گزیده ای از خصوصیات رسول خدا (ص)

گزیده ای از خصوصیات رسول خدا (ص)

10455337_1567471176799123_7840724922671412627_n

با هر کس روبه رو میشد چه کوچک و چه بزرگ سلام میکرد

هیچ گاه پایش را پیش کسی دراز نمی کرد

هنگام نگاه کردن به صورت کسی خیره نمی شد

با چشم وابرو به کسی اشاره نمی کرد وهنگام نشستن تکیه نمی داد

هنگام دست دادن ومصافحه، هیچ گاه دست خود را اول عقب نمی کشیدتاطرف دست خود را اول بکشد

هیچ غذایی را بد و مذمت نمی کرد وبه هیچ کس دشنام نمی داد

سخن ناراحت کننده ای به زبان نمی آورد وبدی را با بدی جواب نمی داد

زیر انداز خودش را زیر مهمان پهن می کرد

از روز بعثت تا زمان وفات در حال تکیه دادن غذا نخورد

هدیه را هر چند اندک قبول می کرد

رو به قبله می نشست وزانوهایش را پیش اشخاص باز نمی کرد

بر تند خوی غریبه ها صبر می کرد وآنها را ملامت نمی کرد ودر پی کشف اسرار کسی نمی بود

خنده هایش تبسم زیبا ودلنشین بودوقهقه سر نمی دارد خیلی شرمگین وبا حیا بود 

سخن کسی را قطع نمی کرد، فقط از جلوی خودش غذا می خورد

خیلی رئوف و مهربان بود ودر پی انتقام نمی بود.

 

حکومت بنی‌امیه و اعتقاد به برتری عرب بر عجم

حکومت بنی‌امیه و اعتقاد به برتری عرب بر عجم

نگارنده: حامد محمدپور

امویان و ایرانیان

عصر حکومت بنی‌امیه، یکی از سخت‌ترین و درد آورترین دوره‌های تاریخ این سرزمین کهن است. بنی امیه شدیداً »خودپسند« و »خود برتر بین« و معتقد به برتری عرب بر عجم بودند و حکومت خود را بر همین مبنا به پیش می‌بردند. [۱] ایرانیان در این دوره تحت شدیدترین فشارها و ستم‌ها قرار داشتند. همه گونه جنایت، تبعیض، تحقیر و توهین در حق ایرانیان صورت می‌گرفت. [۲] از همین روی حکومت بنی‌امیه در نهایت به دست ایرانیان (سیاه‌جامگان) از بین رفت. [۳]

 اما جالب است بدانیم که ایرانیان در همان عصر نیز رفتارهای زشت بنی‌امیه را به پای اسلام نمی‌نوشتند. چه اینکه سیاه‌جامگان ایرانی در قیام علیه آنان، خود از شعائر و نشانه‌های اسلامی بهره می‌بردند و در حقیقت زیر عَلَم اسلام گرد آمده، بنی‌امیه را ساقط نمودند. [۴] ایرانیان خود بهتر از هر کسی می‌دانستند که بنی‌امیه گرایش اسلامی ندارند. بلکه قومی بی‌دین و دنیاپرست هستند.
مرحوم استاد زرینکوب در کتاب »دو قرن سکوت« پس از ذکر سختگیری‌های شدید بنی امیه در امور دینی بر مجوسیان و ایرانیان می‌نویسد:

»سبب آن سختگیری‌ها، البته پرهیزگاری و پارسایی نبود، زیرا اکثر امویان به دین علاقه ای نداشتند. لیکن با هر اندیشه تازه و هر فکر آزادی بدان جهت مبارزه می‌کردند که این افکار و اندیشه ها از خاطر موالی می تراوید و نزد آنها موالی برای سیادت عرب خطری بزرگ به شمار می‌آمدند.«

و در ادامه می‌گویند:

»بنی امیه با همه بی‌قیدی که در کار دین داشتند با شدتی و خشونتی تمام از نشر هرگونه فکری که منسوب به موالی بود جلوگیری می‌کردند.« [۵]

اینکه بنی‌امیه در حقیقت، مقیّد به اسلام نبودند را به راحتی می‌توان در متون تاریخی (حتی منابع اهل تسنن) هم مشاهده کرد. مقابله و دشمنی ابوسفیان با پیامبر، خروج معاویه علیه علی بن ابی‌طالب (خلیفه‌ی مشروع و مقبول)، پیمان شکنی معاویه و ستم در حق خاندان پیامبر، کشته شدن چهار تن از امامان شیعه (فرزندان پیامبر) به دست خلفای اموی، ترویج جعل حدیث و روایات دروغین ضد قرآن و عترت، قتل و کشتار مسلمین و غارت اموال و نوامیس مسلمان و غیرمسلمان، تخریب کعبه به وسیله منجنیق و توهین به مسجدالحرام و مسجدالنبی (در واقعه‌ی حَرّه)، هتک حرمت ناموس پیغمبر در واقعه‌ی کربلا و … همگی در کارنامه دستگاه فاسد بنی‌امیه قابل مشاهده است. از همین روی به راحتی می‌توان در اصلِ مسلمانی بنی‌امیه تردید وارد کرد.

پی‌نوشت:

[۱]. عبدالحسین زرینکوب، دو قرن سکوت، تهران» انتشارات سخن، ۱۳۸۱. ص ۲۹۶
[۲]. عبدالحسین زرینکوب، همان، ص ۹۲-۱۰۸
[۳]. عبدالحسین زرینکوب، همان، ص ۱۰۹-۱۱۰
[۴]. بنگرید به «اسلام سیاه‌ جامگان»
[۵]. عبدالحسین زرینکوب، همان، ص ۲۸۳

منبع: پایگاه جامع ادیان

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید:

http://forum.tarikhfa.ir/forum.php

عصر رنسانس اسلامی

عصر رنسانس اسلامی

نویسنده: حامد محمدپور

رنسانس اسلامی

تمدن اسلام بدینگونه وارث فرهنگ قدیم شرق و غرب شد که نه تقلید کننده به تمام معنا از فرهنگ های سابق بود و نه ادامه دهنده محض آن. دوره کمال آن که با غلبه مغول به پایان آمد دوره سازندگی بود و در قلمرو چنین تمدنی همه عناصر مختلف راه داشت: عربی، عبری، یونانی، هندی، ایرانی، ترکی، و حتی چینی. علاوه بر این، آنچه این تمدن را جهانی کرده است در واقع نیروی شوق و اراده کسانی است که خود از هر قوم و ملتی، منادی اسلام می دانست.

با وجود تفاوت هایی که طی دوره های مختلف بین فرمانروایان گوناگون روی داد، در سراسر آن یک قانون اساسی وجود داشت و آن قرآن بود که در قلمرو آن نه مرزی موجود بود و نه نژادی، نه شرقی در کار بود و نه غربی. در مصر یک خراسانی حکومت می کرد و در هند یک ترک؛ غزالی در بغداد کتاب در رد فلسفه می نوشت و ابن رشد در اندلس به آن جواب می داد. یک شیخ ترمذی یا بلخی در قونیه و دمشق مورد تکریم و احترام عامه می شد و یک سیاح اندلسی در دیار هند عنوان قاضی می یافت. همه جا، در مسجد، در مدرسه، در خانقاه، در بیمارستان از هر قوم مسلمان نشانی بود.

در حوزه وسیع دنیای اسلام اقوام مختلف عرب، ایرانی، ترک، هندی، چینی، مغولی، آفریقایی و حتی اقوام ذمی به هم آمیختند. هریک از این اقوام نیز عیب هایی داشتند و مزایایی. چنانکه آمیختن آن ها به یکدیگر سبب شد که مزایای بعضی اقوام نقص ها و عیب های بعضی دیگر را جبران کرد. بدینگونه، اسلام که یک امپراطوری عظیم جهانی بود همه را به هم درآمیخت و از آن چیز تازه ای ساخت.

همه جا یک دین بود و یک فرهنگ. فرهنگ اسلامی که زبانش عربی بود، فکرش ایرانی، خیالش هندی و بازویش ترکی، اما دل و جانش اسلامی بود و انسانی. پرتو آن در سراسر قلمرو اسلام وجود داشت. زادگاه آن مدینه، دمشق، بغداد، ری، نیشابور، قاهره، قرطبه، غرناطه، قونیه، قسطنطنیه، کابل، لاهور، دهلی و … بود. در هر جا از آن نشانی بود و در هیچ جا رنگ خاصی بر آن چیره نبود.

اسلامی بود، نه شرقی و نه غربی. با این همه، رشد و نمو آن در طی مدت سه چهار قرن متوالی چنان سریع بود که فقط به یک معجزه شگرف شبیه بود. به خاطر اهمیت علمی و ادبی این دوران است که محققان آن را عصر رنسانس در اسلام خوانده اند.

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

واقعۀ شقّ الصدر

وقتی محمد (ص) به چهارسالگی رسید هر روز صبح به همراه برادر و خواهر شیری خود، برای به چرا بردن چارپایان بیرون می رفت. مورخان رویداد شگفت انگیزی را در این هنگام گزارش کردند و به دلایلی که در زیر خواهم نوشت جز افسانه نیست و آن اینکه، در یکی از روزها که محمد به صحـرا رفته بود دو فرشته آمدند و سیـنه اش را شکافتند و قلبش را بیرون آورده و شکافتند و پارۀ خون لخته سیاهی از آن بیرون آورده و آنگاه قلب را با برف(!) شستشو دادند و به جای خود نهادند. وقتی که این خبر به حلیمه و همسرش حارث رسید، آنها بر محمد بیمناک شدند و او را نزد جدش عبدالمطلب بازگرداندند. و در این هنگام محمد، پنج ساله و بنابر قولی چهار ساله بود.[1]

داستان پردازان و اهل خرافه گفته اند این لخته خون سیاه، سهم شیطان بوده و با خارج کردن آن از قلب پیامبر، شیطان را بر آن حضرت راهی نیست.

این روایت به دلایل زیر قابل نقد و تردید است؛

1: سهم شیطان مادی نیست که با بیرون آوردن آن از بدن کسی، وی از سلطۀ شیطان خارج شود.
2: آیا این لختۀ خون در قلب همه وجود دارد؟ اگر چنین است همه می توانند با خارج ساختن آن، خود را پاک و معصوم کنند.
3: آیا پیامبران دیگر نیز چنین وضعیتی داشته اند؟ ما روایتی دال بر این امر در میان سایر پیامبران نداریم، پس مسئلۀ عصمت و پاک بودن آنها چه می شود؟
4: آیا خداوند نمی توانست این فرزند را نخست، پاک به دنیا آورد تا نیازی به انجام چنین عمل و کار زجر دهنده ای نداشته باشد؟
5: برای برخی از بزرگان قریش از جمله امیة بن ابی صلت نیز چنین داستانی ساخته اند، البته در آن داستان توسط دو پرنده سینۀ وی باز و شستشو داده شده است.
6: این داستان را پیامبر در سنین 6 سالگی، 25 سالگی و حتی 35 سالگی هم گفته اند، مثل اینکه آن لخته و غدّه دوباره رشد کرده و بزرگ شده است.

در مجموع می توان گفت این روایت از جمله داستان پردازی هایی است که در تاریخ اسلام وارد شده و نمی توان آن را پذیرفت.

منبع:

1 ( ابن سعد، طبقات، همان، ج 1، ص 89 )
2 تاریخ اسلام، نوشتۀ دکتر اصغر قاندان