زرتشت، کهن مردی که جهان را تازه و تازه و تازه تر می خواست

«بیاییم از کسانی شویم که زندگانی و جهان را پیوسته تازه و باز هم تازه‌ تر می‌سازند.»

« زرتشت »

آیا می‌توان از یاد مردی که بیش از 3700 سال پیش، زندگانی و جهان را تازه و باز هم تازه‌ تر می‌خواست، به سادگی گذشت؟ براستی دینی که وی پایه گذاشت، از چه اندیشه‌هایی آب می‌خورد که در آن روزگار کهنه چنین نیایش‌هایی داشت، نیایش‌هایی که در جهان و با زندگی نوین هم هنوز تازگی خود را از دست نداده است؟

مادر زرتشت «دوغْدو» نام داشت. وی در کودکی و نوجوانی پرسش‌های بسیاری می‌کرد که مایۀ شگفتی همگان می‌شد. آوازۀ پرسش‌های شک‌آمیز او به گوش فرمانروایان و پیشوایان دینی شهر و روزگارش هم رسید. دگراندیشی و دلاوری دغدو سرانجام پدرش را بر آن داشت که از ترس فرمانروایان و پیشوایان دینی آن روزگار، دست دختر را گرفته روانۀ سرزمین دوری شود. دوغدو در سرزمین تازه، عروس شد و پسری آورد که او را زرتشت نامیدند.

این رویداد تاریخی در ششم فروردین سال 1767 پیش از میلاد، و در خراسان بزرگ رخ داد.

پسر، کمی بزرگ شد و روشن گشت که براستی فرزند مادرش است. او نیز هزاران پرسش داشت که پدر و مادر می‌کوشیدند به آنها پاسخ گویند. آن دو هم به زودی در پاسخ‌گویی در ماندند و آموزش وی را به استادان و دانشمندان روزگار سپردند. چند سال گذشت، اما پرسش‌های زرتشت که مانند پرسش‌های مادرش، رنگ‌وآبی از دگراندیشی و دلاوری داشت و به فرهنگ چیره بر مردم به دیدۀ سنجش می‌نگریست، پایانی یافت.

زرتشت می‌خواست ریشۀ ایزدان رنگارنگی را که مردم می‌پرستیدند، بیرون بکشد. در بارۀ اینکه چرا و چگونه انجام کارهای شگفتی را به ایزدان می‌بندند، چراها و اماهای بسیار داشت و پاسخ روشن و خردمندانه می‌جست. آیین‌های خونین و رنگین پیشوایان کیش را سخت زیر سنجش می‌کشید و با ترازوی خرد می‌سنجید و می‌خواست از ریشه‌های آنها سر درآورد. پیِ سرچشمۀ زور و زورگویی و ستم فرمانروایان زمانه می‌گشت. راه رهایی ستم‌دیدگان را می‌جست. اما پاسخ روشنی نمی‌یافت و از همین روی، پافشاری بیشتری می‌نمود.

فرمانروایان و پیشوایان، دیگر تاب نیاوردند و زرتشت جوان را سخت از پیش خود راندند. پدر خواست کار را باز به سامان درآورد. بار دیگر، پیشوایان دینی را پیش خود و زرتشت خواند، اما پسر نواندیش، باز هم سخنانی گفت که فرمانروایان و پیشوایان را رنجاند و آنان وی را تنها گذاشتند.

زرتشت، دیگر امید به هیچ پاسخی نداشت، تنهایی را برگزید و در خود فرو رفت و ناچار همه چیز را از خودش پرسید. ژرف‌تر به دانش‌ها و آموخته‌ های پیشین خویش اندیشید. وی که تا آن هنگام ستاره‌شناس و گاه‌شماری چیره‌ دست شده بود، از سامان‌مندی ستارگان به شگفتی درآمد. بالا و پایین شدنِ خورشید، کاستن و فزودن ماه، فصل‌های چهارگانه، زمین و گیاهان، همه و همه پیرو قانون‌های باریک‌سنجانه‌ای بودند که هیچ‌کدام یک‌درصد هم لغزش نداشت. بر همه جای طبیعت، «سامانی» خدشه‌ناپذیر فرمان می‌راند. زرتشت به اینبرآیند رسید که در پشت این سامان شگفت‌انگیز، چیزی جز یک «دانای بسیار بزرگ» نتواند بود. وی آن را «اَبـَردانا» خواند که به زبان خودش «مزدا» می‌شد.

وی با زهم به رازهای ناگشوده پی می‌برد: پروردگار که چیزی جز ابردانا نتواند بود، نمی‌تواند نیازمند به هیچ یار و همکاری باشد، چون دانستن همان توانستن است. از اینجا بود که زرتشت یکتاپرست گردید. وی نخستین پکتاپرستی است که برای خدا دربار نساخته است! وی مزدا را آفریننده و پیشرفت‌دهندۀ آفرینش دید، آفریدگاری که از کار خود بازنایستاده و همچنان دارد می‌آفریند. جادوگری، سوزاندن جانوران در آتش، فال‌گیری، ستم و می‌خوارگی را کنار زد و «دروغ» را مخرج مشترک همۀ آنها دانست. او دروغ را نه تنها سخنِ ناراست، بلکه در کردار و اندیشۀ ناراست نیز می‌شمرد.

زرتشت جهان را جهانی روبه‌پیشرفت می‌بیند. در چنین جهانی، دو نیروی هم‌ستیز هستی دارد: خوبی یا روشنی، بدی یا تاریکی. از نگاه وی، آدمی «آزاد» است و می‌تواند از این دو راه یکی را به خواست خود برگزیند. آنچه آدمی را به این گزینش و گزینش درست، توانا می‌سازد، «خرد» است. خرد، نیرویی است که آدمی با بهره‌مندی از آن می‌تواند خوب و بد را از هم جدا سازد. اما خوب چیست و بد چه؟ آدمی با چه سنجه‌ای (معیاری) می‌تواند خوب و بد را از هم بازشناسد؟ پاسخ زرتشت به این پرسش بسیار ساده و کارآمد است: خوب آن چیزی است که به «سود جهان زنده» است و بد هر آن چیزی است که به زیان جهان زنده باشد. آدمی باید این سنجه را به کار بندد و راه نیک را در پیش گیرد.

اما آیندۀ آدمی در پی پیروی از خرد و گزینش راه نیک چه خواهد بود؟

پیروی آدمی از نیکی که هماهنگ با راستی و سامان هستی است، «فرمانروایی نیک و برگزیدۀ مردم» را پدید می‌آورد. پس مردم به پایه‌ای از خرد خواهند رسید که به دست و با گزینش خود، فرمانروایی نیکی را بر خویش چیره سازند. به دنبال چنین فرمانروایی مردمی و نیکی، «آرامش و آشتی» در جهان پدیدار خواهد شد و همواره بیشتر و همه‌گیرتر خواهد گشت. این، خود آبستن «پیشرفت» بزرگی در جهان خواهد بود، پیشرفتی که به «رسایی» خواهد انجامید، به جهانی که در آن همه چیز می‌سد و چیزی کم‌وکاستی ندارد. رسایی به «بی‌مرگی» و خداگونگی خواهد انجامید. این راهی است که گیتی خواهد پیمود، ور هر کس با

گزینش راستی و نیکی باید گام در راهش نهد.

زرتشت در سی‌سالگی اندیش‌های تازه‌ای را که سروده بود، بر همگان آشکار ساخت و «دین بهی» را بنیاد  گذاشت. سروده‌های او «گات‌ها» کهن‌ترین سروده و نوشتۀ ایرانی است.

سروده‌های زرتشت لرزه بر تن فرمانروایان و پیشوایان زمانه انداخت. آنان که دگراندیشی او را به سود خود نمی‌دیدند، میان به آزار وی و یارانش بستند. سرانجام، زرتشت و یارانش پس از ده سال رنج، ناچار سوی سیستان رفتند. در آن روزگار، گشتاسپ، شاه کیانی بر سیستان فرمان می‌راند. گشتاسپ که گذشته از رزم‌جویی و کامرانی، در سخن‌دانی و خردمندی هم دست بالایی داشت، گوش سنجش به گفتارهای زرتشت سپرد و دو سال را در اندیشه و سنجش گذراند.

سرانجام، «دین بهی» را پذیرفت و همراه خانواده و دستگاه فرمانروایی‌اش، آشکارا به آن گروید. گشتاسپ از پرخاش‌جویی و ستیزه‌جویی با دیگران و فرمانروایی‌های همسایه دست کشید و جویای آشتی و دوستی با همگان شد. آرزوی چیرگی بر دشمنان را کنار گذاشت و آرزومند آبادانی و کامیابی مردمان گشت.

زرتشت، روش پیام‌رسانی را به شاگردانش آموخت و آنان را راهی ساخت. اندیشه‌های تازه و پیشرفتۀ زرتشت به هر گوشۀ سرزمین رسید. از ایرانیان و انیرانیان خواسته شد که پیام را با هر آنچه که شنیده و دانسته‌اند بسنجند و اگر خواستند دین بهی را برگزینند.

زرتشت در هفتادوهشت‌سالگی چشم از جهان فرو بست، اما گل اندیشه‌های او پس از گذشت بیش از 37 سده، همچنان تازه و خوش‌بوست.

آبشخور:
ا. ح. اکبری شالچی

جنگ بهرام گور با خاقان تُرک

در میان منابع بومی، طبری گزارش میکند که جنگ با خاقان تُـرک ( شاه اقوام بیابانگرد شمال شرقی، خیونان یا هون ها ) در سال هفتم حکومت بهـرام پنجم، حدود ۴۲۴ میلادی، آغاز شد. در این هنگام بهرام نگران از دریافت تدارکات جنگیِ فرمانروای آن سوی شمال شرقی ایران، بی درنگ به فکر مقابلۀ به هنگام با خطر افتاد. او برای پنهان داشتن برنامۀ خود، با بی تفاوت نشان دادن خود به گزارشهای شمال کشور، پس از سپردن بخش بزرگ سپاه و همچنین ادارۀ کارهای کشور به یکی از برادران خود به نام نَرسی، با سپاه کوچکی در ظاهر برای زیارت آتشکده و معبد آذرگشنسپ به آثورپاتگان ( آذربایجان ) و سپس برای شکار به ارمنستان رفت.

معبد آذرگشنسپ ( معبد شاهان و ارتشتاران ) در آثورپاتگان، بویژه در زمان ساسانیان، پرستشگاهی بود که شاهان اغلب در مناسبت های گوناگون به زیارت آن میرفتند. بزرگان ایران، ناآگاه از برنامۀ بهرام، سفر شاه را فرار از جنگ تلقی کردند و به رغم مخالفت نرسی، با فرستادن سفیری نزد خاقان، که در حال نزدیک شدن بود، از او خواستند تا با دریافت خراج از یورش به ایران صرف نظر کند.

خاقان تُرک که از فرار بهرام آگاه گشته بود، با این درخواست موافقت کرد و پس از اشغال مرو، تا رسیدن خراج، در کُشمیهن با فراغ بال به شکار و خوشی سرگرم شد. در این میان بهـرام گـور، که با هدف رویارویی با خاقان پایتخت را ترک گفته بود، از راه مستقیم اردبیل و آمل به خاقان تُرک یورش برد و با غافل گیر کردن او در شکار اورا دستگیر کرد، و با دست خود او را کشت. سپس بخارا به تصرف بهرام درآمد و او پس از گماردن مرزبان خود در آنجا، مرز ایران را با نشاندن یک ستون تعیین کرد.

با این پیروزی غنایم زیادی به دست بهرام افتاد. او از این غنایم گوهرهای فراوانی را به آتشکدۀ آذرگشنسپ اهدا کرد و زن خاقان تُرک را به خدمت این معبد گماشت. در پی این پیروزی، بهرام تا پیرامون بخارا رخنه کرد و ساکنان آنجا را وادار به پرداخت باج کرد.

بزرگان دربار، شرمگین و شگفت زده از این همه دلاوری، با پادرمیانی نَرسی بخشوده شدند.
سپس بهـرام برادر خود نرسی را فرمانرانی خراسان بداد و بلخ را پایگاه او تعیین کرد و در میان سُرور و شادی به تیسپون بازگشت.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

نگاهي گذرا به تصوف دوران مغولان

تصوف خانقاهي كه در اوائل سده پنجم هجري به بعد در ايران زمين و اناتولي شكل گرفت ارتباط مسقيم با خزشهاي بزرگ جماعات ترك بيابانهاي آسياي ميانه و جاگير شدنشان در درون ايران و اناتولي دارد. از آغاز سده پنجم هجري به بعد جماعات بزرگ تركان از بيابانهاي آسياي ميانه در امواج پيوسته اي به درون ايران و اناتولي سرازير شدند ؛ و چنان كه ميدانيم سلطنت پهناور تركان سلجوقي را تشكيل دادند.


تركان كه پيشترها دين نياپرستي مبتني بر تقدس جادوگران قبيله اي داشتند، پس از آنكه مسلمان شدند باورهاي كهنشان را با خود كشيدند، و بسياري از زندگان مدعي تقدس و مردگان مقدس پنداشته شده را بجاي (توتمها) جادوگران قبيله اي پيشنه نهادند؛ براي زندگان اينها دستگاهاي شبه سلطنتي موسوم به خانقاه، و براي مردگان نيز گنبد و بارگاه افراشتند؛ زندگانشان واسطه ميان خدا و انسان و داراي دخل تصرف در امور خلقت و كائنات پنداشته شدند، و مردگانشان نيمه خداياني داراي قدرتي شبيه قدرت خدايان اقوام كهن سامي و توتمهاي قبيله اي تركان.


در سنت فرهنگي ايرانيان تازه مسلمان شده ماقبل حاكميت تركان چنين باورهاي وجود نداشت. گنبد سازي و مرده پرستي (پير پرستي ) در فرهنگ ايراني وجود نداشت. هيچ انساني چه مرده و چه زنده در فرهنگ ايراني داراي تقدس پنداشته نمي شد و به همين سبب هم بود كه در زبان ايراني واژه اي معادل “زيارت” كه اكنون جز واژگان مقدس شده است، ساخته نشده بود. اين از آن روي بود كه در دين ايرانيان ماقبل اسلام تقدس فقط به ذات هاي آسماني تعلق داشت، و حتي زرتشت و موبدان بزرگ نيز در فرهنگ ايراني تقدس به مفهوم كه ما اكنون از تقدس ميشناسيم، نيافته بودند.

در باور ديني ايرانيان ماقبل اسلام، علاوه بر ذاتهاي آسماني ميترا و آناهيتا و آذر و ورهرام كه اثرشان بر طبيعت مشهود بود، فضايل هفتگانه ملكوتي (وهومنه، ارته، خشتر، آرمئيتي، هوروتات، امرتات، سرواشه) داراي تقدس بودند و همه اينها ذاتهاي مجرد معنوي بودند. ايرانياني كه در جريان يك روند بسيار پيچيده در خلال چندين نسل مسلمان كرده شده بودند، گرچه از نظر عقيده ديني پذيرفته بودند كه رسول الله در زمان حياتش واسطه ميان الله و بندگانش بوده است ولي در فرهنگ آنها هيچ انساني پس از رسول الله واسطه ميان خدا و انسان پنداشته نميشد.


در ميان صدها اثر مكتوبي كه از ايرلنيان عربي نگار و پارسي نگار ماقبل حاكميت تركان برجاي مانده است هيچ نشانه اي از باور به تقدس آدمها ديده نميشود. در ميان صدها انسان تقدس يافته اي كه در زمان حاكميت تركان وارد عرصه فكر ديني كرده شدند، حتي يكي را نميتوان يافت كه پيش از آن در باور ايرانيان مسلمان داراي تقدس بوده باشد. پيدايش واسطه هاي ميان خدا و انسان و ساختن گنبد بر روي گور و تبديل آن به زيارتگاه و محل نيازخواهي و نيايش و دعا در تاريخ ايران توسط تركان در زمان غزنويان و سلجوقيان پديدار شد و توسط مغولان و تيموريان ادامه يافت.


اين سنتي تركي بوده و از رسوم ديرينه شمني و نياپرستي آنها آمده بوده كه پس از مسلمان شدنشان به شكل پيرپرستي -پير زنده و پير مرده- در آمده است. رسم پيرپرستي و مرده پرستي كه در فرهنگ ايرانيان شناخته نبود و با سنتهاي فرهنگي ايرانيان به كلي بيگانه بود، توسط تركان حاكم شده در ايران رواج داده شد و بمرور زمان و اندك اندك برخي از ايرانيان ساده انديش نيز بدان خو گرفتند.


بسياري از نيمه مُلاهاي زيرك در ايران و اناتولي وقتي با باورهاي تركان حاكم آشنا شدند ،خودشان را نزد آنها همچون اشخاصي آگاه به امور غيبي و قادر به رازگشايي و دخل و تصرف در امور جهان مطرح كردند؛ و مدعي داشتن چنان قدرتهاي شدند كه هركه بيمار باشد به بركت دعاي آنها بهبود خواهد يافت و هركه هر نيازي داشته باشد به بركت دعاي آنها نيازش برآورده خواهد شد.آنها با اين شگرد زيركانه خودشان را واسطه ميان خدا و انسان معرفي كرده به حاكمان ترك نزديك شدند تا به نان و نوا دست يابند.


مثلاً يكي از اينها كه از عربهاي پارسي زبان خراسان بود ادعا كرد كه طغرل سلجوقي و دو برادرش به بركت دعاي او ايران را گرفته و پادشاهي يافتند. اين مرد كه از نامداران تاريخ تصوف ايران است، چنان ارج و منزلتي در دستگاه اوغوزهاي سلجوقي يافت كه دار و دستگاهش در خراسان همچون دار و دستگاه شاهان بود. اين وضعيتي بود كه از اوائل سده ششم هجري از اواسط اناتولي تا شرقي ترين نقاط ايران وجود داشت. و بسيار كساني كه بنام صوفي مي شناسيم در چنين ظرفي پا به عرصه اجتماعي نهادند و براي خودشان دستگاه شبه سلطنتي ساختند. تقدسي كه تركان حاكم به اينها ميدادند ،خواهي نخواهي نوعي تبليغ در ميان عوام مردم نيز براي اينها ايجاد ميكرد و عقيده به مقدس بودن و رازگشا و برآورنده نيازها بودن اينها در ميان عوام ترويج ميشد، چنان كه همين صوفي خراساني معاصر تشكيل سلطنت اوغوزهاي سلجوقي و تبليغ گر مشروعيت آنها در زمان خودش تا پايه انبياي بزرگ قوم سامي ارتقاي مقام يافت.نمونه اين ارتقاي مقام را ميتوان در كتاب «اسرار التوحيد في مقامات ابي سعيد» ديد.


اينگونه بود كه در زمان حاكميت تركان بر ايران دهها دستگاه ريز و درشت تصوف بيرون آمد و تا پايان مغولان در سراسر خاورميانه پراكنده شد. خاورشناسان كه از حقيقت روند شكل گيري دستگاه صوفيان دوران سلجوقيان و مغولان آگاهي درستي نداشته اند، جريان تصوف خانقاهي را برخاسته از فرهنگ ايراني پنداشته اند؛ حال آنكه تصوف نه تنها از فرهنگ ايراني برنخواسته بلكه با روحيه و فرهنگ سنتي ايرانيان در تعارض هم بوده است؛ همانگونه كه با دين اسلام هم در تعارض است. زيرا از نظر عقيده اسلام سلفي ،همه شيوخ صوفيه و مريدانشان مشرك شمرده ميشوند و پيرپرستي و گنبدپرستي و نياز خواهي از مردگان و قبرها در عقايد اسلامي از جلوه هاي “شرك جلي” شرك آشكار شمرده مي شود.


تلاشهاي رقابت آميزي كه دستگاههاي فقيهان در زمان حاكميت تركان به خاطر حفظ امتيازهاي اقتصاديشان براي مقابله با سربرآوردن دستگاه هاي صوفيان بكار ميبردند، به سبب چتر حمايتي كه حاكمان ترك بر سر صوفيان افراشته بودند بجائي نرسيد و سرانجام به مقابله دستگاه فقاهت با دستگاه تصوف كشانده شد كه صوفيان در آن برنده شدند و داستان درازي بنام داستان “تقابل شريعت و طريقت” دارد كه در حقيقت ستيز ملا و صوفي است، زيرا هركدام از دو طرف ميكوشيدند كه عوام بيشتري را بسوي خودشان جلب كنند و درآمدهاي بيشتري را از زكات و خيرات و صدقاتي كه عوام مي پرداختند كسب كنند.
سده هفتم هجري كه با خزش گسترده حماعات ترك به همراه يورش مغولان به درون ايران و اناتولي آغاز شده بود،دوران عروج كار و بار صوفيان بود و بسيار كسان كه جوياي نام و نان بودند رو به صوفيگري مي آوردند و دستگاهي برا مي انداختند و به نان و نوا مي رسيدند. صوفيان در سايه حمايت تركان حاكم بر ايران خانقاه هائي در همه جا داير كردند كه مريدان را در آنجا گرد مي آوردند.

خانقاهها در اين دوران جاي معابد كهن اقوام سامي خاورميانه و مراكز مقدس تركان نياپرست را گرفته بود.شيخ هركدام از اين خانقاهها كه لقب “ولي الله” (نماينده تام الاختيار الله) بر خودش نهاده بود، يك نيمه خدا، شبيه خدايان كهن دنياي ساميان باستان بود،كه ادعا ميكرد كه در خلقت و هستي دخل و تصرف دارد و تير از كمان در رفته به فرمان او از هوا به كمان بازمي آيد!!!!
اوليا دارند قدرت از اله / تير جسته باز گردانند ز راه


به سبب جلال و شكوهي كه شيوخ صوفيه با حمايت مالي حاكمان ترك به صورت خانقاه براي خودشان ساخته بودند، ساده دلان مسلمان خانقاه نشينان را خداپرستاني عبادت گذار مي پنداشتند، و در اثر تلقينهاي خود صوفيان پر مدعا گمان ميكردند كه آنها دستي در كائنات دارند و اگر محبتشان را جلب كنند ،سعادت نصيبشان ميشود.و بر همين گمان نذر و نيازهايشان را به شكل هداياي نقدي و جنسي به خانقاه تحويل ميدادند و بر آورده شدن اميدهايشان را از شيوخ خانقاهها مي طلبيدند.از اين جهت هر خانقاه همواره داراي ثروت هاي كلاني بود.


بسياري از زمينداران ترك كه املاكشان چيزي جز زمينهاي مصادره شده كشاورزان ايراني نبود، زمينهاي وقف خانقاه ميكردند و كشاورزاني كه روي اين زمينها كار ميكردند عملا در خدمت خانقاه قرار ميگرفتند و حالت بردگان شيوخ تصوف را مي يافتند و بخش عمده در آمدهاشان به خانقاه تحويل ميشد. اينگونه هركدام از شيوخ خانقاهها يك فئودال به تمام معني و در زمره مالكين بزرگ و ثروتمندان طراز اول بود و صدها مريد شبه برده داشت و با حمايت تركان حاكم از عوام اوهام پرست شده بهره كشي ميكرد.

گفتيم كه صوفيان خانقاه دار دوران سلجوقيان و مغولان عقيده جبري داشتند.آنها بر اساس اين عقيده كه بايد به داده خدا هرچه كه باشد رضا داد،و در برابر اراده خدا هيچ اعتراضي نبايد كرد،حاكميت سياسي روز را هرچه كه بود مقبول ميدانستند و اطاعت از دستگاه سلطه را به عوام تلقين ميكردند.
آنها معتقد بودند كه “پادشاهي” يك جلوه از “خدايي” است و پادشاه مسلماني كه با دين خدا در ستيز نباشد،هر عملي كه انجام دهد عين عدل است؛حتي اگر سلطان براي ارضاي اميال شهواني خويش خون آدمهاي بي گناه را بي هيچ بهانه اي بريزد -چون كه دست شاه دست خدا است- كاري خدا پسند كرده است و كسي حق ندارد كه به او اعتراض نمايد!
اين جنبه از عقيده صوفيان را مولوي در داستان عشق پادشاه به كنيزك بيان كرده است.

در اين داستان كه در دفتر اول مثنوي آمده است،پادشاهي كنيزي زيبا خريده عاشقش ميشود ولي كنيزك دل در گرو ديگري دارد و از عشق يار بيمار ميگردد.پادشاه طبيبان را طلب كرده علاج كنيز را از ايشان ميخواهد.
سرانجام طبيبي متوجه ميگردد كه كنيز عاشق است و از عشق است كه رنجور شده و نام نشان معشوق را كه زرگري اهل سمرقند است از زير زبان كنيز در مي يابد.


پادشاه كس به سمرقند گسيل داشته زرگر را مي طلبد كه به هنرش محتاج گشته ؛ طبيب به امر شاه دواهايي به زرگر بيچاره ميخوراند تا اينكه كم كم زرگر بخت برگشته هم از ريخت و قيافه و هم از چشم كنيز افتاده سپس ميميرد!! و كنيز تندرست ميگردد تا شهوت پادشاه ارضا شود!!
اين داستان تخيلي كه جنايت توجيه نشده يك پادشاه هوس باز است،مولوي در پايان اينچنين توجيه ميكند كه كاري كه پادشاه كرد كاري درست بود و هرچه كرد از روي حكمت بود كه خدا به او الهام كرده بود،زيرا شاه مانند خدا قادر مطلق است و جان ميستاند و جان ميبخشد و هر كه را بكشد كاري ناروا نكرده است:

آن كه جان بخشد اگر بكشد رواست / نائب است و دست او دست خداست

البته مولوي در زماني كه تحت تاثير شمس و عرفان او بوده گفته:

چرخ ار نگردد گرد دل،از بيخ و اصلش بركنم  / گردون اگر دوني كند،گردون گردون بشكنم

و اين عقيده برخاسته از عرفان ايراني است كه با عقايد صوفيه در تضاد كامل است.

حافظ نيز اين بينش عارفان ايراني را چنين بيان داشته:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم  / فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
و يا: 


سر خدا كه در تتق غيب منزوي است  / مستانه اش نقاب ز رخسار بركشيم
و يا:


او به خونم تشنه و من بر لبش، تا چون شود  / كام بستانم از او يا داد بستاند ز من


حافظ در مواردي كه از جبر سخن ميگويد كنايه اي نيش دار به صوفيان ميزند.بارزترين وجوه تفاوت ميان عرفان ايراني و تصوف خانقاهي،همين باور عارفان به آزادي انسان و تسليم ناپذيري در برابر اراده جبري مافوق است حتي اگر اراده آسمان باشد.در حالي كه صوفيان تسليم محض اراده مافوق اند حتي اگر آن اراده از آنه حاكمان ستمگر مغول باشد.

برخي از پژوهشگران تاريخ تصوف كه تقابل و روياروي شريعت و طريقت در دوران حاكميت تركان بر خاورميانه را تقابل انسان آزادانديش و عرفان انسانگرا با اسلام عربي پنداشته اند،بدرستي از نحوه و روند شكل گيري تصوف خانقاهي اطلاع نداشته و عرفان ايراني را بدرستي نشناخته اند؛


اينان تصوف پيرپرست را با عرفان ايراني به غلط يكي دانسته اند و عنايت و توجه اي به مسئله اي اصلي و مهم نداشتند.اينان ندانستند كه عرفان ايراني در عين حالي كه به گوهر انساني به عنوان “مختار مطلق” تقدس ميداد،ولي هر تقدسي به مفهومي كه صوفيان ترويج ميكردند را براي هر انساني در هر زمان و مكاني نفي ميكرد.
اين مطالعه گران به دليل همين عدم شناخت و درك صحيح از عرفان ايراني بوده كه آن را با تصوف يكي دانسته اند و در تاليفاتشان آنها را باهم در آميخته اند.
به دليل همين خلط و اشتباه بوده كه نتوانستند جريان “رندي” را بشناسند.و در تاليفاتشان از بررسي جريان”رندي”  كه برآمده از عرفان بوده است ناتوان بوده و رندان را صوفي پنداشته اند.

خانقاه در سده ششم و هفتم هجري مركز بي كارگي و تنبل پروري بود و همواره شمار بسياري مريد بي كاره در آن گرد آمده بودند و درآمدهاي انبوهي كه به سوي خانقاه ها سرازير بود هزينه اين بيكاران ميشد.كار اينها در خانقاه اين بود كه روز و شب عبادت و ذكر و تسبيح ميكردند و شبها پس از اينكه حلوا خوري ميكردند تا پاسي از شب مشغول سماع و رقص ميشدند و خوش ميگذراندند.


سماع در لغت به معني شنيدن است،و در تصوف مفهوم خاصي دارد كه ميتوان آنرا “شادزيستي” معنا كرد.اين شاد زيستي اساسا از آن رندان بود كه بعدها به نوعي وارد جريان صوفيه شد.يك شاخه از صوفيان عقيده داشتند كه وقتي انسان در ذكر خدا مستغرق مي شود، روحش به معبود مي پيوندد و حالتي از وجد و سرور به او دست ميدهد و او را بمستي و رقص و پاي كوبي و غزل خواني وا ميدارد.


اين طريقت را صوفياني اتخاذ كرده بودند كه پس از طي مراحلي از زهد خشك و محروميت چشي ناشي از روزه داري و شب زنده داري و نمازگذاري و عبادتهاي خسته كننده به يكباره متوجه بي خاصيت بودن راه خود شده و از آن راه باز ميگشتند و شيوه شادزيستي و بي توجهي به زهد شرعي را در پيش گرفته و به “رندي” رسيده بودند.
برخي از صوفيان كه اهل دنيا و خوشي و كام گيري از نعمتهاي دنيايي بودند از همه آنچه مربوط به رندي بود ،رقص و سماع را گرفتند و وارد خانقاه ها كردند،ولي شيوه زندگي نزد آنها خلاف شيوه رندان بود،زيرا رندان در خدمت سعادت انسانها و بالا بردن معرفت بشري بودند ، ولي صوفيان در كار بهره كشي بي رحمانه از انسانهاي فريب خورده و آماده مال دادن به آنها بودند.

آبشخور:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا

امین الدوله و پیمان ننگین پاریس

در سال 1857 ميلادي مصادف با 1273 هجري قمري پيماني بين دولت های ايران و انگليس منعقد گرديد كه در آن پيمان بخشي از كشورمان و خراسان بزرگ يعني هرات و افغانستان از خاك ايران جدا گرديده و  آرزوي ديرين استعمار جهت كوتاه نمودن دست ايران از شبه قاره هند جامه عمل پوشيد.حال در اين مقال به نقش و پيشينه يكي از عوامل انعقاد اين پيمان نامه به اختصار خواهيم پرداخت.

ابوطالب فرخ خان امين الدوله كاشي؛
ابوطالب در حدود سال 1230 قمري(1814) به جهان آمد و در 1288 ق (1871) از جهان رفت.
در آغاز نوجواني “خلقي داشت طيب الادا و خلقي كالبدر اذاابدا.” مخزن الوقايع
فتحعلي شاه او را ديد و پسنديد و در جرگه غلام بچگان خود درآورد.ابوطالب براي شاه قليان مي آورد و پيمانه ميريخت. ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهاني قطعه اي درباره ابوطالب دارد كه در منشآت او چاپ نشده و آن اين است:

“معقول كاري ،روزگاري داشتيم ؛هروقت كه از خدمات دولتي خسته ميشديم ،در سالاريه گرم بازي شطرنج بوديم  ، و چون از حركات فيل و فرزين و رخ ،ملال حاصل شدي به غنج و دلال “فرخ” واصل شدمي . چه “فرخ” ،لبي رنگين تر از لاله ،دلي سنگين تر از مرمر ، بهشت نعيم ،يد و بيضاي كليم ، كلاله مو ، لاله رو ، ابرو كمند ، بالا بلند ، تذرو خرام ، شيرين كلام ، گل بدن ، جادو سخن ، نازك ميان ، سهام مژگان ، قندين لب ، ماه غبغب ، روشن ضمير ، خرما كی… ، پرمايه ، فندق خا… !! ”
نهاده زلف خود را در دكاني              به هر موجي نهاده نرخ جاني
بلا و فتنه چاووشان راهش               اجل فرمانده چشم سياهش [1]

و چون زماني به قايم مقام پروا نكرده ، قائم مقام هم به تضمين از “عنصري” كه درباره سلطان محمود غزنوي و اياز سروده:

او و من هر دو به هم نازيم و ناز من به است                او به حسن خويش نازد من به مدح شهريار [2]

دوره نوجواني ابوطالب سپري گرديد “آن حلق داودي متغير شد و جمال يوسفي به زبان آمد و بر سيب زنخدانش چون به گردي نشست و رونق بازار حسنش شكست.” [3]

فتحعلي شاه او را نزد عباس ميرزا نائب السلطنه فرستاد و نوشت:

فرخ خان ساقي خودمان را كه ريشش درآمده بود ،براي پيشخدمتي شما فرستاديم.در كتاب كشكول جمالي نوشته محمد علي جمال زاده ميخوانيم “آقاي حسن وثوق (وثوق الدوله) حكايت ميكردند كه ايشان مالك كاغذي هستند كه وقتي عباس ميرزا حكومت تفليس داشته ،پدرش فتحعلي شاه بدو نوشته است.كاغذ به خط ميرزا مريم نام زني است كه منشي حضور فتحعلي شاه بوده است.
فتحعلي شاه مي نويسد:فرزند جانم ، غلام بچه هاي ما ، رفته رفته بزرگ شده اند و ديگر مناسب اين خدمت نيستند . بايد مقداري غلام بچه هاي خوشگل و قشنگ هرچه زودتر تدارك ديده بفرستي .از كارهاي تو هم خيلي خوشوقتم . همه حسابي هست و خيلي هم حسابي است و كاملا حسابي است و حسابي حسابي است.

ابوطالب در دستگاه پوسيده “كپك اوغلي” ها روزبروز ارجمندتر شد ؛ فرخ خان شد؛ امين الملك شد ؛ امين الدوله شد سفير شد .

اعتماد السلطنه در “روزنامه خاطرات ” خود (ص 1006) اين بيت را آورده است؛
همه طبال و  ما همان بطال         اي پسر  كو… بده به  استعجال !!

و پيمان ننگين پاريس را با انگليس ها بست ، يعني كه هرات و افغانستان را به انگليسيان بخشيد. همچنان كه چند سال پس از اين در سال 1277 به دستور انگليسيان، امتياز سيم تلگراف خانقين، تهران را از شاه براي انگليس ها گرفت. [4]

اين كه بيشتر كوشيده اند كه گناه پيمان پاربس را يكسره به گردن ميرزا آقا خان نوري بيندازند صحيح نبوده و گناه اين خيانت به گردن هردوي آنها يعني ميرزا آفا خان و امين الدوله ميباشد و سخن اعتماد السلطنه پذيرفتني است كه امين الدوله براي بستن پيمان پاريس از انگليسها پول گرفت.
چونين كسي در 1875 يعني سالي كه آن پيمان ننگين و رسوا را بست و دست ايران را بريد، در پاريس به لژ فراماسوني گراندريان پيوست!!

آبشخور:
1 و 2  ( از يادداشتهاي خانملك ساساني )
3 گلستان چاپ نفيسي
4 نگاه شود به تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس

یعقوب لیث صفار

كشور ايران پس از انقراض شاهنشاهي ساساني بزرگترين ميدان منازعات با حكومت عرب شد و ما قسمت بزرگي از افتخارات تاريخي خود را مرهون ايامي هستيم كه اين منازعات بزرگ در آن صورت ميگرفت.

نياكان ما با نقشه ي درست و ميهن پرستانه ،و با قصد احياء تمدن و شكوه قديم ايراني بي آنكه دقيقه يي از دقايق مبارزه را از نظر صائب خويش دور دارند به بزرگترين قيام ملي بر ضد فاتحين عرب دست زدند و در اين راه چندان كوشيدند كه سرانجام استقلال از دست رفته را بدست آوردند و ايران را از اضمحلال و فناي هميشگي رهايي دادند.

خونهاي پاك صدها تن از برگزيده ترين فرزندان اين آب و خاك بر دامن ايران مقدس فرو ريخت تا لكه هاي ننگ و شكست و مذلت از آن سترده گشت و اين كشور ديرپاي كهن سال باشكوه و عظمت جاوداني خويش برپاي ماند.

يكي از اين فرزندان بزرگ و نام آور ايران كه تمام زندگي پرافتخار خويش را مصروف همين قصد بزرگ يعني بدست آوردن استقلال و عظمت برباد رفته كرد،جوانمردي اهل سيستان بنام «يعقوب» است كه او را بايد فخر هر ايراني و يكي از نشانهاي بزرگ نبوغ نظامي ايرانيان دانست.

وي در ناحيه يي از ايران تربيت يافت كه يكي از بزرگترين مراكز مخالفت با دستگاه حكومت عرب و از خطرناكترين آشيانه هاي مقاومت براي خلفاي اموي و عباسي بوده است.اين ناحيه پر افتخار سيستان است كه حتي در داستانهاي ملي ما هم محل ظهور بزرگترين پهلوانان بود.

سيستان بعهد خلافت عثمان در سال 30 هجري پس از نبردي سخت گشوده شد و مرزبان آنجا يعني «ايران پسر رستم» ،كه پس از جنگ بزرگ خود بي آنكه شكستي يابد صلاح را در صلح ديده بود ،حتي هنگام مذاكره صلح نيز نتوانست از اهانت نسبت بدشمن خودداري كند و معروفست كه همينكه چشم او به سردار سپاه خصم افتاد گفت: ميگويند اهرمن بروز ديده نشود،اينك اين اهرمن است كه آشكارا مي بينم و درين هيچ شك نيست!

از اين تاريخ سيستان يكي از بزرگترين مراكز نبرد و جدال با فرمانروايان عرب شد و جنگهاي بزرگي در آن ناحيه ميان عمال حكومت عرب و سيستانيان رخ داد چنانكه ميتوان گفت از سال سي ام هجري تا هنگام ظهور يعقوب ،سيستان بيشتر اوقات از اقتدار و نفوذ حكومت عرب دور و در حقيقت مستقل بود و حتي مذهب زرتشتي نيز در تمام دوره قدرت خلفا بنهايت شدت و قوت در اين سامان وجود داشت و روحانيان زرتشتي در آتشكده ها با آزادي مراسم ديني خود را انجام ميدادند.     

بقاي حس مليت در سيستان مخصوصا از جهت حفظ روايات ملي در آن سامان آشكار ميشود.چنانچه سيستان را در آن ايام ميتوان يكي از مراكز مهم حفظ و انتشار روايات ملي و داستانهاي پهلواني خاندان گرشاسب مربوط به سيستان است و بنابر روايات قديم بزرگترين پهلوانان ما از سيستان برخاسته اند و راجع به آنان داستانهاي مفصلي در سيستان وجود داشت كه از آن ميان تنها داستان فرامرز پسر رستم در 12 مجلد بوده است.

سيستانيان به اين داستانها علاقه بسيار داشتند و آنها را از حفظ ميكرده و سينه بسينه ميسپرده اند و شايد يكي از علل حادثه جويي اهالي سيستان همين حفظ داستانهاي پهلواني و علاقه به تقليد از پهلوانان بزرگ بوده است.

رواج داستانهاي ملي و پهلواني و حماسي در سيستان بحدي بود كه حتي آنها را به بعضي از نقاط سيستان نيز نسبت ميدادند و مثلا ميگفتند ديه (قرنين) مولد يعقوب ستورگاه رستم دستان بود و بعضي جغرافيانويسان دوره اسلامي آخور رخش را آن ديه نشان داده اند.

يعقوب پس از بلوغ از قزنين به شهر مركزي سيستان رفت و در آنجا شغل پدر را دنبال كرد و از رويگري ماهي پانزده درهم بدست مي آورد و از همت بلند آنرا با ياران ميخورد و از اين طريق دوستاني جديد براي خود فراهم ميكرد.اما روح بلندپرواز و برتري جوي او بدين كار قانع نبود و راهي براي نيل به مقامات بلند ميجست.

اتفاقا جريانات اجتماعي و سياسي سيستان در اين ايام براي ترقي آزادمرد سيستاني ما مساعد بود زيرا در اين هنگام «جوانمردان» يا عياران در سيستان صاحب قدرت و نفوذي بودند و يعقوب كه شجاعت و آزاده مردي و مردانگي را از نياكان به ارث ميبرد و بر اثر جوانمردي ذاتي ياران بسياري نيز بدست آورده بود، به آساني مي توانست به صف «جوانمردان» در آيد و از اين طريق مقدمات ترقي سريع خويش را فراهم كند.

يعقوب در ميان عياران بزودي مقام و مرتبه سرهنگي يافت و چون با همه مردم حتي با مغلوبين به مهرباني رفتار ميكرد و نيز از آنجا كه بر اثر شجاعت و قدرت همواره در جنگها و حملات پيشرفت با او بود،بزودي بر شماره هواخواهان او افزوده شد و قدرتي بسيار يافت.

در اين هنگام سيستان در دست يكي از مخالفان حكومت عرب بنام «صالح ابن نصر»بود و يعقوب كه هنوز در آغاز ترقيات خود بود ،صلاح خويش را در همدستي با او دانست و با ورود خود و هواداران خويش در جزء طرفداران او باعث رواج كار وي شد،اما صالح مرد تندخو و بي محابا بود و بيهوده مردم را مصادره و شهرها را غارت ميكرد و جوانمرد بلند همت ما كه نمي توانست با چنين مرد منفعت جوي و مردم آزاري همدست باشد ،بر او شوريد و او را در جنگي از ميان برد (247هجري)و در محرم همين سال مردم سيستان با او بيعت كردند و او را به امارت سيستان برگزيدند.

اگرچه مورخان سال رسمي سلطنت يعقوب را سال 259 هجري ميپندارند ولي حقا پادشاهي اين مرد بزرگ از سال 247 يعني از همان سالي آغاز ميشود كه او صالح بن نصر از ميان برد و از جانب مردم به حكومت ايالت مستقل سيستان انتخاب شد و از اين سيستان مستقل،نقشه ايجاد يك ايران مستقل را طرح كرد.

فعاليت واقعي يعقوب از همين موقع آغاز گشت،چه او قصد نداشت بولايت سيستان اكتفا كند،بلكه ميخواست آنرا مبداء حمله براي فتح ساير نواحي ايران قرار دهد و اين مطلب از پيامي كه به رئيس خوارج سيستان داده بود بخوبي آشكار است آنجا كه گفت:

((…اميرالمومنيني از سر دور كن و برخيز با سپاه خويش دست با ما يكي كن كه ما به اعتقاد نيكو برخاستيم كه سيستان نيز فراكس ندهيم و اگر خداي تعالي نصرت كند بولايات سيستان اندر افزائيم آنچه توانيم)).[1]

از همين پيام آشكار است كه يعقوب تنها براي تحصيل امارت محدود سيستان قيام نكرده و همت عالي او به نجات تمام كشور ايران متوجه بوده است و تمام سالهاي اول حكومت او نيز براي تهيه مقدمات همين مقصود صرف شد.

پس نخست بدفع مخالفان داخلي مخصوصا صالح ابن نصر امير پيشين سيستان كه هنوز قدرتي داشت پرداخت و چون اين مرد با «ژنده پيل»[2] پادشاه كابل بر ضد يعقوب اتحادي بسته و از نو قوتي گرفته بود،يعقوب بر سر او تاخت و در سالهاي 249 و 250مشغول زد و خورد با او بود و آخرين جنگ بزرگ وي با اين مرد و متحد او كه با لشكر انبوه و پيلان بسيار به ياري صالح آمده بود در سال 250 صورت گرفت.

در اين جنگ چون ژنده پيل برتري نفرات بيشتر داشت كار بر يعقوب سخت شد و اگر شجاعت ذاتي او نبود محققا شكست در سپاه او مي افتاد،اما يعقوب پنجاه سوار از ميان لشكريان خويش انتخاب كرد و به قلب سپاه ژنده پيل حمله برد و او را كشت و شكست در سپاه بي سردار او افكند،چنانچه شش هزار تن از آنان كشته و سي هزار تن اسير شدند و غنايم فراواني از فيل و اسب و نقدينه و اسلحه و ديگر چيزها به اضافه تخت سيمين ژنده پيل بدست يعقوب افتاد و مخالف بزرگ يعقوب يعني صالح نيز در همين جنگ اسير و به سيستان برده شد.

با اين فتح بزرگ كه تنها مرهون شجاعت يعقوب بود،قدرت و ثروتي بسيار نصيب او شد و علاوه بر سيستان ،قسمت زيادي از افغانستان امروزي در قلمرو حكمراني او درآمد و از اين پس به آساني در سالهاي 251 و 252 برخي از مخالفان داخلي را از پاي درآورد. 

از سال 253 به بعد دوره تهاجمات بزرگ يعقوب بولايات مهم ايران كه در دست خلفاي عباسي يا عمال آنان بود ،آغاز گشت.نخستين ناحيه بزرگ ايران كه پس از سيستان و كابل و غزنين مورد توجه يعقوب واقع شد ،خراسان است.خراسان در آن روزگار ناحيه بسيار وسيعي بوده كه تا جيحون و داخله افغانستان كنوني و ريگزارهاي ميان درياچه خوارزم و بحر خزر امتداد داشت و به اضافه برخي از قسمتهاي ديگر ايران در دست «محمد بن طاهر» از اعقاب «طاهر بن حسين ذواليمينين» (سردار معروف ايراني معاصر مامون) بود.

يعقوب از دو راه ميتوانست به اين ناحيه وسيع حمله ور شود،يكي از راه جنوب كه بيشتر خشك و سخت و طولاني بود و ديگر راه هرات كه براي حمله بداخل خراسان و رسيدن به نيشابور مساعدتر بنظر مي آمد.

حاكم هرات كه از بستگان محمد بن طاهر بود پس از محاصره يي طولاني مغلوب و اسير شد و چون اين خبر به پادشاه طاهري رسيد يكي از سرداران خود (ابراهيم بن الياس) را مامور دفع يعقوب كرد ولي ابراهيم در جنگي سخت و با دادن تلفاتي شديد مغلوب شد و بخراسان نزد محمد بن طاهر گريخت و به وي گفت:

جنگ با اين مرد سودي ندارد زيرا او سپاهي هولناك دارد كه از كشتن هيچ باك ندارند و بي تكلف و بي ملاحظه ميجنگند و جز شمشير زدن كاري ندارند چنانكه گويي از مادر براي جنگ زاده اند و او (يعني يعقوب) خود مردي جد و شاه منش و جنگجوست و چز استمالت با او راهي نيست.

محمد بن طاهر نيز چاره جز آن نديد كه تمام فتوح او را برسميت بشناسد و علاوه بر آن حكومت پارس و كرمان را نيز بدو دهد و يعقوب كه شايد موقتا صلاح كار را در تحكيم وضع خود در ولايات و نواحي مفتوحه جديد يعني كابل و غزنين و هرات و فارس و كرمان ميديد از ادامه جنگ با محمد بن طاهر خودداري كرد و تا سال 258 در كرمان و فارس و كابل و بلخ و هرات مشغول زد و خوردهاي شديد با مخالفان خويش و از ميان بردن آنان بود و در همين سال اخير خليفه عباسي[3] نيز متصرفات او را برسميت شناخت و برادر و وليعهد خود[4] را برسالت نزد يعقوب فرستاد با منشور فرمانروايي بلخ و تخارستان[5] و پارس و كرمان و سيستان و ولايت سند.

پس از تحصيل اين مقدمات قدرت يعقوب چندان فزوني يافت كه ديگر هنگام تسلط او بر خراسان و عراق يعني دو قسمت از مهمترين قسمتهاي ايران آنروز فرا رسيد.

پس در سال 259 بخراسان حمله كرد و يكسر تا نيشابور كه در آن روزگار و مدتها بعد از آن مركز خراسان و بزرگترين شهر معروف مشرق ايران بود،تاخت و بهانه او در اين كار تعقيب يكي از دشمنان خود[6] بود كه به محمد بن طاهر پناه برده بود.

معروفست كه چون يعقوب به نزديك نيشابور رسيد رسولي به دربار محمد بن طاهر فرستاد.چون سفير به به نيشابور رسيد و به بارگاه طاهري درآمد  از حاجب[7] او بار خواست.حاجب گفت: «بار نيست كه امير خفته است.» و فرستاده يعقوب در پاسخ او گفت:«كسي آمد كه او را از خواب بيدار كند.» و از آنجا بازگشت.

نيشابور به آساني گشوده شد و پادشاه خواب آلود طاهري و اطرافيان غافل او همه اسير سردار بيدار و شجاع سيستاني گرديدند و با اين فتح مملكت يعقوب بيش از نصف ايران آنروز گشت.

پس از فتح نيشابور به يعقوب خبر بردند كه مردم ميگويند يعقوب عهد و منشور خليفه[8] ندارد،چگونه او را اطاعت كنيم؟يعقوب به حاجب خود گفت فردا همه بزرگان و علما و فقها و روساء نيشابور را اينجا جمع كن تا منشور و عهد خليفه بدانان عرضه كنم.

حاجب دستور داد تا ندا كردند و فردا همه بزرگان نيشابور بدرگاه يعقوب آمدند.يعقوب فرمان داد دو هزار غلام با سلاح تمام و گرزهاي سيمين و زرين خدمت او صف كشند و او خود برسم شاهان بنشست.آنگاه بزرگان را خدمت او آوردند و حاجب را گفت آن عهد خليفه را بياور تا به ايشان بر خوانم.حاجب آن «عهد و منشور» را كه در پارچه يي پيچيده بود آورد و در برابر يعقوب نهاد.

يعقوب پوشش از روي «منشور» خليفه برداشت،زيرا آن شمشيري بران و درخشان بود!
آنرا بدست گرفت و بجنبانيد،مردم از بيم جان به لرزه افتادند.يعقوب گفت:مترسيد!اين شمشير را براي كشتن شما نياورده ام،اما شكايت كرديد كه يعقوب منشور خليفه ندارد،خواستم تا بدانيد كه دارم!
و آنگاه گفت:مگر خليفه را اين شمشير در بغداد ننشانده است؟ گفتند آري،گفت مرا بدين جايگاه هم اين شمشير نشانده است،فرمان من و خليفه يكي است.

بعد از فتح خراسان يعقوب بگرگان و طبرستان تاخت.در اين هنگام حكومت گرگان و طبرستان در دست يكي از امراي علوي بنام حسن بن زيد بود  كه آن دو ناحيه را از چنگ بني عباس بيرون آورده بود و خود بر آن نواحي حكومت ميكرد.

يعقوب او را به آساني شكست داد و بكوه ديلمان راند و بخراسان بازگشت و در سال 261 به فارس رفت و پس از چندي توقف،لشكر به خوزستان كشيد و آنرا از تصرف خليفه عباسي بيرون آورد و چندي در همان ولايت ماند.

چون خبر ورود يعقوب به خوزستان و توقف وي در آنجا به خليفه «المعتمد علي الله»[9] رسيد سخت به وحشت افتاد،چه بيم داشت كه يعقوب بر بغداد بتازد و بساط حكومت عرب را برچيند.با اين حال راهي جز استمالت او نمي ديد و به همين سبب رسولي فرستاد و فرمان حكومت ولاياتي را كه قبلا داشت به اضافه طبرستان و گرگان و شرطه بغداد بدو داد و در تمام مدتي كه يعقوب از فارس تا محل ديرالعاقول نزديك بغداد در حركت بود ميان او و خليفه مكاتبه در كار بود.

خليفه سعي داشت يعقوب را به وعده هاي مختلف دلخوش كند اما يعقوب با عزم راسخ در فكر فتح بغداد بود.بنابر روايتي مشهور در يكي از نامه هاي خود به المعتمد با ابيات وطن دوستانه يي كه المتوكلي شاعر معروف ايراني خطاب به بني عباس سروده بود،استشهاد كرد و ما براي آنكه مرتبه وطن دوستي و علو فكر اين آزادمرد را نموده باشيم ترجمه چند بيت از آنرا در اينجا مي آوريم:

من فرزند آزادگان جم نژاد،
و صاحب ارث پادشاهان ايرانم.
و زنده كننده آنچه از عزت آنان كه از ميان رفته،
و طول ايام قديم بر آنها قلم فراموشي كشيده است!
من آشكارا خواهان انتقام آنانم
و اگر كسي از حق ايشان چشم بپوشد من چشم نخواهم بست.
درفش كاوياني با من است
و اميدوارم كه به فر آن بر تمام ملل برتري يابم.
پس به همه بني هاشم[10] بگوي
كه پيش از پشيماني آماده خلع شويد!
ما به قهر و به طعن نيزه ها و ضرب شمشيرها شما را حكومت داديم.
و پدران ما پادشاهي را به شما دادند
اما شما به شكر نعمتها وفا نكرديد.
پس بازگرديد به حجاز،سرزمين خود،
……………………………………
و آنگاه بياري شمشير تيز و نوك قلم،
من بر تخت شاهان خواهم نشست!

سپاه يعقوب به بغداد نزديك شد تا به منزل ديرالعاقول رسيد.در اينجا خليفه و وليعهدش «موفق» چاره يي جز مقابله با يعقوب نديدند و جنگ ميان دو طرف درگرفت(روز يكشنبه سوم يا هفتم رجب سال 262 هجري).

نخستين روز جنگ بفتح ايرانيان بسر آمد و يعقوب و سپاهيان وي با حملات مردانه خويش بسياري از سپاهيان خليفه را از ميان بردند و مابقي از پيش سپاهيان او گريختند.خليفه و سرداران او چون ديدند كه در جنگ مردانه با اين سردار بزرگ تاب مقاومت ندارند دست به حيله زدند و نامردانه آب دجله را در لشكرگاه او افكندند چنانچه عده زيادي از سپاهيان ايران غرق شدند و يعقوب ناگزير با بازمانده سپاه خود به جندي شاپور عقب نشست و شروع به گردآوردن سپاهيان جديد كرد تا بار ديگر بر بغداد حمله برد و بساط حكومت عرب را الي الابد برچيند.

خليفه حيله گر عباسي چون خبر توقف يعقوب را در خوزستان شنيد دانست كه اين شيرمرد باز بقصد او به حركت خواهد آمد،پس از نو شروع به استمالت او كرد و رسولي با نامه نزد او فرستاد و خواست او را به وعده هاي بسيار بفريبد و به داخل ايران بازگرداند.

يعقوب فرمان داد تا در جواب رسول خليفه ،تره و ماهي و پيازي چند بر طبقي چوبين نهند و پيش آرند،آنگاه گفت رسول خليفه را آورده و بنشانند.پس روي بسوي سفير خليفه كرده و بدو گفت:«برو خليفه را بگوي من مردي رويگرزاده ام و از پدر رويگري آموخته ام و خوردن من نان جوين و ماهي و تره و پياز بوده است و اين پادشاهي و گنج و مال از راه عياري و شيرمردي بدست آورده ام نه از پدر ميراث يافته ام و نه از تو دارم.از پاي ننشينم تا خاندان ترا ويران كنم.يا آنچه گفتم بجاي آورم و يا بسر نان جوين و ماهي و پياز و تره شوم.اينك گنجها را گشودم و لشكرها را باز خواندم و بر اثر اين پيغام آمدم»!

و بعد از آن همچنان بجمع آوري سپاه و تحكيم وضع خود ادامه داد تا بدومين حمله خود بر بغداد مبادرت ورزد و طومار استيلاي عرب بر ملك جم را بپيچاند اما دريغ و صد افسوس كه اجل مهلتش نداد و بقولي پيش از حركت بجانب بغداد و بقولي اندكي پس از عزيمت به بغداد به مرض قولنج درگذشت و بغداد مضطرب را از اضطراب رهايي داد و ايران آرزومند را به نااميدي و حرمان دچار كرد.

وفات او را اغلب مورخان در ماه شوال سال 265 نوشته اند.بر سنگ مزار او دو بيت به تازي نوشته بودند كه شاعري پارسي زبان آنرا بشعر فارسي درآورد و آن چنين است:[11]

بگرفتم آن خراسان با ملك فارس يكسان
ملك عراق از من يكسر نبود رسته
بدرود باد گيتي و آن بوي نوبهاران
يعقوب ليث گويي در وي نبد نشسته!

منابع:

1.تاريخ سيستان،ص203

2.لقب پادشاهان ناحيه كابل كه اغلب بصورت مخفف زنبيل نوشته ميشد و همين كلمه را به اشتباه رتبيل نيز نوشته اند.

3.المعتمد علي الله احمد بن جعفر

4.ابواحمد طلحةالموفق

5.از ولايات ساحلي جيحون كه به دو قسمت تخارستان عليا و سفلي تقسيم ميشد

6.عبدالله بن صالح كه شمشير به يعقوب كشيده و او را زخمي زده گريخته بود.

7.پرده دار:مامور تشريفات درباري

8.خلفاي عباسي به سرداران بزرگ و همچنين به فاتحيني كه بزور شمشير بر بعضي نواحي دست مي يافتند و يا به حكامي كه به ولايات مختلف مي فرستادند(عهد-منشور) حكومت آن نواحي را ميدادند و اين رسم تشريفاتي حتي براي پادشاهاني كه سلطنت را به ارث ميبردند نيز معمول بود.در دست داشتن اين منشور در حقيقت اطاعت مردم را نسبت به امرا و سلاطين از لحاظ ديني موجه ميساخت.

9.خليفه عباسي از 256 تا 279 هجري

10.در اينجا مراد از بني هاشم اعم است از آل ابوطالب و آل عباس كه هردو داعيه خلافت و حكومت بر مسلمين را داشتند.

11. نقل باختصار از سياستنامه خواجه نظام الملك چاپ اقبال ص 15.
پژوهشی از نریمان ساسانی.