ساسانیان آزاد اندیش و بدور از جانبداری های دینی بودند

member3-albums8-232

رواداری يا پیورزی خشک اندیشی دينی در دوران ساسانيان؟
در روزگار ساسانيان، جدای از مانويان و مزدكيان، مسيحيان و…، شمار بسیاری از مردمان خاور ايران بودايی بودند و نيايشگاههای خود را داشتند. هتا آنها دبیره ويژه ی خود را بكار میبردند و “دبيره ی مانوی” و “دبيره ی زبور پهلوی” را ساخته بودند. سازنده ی اين خط يک ايرانی بود. در اين دوره ٣ دين مسيحی، يهودی و بودايی در شمار آیینهای رسمی كشور بودند. اين نشان از آزادانديشی و رواداری دينی ساسانيان و دوری آنها از جانبداريهای دينی دارد.

پژوهشگرانی همانند پيرنيا، پورداوود و زرينكوب، دوران ساسانی را مي ستايند. اما از سوی ديگر، كسانی چون هاشم رضی و عبدالرفيع نگاهی ديگر به اين دوره ی تاريخی٤٣٠ ساله دارند و شاهنشاهی ساسانيان را دوران فرمانروايی مغان و روزگار موبد شاهی مي شناسانند. هتا روشن اندیشانی كه بيرون از چارچوبهای تاريخی كار كرده اند، تيتروار ساسانيان را به كشتن ناهمسویان ايدئولوژيک و سركوب پيروان دينهای ديگر بزه ور ميكنند. آنها هتا از سركوب مسيحيان بدست شاهپور دوم و سركوب مزدكيان بدست انوشه روان و از ميان بردن مانويان بدست كرتير ياد ميكنند. اما آيا چنين سخنانی درست است و ميتوان درباره ی ساسانيان اينگونه تند، داوری كرد و آنها را سركوبگر دانست؟

نخست گمان را بر اين بگيريم كه ساسانيان چنين كرده اند. اما دوران اردشير پاپكان كه بزه ور به ناديده گرفتن هوده يهوديان شده است، تنها ٢٠ سال بود. دوره ی بهرام يكم و دوم ٢٠ سال، دوران شاهپور دوم ٤٠ سال و سالهای نخست شاهنشاهی انوشه روان كه به سركوب مزدكيان انجاميد، ١٠ سال زمان بُرد. روی هم ميتوان اين دوره را ٩٠ ساله دانست، چم يک پنجم دوران ساسانی. گمان نمیکنم برای بزه ور كردن ساسانيان به سركوب دينهای ديگر، اين بازه ی زمانی٩٠ ساله بسنده باشد. فراموش نكنيم كه ما دربارۀ دورۀ٤٣٠ سالهای سخن ميگوييم. بگذريم از اينكه میتوان با بررسی و پژوهش تاريخ آن دوره، رخنه هايی در چنين پنداشتهای پديد آورد و آن سخنها را ناروا دانست.

پديداری انديشه های مانی در روزگار شاهپور يكم:
شاهپور يكم، پسر اردشير پاپكان و دومين پادشاه ساسانی، ٣٥ سال پادشاهی كرد. در نسک “دينكرت” كوشش او برای گردآوری نسكهای اوستا ستوده شده است. در زمان اوست كه كسی بنام مانی پديد ميآيد و انديشه هايی ميآورد كه با جهانبينی زرتشتی و ايرانی سازگار نبود. شاهپور او را پذيرفت. تا بدان اندازه كه مانی نسک شاهپورگان خود را به او پيشكش كرد. شاهپور كه چنين آزادانديشی داشت، همان كسی است كه بزه ور به سركوب مسيحيان شده است. آنگاه در دوران هرمز، پسر شاهپور نيز، مانی دست به سفر زد و انديشه هايش را گسترش داد و پيروانی پيدا كرد. چنانچه بهرام، پسر ديگر شاهپور، و بهرام دوم سياست ديگری درپيش گرفتند. كرتير موبد بزرگ آن زمان، مانی و پيروانش را در تنگنا گذاشت. مهر نرسه، عموی بهرام دوم، سياست آزادی دينی را برگزيد.

مانی

برپايه ی بازگفت های پهلوی، شاهپور يكم با زنی يهودی زناشويی كرد. فرزندی كه از اين زناشويی زاده شد، “نرسه” نام داشت. نرسه سپس با كمک توانگران و بزرگان، فرمانروایی را از برادرش گرفت و به پادشاهی رسيد. يهودي ها كسی را يهودی زاده ميدانند كه مادرش يهودی باشد. پس از ديد آنها، نرسه يهودی زاده بود. به هر روی، سياست دينی نرسه همانند پدرش، گرايش به آزادانديشی و مداراگری داشت. به همينگونه، شاهپور دوم (ذوالاکتاف) ٧٠ سال پادشاهی كرد. برپايه ی دينكرت او دانايان سراسر ايرانشهر را فراخواند و انجمنی به نام “كشورگان” پديد آورد و از آنان خواست كه درباره ی متنهای دينی به گفتگوی آزادانه بپردازند و ناسازگاری و ناهمسانی هایشان را به شيوه ای دموكراتيک باز گشایند. اين در حالی بود كه در سده ی چهارم ميلادی امپراتور روم كسی را به نام “قديس جروم” برگزيد تا خودمدارانه “كتاب مقدس” را به لاتين برگردان كند و به هيچكس هم پروانه نداد در كار او دست درازی نماید. تا ١١٠٠ سال پس از آن نيز در اروپا كسی گستاخی و یارای نداشت دست به برگردان دوباره ی نسک مقدس بزند. تا آنكه “مارتين لوتر” اين نسک را به آلمانی برگردان كرد. از آن پس بود كه جنگهای خونينی ميان پروتستانها و كاتوليكها پديد آمد.

