آتشکده شاد فریوش

برمی دیلک
 
آتشکده ی شاد فریوش
 
نگارنده : مرتضی حماسی 

پیشگفتار :

آتشکده ی شاد فریوش ، متن کتیبه ای است در یک آتشکده که توسط « شاد فریوش » به مناسبت پیروزی شاهپور بر لشکریان رومی ، کنده شده است و آتشکده نیز با بکار گیری اسیران رومی شکست خورده ؛ بنا گشته است . متن کتیبه به خط گشته دبیره بر روی ستونی که دارای چندین چهره از بزرگان ساسانی می باشد ؛ حک شده است که ستون مزبور در موزه نارنجستان فارس نگاهداری می شود . ترجمه فارسی این کتیبه از ترجمۀ مکنزی صورت یافته است .

ترجمه کتیبه :

این آتشکده را « آبنون » رئیس تشریفات شبستان فرمود کردن . ( دستور ساخت داد ) و گفت اگر برایم ممکن باشد باید که آتشی را در اینجا بنشانم . سپس در سال سوم از سلطنت شاهپور شاهان شاه ، هنگامی که رومی ها به سرزمین پارس و پارت آمدند ، من ” شاد فریوش ” در اینجا بودم . پس وقتی که شنیده شد که رومی ها آمدند من از خدا خواستم : ” اگر شاهپور شاهان شاه [ پیروز شود و ] رومی ها را بزند ( بکشد ) و آنها را شکست دهد ، آنگاه آنها در اسارت ما می افتند و من به خود اجازه خواهم داد تا آتشی را در اینجا بنشانم . سپس وقتی که شنیده شد که رومی ها آمدند و شاهپور شاهان شاه آنها را زد ( کشت ) و شکست داد [ سپس از آنها بندگی گرفت ، آنگاه من آغاز کردم به ] بُن افکندن و آنرا یادگار شاهپور ( که زندگانیش بپایاد ) و آبنون نام کردم .


آوانوشت کتیبه :

 

ēn ādurgāh Abnōn ī pad šabestānāyēnīg framād kē kard, ud ahyframāyēd kū-m agar dastan hēēg ādur-ēw ēdar nišāyān.pas ka abar sāl 3 Šābuhršāhān šāh,ka Hrōmāyabar Pārs ud Pahlawāyēnd, pas an ēdarpas wispšād*Frayōš bawēm. pas kūāšnūd kū Hrōmāyāyēnd, pas *manyazadān *paywahīd kūagar Šabuhr ī šāhānšāh č[ēr būd ud] Hrōmāyānzad u-šān wattar kard [tā]-npad bandagīh ēstēnd, ēg *an hilāntā ādur-ēw ēdar nišāyān. Paskū āšnūd kū Hrōmāyāmad hēnd ud Šābuhrī šāhān šāh zad hēnd u-šwattar kard [*hēnd tā-n pad bandagīhēstēnd, ēg-im niwist ādur-ēw]nišāyān, u-š PattāyŠābuhr-Abnōn nām kard./
 
آبشخور :
 
Transliteration, transcription, and translation taken from “The Fire Altar of Happy *Frayosh” by D.N. Mackenzie. Entered by Timm Kroll

 

انوشیروان و پیرزن فقیر

خسرو انوشَه روان شاه ایران که به دادگری معروف بوده است، روزی از روزها بر پشت بام قصر خود رفته بود و قدم می زد. هوا می خورد و مناظر اطراف قصرش را تماشا می کرد. او بر بام گسترده کاخ خود قدم می زد و اطراف را نگاه می کرد که ناگهان چشمش به پیرزن فقیری افتاد که کمی دورتر از قصر او، منزل داشت.

دید بر پشت بام همسایه   /   پیر زالی فقیر و بی مایه

ادامه خواندن “انوشیروان و پیرزن فقیر”

بخشندگی بهرام گور


رفتار، انصاف و بخشندگی بهـرام گـور ( بهـرام پنجـم ) در حق رعیت خود؛

ادامه خواندن “بخشندگی بهرام گور”

نگاهی به ایران، به هنگام برآمدن اردشیر بابکان

دو خاندان ساسانی و صفوی را میتوان از دو نظر با یکدیگـر مقایسه کرد: تأسیس حکـومتی یکپارچه و فراگیر در روزگاری که ایران مرکزیتی نیرومند بود و توجه به اهرم مذهب. با این که کمی باید در به کار بردن اصطلاح ملوک الطوایفی ( شبه فدرال ) محتاط بود، در دوره ی اشکـانی دخالت و نظارت مرکـزیت شاهنشاهی در کارهای استان ها یا ساتراپی ها به مراتب کمتر از دوره های پیش بود و کشور کم و بیش به صورت ملوک الطوایفی یا به تعریفی دیگر فدراتیو، ولی بسیار گسیخته اداره میشد. از دور که مینگریم، با همۀ بالندگی آغاز کار اشکانیان به رستاخیزی ملی می مانست، با این که اشکانیان بیش از دو برابر هخامنشیـان فرمان راندند، هرگز نتوانستند ایران هخامنشی را از نظر سازمان اداری و نظامی و اعتبار ملی و جهانی بازبیـابند.

به این ترتیب، با گذشت حدود نیم هزاره از فرمان راندن هخامنشیان، در ذهن کُند آن روزگارانِ کم حافظه، همه چـیز به آرامی دگـرگـون شده و ریخت و هنجاری کاملاً متفاوت یافته بود. پس از اسکندر و اسکندریان، دگرگونی در کرانه های شرقی و غربی ایران نیز یکپارچگی کشور و روابط برون مرزی را تحت تأثـیر قرار داده بود. اگر کـوچندگـان یونانی و قوم های همراهشان به شرق کـشور و قـلمرو افغانـستان امـروزی هنجاری متفاوت داده بودند، رومیان در غرب نه تنها جای یونانیان را گرفته بودند، آنان را به کلی از ذهن منطقه پاک کرده بودند. حتی با نقشی که رومیان در منطقه ارمنستان و آسیای مقدم و میانرودان یافته بودند، به رغم مواج بودن مرزها، ایرانیان را برای نخستین بار تقریباً در مـرزهای طبیعی خود متوقف کـرده بودند و میـانـرودان که در زمان هخـامـنشیـان بخشی حـساس و تعیین کـننده از شـاهنشـاهی بود تقریباً از دست رفته بود.

این دگرگونی ها با این که از نتایج حـمله ی اسکندر بود، با شیوه ی سپاه گردانی اشکانیان و همچنین بی علاقگی آنان به قـلمروهای فرهنگی بیگانه نیز در پیوند بود. وگرنه پس از شکست تاریخی کراسوس از سپهبد رستم سورن، میشد به روابط ایران و روم آهنگی دیگر بخشید. در کنار نبود دینی رسمی در ایـران دوره ی اشکـانی، یا بی عـلاقگی این خـاندان به دینی رسمی، پیـشرفت ادیـان ابراهیمی همچون یهود و مسیحی، که در زمان اشکانیان پدیدار گشته بود، در میانرودان نیز سبب تمایل روزافـزون مردم مرزهای غربی کشور به غـرب می شد.

برای نمونه ایـزد، شاهک اوسروئِنِه، پنج پسر خود را برای تربیت به رُم فرستاد و حتی اشکانیان درگیر با رومیان برخی از شاهزادگان خود را برای اقامتی درازمدت به رم فرستادند. اکـنون مسیحیت، که در آسیای مقدم زاده شده و دینی بومی بود، با غرب و به عبارت دیگر با اروپا مترادف شده بود و رومیان خود را متولی مسیحیت می دانستند. چنین است که واتیکان پایتخت جهان مسیحیت قلب رم را تسخیر کـرده است. و چنیـن است که رم فرمانـدهی جـنگ های درازمدت صلیبـی ( چـلیـپـی ) را برای غرب به عـهـده گـرفت.

همزمان با پیدایش مسیحیت، در کرانه های شرقی ایران ( باختر ) نیز دین دیگری در برابر آئین زرتشت قد علم کرد؛ و آن دین بودا بود. در این جا آئـین بودا رخنه ای قابـل توجه کرد و حتی توانست با نـقش فرهنگی خود هنر قندهاری را پدید آورد، که هنری مذهبـی است.
( از نقش آئین بودا در عرفان در دوره ی اشکانی، اگرهم این عرفان در دوره ی اسلامی راه مستقلی را برای خود یافت،نمیتوان صرف نظر کرد. هم ریشه بودن « بُت » و « بودا / بوتا » خود حقیقتی را در پشت خود پنهان دارد. در زمان فرمانروایی دینی و یکتاپرستانه سـاسـانیـان از رخنه ی آئـین بودا به ایران، به شدت جلوگـیری شد و حتی بودائـیان مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند. )

مـا آگـاهی چندانی از نگـرانی مردم جامعه ی اشکـانی نداریم، ولی پیداست که رخنه یا عرض اندام سه دیـن بزرگ در پیـرامون ایـران می توانسته است سبب نگرانی ایرانیان شود و آنها را به عکس العمل وا دارد.

( از همین روست که اردشیر پاپگان آئین زرتشت را برای کشور رسمی میکند ). و پیداست که ایرانیان میتوانسته اند گناه را متوجه شاهان اشکانی کنند، که خود به خود به سبب ناتوانی در فراهم آوردن قـدرت مرکزی نیرومند، بویژه در اواخر این دوره، ناگزیر از تحمل بار منفی بزرگی بودند. البته نباید نقش مُغـان و روحانیان را در فراهم آمدن واکنش ها ناچیز انگاشت.

ما، جز اینها و جز آرزوهای پنهان ایرانیان در یَـشت ها ( بخشی از اوستای به اصطلاح متأخـر )، چیـزی درباره ی اوضاع اجـتماعی ایـران  به هنگام خیـزش اردشیـر پاپگـان نداریم؛ ولی توجه به دیـن در آغاز کار میتواند ناشی از درک هوشمندانه روح زمان باشد، که اردشیر از آن بهـره مند بوده است. پس میتوان نتیجه گرفت که ایـران در پایان کار اشکـانیان از نظر دینـی و آرامش مدنـی اوضاع بد و نابسامانی داشته است.

نباید فراموش کرد که بازرگانی ایران با همسایگان نیز به سبب قرار گرفتن در محاصره ی سه دین بزرگ یهود، مسیحیت و بودایی و همچنین غیبت یک فرمانروایی یکـپـارچه و نیـرومند نمـی تـوانسته است تکـاپوی سنتی و راحت خود را داشتـه باشد. در اواخر دوره ی اشکانی  حتی نمی توان از یکپـارچگی صوری سخن گفت. حتماً پیشه وران پائین دست این بازرگانی نیز ناراحتی های خاص خود را داشته اند.

دورۀ پرشکوه ساسانی، واپسین دوره ِ ایران باستان. دوره ای که فصل تاریخ سیاسی و فرهنگی ایران باستان و  میراثی برای ایران دورۀ اسلامی شد.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

جایگاه زن در دین زرتشت

مسلما تعالیم مزدایی که زنان و مردان را یکسان می نگرد؛ و فرقی بین آنان قائل نیست؛ در ارتقا مقام و شخصیت زن در ایران باستان اثری انکار ناپذیر داشته است. در دین زرتشت؛ هر انسانی که از دانش و نیکی برخوردار باشد؛ محترم است. بنا به معتقدات زرتشتی؛ در آغاز آفرینش به خواست اهورامزدا؛ در مهر روز مهرماه دو ساقه ریواس به هم پیچیده از زمین سر براوردند و گیاه کم کم از صورت گیاهی به صورت دو انسان درآمدند که در قامت و صورت شبیه هم بودند؛ یکی مذکر به نام ? مشیه? و دیگری مونث به نام ?مشیانه?

در کتاب ? بندهش ? فصل ۱۵ آمده است: ? آنگاه اهورامزدا روان را که پیش از پیکر آفریده بود در کالبد مشیه و مشیانه بدمید و آنان جاندار گشتند. پس به آنان گفت شما پدر و مادر مردم جهان هستید. شما را پاک و کامل بیافریدم. هر دو اندیشه و گفتار و کردار نیک به کار بندید؛ و دیوان را پرستش مکنید. پس مشیه و مشیانه از جای خود به حرکت آمدند٬ و خود را شستشو کردند٬ و نخستین سخنی که بر زبان راندند این بود اهورامزدا یگانه است. او آفریننده ماه و خورشید و ستارگان و آسمان و آب و خاک وگیاهان جاندارنست?. چنانچه ملاحظه میشود؛ در دین مزدیسنی که معتقدات زرتشتیان بر آن نهاده شده است زن و مرد هر دو از یک ریشه تکوین می یابند با هم از زمین سربر می دارند و یکسان رشد می کنند و اهورامزدا با آنان بیکسان و با یک زبان سخن می راند و دستور واحدی برایشان مقرر می فرماید. آن دو پس از اقرار به یگانگی اهورامزدا نخستین سخنی که به زبان می رانند این است ? هر یک از ما باید خشنودی و دلگرمی و محبت و دوستی دیگری را فراهم کند.? از این گفتار برمی آید که در دین زرتشت هیچ یک از زن و مرد را به یکدیگر تفوق و امتیازی نیست٬ و آن دو از نظر آفرینش و خلقت یکسان و برابرند. شخصیت زن در دین زرتشت نه تنها در آغاز جهان با مرد برابر است بلکه در پایان نیز با مرد یکسان و برابر است. بنا به معتقدات دینی زرتشتیان هنگامی که ? سوشیانت? موعود نجات بخش آخرالزمان از شرق ایران و حوالی دریاچه هامون ظهور می کند از هر گوشه ایران پاکان و دینداران به او می پیوندند. تعداد آنان سی هزار نفر است که نیمی از آن مرد و نیمی دیگر زن خواهد بود.

عظمت مقام زن را در آیین زرتشت از اینجا می توان دانست که بنا به معتقدات زرتشتی از شش امشاسپند دین زرتشت٬ سه امشاسپند ضمیر مذکر و سه امشاسپند ضمیر مونث دارند. سه امشاسپند مذکر عبارتند از:
۱- بهمن یا وُهومن یا وهومن که به معنای خرد کامل است.
۲- اردیبهشت یا اشاوهیشتا که به معنی نظم و بهترین راستی و هنجار و قانون و سامان آفرینش است.
۳- شهریور یا خشتروییریه که به معنی حکومت بر خویش٬ خویشتن داری٬ و شهریاری آسمانی است.
۴- اسفند یا سپندارمزد که مظهر مهر و محبت و عشق و باوری و موکل بر زمین است.
۵- خرداد یا اروتات که نمودار کمال٬ رسایی؛ شادی و خرمی و موکل بر آبهاست
۶- امرداد یا امرتات که مظهر جاودانگی و بی مرگی است؛ همچنین تعدای از ایزدان مذاهب زرتشت که در مرتبه پایین تری از امشاسپندان هستند(امشاسپند ملک؛ و ایزد فرشته) ضمیر مونث دارند.

مثلا پس از درگذشت انسان در سپیده صبح چهارم؛ در سر پل چینوت؛ مهر و سروش و رشن از روان درگذشته درباره اعمال و کارهای او پرسش می کنند. مهر ایزد و سروش ایزد از ایزدان مذکر؛ و رشن ایزد از ایزدان مونث است. همچنین ایزد دینا که به معنی وجدان و دین است؛ با رشن ایزد همکاری دارد.
ایزد چیستا که به معنی دانش و خرد است نیز مونث است. زرتشت از این ایزد بارها کمک طلبیده است. دیگر از ایزدان مونث اشی است که فرشته دهش و بخشایش و آسایش است. و زرتشت در گاتها او را چنین ستوده است: ? جهان از او راه رسم خداپرستی گرفت و اهریمن راه عزیمت گزید?.

در ایران باستان زرتشتیان زناشویی را تنها به منظور رفع حوایج جسمانی و جنسی انجام نمی دادند. بلکه برای آن هدف و آرمانی بسیار عالی و مترقی داشتند. این هدف فراهم کردن وسایل پیشرفت معنوی و غلبه نهایی نیکی بر بدی بود. تعالیم زرتشت بشر را در راه رسیدن به عالیترین مدارج روحانی یعنی فراهم نمودن و تسریع ظهور سوشیانت و غلبه نیکی بر بدی هدایت می کند. هدف از زناشویی مشارکت در نهضت بزرگ روحی است که در بیشتر ادیان الهی به بشر وعده داده شده است.

بنابراین؛ زناشویی در دین زرتشت عملی مقدس و ستایش انگیز است که از هر گونه تحقیر و تبعیض و نابرابری به دور است. به قول گیگر از خصوصیات موقعیت حقوقی زن و برابری او با مرد در دین زرتشت آن است که همانطوری که مرد پس از زناشویی به لقب ? نمان پیتی ? یعنی سرور و کدخدای خانه ملقب می گشت؛ زن نیز از زناشویی به لقب ? نمانوپیتی ? یعنی نور و فروغ خانه ملقب می گشت به عبارت دیگر مرد کدخدای و زن کدبانوی خانه بود. به قول همین دانشمند بزرگ آلمانی؛ و نویسنده کتاب ? تمدن ایرانیان خاوری? زن پس از ازدواج در صف همسری شوهر قرار می گرفت؛ نه در ردیف اموال و یا از تابعین او. به عبارت دیگر زن کنیز و برده مرد نبود٬ بلکه همسر و همدل و همراه مرد بود و در کلیه حقوق با مرد بربار و در جمیع امور با او شریک به شمار می آمد.

کریستن سن؛ خاورشناس بزرگ دانمارکی می گوید: ? رفتار مردان نسبت به زنان در ایران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی از آزادی کامل برخوردار بود. در مورد آزادی در ازدواج هیچ چیزی مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت نسبت به دختر کوچکش پروچیستا نیست. زرتشت به دختر کوچکش پروچیستا می فرماید: ? پروچیستا من جاماسب را که مرد دانشمندی است( وزیر گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان ) برای همسری تو برگزیدم؛ تو با خرد مقدس خود مشورت کن و ببین که آیا او را لایق همسری خود می دانی یا نه؟ در بند ۵ گاتها زرتشت خطاب به همه پسران و دختران جوان می گوید ? ای دختران شوکننده و ای دامادان اینک شما را می آموزم و آگاه می کنم٬ پندم را به خاطر بسپارید٬ و برابر اندرزم رفتار کنید تا در زندگی سعادتمند نائل گردید. هر یک از شما باید در پیمودن را زناشویی و مهرورزی و پاکی و نیکی بر دیگری سبقت جویید٬ زیرا تنها بدینوسیله می توان به یک زندگی سراسر شادی رسید.? (گاتهای زرتشت)

به طوری که می بینیم در زندگی زنان و مردان پارسا یکسان مورد خطاب قرار میگیرند. پس از مرگ نیز به روان و فروهر هر دوی آنها یکسان درود فرستاده می شود. در یشت ها آمده است: ? فروهر همه مردان و زنان نیک را می ستاییم. در فصل ۳۸ یسنا آمده است: ? ای اهورامزدا زنان این سرزمین را می ستاییم و زنانی که آیین راستی و نیکی برخوردارند.? در فروردین یشت؛ که طولانی ترین یشت اوستا است؛ بر فروهر زنان و مردان نیک جهان یکسان درود فرستاده شده است. زن زرتشتی در قرن اولیه ظهور زرتشت و نیز در زمان هخامنشیان از بیشترین حقوق متعالی برخوردار بود و یکی از درخشان ترین ادوار تاریخی خود را می گذاراند. نمونه کامل این زنان ماندانا مادر کورش بود؛ که بارها کوروش به وجود او افتخار کرده است و حضور زنانی از قبیل آتوسا؛ پانته آ؛ رکسانا ؛ آرتمیز؛ و غیره نمودار حضور فعال زن ایرانی در این دوران است و مشارکت همه جانبه زنان در این عصر چشمگیر است. از حفریات و کشفیات باستان شناسی که در تخت جمشید به عمل آمده٬ الواحی به دست آمد که نشان می دهد در ساختمان تخت جمشید عده زیادی از زنان مانند مردان مشارکت داشته و حقوق و مزایای جنسی از قبیل نان و شراب و غیره؛ مطابق مردان دریافت داشته اند. این الواح هم اکنون در موزه های جهان ضبط است.

پس از شکست هخامنشیان وضع اجتماعی زن ایرانی تغییر کرد و قوس نزولی را پیمود.در زمان ساسانیان که دین زرتشت اهمیت اولیه خود را بازیافت و سیستم حکومت نیز به طریق موبد شاهی اداره می شد؛ زن ایرانی تحت تعالیم مذهب زرتشت باز حقوق و امتیازاتی را به دست آورد. عصر ساسانیان به قول دارمستتر؛ نه تنها از لحاظ تاریخ ایران؛ بلکه برای تمام جهان واجد اهمیت است. از کارنامه اردشیر بابکان اینطور برمی آید که شخصیت زن از همان آغاز کار ساسانیان محترم شمرده می شد؛ و هیچکس حتی پادشاه نمی توانست به میل و دلخواه خود زنی را مورد آزار قرار دهد. به طوری که از الواح و مدارک و اسناد این دوران برمی آید زن از موقعیت خاصی در دوران ساسانیان برخوردار بوده است. مادر شاپور دوم نزدیک به بیست سال یعنی از پیش از تولد شاپور تا موقعی که او به سن رشد قانونی رسید؛ امور مملکت را با موبدان بزرگ اداره می کرد. در پندنامه آذرپاد مهر اسپند به پسر خود اینطور می گوید: ? اگر تو را فرزندی است؛ خواه دختر و خواه پسر او را به دبستان بفرست تا با فروغ خرد و دانش آراسته گردد و نیکو زندگی کند?.

بارتلمه مستشرق معروف آلمانی که کتاب ? حقوق زن در زمان ساسانی? را نگاشته؛ مطابق مندرجات آن؛ دختر در انتخاب همسر آزاد بود و اجباری نداشت مردی را که پدرش برای او در نظر گرفته به همسری قبول کند و پدر حق نداشت او را از ارث محروم نماید؛ و یا تنبیه دیگری درباره اش اعمال دارد.

فصل ۱۹ از کتاب ماتیکان هزار دادستان در بند ۳ و ۴ می گوید: ? دختران را بدون رضایت خودشان نمی توان به ازدواج مردی درآورد.? در بند ۲۹ از فصل ۲۸ همین کتاب می گوید: ? پسران و دختران پس از ازدواج در پرداخت قروض و دیون پدر و مادر متوفی خود سهیم و شریکند? ؛ و از این فتوا اینطور استنباط می گردد که دختران نه تنها در حقوق بلکه در تکالیف و مسئولیت ها نیز در ردیف پسران خانواده بوده اند. قانون خانواده حق نظارت مرد را در خانواده تعیین کرده بود و مرد وظیفه داشت که همسر و فرزندان خود به خوبی و مهربانی رفتار کند. پدر و مادر و فرزندان در برابر یکدیگر مسئولیت مشترک داشتند. اگر کسی اموال خود را به اشخاص بیگانه می بخشید و وارثین قانونی خود را محروم می کرد؛ این عمل قانونی نبود؛ و تنفیذ نمی شد. پس از درگذشت پدر خانواده حق ولایت با مادر بود؛ و ریاست خانواده به او تفویض می گشت. در صورتی که بین طرفین طلاق و جدایی صورت میگرفت؛ زن می توانست مهریه مطالبه کند؛ و مادام که شوهر اختیار نکرده و درآمدی از خودش نداشت؛ همسر سایق باید نفقه او را بپردازد. بارتلمه بر بنیاد کتاب ماتیکان هزار دادستان درباره حد نصاب ارث چنین می نویسد: ? تقسیم ارث در حقوق ساسانی پس از درگذشت پدر خانواده به این ترتیب بود که زن و پسران هر یک سهم مساوی از ارث داشتند. دختران در صورتی که ازدواج کرده و از خانه پدر جهیزیه به خانه شوهر برده بودن نصف؛ و در غیر این صورت مطابق برادران ارث می بردند.

مطابق قوانین اوستا:
۱- زن حق مالکیت داشته و می توانسته دارای خود را مستقلا اداره کند.
۲- زن می توانسته ولی و یا قیم و نگهدار فرزندان خود باشد.
۳- زن می توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نماید(در صورت بیماری شوهر)
۴- زن می توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکایت کند و سزای او را بخواهد.
۵- شوهر حق نداشته است بدون اجازه زنش دخترخود را شوهر دهد.
۶- در دادگاه گواهی زن پذیرفته می شد.
۷- زن می توانسته است داور یا وکیل شود.
۸ ? زن می توانسته وصی قرار گیرد و تمام اموال خود را وصیت کند.

همچنین اوستا برای دختر و پسر از حیث تعلیم و تربیت هیچ فرقی قایل نیست و در هوسپرم نسک آمده: ? رای اهورامزدا٬ به من فرزندی عطا کن که بتواند از عهده انجام وظایفش برآید و مسئولیت خود را درباره خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند( دختر یا پسر مطرح نیست).

آینه تمام نمای خصایص و روحیات و اعمال و نحوه زندگی و شخصیت باطنی و آرزوهای مردم ایران باستان است و می تواند ما را در این راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه های پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگی چون کاوه٬ و رستم و اسفندیار و سیاوش و سهراب و کیخسرو را می بینیم٬ با زنان دانا و خردمنی چون فرانک و سیندخت و گردآفرید و رودابه و تهمینه و کتایون و فرنگیس و کردیه و پوراندخت و آزرمیدخت و ….. روبرو می شویم که با کیاست و فراست و خرد و چاره گری کارهای بزرگ و خلاقه ای را انجام داده ؛ و حتی گاهی چراغی فرا راه مردان بوده اند.

آنچه فردوسی در شاهنامه به نظم آورده است؛ تخیلات و رویاهای شاعرانه نیست. بلکه تمام روایات و اخبار تاریخ کهن ایران است که سینه به سینه حفظ شده و یا کتابت گردیده و سرانجام به دست فردوسی رسیده؛ و این حماسه سرای بزرگ علیرغم محدویت و قضاوت نادرست و افکار کوته بینانه ای که در قرون سوم و چهارم هجری در مورد زنان معمول یا درایت و امانت داری ستایش انگیزی همان اخبار و روایت و شنیده ها را که درباره زن عهد باستان به دستش رسیده و نمودار ارج و اهمیت زن ایرانی در آن دوران است؛ با زبان شعر بازگو نموده؛ و نقش اجتماعی و موقعیت زن را آنچنان که در ایران قبل از اسلام بوده ؛ معرفی کرده است.

آبشخور:
پژوهشی از ماهان کیانی
تاریخ فا

جنگ بهرام گور با خاقان تُرک

در میان منابع بومی، طبری گزارش میکند که جنگ با خاقان تُـرک ( شاه اقوام بیابانگرد شمال شرقی، خیونان یا هون ها ) در سال هفتم حکومت بهـرام پنجم، حدود ۴۲۴ میلادی، آغاز شد. در این هنگام بهرام نگران از دریافت تدارکات جنگیِ فرمانروای آن سوی شمال شرقی ایران، بی درنگ به فکر مقابلۀ به هنگام با خطر افتاد. او برای پنهان داشتن برنامۀ خود، با بی تفاوت نشان دادن خود به گزارشهای شمال کشور، پس از سپردن بخش بزرگ سپاه و همچنین ادارۀ کارهای کشور به یکی از برادران خود به نام نَرسی، با سپاه کوچکی در ظاهر برای زیارت آتشکده و معبد آذرگشنسپ به آثورپاتگان ( آذربایجان ) و سپس برای شکار به ارمنستان رفت.

معبد آذرگشنسپ ( معبد شاهان و ارتشتاران ) در آثورپاتگان، بویژه در زمان ساسانیان، پرستشگاهی بود که شاهان اغلب در مناسبت های گوناگون به زیارت آن میرفتند. بزرگان ایران، ناآگاه از برنامۀ بهرام، سفر شاه را فرار از جنگ تلقی کردند و به رغم مخالفت نرسی، با فرستادن سفیری نزد خاقان، که در حال نزدیک شدن بود، از او خواستند تا با دریافت خراج از یورش به ایران صرف نظر کند.

خاقان تُرک که از فرار بهرام آگاه گشته بود، با این درخواست موافقت کرد و پس از اشغال مرو، تا رسیدن خراج، در کُشمیهن با فراغ بال به شکار و خوشی سرگرم شد. در این میان بهـرام گـور، که با هدف رویارویی با خاقان پایتخت را ترک گفته بود، از راه مستقیم اردبیل و آمل به خاقان تُرک یورش برد و با غافل گیر کردن او در شکار اورا دستگیر کرد، و با دست خود او را کشت. سپس بخارا به تصرف بهرام درآمد و او پس از گماردن مرزبان خود در آنجا، مرز ایران را با نشاندن یک ستون تعیین کرد.

با این پیروزی غنایم زیادی به دست بهرام افتاد. او از این غنایم گوهرهای فراوانی را به آتشکدۀ آذرگشنسپ اهدا کرد و زن خاقان تُرک را به خدمت این معبد گماشت. در پی این پیروزی، بهرام تا پیرامون بخارا رخنه کرد و ساکنان آنجا را وادار به پرداخت باج کرد.

بزرگان دربار، شرمگین و شگفت زده از این همه دلاوری، با پادرمیانی نَرسی بخشوده شدند.
سپس بهـرام برادر خود نرسی را فرمانرانی خراسان بداد و بلخ را پایگاه او تعیین کرد و در میان سُرور و شادی به تیسپون بازگشت.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

شخصیت شاپور ذوالاکتاف

گزارش های آمیانوس مورخ رومی معاصر شاهپـور دوم، ما را به خوبی با برخی از ویژگی های شخصیت شاهپـور دوم آشنا میکند.

حتی پی میبریم که او بالایی بلند داشته است و یک سر و گردن از ملتزمان خود بلندتر بوده است. و به جای تاج، کلاهی زین، گوهرنشان و گرانبها بر سر داشت که به کلۀ قوچ می مانست. آمیانوس در جبهۀ جنگ روم با ایران، که خود از رومیان و دشمن ایران است نوشته است، که چگونه شاهپـور در پای باروی شهر آمِد، مانند یک فرماندۀ دلاور به این سو و آن سوی میتاخت و فرمان میداد. با مطالعۀ چگونگی اوضاع و احوال سیاسی ارمنستان در زمان شاهپـور، بی درنگ درمیابیم که شاهپـور به رغم برخورد دلیرانه با مسائل، اغلب با خویشتن داری و عاقبت اندیشی، راه حلی را برمیگزید که به صلاح نزدیک تر بود. و در پیوند با ارمنستان دیده ایم که شاهپـور اغلب میل به حل مسائل داشته تا فرونشاندنِ خشم خود.

در گزارش های آمیانوس تقریباً به نکته ای منفی دربارۀ شاهپـور برنمیخوریم. آمیانوس اشاره میکند، هنگامی که همسر بلندپایه ای رومی دستگیر میشود، از این که ممکن است به او دست درازی شود به خود میلرزد.

شاهپـور او را به حضور میخوانَد و به او میگوید که بزودی شوهر خود را بازخواهد یافت و هیچ کس در ایران به شرافت او بی احترامی نخواهد کرد. این رویداد از این روی پراهمیت است که از زبان مورخی است که در جبهۀ دشمن، طعم تلخ جنگ و شکست از شاهپـور را شخصاً چشیده بود.

آمیانوس با این که رفتار را ناشی از چاچول ( حیله ) دانسته است، کمی بعد می آورد که همین شوهر بلندپایۀ این زن ناگزیر از فرار، از کشور خویش میشود، به ایران پناه می آورد و شاهپـور همسر و همۀ خویشاوندان و همچنین دارایی او را به او برمیگردانَد، و افزون بر این جایگاهی را نیز به او وامیگذارد.

فاوست بیزانسی هم از پیشکش های شاهپور به بلندپایگان مینویسد. پیشکش برای مانوئل سردار ارمنی عبارت بود از:
جامۀ شاهانه ای از پوست خز، نوارهایی سیمین برای آویختن از پشت کلاه، زیورهایی که شاهان بر سینه می نشاندند، سراپرده ای ارغوانی رنگ، با فرش هایی به رنگ آبی آسمانی برای افکندن بر جلو سراپرده و ظرف های زرین برای خوان او.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

فرمانروایان و نظام اداری در دوره ساسانیان

( شهرداران، واسپوهرگان، وَزُرگان و آزادگان )

در روز 28 آوریل 224 میلادی اردوان پنجم به ضرب نیزۀ اردشیر پاپگان از اسپ افتاد و نظام کشورداری و بافت اداری بسیار سادۀ اشکانیان « ارشکیان » هم به کلی از هم پاشید. هخامنشیان فرمانروایی بزرگی را در فلات ایران و پیرامون آن بنیان نهادند و اشکانیان از این فرمانروایی به قدر امکان پاسداری کردند، ولی ساسانیان کار را تمام کردند و به فرمانروایی بزرگی که بدون شک میراثی هخامنشی بود، هویتی ملّی دادند.

برای نخستین بار نام ایران، نه مانند زمان هخامنشیان بصورت نام قومی آریائی و ایرانی، بلکه بصورت یک کشور مطرح شد و در سنگ نبشتۀ شاهپور یکم  با نام ( ایران ) در کعبه زرتشت، به ثبت تاریخی رسید. گزیدن جای این سنگ نبشته به تنهایی برای خودآگاهی مؤسسان فرمانروایی ساسانی از برنامۀ پیش رویشان خبر میدهد.

کعبه زرتشت و پیرامون آن از مقدّس ترین مکان های روزگار هخامنشیان بود و جایی بود که سکوت پرصلابت تشییع پیکر داریوش بزرگ را تجربه کرده بود. شاید نه در زمان هخامنشیان و نه در روزگار اشکانیان حماسه سرایی مانند فردوسی بزرگ نمیتوانست با همان درون مایه ای که فردوسی در نخستین سده های دورۀ اسلامی داشت قلم به دست بگیرد. به عبارت دیگر، یکی از ویژگی های دیگرگونۀ ساسانیان بستر تاریخی جذابی بود که فردوسی در آن می غنود.

شاید بتوان حکومت ساسانیان را جمع بندیِ حکومت های هخامنشیان و اشکانیان دانست. یعنی نوزادی که کوروش بزرگ بر جای گذاشته بود در زمان ساسانیان بالغ شد. حاصل بی درنگ این بلوغ، تمرکز قدرت و ایجاد دین رسمی بود، که بد یا خوب به شیوه ای ثابت تبدیل شد.

در مقایسه با فرمانروایی های هخامنشی و اشکانی، فرمانروایان در دورۀ ساسانی به مراتب مستبدتر و خودرأی تر بودند. هخامنشیان و اشکانیان علاقۀ زیادی به دخالت در امور دینی و زندگی فردی و خانوادگی مردم زیر دست خود نداشتند. در نتیجه نیازی هم به قوانین بی شماری که تنظیم کنندۀ رابطۀ دولت با مردم از نظر دینی و اجتماعی باشد وجود نداشت. حاصل برداشت ویژه ای که ساسانیان از دین و دولت داشتند، تمرکز قدرت و حاکمیت مطلق دین رسمی بود که خود به خود به دگرگونی همه جانبۀ نظام اداری می انجامید. افزون شدن طبقۀ چهارم به طبقات سه گانه یکی از عوارض این دگرگونی بود.

توجه به این نکته ضروری است که منظور از دین، دینی است که آن را برای دورۀ ساسانی، با توجه به برخی از بدعت ها، به اصطلاح زرتشتیگری مینامیم.

فرمانروایی ساسانی با این نظریه که دین و حکومت تکیه گاه یکدیگرند، بدون اینکه خود را پاسخگوی کسی بداند، در تمام قلمرو قدرت سیاسی خود دست به تبلیغات دینی زد. در یکی از نوشته های سریانی [1]  آمده است، که اردشیر پاپگان فرمان داد تا به پاس ایزدان « فرشتگان » آتشکده های تازه برپا شود. مقام ایزد مهر، از همهء ایزدان بالاتر بود. اردشیر بسیاری از پیروان دیگر دین ها را به ستایش مهر و پرستش ( پرستاری ) اورمزد واداشت. اردشیر با شاه و دستِ خدا خواندن خود، با صراحت تکلیف حکومت را روشن کرده بود.

شاهپور یکم در سنگ نبشتۀ حاجی آباد مینویسد، که او در حضور شهرداران « شاهان »، واسپوهرگان « شاهزادگان »، وَزُرگان « بزرگان » و آزادگان، تیر خود را رها کرده است. به این ترتیب خیلی ساده تکلیف نام مقامات بالای کشور و ترتیب آنها روشن میشود. مهر نَرسی پسر شاهپور هم این ترتیب را در سنگ نبشتۀ پایکولی رعایت میکند. در متن یونانی سنگ نبشتۀ پایکولی، شهرداران همان شاهک های محلی ( از میان شاهزادگان ) هستند که عنوان شاهنشاه با تکیه بر حضور آنان و رأس آنان درست شده است؛ شاهنشاه: شاه شاهان.

واسپوهرگان با توجه به متن یونانی از هموَندان ( اعضاء ) خاندان ساسانی هستند، بدون اینکه مستقیماً از بَرِ شاهنشاه باشند. وزُرگان سران مهمترین خاندان های شاهنشاهی و سرانجام آزادگان دیگر بزرگان و به اصطلاح شریفان و نجیبان کشور هستند. در بیانیۀ شاهپور یکم نام هموندان معاصر این چهار گروه با مقام و وظایفشان در دربار و کشور آمده است. نَرسی در پایکولی نشان میدهد که شاهنشاه و نجبـا با شبکه ای از وظایف و وابستگی های متقابل و همچنین منافع مشترک با یکدیگر در پیوندی پیوسته و اجتناب ناپذیر هستند.

آمیانوس مینویسد، هنگامی که آنتونینوس فراری از دربار کنستانتینوس را در اُردوی زمستانی شاهپور دوم به حضور آوردند، افتخار بر سر نهادن تیارا را به او دادند. این کلاه به ایرانیان لایق اجازه میداد که بر سر سفرۀ شاه بنشینند و هم سخن او شوند. البته از نوشتۀ پروکوپیوس میدانیم که این هنجار در اواخر دورۀ ساسانی منسوخ شد. در این زمان اعتبار بلندپایگان بیشتر ناشی از تبار خود آنان بود تا موهبتی شاهانه. قباد در نظر داشته است که از دادن مشاغل به بیگانگان خودداری کند و کارها را به کسانی بسپارد که خاستگاه خانوادگیشان اجازه میداد.

آمیانوس دربارۀ تیارا میگوید که رنگ و نشانی که بر روی تیارا نشانده میشد نیز در نشان دادن درجه و مقام، نقش تعیین کننده ای داشت. افزون بر این هریک از بزرگان کمربند و حلقه و یراق ویژه خود را داشت. تئوفیلاکت با تأکید مینویسد که ارزش و اعتبار عنوان اعطایی از نام و تبار شخصی بیشتر بود.

خسرو انوشَه روان دادگر پس از سرکوبی نهضت شورشی مزدک، ظاهراً برای مقابله با عواقب اقتصادی این نهضت، نظام اجتماعی، سیاسی، اداری و نظامی کشور را به کلی دیگرگون کرد. به گزارش طبری [2] از این دگرگونی ها چنین پیداست که دربارۀ اصلاحات اجتماعی و اداری و مدنی زمان خسرو انوشَه روان اغراق نشده است. دگرگونی های همه جانبۀ نوشیروان قدرت هایی را نیز پدید آورد. مانند اسپهبُدان با مرزهای تازه. مهار این قدرت ها تنها از دست شخصی مانند انوشیروان ساخته بود.

شورش بهرام چوپینه از خاندان مهران در زمان پیروز چهارم و خسرو پرویز از نمونه های بارز این تحول نو بود. بهرام چوپینه پایه های فرمانروایی خاندان ساسانی را لرزاند و در پایان فرمانروایی ساسانیان دیدیم که اسپهبُدان و بزرگان به بازی چترَنگ ( شطرنج ) با شاهان واقعی پرداختند و از ناشی گری آنان شاهی پس از شاهی دیگر مات شد. سرانجام دو زن نیز به سبب قحط الرجال واقعی برای نخستین بار به حکومت ایران دست یافتند و آنها هم به زودی مات شدند.

گزارش مسعودی [3] دربارۀ منصب های گوناگون دورۀ ساسان بسیار سودمند است. او از پنج منصب نام میبرد که دارندگانشان واسط میان شاه و رعیت بودند. نخست و مهمتر از همه موبد بود که مقامی بالاتر از هیربُد بود و موبدِ موبدان، که در حد پیامبران بود، مقام قاضی القضاتی را داشت. منصب دوم وزیر بود که بزرگ فرمدار خوانده میشد. سوم اسپهبُد بود. چهارم دبیربُد بود که سالار امور دیوانی و نگهبان دفتر و دستک کشور بود و پنجم تخشه بُد بود که سالاری پیشه وران، کشاورزان و کاسبان را داشت و واستریوشان سالار نیز خوانده میشد. افزون بر این ، چهار مرزبان هر کدام مسئول نگهبانی از یک چهارم از مرزهای کشور بودند. مسعودی در ادامه مینویسد که ایرانیان کتابی دارند که منصب های کشور را در آن مینویسند. در این کتاب نام ششصد منصب مرتب شده است.

با این که در دورۀ ساسانی قانونی بیرون از چهارچوب اخلاق و سنت زرتشتی « زرتشتیگری » شناخته نمیشد، هرگز قانونی هم وجود نداشت که در همه جا و برای همه کس اعتباری یکسان داشته باشد! کتاب ماتیگان هزاردادِستان با ساخت و بافت و هنجاری که دارد گونه ای راهنما برای یافتن اصول کلی بوده است و در جزئیات سرانجام هر قاضی و داوری برداشت، تعبیر، تفسیر و نظر خود را داشته است. در منابع موجود جز روایات افسانه آمیز تقریباً چیزی دربارۀ نظام داوری کشور نیامده است.

با این همه به نظر میرسد که هرچه از پایتخت، یعنی جایی که شاه حضور دارد و مراکز قدرت فاصله بگیریم، هنجار داوری نیز دگرگون میشود و قانونمندی متفاوتی، برابر با سنت های بومی، رایج میشود. در عوض مانند امروز کدخدامنشی در داوری رونق بیشتری میگیرد. در هر حال قانون وراثت و تجارت در روزگار ساسانیان بسیار پیچیده و سختگیر بود و همین قانون است که بسیاری از مواد خود را برای جامعه اسلامی به ارث گذاشته است.

آبشخور:
1 ( پیگولِوسکایا، شهرهای ایران، 22 )
2 ( تاریخ طبری، 464/2 به بعد )
3 ( مسعودی، التبیه و الاشراف، 98-97 )
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

بهرام گور

بهرام پنجم یا ورهرام پنجم یا بهرامِ گور از ۴۲۱ تا سال ۴۳۸ میلادی پادشاه ساسانی بود. وی بجای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت نشست.

یزدگرد اول سه پسر به نامهای شاپور و بهرام و نرسی داشت. هیچ کدام به هنگام مرگ پدر در پایتخت نبودند. شاپور شهریار ارمنستان و در ارمنستان بود. نرسی شهریار خراسان و در نیوشاپور بود. و بهرام در حیره بود. روایتهائی که منشأ آن عربها بوده‌اند گوید که بهرام از کودکی به نعمان منذِر امیر عرب حیره سپرده شده بود تا نزد او پرورش یابد. بنابر این روایات، بهرام در هفتمین ساعت روز هرمزد از ماه فروردین به دنیا آمد، و اختربینان به یزدگرد گفتند که او در آینده شاهنشاه ایران خواهد شد، ولی پیش از آن هنگام در زمینی خارج از خاک ایران به سر خواهد برد. در نتیجه، هرمز او را پس از تولدش به منذر سپرد و دایه‌ها و مربیانی را با او روانه حیره کرد تا او را به شیوهٔ دربار ایران پرورش دهند. هرمز به این منظور دستور داد تا در حیره کاخی به نام خورناگ برای بهرام ساختند (عربها این کاخ را خورنق نامیدند، و افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ساختند که بعدها وارد کتابها شده‌است).
رسم شاهان ساسانی آن بود که شاهپوران را به کشورهای خودمختار اطرافِ ایران می‌فرستادند تا آن سرزمین را با خودمختاری اداره کنند و از سنین نوجوانی راه و رسم کشورداری بیاموزند؛ چنانکه بعضی از شاهپوران فرماندار کوشان می‌شدند که در شرق کشور در همسایگی هندوستان بود و شامل پیشاور و قندهار و شمال بلوچستان پاکستانِ کنونی بود؛ بعضی فرماندار الان (کشورِ آذربایجان کنونی) می‌شدند و لقبشان الا نشاه بود؛ بعضی فرماندار خوارزم (اکنون شمال ازبکستان و ترکمنستان) می‌شدند و خوارزمشاه لقب داشتند؛ و بعضی فرماندار کرمان می‌شدند که سراسر ملک کرمان (اکنون بلوچستان ایران و پاکستان) را نیز شامل می‌شد، و کرمانشاه خوانده می‌شدند. حضور بهرام در حیره به این معنا بوده و آنچه عربها گفتند افسانه‌است.

مغان و بزرگان کشور که از سیاستهای یزدگرد اول ناخشنود بودند مایل نبودند که پادشاهی در کسی از پسرانِ او ادامه یابد و یکی از ساسانیان را که خسرو نام داشت به سلطنت نشاندند. شاپور پس از دریافت خبر مرگ پدرش از ارمنستان به سوی پایتخت حرکت کرد، ولی بزرگانِ هوادار خسرو وسائلی انگیختند و او را در راه از میان برداشتند. اما پسر دیگرش بهرام به حمایت بخشی از سپهداران و به کمک سپاهیان پادگان حیره به سوی تیسپون حرکت کرد. نوشته‌اند که بسطام هزارپت سپهبدِ میان رودان، یزد گشن اسپ استاندارِ میان رودان، سپهبد پیرک مهران، گودرز رئیس خزانه داری ارتش، َگشن اسپ آذرپیش رئیس دیوان مالیات، پناه خسرو وزیر امور خدماتِ عمومی، و شماری دیگر از بزرگان کشور انجمن کردند و مردی از خاندان ساسانی به نام خسرو را در تیسپون به سلطنت نشاندند. بهرام از حیره سپاه آراست و وارد میان رودان شد و در کنار تیسپون لشکرگاه زد. بزرگان در میان او و خسرو در آمد و شد افتادند و پس از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که پادشاهی به بهرام واگذار شود.[۱]
نگارندهٔ پارس نامه این رخداد را با استفاده از تاریخ طبری چنین آورده‌است: … پس میان ایشان گفت وگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو می‌کردند گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفت وگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هردو به هم رها کنید تا بکوشیم (یعنی نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو شیرِ گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردو شیر نهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند. و بهرام خسرو را گفت: پیشتر رو تاج بردار تااین پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زهره ندارد که پیش رود، بهرام پیش خرامید و گُرزی در دست گرفت. مؤبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد و َ لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد؛ پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز به قوت بر تارکِ سرش زد چنانکه از آن زخم سست شد، پس گلویش بگرفت و سرش بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت. و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی. و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم؛ باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.[۲]

پادشاهان ساسانی در شکار شیر، ببر و پلنگ مهارت فراوان داشتند. و همواره شکار درندگان در آیین آنان بوده که موجب تقویت قوای جنگی ایشان می‌شده. همچنین بشقابهای بجای مانده از دورهٔ ساسانی که این خسروان را در هنگام شکار و نبرد با حیواناتی همچون؛ قوچ، گوزن، گورخر، گراز، شیر، پلنگ و… به تصویر کشیده گواه دیگری بر این مطلب می‌باشد.

بهرام زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرده و چندان در امور کشور دخالت نمی‌کرد. در میان صاحبان مراتب آن زمان که از حیث قدرت و نفوذ رتبهٔ نخست را داشت مهرنرسی یا (مهرنرسه) بود که لقب و عنوان هزار بندگ (صاحب هزار غلام)را داشت. نسب او به خانوادهٔ سپندیاذ یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی می‌رسید.

مؤرخان عرب و ایرانی او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمرده‌اند ولی مؤلفین عیسوی به جهت توجهی که این وزیر به دیانت زرتشتی داشت، نسبت به او کینه ورزیده و او را خائن و دو رو و بی‌رحم خوانده‌اند.

مهرنرسه آتشکده‌ها و ابنیه‌های بسیاری بنا نمود. کاخ سروستان، در کنار راه کاروانی شیراز که هنوز ویرانه‌های آن بر جا مانده‌است و از نظر فن معماری، ارزشمند محسوب می‌شود، احتمال داده می‌شود که یکی از ابنیه‌های مهر نرسی باشد.[۳]

بهرام در شرق هیاطله را به سختی شکست داد و پادشاه آنها را کشت.[۴] در این جنگ غنائم بسیاری به دست آمد از جمله تاج خان هیاطله که بهرام آن را به آتشکده آذرگشسپ در شهر شیز، در آذربایجان اهدا کرد. طوایف وحشی چنان لطمه‌ای دیدند که تا یک چند بعد دیگر در مرزهای ایران ظاهر نشدند.[۵]

جنگ بهرام با بیزانس بطوریکه مؤرخین یونانی نوشته‌اند،دلیلش آزار مسیحیان مقیم ایران بود که از بدرفتاری‌های مغان فرار کرده، به روم می‌رفتند. بهرام استرداد آنها را خواست و تئودوسیوس دوم از استرداد آنها ابا کرد، در نتیجه کدورت بالا گرفته و منتهی بجنگ شد.

مهرنرسی سردار لشکر ایران شد و جنگ در نزدیکی نصیبین (جنوب ترکیه) آغاز شد ولی چنان به درازا کشیده شد که رومیان بالاخره خسته شده و تقاضای صلح کردند.

گرچه ایرانیان از این جنگ، هیچ بهره‌ای نبرده بودند اما باز صلح محترمانه‌ای با روم منعقد شد. مابین ایران و بیزانس عهدنامه صلح صد ساله منعقد گردید و ایران نیز آزادی مذهب مسیحی را در ایران پذیرفت اما این عهدنامه بخاطر مخالفت روحانیون زرتشتی در عمل اجرا نشد.[۶]

در طی منازعات بین ایران و بیزانس در ارمنستان ایران هم یک چند ادعای استقلال یا تجزیه طلبی پدید آمد اما پایان جنگ با بیزانس به بهرام فرصت داد تا در آنجا نیز سلطهٔ ایران را اعاده کند و ارمنستان را به یک ایالت تابع تبدیل کند. چنانکه رومی‌ها هم از مدتها قبل، همین کار را در مورد بخش دیگر ارمنستان که به آنها تعلق داشت کرده بودند.[۷]

بهرام گور به هند (منظور جنوب شرق پاکستان امروزی) لشکر کشیده و شهر کراچی را گرفت. سپس شهر دیبل به عنوان مرز با هندوستان معین شد.

بهرام گور در ادب پارسی؛

بهرام پادشاهی دلیر و جنگجو بود. داستان‌های بسیاری را به او نسبت می‌دهند. نظامی گنجوی [۸] داستان لشکرکشی بهرام را بی جنگ و خونریزی می‌داند، او چنین می‌گوید که بهرام شرط گذاشت که تاج شاهی در میان دو شیر نهند و هر که توانست تاج از میان دوشیر برگیرد، همانا پادشاهی او را سزد. شاه خودخوانده از این کار سرباز زد و بهرام را به تنهایی به این کار واداشتند، او نیز پس از نبرد با دو شیر تاج شاهی را از آن خویش ساخت.

آوردن کولیان را، از هند به ایران را از کارهای او می‌دانند. او این کار را برای شادمان کردن مردم انجام داده بود زیرا کولیان نوازندگان و رقصندگان توانایی بودند. شادروان دهخدا ایشان را لولی می‌خواند و در این باره چنین آورده‌است: [۹]“در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان‌های مربوط به روزگار ساسانیان آمده‌است، نوشته‌اند که بهرام گور از شنگل یا شنگلت یا شبرمه پادشاه هند، خواست تا گروهی از آنان را از هند به ایران گسیل دارد.

روایتی که مؤلف غرر اخبار در این باره آورده‌است، بدین گونه‌است،

گویند روزی شامگاهان، بهرام از شکار بازمی‌گشت، گروهی از مردم بازاری را دید که در زردی آفتاب غروب، بر سبزه ٔ چمن نشسته‌اند و شراب همی خورند. آنان را از آن روی که خویشتن را از لذت سماع، محروم داشته‌اند، بنکوهید. گفتند «ای ملک! امروز رامشگری، به صد درهم طلب کردیم و نیافتیم.» بهرام گفت «در کار شما خواهم نگریست.» پس بفرمود تا به شنگلت پادشاه هند نامه نویسند تا چهارهزار تن، از خنیاگران آزموده و رامشگران کاردیده، به دربار وی گسیل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را، در سراسر کشور خویش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گیرند و از آنان بهره برند و مزدی شایسته، بدانها بپردازند و این لولیان سیاه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند، از بازماندگان آنانند.

او به شکار و باده‌گساری، بسیار دلبسته بود. دلبستگی‌اش به شکار گورخر سبب شد که به او لقب بهرام گور را بدهند. بهرام زنی به نام نازپری داشت که بسیار در زندگی او تاثیرگذار بود.

همچنین در داستان‌ها چنین انگاشته شده که در جست‌وجوی گوری، در لجنزار گرفتار آمد و لجنزار او را در خود فرو خورد. همچنین، نویسندگان زرتشتی زمان او را زمان آرامش و آشتی می‌دانند و زمانی که دیوان از ترس او پنهان شدند.

حکیم نظامی گنجوی در هفت پیکر (بهرامنامه) داستان بهرام را از بدو تولد، تا مرگ رازگونه‌اش بیان می‌کند.

حکیم عمر خیام در یکی از رباعیاتش به موضوع مرگ بهرام چنین اشاره دارد:

آن قصر که جمشید در او جای گرفت     آهـو  بچـه کرد و  روبه آرام گرفت

بهـرام که گور می گرفتی همه عمـر     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت [10]

منابع:

1.اخبار الطوال
2.پارس نامه
3.کریستن سن، ص ۳۰۳
4.پیرنیا، ص ۳۱۰
5.زرین کوب، ص ۴۵۸
6.پیرنیا، ص ۳۱۳
7.زرین کوب، ص ۴۵۹
8.هفت پیکر
9.لغت نامه
10.رباعیات خیام.

یعقوب لیث صفار

كشور ايران پس از انقراض شاهنشاهي ساساني بزرگترين ميدان منازعات با حكومت عرب شد و ما قسمت بزرگي از افتخارات تاريخي خود را مرهون ايامي هستيم كه اين منازعات بزرگ در آن صورت ميگرفت.

نياكان ما با نقشه ي درست و ميهن پرستانه ،و با قصد احياء تمدن و شكوه قديم ايراني بي آنكه دقيقه يي از دقايق مبارزه را از نظر صائب خويش دور دارند به بزرگترين قيام ملي بر ضد فاتحين عرب دست زدند و در اين راه چندان كوشيدند كه سرانجام استقلال از دست رفته را بدست آوردند و ايران را از اضمحلال و فناي هميشگي رهايي دادند.

خونهاي پاك صدها تن از برگزيده ترين فرزندان اين آب و خاك بر دامن ايران مقدس فرو ريخت تا لكه هاي ننگ و شكست و مذلت از آن سترده گشت و اين كشور ديرپاي كهن سال باشكوه و عظمت جاوداني خويش برپاي ماند.

يكي از اين فرزندان بزرگ و نام آور ايران كه تمام زندگي پرافتخار خويش را مصروف همين قصد بزرگ يعني بدست آوردن استقلال و عظمت برباد رفته كرد،جوانمردي اهل سيستان بنام «يعقوب» است كه او را بايد فخر هر ايراني و يكي از نشانهاي بزرگ نبوغ نظامي ايرانيان دانست.

وي در ناحيه يي از ايران تربيت يافت كه يكي از بزرگترين مراكز مخالفت با دستگاه حكومت عرب و از خطرناكترين آشيانه هاي مقاومت براي خلفاي اموي و عباسي بوده است.اين ناحيه پر افتخار سيستان است كه حتي در داستانهاي ملي ما هم محل ظهور بزرگترين پهلوانان بود.

سيستان بعهد خلافت عثمان در سال 30 هجري پس از نبردي سخت گشوده شد و مرزبان آنجا يعني «ايران پسر رستم» ،كه پس از جنگ بزرگ خود بي آنكه شكستي يابد صلاح را در صلح ديده بود ،حتي هنگام مذاكره صلح نيز نتوانست از اهانت نسبت بدشمن خودداري كند و معروفست كه همينكه چشم او به سردار سپاه خصم افتاد گفت: ميگويند اهرمن بروز ديده نشود،اينك اين اهرمن است كه آشكارا مي بينم و درين هيچ شك نيست!

از اين تاريخ سيستان يكي از بزرگترين مراكز نبرد و جدال با فرمانروايان عرب شد و جنگهاي بزرگي در آن ناحيه ميان عمال حكومت عرب و سيستانيان رخ داد چنانكه ميتوان گفت از سال سي ام هجري تا هنگام ظهور يعقوب ،سيستان بيشتر اوقات از اقتدار و نفوذ حكومت عرب دور و در حقيقت مستقل بود و حتي مذهب زرتشتي نيز در تمام دوره قدرت خلفا بنهايت شدت و قوت در اين سامان وجود داشت و روحانيان زرتشتي در آتشكده ها با آزادي مراسم ديني خود را انجام ميدادند.     

بقاي حس مليت در سيستان مخصوصا از جهت حفظ روايات ملي در آن سامان آشكار ميشود.چنانچه سيستان را در آن ايام ميتوان يكي از مراكز مهم حفظ و انتشار روايات ملي و داستانهاي پهلواني خاندان گرشاسب مربوط به سيستان است و بنابر روايات قديم بزرگترين پهلوانان ما از سيستان برخاسته اند و راجع به آنان داستانهاي مفصلي در سيستان وجود داشت كه از آن ميان تنها داستان فرامرز پسر رستم در 12 مجلد بوده است.

سيستانيان به اين داستانها علاقه بسيار داشتند و آنها را از حفظ ميكرده و سينه بسينه ميسپرده اند و شايد يكي از علل حادثه جويي اهالي سيستان همين حفظ داستانهاي پهلواني و علاقه به تقليد از پهلوانان بزرگ بوده است.

رواج داستانهاي ملي و پهلواني و حماسي در سيستان بحدي بود كه حتي آنها را به بعضي از نقاط سيستان نيز نسبت ميدادند و مثلا ميگفتند ديه (قرنين) مولد يعقوب ستورگاه رستم دستان بود و بعضي جغرافيانويسان دوره اسلامي آخور رخش را آن ديه نشان داده اند.

يعقوب پس از بلوغ از قزنين به شهر مركزي سيستان رفت و در آنجا شغل پدر را دنبال كرد و از رويگري ماهي پانزده درهم بدست مي آورد و از همت بلند آنرا با ياران ميخورد و از اين طريق دوستاني جديد براي خود فراهم ميكرد.اما روح بلندپرواز و برتري جوي او بدين كار قانع نبود و راهي براي نيل به مقامات بلند ميجست.

اتفاقا جريانات اجتماعي و سياسي سيستان در اين ايام براي ترقي آزادمرد سيستاني ما مساعد بود زيرا در اين هنگام «جوانمردان» يا عياران در سيستان صاحب قدرت و نفوذي بودند و يعقوب كه شجاعت و آزاده مردي و مردانگي را از نياكان به ارث ميبرد و بر اثر جوانمردي ذاتي ياران بسياري نيز بدست آورده بود، به آساني مي توانست به صف «جوانمردان» در آيد و از اين طريق مقدمات ترقي سريع خويش را فراهم كند.

يعقوب در ميان عياران بزودي مقام و مرتبه سرهنگي يافت و چون با همه مردم حتي با مغلوبين به مهرباني رفتار ميكرد و نيز از آنجا كه بر اثر شجاعت و قدرت همواره در جنگها و حملات پيشرفت با او بود،بزودي بر شماره هواخواهان او افزوده شد و قدرتي بسيار يافت.

در اين هنگام سيستان در دست يكي از مخالفان حكومت عرب بنام «صالح ابن نصر»بود و يعقوب كه هنوز در آغاز ترقيات خود بود ،صلاح خويش را در همدستي با او دانست و با ورود خود و هواداران خويش در جزء طرفداران او باعث رواج كار وي شد،اما صالح مرد تندخو و بي محابا بود و بيهوده مردم را مصادره و شهرها را غارت ميكرد و جوانمرد بلند همت ما كه نمي توانست با چنين مرد منفعت جوي و مردم آزاري همدست باشد ،بر او شوريد و او را در جنگي از ميان برد (247هجري)و در محرم همين سال مردم سيستان با او بيعت كردند و او را به امارت سيستان برگزيدند.

اگرچه مورخان سال رسمي سلطنت يعقوب را سال 259 هجري ميپندارند ولي حقا پادشاهي اين مرد بزرگ از سال 247 يعني از همان سالي آغاز ميشود كه او صالح بن نصر از ميان برد و از جانب مردم به حكومت ايالت مستقل سيستان انتخاب شد و از اين سيستان مستقل،نقشه ايجاد يك ايران مستقل را طرح كرد.

فعاليت واقعي يعقوب از همين موقع آغاز گشت،چه او قصد نداشت بولايت سيستان اكتفا كند،بلكه ميخواست آنرا مبداء حمله براي فتح ساير نواحي ايران قرار دهد و اين مطلب از پيامي كه به رئيس خوارج سيستان داده بود بخوبي آشكار است آنجا كه گفت:

((…اميرالمومنيني از سر دور كن و برخيز با سپاه خويش دست با ما يكي كن كه ما به اعتقاد نيكو برخاستيم كه سيستان نيز فراكس ندهيم و اگر خداي تعالي نصرت كند بولايات سيستان اندر افزائيم آنچه توانيم)).[1]

از همين پيام آشكار است كه يعقوب تنها براي تحصيل امارت محدود سيستان قيام نكرده و همت عالي او به نجات تمام كشور ايران متوجه بوده است و تمام سالهاي اول حكومت او نيز براي تهيه مقدمات همين مقصود صرف شد.

پس نخست بدفع مخالفان داخلي مخصوصا صالح ابن نصر امير پيشين سيستان كه هنوز قدرتي داشت پرداخت و چون اين مرد با «ژنده پيل»[2] پادشاه كابل بر ضد يعقوب اتحادي بسته و از نو قوتي گرفته بود،يعقوب بر سر او تاخت و در سالهاي 249 و 250مشغول زد و خورد با او بود و آخرين جنگ بزرگ وي با اين مرد و متحد او كه با لشكر انبوه و پيلان بسيار به ياري صالح آمده بود در سال 250 صورت گرفت.

در اين جنگ چون ژنده پيل برتري نفرات بيشتر داشت كار بر يعقوب سخت شد و اگر شجاعت ذاتي او نبود محققا شكست در سپاه او مي افتاد،اما يعقوب پنجاه سوار از ميان لشكريان خويش انتخاب كرد و به قلب سپاه ژنده پيل حمله برد و او را كشت و شكست در سپاه بي سردار او افكند،چنانچه شش هزار تن از آنان كشته و سي هزار تن اسير شدند و غنايم فراواني از فيل و اسب و نقدينه و اسلحه و ديگر چيزها به اضافه تخت سيمين ژنده پيل بدست يعقوب افتاد و مخالف بزرگ يعقوب يعني صالح نيز در همين جنگ اسير و به سيستان برده شد.

با اين فتح بزرگ كه تنها مرهون شجاعت يعقوب بود،قدرت و ثروتي بسيار نصيب او شد و علاوه بر سيستان ،قسمت زيادي از افغانستان امروزي در قلمرو حكمراني او درآمد و از اين پس به آساني در سالهاي 251 و 252 برخي از مخالفان داخلي را از پاي درآورد. 

از سال 253 به بعد دوره تهاجمات بزرگ يعقوب بولايات مهم ايران كه در دست خلفاي عباسي يا عمال آنان بود ،آغاز گشت.نخستين ناحيه بزرگ ايران كه پس از سيستان و كابل و غزنين مورد توجه يعقوب واقع شد ،خراسان است.خراسان در آن روزگار ناحيه بسيار وسيعي بوده كه تا جيحون و داخله افغانستان كنوني و ريگزارهاي ميان درياچه خوارزم و بحر خزر امتداد داشت و به اضافه برخي از قسمتهاي ديگر ايران در دست «محمد بن طاهر» از اعقاب «طاهر بن حسين ذواليمينين» (سردار معروف ايراني معاصر مامون) بود.

يعقوب از دو راه ميتوانست به اين ناحيه وسيع حمله ور شود،يكي از راه جنوب كه بيشتر خشك و سخت و طولاني بود و ديگر راه هرات كه براي حمله بداخل خراسان و رسيدن به نيشابور مساعدتر بنظر مي آمد.

حاكم هرات كه از بستگان محمد بن طاهر بود پس از محاصره يي طولاني مغلوب و اسير شد و چون اين خبر به پادشاه طاهري رسيد يكي از سرداران خود (ابراهيم بن الياس) را مامور دفع يعقوب كرد ولي ابراهيم در جنگي سخت و با دادن تلفاتي شديد مغلوب شد و بخراسان نزد محمد بن طاهر گريخت و به وي گفت:

جنگ با اين مرد سودي ندارد زيرا او سپاهي هولناك دارد كه از كشتن هيچ باك ندارند و بي تكلف و بي ملاحظه ميجنگند و جز شمشير زدن كاري ندارند چنانكه گويي از مادر براي جنگ زاده اند و او (يعني يعقوب) خود مردي جد و شاه منش و جنگجوست و چز استمالت با او راهي نيست.

محمد بن طاهر نيز چاره جز آن نديد كه تمام فتوح او را برسميت بشناسد و علاوه بر آن حكومت پارس و كرمان را نيز بدو دهد و يعقوب كه شايد موقتا صلاح كار را در تحكيم وضع خود در ولايات و نواحي مفتوحه جديد يعني كابل و غزنين و هرات و فارس و كرمان ميديد از ادامه جنگ با محمد بن طاهر خودداري كرد و تا سال 258 در كرمان و فارس و كابل و بلخ و هرات مشغول زد و خوردهاي شديد با مخالفان خويش و از ميان بردن آنان بود و در همين سال اخير خليفه عباسي[3] نيز متصرفات او را برسميت شناخت و برادر و وليعهد خود[4] را برسالت نزد يعقوب فرستاد با منشور فرمانروايي بلخ و تخارستان[5] و پارس و كرمان و سيستان و ولايت سند.

پس از تحصيل اين مقدمات قدرت يعقوب چندان فزوني يافت كه ديگر هنگام تسلط او بر خراسان و عراق يعني دو قسمت از مهمترين قسمتهاي ايران آنروز فرا رسيد.

پس در سال 259 بخراسان حمله كرد و يكسر تا نيشابور كه در آن روزگار و مدتها بعد از آن مركز خراسان و بزرگترين شهر معروف مشرق ايران بود،تاخت و بهانه او در اين كار تعقيب يكي از دشمنان خود[6] بود كه به محمد بن طاهر پناه برده بود.

معروفست كه چون يعقوب به نزديك نيشابور رسيد رسولي به دربار محمد بن طاهر فرستاد.چون سفير به به نيشابور رسيد و به بارگاه طاهري درآمد  از حاجب[7] او بار خواست.حاجب گفت: «بار نيست كه امير خفته است.» و فرستاده يعقوب در پاسخ او گفت:«كسي آمد كه او را از خواب بيدار كند.» و از آنجا بازگشت.

نيشابور به آساني گشوده شد و پادشاه خواب آلود طاهري و اطرافيان غافل او همه اسير سردار بيدار و شجاع سيستاني گرديدند و با اين فتح مملكت يعقوب بيش از نصف ايران آنروز گشت.

پس از فتح نيشابور به يعقوب خبر بردند كه مردم ميگويند يعقوب عهد و منشور خليفه[8] ندارد،چگونه او را اطاعت كنيم؟يعقوب به حاجب خود گفت فردا همه بزرگان و علما و فقها و روساء نيشابور را اينجا جمع كن تا منشور و عهد خليفه بدانان عرضه كنم.

حاجب دستور داد تا ندا كردند و فردا همه بزرگان نيشابور بدرگاه يعقوب آمدند.يعقوب فرمان داد دو هزار غلام با سلاح تمام و گرزهاي سيمين و زرين خدمت او صف كشند و او خود برسم شاهان بنشست.آنگاه بزرگان را خدمت او آوردند و حاجب را گفت آن عهد خليفه را بياور تا به ايشان بر خوانم.حاجب آن «عهد و منشور» را كه در پارچه يي پيچيده بود آورد و در برابر يعقوب نهاد.

يعقوب پوشش از روي «منشور» خليفه برداشت،زيرا آن شمشيري بران و درخشان بود!
آنرا بدست گرفت و بجنبانيد،مردم از بيم جان به لرزه افتادند.يعقوب گفت:مترسيد!اين شمشير را براي كشتن شما نياورده ام،اما شكايت كرديد كه يعقوب منشور خليفه ندارد،خواستم تا بدانيد كه دارم!
و آنگاه گفت:مگر خليفه را اين شمشير در بغداد ننشانده است؟ گفتند آري،گفت مرا بدين جايگاه هم اين شمشير نشانده است،فرمان من و خليفه يكي است.

بعد از فتح خراسان يعقوب بگرگان و طبرستان تاخت.در اين هنگام حكومت گرگان و طبرستان در دست يكي از امراي علوي بنام حسن بن زيد بود  كه آن دو ناحيه را از چنگ بني عباس بيرون آورده بود و خود بر آن نواحي حكومت ميكرد.

يعقوب او را به آساني شكست داد و بكوه ديلمان راند و بخراسان بازگشت و در سال 261 به فارس رفت و پس از چندي توقف،لشكر به خوزستان كشيد و آنرا از تصرف خليفه عباسي بيرون آورد و چندي در همان ولايت ماند.

چون خبر ورود يعقوب به خوزستان و توقف وي در آنجا به خليفه «المعتمد علي الله»[9] رسيد سخت به وحشت افتاد،چه بيم داشت كه يعقوب بر بغداد بتازد و بساط حكومت عرب را برچيند.با اين حال راهي جز استمالت او نمي ديد و به همين سبب رسولي فرستاد و فرمان حكومت ولاياتي را كه قبلا داشت به اضافه طبرستان و گرگان و شرطه بغداد بدو داد و در تمام مدتي كه يعقوب از فارس تا محل ديرالعاقول نزديك بغداد در حركت بود ميان او و خليفه مكاتبه در كار بود.

خليفه سعي داشت يعقوب را به وعده هاي مختلف دلخوش كند اما يعقوب با عزم راسخ در فكر فتح بغداد بود.بنابر روايتي مشهور در يكي از نامه هاي خود به المعتمد با ابيات وطن دوستانه يي كه المتوكلي شاعر معروف ايراني خطاب به بني عباس سروده بود،استشهاد كرد و ما براي آنكه مرتبه وطن دوستي و علو فكر اين آزادمرد را نموده باشيم ترجمه چند بيت از آنرا در اينجا مي آوريم:

من فرزند آزادگان جم نژاد،
و صاحب ارث پادشاهان ايرانم.
و زنده كننده آنچه از عزت آنان كه از ميان رفته،
و طول ايام قديم بر آنها قلم فراموشي كشيده است!
من آشكارا خواهان انتقام آنانم
و اگر كسي از حق ايشان چشم بپوشد من چشم نخواهم بست.
درفش كاوياني با من است
و اميدوارم كه به فر آن بر تمام ملل برتري يابم.
پس به همه بني هاشم[10] بگوي
كه پيش از پشيماني آماده خلع شويد!
ما به قهر و به طعن نيزه ها و ضرب شمشيرها شما را حكومت داديم.
و پدران ما پادشاهي را به شما دادند
اما شما به شكر نعمتها وفا نكرديد.
پس بازگرديد به حجاز،سرزمين خود،
……………………………………
و آنگاه بياري شمشير تيز و نوك قلم،
من بر تخت شاهان خواهم نشست!

سپاه يعقوب به بغداد نزديك شد تا به منزل ديرالعاقول رسيد.در اينجا خليفه و وليعهدش «موفق» چاره يي جز مقابله با يعقوب نديدند و جنگ ميان دو طرف درگرفت(روز يكشنبه سوم يا هفتم رجب سال 262 هجري).

نخستين روز جنگ بفتح ايرانيان بسر آمد و يعقوب و سپاهيان وي با حملات مردانه خويش بسياري از سپاهيان خليفه را از ميان بردند و مابقي از پيش سپاهيان او گريختند.خليفه و سرداران او چون ديدند كه در جنگ مردانه با اين سردار بزرگ تاب مقاومت ندارند دست به حيله زدند و نامردانه آب دجله را در لشكرگاه او افكندند چنانچه عده زيادي از سپاهيان ايران غرق شدند و يعقوب ناگزير با بازمانده سپاه خود به جندي شاپور عقب نشست و شروع به گردآوردن سپاهيان جديد كرد تا بار ديگر بر بغداد حمله برد و بساط حكومت عرب را الي الابد برچيند.

خليفه حيله گر عباسي چون خبر توقف يعقوب را در خوزستان شنيد دانست كه اين شيرمرد باز بقصد او به حركت خواهد آمد،پس از نو شروع به استمالت او كرد و رسولي با نامه نزد او فرستاد و خواست او را به وعده هاي بسيار بفريبد و به داخل ايران بازگرداند.

يعقوب فرمان داد تا در جواب رسول خليفه ،تره و ماهي و پيازي چند بر طبقي چوبين نهند و پيش آرند،آنگاه گفت رسول خليفه را آورده و بنشانند.پس روي بسوي سفير خليفه كرده و بدو گفت:«برو خليفه را بگوي من مردي رويگرزاده ام و از پدر رويگري آموخته ام و خوردن من نان جوين و ماهي و تره و پياز بوده است و اين پادشاهي و گنج و مال از راه عياري و شيرمردي بدست آورده ام نه از پدر ميراث يافته ام و نه از تو دارم.از پاي ننشينم تا خاندان ترا ويران كنم.يا آنچه گفتم بجاي آورم و يا بسر نان جوين و ماهي و پياز و تره شوم.اينك گنجها را گشودم و لشكرها را باز خواندم و بر اثر اين پيغام آمدم»!

و بعد از آن همچنان بجمع آوري سپاه و تحكيم وضع خود ادامه داد تا بدومين حمله خود بر بغداد مبادرت ورزد و طومار استيلاي عرب بر ملك جم را بپيچاند اما دريغ و صد افسوس كه اجل مهلتش نداد و بقولي پيش از حركت بجانب بغداد و بقولي اندكي پس از عزيمت به بغداد به مرض قولنج درگذشت و بغداد مضطرب را از اضطراب رهايي داد و ايران آرزومند را به نااميدي و حرمان دچار كرد.

وفات او را اغلب مورخان در ماه شوال سال 265 نوشته اند.بر سنگ مزار او دو بيت به تازي نوشته بودند كه شاعري پارسي زبان آنرا بشعر فارسي درآورد و آن چنين است:[11]

بگرفتم آن خراسان با ملك فارس يكسان
ملك عراق از من يكسر نبود رسته
بدرود باد گيتي و آن بوي نوبهاران
يعقوب ليث گويي در وي نبد نشسته!

منابع:

1.تاريخ سيستان،ص203

2.لقب پادشاهان ناحيه كابل كه اغلب بصورت مخفف زنبيل نوشته ميشد و همين كلمه را به اشتباه رتبيل نيز نوشته اند.

3.المعتمد علي الله احمد بن جعفر

4.ابواحمد طلحةالموفق

5.از ولايات ساحلي جيحون كه به دو قسمت تخارستان عليا و سفلي تقسيم ميشد

6.عبدالله بن صالح كه شمشير به يعقوب كشيده و او را زخمي زده گريخته بود.

7.پرده دار:مامور تشريفات درباري

8.خلفاي عباسي به سرداران بزرگ و همچنين به فاتحيني كه بزور شمشير بر بعضي نواحي دست مي يافتند و يا به حكامي كه به ولايات مختلف مي فرستادند(عهد-منشور) حكومت آن نواحي را ميدادند و اين رسم تشريفاتي حتي براي پادشاهاني كه سلطنت را به ارث ميبردند نيز معمول بود.در دست داشتن اين منشور در حقيقت اطاعت مردم را نسبت به امرا و سلاطين از لحاظ ديني موجه ميساخت.

9.خليفه عباسي از 256 تا 279 هجري

10.در اينجا مراد از بني هاشم اعم است از آل ابوطالب و آل عباس كه هردو داعيه خلافت و حكومت بر مسلمين را داشتند.

11. نقل باختصار از سياستنامه خواجه نظام الملك چاپ اقبال ص 15.
پژوهشی از نریمان ساسانی.