خدای باستان میترا

BritishMuseumMithras
تندیس میترا در حال قربانی کردن گاو نر، موزه بریتانیا لندن

خدای باستان میترا

پیش گفتار

مهر، میترا یا میثره از ایزدان باستانی هندوایرانی پیش از روزگار زرتشت است، که معنی پیمان و دوستی و خورشید نیز می دهد. نماد او خورشید می باشد. پس از آمدن زرتشت یکی از ایزدان یا فرشتگان آیین مزدیسنا گردید. نیروهای طبیعت مانند خورشید و ماه و ستارگان و آتش و خاک و باد و آب مورد ستایش آریاییان بوده است. خدایانی را هم که نشانه ی نیروهای طبیعت بوده اند «دئوه» می خوانده اند. در بین این خدایان برتر از همه ایندرا بوده است که اژدهاکش و پروردگار تندر و برق و جنگ به شمار می آمده است. این خدا با این نام در بین آریاهای ایران آن رواج را که میان هندوان می داشت نیافت. نزد ایرانیان آشکارا پرستش میترا (مهر) جای آن را گرفت و ایندرا رفته رفته و به ویژه از زردشت در ردیف دیوان مردود درآمد. در فرهنگهای فارسی مهر را فرشته ای نشان بر مهر و دوستی و خرد در کارهای مالی و مصالحی دانسته اند که در ماه مهر (ماه هفتم از سال خورشیدی) و روز مهر (روز شانزدهم هر ماه) بدو پیوند یافته است و شمارآفریدگان از نیکی و بدی به دست اوست.

روند مهر پرستی در ایران
به درستی نمی شود گفت آیا میترا خدای آفریدگار بوده یا پیامبر، آنچه می توان از خویشکاری او در باور پرستندگانش دریافت این است که او میانجی یا رهایی بخشی در میان مردم بوده و در زمان نبودنش نیز دوستدارانش باید برای باز گشتش به زمین می پیوسیدند (بردبار می بودند). در باور غربی او پسر خورشید بود و در پایان زمان به زمین باز می گشت. خورداد و خورتات و خور واژگانی وابسته به این خدا یاپیامبر هستند. خورشید از دو واژه خور(خدا) و شید (درخشنده و ماندگار) آمیخته شده است مانند جم شید.
در ايران با آمدن اسلام ميترا جاني تازه مي گيرد, ريشه هاي آسماني باور به ميترا و آيين پرستش او در آميزش با اسلام زيباترين و با شکوه ترين انديشه را پديد مي آورد. اين که مولوي و حافظ و هاتف و…. بي پروا از آمد و شد خود به خرابات (خورآباد يا پرستشگاه خورشيد که نماد ميترا است) يا از آيين هاي آن (سروده هاي حافظ گزارش انجام آيين مهرپرستي است نه اينکه انباشته اي از وازه هاي کنايي) سخن مي گويند ويهاني (برهاني) بر اين گفته است. براي نمونه در اين سروده علامه طباطبايي : “پرستش به مستيست در کيش مهر….” از نوشيدن مي هوم هنگام پرستش در آيين مهر پرستي سخن به ميان است. پله هاي چيستا (عرفان) نيز بازتابي از پله هايي است که رهرو ميترايي براي رسيدن به پله شير مردي و سر انجام “پير” شدن, بايد بپيمايد.

اشعار مولانا جلال الدین که مذهب اشعری گاهی چون دماغهٔ در بحر کلامش بستر می گستراند، میتوان دریافت جایی که می گوید:
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم چوغــلام آفتابم هـمــه ز آفــتـاب گویــم
کمتر شاعر و روشنفکر زمانه ها را تاریخ ادب سرزمین ما بیاد دارد که در ستایش و نیایش خورشید گلدسته های کلام نیاراسته باشد. اما همه گلدسته چیده اند، ولی دقیقی بلخی ابر از چهره خورشید بر کشید تا جهان از گلهای هستی ما را در نور آن روشن بنمایاند، و «بدان را به دین خدای آورد».در پرتوی این آرمان سترگ است که دقیقی بلخی پس ازبر خوانی سروده های روزگاران تابناکی مادر شهر خرد، که بدست اهریمنان آدم روی تازی در حجله دودین به ماتم فصل های افتابی خویش می گیریست، به تصویر شگفتن درخت گشن خرد در باغستان دامن ان مادر، در آن روز گاران می پردازد:

چو یک چند سالان بر آمد برین *** درختی پدید آمد اندر زمین
در ایوان گشتاسب بر سوی کاخ *** درختی گشن بود بسیار شاخ

دقیقی بزرگ با آوردن نام پاک زرتشت روزنه ای را به سوی گلستان رنگین اعتقاد ات اهورایی چند هزار سالهٔ مردم ما می کشاید، گلستان که در آن هزاران شاخه گل از راز و رمز خوشبختی، زیبای، لطف وسعادت همگانی انسان ها، معطر با شبنم نماز یزدان، شمیم می افشاند و:
همه بـرگ وی پند و بارش خرد *** کسی کــو خرد پرورد کی مرد
خجسته پی و نام او زردهـشـت *** که آهرمن بد کنش را بکـشـت

آمیختگی آئین مهرپرستی با عقاید جادوگری
آئین مهرپرستی توام با عقاید عجیب به جادوگری بود وروحانیون این آئین معتقد بودند که با این اعمال پیچیده عبادی میتوانند راه نجات پیروان خود را نشان دهند. مهرپرستی یا آیین مهر بر پایه پرستش ایزد ایرانی مهر (میترا) بنیاد شده بود. به دلیل ارزشمندی خورشید در این دین برخی آن را خورشید پرستی دانسته اند. از زمانهای دور پیش از تاریخ ایرانیان پیرو آیین مهر یا کیش بغانی بودند. آیین مهر یک دین یا قانون تدوین شده نیست آیین و سنتی است که آغاز آن تاریک است. در زمان هخامنشی مهر همپایه اهورامزدا و آناهیتا بوده است. هرودوت میگوید مهر از ایزدان به نام ایرانی بوده است و به نام او سوگند یاد می کردند و شاه ایران تنها در جشن مهرگان مست می شده است. دین مهر ۸ هزار سال قدمت دارد. بر اساس شواهد اشکانی شاهان اشکانی به آیین مهر اعتقاد داشتند و در زمان آنها بود که این آیین جهانی شد. آنان نیز به مهر سوگند یاد می کردند. همچنین شاپور دوم ساسانی به مهر سوگند خورد که آسیبی به پادشاه ارمنستان نمی رساند. در نقش رستم هم میترا دیده می شود همچنین بر بالای دو طاق کوچک و بزرگ در کرمانشاه موسوم به طاق بستان دو فرشته میترا وجود دارند.
بزرگ ترین معضل تحقیق دربارة آیین مهری
بزرگ ترین معضل تحقیق دربارة آیین مهری، عدم وجود منبع و مأخذی است که حاوی اطلاعاتی مستقیم دربارة اصول و مبانی اعتقاداتی مهر پرستان باشد.علاوه بر تصویر قربانی که یکی از وجوه مشخص آیین نیایش مهر و تعالیم سری اوست، در نگاره های میترایی اغلب تصاویر مربوط به زایش میترا از دل سنگ دیده می شود.کیش مهر از زمرة آیین های ثنوی به شمار می رود. ثنویت در این دین، تنها یک تصور متافیزیکی نبود، بلکه اساس یک سیستم اخلاقی بارز و تلقی خاص از زندگی را تشکیل می داد. امید به تفوریالقی دنیوی و فلاح اخروی، انگیزه پرهیزکاری و پاکدامنی، سخت کوشی و رشادت، قاطعیت و رعایت جدی مقررات و علم پژوهی پیروان این مسلک است. تفاوت عمدة این گونه تعالیم با آموزه های اغلب آیین های دیگر عرفانی در آن است که مرد مؤمن پیرو میترا، به جای اعتکاف و گوشه گیری و ترک علایق مادی و رها کردن امور دنیوی- به منظور تزکیة نفس- مرد عمل و رشادت و دانش اندوزی است.گرویدن به آیین مهر به مثابه خدمت نظامی بوده و مهر پرستان زندگی در جهان خاکی را نبردی در راه خدای پیروز می دانستند.هم چنان که نظام و نظامی و نظامی گری ار امور مردانه است، آیین مهری نیز ظاهرا مردانه بود و نشانی از تشرف زنان به این دین و دخالت و شرکت آنان در مراسم و آیین های مذهبی به چشم نمی خورد.

زروانی

زروان آفریننده اهورا و اهرمن برای داوری در جنگ بزرگ میان آنان است او حاکم مطلق زمان است و آن را در دست دارد.

زروان دارای شمایلی به شکل آدمیزاد و دارای سر شیر بود و چهار بال داشت دو تا رو به بالا و دو تای دیگر رو به پایین در همه نگاره ها ماری به دورش هفت دور پیچیده یا لنگ پوشیده یا از روی پایش مار رد شده و بر روی یک سپر ایستاده.

نام او در نوشته های یونان ائون است ودر پهلوی زروان. در نوشته های پهلوی سه باور گوناگون در مورد زروان بیان شده:

۱. بر پایه نوشته های خود زردشت زروان آفریده اهورامزدا خدای نیکویی است.

۲. بر پایه نظریه ای دیگر دو دیدگاه در جهان هست که خوبی و بدی نام دارند.

۳. در نظر گروهی دیگر مربوط به دوران ساسانی زروان بیکران خدای زمان بی پایان دلیل بودن ومکان است و اهریمن و اهورامزدا از او سرجشمه می گیرد.

ودر برابر او میترا در همه دوران یاری دهنده مردم در برابر بدی هاست. او مردم را از خشکسالی و گرسنگی رهایی داده و این کارها را با رها کردن تیر از کمان و زدن آن به سنگ خارا ((که حاصل خروج آب بود)) و آموختن شکار به مردم. میترا را ایزد شکارچی نیز میدانند چون آمده که او با یک تیر کمان و یک خنجر به دنیا آمد و همچنین تیری نبود که پرتاب کند ولی به هدف برخورد نکند.

نقش خورشيد و مهر در اساطير هند و ايران

اسطوره ها آئينه هايي هستندكه فرهنگ ملتها را از زمان هاي گذشته تا به حال در دسترس ما قرار ميدهند. در اين ميان اسطورههاي هند داراي جايگاه ويژهاي هستند، اگر چه اين اسطورهها برگرفته از هنر و فرهنگ آريايي و ايراني ميباشند. هنديان و ايرانيان داراي ميراثهاي مشتركي هستند كه تأثير اين ميراث را بر اسطورهها و آئينها هم چنان ميتوان مشاهده كرد و در اين قلمرو شباهت نقش مايههاي مختلف تزئيني و نمادي و جنبههاي متعدد اساطير بخصوص اهميت ستايش خورشيد را نبايد فراموش كرد و اين نقوش بصورت نقش برجستههايي بر روي نماي زيارتگاه ها و معابد هند قابل مشاهده است .
مضاميني همچون گردونة خورشيد يا گردونة سوريا از نوع ايراني به هند منتقل شده وبا وجود اينكه اين نقش مايه ها اغلب متحول شدهاند منتهي عناصر هنر هخامنشي و ساساني در هنر هند باستان چهره نموده است. در اين مقاله در ابتدا اشاره اي به تقدس خورشيد در اديان مختلف شده ، سپس به نقش خورشيد و مهر در سرزمين شبه قاره پرداخته شده است. در انتها نيز به نمونه هايي چند از اين اسطوره در هند و ايران اشاره خواهد شد .
مقدمه
اسطورهها آئينههايي هستندكه تصويرهايي را از وراي هزارهها منعكس ميكنند و آنجا كه تاريخ باستان شناسي خاموش ميمانند اسطورهها به سخن درميآيند و فرهنگ آدميان را از دور دستها به زمان ميآورند و افكار بلند و منطق گسترده مردماني ناشناخته ولي انديشمند را در دسترس ما ميگذارند.
اسطورههاي خاورميانه و خاور دور ثمرة فرهنگهاي گوناگون هستند كه در فاصلة زماني دراز به نگارش درآمدهاند. قديميترين اسطورههاي خاورميانه كه از آن مردم هند است بيشتر تصويرگر فرهنگ اقوام آريايي است كه در حدود هزارة دوم پيش از ميلاد به هند مهاجرت كردند، و بعدها برخي از اين اسطورهها را هندوها اقتباس كرده و به رنگي ديگر درآوردند كه نمونة آن اسطورة خورشيد و مهر است.
از آنجايي كه مسائلي چون اتفاقات تاريخي، تجارت و اعتقادات مذهبي باعث ورود هنر ايران به ويژه هنر دورة هخامنشي، پارتي و ساساني به هند شده است، از اين رو عناصر هخامنشي در هنر باستان چهره نموده است. اسطورههاي هندي همچون دين هند و مجموعهاي گوناگون از اعتقادات ديني ميباشد،تركيبي از چند اسطوره را به نمايش ميگذارد. دين و اصولاً تفكر ديني رد هند با تلقي دين در فرهنگ اديان سامي كاملاً متفاوت است وطبعاً اعتقاد به خدا نيز در اين اديان با باورهاي رايج از خالق سازگار نيست، بهترين منابع براي آشنايي هر چه بيشتر بااين اديان و باورها، متن وداها خصوصاً كتب ريگ ودا ميباشد.
رابطه فرهنگي و مذهبي تمدن هاي باستاني ايران و هند سبب شده است كه شباهتهايي در نقش مايههاي مختلف تزئيني و نمادين و جنبههاي متعدد اساطير و علي الخصوص اهميت ستايش خورشيد و آتش بوجود آيد و اين نقوش به صورت نقش برجستههايي بر روي نماي زيارتگاههاي هند ديده مي شود، نقش هاي تركيبي نظير گردونة چهار اسبي خورشيد و يا گردونة سوريا از انواع ايراني به هند منتقل شده، اگر چه اين نقش مايهها اغلب متحول شدهاند. كهنترين خدايان و داها نيروها و عناصر خود طبيعت بودند، چون آسمان، زمين، آتش، نور، باد، آب و بالاخره خورشيد.
تقديس خورشيد در ميان اقوام مختلف
تقدس خورشيد در اقوام متعددي بوده و در برخي از فرهنگها نشانههاي اين اعتقاد باقي مانده است.در بين النهرين «شمس ياشاماش» ايزد خورشيد را ميپرستيدند، اين ايزد در دستش شيئي را نگاه ميداشت كه به تيغة اره همانند بود و سوار برگردونهاش به سوي باختر ميراند. در مصر خورشيد، عنوان بزرگترين خدا را داشت و بنام رع (Re) مشهور بود. «قوم سلت EOL يعني ستاره خورشيد را پرستش ميكردند و خداي خورشيد فنيقيان همانند نام ستاره خورشيد در لغت قوم سلت EL ميباشد. قوم اينكا داراي معبد خورشيد بوده كه ديوارهايش پوشيده از ورقههاي طلا بوده و الان در سرزمين پرو واقع است. همچنين هرم خورشيدي بسيار با شكوهي از تمدن قوم از تك در مكزيك باقيمانده است.»1

توجه به خورشيد در نزد ايرانيان باستان امري معمول بود و تقدس خورشيد به صورت آشكارا ظاهراً تا زمان روي كار آمدن ساسانيان ادامه داشت. اين تقديس به صورت وسيعي در ادبيات فارسي هم منعكس شده است. احترام به خورشيد در قرآن مجيد هم ديده ميشود و حتي اسم يكي از سورههاي مباركة قرآن به اين نام است.
خورشيد و مهر
«از زماني كه بشر به زندگي كشاورزي روي آورد و دريافت كه نورو حرارت خورشيد سبب باروري زمين و پرورش گياهان و موجب گرم كردن و نيرو بخشيدن به انسان ميشود. خورشيد به جاي ماه ستايش شد .خورشيد باگرما و نور خود در روز باعث نابودي ديوها و پليدي ها ميشد خورشيد مظهر گرما، نور،خشكي و تابستان بود. ازگلها و گياهان، نيلوفر آبي (لوتوس) و گل آفتابگردان، از درختان نخل و سرو و كاج نمادهاي خورشيد هستند. از عناصر، آتش و از رنگها سرخ و زرد و از فلزات طلا منصوب به خورشيد هستند. شكل هندسي مربوط به خورشيد دايره است.»2

«سنت پرستش مهر به دورانهاي بسيار كهن برميگردد. در هند دوران و دايي نام او بصورت «ميتره» بامفهوم پيمان و دوستي ظاهر ميشود و يكي از خدايان گروه فرمانروا است و با «ورونه» جفت جاويداني را تشكيل ميدهند كه از سوي مردم به ياري خوانده ميشوند در سنت هندي نيز ميترا گردونهاي درخشان و اقامتگاهي زرين دارد. ميترا در سنت ديني زردتشتي در مقامي پايين تراز اهورامزدا قرار ميگيرد و آفريدة اومحسوب ميشود تا از آفرينش او پاسداري كند. او خداي پيمان است و وظيفة مهم او نظارت بر همة پيمانهاست. او ايزد فروغ و روشنايي و از بزرگترين ايزدان آيين زردتشتي محسوب ميشود.»3

«ميتره ـ ورونه زوج خدايي جوان هستند كه چشمان آنها خورشيد ميباشد. منزلگاهشان زرين و در آسمان است. آنان شهرياران و فرمانروايان مطلق كيهان اند. اين زوج خدا پديد آورندة آذرخش و باراناند.البته بايد گفت كه مهرو خورشيد متفاوت است، مهر ياميترا پيش از خورشيد ظاهر ميشود و همراهي او با خورشيد باعث شده است كه بعدها مهر معني خورشيد پيداكند.»4
خداي خورشيد (سوريا)
در هند خداي خورشيد بانام سوريا شناخته ميشود و يكي از مهمترين خدايان و دايي محسوب ميشود. اين خدا از يكسو تجلي عظمت آتش الهي است و از ديگر سوي منبع و منشاء نور، گرما. حيات و معرفت است. اشراف سوريا به جهان با برجهاي دوازده گانة خورشيد در طول سال نسبت دارد. سوريا مركز عالم خلقت است كه درمرز سپهرهاي متفاوت قرار گرفته است. برفراز خورشيد، افلاك غير متجلي و غير ظاهر قرار دارند كه حوزة حكمراني حاكم اعظم كائنات است و تحت آن كرات و سپهرهاي ظاهر (چون ماه و زمينو ديگر سيارات) واقع شدهاند. پس جايگاه خورشيد حد اتصال دو مرتبة وجود (متجلي و نامتجلي) است و او نمايندة هر دو وادي به شمار ميرود. خورشيد براي انسان بدوي قويترين عنصر وجود و مهربان ترين قواي طبيعت بوده و قاعدتاً ميبايست جزو اولين خدايان و معبودان براي او بوده باشد. حيات و بقاي انسان بدوي به حضور خورشيد متكي بوده و لذا خورشيد كه منشاء نور، قدرت روحاني و قواي فكري و نيروهاي طبيعي بوده نزديكترين پديده به ذات جاوداني الهي شمرده ميشد.»5

«هر آنچه كه از آغاز تا انجام بوده و خواهد بود از خورشيد نشأت گرفته .درجة تقدس خورشيد گاه به مرتبةفرد اوليه ميرسد و با قرباني كيهاني يكي ميشود. پروردگار توليد نسلها به خورشيد تبديل ميشود و همة موجودات زنده از او متولد ميگردند، او توسط انوار تابناك خود به غذا و غلات جان ميبخشد، وقتي كه خورشيد طلوع ميكند به ربع شرقي وارد ميشود و بقاي موجودات را به شعاع هاي خود تضمين ميكند، آنگاه جهات غرب و جنوب و شمال و بالا و پايين را و هر آنچه كه در ميان آنهاست منور ميسازد.»6

«خورشيد روح جهان است ،منور بودن خورشيد به نيروها بينايي تشبيه شده و او را چشم ميترا، وارونا، آگني و ديگر خدايان دانستهاند. سورياي هندي (خداي خورشيد) گاه با هوراي ايراني كه چشمان اهورامزدا است مطابقت دارد. البته خورشيد حيات بخش گاه نيز با صفت نابودكننده بيان شده، «در آخرالزمان خورشيد همة جهان را خشك و از هستي ساقط ميكند.»7

صفات ظاهري سوريا
«در آئين هندو سه خورشيد خدائي ودائي يعني سوريا، سوينزي و يرسوت تبديل به يك خدا و جذب سوريا ميشوند.»1سوريا در آئين هندو خيرخواه انسان و نماد او صليب شكستهاي است كه نشانة بخشندگي است. او را كشندة اهريمنان ميدانند. در خصوص صفات ظاهري خداي خورشيد اشارات زيادي است و اكثر شمايلها و تصاوير آنان بر اساس تجويز همين متون شكل مييابند.
«خداي خورشيد گيسوان و ريشي طلايي دارد. تمام وجود او حتي نوك ناخنهايش مشعشع و تاباناس.تچشمانش قهوهاي رنگ است او مرتبه اي وراي تمام شياطين دارد. پس هر كه وي را بشناسد و صفات او را دريابد خود به مرتبهاي رفيع تر از جايگاه كل شياطين ارتقاء مييابد. گردن او به شكل صدف لاكپشت است او با دستبند و تاجي زرين خود را آراسته و ازتلألوي آن زواياي آسمان منور ميگردد.»9

خورشيد دو بازوي بلند و يك بازوي كوتاه دارد (منظور شعاعهاي خورشيد است) او چكمههاي بلند به پا دارد و كمربند مرصع به كمر بسته. سوار برارابه اي از طلا در دل تاريكي سير ميكند و فاني و جاويد را در مكانهاي مناسب خويش قرار ميدهد. ارابة سوريان يك چرخ دارد و توسط چهار يا هفت اسب ماديان كشيده ميشود و گاهي نيز يك اسب هفت سر كه در شعاع هاي نور محصور گشتهاند، ارابة سوريا را پيش ميبرند و سوريا برگل نيلوفري بر فراز اين ارابة زرين مينشيند.
«ارابه ران خورشيد آرونا به معني سرخ فام نام دارد … او در جلوي سوريا بر روي ارابه ميايستد و جهان را از شدت خشم سوزندة خورشيد در امان نگه ميدارد. سوريا در معابدي كه به معابد خورشيد شهرت دارند عبادت ميشود وفور سنگ درهند و رواج هنر حجاري موجب گشته كه اكثر تنديسها در سنگهاي موجود در مناطق مختلف ساخته شوند و به همين خاطر اكثر تنديسهاي بجاي مانده از سوريا از سنگ هستند.10»
نامهاي خورشيد
«مشهورترين نام هاي خورشيد عبارتند داز: سوريا يعني درخشنده و از ريشة Surya كه آن هم از ريشه Sur يا Swar به معني درخشش و تابش اخذ شده است و نام ديگر خورشيد آدي تيا يعني گسترةازلي و نيز به مفهوم منبع و منشاء نيز آمده است».11

نمادهاي سوريا
گردش نظام كائنات از ديرباز در نمادهاي باستاني خاورميانه رواج داشته است. يكي از نمادهاي غير شمايلي در هند چرخ دارما است كه به طور انتزاعي به معبود اشاره دارد. چرخ يا ديسك خورشيدي مظهري از خداوند است. «مادامي كه چرخ كائنات بر محوراصلياش كه همان قانونمندي ازلي هستي است استوار باشد خللي در نظام هستي رخ نميدهد».12 اين صفحة مشعشع در هنگام مقابله با نيروهاي تاريكي و ضد يزداني به سلاحي مهلك تبديل ميشودو در اين حالت چون تيغة برنده شمشيري جاوداني كه همان لبة تيز عقل مطلق است ميدرخشد و سر از تن نيروهاي جهل جدا ميكند.
«در برخي موارد اين آلت به چرخي با شش شعاع تبديل ميشود. اين چرخ از گردش گردونة حيات، سپري شدن زمان، طي شدن روز، ماه و سال و ظهور و افول ادوار هستي حكايت ميكند.»
شش شعاع اين چرخ اشاره به شش جهت (چپ، راست، پيش، پس،بالا و پايين) دارد كه همگي حول يك نقطه و محور كه همان نقطه اتكاء هستي است در گردش ميباشند. اگر مركز چرخ جابجا شود و محور آن از جاي خود حركت كند نظام كائنات فرو ميريزد. به اعتقاد بودائيان چرخ از پنج اصل تركيب شده است كه همان پنج عنصر (خاك، زمين، آب،آتش و باد) تلقي ميشوند.»13

چليپا يا گردونة مهر
نماد ديگر خورشيد پرستي و ميترائيسم در اعتقاد آريائيان همان چليپا يا گردونة مهر است، كه به اعتقاد پيشينيان دربردارنده نيروهاي آسماني بوده و كاربردي وسيع دارد. اين نشانه در هر منطقهاي مفهومي خاصي داشته است در ايران و هند و نزد قوم آريايي مظهر و نشانه خورشيد بوده است. آنان معتقد هستند كه هر شاخه از اين علامت جايگاه يكي از عناصر چهارگانه است. بدين ترتيب چهار عنصر با هم و با چرخش خود نظام طبيعت و ذات آفرينش را حفظ ميكنند. اين نشانه در ايران به شاهين و فروهر نيز بسيار نزديك است.مركز اين نشان، نماد مركزيت و وحدت الهي است و اين هما گردونهاي است كه مهر بر آن مينشيند و چهار اسب سفيد ناميراي مينوي آنرا ميكشند.
ديگر نمادهايي كه نشان خوشيد بودهاند:
ـ«حلقه در آئين ميترائيسم حلقه خود نماي از چرخ است. مقدس و نشانة پيمان ناگسستني و اتحاد و وابستگي است. از سوي ديگر حلقه كه نشان ويژه ميترا بوده بيگمان از هالة نور خورشيد گرفته شده است. دايره اي ازنور كه ايزد مهررا محاط ميساخت. زيرا وي ايزد نور و روشنايي بود.»
ـزيگزاك: زيگزاكهاي پياپي نمادي براي اشعههاي خورشيد هستند.
ـ گل لوتوس: اين گل را اصلاحاً گل خورشيد نيز ميگويند. اين گل متعلق به مهر و سمبل آفتاب و نيروي آنكه نگهدارنده زمين است.
سرو: درخت سرو يا كاج ويژة خورشيد است. درختي هميشه سبز و با طراوت. نشانة بهار و در عين حال مظهر و جنبة مطرح و مثبت زندگي است.»14