سياست مداراجويانه ی ساسانيان در برخورد با مسيحيان:
آزادی مسيحيان و ديگر دينها در روزگار يزدگرد يكم و بهرام گور نيز نشانه ی ديگری از سياست مداراجويانه ی ساسانيان است. يزدگرد يكم، پادشاهی است كه سياستی وارون شاهپور دوم داشت. او با بيزانس پيمان دوستی بست و مسيحيت نستوری را يكی از دينهای رسمی ايران شناخت. پيوندهای سياسی اش با بيزانس نيز خوب بود. هرچند بيزانسي ها مسيحی يعقوبی بودند. به هر روی، يزدگرد يكم چنان در دوستی با مسيحي ها زياده روی كرد كه هنگاميكه درگذشت نامش را “يزدگرد بزهكار” گذاشتند و او را رانده شده ناميدند. مسيحيان مدعی اند كه او به دين مسيحی گرويد. اما اين فراخواست نادرستی است و يزگرد مسيحی نشده بود. چون همسر او “شيشين دخت” يک بانوی يهودی و دختر خاخام بزرگ كنيسه ی يهوديان سلوكيه بود. پس از يزدگرد يكم، بهرام پنجم (بهرام گور) به پادشاهی رسيد. آوازه ی او در تاريخ و ادبيات ايران بسيار است. بهرام گور با برادرش خسرو درگير شد و سرانجام تاج و تخت را بدست آورد. اين دو از مادرانی جداگانه هستند. بهرام از شيشين دخت زاده شده بود. به هر روی، در سرچشمه های تاريخی، آزادی دينی بهرام گور ستايش شده است. هتا آنهايی كه ساسانيان را به پیورزی و خشک اندیشی دينی بزه ور ميكنند، بهرام را به آزادانديشی مي شناسند.

روزگاری بود كه ارمني ها به دين مسيحی گرويده بودند و با دولت ساسانی درگيريهای ارتشی پيدا كرده بودند. پسر بهرام گور، يزدگرد نام داشت كه در تاريخ بنام يزدگرد دوم ناميده شده است. او دوست داشت كه به آيين پدر زندگی كند. اما دشواری اينجا بود كه شكاف سياسی بر سر ارمنستان پديد آمده بود. راست آن است كه با همه ی هماننديهای فرهنگی ميان ايران و ارمنستان، جدايهايی هم پديد آمده بود و ارمنيها برای آنكه خود را از ايرانيان جدا بگيرند، بگونه ای رسمی مسيحی شده بودند. چنانچه لایه فرمانروای ارمنستان مسيحيت را پذيرفتند و بيشتر مردم همچنان زرتشتی بودند. اما آرام آرام مسيحيت بر همه ی ارمنستان سايه انداخت. اين را نيز از ياد نبريم كه ارمنستان آن زمان، بسيار بزرگتر از ارمنستان كنونی بود و بخش گسترده ای از تركيه ی امروزی را دربر ميگرفت. به هر روی، جنگها بر سر ارمنستان در زمان يزدگرد دوم پديد آمد. اما نكته اينجاست كه آن درگيري ها، جنگهای سياسی بود و به هيچرو جنگی بر سر دين بشمار نميرفت. ايراني ها نامه هايی برای كليسای ارمنی نوشتند. زبان اين نامه نگاری، نرم و آشتی خواهانه بود. اما وارون آن، كليسای ارمنستان پاسخهای تند و بی ادبانه و جنگخواهانه ای داد و بر اثر آن جنگهايی رخ داد. اما پس از آنكه سالهای آتشين جنگ پايان يافت، آزادی دينی به ارمني ها بازگردانده شد.

