خودآرایی و محیط آرایی در ایران باستان

 


zane ashkani

 

خودآرایی و محیط آرایی در ایران باستان

نگارنده : ققنوس 

 

وقتی سخن از آرایه های زندگی به میان می آید، بی اختیار به سرزمین کهنی می اندیشم که ازدیرباز، مهد کهن ترین تمدّن های بشری بوده و عظیم ترین حوادث تاریخی در آن، شکل گرفته اند. سرزمینی که آن را به عنوان مهد قانون شناخته اند و آن قدر این خصیصه شاخص بوده که ملل دنیای کهن از آن، ضرب المثلی ساخته بودند و به هر چیز که ثابت و استوار بود و تغییر و دیگرگونی در آن راه نداشت، به طعنه «قانون پارسی» می گفتند.
قانونی که نشان و اصل اوّل مدنیّت به شمار می رفت. مورّخان دنیای کهن، چه یونانیان، چه رومیان و چه اعراب، از ایران و ایرانیان، چنین یاد کرده اند: مردمانی که سخت پای بند به اصول اخلاق اند و آراسته به بهترین و برترین صفات و خصایص انسانی. این مردمان، جامه های آراسته و زیبا بر تن می کنند؛ در شکیبایی و پایداری، شهره آفاق اند و وقتی سخن از کیانشان به میان آید، از بذل جان، دریغ نمی ورزند. نسبت به اسیران و زخمیان در میدان کارزار، چونان پدری با فرزند رفتار می کنند؛ تو گویی خداوند در وجودشان هزاران کاریز از عشق و معنویت به ودیعه نهاده است.

مردمان ایران زمین، نیکوسرشت اند و بدخواهی در دل آنان راه ندارد. ایرانیان، مردمانی هنرمند و هنر دوست اند و بی شک خداوندان شعر و شعورند و هنر در زندگی روزمرّه آنها جای ویژه دارد. چه در سفالینه هایشان و چه در حجّاری هایی که در دل کوه ها نموده اند، عظیم ترین آثار و شگفتی های هنری را پدید آورده اند که اعجاب و تحسین هر بیننده ای را برمی انگیزد. در این مقاله سعی شده است آنچه از آداب و رسوم و هنر رفتار مردمان ایران پیش از اسلام به دست ما رسیده، از زاویه موضوع این دفتر (آراستگی) مورد بررسی قرار گیرد و به طور اجمالی به جلوه های آراستگی در دوره های مختلف عهد کهن، پرداخته شده است.

ناگفته نگذارم که آنچه سیّاحان و مورّخان عهد باستان (مانند: هِرودُت، هِکاته، گِزِنوفون، پلوتارْک، آریستوفانِس، آتِناثیوس، و…) را به اعجابْ وامی داشت، در مرتبه نخست، نه آرایه های ظاهری، بلکه آراستگی ها و پیراستگی های اخلاقی ایرانیان بود. بدین ترتیب، گرویدن این مردم به اسلام و مکتب اهل بیت(ع) – به عنوان آیینی که در آداب زیست و ارزش های والای انسانی حرف آخر را می زند – را باید نتیجه همان پاک نهادی، آزادگی و نیک خویی آنها دانست که بِدان شُهره بوده اند.

اینک، این افتخار، ما را بس که ایرانی هستیم و از نسل مردانِ مرد و وارث یکی از عظیم ترین تمدّن های بشری و دلْ سپرده بهترین دین حضرت دوست!

باشد که قدر خود و کیان خود را نیک بدانیم و گوهر وجودی خود را پاس نهیم!

1. دوره ماد
اسباب منزل
در آثار مکشوف در تپه سِیَلْک و گنج زیوه لرستان، از هنر مادی برای تزیین ظروف، استفاده شده است. باستان شناسان، در کوه های لرستان، آثار فلزّی و سفالی بسیاری کشف کرده اند که نقش های آن نشانگر مهارت و چیره دستی هنرمندان مادی است.

هنر معماری و تزیین
از معماری های مادها چیزی برای پژوهشگران، شناخته شده نیست. تنها تعدادی قبور صخره ای متعلّق به آن دوره می توانند تصویری از معماری آن زمان را به دست دهند. این قبور، دارای تصاویر و تزیینات زیادی هستند. بر سردرِ مقبره ها کنده کاری هایی بر روی سنگ، مشاهده می شود که به آنها زینت خاصی می دهد. در این مقابر و مقابر مشابه، ستون ها و کنده کاری های روی سنگ به چشم می خورد. از این دست کنده کاری ها، در جنوب روسیه تا ماورای قفقاز به گونه ای چشمگیر وجود دارد و مورد توجه خاصّ شرق شناسان است. مادها در سنگ تراشی زبردست بودند و نقش های صخره ای بر جا مانده از آنها، سختی کار و هنرمندی آنان را نشان می دهد، مثل نقش خورشیدی که در حال پرتوفشانی است. این نقش بر بالای سردرِ مقبره ای بین کرمانشاه و همدان، کنده کاری شده است. یکی از زیباترین و شگفت انگیزترین اثر این دوره، دِژ مرکزی اِکباتانه (همدان) با هفت دیوار متّحدالمرکز است که هر یک بلندتر از قبلی و به رنگ های سفید و سیاه و سرخ و آبی و زرد و قهوه ای و کنگره های آنها نیز نقره فام و زردْفام بودند و هر دژ داخلی بلندتر از دژ خارجی آن بوده است. درون آن از چوب سِدر و سَروْ ساخته شده بود و تیرهای سقف و ستون های سردر و دالان ها با صفحات طلا پوشیده شده بودند و پوشش سفال ها از نقره خالص بود.

از نمونه آثار سنگی می توان به «شیر سنگی» که در همدان است، اشاره نمود. این شیر تا سال 1930 میلادی سالم بود؛ ولی پس از این تاریخ، صدماتی دیده است.

باغ
باغ های زیبای ایران در این دوره چنان زبانزد عام و خاص بودند که حتی باغ های معلَّق بابِل (که یکی از عجایب هفت گانه عهد کهن محسوب می شد) را تقلیدی از باغ های عهد مادی در ایران می دانند. به این باغ ها «پردیس» می گفتند که به معنای «بهشت» است. سرسبزی و شکوه و عظمت این باغ ها هر بیننده ای را به تحسین وا می داشت.

زیورآلات
در آثار طلا و نقره ای که از این دوره برجا مانده است، زیورآلاتی مشاهده می شود، مثلاً سینه ریزی که از گنجینه زیوه (در لرستان) به دست آمده و در آن می توان اشکال واقعی و تخیّلی حیوانات را مشاهده کرد. در این سینه ریز، از طلای خالص استفاده شده و نقوشی در نهایتِ ظرافت و دقّت بر آن، ترسیم شده اند. در ساخت سینه ریزها، النگوها و گوشواره ها از نقش سر حیوانات عجیب و غریب، یاری می گرفتند. در ساخت این زیورآلات، با ابزارهای بسیار دقیق و مفتول های نوک تیز، تصاویری از جانوران و گیاهان (به صورت شاخه ها و گل ها) قلم کاری شده است. زیورسازان این دوره آن قدر چیره دست بودند که گاه و بی گاه از آثار یا سبک آنها در ساختن کاخ ها و اشیای عهد هخامنشی استفاده می شد .

کفش و لباس
در این دوره، تفاوت هایی در لباس های افراد، دیده می شود. این تفاوت ها نه تنها نشانگر تعلّق آنها به طبقه ای خاص، بلکه نشانگر حد و مرز قبایل مختلف نیز بوده است.

مادی ها معمولاً بر کمر خود، شمشیری کوتاه و بر روی سر، کلاهی به شکل بَشلیق(کلاه سرداری) و چکمه بلندی نیز بر پا داشتند.

لباس های عامه مردم در این دوره شباهت بسیار زیادی به مردمان خِطّه کردستان در زمان حال داشته است. اعیان و اشراف، لباس های بسیار مجلَّل و شکیلی بر تن داشتند، تا آن جا که برخی از مورّخان، لباس های مردم مرفّه و اعیان عهد هخامنشی را تا حدّ زیادی برگفته از لباس های این عهد می دانند.

عامه مردم ماد، روی نیم تنه و پیراهنی آستین کوتاه (تا زانو)، پوستی افکنده، آن را بر شانه چپ، استوار می ساختند و گاهی هم پوست را از زیر کمربند، رد می کردند. مردم ثروتمند، پوست یوزپلنگ و مستمندان پوست گوسفند به کار می بردند. رسمِ افکندنِ پوست بر شانه، تا امروز نیز در میان شبانان کوهستان های آذربایجانْ محفوظ مانده است.

2. اسباب منزل
در گنجینه هخامنشی که از پاسارگاد (در نزدیکی شیراز) به دست آمده و متعلق به سده های چهار و پنج پیش از میلاد مسیح است، قاشقی از جنس نقره در نهایتِ ظرافت هست که دسته آن، خمیده و به تندیس سریک مرغابی ختم می شود و جزئیات سرِ پرنده، به ظرافتِ تمام در آن، نشان داده شده اند و سر مرغابی با پیچ و تابی خیال انگیز به طرف دسته قاشق برگشته است .البته و به یقین، در دوره هخامنشی، ظروف سفالی نیز ساخته می شده که امروزه به ندرت چیزی از آنها باقی مانده است. نمونه هایی از ظروف که از جنس مس و نقره بوده اند و تا به امروز نیز ظرافت و زیبایی خود را به خوبی حفظ کرده اند، نشان می دهند که ایرانیان در آن عهد، تا به چه حد به هنر و نقش آن در زیبایی وسایل زندگی اهمیت می داده اند. اکثر ظروف از نظر شکل و ساخت و پرداخت، بسیار استادانه و ماهرانه شکل گرفته اند. دسته ظروف، اغلب به تندیس سر یک حیوان، منتهی می شود. در ملاقه ها و صافی ها بیشتر به سر مرغابی بر می خوریم؛ اما گاهی سر تزیین شده گوساله نیز به چشم می خورَد. دسته بلند یک تابه «کُندُر دود» نیز به سر یک مرغابی ختم می شود و در کنار این کندر دود، عودسوزهای پر نقش و زیبایی را می بینیم که نمونه های بُرنزی آن تا به امروز برجای مانده است.

ظروف
از زیباترین و شکیل ترین ظروف این دوره می توان به ظروف مشهور به «پوست تخم مرغی» اشاره کرد. ضخامت این سفالینه ها نهایتاً دو و نیم میلی متر است و سطح آنها بسیار صاف و صیقلی است.

تصاویری از ظروف زرین و سیمین این دوره را می توان در پلّکانِ نگاردار آپادانا (در تخت جمشید) دید که به وسیله ملل مختلف، حمل می شود. تُنگ بلندی که دو دسته دارد، حاکی از هنر و اهمیت و نقش آن در آراستگی زندگی است. یکی از دسته ها که لوله تنگ هم محسوب می شود، خاص هنر پارسی است. در این دوره، دستگیره ها اغلب به صورت زیبایی به شکل جانوران و موجودات افسانه ای ساخته می شدند. اغلب ظروف، روکشی از بُرنز، طلا و نقره داشتند و گاه جنس آنها فقط از طلای ناب بوده است. برای تزیین ظروف، اغلب از تصویر نیلوفر آبی و نخل، استفاده می شد.

امّا درباره ظروف سنگی این دوره باید گفت که سطح کاملاً صیقلی و طراحی عالی، از ظروف سنگی شاه کارهای بدیلی پدید آورده است. برخی که با سر حیوانات، تزیین شده اند، بیش از بقیه چشم گیراند. مثلاً غازها و قوها با گردنِ دراز از حاشیه گرداگرد کاسه، به بیرون می نگرند. شیر هم در میان انواع حیوانات تزیینی، طرف توجه خاصّ صنعتگران این عصر بوده است. ظروف سنگی فراوانی دارای نقوش حیوان است. گاهی پایه ظرفی به صورت پنجه شیر، ساخته شده است.

در این دوره، گویا ارزش ظروف شیشه ای بیش از ظروف زرّین و سیمین بوده است. شیشه صاف و بی رنگ، از اختراعات ایرانیان بوده و تولید آن در غرب ایران و در بین النهرین، صورت می گرفته است. حتی روی این شیشه ها نقش هایی ایجاد می کرده اند که به صورت شیارهای افقی و عمودی بوده است. حتی تزیین با نقوش نخل و نیلوفر نیز در لبه آنها وجود دارد. همچنین گلدان ها و قَرّابه (صُراحی)هایی از این دوره به دست آمده اند که از جنس شیشه اند و دسته هایشان به شکل جانوران ساخته شده است. اینها گران ترین نوع ظروف بوده اند و اهمیت و قیمت آنها افزون بر طلا و نقره بوده است.

لباس
لباس بلند و پرچین این دوره، مشخصّه ای است متعلّق به هخامنشیان. آنها معتقد بودند که لباس بلند، نقص بدن را می پوشانَد و آدمی را زیبا و بلند نشان می دهد. این لباس ها در هر طرف، چهار چین داشت و دامن آن در پس و پیش به صورت نیم قوسی کامل بود که گوشه های آن به سمت

بالا کشیده می شد و در دو پهلو کوتاه تر بود. این لباس ها با نوارهای پلیسه تزیین می شدند. همچنین با لباس هایی سر و کار داریم که در نوع درجه یک خود، از سه نوع پارچه مختلف، تشکیل شده اند. در لباس نگهبانان شوش، پارچه قسمت بالا و پایین، هم نقش اند و بی دلیل نیست که لباس را نوعی خلعت شاهانه و بلکه بزرگ ترین هدیه محسوب می کردند. پارچه لباس ها به نقش دایره هایی با برگ و گل، تزیین شده بود و سوزن دوزی های فراوانی روی لباس ها به چشم می خورْد که گاه زربافت و گاه گل بافت بودند و حتی حقوق زنان خیّاط در کارگاه های خیّاطی بر اساس نوع لباسی که می دوختند، تعیین می شد: 1 – خیّاطان لباس های ساده، 2 – خیّاطان لباس های ظریف، 3 – خیّاطان لباس های بسیار ظریف.

برخی معتقدند که آتن، استفاده از ابریشم را از ایران آموخت و البته این اعتقاد، احتمالی قریب به یقین است. در این دوره، از ابریشم برای تزیین لباس های گران بها استفاده می شده است. پارچه های پشمی نیز جزو لباس های ظریف محسوب می شدند. این پارچه ها با تکنیک گوبْلَن و بسیار پرنقش و نگار بافته می شده اند (تصویر 13). نوعی پارچه دیگر نیز در این دوره معمول بوده که نقش آن، دژهایی در مربع های کوچک است. این دژها دارای کنگره اند. در این عصر، حتی نقش و تصویر انسان را بر لباس ها می بافتند. نوعی لباس بسیار گران بها هم رایج بوده که از پنبه درست می شده است. از پنبه برای پرکردن متّکا و بالش نیز استفاده می شده است. اگرچه این لباس، زیبا و شکیل بود، امّا فعالیت های بدنی را دشوار می ساخت. آتناثیوس می گوید: «گران ترین لباس ها… ردای پربهای ایرانی بود، با بافتی محکم و پوشیده از پولک طلایی». هرچند این لباس ها از میان رفته اند؛ امّا تعداد زیادی از این پولک های طلا بر جا مانده است. گاه دکمه و گُل طلا در میان این تزیینات به چشم می خورَد. در میان تزیینات، تندیس انسانِ شیرتن در زیر خورشیدِ بالدار دیده می شود که از پشت به لباس، وصل می شد.

کفش
کفش ایرانیان این دوره، سه بنده بود؛ امّا کفش شاه و ولی عهد، از این قاعده مستثنا بود و نرمی آن تا حدّی بود که پا به راحتی درون آن می چرخید و رنگ آن نیز سرخ بود.

زیورآلات
لباس یک ایرانی متشخص، مزیّن به گردن بند و بازوبند بوده و فرد، دشنه ای نیز در زیر لباس به همراه داشته است. مردها گردن بندی برگردن داشتند که عموماً از جنس فلز بوده است. دست بندهایی نیز استفاده می شد، مثلاً با نقش دو شیر در حال بلعیدن دو قوچ، یا دو پرنده شکاری.

هخامنشیان برای تزیین موهای خود، از نوارهای با نقش گل استفاده می کردند. حتی موبند خدمه شاه، پر تزیین بود. سنجاق های سر، به سنجاق های امروزی بسیار شبیه بوده اند، تنها با این تفاوت که قسمتی را که به چشم می خورْد، مزیّن به فیروزه، عاج، شیشه، استخوان و بُرنز و سُرب می ساختند. تهِ سوزنی که از پاسارگاد به دست آمده و در لباس به کار می رفته، از زیبایی ویژه ای برخوردار است. ته این سوزن به شکل یک انار کوچک است و مرصّع به طلاست و خودِ سوزن، نقره ای است.

لباس های زینتی

ایرانی ها به روغن های معطّر نیز علاقه مند بودند. روغندان ها شکلی خاص داشتند. تفاوتی میان وسایل آرایش مردانه و زنانه این دوره نمی توان یافت. آینه ها هم پرنقش و تصویر بودند. دسته آینه از چوب و عاج بود. در امپراتوری بزرگ هخامنشی، سُرمه دان در همه جا به چشم می خورْد و به قول گِزِنوفون، مردها هم از آن استفاده می کردند. سُرمه دان ها را اغلب از شیشه های الوان و به صورت مطبّق و یک در میان زرد و آبی و قهوه ای و سفید می ساختند. درِ آنها چهارگوش بود که به سمت پایین، باریک می شد. سرمه دان ها از شیشه و بُرنز ساخته می شدند. این شکل سرمه دان، فقط متعلّق به حوزه هنر ایرانْ زمین است .

3.معماری و شهرسازی در دوره اشکانیان اگر شهری تازه پدید می آمد، یا آهنگ آن بود که شهری کهنه گسترش یابد، شهر را به صورت دایره ای می ساختند و برگِرد آن، به سنّت کهن، دیواری بلند می کشیدند. این شیوه ساختن شهرهای مدوّر -که پیشینه تاریخی آن نامشخصّ است -، منافعی دربر داشت. در این مورد، مصالحی که برای این باروی دایره شکل به کار می رفت، کم تر از مصالح مصرفی بارویی بود که به گِرد زمینی به همان مساحت و به صورت مربّع ساخته می شد. ضمناً دفاع از باروی دایره شکل، آسان تر بود. دیوارهایی که از باروی شهر مَرْو بر جای مانده است، نشان می دهد که این بارو از چینه های گلین بوده و بُرج ها و کُنگره ها و شکاف هایی برای تیر افکندن داشته است.

در درون شهرهای اشکانی مهم ترین ساختمان ها مقرّ حکومت و معبد بودند. همچنین بازار از بخش های جالب و بزرگ شهر بود. خانه ها – چنان که هم اکنون نیز در ساختمان های قدیمی ایران دیده می شود -، حیاطی مرکزی و اطاق هایی به گرد آن داشتند. قدیمی ترین عمارت اشکانی در شهر فَسا در نخستین قرن حکومت اشکانیان ساخته شد. مواد اصلی ساختمانی این کاخ، خشت بود. ایوانی ستون دار و تالاری چهارگوش با ستون های غیر معمول، اساس ساختمان را تشکیل می دادند. در نمای عمارت، قَرنیزها و حاشیه های تزیینی و نشانه های دیگری از هنر آرایشی یونانی و ایرانی به چشم می خورَد. دیوارها طاقچه هایی داشتند که در آنها مجسّمه های سفالینی می گذاشتند. ایوان ها با گچبُری ها و تزیینات نقاشی شده بسیار به رنگ های زرد، سرخ، سبز، قهوه ای و آبی آراسته بودند.

در میان تزیینات معابد، نقش سگ و نیز اژدهای بالدار با دُم بلند، دیده می شود. بر روی هم، آنچه در معماری دینی اشکانی جالب توجه است، وجود حیاط باز در میان معبد و ایوان های عریض در اطراف آن و نیم ستون های چسبیده به دیوار است.

گچبری ها و نقش های پُر و رنگیِ دیوارها مانند عنصرهای جالب دیگری از این معماری هستند که در تزیینات آسیای غربی از قدیم به کار می رفته اند.

لباس
در این دوره، جامه ها متناسب با طبقات اجتماعی، فرق می کرد. شاهنشاه و درباریان و آزادگان، جامه های پُربها می پوشیدند. جامه های شاهانه، غرق در جواهر بود. اشراف، معمولاً جامه هایی که دامنش تا به زانو می رسید، بر تن داشتند و گاه بر روی آن، قبایی نیز بر تن می کردند و در زیر آن، زیر جامه و شلواری برپا داشتند و کمربندی بر میان می بستند و خنجری به پهلو می آویختند. جامه رویی، سراپا قُلّاب دوزی بود. شلوار، پوششی ایرانی و قدیمی بوده است که سخت مناسبِ اسب سواری است. به احتمال زیاد، جامه روستاییان دوره اشکانی، همان جامه سنّتی ای بوده که در طی تاریخ ما تا به آغاز عصر حاضر نیز رواج داشته است.

زنان این دوره، جامه ای بلند که تا قوزک پا می رسید، برتن می کردند و بر روی آن، قبا می پوشیدند و اغلب، چادری بر روی این دو، سر می کردند. زنان اشرافی، دیهیم (تاج گونه) بر سر می نهادند و بر آن، دستارگونه ای می بستند که چادر بر روی آنها می افتاد و معمولاً در میان سر، فرق می گشودند.

کفش
کفش اشکانیان، بسیار شکیل و جالب بود، تا آن جا که حتی بر کفش های خود، سنگ های قیمتی می نشاندندو از رنگ های متنوّع و جالب توجه بهره می بردند و در تزیین آنها از هیچ کوششی فروگذار نبودند.

روغن و عطر
در این دوره، مالیدن روغن بر بدن، امری رایج بود و مردم، بسته به وضعیت مالی خود، از روغن های مختلفی بهره می بردند. به کار بردن عطر نیز بسیار رایج بود.

تفریح
در این دوره، شیرین ترین تفریح برای اشراف، شکار بود و بازیِ گوی و چوگان، از محبوب ترین تفریحات نُجبا به شمار می رفت. هر یک از این تفریحات، ابزارها و البسه خاصّ خود را داشتند.

مجسّمه سازی و سنگ نگاری
نمونه ای از این گونه تزیینات را می توان در بیستون دید که ابعاد تندیس های انسانی در آنها به اندازه طبیعی است و اجزا و حتی خطوط بسیار ظریف تصویرها بر سنگ، نقش شده است.

در این عصر، ساختن مجسمه های بُرُنزی همراه با مجسمه های سنگی رونق گرفت. در منطقه بختیاری، مجسمه ای بُرنزی به دست آمده است که نمونه ای از کارهای زیبای این عصر به شمار می آید و مردی را با سبیل نشان می دهد، با طوقی بر گردن و دیهیمی بر سر که گیسوان او روی شانه ها افتاده است. سرِ مجسمه نسبت به تنه آن، کوچک است و این، هیبتِ بیشتری به پیکره می دهد.

در شرق ایران نیز در کوه خواجه سیستان، آثار نقاشی دیواری پیدا شده است. در این دوره از نقّاشی برای تزیین تالارها استفاده می شده است.

تصویرهایی از جنگ، خدایان، قربانی، شکار و ضیافت، صحنه های اصلی تزیین در این دوره محسوب می شوند.

4.تزیین ساختمان ها حفّارانی که در سال های 1931 – 1932 میلادی در «اُمُّ السعاتیر» و «المعاریذ» (دو تپه در شرق و شمال طاق کسری) کاوش کرده اند، بنیان چند کوشْک ساسانی را یافته اند. مقدار زیادی از بقایای گچ بُری ها که زینت عمارات بوده، به دست آمده است. مشهورترین بنایی که پادشاهان ساسانی ساخته اند، طاق کسری یا ایوان کسری است .

طاق کسری تنها قسمتی است از کل عمارت، که اثر قابل توجّهی از آن (در منطقه مدائن در عراق کنون) باقی است. نمای این بنا که 29 متر ارتفاع دارد، دیواری بوده است بی نضیر؛ لیکن طاق های بسیار و ستون های برجسته و طاق کوچک مرتّب به چهار طبقه و دیواری دهلیزی داشته است.

نمای عمارت، شاید از ساروجِ منقّش یا سنگ های مرمر، یا چنان که برخی از نویسندگانِ جدید ادّعا کرده اند، از صفحات مسینِ زراندود و سیم اندود، پوشیده بوده است.

حیرت و اعجاب نظاره کنندگان در برابر این بنا بیشتر به علت عظمت و شکوه و ضخامت اضلاع آن بود، تا زیبایی کلّیات و جزئیات آن. ابن خُردادْبِه می گوید: کاخ کسری در مدائن (تیسفون) از همه بناهایی که با گچ و آجُر ساخته شده اند، بهتر و زیباتر بوده است. در زمان مراسم، نه تنها کف تالارها که در و دیوارها را با قالی فرش می کردند و هرجا که فرش نبود، با تصاویر مُعرَّق (موزاییک) که به امر خسرو اوّل ساخته شده بودند، آراسته شده بود.

لباس و منسوجات
در این عهد، لباس های زرین و سیمین، رایج بود و در هنگام جنگ، از زره و خُود استفاده می کردند و ران بند و بازوبند به کار می بردند. در این دوران، هنر پارچه بافی و رَنگرزی به اوج رسیده بود. صنعتگران، پارچه های ابریشمی و قالی و چیزهای دیگر می بافتند و نَسّاجی از صنایع مهم ایران به شمار می رفته است. مهم ترین کالایی که به صورت عبوری از ایران می گذشت، ابریشم بود.

در اعیاد، خصوصاً خُرّمْ روز – که برابر با روز اوّل دی ماه بود -، مردم، جامه سفید برتن می کردند و بر فرش سفید می نشستند و مراسم شُکر و شادی به جای می آوردند.

مردم این دوره، قبایی بلند و پرنقش و در زیر آن، شلواری پرچین و گشاد بر تن می کردند. تنوعِ پارچه ها بسیار زیاد بود. نقوش پارچه های به جا مانده از این عصر، با دقّتی فوق العاده رسم شده اند. صورت حیوانات، خصوصاً فیلان را آن چنان با ظرافت و دقتْ کشیده اند که شخص به حیرت می افتد و آنها را از حیث حرکات و نمایش حیات، از جمله شاه کارهای حجّاری می شمرَد.

ظروف
در این دوران، ظروف زیبایی از جنس طلا و نقره ساخته می شد که گاه، جواهرنشان بود. این ظروف، نقوش برجسته ای داشتند و در زیبایی و هنر و صنعت، سرآمد بودند.

سکه های دوره ساسانی نیز با نقوش برجسته ای که معمولاً ته مایه مذهبی داشت، تزیین می شدند. در این نقوش برجسته معمولاً آتشکده و اَهورامزدا حضور داشتند.

قالی ها
معروف ترین قالی عهد خسروپرویز که در کتب قدیم شرقی شرح آن مذکور است، از جنس ابریشم زَربفت بوده است. ثَعالِبی گوید: «کاخ طاقدیس، از چهار قالی زَربفت مرواریددوز و یاقوت نشان، پوشیده بود و هر یک از این فرش ها فصلی از سال را نشان می دادند». قالی بزرگی که در تالار باریکی از قصرهای سلطنتی تیسفون بود و «وَهاری خسرو (بهار کسری)» نام داشت یا طبق نقلی از ثعالبی آن را «فرش زمستانی» می گفته اند، از همان جنس زربفت بوده است. این فرش که در فصل سرما مورد استفاده قرار می گرفت، تصویر بهار را در برابر دیده بینندگان می گسترد. در متن آن، خیابان های گل و درخت و جدول های آب را به تصویر کشیده بودند و نهرها از میان باغی خرم می گذشتند و کشتزارها و باغچه های پر میوه و سبزی، آن را فرو گرفته بودند. شاخ و برگ این اشجار، از زر و سیم و گوهرهای رنگارنگ بود.

منابع:

1 – ایران از آغاز تا اسلام، رمان گیرتسمن.
2 – ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستین سن.
3 – مآخذ و منابع پیش از اسلام، مریم میراحمدی.
4 – تاریخ اجتماعی ایران در عهد باستان، محمدجواد مشکور.
5 – تاریخ ایران قبل از اسلام، عبدالحسین زرین کوب.
6 – روزگاران ایران، عبدالحسین زرین کوب.
7 – تاریخ ماد، دیاکونف.
8 – تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، اُومستد.
9 – اشکانیان، دیاکونف.
10 – میراث باستانی ایران، عبدالحسین زرین کوب.
11 – تاریخ ایران کمبریج، جلد 6 و 7.
12 – ایران و قضیه ایران، لُرد کرزن.

حمایت برخی شاهزادگان ساسانی از پیامبر اسلام

حمایت برخی شاهزادگان ساسانی از پیامبر اسلام

نگارنده: حامد محمدپور

 

Capture

 

از ابتدای ظهور اسلام، شخص محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) مورد حمایت و تمجید برخی افراد و از سوی دیگر مورد دشمنی‌ها و خصومت‌های برخی گرو‌ه‌ها قرار گرفتند. اما جالب است بدانیم که دربار ساسانی هم از این مسئله مستثنا نبود. از لحظه‌ی تولد پیامبر، برخی از شاهزادگان و نجبای ساسانی به حمایت از ایشان اقدام نمودند و این امر تا سالیان بعد همچنان ادامه داشت.