چند نمونه از آثار بجاي مانده از نقش خداي خورشيد
« يك نمونه از اين نقشها، پيك رغولديس بودا است در باميان.در زير يكي از طاقهاي اين ديوار تزئينات وسيعي بكار رفته كه موضوع آن مستقيماً ارتباط دارد با خداي خورشيد. در اين نقش خداي خورشيد برگردونه اي است كه چهار اسب بالدار آنرا ميكشند و اسبان دو به دو در طرفين بحالت نيمرخ قرارگرفته اند . هاله بزرگي دور خدا را فرا گرفته و شعاع هاي كوتاهي دارد كه اين يادآور هالههاي شعاع دار ايراني است. هم چنين شمشير دراز و نيزه اي كه خدا در دست دارد و شنل بزرگ او كه در قسمت سينه بسته ميشود و نيز چهرة اطرافيان او كه همگي ريشدار و حالت جدي دارند همه جزئياتي از هنر ساساني را نشان ميدهند.»15
«نمونة ديگر نقش برجستهاي از ماتورا است كه خداي سوريا را سوار بر گردونة خود نشان ميدهد هم چنين تنديس مرمر سفيد سوريا در عبادتگاه برهمني خيرخانه در منطقه كابل كه مربوط است به قرون پنجم و ششم ميلادي نمونة ديگري از اين نقشها ميباشد. در اين نمونة اخير نيز باز تاثير هنر ايراني بوضوح ميتوان مشاهده نمود، از آن جمله لباس و جامة خدا و دستياران او، و حتي حالت كسي كه به خداي خورشيد تاجي رااهداء ميكند از سنت ايراني مايه گرفته است.»16

در ايران نيز نماد خورشيد در نقش برجسته ها به صورت گردونة مهر يا خورشيد (چليپا) دايره، چرخ و يا گل لوتوس و هم چنين نقوش حيواني و گياهي چندي نيز هستند كه به عنوان نماد خورشيد شناخته ميشوند از آن جمله شير، بزكوهي، عقاب يا شاهين، گاو … و نيز سرو و كاج ميباشند. «اگر چه در ايران يك نمونه نقش برجسته نيز وجود دارد كه نشانگر موجود مافوق طبيعي باگرزي در دست و هالهاي دور سرش، روي گل نيلوفر ستاره مانندي كه نماد كهن آفتاب پرستي است ايستاده و اين همانا مهر خداي خورشيد است كه در نقش برجستههاي طاق بستان به چشم ميخورد. اين نقش برجسته مربوط است به سلطنت اردشير دوم و از آنجايي كه اردشير دوم جانشين عادي و طبيعي شاپور دوم نبود، به همين دليل مهر كه به معني عهد و پيمان بود، در پيكر نگارة او حضور دارد تا بدين گونه بازگوكنندة پيمان اردشير دوم و شاپور دوم باشد تا در زمان مناسب تاج و تخت به شاپور سوم منتقل شود.»17

نتيجه گيري:
اسطوره هاي هيچ ملتي را نميتوان از بافت تاريخي آن جدا كرد و براي شناخت اين مهم داشتن اطلاعاتي دربارةتحولات فرهنگي و نفوذهاي گوناگوني كه دست اندركار بودهاند لازم است. ميدانيد كه آريائيان در هزاره دوم و اول پيش از ميلاد بر هند و ايران استيلا يافتند و اين قوم جديد به هند و ايراني معروف شد.
اسطورههاي هندي بازتابي هستند از روش زندگي آنان كه چادرنشين و جنگجو بودند، از طبيعت لذت ميبردند و در عين حال از دشمني و بدخواهي آشكار آن در هراس بودند و بدين گونه كهنترين خدايان آن نيروها و عناصر خود طبيعت بودند. اين خدايان از لحاظ شكل و انگيزه به انسانها شباهت دارند. اگر چه در قالب عناصر طبيعي چون خورشيد و ماه و باد و باران و …تجلي پيدا ميكند
از طرف ديگر حوادث تاريخي، تجارت و مهاجرت نيز از مواردي هستند كه منجر به انتقال هنر ايراني به هند شده و از آنجايي كه ازگذشتههاي بسيار دور رابط فرهنگي و مذهبي عميقي بين ايران و هند برقرار بوده، در نتيجه انتقال نقش مايه هاي تزئيني و نمادي از ايران به هند باعث غنيتر شدن هنر هندي گشته و سبب شده هنرهندي از يكسوي نشانگر مجد عظمت پيكر تراشي ايراني باشد و از ديگر سوي نشان دهنده احساس ذاتي و عميق هنرمند هندي به زندگي و اشياء زنده و با روح پيرامونش كه ترجيح ميداده طبيعت را از نزديك تجربه كند.
فهرست:
1ـ پير بايار، ژان. رمز پردازي آتش. ترجمه جلال ستاري. تهران، نشر مركز، 1376، ص 104-103.
2ـ افشار مهاجر، كامران.حضور نمادها در هنر هاب سنتي ايران.هنرنامه (فصل نامه عملي، پژوهشي دانشگاه هنر) ، بهار 1379، سال سوم، شماره 6، صص 63-51.
3ـ همان منبع.
4ـ اسماعيل پور،ابوالقاسم،اسطوره بيان نمادين،تهران، سروش، 1377، ص 80.
5ـ ذكرگو، اميرحسين ،اسرار اساطير هند (خدايان ودائي) . تهران، فكر روز، 1377، ص 61-60.
6ـ همان منبع . ص 63
7ـ همان منبع، ص 64.
8 ـ ايونس، ورونيكا . شناخت اساطير هند،ترجمة با جلال فرخي ـ تهران، اساطير،چاپ اول، 1373، ص 141.
9ـ ذكرگو، اميرحسين، اسرار اساطير هند، ص 64.
10ـ همان منبع،ص 65.
11ـ همان منبع، ص 66
12ـ ذكوگر، اميرحسين، تحول شمايل نگاري بودائي در امتداد جاده ابريشم.هنرنامه، پائيز 78، سال اول، شماره 2، ص 63-64.
13ـ ذكرگو،اميرحسين،اساطير هند، ص 88-87.
14ـ عبداللهيان، بهناز، نمادهاي مهر و ماه در سفالينههاي پيش ازتاريخ ايران، هنرنامه، بهار 78، سال اول،شماره 2، ص 63-46.
15ـ مالايد، مادلين،هرمان گوتس، هنرمند و ايراني، هند و اسلامي، ترجمه دكتر آژند، تهران، مولي، 1376، ص 27-30.
16ـ همان منبع. ص 21.
17ـ نلسون فراي، ريچارد،ميتره (مهر) در باستان شناسي ايران، ترجمه ابوالقاسم اسماعيل پور مطلق، مجله باستان شناسي و تاريخ، سال دوم، شماره 2، 1367، ص 16-13.
گردآوری از : ملكه گلمغاني زاده اصل كارشناس ارشد پژوهش هنر

نوش دارو چیست؟

نبرد رستم و سهراب

در داستان رستم و سهراب شاهنامه، آن‏ جا که تهمتن بَرِ پور بیداردل را دریده‏ و پرآب چشم و نژند بر پیکر خسته‏ او نشسته، چنین آمده است:

به گودرز گفت آن زمان پهلوان / کز ایدر برو زود روشن روان‏
پیامی ز من پیش کاووس بر / بگویش که ما را چه آمد به سر
به دشنه جگر گاه پور دلیر / دریدم که رستم مماناد دیر
گرت هیچ یاد است کردار من ‏/ یکی رنجه کن دل به تیمار من‏
از آننوش دارو که در گنج تست‏ / کجا خستگان را کند تن درست
به نزدیک من با یکی جام می /‏ سزد گر فرستی هم‏اکنون به پی‏
مگر کاو به بخت تو بهتر شود / چو من پیش تخت تو کهتر شود

این چند بیت را اگر دور از جنبه‏ داستانی و روساختی، ژرف ‏نگرانه بازخوانی کنیم واژه‏ نوش دارو، در میان آنها با برجستگی ویژه ‏ای که شایسته‏ تأمّلی جداگانه است، به دیده‏ می ‏آید و این پرسش را سبب می ‏شود که نوش دارو چیست و به‏ چه معناست؟ پاسخ‏ هایی که خواننده و پژوهشگر شاهنامه در برابر چنین پرسشی می ‏یابد بدین قرار است:

1- نام معجونی است (فرهنگ جهانگیری،غیاث‏ اللغّات،برهان قاطع).
2- معجونی است شیرین‏ مزه، مفرّح قلبو و دوایی است‏ که دفع جمیع آلام و جراحت ‏ها کند (فرهنگ رشیدی،انجمن‏ آرا).
3- معجونی که قدما می ‏پنداشتند که به وسیله آن‏ زخم‏ های صعب العلاج را می‏ توان معالجعه کرد و مریض‏ مشرف به موت را نجات داد (فرهنگ آنندارج،فرهنگ معین).
4- بلسان‏ (balsan): گیاهی به صورت درختچه و دارای‏ گل‏های سپید (فرهنگ ولف).
5- پادزهر، تریاق (فرهنگ معین).
6- ترکیبی از داروها و مواد دیگر که عموماً در مواقع بسیار سخت به بیمار یا جنگ ‏جوی از پا افتاده و یا محتضر داده‏ می ‏شده است (دکتر محمود نجم ‏آبادی در مقاله‏ ‏ فردوسی و شاهنامه از دید یک‏ پزشک در مجموعه ‏ سخنرانی‏ های سوّمین دوره‏ی‏ جلسات سخنرانی و بحث درباره‏ شاهنامه،به کوشش ایرج زندپور،انتشارات اداره‏ کل نگارش‏ وزارت فرهنگ و هنر،آبان 1353).