آدمهایی خواسته اند از مزدک يک «اسپارتاكوس ايرانی» بسازند:
در پايان سده ی پنجم، پادشاهی به نام قباد (کوات) برسر كار آمد. او آراستن و بازسازی هایی به كمک كسی به نام “مزدک” انجام داد. مزدک، موبدی بازساز و آراستن خواه بود. اما درباره ی او سخنان نادرستی گفته شده است و كسانيكه نگاه چپگرايانه داشته اند، خواسته اند او را اسپارتاكوس ايران بدانند! آنها ميگويند كه مزدک، همانند اسپارتاكوس، بر نیرومندان و لایه و رسته بلند پایگان و بزرگان شوريد. درحاليكه مزدک دست راست شاه شناخته ميشد و قباد از او پشتيبانی ميكرد. چنين كسی نميتواند آنگونه باشد كه چپگراها درباره اش ميگويند. راست آن است كه قباد ميخواست جلو دینیاران بايستد. از اينرو به پشتيبانی از مزدک برخاست. اما آن اندازه هماهنگی و همكاری ميان قباد و مزدک بسیار است كه همه ی سرچشمه ها و بن مایه های تاريخی باختر زمين هركاری را كه مزدک انجام داده است، به قباد نسبت ميدهند و هتا يكبار هم تاريخنگاران آسورستانی و ارمنی و اروپايی، نامی از مزدک نميبرند. اما در بازگفتهای ايرانی مزدک تا اندازه ی يک پيامبر بركشيده شده است. هرچه هست، جنبش او به بيراهه رفت و از دست قباد و مزدک بيرون شد. سرانجام قباد سرنگون شد سپس با فرار از زندان و بازگشت به نیرو، انديشه های مزدكی را رها كرد. در پايان نيز انديشۀ سنتی، كه خسرو انوشه روان نماينده ی آن بود، بر جريان نو، كه كاووس، پسر قباد، نماينده اش شناخته میشد، پيروز شد. پس آنچه به نام سركوب مزدكيان از آن ياد ميكنند، يک جريان درون فرمانروايی بوده است.»

مزدک

شاهان ساسانی جايگاه موبدی نداشتند:
شاهان ساسانی خود را از نژاد كيانيان ميدانستند و هرگز موبد نبودند. هنگاميكه اردشير به فرمانروایی ميرسد، دست راست او موبدی به نام “تنسر” ميشود. اين نشان ميدهد كه شاهان ساسانی جايگاه دينی نداشتند و تنها نهاد دولت و ارتش زير دست آنها بود. اما از زمان كرتير جريان تازه ای شكل گرفت. كرتير سرشت كاريزما و فرهمندی داشت و همدوره با پنج پادشاه بود. هتا كتيبه هایی به نام خود نوشته است. اما اين يک نمونه ی بی همتا بود و در دوران پس از آن تكرار نشد. بجز او “آثورپاد ماناسپندان” را هم داريم كه در دوران شاهپور دوم دست راست شاه شناخته ميشد. در اين زمان نيز پادشاه چهره ای جدای از جايگاه دينی شناخته ميشد.»

خسرو انوشه روان دادگر نماد خردورزی و رواداری:
انوشيروان نماد خردورزی و هنردوستی و فرهنگ خواهی و دور از خشک اندیشی شناخته ميشد. نويسندگان باختر زمين او را “شاه فيلسوف” ناميده اند. انوشه روان به فلسفه دلبستگی داشت و فيلسوفان آكادمی يونان را كه از آنجا رانده شده بودند، پناه داد و از آنها خواست كه كتابهای افلاتون را به پهلوی برگردان كنند. اين رواداری انوشه روان در حالی بود كه او به آیین زرتشتی بسيار پايبند بود. واپسين واكنش سياسی موبدان در روزگار ساسانيان به زمان هرمز چهارم، پسر خسرو انوشه روان، است. زياده روی هرمز در مدارای دينی واكنشهايی را برمی انگيزد. خسروپرويز سياست هرمز را ادامه میدهد و همسرانی مسيحی ميگيرد. او با آنكه بسيار پايبند کیش زرتشتی بود اما پستهای كشوری را به مسيحيان هم ميسپرد. در زمان او مسيحيان فراوانی در شهرهای نيمه ی باختری ايران زندگی میکردند.

جانشين خسروپرويز، پسر او شيرويه بود. او پدر را در كودتايی سرنگون كرد و به تخت نشست. شيرويه از مادری مسيحی زاده شده بود. پس او را نيمه بيزانسی- نيمه ايرانی مي شناختند. شيرويه با دولت بيزانس آشتی كرد و به مسيحيان يعقوبی آزاديهای بسياری داد. آذرميدخت و پوراندخت، جانشينان او، نيز مداراجو و آسانخواه بودند و فرمانروايی كوتاه خود را با آزادانديشی ادامه دادند. تا آنكه هنگام واپسين فرمانروای ساسانی، يزدگرد سوم، رسيد. روزگار او چنان آشفته بود كه زمانی برای پرداختن به سياستهای دينی نداشت.

اكنون با بررسی روزگار همان فرمانروايانی كه بزه ور به سركوبی ناسازگاران دينی شده اند، آيا باز ميتوان اين فراخواست را باور كرد كه دولت ساسانی، خودمدار و سركوبگر بوده است؟ يا آنگونه كه برخی ميگويند بايد روزگار موبد شاهی دانسته شود؟ درستی آن است كه در روزگار ساسانيان نمونه های بردباری و آزادانديشی و دوری از جانبداري های دينی بسيار بيشتر از خشونت بوده است. از همين روست كه تاريخ پژوهی همانند “كريستنسن” دانماركی دوران ساسانيان را به “بنايی بزرگ و كاخی باشكوه” همانند ميکند و مي ستايد.

_____________

آبشخور:
بهرام روشن ضمیر، پژوهنده ی تاريخ

نویسنده: علیرضا کیانی

علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *