درون بدنش با گل و مواد خوشبو پر می شد و سپس مومیایی می گردید، امعاء و احشاء در محفظه ای عاری از هوا به نام “کانوپ” قرار می گرفت که نهایتا در شاه نشین و در کنار تابوت سنگی گذاشته می شد. جسد مومیایی شده فرعون را درون تابوتی از چوب سدر که تصویر خود او روی آن کنده شده بود گذاشته و به آرامگاه ابدی وی می بردند. در حالیکه فرعون را به آرامگاه وی می سپردند ” کا “یِ فرعون مقبره را ترک می کرد، آنگاه بر دیواره صیقلی هرم تا نوک آن بالا می رفت، در نوک هرم ” رع ” خدای خورشید و پدر فراعنه در انتظار وی بود و ازین پس فرعون مرده سفر ابدیت خویش را آغاز می کرد.

آیا خئوپس در هرم خویش دفن شده!؟
چند دهه ایست که باستانشناسان بر این عقیده آمده اند که فرعون خئوپس در هرم خود مدفون نبوده و دلایلی بر این امر:
۱) شاه نشین هرم هیچگونه تزئین و آرایشی ندارد و این خلاف سنن رایج در آن زمان است.
۲) تابوت سنگی حجاری ناتمامی دارد و نیز فاقد درپوش است.
۳) دو کانال هوا از شاه نشین به هوای آزاد مرتبطند، اما مرده به هوا نیاز نداشته.

دستبرد زمانه
کسی خیال نفوذ به اهرام را در سر نداشت چرا که دربهای هرم کاملا مسدود بودند و نیز اعتقاد مصریان بر آن بود که مقبره فراعنه توسط ارواح محافظت می شود و متجاوز به حریم هرم توسط آنها کشته می شود. اما سالها بعد دزدان مقبره به خیال گنجهای پنهان فرعون به مقبره ها دستبرد زدند و آسیب هایی به آنها رساندند. مأمون عباسی نیز به همین خیال خام دست تعدی بر هرم خئوپس دراز کرد. پس از جنگهای صلیبی مصریان در قرن ۱۲ میلادی برای بازسازی شهر و خانه های خود سنگهای صیقلی جدار هرم را از جای کنده با خود بردند و نیز سنگهای فوقانی هرم را. ارتفاع فعلی هرم ۱۳۷.۲۰ متر است. این هرم در ۲۵۶۶ الی ۲۵۸۹ سال قبل از میلاد مسیح بنا شده است. در ساخت آن از حدود دو میلیون و سیصد هزار بلوک سنگی به وزن تقریبی دو و نیم تن استفاده شده که بدین ترتیب وزن هرم به حدود ۶ میلیون تن میرسد. ارتفاع هرم ۱۴۰ متر و بزرگترین و قدیمی ترین هرم درون گیزه است. این هرم خوفو نیز نام دارد. این هرم بر اثر حفاری های کارتر و تیمش در دل زمین کشف شد.

از ویژگی های جالب این هرم و اهرام دیگر این است که اتاق مومیایی فرعون دقیقا در وسط آن قرار دارد. در زیر نقشه کامل اتاق فرعون وجود دارد. در مورد اثار عجیب هرم باید بگوییم که گوشت اگر در وسط این اهرام قرار بگیرد دیر فاسد می شود. یک تئوری بیان می کند که شاید به خاطر شکل هرم است که منجر به تجمع امواج مغناطیس زمین و عدم فساد گوشت می شود. ممکن شما در بازار تیز تیغ کن هرمی دیده باشید. این تیغ تیزکن شکل هرم است و بیانگر یکی از خواص جالب و عجیب هرم است که اگر تیغی را در مرکز هرم ( اتاق مومیایی فرعون ) قرار دهیم خود به خود تیز می شود.

برای ساخت یک تیغ تیز کن شما می توانید مراحل زیر را دنبال کنید:
۴ قطعه مقوایی سبک به شکل مثلث متساوی الساقین تهیه کنید به طوری که نسبت قاعده به اضلاع برابر ۷/۱۵ به ۹۴/۱۴ باشید. سپس قطعات را به هم متصل کنید. بدین ترتیب هرمی به ارتفاع ۱۰ واحد به دست خواهید آورد. در فاصله ۳۳/۳ واحد از راس هرم محلی را برای قرار دادن اشیا ایجاد کنید. برای تیز شدن تیغ شما باید لبه تیز تیغ را از شرق به غرب قرار دهید. با قرار دادن هرم در بالای سر بیمار دیده شد که هرم امواج مغناطیسی زمین را متمرکز می کند که توسط دستگاه الکتروانسفالوگراف ثبت گردید.
آب قرار داده شده در مرکز هرم باعث بهبود سریع محل گزش پشه میشود. قرار دادن هرم بالای سر بیمار به بهبود او کمک می کند. هرم باعث افزایش رشد مو و همچنین افزایش هوش فرد می شود. برای رویداد های بالا هیچ توضیح علمی داده نشده است.

اهرام ثلاثه مصر به عنوان اولین عجایب هفتگانه جهان و تنها باقی مانده از این ۷ شی عجیب می باشد. البته در مصر اهرام زیادی داریم ( در همان منطقه ) اما این ۳ هرم جز بزرگترین آنها هستند که گیزه، خفرن، خئوپس نام دارند که این ۳ متعلق به ۳ فرعون بزرگند که متاسفانه من می دانم که خئوپس متعلق به توت عنخ آمون است و نام فراعنه دفن شده در ۲ تای دیگر یادم رفته.
از بین این سه هرم تنها هرم خئوپس از دستبرد سارقان مقبره محفوظ ماند و توسط کارتر وهمراهانش در روز دوشنبه ۲۷ بهمن سال ۱۳۰۱ ( ۱۹۲۳) درب هرم کشف شد و تیم توانست وارد شود و مقبره فرعون ، ماسک طلای فرعون و جسد مومیایی شده اش را به دست آورد. اما کاتر و تیمش دیگر دست به اکتشاف نزد. چرا؟ چون تمام اعضای تیم به طرز مرموزی مردند مردم مصر میگوییند انها دچار نفرین فراعنه شده اند. عده ای میگویند وقتی کارتر در مقبره را باز کرد قوچ بزرگی (نمادی از محافظان مقبره) بر سر در مقبره ظاهر شد و در حالی که فریاد می کشید رو به شرق حرکت کرد. و بعد همه اعضای تیم به طرز مرموزی جان دادند.عده ای بر اثر بیماری عجیبی فوت نمودند. گونه یکی از همراهان را پشه ای نیش زد و جای ان عفونت کرد و مرد. پزشکی قانونی و تیم کالبد شناسی جسد فرعون جای نیش پشه ای را بر گونه فرعون مشابه همان جای نیش یافتند. پدر وی خودکشی کرد چون گلدانی از مقبره را در خانه خود داشت. حتی رئیس موزه مصر در یک حادثه رانندگی جان باخت او قبل از مرگ بیان کرد خوابی دیده است که در ان صدایی میگفته که از ورود مومیایی فرعون به موزه جلوگیری کند و گرنه دچار حادثه بدی خواهد شد. تنها کسی که از نفرین فراعنه جان سالم به در برد خود کارتر بود که به مرگ طبیعی مرد.

لیست کسانی که در باز کردن مقبره فرعون توتان خامون نقش داشتند به شرح زیر است:
لرد کارنارون Lord Carnarvon: بر اثر نیش پشه و ابتلا به ذات الریه بعد از ۲ هفته از بازگشایی مقبره. وی ساپورت کننده مالی این پروژه بود.
هوارد کارتر Howard Carter: وی به مرگ طبیعی در ۶۵ سالگی فوت کرد
Lady Evelyn Herbert: وی دختر کارنارون بود که وارد مقبره شد و در سال ۱۹۸۰ در سلامت کامل فوت کرد.
Harry Burton: عکاس موزه نیویورک که کارتر را در ورود به مقبره همراهی کرد و در سال ۱۹۴۰ مرد.
Alan Gardiner: وی بروی کتیبه های مقبره مطالعه می کرد و در سال ۱۹۶۳ فوت کرد.
Dr D. E. Derry: وی کالبد شناس اصلی جسد فرعون بود وی در سال ۱۹۶۹ با سکته قلبی فوت کرد.

ماسک طلای فرعون توت عنخ آمون (توتانخ امون)  از دست برد دزدان رهایی یافته و توسط کارتر وهمراهانش کشف شد. این ماسک از ۱۱ کیلوگرم طلای ناب تهیه شده و صورت فرعون را به ما با کوچکترین جزئیات نشان میدهد.

 

شعله بابازاده – دبیر تاریخ

پارمنیدس

Parmenides

پارمنيدسمعروفترين فيلسوف الئاتيك پارمنيدس است. او در خانواده اى برجسته در الئا واقع در جنوب ایتالیا بین سالهای (۵۱۵/۵۴۰ پیش از میلاد) بدنيا آمد. از پارمنيدس غالباً به عنوان شاگرد زنوفان ياد میشود. وى نزد ھمشھريان خود به خاطر وضع يك سرى از احترام بالايى برخوردار بود. پارمنيدس به خاطر زندگى نمونه اش مورد تحسين بود به طورى كه از زندگى خاص وى در ميان يونانيان ضرب المثل وجود داشت. پارمنيدس معاصر ھراكليتوس بود چنانچه در بعضى جاھا با كنايه به مخالفتھايى با وى میپردازد كه بيانگر فلسفه ھاى كاملا متفاوت اين دو است؛ فلسفه ھراكليتوس فلسفه تغيير و تحول است و فلسفه اضداد و فلسفه اى كه حس در آن نقش اساسى بازى میكند. بر خلاف آن فلسفه پارمنيدس فلسفه آرامش و سكون و بی حركتى و وحدت است كه فقط بر عقل تكيه دارد و حس در آن بكلى كنار گذاشته شده است. او زندگى بشر را داراى دو بُعد می دانست؛ بعد اول كه حقيقت و درستى است كه او اين بعد را به عقل و خرد مربوط میكرد وبعد دوم خطا پذير و پر از اشتباه است كه دنيا حواس است.

پارمنيدس نيز مانند ديگر يونانيان عقيده داشت كه ھر چه وجود دارد پيوسته وجود داشته است وخواھد داشت. او درگامى ديگر تبديل و حركت و تغيير را خطاى حواس دانست و منكر ھمه آنھا شد واينگونه او نيز محض قرار داد. وى درباره ازلى بودن وجود (Rationalism) مانند استاد خود را در زمره عقل گرايان بدين شكل استدلال میكند: اگر وجود آغازى داشت يا از وجود پديد آمده يا از عدم، اگر بگوييم كه از وجود پديدار شده پس منشأ آن خود است و حادث بودن منتفى، و اگر بگوييم از عدم پديد آمده از لحاظ عقلى غيرقابل قبول است.

در مورد تغيير و تحول و مرگ و فنا چنين میگويد:
تحول و تغيير يا از وجود است به وجود، يا از وجود
است به فنا. اگر از وجود است به وجود، پس تغييرى نداريم و اگر از وجود است به عدم، كه اين گزينه از لحاظ عقلى اشتباه است يا حركت اينگونه رد میكند. حركت بايد در مكان باشد و مكان ھم يا وجود است يا عدم. اگر وجود است پس حركت وجود در وجود است، يعنى سكون و اگر عدم است ديگر حركت ممكن نيست چون حركت بايد در مكان باشد.

پارمنيدس خلأ را نيز با چنين استدلالھايى رد میكند. او میگويد وجود يكى است و پيوسته و بدون اجزا زيرا اگر اجزايى داشت يا چند تا بود بين اين اجزا بايد خلأ باشد، و خلأ يا وجود است يا عدم. اگر وجود است كه ديگر بين اجزا وجود پيوستگى وجود دارد و اگر عدم است، عدم قادر به ايجاد گسستگى بين اجزا نيست. در مجموع وى وجود را يكى، نامحدود، ھمگن، قايم به ذات ازلى و ابدى و غير متحرك می پندارد و محسوسات ما را كه ھمه خلاف اين را نشان میدھد باطل میداند و راه اثبات را فقط در عقل و مجردات
می بيند.

اونتاش ناپیریشا

393px-Untash_Napirisha_stele_Louvre_Sb12

اونتاش ناپیریشا یا اونتاش گال یا اونتاش هوبان ا(۱۲۷۵-۱۲۴۰ پیش از میلاد) پادشاه بزرگ عیلامی و بنیانگذار زیگورات چغازنبیل است. او در کتیبه‌ ای نام خود را به عنوان بر پا دارنده این زیگورات جاودانه کرده‌ است. اونتاش گال نوهٔ پاهیر ایشان بنیانگذار این سلسلهٔ شاهی در عیلام بود. او در سال ۱۲۶۵ قبل از میلاد، به حکومت عیلام رسید و شهری جدید به نام اونتاش بنا کرد و در آن زیگورات برپا ساخت. اونتاش گال در این کتیبه به جز پرستش خدای اینشوشیناک اهداف دیگری را نیز برای ساخت زیگورات ذکر می‌کند، اما هنوز باستان شناسان نتوانسته‌اند به معنای دقیق جملات او پی‌ببرند. بسیاری معتقدند راز اهداف دیگر او از بنا کردن زیگورات در چهار بنای کوتاه استوانه‌ ای شکل که در اطراف زیگورات قرار دارند نهفته‌ است. گیرشمن دوران حکمرانی او را به مدت ۲۰ سال (۱۲۶۵-۱۲۴۵ پیش از میلاد) بنا بر فرضیه ذکر کرده‌است. بر روی ۶۵۰۰ آجر کتیبه‌ داری که در چغازنبیل یافت شده‌است به جز نام این شاه نام شاه یا شاهزادهٔ دیگری دیده نمی‌شود.

سنگ نگاره ای که در بالا می بینید، از آثار باستانی دوره عیلام است. بر روی این سنگ نگاره باستانی نقش زنی حک شده‌ است که دم ماهی دارد و مارهایی را در دستان خود گرفته‌ است. در بالای تصویر کامل این سنگ نگاره، کاهنه‌ های معبد در حال عبور هستند. جنس این سنگ نگاره از ماسه سنگ می‌باشد. این اثر که مربوط به دوره عیلامی میانه و دودمان ایگی هالکید است، مربوط به ۱۳۴۰ تا ۱۳۰۰ پیش از میلاد می‌باشد. این یادبود در سدهٔ دوازده پیش از میلاد ازچغازنبیل به شوش آورده‌شده و هم‌اینک در موزه لوور قرار دارد.

تبرزین سه هزار و سیصد ساله عیلامی در معبدی باستانی نزدیک به زیگورات چغازنبیل کشف شده است و نام «اونتاش ناپیریشا» پادشاه سر‌شناس عیلامی بر آن نقش بسته است. این تبرزین که دسته آن به شکل یک گراز وحشی پرداخته شده هدیه‌ ای از جانب پادشاه ایلام به خدایان بوده است. «اونتاش ناپیریشا» که در جنگ با پادشاهی بابل به پیروزی‌ های مهمی دست یافته بود اسلحه‌ های گرانبهای سنگی و فلزی فراوانی را به معابد ایلامی پیشکش می‌کرده است. نام «کریشنا» و «ایشنی کراب» دو ایزدبانوی عیلامی بر این تبرزین نگاشته شده‌ اند تا از پادشاه ایلام حفاظت کنند. این گنجینه متعلق به قرن چهاردهم پیش از میلاد است و امروزه در موزه لوور پاریس نگهداری می‌شود.

نرگس مادر امام زمان

7

داستان مادر امام زمان به طور چکیده از جلد سیزدهم بحارالانوار مجلسی که بزرگ فقه شیعه گری است و خود نیز مطالب کتابش را از سایر بزرگمردان فقه شیعه مانند شیخ الطایفه محمد بن حسن طوسی معروق به شیخ طوسی ، محمد ین یعقوب کلینی و غیره اقتباس کرده و نیز سایر نویسندگانی که کم و بیش افسانه ی ازدواج مادر امام زمان را با امام حسن عسکری به گونه یکسان در نوشته های خود بازگویی کرده، شرح میدهیم.

مجلسی از قول شیخ طوسی در کتای غیبت مینویسد (بشر بن سلیمان) برده فروش که همسایه  علی النقی و حسن عسکری در سامره بوده دوایت کرده است که روزی کافور، غلام امام علی النقی نزد او امد و اظهار داشت که اربابش علی النقی اورا احضار کرد و به من گفت: ( ای بشر، تو از فرزندان انصار پیامبر و دوست خانواده او هستی واز این رو من قصد دارم خدمت بزرگی به تو واگذار کنم). سپس علی النقی نامه ای با خط و زبان رومی به نگارش در اورد و ان را با مهر خود نشانه گذاری کرد و با کیسه ی زرد رنگی که مبلغ دویست و بیست اشرفی در ان بود به من داد و گفت این نامه و این کیسه را بگیر و به بغداد  برو و صبح روز معینی (که تاریخش را تعیین کرد) در سر پل فرات حاضر شو و منتظر ورود کشتی هایی که از سوریه وارد بندر میشوند و حامل اسیران هستند باش در این کشتی ها شماری از زنهای برده وجود دارند که برای فروش عرضه خواهند شد. تو تمام روز را در انجا منتظر بمان تا یک کشتی وارد شود که نام مالک ان (عمربن یزید) خواهد بود. بیشتر خریداران زنهای برده، اشراف بنی عباس و نیز چند جوان عرب هستند (عمر بن یزید) دختر برده ای را به معرض فروش خواهد گذاشت که دو لباس ابریشمی روی یکدیگر پوشیده است تا خود را از دید زدن و یا لمس شدن به وسیله ی خریداران محفوظ کند.

در این زمان کنیز مورد نظر از پس پرده ای که در انجا قرار داده شده به سبب اینکه در جریان فروش، حرمت او هتک شده است به زبان رومی ناله میکند. یکی از مشتریانی که در ان محل حاضر شده زیر تاثیر رفتار و منش پرهیزکارانه کنیز مذکور قرار میگیرد و به عمربن یزید میگوید من به سبب رفتار نیک شرمانه ای که از این کنیز مشاهده میکنم نظرم به او جلب شده و حاظرم اورا به بهای دویست و بیست دینار از تو خریداری کنم. کنیزک که از میل مشتری مذکور به خود اگاه میشود به زبان عربی به وی میگوید: (اگر تو دارای ثروت و حشمت حضرت سلیمان پسر داوود نیز باشی من به تو میل و رغبتی ندارم بیهوده پول خود را برای خریداری من تلف نکن) عمر بن یزید که این موضوع را از زبان کنیز میشنود با اعتراض به وی میگوید: پس من چه باید بکنم؟ زیرا ناگریزم تو را به یکی از این مشتریان بفروشم. کنیز پاسخ میدهد: چرا تو انقدر برای فروش من شتاب داری؟! بگذار خریداری برای من پیدا شود که من بتوانم به او اعتماد کنم و قلبم به فروزه ای نیک او ارام گیرد).

بشر میگوید امام علی النقی به من دستور داد هنگامی که تو جمله ی مذکور را از ان کنیز شنیدی نزد برده فروش برو  و به او بگو من از یکی از اشراف دارای نامه ای به خط و زبان رومی هستم که ویژگی های والای اخلاقی و انسانی خود را در این نامه شرح داده، این نامه را به کنیز بده تا بخواند و درباره ی نویسنده نامه بی اندیشد. من وی را به وکالت از جانب نویسنده نامه مورد نظر خریداری خواهم کرد. بشر بن سلیمان می افزاید عمربن یزید نامه را از من دریافت کرد و ان را به کنیز داد. هنگامی که کنیز مذکور ان نامه را خواند سخت به گریه افتاد و به عمربن یزید برده فروش گفت: تو باید مرا به صاحب این نامه بفروشی و سوگند یاد میکنم که هرگاه از این کار خودداری کنی خود را هلاک خواهم کرد.

بشر میگوید من با عمربن یزید بسیار گفتگو کردم تا او را راضی نمودم به بهای دویست و بیست دیناری که امام علی النقی به من داده بود کنیز مذکور را به من بفروشد. سپس پول را به برده فروش دادم و کنیزک مذکور را در حالیکه بسیار شاد و خندان به نظر میرسید به محلی که در بغداد برای سکونتش اجاره کرده بودم اوردم. کنیز مورد نظر با بی تابی نامه ی امام را از جیب حود بیرون اورده می بوسید و روی دیدگان خود می نهاد و ان را به بدن و صورت خود می مالید. بشر ادامه میدهد در حالی که من از بازتاب رفتار ان دختر شگفت زده بودم به او گفتم تو درحالیکه نویسنده ی نامه را نمیشناسی چگونه انرا می بوسی؟! پاسخ داد ای انسان بی خبر، تو باید بدانی که من (ملیکه) دختر (یشوعا) پسر قیصر روم هستم. مادرم از فرزندان حواریون است و تیره خانوادگی ام به شمعون، وصی حضرت عیسی میرسد. من سرگذشت شگفت انگیزی دارم که اکنون ان را برایت شرح میدهم.

من نوه ی قیصر روم هستم. هنگامی که سیزده ساله بودم جدم تصمیم گرفت مرا به عقد ازدواج پسر برادرش دراورد. جشن با شکوهی برای انجام این کار بر پا کرد، سیصد نفر از راهبان و روحانیون نصاری را که از دودمان حواریون عیسی بن مریم بودند و هفتصد نفر از اعیان و اشراف روم و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان و سران لشگر و بزرگان کشور را فرا خواند. انگاه دستور داد تخت ویژه ای ساختند که به انواع جواهرات زینت و اراسته شد و دارای چهل پله بود. در هنگام انجام ازدواج پسرعمویم روی تخت مذکور قرار گرفت و قیصر دستور داد صلیب ها را به دست بگیرند. اسقف ها در برابر قیصر قرار گرفتند و انجیل های خود را گشودند. در این زمان به طور ناگهانی صلیب ها فرو افتادند و پایه های تخت درهم شکست و  پسرعمویم نیز از بالای تخت به زیر افتاد و بیهوش شد. با مشاهده ی این رویداد رنگ چهره ی اسقف ها دگرگون شد و به لرزه افتادند. اسقف ها و روحانیون و امراء و اعیان و اشراف رو به جدم قیصر روم کردند و اظهار داشتند: پادشاها چه خبر شده؟! گویی روز زوال  مسیحیت فرارسیده است. از شما تقاضا داریم چاره ای بی اندیشید!

جدم از این رویداد سخت خشمگین شد و دستور داد پایه های تخت دوباره نصب و با جواهرات اذین گردند، صلیب ها افراشته شوند و پسر عمویم دوباره روی تخت قرار بگیرد
ولی پس از نصب تخت مرصع دوباره همان جریان شوم تکرار شد، صلیب ها و پایه های تخت فرو ریختند و پسرعمویم از تخت به زمین افتاد و بیهوش شد. مهمانان پراکنده شدند و این مرتبه جدم نیز زمین خورد و سپس برخاست و به اتاق خصوصی اش رفته و جریان بدین ترتیب بهم خورد. سپس شبی خوابی دیدم که عیسی مسیح و شمعون و حواریونش در قصر جدم در محلی که تخت نصب شده بود اجماع کرده اند ولی به جای تخت منبری وجود دارد که از ان نور می درخشید. پس از چند لحظه محمد بن عبدالله و جانشینش علی بن ابیطالب و گروهی از فرزاندان وی وارد قصر شدند. عیسی به استقبال محمد رفت و اورا در بر گرفت. محمد بن عبدالله در حالی که به امام حسن عسگری اشاره میکرد به عیسی مسیح گفت: ای روح خدا من امده ام تا دختر جانشبن تو شمعون را برای فرزندم حسن عسگری خاستگاری کنم. عیسی نگاهی به شمعون کرد و گفت: تو چقدر خوشبخت و سعادتمندی که شایستگی یگانگی و ازدواج محمد را یافته ای. شمعون با پیشنهاد عیسی موافقت کرد. محمد بالای منبری که از ان نور می بارید رفت و مراسم ازدواج را اجرا کرد و عیسی، حواریون او و فرزندان خود را گواه ازدواج گرفت و مرا به زناشویی فرزندش دراورد.

هنگامی که از خواب بیدار شدم، از بیم جانم موضوع را برای پدر و جدم بازگو نکردم و انرا نزد خود پوشیده نگه داشتم.
رویای مذکور سبب شد که عشق حسن عسگری در خانه قلبم جای بگیرد و شدت این عشق تا اندازه ای بود که نه تنها از اشامیدن مشروب دوری جستم بلکه از خوردن غذای کافی خودداری میکردم. این موضوع سبب رنجوری و بیماری ام شد. جدم تمام پزشگان شهر را برای درمانم احضار کرد ولی انها نتوانستند برای درمانم چاره ای بیندیشم و خدمتی انجام دهند. پس از ناامیدی جد و پدرم از درمانم، پدرم به من گفت: نور دیده ایا به عقیده خودت راه و روشی وجود دارد که بتواند ترا درمان کند؟! پاسخ دادم : پدرجان درهای خوشی به روی من بسته شده ولی اگه تو زندانی های مسلمان را ازاد کنی شاید مسیح و مادرش برای درمانم به من کمک بکنند. پدرم تقاضای مرا پذیرفت و از ان پس من به ظاهر وانمود کردم که بهبودی حاصل کرده و کمی غذا خوردم. این امر سبب خشنودی پدرم شد و از اینرو او به اسیران مسلمان و رعایت احترام انها توجه بیشتری بکار برد.

چهار شب بعد من رویایی دیگر دیدم. بدین شرح که در خواب دیدم فاطمه زهرا دختر پیامبر با مریم، مادر عیسی و حواریون بهشتی به سوی من امدند. مریم مادر عیسی رو به من نمود و گفت این بانوی جهان و مادر شوهرتوست. من دستان فاطمه زهرا را گرفتم و گریه کردم و شکایت نمودم که چرا حسن عسگری به دیدن من نمی اید. فاطمه اظهار داشت تا مسلمان نشوی حسن به دیدار تو نخواهد امد. اگر تو میل داری حسن عسگری به دیدارت بیاید باید به یگانگی خداوند و این که محمد پدر من خاتم پیامبران است گواهی بدهی. من اظهار داشتم (لااله الااله محمدً رسول الله) انگاه فاطمه اظهار داشت اکنون منتظر فرزندم حسن عسگری باش که اورا نزذ تو خواهم فرستاد. شب بعد حسن عسگری را در خواب دیدم و شکایت کردم که چرا مرا تنها گذاشته است. اظهار داشت سبب اینکه من به دیدار تو نمی امدم مذهب تو بود. اکنون که به دین اسلام در امده ای هرشب در خواب با تو دیدار میکنم تا زمانی که روزگار هجران من و تو به وصال تبدیل شود، از ان شب به بعد هر شب اورا در خواب می بینم.

بشر بن سلیمان میگوید از او پرسیدم چه شد که زندانی و اسیر شدی؟!
پاسخ داد در یکی از شب هایی که حسن عسکری به خوابم امد اظهار داشت که جدم قصد دارد  لشگری به جنگ مسلمانان بفرستد و من باید سر و وضع ظاهری ام را تغییر دهم و به گونه ناشناس در لباس خدمتکاران همراه گروهی از زنان که در اختیارم بودند به میان لشگریانی که عازم جنگ با مسلمانان بودند بروم. من این کار را انجام دادم و در ضمن جنگ، مسلمانان مرا دستگیر کردند و اکنون میبینی که کار به کجا انجامیده است. ولی من تاکنون به کسی نگفته ام که نوه ی قیصر روم هستم. بشر بن سلیمان میگوید من به او گفتم تو که رومی هستی چگونه به زبان عربی سخن میگویی؟! پاسخ داد جدم زنی را که چندین زبان میدانست به خدمت من گماشته بود که زبان عربی را به من بیاموزد و بدین سبب من میتوانم به زبان عربی سخن بگویم.

بشر بن سلیمان میگوید پس از ورود به سامره  من دختر را نزد امام علی النقی  بردم. اوبا شادی از دختر مذکور استقبال کرد و از وی پرسش نمود: ایا تو بین 10/000 دینار پول و یک خبر شادی آور کدامیک را می پذیری؟! دختر گفت: خبر خوب را.
با شنیدن این موضوع امام علی النقی به وی گفت: همانگونه که در رویاهایت دیده ای تو به عقد ازدواج فرزندم حسن  درخواهی امد و مادر کسی خواهی شد که بر این دنیا حکومت و ان را پر از عدل و داد خواهد کرد. انگاه علی النقی دختر مذکور را به خواهرش حلیمه خاتون سپرد تا به وی رسوم و اداب اسلامی را بیاموزد و او را برای ازدواج با فرزندش امام حسن عسگری آماده نماید.