این ‏که نوش دارو به معنی پادزهر و نام معجون معالج‏ درد و زخم است، مفهومی سطحی و ساده از این ترکیب‏ می ‏باشد که نتیجه‏ نگاه کالبدشناسانه به شاهنامه است و نمی ‏تواند پاسخ جامعی برای آشنایان با نهاد و اندرون شاهنامه‏ باشد، به همین منظور و برای دست ‏یابی به پیشینه‏ اساطیری‏ و آیینی نهفته در پس این ترکیب به بررسی آن از دیدگاه دانش‏ ریشه‏ شناسی‏ (etymolmgie) می ‏پردازیم: نوش دارو ترکیبی است آمیخته از دو واژه‏ نوش و دارو، بهره‏ نخست فشرده و کوتاه شده‏ انوشه anaosa اوستایی می ‏باشد که خود مرکبّ است از دو جزء ان ana (پیشوند نفی در پارسی باستان، اوستایی و پهلوی) و اوشه usha (مرگ) که در شاهنامه به صورت هوش دیده‏ می ‏شود:

نگه کن که هوش تو بر دست کیست‏ / ز مردم شمار، ار ز دیو و پریست
ورا هوش در زاولستان بود / به دست تهم پور دستان بود

امّا بخش دوم ترکیب از ریشه داروگ: darog پهلوی‏ است که از (دارو: darav) اوستایی به معنی دار و درخت‏ گرفته شده است چون در گذشته گل و برگ و ساقه و بوته را برای درمان دردها به کار می‏ بردند ولی سپس تر مفهوم (دارو) گسترده ‏تر شد و به هر چیز درمان ‏کننده اطلاق گردید. بر بنیاد آنچه گفته آمد، ترکیب نوش دارو به معنی داروی بی مرگی‏ و جاودانگی است. حال اگر با رویکرد به این معنی واژگانی‏ متن اوستا را بررسی کنیم به نکته‏ نغز و مهمی پی می ‏بریم که‏ گشاینده‏ راز چیستی نوش دارو در شاهنامه می‏ باشد و آن‏ صفتی است که در این نامه‏ مینوی برای ایزد گیاه نوشابه ‏ای، به نامهوم (سانسکریت saoma ، اوستایی‏ napma ، پهلوی‏ hom) آمده است.

houm2

هوم نام ایزدی است‏ که نمود زمینی آن گیاهی مقدّس به همین نام می ‏باشد، گیاهی‏ زرد رنگ، دارای گره ‏های نزدیک به هم با ساقه ‏ای نرم و پر الیاف که در متون پهلوی فروَهر (صورت معنوی هریک از آفریده‏ ها) زرتشت اندرون آن است. آریاییان کهن افشره‏ این‏ گیاه را جوشاندند و آن را نوشابه ‏ای می ‏دانستند که باعث‏ شادمانی روح می ‏شود، به طوری که نوشیدن نوشابه‏ هوم به‏ گاه قربانی یکی از کهن ‏ترین آیین ‏های آریاییان بوه است.‏ همچنین به باور آنها این نوشابه خدایان را قوی ‏دل و شادمان‏ کرده، انگیزه‏ جنگ‏ جویی‏ شان را بر می ‏انگیخت، و بر همین‏ بنیاد ایندره (یکی از خدایان نیرومند اساطیر هند و ایرانی) را ایزدی می‏ دانستند که بسیار از آن می ‏آشامد و پس از آن هیچ‏ نیرویی توانایی ایستادگی در برابر آن را ندارد، امّا زرتشت پیامبر با ظهور خویش آشام هوم را در گاتها نکوهید و تحریم کرد ولی در دیگر بخش‏ های اوستا که پس از وی پدید آمد زیر تأثیر آیین ‏های باستانی آریایی از این گیاه-نوشابه آیینی دگرباره با ستایش و نیایش یاد شد، بر همین بنیاد مزدیستان هوم را بر آتش نثار می‏ کردند و به دلیل الکل موجود در آن آتش درخشش‏ بیشتری می‏ یافت و آنان این کار را خشنود ایزد آذر می ‏دانستند و یا برای شادی بغ بانوی زمین بر زمین می‏ افشاندند، فراهم‏ آوردن آن نیز طیّ آیینی ویژه به وسیله‏ هفت مؤبد انجام‏ می‏گرفت. در اوستای نوین (چهار بخش دیگر اوستا جز از گاتها) از هوم با ویژگی ‏های ستوده و نیک بسیاری نام برده‏ شده و حتّی یشتی نیز با نام هوم یشت ویژه‏ آن شده است. ولی از این میان آنچه با موضوع بحث ما در پیوند است، صفت دور دارنده‏ مرگ برای هوم در اوستا می ‏باشد، عنوانی‏ که بیشترین بسامد را در بین صفت های هوم داراست و ژرف ‏اندیشی در مفهوم آنکه نامیرایی و جاودانگی را بیان‏ می‏ کند، معنی واژگانی نوش دارو در شاهنامه را فرایاد می‏ آورد:

آنگاه هوم اشوَن (پیرو راستی) دور دارنده‏ مرگ، مرا پاسخ گفت: ای زرتشت، منم هوم اشوَن دور دارنده ‏ مرگ (یسنه،هات 9 بند 2).
یا هوم دور دارنده مرگ را می‏ ستاییم (یسته،هات 01،بند 12).

جز این ترادف معنایی‏ و واژگانی،هوم اوستا درمان‏ بخش است:
درود بر هوم‏ نیک درمان بخش (یسنه،هات 9،بند 61).
ای هوم، مرا از آن درمان ‏هایی بخش که تو خود بدان ‏ها درمان کنی (یسنه،هات 01،بند).
هوم نوشیدنی درمان ‏بخش (گوش ‏یشت،کرده‏ چهاردهم،بند 71).
هوم، نوشیدنی‏ گیتی‏ افزای را می ‏ستاییم (هوم ‏یشت،بند 1).

و زرتشت از او می‏ خواهد که: ای هوم دوردارنده مرگ، این دوّمین‏ بخشش را از تو خواستارم: مرا تندرستی ارزانی دار(یسنه،هات 9،بند 91).

در برابر، نوش داروی شاهنامه نیز همین‏ ویژگی درمان ‏گری هوم را دارد و به فرموده‏ فرزانه‏ توس: کجا خستگان را کند تن درست، و مرگ را از آن‏ها دور می‏ کند و زندگی گیتیانه ‏شان را می ‏افزاید.

در متن پهلوی بندهشن این‏ صفت هوم به گونه‏ عمر جاویدان بخشی آن دیده‏ می ‏شود:
آنگاه که مردگان به پا خاستند، سوشیانس گاوی‏ را خواهد کشت و از آمیزه چربی آن با گیاه هوما نوشابه ای‏ درست خواهد کرد که عمر جاودانی به مردمان خواهد داد.

در متون ودایی بر بنیاد پژوهش ‏های پروفسور لمل‏، سومه (هوم) آب زندگانی است و رامشگران ودایی که سومه می ‏نوشیدند نامیرا می‏ شدند. در آیین مهری هم،نوشابه هوم آمیخته با خون گاو قربانی شده، نیروی جاودانی به‏ نوشنده‏ آن می ‏داد. نکته‏ در خور توجّه دیگر در باب هوم این است که سوّمین افشرنده‏ این گیاه در اوستا اترت (ثریت) می ‏باشد: سوّمین‏ بار در میان مردمان جهان استومند (مادّی)، اترت تواناترین‏ [مرد خاندان سام‏] از من نوشابه‏ برگرفت (یسنه،هات 9،بند 01). از سویی دیگر وی نخستین‏ پزشک خردمند و درمان ‏گر اوستاست: ثریت بود نخستین‏ پزشک خردمند، فرخنده، توانگر، فره مند، رویین ‏تن و پیشداد (وندیداد،فرگرد بیستم،بند 2).

این مطلب نیز پیوند هوم با درمان و پزشکی را نشان می‏ دهد، از مجموعه این‏ گفتار ها می ‏توان گمان کرد که نوش داروی معالج داستان رستم‏ و سهراب همان هوم درمان ‏بخش دوردارنده مرگ اوستا و عمر جاودان‏ دهنده‏ آیین مهری است که در شاهنامه، صفت‏ اصلی آن در قالب معنایی نوش دارو جانشین نامش گشته است. با پذیرش پیشنهاد نوش دارو(هوم) پرسش دیگری مطرح‏ می ‏شود و آن این است که منظور از نوش دارو به معنی هوم در شاهنامه، گونه آشامیدنی آن است و یا نوع گیاهی اش؟ در پاسخ باید گفت: در داستان رستم و سهراب، رستم‏ خواستار آن است که کاووس نوش دارو را به همراه یک جام‏ می برای او بفرستد:
به نزدیک من با یکی جام می / سزد گر فرستی هم‏ اکنون به پی

این نکته قرینه ‏ای است برای نوشابه بودن نوش داروی‏ شاهنامه؛ چرا که در آیین مهری-چنان که اشاره شد-آشام‏ هوم زمانی که با خون گاو قربانی بیامیزد نیروی جاویدانی‏ دارد. در اینجا نیز نوش دارو همان هوم است و مِی برابر خون، چون در اسطوره ‏های مهری از خونِ گاو کشته شده به‏ دست مهر، درخت انگور می ‏روید که مادر مِی است. در گزیده ‏های زاد اسپرم هم آمده است: از خون ‏(خون گاو کشته شده به دست اهریمن)، کودکِ مِی پدید آمد که مِی، خود، خون است. قابل توجّه اینکه در مجارستان نیز مِی را خون گاو(blood of bull) می‏ گویند. پس همان‏ گونه که هوم بر اثر آمیزش با خون گاو، عمر جاودانی‏ می‏بخشد نوش دارو نیز به عنوان نوشابه به همراه مِی نیروی‏ درمان ‏بخشی و تن‏ درستی دارد. امّا همراهی مِی و نوش دارو در شاهنامه جز از اینکه نشانه ‏ای برای آشام بودن نوش دارو است، تداعی‏ گر مبحث همسانی هوم و مِی نیز می‏ باشد.

در غیاث اللّغات،برهان قاطع و فرهنگ معین هوم کنایه شراب آمده است و فرهنگ‏ های رشیدی، انجمن‏ آرا و جهانگیری یکی از نامهای شراب را هوم نوشته ‏اند.در دو بیت از نظامی و حافظ،ترکیب جان دارو به استعاره از می به کار رفته است و جان دارو بر بنیاد فرهنگ آنندراج و معین‏ به معنی نوش دارو(هوم )می‏ باشد.


آن می ‏که کلید گنج شادی است‏/جان داروی جام کیقبادی است (نظامی)
باد صبا ز عهد صبی یاد می‏دهد / جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی (حافظ)

در اوستا نیز دوبار از هوم به گونه‏ مَی هوم و مِی ‏یاد شده‏ است: امّا مِی هوم رامش اشه (حق و درستی) در پی دارد و سرخوشی آن، [تن را] سبک کند (یسنه،هات 10،بند 8).
ای مزدا، کِی پلیدی این مِی را بر خواهی انداخت (بسنه،هات‏ 48،بند 10
).

بر این اساس است که یکی از پژوهشگران ادب‏ پارسی گفته ‏اند: نظر من این است که شراب و آیین‏های مربوط به آن، جانشین هوم و آیین ‏های مربوط به آن است (دکتر سیروس شمیسا،طرح اصلی‏ داستان رستم و اسفندیار،نشر میترا،چاپ اوّل 67).

مطالب‏ گفته آمده بدین معنا نیست که نوش داروی شاهنامه، بی ‏هیچ‏ گمانی گونه نوشیدنی هوم می ‏باشد چون نشانه ‏هایی برای‏ گیاه بودن آن نیز وجود دارد از جمله: در داستان زاده شدن‏ رستم، سیمرغ پس از آموزش آیین به دنیا آوردن فرزند به زال‏ شیوه‏ درمان زخم ‏های رودابه را چنین می ‏گوید:

گیایی که گویمت با شیر و مشک /‏ بکوب و بکن هر سه در سایه خشک
بسای و بیالای بر خستگیش /‏ ببینی همان روز پیوستگیش

چنان که ملاحظه می ‏شود، گیاه ویژه ‏ای که سیمرغ نام‏ آن را می ‏داند خاصیّت درمان دارد. در هفت پیکر نظامی‏ گنجوی حکایتی آمده است که در آن، کوری چشم به وسیله‏ ‏ برگ درختی خاصّ درمان می ‏شود، نظامی برگ‏های‏ درمان ‏بخش این درخت را نوش داروی خستگان می ‏خواند:

گفت دانم یکی درخت بلند / آورم زان درخت برگی چند
کوبم آن برگ و آب بستانم / ‏سیام آنجا و تاب بستانم
رخنه دیده گرچه باشد سخت ‏/ به شود ز آب آن دو برگ درخت
باز کرد از درخت مشتی برگ ‏/ نوش داروی خستگان از مرگ

در اوستا، اهورا مزدا گیاهانی را برای ثریت، نخستین‏ پزشگ می ‏فرستد که دارویی و معالج هستند:
و من- که اهوره‏ مزدایم گیاهان دارویی را-که سدها و هزارها و ده‏ هزارها گرداگرد گوکرن (هوم سپید که شهریار گیاهان دارویی است) روییده است- بدو فرو فرستادم، همه‏ ‏ این گیاهان دارویی را با بزرگداشت و آفرین و نیایش برای‏ درمان تن مردمان فرا می ‏خوانیم (وندیداد،مزگرد بیستم،بند 4 و 5).

در ریگ ودا آمده است: گیاهان دارویی، هنگام فرود آمدن از آسمان گفتند: هر یک از مردمان که بر ما دست زند هرگز از هیچ زخمی رنج نبرد. از دیدگاه تطبیقی در حماسه‏ ی‏ گیلگمش، خود گیلگمش در جزیره‏ ‏ جاویدانان به دنبال گیاه زندگی است که ویژگی زندگی ابدی‏ و نامیرایی دارد. در اساطیر چین کاسیا (Cassia) نام درختی‏ است که می ‏پنداشته ‏اند خوردن میوه‏ آن زندگی را باز می ‏گرداند. در تورات (سفر پیدایش،باب سوّم،بند بیست و دوّم) سخن از درخت زندگی ‏بخش است که هر کس از آن‏ بخورد تا ابد زنده می‏ ماند. در انجیل (مکاشفه‏ بیست و دوّم) از درختی صحبت می ‏شود که میوه‏ آن داروی هر دردی است‏ (بسنجید با درمان ‏بخشی نوش دارو).می‏ستلتو (Misteletoe) نام گیاهی است که در سراسر اروپا مقدّس به شمار می ‏رود و شفابخش هر بیماری و نگاهبان خانه ‏ها و چهار پایان از هر گزندی است. هر سال در اروپا در ماه نوامبر مراسمی برای‏ این گیاه برگزار می ‏کنند (هم ‏چون گرامی‏داشت هوم نزد آریاییان کهن و زرتشتیان).

از لحاظ ریشه ‏شناسی نیز- چنانکه‏ گفته آمد- بخش دوّم ترکیب نوش دارو با درخت و گیاه و درمان ‏بخشی آنها در گذشته مرتبط است.به همین جهات‏ گمان گیاه بودن نوش دارو(هوم) شاهنامه پیشنهادی دیگری است‏ که در کنار احتمال نوشابه بودن آن، می ‏توان به عنوان پاسخ، برای پرسش طرح شده ارائه کرد. موضوع شایان توجّه دیگر درباره‏ نوش دارو این است که این داروی بی‏ مرگی در شاهنامه در گنج خانه‏ کاووس، دومین پادشاه کیانی، می ‏باشد. در اوستا نیز دومین افشرنده‏ هوم آبتین است که به‏ پاداش این کردار فرزندی چون فریدون بدو داده می شود: دوّمین‏ بار در میان مردمان جهان استومند، (آبتین) از من‏ نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شده و این بهروزی بدو رسید که او را پسری زاده شدۀ فریدون از خاندان توانا… (یسنه،هات 9،بند 7).

کاووس شاهنامه هم فرزند کیقباد و از خاندان فریدون کیانی می ‏باشد و این نکته، نشان پیوند هوم (نوش دارو) و با خاندان فریدون فرّخ است. نغزتر اینکه کیخسرو فریدون ‏نژاد نیز مهره ‏ای بر بازو دارد که همچون‏ نوش داروی گنج کاووس درمان خستگی‏ هاست و برخلاف‏ آن،نیروی شفابخشی ‏اش با درمان زخم ‏های گستهم نشان داده‏ می ‏شود.