در بسیاری از منابع تاریخی، از جمله در شاهنامه‌ی فردوسی (که بر اساس خداینامه‌های عصر ساسانی سروده شد)، آمده است که انوشیروان در شب تولد پیامبر خواب دید که خورشید از حجاز برخاست و جهانِ تاریکی را روشن نمود. انوشیروان از وزیر خردمندِ خود (بزرگمهر) تعبیر خوابش را خواست. بزرگمهر پاسخ داد که امشب، شب ولادت کسی است که جز به راستی و درستی گام برنمی‌دارد. او دینی برقرار خواهد نمود که در نهایت همه‌ی جهان را فرا می‌گیرد. امت او سرزمین تو را در اختیار خواهند گرفت و مُلک تو در دستان آنان خواهد افتاد. پس از اندک زمانی، برای انوشیروان خبر آوردند که طاق ایوان کسری شکست و آتشکده‌ی آذرگشسب خاموش گشت[۱].

ابوالفضل محمد بن حسين بیهقی (متوفای ۴۷۰ هجری)، می‌نویسد:

“چون بزرجمهر حکیم از دین گبرکان دست بداشت که دینی باخلل بوده است و دین عیسی پیغمبر گرفت و برادران را وصیت کرد که در کتب خوانده‌ام که آخرالزمان پیغامبری خواهد آمد نام او محمد مصطفی. اگر روزگار یابم نخست کسی من باشم که بدو بگروم و اگر نیابم امیدوارم که حشر ما را با امت او کنند، شما فرزندان خود را همچنین وصیت کنید تا بهشت یابید»[۲]. انوشیروان نیز پس از شنیدن این وصیت دستور داد تا بزرگمهر را در بند کرده، بسیار شکنجه نمودند.”

هنگامی که پیامبر اسلام به خسرو پرویز نامه نوشت و وی را به آیین مسلمانی فراخواند، او علاوه بر پاسخ توهین‌آمیز به پیامبر، نمایندگان خود در یَمَن را فرمان داد که به مدینه بروند و محمدِ مدعی پیامبری را بازداشت نموده، به ایران بفرستند! هنگامی که نمایندگان خسرو پرویز به مدینه رسیدند، پیامبر از جانب غیب به آنان خبر داد که دیشب خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه کشته شد. نمایندگان حکومت ساسانی از شنیدن این خبر شگفت‌زده شدند و به یَمَن بازگشتند. هنگامی که شیرویه به پادشاهی رسید، به باذان نامه‌ای نوشت، و حکم پدرش (خسرو پرویز) را لغو کرد و دستور داد تا از هرگونه آسیب رساندن به محمد (صلی الله علیه و آله) خودداری کنند[۳]. بعدها همین ایرانیان در عصر پیامبر، از روی اختیار به آیین اسلام درآمدند و پیامبر نیز ایشان را به عنوان حاکم یَمَن و فرماندهان ارتش اسلام برگزیدند و این ایرانیان با جان و دل به حمایت از پیامبر پرداختند و علیه مرتدین و کفار جهاد کردند[۴]. به راستی چرا شیرویه مانع از آسیب رساندن به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) شد؟ و این رازواره‌ای است که دست تاریخ و تاریخ‌پژوهی از افشای پشت پرده‌ی آن کوتاه است.
پوراندخت دختر خسرو پرویز نیز از کسانی بود که در مسیر حمایت از پیامبر اکرم تلاش نمود. طبری در تاریخ مشهور خود می‌گوید:

“چنان بود كه پوران براى پيمبر هديه فرستاده بود و او صلى الله عليه و سلم پذيرفت”[۵].

جالب است که بعدها پوراندخت در اثر خالی شدن دربار ساسانی از مرد به حکومت می‌رسد، اما پس از مدتی به طرزی مشکوک و رازگونه از صفحه روزگار محو می‌شود[۶]. برخی از سرداران سپاه ساسانی هم در زمان فتح ایران، به سپاه عرب پیوستند. هرچند این رفتار را با نگاهی بدبینانه می‌توان حمل بر قدرت‌طلبی کرد، اما حمایت برخی نجبای ساسانی از پیامبر اعظم را به هیچ روی نمی‌توان حمل بر جاه‌طلبی نمود. چه اینکه این حمایت‌ها در زمانی رخ می‌داد که اسلام قدرت قابل توجهی در عرصه‌ی بین‌الملل نداشت و پیامبر نیز هیچ‌گاه حکومت ایران را تهدید نکرده بود و از این جهت خطری برای دربار ساسانی وجود نداشت.

پی‌نوشت:

[۱]. بنگرید به «بشارت اوستا و متون پهلوی درباره اسلام»
[۲]. ابوالفضل محمد بن حسين بيهقى‏، تاریخ بیهقی، تهران: انتشارات مهتاب‏، ۱۳۷۴. ج‏ ۲ ص ۴۷۲
[۴]. تاريخ طبری، ترجمه ی ابو القاسم پاينده‏، تهران‏، نشر اساطير، ۱۳۷۵، ج‏۳، ص۱۱۴۲-۱۱۴۴ ؛ ج‏۴، ص ۱۲۸۶ 
و تاریخ بلعمی، تهران: انتشارات سروش،۱۳۷۸، ج‏۲، ص۸۲۷-۸۲۵-۸۴۲ و ابن اثير جزرى، تاريخ كامل بزرگ اسلام و ايران، ترجمه عباس خليلى و ابو القاسم حالت‏، تهران، انتشارات مؤسسه مطبوعات علمى‏، ۱۳۷۱، ج‏۷، ص۲۴۹-۲۵۱ و مجمل التواريخ و القصص، به تصحیح ملك‏‌الشعراء بهار، تهران: نشر كلاله خاور، ص ۲۵۲   
[۴]. بنگرید به «حقایقی شگفت‌انگیز از مسلمان شدن ایرانیان یَمَن در عصر پیامبر» و «ایرانیان و جهاد علیه اعراب مرتد در عصر پیامبر»
[۵]. تاريخ طبری، ترجمه ابو القاسم پاينده‏، تهران‏: انتشارات اساطير، ۱۳۷۵. ج‏ ۴ ص ۱۵۹۰
[۶]. بنگرید به «رمزگشایی از سرنوشت پوراندخت (دختر خسرو پرویز)»

منبع: پایگاه جامع ادیان

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید.

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

 

 

 

 

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ
رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

 

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

 

قبای خسروی در بر ؛ نیابد هرکسی را خوش سر هر نـاسزایی را نزیبد تـاج سلطـانی 
صلاح ملک اگر خواهی ؛ بیاموز ای شه عالم طریق پادشاهی را ز اسماعیل سامانی-۱

 

امیر اسماعیل سامانی که او را می توان بنیانگذار راستین سلسله سامانی برشمرد (۲) از جمله شهریاران نامدار ایران می باشد که با وجود برخی سختگیری ها و خشونت های منتسب به او (۳) در تاریخ نوشته های تاریخنگاران سده های نخستین اسلامی به دارا بودن ویژگیهای شایان ستایشی چون جوانمردی ؛ بزرگ منشی ؛ دادگری و نیک خویی ستوده شده است . انچه از منابع تاریخی برمی اید نخستین کردار بایسته امیر اسماعیل که اوازه جوانمردی او را در دنیای متمدن ان روزگاران طنین انداز کرد برخورد بزرگوارانه و همراه با ارج و احترامی است که وی پس از پیروزی بر برادر مهترش ؛ نصر ؛ بر او روا داشت .


درحقیقت ؛ امیر اسماعیل سامانی که خود را از دودمان بهرام چوبین ؛ سردار نامی ارتش ساسانی ؛ می خواند(۴) و افتخار احیای مجدد زبان پارسی و فرهنگ ملی ایرانیان نیز به نام او و جانشینانش ثبت شده است (۵) بدان هنگام که از سوی برادر بزرگتر و فرمانروای فرارود (ماوراالنهر) ؛ نصر ؛ بر بخارا فرمان می راند بر علیه برادر شورید و در نبرد رخ داده سپاهیان نصر را چنان درهم شکست که لشگریانش به اسانی یارای ان را یافتند تا نصر را دستگیر سازند . رفتاری که برادر کهتر پس از پیروزی بر برادر مهتر نمایاند تا اندازه ای نیکوکرداری های کوروش بزرگ را به یاد می اورد . انچه روشن است امیر اسماعیل پس از پیروزی در اوردگاه رو به سوی برادر دربند نهاد و بر رکاب اسب نصر بوسه زد و انگاه او را با احترام افزون از اسب فرود اورد و برادر دیگرش اسحاق را که در همین هنگام رسیده و از ارج نهادن به نصر روی برتافته و از اسب فرود نیامده بود مورد بازخواست و سرزنش قرار داد . امیر اسماعیل انگاه نصر را دوباره سوی تختگاهش ؛ سمرقند روانه داشت تا دگربار بر تخت فرمانروایی ان شهر دیرینه سال تکیه زند .(۶) با این وجود ؛ نباید این نکته را از نظر دور داشت که تا پیش از درگرفتن نبرد ؛ اسماعیل از سوی نصر حکومت داشت ؛ اما پس از روی دادن اورد این نصر بود که از سوی اسماعیل به حکومت گماشته می شد .

نمونه ای دیگر از نیک خویی های امیر اسماعیل که خود و جانشینانش به دور از اندیشه های متعصبانه به بسط ازاداندیشی و تساهل و تسامح و مدارا با افکار گوناگون پرداختند و بستر مناسبی برای رشد دانش و به ویژه علوم عقلی تدارک دیدند(۷) کرداری است که او پس از نبرد با عمرو لیث صفاری پیشه ساخت . انچه از این رهگذر از منابع تاریخ می توان دریافت ان است که عمرو لیث صفاری در طمع افزودن فرارود بر قلمروی خویش بر گستره فرمانروایی امیراسماعیل یورش برد اما نه تنها کاری از پیش نبرد بلکه خود و شمار فزونی از سپاهیانش به وسیله پولادتنان لشگر سامانی اسیر شدند . با تمام این احوال و با وجود انکه عمرو لیث اغازگر جنگ بود امیر اسماعیل ؛ نه تنها اسیران را بدون انکه خون بها و فدیه ای دریافت دارد رها ساخت(۸) عمرو لیث را نیز با مهر خویش نواخت و حتی انگشتری که فردی از سپاهیان به هنگام دستگیری عمرو از او گرفته بود به سه هزار درهم بازخرید و به عمرو بازپس داد .(۹) شگفت انگیزتر انکه بر پایه برخی گزارش های تاریخی به هنگامی که امیراسماعیل در پی درخواست های خلیفه عباسی ؛ معتضد ؛ ناگزیر شد عمرولیث را روانه بغداد و سوی خلیفه گسیل دارد ؛ او را تنها با ۳۰ سوار راهی ساخت و بدو گفت کاری کند تا نزدیکانش به سوی او ایند و او را برهانند تا بدین وسیله هم عمرو از سرنوشتی ناخوشایند برهد و هم اسماعیل پاسخی درخور برای خلیفه داشته باشد . انچه روشن است کاروان محافظ عمرو حتی یک ماه را در ناحیه ای از سیستان ؛ خاستگاه خاندان صفاری ؛ سپری کردند تا شاید از سوی نزدیکان عمرو اقدامی انجام پذیرد ؛ اما « هیچکس اندر همه خراسان و سیستان نگفت که عمرو خود هست » (۱۰) بنابراین سواران محافظ او ناگزیر شدند رو به سوی میان رودان ( بین النهرین ) نهند تا عمرو را به خلیفه سپارند . در تاریخ سیستان امده است که عمرو در پی پرسش و بازخواست فرمانده سواران همراهش از عدم یاری کسانش گفت : « من بر سر پادشاهان چون استـاد بـودم بـر سر کودکان ؛ چون کودکان از دست استاد رهایی یابند کی خواهند که بـاز انجـا بـایـد نشست » (۱۱)

چنانکه پیشتر نیز گفته امد در منابع تاریخی سده های نخستین اسلامی از امیر اسماعیل سامانی بسان الگوی دادگری و دادگستری یاد شده است . به عنوان نمونه ؛ روایت شده که وی همه روزه حتی در روزهای سرد زمستانی و به گاه برف و باران سوار بر اسب به میان مردمان می رفت تا اگر کسی درخواست و شکوه ای دارد به اسانی به نزد او اید و خواسته اش را با او در میان گذارد (۱۲) در روایت دیگری نیز امده که روزی امیر اسماعیل در حدود شهر مرو دید که شتری به کشتزاری رفته است ؛ بنابراین ؛ او که از ستمکاری بر مردمان رویگردان بود فرمان داد تا ببینند داغ و نشان چه کسی بر ان شتر است تاصاحب شتر را برگرفته و به مجازات رسانند . چون فرمان او انجام شد دیدند که نشان خود امیر بر شتر است ؛ پس دستور داد تا مبلغی بیشتر از انچه شتر به کشتزار زیان رسانیده بود به عنوان غرامت به صاحب کشتزار پرداخت شود . (۱۳)

در همین راستا ؛ غزالی در کتاب نصیحت الملوک خود اورده است که امیر اسماعیل به هرجا که به همراه سپاهیانش فرود می امد فرمان می داد که لشگریان از ازار مردمان ان منطقه فرو گذارند . در یک از روزها که او راهی مرو بود پالیزبانی به نزدش امد و از فردی از سپاهیان او شکوه نمود و گفت که ان سپاهی به پالیز او ورود نموده و بدو زیان رسانده است ؛ امیر جوانمرد سامانی ان لشگری را به نزد خویش فراخواند و از او پرسید : ایا تو مزد نمی گیری و ایا فرمان مرا نشنیده ای ؟ سپاهی پاسخ گفت هم مزد می گیرم و هم فرمان تو را شنیده ام . امیر اسماعیل گفت : پس چرا چنین زیان رسانده ای ؟ ان لشگری افزود : خطا کرده ام اما امیر دادگر سامانی گفت : « من از بهر خطای تو به دوزخ نتوانم رفتن ؛ از این رو دستور داد تا دست او را بریدند .» (۱۴)
امیر اسماعیل سامانی ؛ این رادمرد ایرانی ؛ که مردمان خراسان و فرارود و به ویژه طبقات نجبا و دهقانان به سبب رامش جویی هایش بدو رغبت افزون نشان می دادند (۱۵) و کسی که بر پایه باور تمامی تاریخنگاران و ایران شناسان برجسته کنونی از جمله برتولد اشپولر ؛ نویسنده کتابهای ارزشمند تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی و تاریخ مغول در ایران ؛ تمدن و فرهنگ ایران بی نهایت مدیون او و خاندانش است و هنوز هم باید عمل و رفتار او و جانشینانش را به عنوان مشوق دانش و هنر مدنظر قرار داد (۱۶) سرانجام در صفر سال ۲۹۵ هجری / نوامبر ۹۰۷ میلادی بر اثر بیماری زندگی را بدرود گفت (۱۷) اما نام نیکش برای همیشه در تاریخ ایران جاودانه شد .

 

اسمــاعیـل سامــانی ان نامـدار همی بود در سروری کامکار
همان دولتش شانزده سال شد ز دور سپهـری دگرحال شد
پـیـــام امـــد از مـرگ نــزدیـک او ســـوی دار بـاقــی دراورد رو
دو صـد بـا نــود بـود و تـاریـخ پنـج کـه بربسـت از سرای سپنج
ازو مــــانــد نــام نـکـــو یــادگـــار خنـگ جــان ان مهتـر نامدار-۱۸

__________________________________________________ ______________________

۱- سروده ای از معین الدین جوینی ؛ شاعر سده هشتم هجری و نگارنده کتاب نگارستان . برگرفته از : تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص۱۵۶ . بایسته است یاد شود کتاب نگارستان به شیوه و سبک گلستان سعدی نگارش یافته است . 
۲ـ انچه روشن است کسی که سلسله سامانی را بنیاد نهاد نصر برادر بزرگتر امیر اسماعیل بوده است ؛ اما تاریخنگاران با توجه به انکه امیر اسماعیل سلسله سامانی را واجد توانمندی افزون و شکوه بسیار نمود ؛ او را بنیانگذار راستین این سلسله برشمرده اند . 
۳- به عنوان نمونه کشتن شمار فزونی از مردمان و به اسارت برگرفتن ۱۵ – ۱۰ هزار نفر از مردم شهر طراز . برای اگاهی بیشتر نگاه کنید به : تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص ۲۰۹
۴- تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان – با نگاهی ویژه به پیشینه فرهنگی ایران ؛ ص۷۸

۵- تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص ۱۶ و تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان ؛ ص۷۸
۶- تاریخ بخارا ؛ ص۱۱۷-۱۱۱ و زین الاخبار ؛ ص۳۲۳
۷- تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان ؛ ص۷۸
۸- تاریخ مردم ایران ؛ جلد دوم ؛ ص۱۸۷
۹- تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص۱۶۵
۱۰- تاریخ سیستان ؛ ص۲۶۰
۱۱- همان کتاب ؛ ص۲۶۱
۱۲- تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص۲۱۹
۱۳- همان کتاب ؛ ص ۲۱۹
۱۴- نصیحت الملوک ؛ ص۱۲۲
۱۵- تاریخ مردم ایران ؛ ج ۲ ؛ ص ۱۸۷
۱۶- تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی ؛ جلد یکم ؛ ص ۱۴۲
۱۷- تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص۲۱۷
۱۸- ظفرنامه ؛ جلد یکم ؛ ص۵۲۳

 

لینک مطلب در تالار گفتمان:

 رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

شاهکار های هنری ایران

پروفسور پوپ در شش فصل به هنرهایی مانند سفال های منقوش، مفرغ کاری ها، نقره کاری ها، فلزکاری ها، گچ کاری ها، سنگ تراشی-ها، منبت کاری ها، نقاشی روی عاج، کتاب سازی، جلدسازی، تذهیب، قالی-بافی و …

orange001.preview

« به نام یزدان »

 

پوپ، آرثر آبهام.، 1338، شاهکارهای هنر ایران، اقتباس و نگارش پرویز ناتل خانلری، تهران، بنگاه مطبوعاتی صفعلیشاه، 209 ص، مصور. Pope, Arthur Upham., 1945, Masterpieces of Persian Art, New York, Dryden Press.

پوپ یکی از معروف ترین و پرکارترین ایران شناسان آلمانی بود.
حوزه تخصصی پوپ هنر ایران است که حاصل آن چندین مجموعه تألیف عظیم همچون مجموعه شانزده جلدی وی با عنوان پژوهشی در هنر ایرانی (A Survey in Persian Art)است.کتاب شاهکارهای هنر ایران تصاویر بسیار زیادی با کیفیت بالایی را از انواع هنرهای پیش از تاریخ و تاریخی مناطق مختلف ایران که در موزه های خارجی و داخلی نگه داری می شود را شامل می شود.

پروفسور پوپ در شش فصل به هنرهایی مانند سفال های منقوش، مفرغ کاری ها، نقره کاری ها، فلزکاری ها، گچ کاری ها، سنگ تراشی-ها، منبت کاری ها، نقاشی روی عاج، کتاب سازی، جلدسازی، تذهیب، قالی-بافی و …

در دوره های مختلفی چون مادها، هخامنشیان، ساسانیان، آل بویه و سلجوقیان می پردازد. پوپ معتقد است که “در سراسر تاریخ دراز و پرحادثه ایران که پر از انقلاب ها و پیروزی ها و شکست ها و کام ها و ناکامی هاست و همیشه در پی افول و نزولی صعود و ترقی پرثمری داشته، هنر بزرگ ترین مایه و صفت خاص آن و هدیه دائم ملت ایران به تاریخ جهان بوده است”( پوپ، 1338: 2).

پوپ ویژگی های اصلی و محوری هنر ایرانی را در مقدمه کتاب ذکر می کند که آنها را می توان در موارد زیر خلاصه کرد:

1) ارتباط با زندگی؛
2) جستجوی نیروهای آسمانی؛
3) زمینه اندیشه عرفانی در هنرمندان، که زیبایی را مظهر الهی می شمردند؛
4) پیوند انواع هنرها با یکدیگر؛
5) اشتقاق یافتن هنرها از یکدیگر مانند نقاشی و شعر؛
6) گمنامی و بی نشانی هنرمندان؛
7) تزئین گرایی به عنوان منبع اصلی و هدف هنر ایرانی؛
8) ابهت و جنبه روحانی؛
9) اندیشه محوری آثار؛
10) تقلید و خلاقیت؛
11) تقابل نور و تاریکی با بازنمودی از اساطیر؛
12) تعادل، تناسب و جامعیت؛
13) موضوع و اسلوب بسیار متنوع؛
14) اهمیت ریزه کاری؛
15) همزیستی پیچیدگی و سادگی؛
16) فراروی از زمان و مکان، از تقلید طبیعت و امور واقعی.

پوپ در کنار برشمردن خصوصیات مطلوب هنر ایرانی به نواقص آن نیز می پردازد:
1) عدم برانگیختن انعکاسات ذهنی درباره امور نامرئی برخلاف نقاشی چینی؛
2) عدم برجستگی منظم نقوش برخلاف هنر غربی؛
3) اصولی که در نقاشی ایرانی تکامل یافت متعدد و مفید و مهم بود اما به تدریج متحجر و یکنواخت شد و مانع آزادی مشاهده و تخیل هنرمند گردید.

پوپ به سوی اندیشه هنر ایران به مثابه “هنر نقش مطلق” متمایل است، چراکه از نظر وی مهم ترین نمونه های هنر تزئینی ایران به “موسیقی مرئی” به دلیل زیبائی اجزاء، حسن ترکیب و کلیت تأثیرگذار بر احساس تعبیر شده است.

علاوه بر مقدمه کتاب که به مختصات هنر و تاریخ ایران اختصاص دارد، جزئیات فصول شش گانه آن که همگی دارای تصاویر الواح می باشند به شرح زیر است.

فصل اول: سفال های منقش پیش از تاریخ؛
فصل دوم: مفرغ های لرستان، هنرهای آذربایجان، دوره هخامنشی؛
فصل سوم: نقره کاری، مفرغ کاری و سفال سازی ساسانی و مابعد آن؛
فصل چهارم: فلزکاری از قرن چهارم ببعد، گچ بری، سفالینه های لعابی کهن، نقاشی روی عاج، بافته های دوره آل بویه و سلجوقیان، سنگ تراشی، سفالینه های لعابی جدید، منبت کاری؛
فصل پنجم: هنر کتاب سازی، جلدسازی، تذهیب، درهای منقش چهل ستون؛
فصل ششم: قالی بافی، بافته های عصر صفوی. پوپ دوره های مهم تاریخی ایران پیش از میلاد را به عصر حجر اخیر (8000-55000)، عصر مس (5500-4500)، عصر مفرغ (4500-3500)، عصر آهن (3500-2550) تقسیم بندی کرده و به شرح آثار هنری هر کدام از دوره-های فوق در میان مطالب فصول می پردازد.

 

انسانشناسی و فرهنگ

( به قلم اصغر ایزدی جیران )

 

نویسنده: موری حماسی

http://forum.tarikhfa.ir/thread6120.html#post23704

منشور كوروش هخامنشی

 

منشور کورش بزرگ 

منشور كورش هخامنشی، كهن ترین بیانیه حقوق بشرِ شناخته شده جهان و سند سربلندی ایرانیان از همزیستی آشتی جویانه و گرامیداشتِ باورها و اندیشه های همه مردمان تابعه در هنگامه بنیادگذاری نخستین امپراطوری جهان است. دنیای باستان همواره از آتش جنگها و یورشهای بی پایان در رنج بوده است و كشورهای آشتی جو نیز ناچار بوده اند تا برای رهایی مردمان خود از تاخت وتازهای همیشگی همسایگان ناآرام، به رویارویی و چیرگی بر آنان بپردازند. اما مهم این است كه پیروزمندانِ میدان نبرد و چیره شدگان بر شهرها، چگونه با سپاه شكسته و مردم فرودست رفتار میكرده اند؟ تاریخنامه های بشری بازگوكننده رفتار نیك كورش بزرگ، پادشاه نیرومندترین كشور آنروز جهان، و كنشهای ستیزنده دیگر فرمانروایان گیتی بوده است. 

جهان امروز، نه با چشمداشت بر خاك سرزمینها، كه با تاختن بر اندیشه، باورها، غرور و هویت ملی مردمان، چیرگی بر آنان را در سر میپروراند. مردمانی كه باورها و هویت ملی و تاریخی خود را به فراموشی سپارند؛ مردمانی كه نیازمند دانش و فنآوری كشورهای دیگر باشند؛ شكست خوردگان جهان امروزند. پیشینیان ما گذشته ای سرافرازانه برای ما به ارمغان نهادند. ما برای فرزندان آینده خود چه دستاوردی داریم و برای شكسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راه هایی اندیشیده ایم؟

در سال 1258 خورشیدی/ 1879 میلادی، به دنبال كاوشهای گروه انگلیسی در معبد بزرگ اِسَـگيلَـه (نیایشگاه مَـردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانی بـابِـل در میاندورود (بین النهرین) استوانه ای از گل پخته بدست باستانشناسی كـلدانی به نام «هرمز رسـام» پیدا شد كه امروزه در موزه بریتانیا در شهر لندن نگهداری میشود.

بررسی های نخستین نشان میداد كه گرداگرد این استوانه گِـلین را نوشته هایی به خط و زبان بابلی نو (اَكَـدی) در برگرفته است كه گمان میرفت نبشت های از فرمانروایان آشور و بابِـل باشد. اما بررسی های بیشتری كه پس از گرته برداری و آوانویسی و ترجمه آن انجام شد، نشان داد كه این نبشته در سال 538 پیش از میلاد به فرمان كورش بزرگ هخامنشی (550-530 پم.) و به هنگام ورود به شهر بابل نویسانده شده است. از زمان نگارش این فرمان تا به امروز (1384) 2545 سال میگذرد.

هرمز رسام (1826- 1910) کاشف استوانه کورش در بابل

شكل ظاهری این فرمان، به مانند استوانهای دیده میشود كه میانه آن قطورتر از دوسوی آنست. انتشار و ثبت فرمانها و یادمانه ای رسمی بر روی استوانه گِلین و نیز بر روی لوحه های مسطح، از سابقه ای دیرین در ایران و میان دورود برخوردار بوده، كه گونه استوانه ای آن نسبت به بقیه، پایداری و دوام بیشتری داشته است. بیتردید این فرمان در نسخه های متعددی برای ارسال به نواحی گوناگون نویسانده شده بوده كه امروزه تنها یكی از آنها به دست آمده است.

استوانه كورش آسیب هایی جدی به خود دیده است. بسیاری از سطرهای آن از بین رفته و یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیستند. نبشته های بخشهای آسیب دیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقی مانده در آن میتوان تا حدودی بازسازی كرد كه در این بازسازی نیز، بیگمان احتمال اشتباه هایی وجود دارد. بدین لحاظ و نیز به دلیل اینكه در خوانش و ترجمه نبشته های بابلی، هنوز نیز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور كورش در ترجمه های گوناگون به تفاوتهایی دچار آمده است. با این نگرش، هیچیك از ترجمه های امروزی كتیبه، معادل دقیق معنای عبارتهای اصلی آنرا ارائه نمی كنند. استناد به محتوای كتیبه و به ویژه كلیدواژه ها، می بایست با دقت و وسواس بسیاری صورت پذیرد. بیتردید استناد به كتیبه هنگامی با اطمینان بیشتری ممكن میشود كه واژه یا مفهومی خاص، در بیشتر پژوهشها به گونه كم وبیش یكسانی برگردان شده باشند.
در دانشگاه «ییل» (Yale) كتیبه كوچك و آسیب دیده ای نگهداری میشود كه ریشارد بِرگِر در سال 1975 آنرا بخشی گمشده از استوانه كورش دانست. این بخش توسط همو به كتیبه اصلی اضافه گردید و نُه سطر پایانی فعلی آنرا تشكیل میدهد (← سطرهای 37 تا 45). 

فرمان كورش بزرگ از زمان پیدایش تا به امروز بارها ترجمه و ویرایش و پژوهش شده است. پیش از همه، جوان پر شور و كاشـف رمز خط میخی فارسی باستان یعنی هنری كِرِسْویك راولینسون در سال 1880 میلادی و بعدها ف. ویسباخ 1890، گ. ریختر 1952، آ. اوپنهایم 1955، و. اِیلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر 1975، ا. كـورت 1983، پ. لوكوك 1999 و بسیاری دیگر آنرا تكرار و كاملتر كردند. متن فارسی ارائه شده در این كتاب نیز با نگرش به پژوهش های پیشین و روند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلی یا اَكَدی و نیز خوانشهای تازهتر منشور كورش فراهم شده و در زیرنویسها به یادداشتهای اندكی پرداخته شده است. 

ترجمه و انتــشار فرمــان كــورش بــزرگ (كــورش دوم) پــرده از نادانــسته های بســیار برداشت و بزودی بعنوان «منشور آزادی» و «نخستین منشور جهانی حقوق بشر» شهرتی عالمگیر یافت و نمایندگان و حقوقدانان كشورهای گوناگون جهان در سال 1348 خورشیدی با گردهمایی در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او بنام نخستین بنیادگذار حقوق بشر جهان یاد كردند و او را ستودند. حقوقی كه انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در اندیشه ایجاد و فراهم سازی آن افتاده است و آرزوی گسترش آنرا در سر میپروراند. 

(نسخه بدلی از منشور كورش به عنوان كهن ترین فرمانِ شناخته شده تفاهم و همزیستی ملتها در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورك نگهداری میشود. این كتیبه در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیمومت جای دارد).
چه چیز باعث شده است تا فرمان كورش به این پایه از شهرت برسد؟ پاسخ این پرسش هنگامی دریافته میشود كه فرمان كورش را با نبشته های دیگر فرمانروایان همزمان خود و حكمرانان امروزی به سنجش بگذاریم و بین آنها داوری كنیم. 

آشور نصیرپال، پادشاه آشور (884 پم.) در كتیبه خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من … ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم … حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم … بسیاری را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بیرون كشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم.”

دركتیبه سِـناخِـریب، پادشاه آشور (689 پم.) چنین نوشته شده است: ‘‘… وقتی كه شهر بابِـل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه هایشان را چنان ویران كردم كه بصورت تلی از خاك درآمد. همه شهر را چنان آتـش زدم كـه روزهای بسـیار دود آن به آسـمان میرفـت. نهـر فـرات را به روی شهر جاری كردم تا آب حتی ویرانه ها را نیز با خود ببرد.”  

در كتیبه آشور بانیپال (645 پم.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ایشتار فتح كردم … من زیگورات شوش را كه با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم … معابد عیلام را با خاك یكسان كردم و خـدایـان و الـهه هـایشان را به باد یغما دادم. سپاهیان من وارد بیشه های مقدسش شدند كه هیچ بیگانه ای از كنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش كشیدند. من در فاصله یك ماه و بیست و پنج روز راه، سـرزمـین شـوش را تبدیل به یك ویرانه و صحرای لم یزرع كردم … ندای انسانی و … فریادهای شـادی … به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را به تـوبـره كشیدم و به ماران و عـقربها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند.” 

و در كتیبه نَـبوكَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565 پم.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم كه صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـه ها را چنان ویران كردم كه دیگر بانگ زنده ای از آنجا برنخیزد.” 

این رویدادهای غیر انسانی تنها به آن روزگاران تعلق ندارد. امروزه نیز مردمان جهان با چنین ستمها و خشونتهایی روبرو هستند. هنوز جنایتهای آمریكا در ژاپن و ویتنام، فرانسه در الجزایر، ایتالیا در حبشه و لیبی، پرتقال و اسپانیا در آمریكای لاتین، و انگلستان در سراسر جهان، از یادها نرفته اند. مردم هرگز فراموش نخواهند كرد كه در عراق بمبهای شیمیایی بر سر مردم بی دفاع هلبچه فروریخت و همه آنان از پیر و جوان و زن و كودك به وضعی رقت انگیز نابود شدند. در افغانستان و در میان سكوت حیرت انگیزِ جهانیان، صدها هزار تن از مردم غیرنظامی و بی دفاع شهرها قربانی مطامع ابرقدرتهای امروز و گروهای سیاسی كشور میشوند، در حالیكه در زندگی روزمره نیز از قحطی و بیماریهای همه گیر، از گرسنگی و وبا و سرما رنج میبرند. در بوسنی و در كانون اروپای متمدن تنها به انگیزه های نژادی مردم و كودكان را بیدریغ و دسته جمعی به كام مرگ میفرستند. در مكه جامه سپید زائران را به سرخی میآلایند و جان و مال و ناموس آنان را مباح میشمرند. 

كشورهای بزرگ و پیشرفته و متمدن جهان، سلاحهای مرگبار كشتار جمعی و بمب های شیمیایی و میكربی خود را دیگر مستقیماً بر كاشانه مردم رها نمیكنند، بلكه آنها را به بهایی گزاف در اختیار كشورهایی همچون عراق میگذاردند تا بر سر جوانان ایران زمین بریزد و آنگاه باز هم به بهای گزاف به درمان زخمهای آنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلایه كنند و خود را بزرگترین پشتیبان آن بدانند. 

اما علیرغم رفتارهای ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرت عملی به عنوان شاه نیرومندترین كشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نكرد؛ بلكه او را به حاكمیت ناحیه ای منصوب، و با مردم شهر نیز چنین رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند … مَردوك (خدای بابلی) دلهای پاك مردم بابل را متوجه من كرد؛ زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تكان داد. من برای صلح كوشیدم. برده داری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. خدای بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نیایشگاه هایی را كه بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم. اهالی این محلها را گرد آوردم و خانه های آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم.” 

كورش پس از ورود به شهر بابل (در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزی) فرمان آزادی هزاران یهودی را صادر كرد كه قریب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرین و سیمین آنان را كه پادشاه بابل از ایشان به غنیمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد كه در سرزمین خود نیایش گاهی بزرگ برای خود بر پای دارند. رفتار كورش با یهودیان موجب كوچ بسیاری از آنان به ایران شد كه در درازای بیست و پنج قرن هیچگاه بین آنان و ایرانیان جنگ و خشونت و درگیری رخ نداد و آنان ایران را میهن دوم خود میدانسته اند.

 در این باره در باب های گوناگون اسفار عَـزرا و اشعیا در كتاب تورات (عهد عتیق)، ضمن نامبر كردن كورش با عنوان «مسیح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالك خود فرمانی صادر كند و بنویسد: كورش پادشاه پارس چنین میفرماید كه یـهُـوَه/ یـهْـوِه خدای آسمان مرا امر فرموده است كه خانه ای برای او در اورشلیم كه در یهودا است، بنا نمایم. پس كیست از شما از تمامی قوم او كه خدایش با وی باشد و به اورشلیم كه در یهودا است برود و خانه یـهُـوَه را كه خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید …؟ پس همگی برخاسته و روان شدند تا خانه خداوند را كه در اورشــلیم است، بـنا نمایند. … و كورش پادشاه، ظروف خانه خداوند را كه نَـبوكَـد نَـصَـر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه خود گذاشته بود، بیرون آورد و به رئیس یهودیان سپرد.” 

در اینجا مایلم بخصوص به این نكته تاكید كنم كه با وجود اینكه منشور كورش بزرگ را «نخستین اعلامیه حقوق بشر» میدانند، اما نوآوری چنین فرمانی از كورش نبوده است؛ بلكه این فرمان فرایند فرهنگ ایرانی بوده است. فرهنگی كه هرگز دستور به غارت و آدمكشی و ویرانی نداده است. و كورش این رفتار را از مردمان سرزمین خود، از نیاكان خود، از فرهنگ رایج كشورش، در آغوش مهرآمیز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بكار بسته است. سرافرازی نخستین بیانیه جهانی حقوق بشر نه تنها برای كورش، بلكه همچنین برای فرهنگ كشوری است كه سراسر پهنه پهناور آن از كهن ترین روزگاران تابش گاهِ اندیشه نیك و كردار نیكی بوده است كه امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند. 

منشور كورش هخامنشی ارمغانی است از سرزمین ایران برای جهانی كه از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج میبرد.

منشور کورش هخامنشی

گزیده

منم كـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجیه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبیره چیشپیش، شاه بزرگ …

آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوك خدای بزرگ دلهای پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تكان داد … من برای صلح كوشیدم.

من برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند.

مَـردوك خدای بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهربانی اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم … 

من همه شهرهایی را كه ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی كه بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاه های خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوك خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه های خودشان بازگرداندم. بشود كه دلها شاد گردد.

بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاه های مقدس نخستین شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیك خواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی میدارد و پسرش كمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

من برای همه مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم.

 


منشور كورش هخامنشی


متن كامل


1. «كورش» (در بابلی: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بی- لیم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ری› و «اَكَّـد» ‹اَك- كـَ- دی- ای›، … 


2. … همه جهان
(از اینجا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان كورش، بلكه به روایت ناظری ناشناخته كه میتواند نظر اهالی و بزرگان بابل باشد، بازگو میشود).

3. … مرد ناشایستی به فرمانروایی كشورش رسیده بود.

4. او آیین های كهن را از میان برد و چیزهای ساختگی بجای آن گذاشت.

5. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه» ‹اِ- سَگ- ایلَـه› برای شهر «اور» ‹او- ریم› و دیگر شهرها ساخت.
(«اِسَـگیـلَـه/ اِزاگیلا» نام نیایشگاه بزرگ «مردوك» یا خدای بزرگ است. این نام شباهت فراوانی با نام نیایشگاه ایرانی «اِزَگین» در «اَرَتَـه» دارد كه در حماسه سومری «اِنمِـركار و فرمانروای اَرَته» بازگو شده است. 

آقای جهانشاه درخشانی در آریاییان، مردم كاشی و دیگر ایرانیان (تهران، 1382، ص 507)، «اِزَگین» را به معنای «سنگ لاجورد» میداند. از سوی دیگر «كاسیان» نیز رنگ آبی را رنگ خداوند بشمار می آوردند و «كاشّـو/ كاسّـو»، نام خدای بزرگ آنان به معنای «رنگ آبی» است. امروزه همچنان واژه «كاس» برای رنگ آبی در گویش های محلی بكار میرود. برای نمونه در گیلان، مردان با چشم آبی را «كـاس آقا» خطاب میكنند. همچنین برای آگاهی از پیوند اَرَتَـه با نواحی باستانی حاشیه هلیل رود در جنوب جیرفت بنگرید به: مجیدزاده، یوسف، جیرفت كهنترین تمدن شرق، تهران، 1382).

6. او كار ناشایست قربانی كردن را رواج داد كه پیش از آن نبود … هر روز كارهایی ناپسند میكرد، خشونت و بدكرداری.

7. او كارهای … روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت میكرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خدای بزرگ روی برگرداند.
(گمان میرود نام «مردوك» با واژه آریایی و اوستایی «اَمِـرِتات» به معنای «جاودانگی/ بیمرگی» در پیوند باشد. اما ویژگی های دیگر مردوك شباهت هایی با «اهورامزدا» دارد و همچون او در سیاره «مشتری» متجلی میشده است. همان گونه كه مردوك را با نام «اَمَـر- اوتو» می شناخته اند؛ از او با نام آریایی و كاسی «شوگورو» نیز یاد میكرده اند كه به معنای «بزرگترین سرور» بوده و با معنای اهورامزدا (سرور دانا/ سرور خردمند) در پیوند است).

8. او مردم را به سختی معاش دچار كرد. هر روز به شیوهای ساكنان شهر را آزار میداد. او با كارهای خشنِ خود مردم را نابود میكرد … همه مردم را.

9. از ناله و دادخواهی مردم، «اِنـلیل/ ایـلّیل» خدای بزرگ (= مردوك) ناراحت شد … دیگر ایزدان آن سرزمین را ترك كرده بودند. (منظور آبادانی و فراوانی و آرامش)

10. مردم از خدای بزرگ میخواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمین كه زندگی و كاشانه اشان رو به ویرانی میرفت، توجه كند. مردوك خدای بزرگ اراده كرد تا ایزدان به «بابِـل» بازگردند.

11. ساكنان سرزمین «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.

12. مردوك به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب كه او را یاری دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد كرد.

13. او تمام سرزمین «گوتی» ‹كو- تی- ای› را به فرمانبرداری كورش در آورد. همچنین همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـانمَـن- دَه› را. كـورش با هر « سیاه سر» (همه انـسانها) دادگرانه رفتار كرد.
(در تداول، نامِ بابلی «اومانمنده» را با «ماد» برابر می دانند. اما به نظر میآید كه این نام بر همه یا یكی از اقوام آریایی كه در هزاره دوم پیش از میلاد به میان دورود مهاجرت كرده بوده اند؛ اطلاق میشده است).

14. كورش با راستی و عدالت كشور را اداره میكرد. مردوك، خدای بزرگ، با شادی از كردار نیك و اندیشه نیكِ این پشتیبان مردم خرسند بود.

15. او كورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی كه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمی داشت.
(ممكن است منظور دیده شدن سیاره مشتری بوده باشد. در باورهای ایرانی، سیاره مشتری نماد آسمانی اهورامزدا/ مردوك بوده است. نك به: بارتل ل. واندروردن، پیدایش دانش نجوم، ترجمه همایون صنعتی زاده، 1372. او حتی منظور از «سپاه پر شمار او» را نیز ستارگان آسمان میداند).

16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در كنار او ره می سپردند.

17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نَـبـونـید» ‹نـَ- بو- نـَ- اید› شاه را به دست كورش سپرد.

18. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَكَّـد و همه فرمانروایان محلی فرمان كورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهره های درخشان او را بوسیدند.

19. مردم سروری را شادباش گفتند كه به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.
(از اینجا روایت به صیغه اول شخص و از زبان كورش بازگو میشود. استرابو نقل میكند كه «كورش» نامی است كه او پس از پادشاهی و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پیش از این، نام او «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. نك به: جغرافیای استرابو، ترجمه هـ. صنعتی زاده، 1382، ص. 319). 

21. پسر «كمبوجیه» ‹كـَ- اَم- بو- زی- یه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش یكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره «چیشپیش» ‹شی- ایش- بی- ایش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.

22. از دودمـانی كـه همیشه شـاه بـوده اند و فـرمانـروایی اش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم؛
(«نَـبـو» ایزد نویسندگی و دبیـری بـوده، و نیایشگاه او به نـام «اِزیـدَه» خوانده میشده است. ورود كورش «بدون جنگ و پیكار» به بابل، نه تنها در گزارش او، بلكه در متون بابلی همچون «سالنامه نبونید» و نیز در «تواریخ هرودوت» (كتاب یكم) تأیید شده است. برای آگاهی از سالنامه نبونید نگاه كنید به: Hinnz, W., Darios und die Perser, I, 1976, p. 106.). 

23. همه مـردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوك دلهای پاك مردم بابل را متوجه منكرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
(پذیرش كورش توسط مردم، در «كورشنامه/ سیروپدی» (Curou Paideia) نوشته گزنفون نیز تأیید شده است. گزنفون اظهار میدارد كه مردمان همه كشورها با رضایت خودشان پادشاهی و اقتدار كورش را پذیرفته بودند (سیروپدی، كتاب یكم)).

24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

25. وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تكان داد … من برای صلح كوشیدم. نَـبونید، مردم درمانده بابل را به بردگی كشیده بود، كاری كه در خور شأن آنان نبود.

26. من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. مردوك از كردار نیك من خشنود شد.

27. او بر من، كورش، كه ستایشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجیه» و همچنین بر همه سپاهیان من،

28. بركت و مهربانیاش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوك همه شاهانی كه بر اورنگ پادشاهی نشسته اند؛

29. و همه پادشاهان سرزمین های جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین» (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه مردم سرزمین های دوردست، همه پادشاهان «آموری» ‹اَ- مور- ری- ای›، همه چادرنشینان،

30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از … تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.

31. من شهرهای «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دیر» ‹دِ- ایر›، سرزمین «گوتیان» و شهرهای كهن آنسوی «دجله» ‹ای- دیك- لَت› كه ویران شده بود را از نو ساختم.

32. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی كه بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاه های خود برگرداندم. خانه های ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم.
(با اینكه هیچ دلیل قاطعی در زرتشتی بودنِ كورش بزرگ در دست نیست؛ اما او همچون زرتشت به این باور كهن ایرانی پایبند بوده است كه هر كس در پرستش خدای خود و انتخاب دین خود آزاد است. افسوس كه موبدان زرتشتی عصر ساسانی با سختگیری و خشونتهای بیشمار و اعمال سلیقه های شخصی در تحریف آیین زرتشت، به این دستاورد با ارزش فرهنگ ایرانی آسیب زدند).

33. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوك به شادی و خرمی،

34. به نیایشگاه های خودشان بازگرداندم، بشود كه دلها شاد گردد. بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاه های مقدس نخستین شان بازگرداندم

(گشایش و بازسازی نیایشگاه ها به فرمان كورش، دستكم در یك متن دیگر شناخته شده است. بر این لوح چهار سطری كه از «اَرَخ» در میان دورود كشف شده، آمده است: “منم كورش، پسر كمبوجیه، شاه توانمند، آنكه «اِسَـگیلَـه» و «اِزیـدَه» را باز ساخت.” برای آگاهی بیشتر نگاه كنید به صفحه 156 مقاله W. Eilers در كتابشناسی). 

35. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیك خواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی میدارد و پسرش كمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’
(در باورهای ایرانی، «سرای سپند» یا «اَنَـغْـرَه رَئُـچَـنْـگْـه» (اَنَـغران/ اَنارام) به معنای «روشنایی بی پایان و جایگاه خدای بزرگ یا اهورامزدا و بهشت برین است).

36. بیگمان در روزهای سازندگی، همگی مردم بابل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامع های آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم). . . . .

37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. برای غازها، اردك ها و كبوتران… 

(از سطر 37 تا 45 بخش نویافت های است كه در مقاله «در باره منشور كورش» به آن اشاره شد. این نُه سطر دنباله بلافصل سطرهای پیشین نیست).

38. … باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور- اِنـلیل» ‹ایم- گور- اِن- لیل› را استوار گردانیدم … 

39. … دیوار آجری خندق شهر را،

40. … كه هیچیك از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛

41. … به انجام رسانیدم.

42. دروازه هایی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روكشی از مفرغ … 

43. …كتیبه ای از پـادشاهی پیش از من بنام «آشور بانیپال» ‹آش- شور- با- نی- اَپ- لی›

44. …
45. … برای همیشه!

 

به خشنودی اهورامزد ا…

ایران و ایران شهر

 iran

ایران و ایران شهر

واژه‌ی «ایران» (Eran) برای نخستین بار در سنگ‌نوشته‌های اردشیر یکم – بنیان‌گذار دودمان ساسانی – گواهی شده است. وی در برجسته‌نگاری تفویض شاهنشاهی‌اش “از سوی اورمزد” در نقش رستم استان فارس، و سپس در سکه‌های‌اش، Ardashir shahan shah Eran (به پارسی میانه) و Shahan shah Aryan (به پارتی) “= اردشیر، شاه شاهان آریایی‌ها” خوانده شده است. پسرش شاپور یکم، ضمن استفاده از همان لقب برای پدرش، به خود با عنوان Shahan shah eran ud aneran (به پارسی میانه) و Shahan shah aryan ud anaryan (به پارتی) “= شاه شاهان آریایی‌ها و غیرآریایی‌ها” اشاره کرده است. همین شکل و شیوه، مورد استفاده‌ی شاهان بعدی ساسانی، از «نرسه» تا «شاپور سوم» بود.

 

سنگ‌نوشته‌ی سه زبانه‌ی شاپور یکم در کعبه‌ی زرتشت در استان فارس – که در این موضوع فقط نسخه‌های پارتی و یونانی‌اش محفوظ مانده، اما نسخه‌ی پارسی میانه‌ی آن نیز با اطمینان، بازسازی‌پذیر است – برای نخستین بار حاوی واژه‌ی پارسی میانه‌ی «ایران‌شهر» EranShahr (به پارتی: Aryanshahr) است. بیان پادشاه مذکور در این زمینه، چنین است:
«an … eranshahr xwday hem» (به پارسی میانه) / «az … aryanshahr xwday ahem» (به پارتی) / «ego … tou Arianon ethnous despotes eimi» (به یونانی) “= من سرور پادشاهی (در نسخه‌ی یونانی: ملت) آریاییان هستم” (SH.K.Z, Mid. Pers. “1”, Parth . 1., Gk. 1.2).
 این قاعده‌سازی، به دنبال لقب «شاه شاهان آریایی‌ها»ی شاپور یکم، این نکته را به نظر بسیار پذیرفتنی می‌سازد که واژه‌ی «ایران‌شهر» به درستی، «شاهنشاهی» (empire) معنی می‌گردیده، ضمن این که واژه‌ی Eran هنوز مطابق با ریشه‌شناسی‌اش (از واژه‌ی ایرانی کهن: aryanam*)، به عنوان حالت جمع اضافی نام قومی «ایر» (Er) (پارتی:Ary؛ از ایرانی کهن: -arya؛ = آریایی) به معنای «-ِ ایرانیان» فهمیده می‌شده است. شکل مفرد این واژه را شاپور در اشاره به پسرش «نرسه» مورد استفاده قرار داده است: Er mazdesn Narseh, shah Hind, Sagestan … (به پارسی میانه) / ary mazdezn Narseh … (به پارتی)، یعنی: «آریایی مزداپرست نرسه، شاه هند و سیستان و…».
از دیگر شاهان ساسانی، بهرام دوم نیز منحصراً، در برخی سکه‌های‌اش، این واژه را به صورت یک پیشوند به سکه‌نوشته‌های معیاری که از زمان اردشیر یکم مورد استفاده بوده، افزوده است: «(آریایی) مزداپرست، خدایگان (بهرام)، شاه شاهان آریایی‌ها (و غیر آریایی‌ها)».
ترکیب «اریانام خشثره» -aryanam xshathra* “= شهریاری آریایی‌ها” در هیچ یک از سنگ‌نوشته‌های پارسی باستان هخامنشی یافته نشده است. در این زمینه، در یشت‌های متأخر اوستا، تنها ذکر Airiia و Anairiia danghawo “= سرزمین‌های آریایی” و “غیرآریایی” وجود دارد. بنابراین اصطلاح «ایران‌شهر» برساخته‌ی ساسانیان بوده است.
فهرست کشورهای فرمان‌بُردار شاپور، در نسخه‌ی پارسی میانه‌ی سنگ‌نوشته‌اش، تقریباً به کلی آسیب دیده است و تنها به گونه‌ی ناقص در در نسخه‌های پارتی و یونانی این سنگ‌نوشته‌ی سه زبانه محفوظ و باقی مانده است. البته این سیاهه را به یاری فهرست کوتاه ایالت‌های ایران‌شهر (به معنای خاص) در سنگ‌نوشته‌های پارسی میانه‌ی نقش رستم و نیز با توجه به سنگ‌نوشته‌ی شدیداً آسیب دیده و هوازده‌ی «کردیر» (Kerdir)، روحانی برجسته‌ی عصر جانشینان شاپور، می‌توان بازسازی نمود. فهرست یادشده شامل این نام‌هاست: «پارس (فارس)، پهلو (پارت)، خوزستان، میشان، آسورستان (سوریه)، نودشیرگان (Nodshiragan = آدیابِنه)، آدوربایگان (آذربایجان)، سپاهان (اصفهان)، * ری، کیرمان (کرمان)، سگستان (سیستان)، گورگان (گرگان)، مرو، هریو (هرات)، اَبَرشهر (خراسان)، تورستان (توران)، مَکوران (مکران)، و کوشان‌شهر تا پَشکبور (پیشاور)». شاپور نام چند کشور دیگر را نیز افزوده است، شامل: مای (ماد)، هیند (هند)، و مَزون‌شهر (عمان) “در کنار دریا” و دیگران؛ یعنی «ارمن (ارمنستان)، ویروزان (گرجستان)، آلان (اران)، و بلاسگان تا کافکوف (قفقاز) و دروازه‌ی آلانان»، که کردیر این کشورهای را صریحاً در داخل «انیران‌شهر» (aneranshahr)، یعنی “شهریاری غیر آریایی‌ها”، امپراتوری روم تا غرب و سرزمین‌های قفقاز، قرار داده است.
با وجود تداول و کاربرد اصطلاح «ایران‌شهر» در سنگ‌نوشته‌های سلطنتی، به شاهنشاهی ساسانی، پیش از این، با شکل کوتاه شده‌ی «ایران» (Eran) اشاره می‌شد، و به غربِ رومی نیز متقابلاً و زودتر، با عنوان «انیران» (Aneran). هر دوی این اصطلاح‌ها، در متنی تقویمی به قلم مانی پیامبر – که احتمالاً، نخست در زمان اردشیر یکم نوشته شده – یافته می‌شود.
در دیگر متون پارسی و پارتی مانوی، اصطلاح «ایران‌شهر» دیده نشده است. همین شکل کوتاه (Eran)، در نام‌های شهرهایی که شاپور یکم و جانشینان‌اش بنیان نهاده بودند، آشکار می‌شود؛ مانند: Eran-xwarrah-Shabuhr (= شکوه ایران از شاپور)، Eran-asan-kard-Kawad (= کواد ایران را آرام کرد). همچنین، این اصطلاح در عنوان‌های برخی از مأموران بلندپایه‌ی اداری و فرماندهان نظامی دوران ساسانیان متأخر به برجستگی نشان داده می‌شود؛ مانند: «ایران- آمارگر» Eran-amargar (رییس کل امورمالی کشور)، «ایران- دیبیربد» Eran-dibirbad (رییس دبیران کشور)، «ایران- دروست‌بد» Eran-drustbad (رییس پزشکان کشور)، «ایران- همبارگ‌بد» Eran-hambaragbad (سرپرست کل انبارهای کشور)، «ایران- سپاه‌بد» Eran-spahbad (فرمانده کل سپاه کشور).
در کتاب‌های پهلوی سده‌ی سوم هجری/ نهم میلادی، اصطلاحات کهن ساسانی، آشکارا محفوظ مانده است. برای نمونه، در «کارنامه‌ی اردشیر بابکان» اصطلاح Eran تنها در عبارت shah-i eran (شاه ایران) و لقب eran-spahbad (ایران- سپاه‌بد) استفاده گردیده است. وگرنه، کشور “ایران” همواره «ایران‌شهر» خوانده شده است. همین موضوع در کتاب «ارداویراز نامه» نیز صدق می‌کند که در آن جا عبارت eran dahibed “= فرمان‌‌‌روای آریایی‌ها” صرفاً در مفهومی فراتر از نام جغرافیایی «ایران‌شهر» آشکار می‌شود. در «دین‌کرد» هفتم نیز، عموماً همان تفاوت میان “مفهوم” «ایران» و «ایران‌شهر» (و نیز با aneran، یعنی: غیرآریایی) گذارده شده است. در این جا، عبارت er deh (جمع: eran dehan) از ترجمه‌ی پهلوی یشت‌ها، گهگاه برای رساندن مفهوم «سرزمین‌های آریایی» استفاده شده است. البته، این حقیقت که اصطلاح «ایران» Eran عموماً به صورت جغرافیایی نیز فهمیده می‌شد، با ساخت صفت eranag “= ایرانی”، که نخست در کتاب «بن‌دهش» و آثار معاصر آن گواهی گردیده، نشان داده شده است.
در آثار کهن فارسی نو، به ویژه آن‌هایی که وابسته به منابع پارسی میانه‌اند، شکل «ایران‌شهر» با «شهر ایران» جای‌گزین می‌شود (مانند: تاریخ سیستان، ص ۷-۶). فرخی سیستانی شاعر (درگذشته‌ی ۴۲۹ ق.)، یا شاید نسخه‌نویس بعدی اشعارش، هنوز این اصطلاح را در تقابل با «توران» (سرزمین تورانیان) استفاده می‌کند. با این حال، قلمرو ایران‌شهر در این زمان، محدود و منحصر به بخش غربی پیشین امپراتوری “ساسانی” شده بود. در “تاریخ سیستان” چنین گفته شده است که: «کل ناحیه‌ی کشور به چهار بخش تقسیم شده بود: خراسان، ایران (خاوران)، نیمروز، و باختر؛ هر آن چه در جوار مرز شمالی واقع گردیده، “باختر” خوانده شده؛ و هر آن چه در نزدیکی مرز جنوبی واقع بوده، “نیمروز” نامیده شده است؛ و ناحیه‌ی میانی به دو بخش تقسیم گردیده: آن چه در جوار مرز شرق واقع شده، “خراسان” خوانده شده، حال آن که آن چه در غرب واقع است، “ایران‌شهر” نامیده شده است». حتا در «نزهة القلوب» حمدالله مستوفی ( به نقل از اصطخری) گزارش گردیده که «عراق عربی عادتاً دل ایران‌شهر خوانده شده است». به هر حال، عنوان عمومی سرزمین ایرانیان از این زمان، «ایران»، و “عنوان” اهالی‌اش، «ایرانی» بود (۱).

 

(۱) David N. MacKenzie, “Eran, Eranshahr”: Encyclopaedia Iranica, vol. 8, Costa Mesa, Calif., 1997.
نوشته‌ی: دیوید مکنزی
ترجمه‌ی: داریوش کیانی

رابطه اهل حق و صفویان

رابطه اهل حق و صفویان

نگارنده: حامد محمدپور

 

1378544342794474

 

برخی سلطان اسحاق را معاصر صفی الدین اردبیلی و شیخ زاهد گیلانی دانسته‌اند. شیخ زاهد گیلانی متوفی ۷۰۰ هجری قمری گویا “تاج الدین سنجابی” نام داشته و از کردهای سنجابی بوده است. او مرشد صفی الدین اردبیلی جد پادشاهان صفوی بوده و دختر خود – بی‌بی فاطمه – را به عقد صفی الدین اردبیلی درآورده است.[۱]


بنا بر روایات اهل‌حق[۲] شیخ زاهد گیلانی به مرید خود شیخ صفی الدین اردبیلی فرمان داده است تا از محضر سلطان اسحاق نیز استفاده برد، او نیز گویا ماهی برشته به نزد سلطان می‌آورد، بدین علت است که ماهی برشته نیز از جمله نذور بشمار آمده اشت. داستان‌هایی درباره ارتباط سلطان و شیخ صفی در بین اهل‌حق رواج دارد. «سلطان، صفی الدین را “صفیله” خطاب کرده است»[۳] که می‌تواند نشان از یگانگی بین این دو باشد.

در این روایت سلطان کمر شیخ را می‌بندد. اگرچه ایوانف ملاقات و همزمانی شیخ و صفی الدین و سلطان اسحاق را رد کرده است، اما ارتباط شیخ صفی الدین اردبیلی و سلطان اسحاق بعید به نظر نمی‌رسد. شاید این افسانه‌ها که درباره ارتباط این دو آمده است، سبب شده تا اهل‌حق بعدها برخی از سلاطین صفوی را چون شاه عباس صفوی از تجلیات الوهیت بدانند و نیز اینکه شاه اسماعیل صفوی – که خود را “عین الله”، “فاعل مطلق” و “شایسته سجود” می‌خواند – در نزد اتباع خویش تجسم الوهیت تلقی می‌شد. – علاوه بر رابطه شیخ صفی و سلطان اسحاق، اهل‌حق را با نهضت صفویه پیوند دهد.

مرحوم دکتر زرین‌کوب می‌نویسد:«شباهت بعضی اقوال اسماعیل صفوی با دعاوی فضل الله حروفی، ماهیت تشیع نخستین صفوی و ارتباط این نهضت را با مبادی غلات و اهل‌حق و گنوسیه نشان می‌دهد.»[۴] مینورسکی نیز به تاثیر عقاید اهل‌حق بر قزلباشیه – که یاوران صوفی اعظم شاه اسماعیل صفوی، محسوب می‌شدند- در دشت ذهاب اشاره می‌کند.[۵]

تشابه عقاید قزلباشیه و اهل‌حق، گروهی را بر آن داشته تا گسترش اهل‌حق در نوار مرزی ایران و عثمانی را مرهون توجه و عنایت سلاطین صفوی بدانند.[۶]
 

منابع:

  1. زرین‌کوب، دنباله جستجو در تصوف ایران، ص ۶۳
  2. مجموعه رسائل اهل‌حق، دروه سلطان صحاک
  3. الهی، نورعلی، آثارالحق، ج ۱، ص ۵۴۹
  4. زرین‌کوب، دنباله جستجو در تصوف ایران، ص ۶۳
  5. Minorsky, AHLI HAKK
  6. ر.ک به گلزاری، مسعود، ايران از آغاز تا پايان، صص ۷ – ۱۲۶. در نوشته بعضی از مورخین اهل‌حق و تصوف مشترکاتی داشته‌اند از جمله خانقاه که نقطه اشتراک بکتاشیان اهل‌حق و تصوف بشمار می‌رود. از خانقاه‌های مهم(جمخانه) خانقاه سرنیاگار هند که نام او جهانی است می‌توان اشاره کرد.(سلطانی، محمد علی) از جمله تشابهاتی که جماعتی از صوفیه را با (مکتب ملک طاووسیه) که آنها را به اهل‌حق نسبت می‌دهند پیوند می‌دهد، تکریم ابلیس است. در بین صوفیه با ظهور حلاج نهضتی بوجود آمد که برخلاف معمول به تکریم ابلیس پرداخت.

 

منبع: پایگاه جامع ادیان

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید.

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

 

 

 

ابر مرد کیست؟

ابر مرد کیست؟

گات ها: بشود که فرمانروایان خوب و نیک کردار و دانشور بر ما فرمان برانند… رهبر فریفتار ، هر چند که خود را پاک وانمود کند، نمی تواند پیام آور تو (اهورامزدا) باشد.

 

تاریخ جهان گواه است که نخست نامها را با خون مینوشتند بر جایها…در تاریکی های تاریخ، آن زمان که کوهها، دشتها،جنگلها و دریاها نامی نداشتند، آنگاه که نامها به خون بود و ملتی وجود نداشت ، یا بهتر در کار نوشتن بودند، دوده هائی از دور یا نزدیک و از پس سرزمین های برف گیر ایران ویج و یا از سرزمین هائی که جدا از ما امروز قفقاز نامیده می شود . جاهائی که آن را کهن سرزمین سپید نژادان دانسته اند بسوی جنوب روانه شدند.هر تیره جائی گزید. از کوههای قفقاز و سرزمین مادهای جنگ آور تا پارسهای فرهنگ خدای تا کرانه های دریای هند سراسر ز دودمانها و خانواده های آریائی پوشیده گشت…پیوندی پاک پدید آمد از خون نخست آریاها با خاک پر ارج فلات ، خونی که در ذره ذره آن فرهنگ مزدیسنی و تعالیم وخشور ایران شعله می کشید ، این خون با خاک در آمیخت چونان اردی بهشت گان که آتش ها را بهم در آمیزند و آتش ورهرام سازند پس ایران متولد شد، دودمانها و سپس شاهی و سپس شاهنشاهی پدید آمد ، گاه شاهی ماد بود ، گاه شاهنشاهی کم نظیر در نظم هخامنشیان و گاه شاهنشاهی کم نظیر در شکوه ساسانیان.
آنگاه که تاریخ مفهوم ملت را به خود ندیده بود و مردمان گرفتار ضلالت کشاکش های تیره ای بودند، ابر مردی از تبار اندیشه وخشور پاک ایران متولد شد چونان ابر مرد نیچه که او را زائیده خدمت به زمین می داند. او متولد شد،خاک ایران با او نفس تازه کشید او کوروش بود فرزند ایران و شاگرد ممتاز مکتب مزدیسنی…

کوروش بزرگ با درایتی بی نظیر تیره ها و دودمانهای آریائی را به گرد هم آورد و به واژه ملت معنا بخشید، این ملت به رهبری کوروش به چهار گوشه جهان قدم نهاد ، این مایه افتخار تاریخ ایران است اما آنچه که نام کوروش را تا امروز زنده نگه داشته نه شاه بودن اوست و نه جهان گشایی های او ونه نبوغ بی نظیر نظامی او و نه حتی لطفهایی که او به اطرافیان خود کرده که اگر اینها بود نام او نیز در قسمتی از تاریخ متوقف شده بود.
نام کوروش زنده است و جاودانه خواهد ماند بواسطه این که او به مدنیتی فراتر از زمان خود می اندیشیده،بواسطه آزادگی وانسان دوستی و منش دموکرات او و بخاطر اینکه ما امروز در دنیایی زندگی میکنیم که آزاد زیستن یک اصل اساسی زندگی بشریت است و جستجو گر مدنیت در تاریخ هستیم،واژهای که در شخصیت کوروش به تبلور کامل می رسد.بالندگی فکری و فرهنگی بشر و ایجاد مدرنیته در یک قرن اخیر افق های فکری بشر را متحول کرده و عرصه برای مردمانی که به نیاکان جهان گشا ولی خون خوار خود می بالند بسیار تنگ شده است. همه مردمان در تاریخ خود در پی انسانهایی آزاده و مردم دار میگردند(که چون اکسیر کم یابست) نه انسان ستیز و بی منطق. یک آشوری دیگر به تاریخی که مملو از شلم نصرها، بخت النصر و آشوربانی پال هاست نمینازد!!! کتیبه های سراسر جنایت حکمرانان آشوری که یادآور نسل کشی های آلمان نازی است و یا حجاری های به قلاب آویختن و قصابی کردن انسانها بیشتر مایه شرم است تا افتخار…

اروپایی ها ارسطو ، سقراط ، افلاطون و فیساغورث را بر روی سرشان میگذارند وروشنفکران مصر امروز به سینوحه مینازند نه به خئوپس و رامیسس که خون خوارانی بی مانند بودند.
دنیای متمدن امروز دیگر جای افتخار به سازندگان ستمگر پلوزیون، ممفیس، دیوار هیدرین،اهرام جیزه و دیوار چین نیست بلکه افتخار از آن کسی است که مردم دار تر وانسان دوست تر بوده است.
داریوش بزرگ پارسه را با آن عظمت و شکوه ساخت ولی پرداخت حقوق یک روز یک کارگر مریض و لزوم استراحت سر موقع یک کارگر زن آبستن را هرگز از یاد نبرد آنچنان کرد که در تاریخ او را شاه مردم دار و آباد گر ومومن راستین اشو زرتشت نامیدن. شرق دور امروز به حکیم بزرگ کنفسیوس میبالد نه امپراتورانی که کارگران را لای جرز دیوار چین گذاشتند و با خودخواهی خویش سنگ را بر روی سنگ با ملات پیکر انسانها استوار کردند…

ویژگیهای منحصر به فرد تقویم ایرانی

ویژگیهای منحصر به فرد تقویم ایرانی

تقویم هجری خورشیدی، تنها گاهشماری است که در آن، سال نو برای تمامی کسانی که در هر منطقه از کره زمین حضور دارند، در یک لحظۀ مشخص “تحویل” می شود و تقویم ایرانی از این جهت بینظیر است.

به گزارش العالم آغاز سال نو در تمامی گاهشمارهای دنیا، اعتباری و قراردادی است؛ به عنوان مثال، در کشورهایی که سال نو میلادی را جشن میگیرند، لحظۀ آغاز سال نو را برابر نیمه شب 31 دسامبر (آغاز روز اول ژانویه) قرار می دهند و بدین ترتیب کشورهایی که در شرقی ترین مناطق کره زمین قرار دارند، نخست وارد سال نو می شوند و سپس به ترتیب، کشورهایی که در غرب واقع هستند، سال نو را آغاز می کنند.

اما در تقویم شمسی ایرانی، لحظۀ آغاز سال نو به یک رویداد طبیعی ارتباط دارد که عبارت است از لحظه اعتدال بهاری و ورود خورشید به برج “حمل”، که به ساعت و دقیقه و ثانیه قابل محاسبه است و نه تنها زیباترین جلوۀ رابطۀ انسان با طبیعت را به تصویر می کشد، بلکه همه ساله تغییر می کند و در ساعات مختلف شبانه روز واقع می شود و از تکرار و یکنواختی به دور است.

تقویمی که امروزه در ایران از آن استفاده می شود، جزو دقیقترین گاهشماری های جهان است. 

تقویم هجری شمسی را نخستین بار عبدالغفارخان نجم الدوله استخراج کرد. او عبارت «1264 شمسی» را در حاشیه تقویم سال 807 جلالی (مطابق با 3 -1302 هجری قمری) ذکر کرد و از آن تاریخ به بعد، تقویمی را در ایران رایج کرد که اساس آن شمسی و مبداء آن هجرت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از مکّه مکرمه به مدینه منوره باشد. البته تقویمی که او نوشت، به تقویم هجری شمسی برجی معروف است که اصول آن به قرار زیر است:

– مبداء این تقویم، اول فروردین ماه سال شمسی هجرت پیامبر اسلام از مکّه مکرمه به مدینه منوره است که 119 روز قبل از اول محرم سال اول هجری قمری و مطابق با روز جمعه 19 مارس 622 میلادی است.

– لحظه تحویل سال مقارن با عبور مرکز خورشید از نقطه اعتدال بهاری است، وقتی که خورشید از نیم کره جنوبی وارد نیمکره شمالی آسمان می شود. این لحظه که اول برج حمل نامیده می شود، نوروز نامیده می شود و همیشه بر روز اول بهار منطبق است.

– سال هجری شمسی برجی از نوع سال شمسی حقیقی است، یعنی مدت زمان دو عبور متوالی مرکز خورشید از نقطه اعتدال بهاری. مدت متوسط آن 365 شبانه روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 2/45 ثانیه اندازه گیری شده؛ اما مدت سال شمسی حقیقی ثابت نیست و بر اثر تغییر تعدادی از پارامترهای نجومی، تغییر می کند.

– مدت سال شمسی حقیقی در دوره ای50 ساله ( 1385-1335هـ.ش ) بین 365 شبانه روز و 5 ساعت و 42 دقیقه تا 365 شبانه روز و 6 ساعت و 4 دقیقه در تغییر بوده است. البته این مقدار متفاوت با سال نجومی است که زمین یک دور کامل به دور خورشید می گردد و مقدار آن 365.2564 شبانه روز معادل 365 شبانه روز و 6 ساعت و 9 دقیقه و 10 ثانیه است.

– این تقویم شامل 12 ماه حقیقی به نام «بُرج» است که به نام 12 صورت فلکی قدیمی منطقه البروج که خورشید هر سال از آن ها عبور می کند، نام گذاری شده است. از حدود 20 قرن قبل از آن، منجمان دایره البروج را به 12 برج مساوی قرارداری تقسیم کرده بودند که اغلب متفاوت از آن صورت فلکی ای است که خورشید در آن به سر می برد.

ضمن آن که به دلیل حرکت تقدیمی زمین، محور زمین هر 25800 سال یک بار در آسمان دور می زند و برج ها در این بازه زمانی یک دور کامل روی تمام صورت های فلکی گردش می کنند (همین حرکت موجب تفاوت بین سال شمسی حقیقی و سال نجومی است).

از سوی دیگر، به دلیل حرکت ظاهری غیر یکنواخت مرکز خورشید در آسمان، طول هر برج از 29 تا 32 روز متفاوت بود و همانند ماه قمری، گاه پیش می آمد که طول یک برج از سالی به سال دیگر تغییر کند. هر 4 یا 5 سال یک بار نیز مجموع طول سال به 366 شبانه روز می رسید و به اصطلاح، سال کبیسه می شد.

تقویم هجری شمسی برجی در آغاز رسمی نبود و تنها در تقویم های قدیمی و در امور گمرکات و مالیّه ایران مورد استفاده قرار می گرفت؛ تا آن که در سال 1328 هجری قمری / 1288 هجری شمسی، میرزا عبدلحسین خان شیبانی وحیدالملک، نماینده تهران در مجلس شورای ملّی، طرحی با موضوع قید تاریخ کلیه معاملات و مبادلات مشترکه عمومی را از تاریخ قمری به هجری شمسی برجی پیشنهاد کرد. این پیشنهاد در دوره دوم مجلس شورای ملی ایران در ماده 3 قانون محاسبات عمومی، مصوّب 21 صفر 1329 / 2 حوت 1289 پذیرفته شد و تقویم هجری شمسی بُرجی به عنوان مقیاس رسمی زمان در محاسبات دولتی تصویب شد.

تقویم هجری شمسی

در اواخر سال 1303 هجری شمسی بُرجی، جمعی از نمایندگاه دوره پنجم مجلس شورای ملی ایران، طرحی را پیشنهاد کردند که نام برج های عربی متداول در تقویم بُرجی به نام های فارسی تبدیل شود و نام سال ها در دوره دوازده حیوانی رایج نیز متروک شود. پس از بحث های فراوان، بالاخره در جلسه 148 مجلس شورای ملی ایران در شب سه شنبه 11 فروردین 1304، قانون تبدیل بروج به ماه های فارسی از نوروز 1304 شمسی به تصویب رسید و تقویم هجری شمسی به عنوان تقویم رسمی کشور پذیرفته شد.

هجری شمسی که تا امروز تقویم رسمی کشور است، بهغیر از نام و طول هر ماه همانند تقویم هجری شمسی بُرجی است. نام ماههای تقویم هجری شمسی ریشه اوستایی دارند.

فروردین = نیروی پیشبرنده

اردیبهشت = راستی و پاکی

خرداد = کمال و رسایی

تیر = باران

اَمرداد = جاودانگی و بی مرگی

شهریور = کشور برگزیده

مهر = عهد و پیمان

آبان = آبها

آذر = آتش

دی = آفریدگار، دادار

بهمن = اندیشه نیک

اسفند = فروتنی و بردباری

تقویم هجری شمسی از لحاظ نجومی و طبیعی، از بهترین و دقیقترین تقویمهای جهان محسوب میشود. برخی از دلایل برتری این تقویم به ترتیب زیر است:

– مدت سال شمسی، نوروز و کبیسههای تقویم هجری شمسی دقیقا بر مبنای محاسبات نجومی تعیین میشود. تقویم هجری شمسی، تنها تقویم متداول در جهان است که علاوه بر کبیسههای چهارساله، کبیسه پنج ساله نیز دارد. وجود کبیسههای پنج ساله، باعث انطباق دایمی و دقیقتر تقویم هجری شمسی با فصول طبیعی میشود.

– تعداد روزهای ماههای تقویم هجری شمسی مبنای نجومی و طبیعی دارد. به عبارت دقیقتر، تعداد روزهای ماهها با مدت حرکت ظاهری غیر یکنواخت مرکز خورشید روی دایرهالبروج هماهنگی کامل دارد.

– آغاز سال تقویم هجری شمسی، با سالگرد تولد بهار و آغاز شکوفایی دوباره طبیعت شروع میشود.

سقوط ساسانیان 1

800px-Naqsh-_e_Rostam_VI_relief_Shapur_Ist

اکثر اسلام شناسان غربی و پژوهش گران ایرانی بر این باورند که اعراب مسلمان در نیمه نخست قرن هفتم میلادی پس از شکست دادن ارتش یزدگرد سوم در جنگ های به اصطلاح قادسیه و نهاوند سلسله ساسانیان را سرنگون کردند و ایران را به تصرف خود درآوردند. منبع خبری این محققان، به استثنای سبئوس (Sebeos)، تاریخ نویس ارمنی از قرن هفتم، طبری و نویسندگان عرب هستند که حدود دو قرن بعد از مرگ یزدگرد سوم (۶۵۲) از جنگ های قادسیه و نهاوند خبر داده اند. به خصوص پژوهشگران معاصر ایرانی برای بازسازی وقایع قرن هفتم خبر های طبری را یا لغت به لغت بازگو یا در نهایت اخبار این تاریخ نویس را تفسیر می کنند و به خواننده ارائه می دهند. در واقع این تاریح شناسان بیش تر واسطه گر تاریخ طبری به خواننده هستند تا اینکه خود به طور علمی به کند و کاو گذشته بپردازند:

if the historian permits his authorities to stand uncriticized, he abdicates his role as critical historian. He is no longer a seeker of knowledge but a mediator of past belief; not a thinker but a transmitter of tradition. (1)
شرق شناس آلمانی تئودور نولدکه (۱۸۳۶ – ۱۹۳۰) اشاره می کند که طبری مشخص نکرده که از چه منبع خبری اطلاعات تاریخی خود را به دست آورده است و فقط در مواردی و آن هم به طور غیرمستقیم این تاریخ نویس از افراد مطلعی نام برده است که این اخبار را به او داده اند. این شرق شناس ادامه می دهد که طبری حتی در بخش تاریخ ساسانیان از نام بردن این افراد مطلع نیز خودداری کرده است. با وجود این نولدکه تاریخ طبری را معتبر می دانست.(۲)

به عقیده اسلام شناس دانمارکی Patricia Crone می توان یک کمی امید به بازسازی تاریخ اولیه اسلام داشت اگر ما، بدون رجوع به اسناد اسلامی به یافته ها و اکتشافات از حفاری ها (باستان شناسی) و به پاپیروس ها از این دوره استناد کنیم:

Without correctives from outside the Islamic tradition, such as papyri, archaeological evidence, and non- Muslim sources, we have little hope of reconstituting the orginal shapes of this early period. (3)
این نوشته کوتاه سعی می کند با رجوع به تاریخ قرن هفتم بیزانس، تحقیقات باستان شناسان، بررسی سکه های عرب-ساسانی و پاپیروس، نشان دهد که در مرحله اول اعراب نقش مهمی در سرنگونی سلسله ساسانیان ایفا نکردند، بلکه این ارتش بیزانس بود که با درهم شکستن نیروی نظامی خسرو پرویز در جنگ های ارمنستان (۶۲۲) و نینوا (دسامبر ۶۲۷) در موصل (عراق) مقدمات فروپاشی شاهنشاهی ساسانی را آماده کرد.

اوضاع سیاسی دولت ساسانیان در اوائل قرن هفتم میلادی

خسرو دوم پرویز در سال ۵۹۰ به سلطنت می رسد و بهرام چوبین، سپهبد ارتش که ادعا می کرد از خاندان اشکانیان است از فرمان این پادشاه سرباز می زند و قیام می کند. خسرو دوم که نتوانست در مقابل بهرام چوبین مقاومت کند، مجبور به ترک ایران می شود و به موریکیوس پادشاه بیزانس پناه می برد. خسرو دوم با کمک ارتش بیزانس به ایران بازمی گردد و پس از شکست دادن بهرام چوبین در سال ۵۹۱ دوباره قدرت را در دست می گیرد. در بیزانس موریکیوس به دست یک افسر ارتش با نام فوکوس به قتل می رسد. خسرو دوم که از قتل پشتیبان خود موریکیوس به خشم آمده بود برای گرفتن انتقام از فوکوس به بیزانس حمله می کند. فوکوس به دست هراکلیوس سرنگون می شود، اما ارتش خسرو دوم به پیش روی خود در خاک بیزانس ادامه می دهد. ساسانیان پس از شکست دادن یک واحد نظامی بیزانس در انطاکیه، (۶۱۳) دمشق و اروشلیم (۶۱۴) را به سادگی تصرف می کنند. در اروشلیم شهروراز، فرمانده لشگر ساسانیان، صلیب دار مسیح را به غنیمت می گیرد و همراه با زاخاریاس (Zacharias)، کشیش شهر، برای خسرو دوم به تیسفون می فرستد. اوائل سال ۶۱۹ ساسانیان مصر را نیز اشغال می کنند؛ اما نکته قابل توجه در تصرف اروشلیم، دمشق و مصر این بود که لشگر شهروراز با یک نیروی نظامی یا ارتشی که از این شهرها دفاع کند رویارو نشدند. تصرف ساده دمشق، اورشلیم و مصر به دست نیرو های ساسانیان این نظریه را تقویت می کند که بیزانس در این شهرها سپاهی مستقر نکرده بود. تاریخ شناسان اسرائیلی Yehuda D. Nevo and julith Koren اشاره می کنند:

 

In any case, the ease with which the Persians overran al-Šām (Syria – Palestine area) indicates that Byzantine military control of Syria-Palestine (and also Egypt) was slight. (4)

ارتش بیزانس در قرن ۶ میلادی سوریه را ترک کرده بود:

that the Bzyantium withdrawal began at least a hunderd years before the Sassanians started their forays into the empire’ s domains in 604 . (5)

پاپیروس های که در در سال ۱۹۳۰ در صحرای نگب (اسرائیل) کشف شده اند (Nessana papyri) این ادعای دو نویسنده اسرائیلی را تایید می کنند که بیزانس از اوائل قرن هفتم از این مناطق خارج شده بود. این پاپیروس ها متعلق به سال های ۴۶۰ تا ۶۳۰ میلادی هستند. تا سال ۶۰۱ نویسنده های پاپیروس نام خود را به یونانی، زبان رسمی بیزانس می نوشتند، اما نام نویسنده ها در هشت پاپیروس از سال ۶۰۱ به بعد به زبان عربی است. (۶) غسانیان، اعراب متحد با بیزانس، از قرن هفتم سوریه و غرب شبه جزیره عربستان را اداره می کردند. همچنین تاریخ نویس انگلیسی James Howard-Johnston اشاره می کند که سپاهیان ایران در حمله به مناطق بیزانس با مقاومت جدی روبه رو نشدند:
The Persian encountered only limited local resistance as they set about occupying the rich Roman provinces of the Near East… Syria and Palestine were rapidly overrun in the course of the following four years. (7)

لشگرکشی هراکلیوس به سمت ارمنستان

در آغاز، بیزانس واکنشی به حمله ساسانیان و تصرف شهر های دمشق و اورشلیم از خود نشان نداد، اما کلیسای بیزانس نمی توانست قبول کند که صلیب مسیح به غنیمت برود. با فشار و کمک مالی کلیسا، هراکلیوس، پادشاه جوان بیزانس، در آپریل ۶۲۲ پیشاپیش یک لشگر پایتخت بیزانس را نه به سمت مصر یا دمشق برای پس گرفتن این شهرها از سپاهیان ساسانیان، بلکه به سوی ارمنستان ترک می کند. پس از حرکت هراکلیوس به طرف ارمنستان، شهروراز مجبور می شود با لشگر خود از مناطق اشغالی دمشق و اروشلیم خارج شود و پادشاه بیزانس را دنبال کند. نخستین نبرد میان دو سپاه در ارمنستان اتفاق افتاد که با شکست ساسانیان خاتمه یافت. در سال ۶۲۳ هراکلیوس به سمت آذربایجان حرکت می کند و در گنجک آتشکده آذرگشنسپ را به تلافی خراب کردن مقبره مقدس در اروشلیم به دست ساسانیان، آتش می زند. تا سال ۶۲۶ هیچ کدام از دو طرف موفق به یک پیروزی نهایی بر دیگری نشدند. در این سال حتی ساسانیان به کُنستانتینوپول ( قسطنطنیه)، پایتخت بیزانس حمله کردند، اما نتوانستند این شهر را تصرف کنند. سرانجام در ۱۲ دسامبر سال ۶۲۷ نبرد شدیدی میان دو ارتش در منطقه نینوا روی می دهد که این بار نیز بیزانس پیروز می شود. در جنگ نینوا راهزاد، فرمانده ارتش ساسانیان و سه افسر ارشد نیز کشته می شوند؛ اما شکست سپاهیان خسرو دوم پرویز در نینوا به مراتب شدیدتر از جنگ در ارمنستان (۶۲۲) بود. در این جنگ، به نقل از Yehuda Nevo و julith Koren، ارتش ساسانیان قلع و قمع می شود:

In effect he had destroyed Sassanian military power, leaving the civil administration intact (۸)

بعد از جنگ نینوا دولت ساسانیان دیگر دارای یک ارتش منظم که بتواند به وسیله آن از مرزها دفاع و یکپارچگی ایران را حفظ کند نبود. تنها نیروی باقی مانده، سواره نظام زره پوش (کاتافراکت) بود که ساسانیان این واحد نظامی را برای جلوگیری از نفوذ هون های سفید (هپتالیان) در سرحدات شمال شرقی ایران مستقر کرده بودند.

پس از ترک سپاهیان ساسانیان از دمشق و اروشلیم در سال ۶۲۲ و شکست آنان در ارمنستان از بیزانس در همین سال اعراب این مناطق و غرب شبه جزیره عربستان از زیر سلطه ساسانیان رهایی می یابند و مستقل می شوند. از معاویه یک سنگ نبشته از سال ۶۶۳ با نقش علامت صلیب در حمام شهر قدیمی یونانی Gadara (ام قیس در فلسطین) به دست آمده است:
این سنگ نبشته به مناسبت ترمیم یک حمام در ام قیس حکاکی شده است. سه تاریخ، زمان حکاکی این سنگ نبشته را ثبت کرده اند: تاریخ سال مالیاتی بیزانس، تاریخ سال محلی شهر و تاریخ بنا به سال عرب ها (سال ۴۲ عرب ها). سنگ نبشته معاویه در ام قیس از سال عرب ها نام برده است و نه از سال هجری (اسلامی ). بنا به تاریخ این سنگ نبشته سال یک اعراب برابر است با سال ۶۲۲ (میلادی). شاید برای معاویه که خود زاده سوریه بود سال ۶۲۲، سالی که با شکست ایران از بیزانس در ارمنستان، حکم فرمایی ساسانیان بر اعراب سوریه خاتمه یافت، سال اول عرب ها به حساب می آمد.

در سال ۶۲۸، خسرو دوم پرویز به دست سپهبد شهروراز و پسر این پادشاه، شیرویه، به قتل می رسد. پس از قتل پدر، شیرویه تاج سلطنت را بر سر می گذارد. شیرویه بیمار می شود و در بستر مرگ پسر خود، اردشیر سوم، را به دست پادشاه بیزانس می سپارد. اردشیر سوم را سپهبد معروف ارتش، شهروراز، به قتل می رساند (۶۳۰). در همین سال شهروراز در اروشلیم پس از بازگرداندن صلیب مسیح یک پیمان صلح با هراکلیوس می بندد که طبق آن دولت ساسانی متعهد می شود از مناطق اشغالی (اروشلیم، سوریه و مصر) عقب نشینی کند. قصد هراکلیوس از حمله به ایران تصرف سرزمین های ایران و تیسفون، پایتخت ساسانیان، نبود، بلکه بازگرداندن ساسانیان به خط مرزی که قبل از پیش روی ارتش خسرو دوم پرویز به سمت غرب بین ایران و بیزانس تعیین شده بود. بعد از قرارداد صلح با ایران هراکلیوس اورشلیم و دمشق را ترک کرد:

” Byzantium did not reenter all the ‘ liberate areas,’ and Byzantine control was slight….- a real imperial army was not stationed there, and the border area was not regarrisoned or militarily strengthened with Byzantine tropps”. (۹) 

با وجود اینکه ارتش هراکلیوس دمشق و اورشلیم را ترک کرده بود و حکم رانان عرب خود این مناطق را مانند گذشته (از اوائل قرن هفتم) اداره می کردند و خراج به بیزانس می پرداختند طبری و نویسندگان عرب قرن ۸ و ۹ خبر از جنگ های متعدد (اجنادین و یرموک) اعراب با بیزانس می دهند:

Perhaps there was indeed a great invasion, with battle after battle between tens of thousands of opposing soldiers, over the course of several years (629 to 636 ). But if there were, it would seem that, at the time, nobody noticed. (10)

تا به حال هیچ شی جنگی یا قبرهای دسته جمعی از کشتگان در محل این جنگ های اعراب با بیزانس، یا اعراب با ایران یافت نشده است.
طبری ادامه می دهد که ارتش بیزانس بعد از شکست در یرموک به انطاکیه عقب نشینی و با کشتی این منطقه را ترک می کند.

در ایران شهروراز، به نقل از کریستن سن، به دست سه تن از نجبای ساسانی به قتل می رسد. از زمان قتل خسرو دوم پرویز (۶۲۸) تا به قدرت رسیدن یزدگرد سوم (۶۳۲) تقریبا کشور ایران ۱۰ پادشاه به خود دید. کریستن سن ادامه می دهد: به این ترتیب همه کشور ایران، برای آخرین بار در زیر فرمان یزدگرد سوم درآمد و صورت واحد گرفت. (۱۱) در رابطه با سن یزدگرد سوم در زمان تاج گذاری نظریه های مختلفی بیان شده است؛ دینوری اشاره می کند که یزدگرد سوم در سن ۱۸سالگی تاج گذاری کرده است. به نقل از طبری این پادشاه ساسانی در سن ۲۸ سالگی به قتل رسید و با در نظر گرفتن ۲۰ سال سلطنت باید یزدگرد سوم در سن هشت سالگی تاج سلطنتی را بر سر گذاشته باشد. همچنین اسلام شناس آلمانی، نولدکه معتقد است که یزدگرد سوم در سن هشت سالگی به سلطنت رسید است (سکه های ۱۰ سال نخست سلطنت یزدگرد سوم، به نقل از نولدکه، این پادشاه را بدون ریش نشان می دهند.)