آب زندگانی غیر از حیات جاویدان و بی ‏مرگی، نیروی‏ زنده کردن مردگان را نیز دارد (چونان درمان نوش دارو خستگی ها را) و در برخی از روایات داستان اسکندر و آب‏ حیات، ماهی مرده ‏ای که آندره آس‏ (Andreas)، خوالیگر اسکندر، در آب چشمه‏ زندگانی می ‏شوید زنده و جانور می‏ شود و در چشمه به شنا می ‏پردازد. ذکر نوش دارو در داستان رستم و سهراب شاهنامه جز از پیشینه‏ اساطیری‏ گفته آمده، ژرف ساخت داستانی و نمادین دیگری نیز در پس‏ خود دارد و آن از دو دیدگاه است: نخست از نظر داستانی که‏ وجود نوش دارو می ‏تواند نشان زنده ماندن سهراب و امکان‏ زندگی دگرباره او در هسته‏ اصلی و کهن داستان باشد که‏ در روایت شاهنامه در اثر دگرگونی بنیاد داستان این امکان به‏ ناکامی گراییده است همان ‏گونه که در روایت ‏های ماندایی و آسی داستان نخست شرایط زنده ماندن جوان فراهم می ‏شود ولی سپس در اثر حادثه ‏ای از بین می ‏رود و فرزند می ‏میرد. می ‏توان گمان کرد که شناخته شدن و زنده ماندن برزو، پسر سهراب، شهریار، فرزند برزو و جهانگیر، پسر رستم، در حماسه‏ گونه‏ های برزونامه عطایی رازی،شهریار نامه ‏ عثمان مختاری و جهانگیرنامه‏ قاسم مادح هم بازمانده‏ ‏ دگرگون شده‏ ای است از صورت کهن روایت رستم و سهراب یعنی زنده ماندن سهراب و جای ‏نشین داستانی موضوع‏ نوش داروی روایت شاهنامه می ‏باشد. دو دیگر گزارش و تحلیل نمادین نوش دارو که نشانه اختیار و فرمان ‏روایی است‏ و آن را حاکمیّت نیز می ‏گویند، قدرتی که چون رستمی نیازمند آن است ولی صاحب قدرت آزور و سبک‏ سری چون کاووس‏ با بر نیاوردن این خواست و نیاز،کشنده اصلی سهراب‏ می‏شود به همان سان که گشتاسپ کاووس خوی، اسفندیار را می ‏کشد.

هم چنین بر بنیاد بندهشن و اشاره ابوریحان بیرونی در ماللهند در یکی از کاخ‏ های هفتگانه کاووس شاه کیانی برفراز کوه البرز چشمه‏ آب نوشی روان بود که هر پیری که از آن می ‏آشامید کهن سالی او از بین می ‏رفت و بسان جوان پانزده ساله‏ ای‏ می‏ گشت. وجود این چشمه جوانی در کاخ کاووس در عین‏ حال که قابل سنجش با بودن داروی بی ‏مرگی در خزانه‏ وی‏ است، یادآور روای ت‏های داستان رستم و سهراب در گویش‏ های قفقازی سوانتی، پشاوی و ایمرتیتی نیز می ‏باشد. چون در این روایت‏ ها، رستم پس از خستن سهراب کسی را در پی آب زندگی می‏ فرستد ولی مانند داستان شاهنامه بدان‏ دست نمی ‏یابد و فرزند کشته می ‏شود. بویژه در روایت سوانتی‏ که رستم، شمّاسی را برای طلب آب حیات نزد پادشاه کشور خود، که ‏که ‏وز (Kekevoz) می‏فرستد ولی شاه به شمّاس‏ فرمان می ‏دهد که چون با آب زندگی به پیش رستم رسید خود را به عمد به زمین اندازد تا آب زندگی از دستش بر زمین بریزد چه اگر رستم چنان پسری در کنار خود داشته باشد تاج و تخت‏ را از وی خواهد گرفت. مضمون این روایت همچون رستم و سهراب شاهنامه است که کاووس از بیم پادشاهی نوش دارو را به گودرز، فرستاده‏ رستم، نمی ‏دهد چنان که آشکار است‏ در روایت سوانتی داستان، آب زندگی جانشین نوش دارو گردیده است. جز از جای‏ گزینی آب حیات به جای‏ نوش دارو(هوم) در بندهشن، ماللهند و روایت سوانتی رستم‏ و سهراب، وجه تشابهی میان این دو مادّه اساطیری وجود دارد و آن این است که هر دو آنها، دوردارنده‏ مرگ و بخشنده زندگی جاویدان می ‏باشند به طوری که نوشنده‏ی‏ آب حیات همانند آشامنده‏ هوم (نوش دارو) بی‏ مرگ‏ می‏ گردد و خضر بر بنیاد شاهنامه از این ویژگی برخوردار شد است (در روایت ‏های مختلف داستان‏ اسکندر و آب حیات، آشپز، دختر، یکی از سربازان اسکندر و الیاس پیامبر نیز جزو نوشندگان آب‏ زندگی اند).

 

___________

آبشخور:

1-آیین متیرا،مارتن ورمازرن،گزارش‏ بزرگ نادرزاد،نشر چشمه،چاپ‏ دوّم،تابستان 75.
2-آیین‏ ها و افسانه‏ های ایران و چین‏ باستان،ج.ک.کویاجی،گزارش‏ دکتر جلیل دوستخواه،شرکت‏ سهامی کتاب‏های جیبی،چاپ‏ دوّم 1362.
3-اساطیر و فرهنگ ایران در نوشته‏ های‏ پهلوی،دکتر رحیم عفیفی، انتشارات توس،تابستان 74.
4-اسفندیار و رویین تنی،دکتر آمنه‏ ظاهری عبدوند،انتشارات‏ مهریار،اهواز،چاپ اوّل،بهار 76.
5-اوستا،گزارش و پژوهش دکتر جلیل دوستخواه،انتشارات‏ مروارید،چاپ چهارم،1377.
6-پژوهشی در اساطیر ایران،دکتر مهرداد بهار،نشر آگاه،1375.
7-تارخی اساطیری ایران،دکتر ژاله‏ آموزگار،سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی،چاپ اوّل،زمستان‏ 74.
8-تراژدی قدرت در شاهنامه،مصطفی رحیمی،انتشارات‏ نیلوفر،چاپ دوّم،پاییز 76.
9-حافظنامه،بهاء الدّین خرمّشاهی،انتشارات علمی و فرهنگی،چاپ‏ هفتم 1375.
01-حماسه‏ سرایی در ایران،دکتر ذبیح اللّه صفا،انتشارات‏ امیرکبیر،چاپ چهارم،1363.
11-دستور تاریخی زبان فارسی،دکتر محسن ابوالقاسمی،سازمان‏ مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی‏،چاپ اوّل،بهار 75.
12-دین ایران باستان،دوشن گیمن،گزارش رویا منجّم،انتشارات‏ فکرروز،چاپ اوّل،75.
13-ریشه شناسی،دکتر محسن ابو القاسمی،انتشارات‏ ققنوس،چاپ اوّل پاییز،1374.
14-زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه‏ ‏گفتارهای ایرانی،دکتر فریدون‏ جنیدی،بنیاد نیشابور،چاپ دوّم‏ 74.
15-شاهنامه‏ فردوسی،به تصحیح‏ دکتر جلال خالقی مطلق،دفتر یکم،انتشارات روزبهان،1368.
16-شاهنامه چاپ مسکو،به کوشش‏ دکتر سعید حمیدیان،دفتر نشر داد، چاپ دوم،(بی‏تا).
17-شعله آواز،اصغر برزی،انتشارات‏ اعظم بناب،تابستان 1375.
18-طرح اصلی داستان رستم و اسفندیار،دکتر سیروس شمیسا، نشر میترا،چاپ اوّل 76.
19-فرهنگ پارسی و ریشه ‏یابی واژگان، مصطفی پاشنگ،انتشارات محور، چاپ اوّل 77.
20-فرهنگ معین،دکتر محمّد معین، انتشارات امیرکبیر،چاپ هشتم، 1371.
21-فرهنگ‏ نامه‏ شعری،دکتر رحیم‏ عفیفی،انتشارات سروش،چاپ‏ دوّم،1376.
22-لغت ‏نامه،علاّمه علی اکبر دهخدا، مؤسسّه‏ی لغت‏ نامه،1365.
23-مخزن الاسرار نظامی،به کوشش‏ دکتر برات زنجانی،انتشارات‏ دانشگاه تهران،آبان 74.
24-مقاله‏ افسانه آب حیات در اسکندرنامه نظامی و روایات دیگر داستان اسکندر،دکتر بهمن‏ سرکاراتی در سایه ‏های شکار شده،نشر قطره،چاپ اوّل،1378.
25-مقاله‏ ببر بیان،دکتر جلال خالقی‏ مطلق در گل رنج ‏های کهن،به‏ کوشش علی دهباشی،نشر مرکز، چاپ اوّل،1372.
26-مقاله‏ رستم و سهراب فاجعه‏ ‏ برخورد آرمان و عاطفه،دکتر جلیل‏ دوستخواه،در پنجمین کنگره‏ ‏ تحقیقات ایرانی،دانشگاه اصفهان،1353.
27-مقاله‏ شیرین ‏سخن،دکتر بهمن‏ سرکاراتی در سایه‏ های شکار شده، پیشین.
28-مقاله‏ فردوسی و شاهنامه از دید یک پزشک،دکتر محمود نجم ‏آبادی در مجموعه‏ سخنرانی‏ های سوّمین دوره‏‏ جلسات سخنرانی و بحث درباره‏ ‏ شاهنامه،به کوشش ایرج زندپور، انتشارات اداره‏ کلّ نگارش وزارت‏ فرهنگ و هنر،آبان 1353.
29-مقاله‏ یکی داستان است پر آب‏ چشم،دکتر جلال خالقی مطلق در گل رنجهای کهن،پیشین.
30-واژه‏ نامک،عبد الحسین نوشین، انتشارات دنیا،چاپ سوم،1369.
31-واژه‏نامه‏ مازندرانی،محمّد باقر نجف ‏زاده بارفروش،بنیاد نیشابور، چاپ نخست،1368.
32-هفت پیکر نظامی،به تصحیح دکتر برات زنجانی،انتشارات دانشگاه‏ تهران،خرداد 73.

مقاله ای به قلم سجاد آیدنلو،مجله چیستا،شماره مهر 1379،شماره171

 

میترا از نگاهی دیگر

“ميترا” يكي از خدايان آريائيان ساكن در ايران و هند و آئيني است كه در سده هاي نخست پيش و پس از مسيحيت يا نزديك به دو هزار سال پس از گسيل آرياها به ايران پديدار شده و ديگر تيره هاي آريائي كه به اروپا كوچ كرده اند نامي از اين خدا نبرده اند.
براي اولين بار هردوت در سفر به ايران از ميترا نامبرده و جايگاه ميترا را با “آفروديت” خداي عشق يونان يكسان بيان داشته كه اينرا ميرساند وي در اروپا با چنين نامي تاكنون آشنا نبوده است.
از ميترا در بين تيره آريايي پيش از زرتشت نيز نشاني يافت نشده و در هيچ زماني برترين خداي آريائيان ايران و هند نبوده تا ديني بنام وي در آن زمان در ميان مردم برپا شده باشد.

آريائيان پيش از زرتشت خدايان فراواني را مي پرستيدند كه به آنان “دوا” به اوستائي “داوا” da e va يا فروغ آسمان ميگفتند.شماري از پژوهشگران نام “هنوتييست” يا ” كاتنوتييست” را بدليل پرستش خدايان فراوان براي آرياها برگزيده اند. آرياها با توجه به شرايط زماني يا مكاني به يكي از اين خدايان ارج بيشتري نهاده و آنرا سرور خدايان مي دانسته اند.
با بررسي هاي انجام گرفته پژوهشگران به اين نتيجه رسيده ان كه “ديايس” كه نماد آسمان بوده و ستايش آسمان در بسياري از سرزمينهاي كهن رواج و همه گيري داشته ، برترين خداي بوده است .

در “ريگ ودا” (دانش مقدس سرودها) كهن ترين يادمانده آراسته آرياها ،خداي “وارونا” “ورون” جايگزين “ديايوس” شده و بنام “ريته ون” (سازگار دهنده و سامان دار جهان) پرستش ميگردد.او سرور آسمان بوده و خورشيد نيز چشم اوست .
در “اوپانيشاد” از قديمي ترين متون آيين هندو اين خدا سرور خدايان بزرگ آريائي يا دوازده فرزندان آديتي ميشود كه آنها را “آديتيا” مي نامند. با اين وجود در سراسر اين دوران آرياها را هيچگاه ديائوس دين يا وارونا دين نخوانده اند و آرياها هم چنين نامي برخود ننهاده اند.

“ريگ ودا” جنگي آراسته از 1028 سرود بنام “سوكتا” تشكيل شده كه در ستايش خدايان آريائي سروده شده اند. در ستايش ميترا هيچ سرود مستقلي در ريگ ودا يافت نمي شود.و تنها در نه فراز در ماندالاي سوم سوكتاي 59 از ميترا سخن گفته و او را دوست انسانها كه انگيزه پيوند آنان ميگردد نام مي برند.ميترا آنگاه كه در كنار وارونا قرار ميگيرد داراي ارزش بيشتري شده و در 22 سرود ستايش ميشود.
مفهوم واژه ميترا در همه يادمانده هاي كهن ايراني ، هندي و حتي “گاتها” دوستي و پيمانداريست.در هيچ يادمانده كهن آريايي نامي از ميترا پرستي يا پرستنده ميترا بنام يك دين همگاني برده نشده است.

در اوستاي كهن از ميترا جز در يك يشت (ميثرَه يشت) سخن زياد گفته نشده است. در اين يشت هم اهورامزدا ميترا را آفريده است نه افريننده يا سرور خدايان تا بتوان ديني بنام ميترا (پيش از زرتشت) پنداشت. در زمان سرودن اين يشت ايرانيان زرتشتي بوده اند و اهورامزدا را آفريننده جهان و همچنين همه ايزدان مي دانسته اند. در ميثره يشت فرازي آمده (آنگاه كه من ميثره سرور چمنزارهاي فراخ را آفريدم ، اي اسپيتامد ، او را در ستايش و نماز هم ارج خويش ساختم) ((گفتار از زبان اهورامزدا))

كساني كه پيدايش زرتشت را به غلط در سده هاي هفتم تا هشتم پيش از ميلاد دانسته اند، بخشهايي از اين يشت را به زمان پيش از زرتشت نسبت داده اند؛ با اين همه اگر بخشي از اين يشت را كهن بدانيم ، قدمت آن هرگز به اندازه واداي كهن نخواهد بود و بهتر اينست كه شناسنامه ميترا از ريگ ودا بازسازي شود.
در سنگ نگاره هاي بجا مانده از آغاز فرمانرواي هخامنشيان نامي از ميترا نيست و تازه در نزديكي پايان يافتن فرمانروايي هخامنشي از ميترا در كنار آناهيتا ستايش شده و پرستشگاه هايي براي ميترا برپا ميگردد. از جشن ميتراگان (مهرگان) در همين دوران ياد شده است .

“”نويسندگان بسياري دين آرياها يا ايرانيان پيش از زرتشت را مهر ديني دانسته و مهر ديني را بنياد عرفان ايراني خوانده، استنادشان تكيه بر سرودهاي شاعراني چون فردوسي و عطار و مولوي و حافظ است كه تمامي آنان نيز نزديك به چند هزار سال پس از زرتشت ميزيسته اند استوار گرديده . با اينكه اين شعرا خود را مهر دين نخوانده و مورخ خود را معرفي نكرده اند.
مهر در ايران به مفهوم خورشيد بكار برده شده و ميشود.ميترا در هيچ زمان با خورشيد يكسان نبوده تا بتوان ميترائيسم را به مهر ديني برگرداند . در ميترايسم رومي نيز حتي ميترا با خورشيد يكي نبوده است. به باور استاد ما نمي توانيم از مهر ديني (خورشيد پرستي) سخن گوئيم و رسم و آيين ميتراييسم را در ميان گذاريم.””

آريائيان پيش از زرتشت در ايران و هند، مهر دين به معناي ستايشگر خورشيد در مرتبه آفريننده جهان و برترين خدايان نبوده اند.
با نگاهي دقيق تر فرازي كه در ميثره يشت در ستايش از ميترا سروده شده ،ميتوان دريافت كه سراينده مزدا پرست بوده و نه مهر دين.
مهري كه در شاهنامه درخشيده و در فرهنگ ايراني پرتو افكن شده با ميتراي وداي و ميثره اوستايي يكسان نبوده و مهر ديني آفريده سده بيستم ايرانيان، استوار بر برداشتي از ميترائيسم روميان ميباشد.
مهر هرچند واژه پارسي همان ميثرَه اوستايي است ولي ايندو يكي نيستند. ميثره اوستايي و ميتراي هندي هردو ايزد پيمان و خداي همبستگي و دوستي بودند، در حالي كه مهر با خورشيد يكسان بوده و بجاي اين واژه بكار گرفته ميشده است.در اوستا و ودا هرگز ميترا با خورشيد برابر نبوده است.

حتي در ميترائيسم رومي كه به ميتراس فرنام خورشيد شكست ناپذير (سل انويكتوس) دادند، خورشيد در كنار ميترا ستايش ميگردد و در همه ستايشگاهاي ميتراس (ميترابه) نقش خورشيد هم ديده ميشود.
گذشته بر اين پايگاه ششم ميترايي (هليو دروموس) يا پيك خورشيد نام داشت.با نگرش به اينكه در ايران ميترائيسم را مهر ديني برگردان كرده اند، نام هليو دروموس به نادرستي پيك مهر برگزيده شده است كه به مفهوم پيك ميترا خواهد شد نه پيك خورشيد و همچنين نام مهرابه نيز جايگاه و گنبد خورشيد ميشود، نه جايگاه يا زيارتگاه ميترا.

در ميثره يشت، برجسته ترين نشان مهر اوستائي چندين برهان بر اينكه ميثر و خورشيد دو ايزد متفاوتند در دست است.
از جمله :ميثره پيش از خورشيد فنا ناپذير و تيز اسب، بر بالاي كوه هرا نمايان ميگردد…
و هنگام ناپديد شدن خورشيد به ديده باني ميپردازد… جايگاه او را در بالاي كوه (هرابرزييتي) البرز (ياهرائيتي) خورشيد و امشاسپندان آنرا به فرمان اهورامزدا ساخته اند…
گردش او از باختر به خاور است (وارونه خورشيد)

در اوستا هم يشتي بنام ميثره و هم يشتي بنام خورشيد است. خورشيد در اوستا به معناي خور؛ درخشان است.
شيد يا (شت) Shet پهلوي يا خشئيت اوستايي به مفهوم درخشان است و خور به معناي كره خورشيد كه روي هم آن خور تابنده يا درخشان ميگردد.

آبشخور:
بر گرفته از ديدگاهاي استاد جلال الدين آشتياني
پژوهشی از نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا