نگاهی به تاریخ فلسطین

hhi1237

 نگاهی به تاریخ فلسطین

نگارنده : ایرانمهر

كنعانیان در 2500، عبرانیان در 1805 و فلسطینیان در 1184 ق.م به ارض كنعان در آمدند. كشتار و جنگ های بسیار داخلی، عبرانیان را از پیروزی نهایی بر آن دو تا عصر حضرت داوود (ع) بازداشت، ولی دوران پیروزی نهایی بر آن دو تا عصر حضرت داوود (ع) بازداشت، ولی دوران پیروزی آنان نیز زودگذر بود؛ زیرا پس از حضرت داوود (ع) و سلیمان (ع)، میان قوم بنی اسرائیل اختلاف افتاد و دو دولت یهودی (اسرائیل و یهودا ) پدید آمدند و به جنگ با یكدیگر و همسایگان خویش پرداختند. سرانجام این دو دولت، به ترتیب در 921 و 701 ق.م مغلوب آشوریان شدند. بابلیان پس از پیروزی بر آشوریان، متصرفات آنان در فلسطین را نیز به دست آوردند. در برابر، فارسیان بر بابلیان پیروز شدند و كوروش، یهودیان اسیر بخت نصر را به ارض كنعان بازگرداند. پس از آن، قدس بارها میان مقدونیان، مصریان، رومیان، ایرانیان و … دست به دست شد.

بنابراین، یهود، اهالی اصلی فلسطین نیستند، بلكه چند صباحی در آن زیسته اند، و حتی در آن تمدنی بنا نكرده و بیشتر به خونریزی مشغول بوده اند. چنین رفتاری تا حدودی ریشه در دستورهای تحریف شده دینی آنان دارد. در كتاب مذهبی آنان می خوانیم: و اگر با تو صلح نكرده با تو جنگ نمایند پس آن را محاصره كن، و چون یهوه خدایت آن را به دست تو بسپارد جمیع ذكوراتش را به دم شمشیر بكش. لیكن زنان و اطفال و بهایم و آنچه در شهر باشد یعنی تمامی غنیمتش را برای خود به تاراج ببر و غنایم دشمنان خود را كه یهوه خدایت به تو دهد، بخور. با ظهور اسلام، كوشش هایی از سوی مسلمانان برای تصرف فلسطین صورت گرفت كه سرانجام در زمان عمر به ثمر نشست. نتیجه این كه، فلسطین به منطقه ای اسلامی تبدیل شد و به ترتیب تحت حاكمیت بنی امیه، بنی عباس، طولونیه، فاطمیان، قرامطه و سلجوقیان درآمد. در سال 1095 م. پاپ اوربن و پترس راهب، مسیحیان را برای تصرف قدس فراخواندند.

این امر منجر به آغاز یك سلسله جنگ ( جنگهای صلیبی ) شد كه تا 1291م. ادامه یافت، و طی آن، قدس چند بار به اشغال مسیحیان درآمد. اما از 1291م. تا 1918م. قدس، جز در مدتی كوتاه كه توسط فرانسویان و مصریان اشغال شد، در تصرف عثمانیان بود. شریف حسین ( شریف مكه ) با اعتماد به قول سر هانری مك ماهاناز (1914 تا 1916م. نائب شاه و نماینده انگلیس در مصر بود. مصر از 1882م. تحت اشغال انگلیسی ها قرار داشت.) مبنی بر كمك انگلیس به استقلال اعراب، در 1915م. وارد جنگ علیه عثمانی شد، و سهم بزرگی از پیروزی متفقین را به خود اختصاص داد. اما انگلیسی ها بر اساس قرار داد سایكس ـ پیكو ـ منعقد در 1916م. ـ بخش وسیعی از ممالك عربی و از جمله فلسطین را در اختیار گرفتند، و سپس بر پایه اعلامیه بالفور ـ صادر شده در 1917م. فلسطین را برای تشكیل وطن ملی یهود، به صهیونیست ها وعده دادند.

سرانجام، به رغم مخالفت اعراب، كنفرانس سان ریمو (شورای عالی متفقین 1920م. ) فلسطین را به شراط اجرای اعلامیه بالفور به تحت حمایت انگلیس در آورد. در 1922م. جامعه ملل نیز كفالت فلسطین از سوی انگیس را، كه متضمن تشكیل وطن ملی یهود، به رسمیت شناختن آژانس یهود، مشروع دانستن صهیونیسم و پذیرش مهاجرت یهودیان به فلسطین بود، تصویب كرد. این اقدامات زمینه های تاسیس دولت اسرائیل در 1948م. را فراهم آورد.
تاریخ نوین :
سرآغاز تاریخ نوین فلسطین، ریشه در تولد نامشروع اسرائیل و حوادث پس از آن دارد. برخی از مهمترین حوادث این مقطع تاریخی عبارتند از:
اعلام موجودیت اسرائیل: سازمان ملل متحده به درخواست دولت انگلیس، به منظور بررسی مساله فلسطین و آینده سیاسی آن، در 2 آوریل 1947 م. تشكیل جلسه داد كه حاصل آن، تصویب طرح تقسیم فلسطین در 29 نوامبر 1947م. به دو كشور ودولت یهودی و عربی و یك منطقه بین المللی (بیت المقدس) تحت نظر آن سازمان بود. اعلام اینطرح و نیز اعلام تصمیم بریتانیا بر خروج فلسطین در 15 مه 1948م.
منجر به تشدید اختلاف میان صهیونیست ها و اعراب فلسطینی شد. سرانجام، صهیونیست ها با پیروزی بر قوای چریكی فلسطینی به رهبری عبدالقادر الحسینی وقاوقچی، در 14 مه 1948 م.

استقلال و تاسیس كشور اسرائیل را اعلام كردند.

جنگ های پنج گانه: به دنبال اعلام استقلال و تاسیس كشور اسرائیل، ارتش كشورهای عربی به آن كشور حمله كردند كه حاصل آن، چیزی جز اشغال 77% خاك فلسطین توسط اسرائیل، سرازیر شدن 875 هزار آواره فلسطینی به كشورهای همجوار، به اكثریت رسیدن جمعیت یهودی فلسطین و تثبیت موقعیت اسرائیل نبود. دستاورد جنگ سوئز 1956م.

گشوده شدن خلیج عقبه بر روی كشتی های اسرائیل بود. در جنگ شش روزه 1967 م.

صحرای سینا، نوار غزه، كرانه غربی رود اردن، ارتفاعات جولان و تمامی اورشلیم (بیت المقدس ) به تصرف اسرائیل در آمد. در جنگ 1973 م. اسرائیل بخش اعظم مناطق اشغالی 1967م. را حفظ كرد. جنگ 1982م.

توسط اسرائیل علیه لبنان و چریك ها از لبنان و اشغال بخشی از جنوب آن از كشور از سوی اسرائیل، به پایان رسید. پیمان های صلح: آثار جنگ 1973م.

مانند ناامیدی رژیم های عربی به شكست اسرائیل، تردید اسرائیل در افسانه شكست ناپذیری خویش در پی شكست اولیه در این جنگ، احساس نیاز روس ها و امریكایی ها به جلب حمایت اعراب و گسترش روابط با آنان و روی كارآمدن حزب كارگر در اسرائیل، موجب گرایش منطقه ای و جهانی به برقراری صلح در خاورمیانه گردید. در این جهت، نختسین گام با برپایی كنفرانس صلح خاورمیانه در ژنو ( 1973م. )برداشته شد كه با انعقاد پیمان كمپ دیوید در 1979 م.

وارد مرحله ای نوین گشت. این پیمان، به معنای به رسمیت شناختن اسرائیل و نادیده گرفتن حقوق مسلم مردم فلسطین بود. مذاكرات صلح خاورمیانه با انعقاد پیمان غزه اریحا در 1993م.

، به نقطه اوج پذیرش موجودیت اسرائیل رسید؛ زیرا بر اساس این پیمان، ساف ( سازمان آزادی بخش فلسطین ) و اسرائیل یكدیگر را به رسمیت شناختند و ایجاد یك دولت خودمختار فلسطینی در كرانه باختری رود اردن و منطقه غزه، مورد تصویب قرار گرفت.
انتفاضه:
ناامیدی مردم از دولت های عربی و ساف برای بازپس گیری فلسطین و تاثیر انقلاب اسلامی ایران، روندی نوین از قیام و مبارزه علیه اسرائیل را پدید آورد كه آنرا « انتفاضه » می خوانند. انتفاضه با هدف رفع اشغال فلسطین، در پاییز 1987م.

با نیروی بسیار پا به عرصه حیات سیاسی گذاشت، به گونه ای كه حكومت های عربی گروههای فلسطینی را به دنباله روی از خود وادار ساخت، و برای نخستین بار، اسرائیل را با خطری جدی از درون رو به رو كرد. بدین سان، اسرائیل برای نخستین بار، موضعی دفاعی برگزید و مهاجرت یهودیان به اسرائیل كاهش یافت. از این رو، اسرائیل كوششی گسترده برای مهار آن آغاز كرد، ولی هیچ یك از این كوشش ها ( مانند تاسیس دولت خودگردان فلسطین ) تاكنون نتوانسته است انتفاضه را سركوب یا متوقف كند.
اهمیت سوق الجیشی
برخلاف آنچه صهیونیست ها ادعا می كنند، طرح نخستین تاسیس یك كشور یهودی در فلسطین، از آنان نیست، بلكه طراحی اصلی، قدرت های استعماری بوده اند. به بیان دیگر، پیشنهاد یهود سازی فلسطین از سوی فرانسه و انگلیس و پیش از توصیه تئودور هرتصل، پایه گذار صهیونیسم ( 1904 م. )

در كنفرانس 1897م. بال سوئیس مطرح شد. این نشان از اهمیت استراتژیك سرزمین فلسطین برای دولت های استعمارگر دارد. فلسطین به دلیل قرار داشتن در قلب امپراتوری عثمانی و مجاورت (با) دریای مدیترانه و كانال سوئز، منطقه بسیار پرمنفعتی برای اروپایی ها به شمار می آمد… (زیرا) كه قلمرو عربی امپراتوری عثمانی بر سر راه های هندوستان و شرق آسیا و خلیج فارس قرار داشت… آمریكا به ویژه در سالهای دهه 1930م.

به اهمیت منافع استراتژیك نفت در عربستان سعودی و خلیج فارس پی برد و … از سوی دیگر كشورهای خاورمیانه و به ویژه جهان عرب می توانستند به بازارهای خوبی جهت مصرف كالاهای امریكا تبدیل شوند. این منافع متقابل باعث شد تا پس از برپایی كنفرانس صهیونیست ها دره تل بیلت مور نیویورك در 1942م.،

دولت امریكا حمایت كامل خود را از سیاست جدید جنبش صهیونیسم برای تبدیل فلسطین به یك كشور یهودی اعلام كند. وانگهی، به اعتراف هرتصل، یهودیان نمایندگان تمدن غرب خواهند بود كه قادرند به گمان او، پاكی نظم و رسوم منزه غرب را به گوشه طاعون زده شرق، یعنی فلسطین، به ارمغان آورند. دولت اسرائیل و سرزمین اسرائیل برای صهیونیست ها نیز از اهمیتی بسیار برخوردار است. جنبش صهیونیسم، دو دلیل تاریخی و مذهبی در رابطه با تاسیس كشور اسرائیل در فلسطین ارائه داده است.

( دلیل اول ) مورخان صهیونیست… معتقدند… تاسیس… اسرائیل… در واقع بازسازی حكومت باستانی قوم یهود است كه در اثر هجوم بیگانگان در سده پنجم قبل از میلاد نابود شد…

( دلیل دوم ) بازگشت یهودیان به فلسطین و بنای دولت جدید… تحقق وعده الهی… (است) كه از سوی خداوند به سوی بنی اسرائیل داده شده است. در بخشی از اعلامیه تاسیس دولت اسرائیل، در این باره آمده است: سرزمین اسرائیل محل ولادت یهود بود. هویت معنوی، مذهبی و ملی آن ها در این جا شكل گرفت. در این جا بود كه به استقلال دست یافتند و فرهنگی خلق كردند كه اهمیت ملی و عالم گیر داشت. در این جا بود كه تورات را نوشته، به جهان عرضه داشتند. اما صهیونیست ها دلایلی معتبر برای تائید ادعاهای تاریخی و مذهبی خویش به دست نداده اند و حتی برخی یهودیان و صهیونیست ها، صحت این ادعاها را رد كرده اند. از دیگر دلایل اهمیت استراتژیك فلسطین اشغالی، همجواری آن با تنگه های استراتژیك جهان است.

اسرائیل در همسایگی با تنگه های بسفر، داردانل، باب المندب و به ویژه، طولانی ترین كانال آبی جهان و كوتاه ترین راه دریایی میان اروپا و آسیا، یعنی تنگه سوئز قرار دارد. حتی فلسطین از طریق ساحلی كوچك در بند ایلات ( عیلات ) واقع در خلیج عقبه، به دریای سرخ و از آن طریق با كانال سوئز مرتبط است؛ كانالی كه اهمیت آنرا می توان از سخنان ارنست رنان، نویسنده مشهور فرانسوی، خطاب به سازنده كانال سوئز، فردینالد دولسپس، دریافت: آنچه شما ساخته اید، نه تنها دو دریا را به هم وصل می كند، بلكه یك كانال ارتباطی بین اقیانوس های دنیاست. اهمیت آن از لحاظ دریانوردی چندان شكوهمند است كه هنگام جنگ هر كس آزرومند در اختیار داشتن آن است.

فلسطین برای جهان اسلام نیز دارای اهمیتی بسیار است؛ زیرا در قلب خاورمیانه و جهان اسلام جای دارد؛ منطقه ای كه طولانی ترین و پیچیده ترین منازعه قرن بیستم میلادی، یعنی اختلاف اعراب و اسرائیل در آن روی داده است. فلسطین، كه در هسته مركزی ممالك عربی واقع است، كشورهای عربی آسیا را به كشورهای عرب زبان افریقا متصل می كند و راه ارتباط و اتصال زمینی جزیره العرب به دریای مدیترانه و اقیانوس ها و كشورهای اروپایی به شمار می رود. از این رو، تاسیس اسرائیل در فلسطین، جهان عرب را به دو بخش جغرافیایی تقسیم و راه ارتباطی آن را قطع كرده است. همچنین، فلسطین زادگاه و زیست گاه شماری از پیامبران الهی، یادآور پیروزی مسلمانان بر صلیبیان و قبله گاه اول و معراج گاه پیامبر اكرم (ص) است. بنابراین، هرگونه ادعا و منازعه بر سرآن، غرور دینی مسلمانان را جریحه دار می كند. چنان كه گذشت، فلسطین زادگاه و آرامگاه بسیاری از پیامبران است؛ مثلاً شهر الخلیل، در 32 كیلومتری جنوب شرقی بیت المقدس، مدفن حضرت ابراهیم (ع)، همسرش ساره، اسحاق و یعقوب (ع) است.

عیسی مسیح (ع) در شهر افراته بیت اللحم در 10 كیلومتری بیت المقدس به دنیا آمده است و در شهر ناصریه زیست و در همان جا به پیامبری رسید. عكا، مركز فعالیت بهائیان دنیاست، و قبر علی محمد میرزا ( علی محمد باب ) در آن جاست، و همچنین، قبر میرزا حسین علی بهاء، امام و پیغمبر دروغین و خدای حزب جاسوس بهائی در شهر حیفاست. بیت المقدس یا اورشلیم (شهر صلح و آرامش )، نزد پیروان سه دین یهودی، مسیحی و اسلام دارای اهمیت است. برخی از مهمترین اماكن مذهبی یهودیان، چون دیوار ندبه، كوه صهیون یا صیون ( پر آفتاب )، مقبره حضرت داوود و سلیمان نبی (ع) در بیت المقدس قرار دارند. مقدس ترین مكان مذهبی و زیارتی مسیحیان، یعنی زادگاه حضرت مسیح (ع) در بیت اللحم است. قدس نخستین قبله مسلمانان و مسجدالاقصی، محل معراج پیامبر است. جمعیت فلسطین اشغالی در 1993م. نیز از 4/81، 1/14،8/2 درصد تشكیل شده است، اما زبان رسمی آنان، عربی و عبری است.

مساحت فلسطین اشغالی 20700 كیلومتر مربع است كه بیش از نیمی از آن فلات و كوه است. از این رو، بیشتر جمعیت فلسطین در مناطق پست و حاصل خیز ساحلی زندگی می كنند. جمعیت اسرائیل غاصب 4882000 نفر است كه سه پنجم آن را جوانان كمتر از 30 سال، به خود اختصاص داده اند. این در حالی است كه یك سوم این جمعیت، یهودیانی هستند كه از دیگر كشورها به اسرائیل مهاجرت كرده اند. برابر، شماری بسیار از جمعیت بومی فلسطین، در كشورهای دیگر آواره اند. هم اكنون این كشور به وسیله نظام جمهوری اداره می شود، و رئیس جمهور به مدت پنج سال از سوی تنها مجلس كشور، كه 120 عضو دارد، انتخاب می گردد، اما طول مدت نمایندگی مجلس، چهار سال است. همچنین، فلسطین اشغالی، از ویژگی های اقتصادی زیر بهره مند است:
1) منابع گازی در بحرالمیت كه پست ترین گودال جهان به شمار می رود، كشف شده است.
2) در حوزه كوچكی در جنوب شرقی اشدود نفت استخراج می شود.
3) یكی از دو لوله ای كه نفت عراق را به مدیترانه می رساند، به بندر حیفا وصل می شود.
4) اسرائیل غاصب در زمینه اقتصادی از پیشرفته ترین كشورهای خاورمیانه است و صنایع آن را الكترونیك، ماشین سازی و اسلحه سازی تشكیل می دهد.
5) بحرالمیت غنی ترین معادن پتاس جهان را دارا است. افزون بر این، منابع غنی منگنز، سدیم، برومین نیز در این دریاچه یافت می شود.
دلایل انتخاب
سران یهود وقتی می دیدند كه در نیمه قرن 19 ، اغلب سرمایه های اروپا و بلكه جهان استعمارزده در اختیار آنها و تشكیلات عظیم و جهانی فراماسونری تابع آنهاست و دولتهای بزرگ و قدرتمند عالم ، كارگزار سیاستهای آنها شده اند ، تصمیم گرفتند كه هدف نهایی خود، یعنی تشكیل حكومت جهانی یهود را عملی نمایند اینجانب سرزمین فلسطین در ابتدا از آن جهت روی دارد كه در واقع سرزمین فلسطین از نظر استراتژیكی و بین المللی نقطه شروع حركت به سوی حكومت جهانی است .

و این اولین دلیل انتخاب این سرزمین برای تشكیل دولت اسرائیل بود . فلسطین به دلیل آنكه محل اتصال سه قاره اروپا ، آفریقا ، آسیا می باشد در طول تاریخ تمام قدرتهای جهان درصد تسلط بر این منطقه بوده اند و هر قدرتی كه بر آن سیطره پیدا می كرد از دست بالا و قدرت و نفوذ فوق العاده ای بر خوردار میباشد و در سیاست جهانی نقش اساسی ایفا می كرده است . انتخاب این منطقه تنها به موقعیت سوق الجیشی و استراتژیك آن محدود نمی شود بلكه از نظر اقلیمی این منطقه از آب و هوای بسیار ملایم و مناسبی بر خوردار است همچنین محل ظهور و بروز ادیان الهی بسیاری در طول تاریخ بوده است و از نظر دینی و تاریخی حایز اهمیت ویژه ای است و به خصوص یهودیان كه پیامبرانشان در این سرزمین سالها حكومت دینی تشكیل داده اند و تورات این سرزمین به عنوان « ارض موعود » نامیده شده ؛ و همین مطلب باعث تهییج و تحریك یهودیان و توده های مردم یهودی سراسر جهان می شد و از طرفی دیگر این منطقه از قدیم الایام محل عبور و مرور كاروانهای تجارتی بوده است .

تقریباً عموم راههای خشكی و دریایی از هر یك از سه قاره به دو قارة دیگر لزوماً باید از این منطقه بگذرد ، این منطقه معبر اصلی و پر رفت و آمد سراسرتاریخ است و همین مسئله با روحیة مال اندوزی و تجارت پیشه یهود بسیار نزدیكی دارد و یهود از دیر باز به دنبال كاروانهای تجاری و كسب و كار خود ، حضوری جنبی و تقریباً دور از چشم در این منطقه داشت . و در نهایت با توافقنامه بین دیزرائیلی – نخست وزیر انگلستان – وبارون روچلید كه طی آن انگلستان موظف می شد در ازای اعطای وام روچلیدها برای خرید سهام كانال سوئز به دولت انگلستان ورزسالاران یهود را جهت تشكیل یك دولت یهودی در فلسطین -كه مستعمره انگلستان بود – یاری دهد؛ اگر چه دیزرائیلی به عنوان رئیس جمهور انگلستان در این توافقنامه در پی تامین منافع استعماری آن كشور بود اما در واقع به عنوان یك یهودی متعصب و بلكه به عنوان یكی از اولین صهیونیستها در پی نابودی جهان اسلام و ایجاد سیطره جهانی یهود بود .
پس با توجه به اینكه این منطقه از نظر استراتژیك حائز اهمیت است و نیز از لحاظ عمق و گستردگی تمدن مهمترین منطقه جهان است و آنچه امروز به عنوان فرهنگ و تمدن وجود دارد محصول فرهنگ دینی این منطقه است . بنابراین طبیعی است كه قدرتهای عالم به این سرزمین طمع داشته باشند و قطعی است كه اگر قدرتی بخواهد مهمترین نقطه عالم را نقطه شروع حركت به سمت تصاحب همه جهان و سیطره بر تمام گیتی قرار دهد از اینجا شروع كند .

منبع: http://mahdi.gh.mihanblog.com/post/2

لولوبی‌ها

لولوبی‌ها

نویسنده : یزدان صفایی

تمدن لولوبی که حاصل اتحادیه‌ای متشکل از اقوام ساکن در کوه‌های غربی فلات ایران بوده است، در هزاره‌های دور، حکومتی تشکیل داده بود که بر بخش نسبتاً وسیعی از نیمه‌ی غربی ایران حکومت می‌کرد.

anobanini

نام‌شناسی:

در روزگار آشوریان، سرزمین لولوبیان، زاموآ خوانده می‌شد. در زبان هوریانی، واژه «لولو» Lullu به «بیگانه و دشمن» گفته می‌شد [1] و به روایتی دیگر این معنی نام آن‌ها در زبان اورارتویی بود و در زبان هوریانی، لولو به معنی کوهستانیانی بود که از میان آنان برده می‌گرفتند.[2] (Lulu (inili در زبان اورارتویی، علاوه بر معنی «سرزمین بیگانه» معنی «صدمه زدن» نیز می‌دهد. [۳]
اصطلاح اکدی لولوبوم Lullubum یا لولوپوم Lullupum و بعد‌ها، در اصطلاح آشوری لولومه Lullume ترکیب یافته از ریشه‌ی لولو و علامت جمع عیلامی ب «B-» یا پ «P-» و پسوند اکدی –اوم Um-، ویا ریشه‌ی لولو و علامت اسم جمع عیلامی مه «me» است. اصطلاح «لولو» در زبان اکدی بدون پسوند مزبور نیز به کار رفته است. [4]

خاستگاه:

لولوبیان ناحیه‌ای را که در سراسر جاده‌ی قدیم قرار دارد – و اکنون هم از بغداد و کرمانشاه به همدان و تهران می‌رود- اشغال کردند. یکی از چند مدخل طبیعی به سوی نجد ایران مورد استفاده‌ی جاده‌ی مزبور است، و آن چند هزار سال پیش وجود داشته است. [۵] از گستره‌ی قلمروی پادشاهان لولوبی آگاهی چندانی در دست نیست [۶] اما همینقدر می‌داینم که اتحادیه‌ی ایشان در سده ۲۲ پیش از میلاد سرزمین‌های وسیعی را در اختیار خود داشت. چنان که آنوبانی نی، پادشاه لولوبیان، از دریای پایین (خلیج فارس؟) و دریای بالا (ارومیه یا وان؟) به عنوان حدود سرزمین زیر فرمانروایی خود یاد کرده است. و در این که عنصر لولوبی در این ماطق دارای قدرت بوده، شکی نیست. [۷]
لولوبی‌ها در هزاره‌ی سوم پیش از میلاد، دارای حکومتی بودند که از کوه‌های بخش علیای رود دیاله تا دریاچکوه‌ها ارومیه ادامه داشته است. [۸] آن‌ها در نواحی جنوب دریاچه‌ی ارومیه مستقر بودند [۹]
لولبیان در زمان نارام‌سین، پادشاه بابلی، در دشت حاصلخیزی در درون کوه‌ها، یعنی شهر زور که در زمان‌های جدید از شهر سلیمانیه اداره می‌شد در امنیت زندگی می‌کردند. [۱۰]
لرستان نیز بخشی از قلمرو لولوبیان به شمار می‌آمد و برخی بر این باورند که آنان، نیاکان اصلی مردم لر امروزی هستند. [۱۱] اصطلاح لَر Lar، به معنی کوه است که می‌توان گفت واژه‌ای لولوبئی است. [۱۲]
تاریخ
لولوبی‌ها که در هزاره‌ی سوم پیش از میلاد تحت فشار دولت‌های میان رودانی قرار داشتند، [۱۳] و نام سرزمینشان در رساله‌ای جغرافیایی که دبیران بعد از ساراگن درباره‌ی گستره‌ی امپراتوری او نوشته‌اند، به چشم می‌خورد. [۱۴]

در زمان نارام‌سین، پادشاه بابلی که پادشاهان شیموروم Shimurrum و نمر Namar را شکست داده بود، با بابل، همسایه شدند. میان لولوبیان و نارام‌سین در دره‌ی تنگی به نام «کوه سیاه» که امروزه «گذرگاه کفار Pagan s pass» خوانده می‌شود و در جنوب شهر زور نهاده است، جنگ رخ داد و لولبیان شکست سختی خوردند. [۱۵] نارام‌سین در کتیبه‌ی خویش از پیروزی خود بر لولوبیان چنین یاد می‌کند: «سید و [رو] [Siduru که] کوهستانیان لولوبیوم را گرد آورد…» لشگر کشی علیه لولوبیوم پایان یک سلسله عملیات جنگی بود که آن پادشاه به کوهپایه‌های زاگروس کرد. [۱۶]
از آنجا که قدرت نارام‌سین و پسرش شارکالی شاری Sharkalisharri به ضعف گرایید و پوزور – اینشوشیناک Puzur – Inshushinak عیلامی کوشید تا «سلطنت چهار کشور جهان» را تشکیل دهد، لشکریان عیلامی یک سلسله عملیات جنگی انجام دادند که بیشتر در خاک هوریانی‌ها و لولوبیان بود. [۱۷]
احتمالاً کتیبه آنوبانی نی پادشاه لولوبی بر صخره‌ی پل زهاب، تقریباً متعلق به همین دوره است (سده‌ی بیست و دوم پیش از میلاد)، نوشته‌ی کتیبه می‌رساند که لولوبی‌ها در نیمهٔ دوم هزارهٔ سوم پیش از میلاد دارای دولتی بوده‌اند و در نتیجه، جامعه‌ای طبقاتی داشتند. [۱۸]
لولوبی‌ها بر اثر پیشرفت‌های پوزور- اینشوشیناک در میان رودان، به همراه گوتی‌ها، یکی پس از دیگری از دره‌های مرتفع فرود آمده به سوی بابل حمله بردند. [۱۹]
علت لشکرکشی‌های شاهان سومر و اکّد به کوهستان‌های زاگروس تمایل آن‌ها به گرفتن اسیران بود که به بردگی وادارشان کنند. لولبیان از دیرباز با نواحی پیشرفته‌تر، که روابط طبقاتی در آن‌ها پدید آمده بود، تماس داشتند و بیش از دیگران ترقی کرده بودند. منابع آشوری سده‌ی نهم پیش از میلاد، از وجود پیشه‌های فلز کاری بسیار پیشرفته در میان آن‌ها نام می‌برد. [۲۰]

زبان:

لولوبی‌ها به زبانی که با عیلامی خویشاوند اما از آن متمایز بوده، صحبت می‌کردند. [۲۱]

سنگ‌نوشته‌ها:

لولوبی

آنو با نی نی

نقش برجسته‌ای در دو نسخه، در بالای صخره‌ی مدخل دهکده «سرپل» حجاری شده است. این نقوش، شاه آنوبانی نی Annubanini پادشاه لولوبی را نشان می‌دهد با ریشی طویل و مربع، کلاهی مدور، جامه‌ای کوتاه مسلح به کمانی و قمسی تبر بدوی. او پای خود را بر دشمنی که بر زمین افتاده نهاده است. در برابر او ربه النوع نی نی Ninni ایستاده، با کلاهی بلند و جامه‌ای پشمین و پرزدار و شرابه دار که تا پای وی می‌رسد. او یک دست را به سوی شاه دراز کرده، و در دست دیگر انتهای طنابی را گرفته که در نسخه‌ی فوقانی دو اسیر را – و در نسخه‌ی تحتانی شش اسیر را- به هم بسته و همه‌ی آنان برهنه‌اند و دست‌هایشان از عقب بسته شده. [۲۲] از کتیبه‌ای که به خط اکدی نقر شده است می‌توان دانست که تاریخ این نقش مربوط به زمان نارام سین Naram –sin پادشاه مقتدر اکّد است. [۲۳]
در نقش برجسته‌ی دوم، تصویر رییس محلی دیده می‌شود در حالی که کمانی در دست دارد و در زیر پا دشمنان مغلوب را که تقاضای عفو دارند- پایمال می‌کند کتیبه که بیشتر زیان دیده اسم او را تارلونی Tar-Lunni ذکر می‌کند. [۲۴]
سومین نقش برجسته که بر صخره‌ی کل – گارا نقش شده، تنها پادشاه را در حالی نشان می‌دهد که دشمن در زیر پای او افتاده و ستاره بر فراز سرش قرار دارد. در بخش زیرین این نقش، کتیبه‌ای طولانی به خط اکّدی دیده می‌شود که به سختی آسیب دیده است. [۲۵]
چهارمین نقش که با فاصله‌ای پنجاه متری در سمت دیگر صخره‌ی کل – گارا نقش شده بی‌شباهت به نقش آنوبانی نی و دومین نقش نیست. با این تفاوت که در زیر نقش ستاره، هلال ماه هم دیده می‌شود. [۲۶]
در شمال در بندر گاور Gaur در جنوب غربی سلیمانیه، نقشی با سبکی مشابه کشف شده است. در اینجا پادشاه بر روی دشمن کشته‌شده‌ی بر زمین افتاده، ایستاده است. اسیران دارای موهای بلند و بومی سرزمین به شمار می‌روند، در صورتی که پادشاه یک فاتح بیگانه یعنی خود نارام سین است، زیرا بر روی سنگ یادبودی که به نام استل پیروزی است و در حفاری شوش کشف شد و هم اکنون در موزه‌ی لوور قرار دارد و در آن، غلبه‌ی خود را بر لولو‌ها ذکر می‌کند،‌‌ همان گروه کشته شده را می‌یابیم. این نقوش احتمالاً یک واقعه‌ی تاریخی را نشان می‌دهند. [۲۷]
در شمال غربی سر پل زهاب در دربند شیخان زندیک هوریان Horin، نقش دیگری دیده می‌شود که از لحاظ سبک زیبا نیست، ولی حاکی از یک پیروزی است. پادشاه در دست راست کمانی دارد، و در دست چپ مشته‌ای سنگی گرفته، و یک تبر فلزی با دسته‌ای از کمربند خود آویخته است. لنگی ساده بر کمر بسته و گردنبندی به صورت قرص ماه بر گردن دارد. این نقش نیز نوشته‌ای دارد که با آنچه که آنوبانی نی به کار برده است فرق می‌کند. [۲۸]

نژاد:

لولوبیان از نظر انسان‌شناسی بیشتر مدیترانه‌ای خالص هستند تا آشوری [..] اسم لولوبی به «لر» بی‌شباهت نیست اگر لولوبی جمع باشد (p و b در ایلامی-کاسی- لولوبی به صورت جمع به کار آمده) لولو می‌تواند به لور تبدیل شود. اقوام آریایی لولی هم در شرق ایران وجود دارند! در مناطق لرنشین فعلی و لولوبی‌نشین سابق، کلماتی که از بیگانگی تبار لولوبیان حکایت کند و یادگار آن دوران باشد دیده نمی‌شود. [۲۹]
لولوبیان از لحاظ قومیت از قبیله‌های هوریانی – اورارتویی نبوده، اما به گمان غالب، با عیلامیان نزدیکی داشته‌اند. [۳۰]
پوشاک
در دو اثر نارام سین و نقش برجسته‌ی آنوبانی نی تا اندازه‌ای سیما و لباس مردم ماد به چشم می‌خورد. در لوح نارام سین، لولوبیان لباسی سبک و یا دامن بر تن دارند و پوست ابلقی بر شانه افکنده‌اند و این خود، در هزاره‌ی اول پیش از میلاد، لباس مردم مانّا، و و ماد غربی و کاسپی‌ها (به قول هرودوت) بود. در سمت شرقی جبال زاگروس، لباسی که لولوبیان در هزاره‌ی سوم می‌پوشیدند عبارت بوده است از: پیراهنی آستین کوتاه که در بر می‌کردند و علاوه بر نیم تنه، پوستی بر شانه‌ی چپ می‌افکندند و گاهی هم پوست را از زیر کمربند رد می‌کردند. مو‌ها را با نواری به رنگ سرخ می‌بستند و ریش را می‌زدند و کلاه نمدی درازی بر سر می‌گذاشتند و پاپوش مخصوص ایشان موزه‌های نرم و نوک برگشته بود. [۳۱]

پانویس:

۱- قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رویه ۱۹۳.
۲- تاریخ ماد، رویه ۱۰۰.
۳- زبان اورارتو، رویه ۸۷.
۴- قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رویه ۱۹۳.
۵- ایران از آغاز تا اسلام،، رویه ۴۰ و ۴۱.
۶- ایران از آغاز تا اسلام، رویه ۴۶.
۷- پادشاهی ماد، رویه ۹۹.
۸- تاریخ ماد، رویه ۱۰۰.
۹- پادشاهی ماد، رویه ۶۶.
۱۰- ایران در سپیده دم تاریخ، رویه ۳۰-۳۱.
۱۱- لرستان و تاریخ قوم کاسیت، رویه ۵۹.
۱۲- تاریخ ماد، رویه۴۷۷
۱۳- ایران از آغاز تا اسلام، رویه ۳۸
۱۴- ایران در سپیده دم تاریخ، رویه ۲۶.
۱۵- ایران در سپیده دم تاریخ، رویه ۳۰-۳۱.
۱۶- تاریخ ماد، رویه۱۰۱.
۱۷- تاریخ ماد، رویه۱۰۱.
۱۸- قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رویه ۱۹۶-۱۹۷.
۱۹- ایران از آغاز تا اسلام، رویه ۴۰
۲۰- قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رویه ۱۹۶.
۲۱- ایران در سپیده دم تاریخ، رویه ۳۰
۲۲- ایران از آغاز تا اسلام، رویه ۴۱-۴۲.
۲۳- قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رویه ۱۹۵
۲۴- ایران از آغاز تا اسلام، رویه ۴۱.
۲۵- قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رویه ۱۹۶.
۲۶- قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رویه ۱۹۶.
۲۷- قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رویه ۱۹۶.
۲۸- قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رویه ۱۹۶.
۲۹- نیاکان سومری ما، رویه ۱۰۳.
۳۰- ؛ تاریخ ماد، رویه ۱۰۱.
۳۱- قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رویه ۱۹۷.

کتاب‌نامه:

رقیه بهزادی، ۱۳۸۶. قوم‌های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، انتشارات طهوری.

اقرار علی‌یف، ۱۳۸۸. پادشاهی ماد، ترجمه‌ی کامبیز میربهاء، انتشارات ققنوس.

دیاکونوف، ۱۳۵۷. تاریخ ماد، دیاکونوف، ترجمه‌ی کریم کشاورز، انتشارات پیام تهران.

رومن گیرشمن، ۱۳۵۵.ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه‌ی محمد معین، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

جرج کامرون، ۱۳۷۲. ایران در سپیده دم تاریخ، ترجمه‌ی حسن انوشه، انتشارات علمی و فرهنگی.

محمد سهرابی، ۱۳۷۶. لرستان و تاریخ قوم کاسیت، انتشارات افلاک.

میلیکشویلی،1387. زبان اورارتو، ترجمه‌ی حمیده بحرانیان،انتشارات پازینه.

محمدعلی سجادیه، ۱۳۶۵. نیاکان سومری ما، تهران: انتشارات بنیاد نیشابور.

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

هویت قوم هیون ها بر مبنای اسناد تاریخی

هویت قوم هیون ها بر مبنای اسناد تاریخی

نگارنده: مرتضی حماسی
 
هویت قوم هیون ها بر مبنای اسناد تاریخی
 
در باب نام این قوم که چگونه در پهلوی نوشته می شود ، برای نمونه بند 2 این متن دارای این آوانویسی است :
ud pas arjasp <i> xiyonan xwaday azd mad ku wishtasp-sa
و سپس ارجاسپ خیونان خدای خبر آمد که ویشتاسپ شاه …
متن های پهلوی ، گردآوریده جاماسپ جی دستور منوچهر جی جاماسپ آسانا ؛ پژوهش سعید عریان ، تهران : نشر علمی ، 1391 ، صفحه ی 39 .
املای Xiyonan برای این قوم مشاهده می گردد که جمع Xiyon با پسوند -an می باشد . در ترجمه های دیگر متون پهلوی این نام بصورت < هیون > نیز دیده می شود که هر دو املا صحیح است زیرا واکه های ه و خ در متون پهلوی اغلب به یک شکل نوشته می شوند .
بحثی که موضوع این نوشتار است این است که همین قوم با شاهان ساسانی درگیر بوده اند یا خیر ؟ نخست به وقوع حمله ارجاسپ به دیگر متون نگاهی افکنیم :
جاماسپ نامه دَر ِ شانزدهم – فقره 49 :
<< و پس آن مرد چون آن آگاهی شنود ، بت بس سپاه گوند زابل ، به میان ایرانشهر آید و با آن مردمان به آن دشت چنانکه تو گشتاسپ با خیونان سپید ( هون های سفید ) به سپیدزور ( صحرای سفید ) کردی >>
منبع :
زند وهومن یسن و کارنامه اردشیر پاپکان / [ مترجم ] صادق هدایت – تهران : جامه دران – 1383- صفحه ی 124

اکنون همگان خواندند که ارجاسپ از قوم خیونان سفید بوده است . شاهنامه فردوسی نیز بیشتر آن ها را ترکان و هیونان می نامد .
در تاریخ مشهور است که در زمان پیروز ، هیونان به مرزهای شرقی ایران زیاد حمله می کردند تا انوشیروان به تخت نشست و با همکاری شاه ترک ها ، آن ها را شکست داد .
در بندهش آمده است :

<< در شاهی ِ پیروز ِ یزدگردان ، شش سال باران نبود . مردم را بدی و سختی ِ گران رسید . سپس ، خوشنَواز ، هپتالان شاه ؛ آمد . پیروز را کشت و قباد و خواهر ( او ) ، آتشک ( = دکتر تورج دریای این واژه را اردشیر موبد می خوانند ) را به گروگان به هفتالان برد …

تا انوشیروان خسرو قبادان به برنائی آمد ، مزدک را کشت ، دین مزدیسنان را سامان بخشید و آن هیونان را که به ایرانشهر اسب تازی می کردند ، بسپوخت و گذر ( ایشان ) را بست ، ایرانشهر را بی بیم کرد >>
منبع :
بندهش / فرنبغ دادگی – گزارنده مهرداد بهار . – تهران : توس ، 1378 – صفحه ی 141 .

در این جا از شخص به نام < خوشنَواز > به عنوان شاه هپتالی نام برده شده و از قوم < هیونان > همان قومی که با ارجاسپ جنگید ، با همان املاء که قبل تر آوردم ، نام برده می شود .
یوشع استیلیتس در کتابش در سال 502 می نویسد :

Even in our days Peroz, the king of the Persians, because of the wars that he had with the Kushanaye or Huns, very often received money from the Romans
حتی در روزگار ما ، پیروز پادشاه پارسیان ، چون که از جنگ هایی که با کوشنَیا یا هون ها داشت ، غالبا پول از رومی ها دریافت می کرد . 
منبع :
A HISTORY OF THE TIME OF AFFLICTION AT EDESSA AND AMIDA AND THROUGHOUT ALL MESOPOTAMIA. Translated by William Wright
 
پریسکوس اهل پانیوم که در سال 410 میلادی زاده شده است ؛ در کتاب خود می آورد :
When the Romans had replied that they would send help and a man to command it, an embassy arrived from the Persian which announced that they had crushed the Kidarite Huns and had taken their city of Balaam
هنگامی که رومیان پاسخ داده بودند که آن ها می خواهند کمک بفرستند و لشگری به سرکردگی آن ؛ نماینده ای از سوی پارسیان وارد شد که اعلان نمود آن ها ، هون های کیداری را شکست دادند و شهرشان بلعام را گرفته اند . 
پریسکوس نام شاه هیونان سفید را کونچَس نوشته است که شکلی دیگر از خوشنَواز است .
So Perozes (for this was the name of the current Persian king) sent to Kunchas, the leader of the Huns
بنابراین پیروز به سوی کونچَس فرمانروای هون ها فرستاد .
منبع :
Priscus , Entered by Keenan Baca-Winters University of California, Irvine

سبئوس مورخ ارمنی قرن هفتم میلادی در فصل اول کتابش می نویسد :

Then king Peroz released upon him many Hun troops, commanding that the rebels be killed with great severity and that all males be put to the sword
پس از آن پادشاه پیروز بر فراز ِ وی سپاهیان زیاد ِ هون با قدرت رها شدند , که شورشیان به سختی زیاد کشته شدند و آن که تمام ِ مردان بوسیله ی شمشیر عذاب گشتند.
منبع :
Sebeos History, Translated from Classical Armenian by Robert Bedrosian, Sources of the Armenian Tradition , New York, 1985 
 
پروکوپیوس این قوم را هپتالی / هیاطله می نامد . وی در کتاب اول – فصل سوم – بند اول می نویسد :
At a later time the Persian King Perozes became involved in a war concerning boundaries with the nation of the Ephthalitae Huns, who are called the White Huns, gathered an imposing army and marched against them
در زمانی بعد ؛ پیروز پادشاه ِ پارسی درگیر ِ جنگی مربوط به مرزها شد ، با قوم ِ هون های هفتالی که هون های سفید نامیده هستند .
منبع :
History of the Wars , Trans. H. B. Dewing. Loeb Classical Library Cambridge: Harvard Univ. Press, 1914
 
در کتاب تاریخی سریانی موسوم به ” تاریخ ادسا ” که به صورت وقایع نگاری نوشته شده است ، نام این قوم در آن هون نوشته شده است که به مرزهای شرقی روم حمله می کردند .
And in the month of Tammuz (July) of the same year, the Huns crossed over to the territory of the Romans
و در ماه ِ تَموز ( جولای ) همان سال ، هون ها سوی ِ رومیان گذشتند . 
رک :
The Chronicle of Edessa, L 40

در تاریخ تئوفیلکت سیموکاتا ؛ مورخ بیزانسی ، مطلب جالبی آمده است . همان گونه که در متن های ایرانی این قوم را از ترکان معرفی کرده اند ، در این کتاب نیز این موضوع آمده است .
Accordingly, after the Huns, who dwell towards the north-east and whom it is customary for Persians to call Turks, had been outfought exceedingly mightily,
بنابراین ، پس از آن هون ها که نزدیک به شمال شرق مقیم هستند و آنان برای پارسیان به نام گزاری ِ ” ترک ها ” مرسوم هستند ؛ با قدرت ِ زیاد پیروز گشته بودند .

منبع :
Theophylact Simocatta and the Persians, Warren Soward California State University, Fullerton

در تاریخ طبری آمده است :

<< فیروز سوی قوم هیطالیان رفت که بر تخارستان تسلط داشتند و در اول پادشاهی خویش تایید آن ها کرده بود به سبب آن که وی را بر ضد برادر کمک داده بودند . چنان که گویند این قوم روش قوم لوط داشتند و فیروز روا نداشت آن دیار را به دست آن ها واگذارد و به جنگشان رفت که او را بکشتند و چهار پسر و چهار برادر وی نیز در این جنگ ها کشته شدند که همگی عنوان شاهی داشتند و هیطالیان بر تمام خراسان تسلط یافتند و یکی از پارسیان به نام سوخره که اهل شیراز بود سوی آن ها رفت >> .
منبع :
تاریخ طبری ، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده ، انتشارات اساطیر ، چاپ دوم : 1362 ، صفحه ی 629


همگی مشاهده کردیم که قومی هیون های سفید ، مربوط به مشرق ایران بوده اند که البته از سوی شمال غربی ایران نیز یورش می آوردند و بدین خاطر نیز انوشیروان سدی در قفقاز برای این کار ساخت که اسکندر قبلا در آن جا طبق نوشته بار ابریوس از آهن ساخته بود و این سد همان سدی است که ابوریحان گفت در شمال غربی آبادان ِ جهان است .

قوم هیون هایی که با گشتاسپ جنگیدند ؛ با همان املای نامشان ” هیونان ” در بندهش آمد که همان ها توسط انوشیروان سرکوب گشتند .
تا انوشیروان خسرو قبادان به برنائی آمد ، مزدک را کشت ، دین مزدیسنان را سامان بخشید و آن هیونان را که به ایرانشهر اسب تازی می کردند ، بسپوخت و گذر ( ایشان ) را بست
و همچنین مشاهده نمودیم که این قوم را هیونان سفید نیز می خواندند که در اسناد کلاسیک رومی و یونانی این را به عینه دیدیم .

At a later time the Persian King Perozes became involved in a war concerning boundaries with the nation of the Ephthalitae Huns, who are called the White Huns, gathered an imposing army and marched against them
در زمانی بعد ؛ پیروز پادشاه ِ پارسی درگیر ِ جنگی مربوط به مرزها شد ، با قوم ِ هون های هفتالی که هون های سفید نامیده هستند .
با تمام این سخنان چگونه این خانم رفته اند و این قوم را برابر با یونانیان کشف کرده اند ؟! تمام اسناد و مدارک آن ها را ترک می داند . خود شخص فردوسی بزرگ که ایشان تمام کتابشان را تاریخ ِ محض می داند ، آن قوم را تُرک معرفی کرده است . در خود متن یادگار زریران به محل هیون ها اشاره ای شده است :
ānōh pad xutan ī was razūr ud murv ī zarduštān kē nē kōf ī burz ud nē war zofr , bē pad ān dašt ī hāmōn aspān nēw payān wizārišn ašmā az ānōh āyēd tā amā az ēdar āyēm ud ašmā wēnēd , amā ašmā wēnēm
آن جا به ختن بس بیشه و مرغ زردشتان که نه کوه بلند و نه دریاچه ژرف دارد ، فقط در آن دشت هامون ، اسبان نیکو پی باید ( نتیجۀ نبرد را ) گزارش کنند . 
شما از آن جایید که هنگامی که ما ( نیز ) ار ایدر آییم ، و شما ما بینید ( و ) ما شما را بینیم .
منبع : 
متن های پهلوی ، گردآوریده جاماسپ جی دستور منوچهر جی جاماسپ آسانا ؛ پژوهش سعید عریان ، تهران : نشر علمی ، 1391 ، برگۀ 40 و 169 .
 

لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخی تاریخ فا:

موضوع: مقايسه ی سرگذشت ارجاسپ و كهرم در تاريخ ايران با فيليپ و الكساندر نوشته ي يونانيان!!!

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

سلسله غوریان

سلسله غوریان

نگارنده: حامد محمدپور

 

 پرونده:Ghurids1200.png

غوریان دودمانی تاجیک-ایرانی

 

سوریان طایفه ئی بودند از افغانان خراسان و غور که تا کنون هم بنام (زوری ) در بادغیس هرات در حدود زور آباد (زور ابدیاقوت) شمال غرب هرات موجودند، در دوره قبل الاسلام نیز این دودمان در کوهسار تخارستان و غور و هرات و خراسان حکمرانی داشتند و بقلب غرشاه پاد میشدند و منسوبند به شخصیت افسانوی قدیم ضحاک فردوسی ( در منابع پشتو بحواله تاریخ سوری سهاک، در طبری والبیرونی و ابن بلخی : بیور اسپ ازدهاق – در مسعودی ده اک ) که بقول طبری شکل معرب آن از دهاق است ( اوستا: دهاکه = اژی دها = اژدها فارسی – اژدهار پشتو) و اعلام خراسانی مانند ضحاک (حدود 400) اسم پدر عبدالحی گردیز نویسنده زین الاخبار و ضحاک شیبای (حدود 287 هـ ) فقیه طاهری، و ضحاک شهری نزدیک بامیان و سهاکا (قبیله معروف آریائی قدیم که سکستان بنام شانست)  و سهاک (صورت مفغن آن ) و سهاکزی که نامهای اعلام و قبایل افغان است وانمود میکنند که این نام ریشه قدیمی در اعلام افغانستان قدیم دارد. دیگر از اعلام این دودمان بسطام، (صورت معرب گستم = و ستهم بمعنی پهلوان) است که فردوسی هم از او ذکری دارد. این شخص در شغنان و بامیان و تخارستان و غور حکمرانی کرد، و بعد از آن امیر سور و سام سپه سالار دو برادر از همین طائفه در غور دست داشتند و امرای اقوام سوری منسوب بدین نامند، که فردوسی و مورخین دیگر ماهوی سوری نژاد، و لاذری جبل زور و بت معروف آنرا که هیون تسنگ در (603 ع ) بنام (شونا) دیده بود ذکر میکنند، و ابن فندق در تاریخ بیهقی نیز از سوری عمید خراسان در عصر سلطان مسعود ذکری دارد و در ازمنه بعد شیر شاه سوری معروف نیز ازین قبیله افغانی در هند برخاست.

یکی از مشاهیر دودمان سوری شنسب بن خرنک است که بروایت منهاج سراج بحواله کتاب نسب نامه فخرالدین مبارکشاه معاصر حضرت علی (رض) بود و بردست آنحضرت ایمان آورد، و ازو عند و لوای علی (رض) بدودادندی، و این اولین حکمدار غوریست که در دورهَ اسلامی ازو خبری داریم، و امیر پولاد غوری یک از فرزندان او بود، که اطراف جبال غور در تصرف داشت، و نام پدران خود را احیاء کرد، و چون صاحب الدعوت العباسیه ابومسلم مروزی خروج کرد، امیر پولا حشم غور را بمدد ابومسلم برد، و در تقویت آل عباس آثار بسیار نمود، و مرکز حکمداری امیر پولادمندیش غور بود، و برتمام جبال غور و مضافات آن حکم میراند ( حدود 130 هـ 747 م) یکنفر فرزند امیر پولاد را که امیر کرور نامداشت از روی عنعنه مردم قندار و متن کتاب پته خزانه بحواله تارخی سوری محمد بن علی بستی میشناسیم، که بسال  (139 هـ 756 م) در مندیش غور امیرو بنام (جهان پهلوان) که از القاب پهلوانان فردوسی است شهرت داشت، وی بربالشتان (والشتان شمال قندهار) و خیسار و تمران و برکوشک (قلاع معروف غور) تصرف داشت، و پهلوانی بود که با 10 تن میجنگید، و بدین سبب او را کرور ) در پشتو بمعنی محکم و سخت) میخواندند، اقتدار این دودمان تا زمینداوری و بست و الشتان میرسید، وی نیز در جنگهای انقلاب خلافت از دودمان اموی بعباسی با ابومسلم همراه بود، و پته خزانه یک حماسه پشتوی او را بحواله تاریخ سوری نقل کرده، و او را دارای کلام متین میخواند، دراین حماسه قدیم خود امیر کرور جهان پهلوان، احاطه حکومت خود را از مرو و هرات تا جروم (گرمسیر) و غرج و تخار  میشمارد و گوید که زرنج (سیستان) را بتیغ تیز کشودم. این شعر حماسی او از قدیمترنی آثار حماسی خراسان است و از روحیه قوی و غرور ملی و جهانگیری و جهانگشائی او حکایه میکند، و الفاظ و کلماتی دارد که اکنون در زبان پشتو زنده و مستعمل نیست.

امیر کرور بسال 154( هـ = 800 میلادی ) در جنگهای پوشنگ ( غرب هرات) کشته شد و امیر ناصر فرزندش بعد از وی بر غور و بست و زمینداور حکم راند ( حدود 160 هجری 776 میلادی) (برای تفصیل این موضوع دلچسپ تاریخی و لسانی و ادبی به کتاب پته خزانه طبع کابل و جلد دوم تارخی ادبیات پشتو رجوع شود.)

منهاج سراج بعد از امیرر پولاد تا عهد هارون الرشید ( حدود 170هـ 786 م ) ذکری از حکمرانان این دودمان ندارد، و این خلا را خوشبختانه پته خزانه بحواله تارخی سوری محمد بستی پرکرده و از  امیر کرور و امیر ناصر با قدری تفصیل ذکر میکند، و باز منهاج سراج امیر دیگر این خاندان را بنجی بن نهاران شنسبی یکی از کبار ملوک غور مینویسد، که با یکنفر امیر معاصر غوری ششی بن بهرام بدربار هارون الرشید رفتند، و امیر بنجی بلقب (قسیم امیرالمومنین) بامارت غور، و امیر شیش به پهلوانی لشکر غور شناخته شدند ( حدود 170 هـ = 786 م) امرای غور از نسل همین بنجی و سپه سالاران غور از نژاد شیش اند، که در عصر صفاریان بلاد نیمروز و بست و داور را تاتگین آباد و رخج گرفته، امیر آنجا را مستآصل کرد، درینوقت امیر سوری بر جبال غور امیر بود، و هنور نصف مردم غور مسلمان نبودند، و بعد ازین امیر سبکتگین نیز بر غور حمله ها نمود، که با استقلال دودمان سوری صدمه رسانیده نتوانست و طوریکه در احوال عزنویان خواندید سلطان محمود نیز بر غور تاخت ولی امیر غور که درینوقت محمد سوری بود، گاهی اطاعت کردی و زمانی تمرد ورزیدی، تا سلطان محمود بقول بیهقی ( 405 هـ 1014 م ) و بقول ابن اثیر بسال (401 هـ ) از راه بست و خوابین جنوب غور با لشکر گران  بغور آمد، که در مقدمه لشکر او التونتاش حکمران هرات و ارسلان جاذب حکمران طوس بودند، و امیر محمد را بعد از جنگی که به مدد ده هزار لشکر خود کرد، در قلعه آهنگران محصور داشت. محمد بعد از مدتی از قلعه بر آمده و بسلطان تسلیم شد، سلطان او را با پسر کهترش شیش به غرنی برد، و در راه به حدود گیلان (نزدیک غزنه) زهری را که در زیر خاتم خود تعبیه کرده بود خورد و در گذشت، و مذلت و اسارت را قبول نکرد.

بعد از  مرگ محمد از طرف سلطان محمود امیر بو علی بن محمد سوری در جبال مندیش غور بر جای پدر نشست و مطیع سلطان بود. و در غور به بنای مدارس و مساجد و قصر ها پرداخت و شخص علم دوستی بود، وی تا اواخر عهد محمودی حکمرانی کرد، ولی در عصر مسعود از حدود 425 هـ 1033 م ) عباس بن شیش (برادرزاده بو علی) بر خاسته و عم خود را قید کرد، و بر تخت شاهی غور نشست. عباس مردی ستمگار و بیباک بود، و در علم نجوم ذوقی داشت. در ولایت مندیش در قلعه سنگه رصد گاهی را ساخت. ولی مردم از جور او بدربار سلطان ابراهیم غزنوی نالیدند، ابراهیم نیز بر غور لشکر کشید،  و امیر عباس را بغزنه زندانی کردف و امارت غور را به فرزندش امیر محمد بن عباس که مطیع در بار غزنه و مردی پسندیده سیرت و عالم نواز و عادل بود سپرد ( حدود 450 هـ 1067 م ) و بعد از محمد فرزندش قطب الدین حسن بن محمد بن عباس که پادشاه بزرگ و جد سلاطین غور است بتخت رسید ( حدود 460 هـ 1067 م) وی عصات غور را بجنگ مطیع گردانید، و در جنگی که بپای کوشک و جیرستان ( جنوب غربی غزنه ) با یاغیان کرد کشته شد (حدود 493 هـ ) و پسرش ملک عزالدین حسین بر تخت غور نشست، وی با دولت سنجوی روابط دوستانه داشت، و پادشاه نیکو عهد و پسندیده اخلاق و عالم پرور بود که هفت فرزند او خراسان و غور و زابل و غزنه و بامیان و تخارستان را در سلطنت خود شامل کردند، و هریکی بر یکحصه حکم میراند بدین تفصیل:

1 – قطب الدین محمد که رسمآ لقب قدیم بویم ((غرشاه)) را بعربی (ملک الجبال) لقب خود قرار داد، و قلعه شهر فیروز کوه را تعمیر کرد، در ولایت ورشاد (ورساد) که قلمرو او بود با برادران خود مناقشتس کرد و بغزنه رفت و در آنجا از طرف بهرامشاه غزنوی کشته شد ( 541 هـ 1146 م ) و همین قتل سبب اختلاف دودمان غوری و غزنوی گردید.

2 – بهاءالدین سام در سنگه مندیش غور بود، چون سلطان سوری بغزنی رفت فیروز کوه را نیر باو گذاشت و در (524 هـ 1149 م ) در فیروز کوه بر تخت نشست، با شاران غرجستان دوستی کرد، در گرمسیر قصر کجوران ( کجران کنونی بین قلعه بین قندهار و غور ) و در جبال هرات قلعه شیرسنگ و در غرجستان قلعه بندار و قعله فیوار میان غرجستان و مادین بنا کرد، و دختر ملک بدرالدین گیلان (ملکه گیلان) که از نسب شنسبانیان بود بحباله آورد، که مادر دو پسر معروف او سلطان معزالدین محمد سام و سلطان غیاث الدین محمد سام باشد. سلطان بهاءالدین بغرض خوانخواهی برادر خود سلطان سوری لشکر جای جروم و غرجستان فراهم آورده و بر غزنین تاخت، ولی در گیلان (غزنی) از جهان رفت، وی در سفر غرنی تخت غور و جبال را به سلطان علاءالدین حسین برادر خود گذاشته بود. 3 – ملک شهاب الدین محمد خرنک بن حسین خطه مادین باو تعلق داشت که ولایتی بود از غور و فرزندش ملک ناصرالدین ابوبکر در حدود (618 هـ 1221 م ) برولایت گزیو و تمران (شمال قندهار) حکمران بود، و بعد ازتاختن چنگیز به دهلی بدربار التتمش بهند رفت، و در حدود (620 هـ ) در آنجا از جهان دذ گذشت. 4 – ملک شجاع الدین علی بن حسین که دذ ولایت جرماس غور حکمرانی داشت، و بعد از علاءالدین ابوعلی پسرش در غور بجایش نشست، و در عهد سلطان غیاث الدین خطهَ غور و بست و و جیر و گرمسیر و درمشان و روزگان و غزنین باو سپرده شد، و بعد از فتح خراسان در نیشاپور حکمران بود، و سلطان معزالدین او را برده بر غرجستان و زمینداور حکمران گردانید و در (601 هـ ) کاخ جناباد ملاحده قهستان را فتح کرد، ولی بعد از شهادت سلطان معزالدین در قلعه اشیار غرجستان محبوس گشت.

5 – علاءالدین حسین بن حسین که در وجیرستان غور حکمران بود، بعد از انتقال برادر خود سلطان بهاءالدین بر تخت ممالک غور در فیروزکوه نشست، و لشکر های غور و غرجستان را فراهم آورده روی بغرنه نهاد. سلطان بهرامشاه از غزنه با لشکر غزنه و هندوستان بر آمد، و از راه گرمسیر و تگین آباد به زمینداور آمد، علاءالدین که جنگ را به خونخواهی دو برادر خود میکرد، در نزدیکی های تگین آباد با لشکر بهرامشاه مصاف داد. و بعد از آن دوبار در حدود غزنه مقاومت غزنویان را شکسته بر پایتخت دولت غزنه قابض شد ( 545 – 546 هـ ) وی آن شهر عظیم را بخاک برابر ساخت و سکنهَ آنرا هشت روز کشتار عام نمود، و از آنجا روی به بست و زمینداور آورد، شهر بست را که بعمارت و قصور محمودی در آفاق مثل آن نبود، نیز تخیریب کرد، و بنابرآن به (جهانسوز) معروف شد. وی بعد ازین فتح تخارستان را نیز به دولت غوریه مرکزی ملحق کرد، و ببرادر خود فخرالدین سپر.  علاءالدین بعد ازین با دولت سنجری و سلجوقی در آویخت، سلطان سنجر با وی در قصبه ناب هریوالرود مصاف داد و چون مردم از رفتار علاءالدین منضجر بودند، شش هزار سوار لشکریان خلجی و ترک او به سنجر تسلیم شدند، و خود علاءالدین بدست سنجر گرفتار شود، ولی چون سلطان سنجر از دست غزان مضمحل گردید، علاءالدین را نوازش و امداد داده بغور باز فرستاد. وی متمردان ولایت کاسی غور را مطیع کرده به فیروز کوه آمد، و چون مردم در غیاب وی ملک ناصرالدین حسین بن محمد را از مادین آورده و برتخت فیروزکوه نشانیده بودند وقتیکه از غودت علاءالدین شنیدند ناصرالدین را بکشتند، و بعلاءالدین تسلیم شدند. وی بامیان تخارستان و بلاد جروم (گرمسیر) و داور وبست و تولک جبال هرات و غرجستان مرغاب را نیز در تحت اطاعت سلطنت غور در آورد و رسل ملاحده الموت را نیز به کوهسار غور راه داد، و در حدود ( 551 هـ 1156 م) در سنگه غور از جهان رفت. چون بعد از وی پسرش سیف الدین محمد برتخت فیروزکوه نشست رسل ملاحده را کشتار کرد، و بدفع فتنه غزان که بحدود هرات و قادس رسیده بودند همت گماشت، ولی زیاده از یکسال زنده نماند، و در روز جنگ غزان بدست سپه سالار شیش غوری کشته شد ( حدود 558 هـ 1163 م ) علاءالدین جهانسوز اولین سلطان بزرگ غوریست که مملکت افغانستان را تمامآ در تحت اداره واحد در آورده و بمرکز فیروزکوه وصل کرد.

6 – سلطان سیف الدین سوری ( 543 – 55 هـ 1148 – 1149 م ) اولین پادشاهی است از غوریان که لقب سلطان گرفت، مرکز شاهی او حصار استیه غور بود. چون برادرش قطب الدین ملک الجبال در غزنی کشته شد سلطان سوری با بهرامشاه غزنوی جنگ کرده و او را به وادی کورم دوانید، و خود وی بر تخت غزنه نشست، و غور را به برادر خود سلطان بهاءالدین گذاشت، ولی در موسم زمستان چون علاءالدین حسین برادرش از غزنی به غور رفت بهرامشاه با لشکر افغان خلجی (غلجی) از طرف شرق بر غزنه تاخت آورد، و سلطان سوری را با وزیرش سید مجدالدین موسی بگرفت و بسرپل طاق غزنه بیاویخت، تا که برادرش جهانسوز با نتقام وی غزنه را ویران کرد.

7 – ملک فخرالدین مسعود از همه برادران مهتر بود و در کاسی غور امیر شد. چون سلطان علاءالدین جهانسوز بعد از فتح غزنه تخارستان را نیز منقاد نمود، ملک فخرالدین مسعود برادر مهتر خود را بر بامیان حکمران گردانید، وی جبال شغنان و تخارستان را تا درواز و بلور و وخش بدخشان در ضبط آورد، و طوریکه در احوال غیاث الدین محمد میخانید، در جنگ راغ زر بدست برادر زاده گان خود گرفتار آمد، و واپس به بامیان فرستاده شد، و در آنجا در گذشت ( حدود 550 هـ 1155 م) بعد ازو پسر بزرگش شمس الدین محمد در بامیان امیر وازدربار فیروز کوه و حضرت سلطان غیاث الدین نیز برسمیت شناخته شد وی بخل و  چقانیان و وخش و جروم (گرمسیر) و بدخشان و جبال شغنان را بدست آورد و در جنگ رودبار مرو با لشکر غور بدفع سلطانشاه خوارزمشاهی مشارکت کرد و لقب سلطان یافت، و پس از وفات او فرزندش بهاءالدین سام که پادشاه بزرگ و علمدوستی بود بر تخت بامیان نشست ( 587 هـ 1189 م) در باروی مجمع علماء بود، امام فخرالدین رازی و شیخ الاسلام جلال الدین و راسد وافصح العجم مولانا سراج الدین به دربارو او بودند. سلطنت وی از کشمیر تا غزنه تا کاشغر و ترمذ و بلخ و جنوبآ تا اقاصی غور و غرجستان میرسید، و غور و غزنه و بامیان در تحت فرمان او بود. چون سلطان معزالدین به شهادت رسید ( 602 هـ 1205 م) امرای مملکت او را به غزنه طلب کردند، ولی در گیلان بعد از 14 سال شاهی از جهان رفت، و فرزندش جلال الدین علی بجای پدرنشست ( 602 هـ 1205 م) و علاءالدین برادر خود را به تخت غرنه بنشاند.

چون لشکریان غوری و غزنو تاج الدین یلدوزاز دره کرمان حدود کورم بر علاءالدین تاختند. بنا برآن از بامیان به مدد برادر آمد، و در غیاب او عمش علاءالدین مسعود بن شمس الدین محمد بر تخت بامیان قبضه کرد، و وزارت به صاحب وزیر داد، ولی جلال الدین بزودی بعد از تصفیه غزنه ببامسان آمده عم خود را با وزیر وی بکشت. چون تاج الدین یلدوز دفعه دوم بر غزنی حمله کرد، و لشکریان علاءالدین را در رباط سنقران (شنغران) بشکست، و او را در غزنی حصار داد، جلال الدین از بامیان بمدد برادر آمد، ولی هردو برادر بدست یلدوز افتادند، و واپس بامیان فرستاده شدند و در انجا در گذشتند ( حدود 612 هـ 1215 م) این بود مختصری از احوال هفت برادر غوری که شهنشاهی غور را تشکیل کردند و بعد از آنها سلطان غیاث الدین بن محمد سام بهاءالدین قسیم امیرالمومنین که از ملوک بزرگ غوریست پادشاه شد، وی با برادرش معزالدین به امر عم خود علاءالدین در قلعه وجیرستان زندانی بود، ولی سلطان سیف الدین بن علاءالدین آنها را رها کرد. و غیاث الدین در جنگ غزان با وی همراه بود. چون سیف الدین بدست سپه سالار خود کشته شد همین سپهسالار شیش لشکر غور و غرجستان را بیاورد و با غیاث الدین بیعت کردند، و او را بر تخت فیروزکوه نشاندند ( 558 هـ 1162 م ) وی برادر خود معزالدین را بر تبه سرجاندار حکمران ولایت استیه و کجوران گردانیدف و ابوالعباس شیش را که بعد از کشتن سلطان سیف الدین قوتی بهم رسانیده بود بکشت. درینوقت عم غیاث الدین یعنی ملک فخرالدین مسعود حکمران بامیان از ملک علاءالدین قماج سنجری حکمران بلخ و تاج الدین یلدوز حکمران هرات امداد طلبیده با لشکر بامیان و بلخ و هرات بر فیروز کوه حمله آورد، و در موضع راغ زر مصاف اراستند. ولی پهلوانان غور در مرحله اول ملک یلدوز هرات را در بین لشکر خودش بکشتند و هراتیان را بپراگندند.

بعد از آن لشکر بلخ را نیز بشکستند و سرقماج را بریدند، و به نزد ملک فخرالدین بامیان فرستادند، و خود وی را محاصره کردند، و غیاث الدین و معزالدین عم خود را محترمانه بگرفتند و بطرف بامیان باز گردانیدند.

  سلطان غیاث الدین بعد ازان گرمسیر و زمینداور را بدست آورد، و قادس و کالیون و فیوار و سیفرود و غرجستان و طالقان و گرزیوان را نیز به سلطنت غور ضمیمه گردانید، و برادر خود معزالدین را از جروم (گرمسیر) و تگین آباد و سیستان بطرف غزنه و زاول و کابل فرستاد، وی لشکر غزان را که درینوقت بر غزنه دست یافته بودند بسال (569 هـ 1173م) از غزنه پس راند و پایتخت غزنویان را نیز به غور ضم کرد، و بفتح هرات نیز همت گماشت، و بهاءالدین طغرل یکی از بندگان سنجر که بر هرات دست یافته بود از پیش لشکر سلطان به خوارزم رفت، و هرات در سال ( 571 هـ) و بعد ازان فوشنج در سال (573هـ 1177م) ضمیمه مرکز غور شد.

درینوقت ملوک سیستان (که شرح آنها گذشت) نیز انقیاد نمودند، و بلاد شمالی مانند طالقان، اندخود – میمنه – فاریاب – پنجده ، مرودزق و خلم نیز فتح شدند. چون جلال الدین محمود پسر ایل ارسلان خوارزمشاه بمدد خطائیان اطراف شمالی مملکت را مزاحمت داد، بنابران غیاث الدین بسال (588 هـ 1192م) لشکر غزنه را تحت قیادت معزالدین و لشکر بامیان را بقیادت ملک شمس الدین و لشکر سیستان را برهنمائی تاج الدین حرب در رودبارمرو فراهم آورد، و در سواحل مرغاب خوارزمشاهیان را بشکست و در (596 هـ 1199 م) خراسان را صاف کرده تا نیشاپور پیش رفت، و آنرا بملک ضیاءالدین ابوعلی شنسبانی سپرد و مروشاهجان را نیز گرفته و ملک نصیرالدین زنگی پسر فخرالدین مسعود بامیانی سپرده شد. چون غیاث الدین مملکت را باز مرکزیت بخشید و تمام سرزمین آسیای میانه را از هندوستان تا عراق و از چین و جیحون تا دریای هرمز زیر پرچم فیروزکوه غور در آورد، و یگانه شهنشاه بزرگ خراسان شمرده شد، خلیفه بغداد الناصرالدین الله نیز سفرای خود ابن ربیع و قاضی مجدالدین قدوه و ابن الخطیب را بدربار فیروزکوه فرستاد و سلطنت غوری را برسمیت شناخت و از دربار غور نیز سراج الدین محمد جوزجانی برسم سفارت به بغداد رفت، و بدینطور روابط حسنه سیاسی دو شهنشاهی بزرگ فیروزکوه و بغداد قایم گردید.

سلطان غیاث الدین از بزرگترین سلاطین غوریه و شرق است، که شخصی علمدوست و مهربان و عادل بود. بدربار وی علما و دانشمندان فراهم بودند، وی بعمر 63 سالگی در شهر هرات روز 27 جمادی الاولی ( 599 هـ 1202 م) از جهان رفت، و در مسجد بزرگ که خودش ساخته بود مدفون است. و این مسجد تا کنون در شهر هرات باقی است. وی اولآ مانند اسلاف خود بر مذهب محمد کرام سیستانی بود، ولی بعد ازان مذهب شافعی را قبول کرد. از مشاهیر علمای در باروی قاضی وحیدالدین شافعی مرورودی و صدرالدین کرامی نیشاپوری و قضات ممالک او قاضی القضات معزالدین هروی و قاضی شهاب الدین هرمابادی، و وزیران او شمس الملک و عبدالجبار گیلانی و فخرالملک شرف الدین فزداری و مجدالملک دیوشاری و عین المک سوریانی و ضهیرالملک سجزی و جلال الدین ریوشاری و عین الملک سوریانی و ظهیرالملک سجزی و جلال الدین ریوشاری بودند. در تابستان دارالملک او فیروز کوه و در زمستان زمینداور بود، در توقیع خود (حسبی الله وحده ) نوشتی . (تصویر نمبر 54) .

بعد از مرگ سلطان غیاث الدین محمد سام فرزندش غیاث الدین محمود که مردی عیاش بود از طرف عمش معزالدین بحکمرانی بست و فراه و اسفزار گماشته شد، وی لشکر فراهم آورده تا مرو و شاهجان پیش رفت ، و بعد از شهادت معزالدین بسال (602 هـ) از بست براه زمینداور بر غور تاخت و فیروز کوه را از ملک علاءالدین ابوعلی گرفته سرزمین غور را با غرجستان و تالقان و گرزیوان و قادس و گرمسیر در تحت تصرف گرت و وراث ملک پدر و عم شد. وی تاج الدین یلدوز را که یکی از خدمه معزالدین محمد بود چتر و مثال حکمرانی غزنین تا مجاری دریای سند فرستاد، و در سال (605 هـ 1208م) سلطان قطب الدین ایبک را مثال ممالک هندوستان داد، و بدینطور سلطنت غور تا اقاصی هند با لواسطه قایم ماند.

در سال (607 هـ 1210م) ملک رکن الدین ایرانشاه محمود پسر ملک علاءالدین ابوعلکی با 50 هزار لشکر غزنه و کاسی بر غور و فیروز کوه تاخت ولی غیاث الدین محمود سر او را ببرید و علاءالدین اتسز حسین شنسبی که بمدد سلطان محمود خوارزمشاه با لشکر بلخ و مرو و سرخس و رودبار از راه تالقان بر غور تاخته بود غیاث الدین محمود بین میمنه و فاریاب در سالوره با آنها مصاف داد، و لشکریان خوارزمشاهی و اتسز را بشکست، و بعد از آن چون علیشاه پسر تکش خوارزمساه از برادر خود بدربار غور گریخت وغیاث الدین محمود اورا در قصر برکوشک محبوس کرد، چاکران علیشاه او را بسال (607 هـ 1210 م) بکشتند. وی پادشاه بخشاینده و عادل و حلیمی بود که خزاین پدر خود (800 ) صندون زرعین موازی چهارصد شتروار را بمردم نثار کرد.

بعداز مرگ غیاث الدین محمود فزند چهارده ساله اش بهاءالدی سام از طرف امرای غور برتخت فیروز کوه نشانده شد بعد از سه ماه سلطان علاءالدین اتسز شنسبی بمدد سلطان محمود خوارزمشاه و امین حاجب ملک خان هرات برفیروز کوه حمله کرده و در جمادل الاول (607 هـ) این شهر را بگرفتند، و بهاءالدین را با مخدرات دومان شاهی به خوارزم نفی کردند. و بعد از آن علاءالدین اتسز بن علاءالدین حسین جهانسوز بر تخت فیروز کوه نشست و تا (4) سال حکم راند و در گیلان با ملک تاج الدین یلدوز و مویدلملک محمد بن عبدالله سیستانی وزیر غزنه مصاف منهزم شد، و بعد از آن ملک نصیرالدین حسین امیر شکار از غزنی بر غور تاخت و در جرماس علاءالدین اتسز را بکشت و غور را در تحت سلطنت غزنی آورد. در حدود (611 هـ 1214 ع) بود که تاج الدین یلدوز از غزنی علاءالدین در غور را بتخت فیروزکوه باز فرستاد، ولی علاءالدین در (612 هـ) بدست سلطان محمود خوارزمشاه افتاد، و بخوارم بمرد و تمام غور در سلطه خوارزمشاهی آمد.

اما برادر دیگر سلطان غیاث الدین محمد که ابوالمظفر معزالدین محمد بن سام قسیم امیرالمومنین باشد نیز از بزرگترین پادشاهان آل شنسب و مشرق است که در حضور برادر خود سر جاندر (قومندان کادر شاهی) بود، و بعد ازان حکمرانی ولایت کجوران واستیه غور یافت (557 هـ 1162م) و بلاد گرمیسر را تاتگین آباد بدست آورد، وسلطه دوازده ساله غزان را در غزنه خاتمه داد، و با مرسلطان غیاث الدین محمد بر تخت غزنی جلوس کرد (569 هـ 1173م) در سال (570 هـ) گردی را فتح کرده و ملتان را از  قرآمطه بگرفت و بسال ( 573 هـ) گردیز را فتح کرده و ملتان را از قرآمطه بگرفت و بسال (573 هـ 1177م) عصات سنقران را گوشمالی داد، در (574 هـ) از جنگ بهیم دیو نهرواله بیمراد برگشت و در (575 هـ) فرشور (پیشاور) و در (577 هـ 1181م) لاهور را بگرفت و بعد از آن تا آخر عمر تمام هندوستان را فتح کرده و بنور اسلام روشن گردانید.

از وقایع مهم عصروی در افغانستان جنگ سلطان معزالدی محمد است با کفار خطاوملوک ترکستان در اندخود، که سالار حسین خرمیل ملک گرزیوان در مقدمه لشکر او بود، ولی چون لشکر غوریان کاری از پیش نیردند ملک عثمان سمرقندی از ملوک آل افراسیاب ترکستان در بین آمده و صلح کرد. و سلطان به غزنین برگشت چون جماعت کوکهران و قبایل کوه جود در پنجاب عصیان نمودند، لهذا سلطان محمد بغزو آنها بر آمده و بعد از سرکوبی شاه در راه غزنه بدست فدائی ملاحده در منزل دمیک (واقع ضلح جهلم کنونی پنجاب) بسال (602 هـ 1205 م) روز 3 شعبان شهادت یافت.

سلطان محمد معزالدین غوری مملکت وسیعی را در قلب آسیا مانند برادر خود حفظ کرد و حدود شهنشاهی غوری را در هندوستان تا سواحل گنگا رسانیده و هم هند را بنور اسلام روشن گردانید شرقآ مملکت وی تا سواحل گنگا و غربآ تا اقاصی خراسان و خوارزم و نساو باورد امتداد داشت، و جنوبآ به بحیره عرب میپیوست، حکمداران او در ممالک زیر دست اینها بودند: ملک ضیاءالدین در غور و ملک ملک تاج الدنی زنگی در بامیان، ملک حسام الدین علی کرماج در ملتان، قطب الدین ایبک در لاهور، ملک تاج الدین یلدوز در غزنه و کرمان، ملک ناصرالدین قباچه در سنده و اچه، سلطان بهاءالدین سام در بامیان سلطان غیاث الدین محمود در فیروز کوه، ملک تاج الدین حرب در سیستان، ملک تاج الدین در مکران، مکشاه در وخش وزرای معروف او ضیاءالملک درمشی و موءید الملک محمد عبدالله سجزی و شمس المک عبدالجباری گیلانی اند، پایتخت سلطان در تابستان حضرت غزنه و خراسان و در زمستان لاهور هند بود. قاضی ممالک او صدر شهید ظام الدین ابوبکر و سید شرف الدین ابوبکر بن صدر شهید و قاضی لشکر او شمس الدین بلخی بود. علام سلطنتش بردست راست سرخ و پردست چپ سیاه بودن. منهاج سراج از وفور ثروث در خزانهَ شاهی سلطان ذکری مینماید که بقول خواجه اسماعیل خزانه دار در خزانه غزنی تنها از جنس الماس یکهزار و پانصد من موجود بود.

بعد از شهادت معزالدین محمد غوری آن مملکت بزرگ پارچه پارچه گردید، و قسمت شرقی افغانستان از غزنی تا مجاری سند در دست تاج الدین یلدوز یکی ازخدمتگاران در بار غور افتاد که خدمت محمد میکرد. این تاج الدین یکدختر بملک قطب الدین ایبک (حکمران هند) و یدکدختر هم به ناصرالدین قباچه (حکمران سندهـ) داده بود، و غزنه را تا دریای سند ضبط کرد، ولی چون قطب الدین ایبک از لاهور بر غزنی تاخت آورد یلدوز در پنچ آب دریائی سند با او مصاف داد و منهزم شد. و به کرمان وادی (کورم) رفت و از آنجا بر قطب الدین ایبک در غزنی هجوم آورد، و قطب الدین بعد از چهل روز سلطنت غزنی واپس به هند رفت، و غزنه در دست یلدوز باقی ماند، و چنانچه گذشت بمدد سلطان غیاث الدین محمود به مقابل سلطان محمد خوارزمشاه در جنگ هرات شامل شد و بر سیستان نیز لشکر کشید و با تاج الدین حرب ملک سیستان صلح کرد (602 هـ) وی مدت نه سال بنام معزالدین محمد سکله زد و بران (عبده) نوشت چون لشکریان سلطان محمد خوارزمشاه از تخارستان بر غزنین آمدند و تا گردیز به مغافصه بگرفتند تاج الدین یلدوز به هندوستان و لاهور رفت و در جنگ که در تراین با سلطان التتمش کرد گرفتار آمد، و در بداون کشته شد (حدود 611 هـ 1214 م) در وقت انقراض سلسه غوریان حدود (612 هـ ) خوارزمشاهیان ولایت شمالی و غور و هرات را بگرفتند و سیستان تابست و تگین آباد و زابلستان در دست ملوک محلی سیستان آمد، و ولایتی غزنی و کابل و قسمت های شرقی تا مجاری سند به تاج الدین یلدوز تعلق گرفت، و بعد از و از طرف دربار خوارزمشاهی ملک کربر در غزنه و امین ملک در هرات و اختیار الدین محمد خرپوست در پشاور حکم میراندند (آخر ترین احوال آل شنسب در شرع خروج چنگیز داده میشود).

    در عصر غوریان مدنیت دورهَ مدنیت دورهَ غزنویان به درجه کمال رسید ادبیات زبان دری بذریعه فاتحین غوری تار دهلی توسیع یافت و زبان پشتو نیز در خانواده سوریان پرورده و زبان و شعر و ادب شددین، اسلام رادر تمام افغانستان و قسمت اعظم هند نشر کردند، و صنعت و عمران که نمونه آن مسجد جامع هرات و منار جام غور (رجوع به عکس 55 – 56 ) و قطب منار دهلی است ، خیلی ترقی کرد، و علوم و فنون نیز در مملکت فصیح غوریان با علماء و شعرای نامور پرورده شدند و مدنیت اسلام ) افغان و هند) که لودیان و غزنویان اساس آنرا نهاده بودند بمراتب پختگی رسید.  از علماء و شعرای معروف دوره غوریان اند: امام فخرالدین رازی، نظامی سمرقندی، احمد میدانی نیشاپوری (صاحب مجمع الامثال) علی باخرزی (صحب دمیة القصر) قاضی منهاج سراج جوزجانی (صاحب طبقات ناصری) قاضی وحید الدین شافعی مرورودی صدر الدین کرامی نیشاپوری، معزالدین هروی، شیخ الاسلام جلال الدین ورساد، مولانا سراج الدین جوزجانی، ابو نصر فراهی، محمد عوفی (صاحب لباب الالباب ) اسعد سوری، شیخ تیمن، تایمنی، مکیار غرشین ، قطب الدین بختیار، شکارندوی (شعرای پشتو) ملک الکلام فخرالدین مبارکشاه (صاحب نسب نامه منظوم غوریان) و غیره. زبان دربار غوریان دری بود و چون غوریان طایفه سوری اند، لهذا در عصر شان اقوام از کوهای غور و جبال سلیمان به وادیهای ترنک و ارغنداب و هیرمند و کابل و هریرود باز سرازیر شدند، و در لشکر های شاهان نیز در فتوحات هند اشتراک کردند، و بسی از قبایل و افراد و سراب قبایل با شهنشاهان و جانشینان شان در هند باقی ماندند، که بقایای آنها تا کنون هم در سرتا سر هند فراوانند:

از قبیل لودیان ، سوریان ، نیازیان ، مهمندان، شیرانیان، بهریچان که اکثر آنها در هند به نامهای روهیله یا پتان یاد میشوند، و این مردم حتی تا کنون هم در مناطق مختلف هند حکومتهای خاص و مناطق ریاست و نفوذ دارند.

 

مشاهیر دودمان شاهی غور:

1 – شنسب بن خرنک ( حدود 40- 80 هـ )

2 – امیر پولاد بن شنسب (حدود 130 هـ )

3 – امیر کرو بن پولاد ( 139 – 154 هـ )

4 – امیر ناصر بن کرور ( حدود 160 هـ )

5 – امیر بنجی بن نهاران ( حدود 170 هـ )

6 – امیر سوری بن ؟ (حدود 253 هـ )

7 – امیر محمد سوری ( حدود 405 هـ )

8 – امیر بو علی بن محمد سوری ( حدود 425 هـ )

9 – عباث بن شیش برادر زاده بو علی ( حدود 450 هـ )

10 – امیر محمد بن عباس ( حدود 450 هـ )

11 – قطب الدین حسن بن محمد (حدود 460 هـ )

12 – ملک الجبال عزالدین حسین بن قطب الدین حسن ( حدود 510 هـ )

13 – قطب الدین محمد بن عزالدین (مقتول 541 هـ )

14 – بهاءالدین سام بن عزالدین ( 544 – 554 هـ)

15 – ملک شهاب الدین خرنک بن عزالدین ( حدود 550 هـ )

16 – ملک شجاع الدین بن عزالدین ( حدود 550 هـ )

17 – سلطان علاءالدین حسین جهانسوز بن عزالدین ( 544 – 551 هـ)

18 – سلطان سیف الدین بن عزالدین ( 543 – 544 هـ )

19 – ملک فخرالدین مسعود بن عزالدین ( حدود 540 هـ )

20 – سیف الدین محمد بن جهانسوز ( 551 هـ )

21 – سلطان غیاث الدین محمد سام ( 558 – 599 هـ)

22 – سلطان معزالدین محمد سام ( 569 – 602 هـ )

23 – سلطان غیاث الدین محمود بن غیاث الدین محمد ( 599 – 607 هـ )

24 سلطان بهاءالدین سام بن محمود (607 هـ )

25 – علاءالدین اتسز بن جهانسوز ( 607  – 611 هـ )

26 – علاءالدین در غور ( 599 – 612 هـ )

27 – ملک ناصرالدین گزیو بن شهاب الدین خرنک ( حدود 618 هـ )

28 – سلطان شمس الدین محمد بن فخرالدین مسعود ( حدود 550 هـ )

29 – سلطان بهاءالدین سام بن شمس الدین محمد ( 587 – 602 هـ)

30 – جلال الدین ابو علی بن بهاءالدین سام ( 602 – 612 هـ )

31 – علاءالدین مسعود بن بهاءالدین ( 602 – 612 هـ )

32 – علاءالدین مسعود بن شمس الدین محمد ( حدود 610 هـ)

مآخذ : طبقات ناصری، ابن اثیر ، دول اسلامیه، پته خزانه، آداب الحرب، دایرة المعارف اسلامی، فرشته، شوکت افغان، معجم الانساب، گزیده، لب التواریخ، فتوح السلاطین عصامی – ( شجره نمبر 57 دیده شود.)

غوریان 493 – 612 هـ

 

 

این مطلب از کتاب تاریخ مختصر افغانستان به نگارش مرحوم عبدالحی حبیبی، نوبت چاپ سوم، سال چاپ سودم 1377 ، ناشر دانش کتابخانه گرفته شده است. از صفحه 153 تا صفحه 166.

افغانستان کشوری با تاریخ کهن

افغانستان کشوری با تاریخ کهن

نگارنده: حامد محمدپور

افغانستان در ذهن بسیاری جنگ و ناآرامی را به یاد می‌آورد اما این سرزمین، زیبایی‌ها و جاذبه‌هایی دارد که تحت تأثیر چند دهه جنگ هرگز شکوفا نشده‌اند. افغانستان کشوری محصور در خشکی در آسیای میانه است. این کشور حدفاصل آسیای میانه، جنوب غربی آسیا و خاورمیانه می‌باشد و پایتخت آن کابل است. همسایگان افغانستان، پاکستان در جنوب و شرق، ایران در غرب، تاجیکستان و ازبکستان و ترکمنستان در شمال و چین در شمال شرقی هستند. افغانستان ۶۵۲٬۸۶۴ کیلومتر مربع مساحت چهل‌ و یکمین کشور وسیع دنیا است و جمعیت آن در سال ۲۰۱۳ بیش از ۳۱ میلیون نفر بوده که آن در رتبه چهل‌ و دوم پرجمعیت‌ترین کشورهای دنیا قرار می‌دهد. سه دهه جنگ افغانستان را به یکی از کشورهای خطرناک و فقیر دنیا تبدیل کرده‌است. افغانستان در دوران باستان از نقاط کانونی در راه ابریشم و مسیرهای مهاجرت انسان‌ها بوده‌است. رشته کوه‌های هندوکش به طول 600 و عرض 100 کیلومتر از شمال شرقی به سمت غرب و جنوب غربی افغانستان کشیده شده و به طور تقریبی افغانستان را از وسط به 2 بخش شمالی و جنوبی تقسیم کرده است.

این کوه‌ها بیش از نیمی از سرزمین افغانستان را فراگرفته و برای شهرهای «کابل»، «قندهار» و «هرات» موقعیت استراتژیک مهمی را ایجاد کرده است. بسیاری، کوه‌های هندوکش را جزئی از هویت افغانستان می‌دانند. در ارتفاعات هندوکش همواره برف وجود دارد و حتی در تابستان‌های گرم این کشور، قله‌های سر به فلک کشیده و یخچال‌های طبیعی این رشته کوه پیر پوشیده از برف است.
در خصوص وجه تسمیه این کوه روایت‌های گوناگونی در بین مردم و مراجع تاریخی افغانستان وجود دارد که از محل زندگی هندوها و شکست آنان در این منطقه گرفته تا کشته شدن اسیران آنان به دلیل سردی هوا در دامنه‌های این کوه و … از جمله روایت‌هایی است که مطرح است. «نصیر مهرین» نویسنده و مورخ افغان در این خصوص تصریح کرده است: در «اوستا» از این رشته کوه بنام «ابارسین» که به معنی (بالاتر از عقاب) است یاد شده است.

بعدها یونانیان که فکر می‌کردند «قفقاز» آخر دنیاست، پس از کشف این رشته کوه، آن را «کوکازوس اندیکوس»، یعنی (قفقاز هندی) نام‌گذاری کردند و این نام یونانی پس از قرن‌ها، به شکل امروزی آن که هندوکش است، درآمده است. در میان ارتفاعات هندوکش، دره‌های عمیق، خوش آب و هوا و زمین‌های حاصلخیزی وجود دارد که اقلیم مساعدی برای پرورش دام و تولید میوه دارد.
دره‌های «پنجشیر» و «بدخشان» از جمله دره‌های سرسبز، زیبا و حاصلخیزی هستند که این کوه‌های سر به آسمان ساییده در دل خود پنهان کرده‌اند.

کوه‌های سر به فلک کشیده و دره‌ها عمیق، رگبار‌های تند بهاری و تابستان‌های خشک، زمستان‌های بسیار سرد و تابستان‌های گرم، ارتفاعات پوشیده از برف و سرزمین‌های پست و خشک وسوزان، همه این ویژگی‌ها در یک کشور جمع شده و نام آن را افغانستان گذاشته‌اند. افغانستان دارای 34 ولایت است که هر کدام از آنها آب و هوا، سنت‌ها، آداب و رسوم و جذابیت خاص خود را دارد.

مهمترین ولایت‌های افغانستان شامل «کابل»، «قندهار»، «هرات»، «بلخ»، «غزنی» و «ننگرهار» است. همه ساله جشن بزرگ نوروز به نام «جشن گل سرخ» در شهر مزار شریف ولایت بلخ برگزار می‌شود که در آن با برافراشتن پرچم منسوب به حضرت علی (ع) مردم جشن خود را آغاز می‌کنند. این جشن به نام گل سرخ مشهور است زیرا در فصل بهار دشت شادیان مزار شریف که روزگاری محل دریاچه باستانی بلخ بوده است از گل‌های سرخ و زیبای لاله پوشیده می‌شود.

در گوشه گوشه افغانستان، می‌توان آثار باستانی فراوانی را مشاهده کرد که همه و همه نشان از غنای فرهنگی و پیشینه تاریخی این کشور باستانی آسیای میانه دارد. از مزار منسوب به حضرت علی (ع) در بلخ، مسجد جامع هرات، آرامگاه خواجه عبدالله انصاری شاعر و سالک پارسی گوی در هرات، مقبره امیرعلی شیرنوایی، مقبره سلطان محمود غزنوی در غزنی تا مجسمه‌های تخریب شده بودا در بامیان و صدها اثر و بنای تاریخی دیگر، همه و همه نشان دهنده عمق اصالت و غنای تاریخی افغانستان است.

متأسفانه سال‌های متمادی جنگ برخی از مناطق زیبا و آثار باستانی کشور افغانستان را تخریب کرده است، اما هنوز هم طبیعت زیبا و بکر و مناطق دیدنی بسیاری در افغانستان وجود دارد که چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌سازد

با اطمینان و جرأت می‌توان گفت که تاریخ کامل کشور افغانستان را نمی‌توان از ذیل نام افغان و افغانستان دریافت؛ بلکه تاریخ باستانی و سده‌های میانه این مملکت را باید در تاریخ ایران اوستایی و شاهنامه ای و در تاریخ خراسان جستجو نمود و بدون تردید تاریخ ایران اوستایی و شاهنامه ای و خراسان تاریخی از سرزمین بلخ و بامیان و سیستان و نیمروز و زابل وکابل و هرات و مرو و غور و غرجستان و از کتاب اَوِستای زردشت و شاهنامه ها و از تاریخ پیشدادیان و کَیانیان و ادبیّات دری، جدا نیست.

منبع: نون و آب

ملكه ثريا ، همسر شاه امان الله ، اولين زني كه رفع حجاب كرد

ملكه ثريا ، همسر شاه امان الله ، اولين زني كه رفع حجاب كرد

نگارنده : حامد محمدپور

 ثریا_افغانستان

 

ملكه ثريا ، دختر محمود طرزى، همسر شاه امان الله، اولين زني كه رفع حجاب كرد. به نقش زنان در اجتماع معتقد بود و درين راستا كوشش هاى فراوان كرد. رساله ى “زن اسلام” را نوشت. در تاسيس ارشادالنسوان و انجمن حمايت از نسوان نقش اساسي داشت. در سفر مشهور غازى امان الله به اروپا، او را همراهى ميكرد. نماينده‌ى مجله هوهلو در پاريس بعد از مصاحبه با ملكه ثريا نوشت:
من با خيلى از ملكه ها و زنان درجه اول مقامات مصاحبه كرده‌ام ولى كمتر زنى را به متانت و ذهانت و معلومات ملكه‌ى افغانستان ديده‌ام.ازين ملاقات مرا يقين حاصل شدمحيط افغانستان كه چنين ملكه‌اى مي‌پروراند، مستعد و قابل همه گونه ترقى و همدوش با ممالك مترقى دنيا ميباشد.

منبع: webcitation

 

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید:

http://forum.tarikhfa.ir/forum.php

 

شاه امان‌الله خان از دودمان بارکزی

شاه امان‌الله خان از دودمان بارکزی

نگارنده: حامد محمدپور 

 
شاه امان‌الله خان
Amanullah.jpg

امان‌الله خان
دوران از ۲۸ فوریه ۱۹۱۹ – ۱۴ ژانویه ۱۹۲۹
لقب(ها) امیر افغانستان
زادروز ۱ ژوئن ۱۸۹۲
زادگاه پغمان، افغانستان
مرگ ۲۵ آوریل ۱۹۶۰
محل مرگ زوریخ، سویس
پیش از عنایت‌الله شاه
پس از حبیب‌الله شاه
همسر ملکه ثریا
دودمان سلسله بارکزایی
پدر حبیب‌الله شاه
مادر سرور سلطانه بیگم

 

شاه امان‌الله خان ( غازی امان‌الله خان) سومین پسر حبیب‌الله خان فرمانروای افغانستان از دودمان بارکزی بود. اصلاحات شاه امان‌الله خان که در سال ۱۹۲۳ که در زمینه‌های اجتماعی انجام شد به واکنش عناصر سنتی و محافظه‌کار منجر شده و پس از یک جنگ داخلی، در سال ۱۹۲۹ وی به کناره‌گیری از سلطنت وادار شد. با استعفای امان الله خان و جانشینی وی توسط معین السلطنه عنایت اله خان (۱۴ ژانویه) و استعفای سردار عنایت اله خان (۱۷ ژانویه)، حبیب‌الله کلکانی معروف به بچه سقا که به کابل حمله کرده‌بود ارگ شاهی را تصرف کرد.

 

پیشینه:

پس از اینکه در فوریه ۱۹۱۸ م. حبیب‌الله خان کشته شد با اینکه پسر بزرگش عنایت‌الله ملقب به معین‌السلطنه بجانشینی او تعیین شده بود برادرش نصرالله خان خود را شاه و جانشین برادر خواند ولی امان‌الله با این عنوان که معین‌السلطنه از حق خود صرف نظر کرده است از کابلیها برای خود بیعت گرفت و با مساعدت مردم و عده‌ای از بزرگان دست عمویش را از امارت کوتاه کرد و در ۱۹۱۹ م. با قشون سرحدی هندوستان جنگید. این جنگ که معروف به جنگ استقلال و سومین جنگ افغانستان با انگلستان بود به پیمان راولپندی (اوت ۱۹۱۹ م.) منجر شد که بموجب آن انگلستان از امتیازات خود چشم پوشید و افغانستان مستقل گشت.

دولت امان‌الله خان در سال ۱۹۲۰ میلادی پیمان دوستی با شوروی (۲۸ فوریه) و سپس با ایتالیا (۲ ژوئن)، ترکیه و ایران امضا کرد. در افغانستان در زمان شاهی او یعنی در سال ۱۹۲۲ جایگزینی تقویم هجری شمسی بجای هجری قمری انجام شد. امان‌الله خان در سال ۱۹۲۱ م. پیمانی با دولت شوروی بست و امتیاز خط تلگرافی کوشک هرات، قندهار و کابل را به روسیه داد.

در ماه مه سال ۱۹۲۴ ملا عبدالله مشهور به ملای لنگ در خوست علیه امیر امان الله خان شورید. رهبران قیام خوست در ۳۰ ژانویه ۱۹۲۵ دستگیر شدند. در سال ۱۹۲۶ سلطنت مشروطه اعلام کرد و خود را شاه خواند. او در ۱۰ دسامبر ۱۹۲۷ سفری ۶ ماهه را به کشورهای آسیایی، اروپایی و آفریقایی آغاز کرد و در سال ۱۳۰۷ ه‍. ش. از راه ایران به افغانستان بازگشت و دست به اقدامات اصلاحی زد و مدارس بسیاری در کابل و نقاط دیگر مملکت تأسیس و متخصصانی از خارج استخدام کرد و در کابل علاوه بر مدارس حبیبیه و حربیهٔ سابق مدارس عالی دیگری زیر نظر معلمان فرانسوی و آلمانی بنیاد نهاد و یک دسته محصل به خارج کشور گسیل داشت.

وی به تعلیم زنان اهمیت داد و مدرسه‌ای بنام مکتب مستورات در کابل دایر کرد و دسته‌ای از دوشیزگان را برای تحصیلات عالی به ترکیه فرستاد.

چون اقدامات اصلاحی وی با تندرویهایی همراه بود و با روحیهٔ مردم ایل‌نشین و متعصب افغانستان سازگاری نداشت، حبیب الله کلکانی بر او شورید و او را مجبور به استعفا کرد. امان‌الله خان پس از استعفا به ایتالیا رفت و در آن جا نشیمن گزید.

وی در ۲۵ آوریل ۱۹۶۰ در زوریخ، سویس مرد. جنازه اش به جلال آباد انتقال داده شد و در جوار پدرش به خاک سپرده شد.

 

دشمنی دولتی با او:

در سال ۱۳۰۸ خورشیدی (۱۹۲۹ م) پس از جنگ داخلی و سلطنت حبیب‌الله کلکانی (بچه سقا)، پادشاهی افغانستان به یک شاخه دیگر قوم محمدزائی رسید که از فرزندان سردار یحیی خان بودند و رئیس ایشان محمدنادرشاه بود که در همان سال به سلطنت رسید. در عهد سلطنت نادری، دشمنی دولتی و رسمی در برابر پادشاه پیشین، شاه امان‌الله خان (که در ایتالیا بود) به جایی رسید که حتی کسی جرأت نمی‌کرد نام او را بر زبان آورد. این وضع پس از ۱۳۱۲ (۱۹۳۳ م) یعنی سال قتل نادرشاه تا سال‌های مدید ادامه یافت. امان‌الله‌خان در ایتالیا درگذشت و پیکر او را برای دفن به افغانستان آوردند. نخستین بار در سال ۳۴۸ (۱۹۶۹ م) محمد ظاهرشاه هنگام بزرگ‌داشت چهل سال استقلال افغانستان در بیانیهٔ جشن استقلال نام شاه امان‌الله‌خان را در بیانات خویش به نیکویی یاد کرد. بعد از کودتای کمونیستی ۱۳۵۷ (۱۹۷۸ م) و آغاز حکومت مجاهدین در ۱۳۷۱ (۱۹۹۲ م) سخن گفتن دربارهٔ مرحوم امان‌الله‌خان آزاد شد.[۱]

منابع:

  • دائرةالمعارف آریانا
  • روان فرهادی، عبدالغفور: کتابی دربارهٔ عهد امانی افغانستان (۱۹۱۹ – ۱۹۲۹). در نشریه: «ایران شناسی» بهار ۱۳۸۰ – شماره ۴۹. ص۱۶۶.
  • رضایی، اکبر: نمایه تاریخی افغانستان از امان‌الله‌خان تا کرزای. در نشریه: «مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز» زمستان ۱۳۷۲ – شماره ۳۲.

 

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید:

http://forum.tarikhfa.ir/forum.php

تاریخ افغانستان

تاریخ افغانستان

نگارنده: حامد محمدپور 

سرزمین‌های باستانی باختر (Bactria) و هریوه (Aria) در این نقشه موقعیت افغانستان را در جاده ابریشم نشان می‌دهند. این کشور به‌دلیل قرارگرفتن در مسیر شاهراه جادۀ ابریشم محل پیوندگاه فرهنگ‌ها و تمدن‌های بزرگ جهان بوده‌است.

افغانستان، اگرچه به‌عنوان یک کشور و یک ملت دارای تاریخی جدید است؛ اما، این سرزمین از لحاظ قدمت تاریخی، یکی از کهن‌ترین کشورهای جهان به‌شمار می‌رود.

سرزمین افغانستان امروزی بدلیل قرارگرفتن در مسیر جاده ابریشم محل پیوندگاه تمدن‌های بزرگ جهان بوده و در طول سده ها، قشرهای پیاپی از هویت‌ها، فرهنگ‌ها و باورها سرزمینی را که امروزه افغانستان نامیده می‌شود بازشناسانده‌اند. این موقعیت مهم و حساس ژئواستراتژیکی و ژئوپولیتیکی افغانستان در شکل دادن موزائیکی غنی از فرهنگ‌ها و تمدن‌های بزرگ همچون ایرانی، یونانی، بین‌النهرینی و هندی در این کشور نقش مهمی داشته‌است و میراث فرهنگی باستانی این کشور را ترسیم می‌کند: از پیکره‌های یونانی-بودایی گندهارا گرفته تا نگاره‌هایِ دیواریِ مغاره‌های بامیان و تا نقوش تذهیب و خوشنویسی که زینت‌بخش بناهای دوران نخستین اسلامی هستند. از عصر پارینه‌سنگی و طی دوره‌های تاریخی، مردم افغانستان، یا همان ایرانیان شرقی باستان، جایگاه عمده‌ای در معرفی و گسترش ادیان جهانی و نقش مهمی در بازرگانی و دادوستد داشته و گهکاه کانون مسلط سیاسی و فرهنگی در آسیا بوده‌اند. از این رو افغانستان در طول تاریخ گلوگاه یورش مهاجمین و جهان‌گشایان بوده که ردپای آن‌ها هنوز در گوشه و کنار این سرزمین دیده می‌شود.

از روزگار باستان، این سرزمین شاهد فتوحات نظامی بسیاری از جمله توسط اسکندر مقدونی، شاهنشاهی مائوریا، مسلمان عرب، چنگیز خان و دیگران بوده‌است. این سرزمین همچنین محل پاگیری امپراتوری‌های متعددی از جمله دولت یونانی بلخ، شاهنشاهی کوشان، هیاطله، کابل‌شاهان، سامانیان، صفاریان، غزنویان، سلسله غوریان، و تیموریان و پادشاهی درانی بوده‌است. در اواسط سده هفتم (۶۴۲-۸۷۰) پس از اینکه حمله اعراب به ایرانبا شکست امپراتوری ساسانی کامل شد، آن‌ها به سوی خاور ایران هجوم برده و در سال ۶۴۲ میلادی شهر هرات را تسخیر کردند. در سال ۸۷۰، کابل و تقریباً تمام مناطق افغانستان فعلی توسط اعراب فتح شدند.

با اطمینان و جرأت می‌توان گفت که تاریخ کامل کشور افغانستان را نمی‌توان از ذیل نام افغان و افغانستان دریافت؛ بلکه تاریخ باستانی و سده‌های میانه این مملکت را باید در تاریخ ایران اوستایی و شاهنامه ای و در تاریخ خراسان جستجو نمود و بدون تردید تاریخ ایران اوستایی و شاهنامه ای و خراسان تاریخی از سرزمین بلخ و بامیان و سیستان و نیمروز و زابل وکابل و هرات و مرو و غور و غرجستان و از کتاب اَوِستای زردشت و شاهنامه ها و از تاریخ پیشدادیان و کَیانیان و ادبیّات دری، جدا نیست.

 

افغانستان مستقل

ظاهرشاه آخرین پادشاه افغانستان چهل سال بر این کشور حکومت کرد.
 
تاریخ سیاسی افغانستان مدرن در ابتدای سده هجدهم میلادی با خیزش قبایل پشتون (که به عنوان اوغان یا افغان نیز شناخته می‌شوند) آغاز شد. زمانی که در سال ۱۷۰۹ میلادی سلسله هوتکی حکومت خود را در قندهار ایجاد کردند، و به صورت دقیق‌تر، زمانی‌که احمد شاه درانی امپراتوری درانی را در سال ۱۷۴۷ ایجاد کرد که پیشرویی از افغانستان امروزی شد. پایتخت آن در سال ۱۷۷۶ از قندهار به کابل منتقل شد و بخشی از قلمرو آن به امپراتوری‌های همسایه در سال ۱۸۹۳ واگذار شد. در اواخر سده ۱۹، افغانستان به یک دولت حائل در “بازی بزرگ” بین امپراتوریهای انگلیس و روس تبدیل شد.

افغانستان چندی پس از استقلال، زیر سلطهٔ بریتانیا درآمد. از زمان استقلال افغانستان در سال ۱۲۹۸، این کشور دو بار توسط امپراتوری بریتانیا اشغال گردید و تا زمان اعلان استقلال آن توسط امان الله خان در ۱۲۹۸ (۱۹۱۹ م.) سیاست خارجی افغانستان زیر نظر مستقیم امپراتوری بریتانیا بود. در ۱۹ اوت ۱۹۱۹، پس از جنگ سوم افغان و انگلیس و امضای معاهده راولپندی بود که افغانستان دوباره کنترل امور خارجه خود را از بریتانیا گرفت. واژهٔ افغانستان به عنوان نام یک کشور در سال ۱۳۰۲ و در قانون اساسی امان‌الله شاه به تصویب رسید. آغاز پادشاهی امان‌الله شاه در سال ۱۳۰۲ آغاز تاریخ مستقل افغانستان است.

یک دوره کوتاه‌مدت که به نام دهه دموکراسی نامیده می‌شود در این کشور در ده سال پایانی دوره پادشاهی محمد ظاهرشاه به وجود آمد و با کودتای سال ۱۳۵۲ داوود خان به پایان رسید. داوود خان پسر کاکای (پسرعمو) محمد ظاهرشاه آخرین پادشاه افغانستان بود و خودش اولین رئیس جمهور کشور گردید.

 

جنگ داخلی افغانستان

ملاقات نمایندگان مجاهدین افغان بارونالد ریگان رئیس‌جمهور آمریکا در سال ۱۹۸۳ در کاخ سفید
 

ویرانی شهر کابل بر اثر جنگ مجاهدین افغان
 

حزب دمکراتیک خلق افغانستان که حزبی مارکسیست و طرفدار شوروی بود در هفت ثور ۱۳۵۷ حکومت داوود خان را سرنگون کرده و جمهوری دمکراتیک افغانستان را تاسیس کرد. در پی برقراری این حکومت و به ویژه پس از مداخله نظامی شوروی در افغانستان مقاومت گروه‌های اسلام‌گرا علیه آن آغاز شد. شورشیان که به نام مجاهدین افغان شناخته می‌شدند، پس از بیش از یک دهه جنگ چریکی علیه نیروهای شوروی در افغانستان در هشت ثور ۱۳۷۱ کابل را به تصرف خود درآوردند.

رهبران اصلی مجاهدین افغان در توافق پیشاور برای تشکیل حکومت جدیدی به نام دولت اسلامی افغانستان به توافق رسیدند اما گلبدین حکمتیار که به عنوان نخست‌وزیر دولت تعیین شده بود، با این شیوه تقسیم قدرت مخالفت کرده و وارد جنگ علیه نیروهای شورای نظار و جمعیت اسلامی افغانستان به رهبری برهان‌الدین ربانی و احمدشاه مسعود و جنبش ملی اسلامی افغانستان به رهبری عبدالرشید دوستم شد. این در حالی بود که

اختلافات گروه‌های مختلف مجاهدین بر سر تقسیم قدرت باعث آغاز مرحله جدیدی از جنگ داخلی افغانستان بود که با جنگ‌های پی‌درپی گروه‌های رقیب و بمباران شهرها و مناطق مسکونی همراه بود. در این دوران گروه‌های مختلف سیاسی و نظامی هر یک بخشی از کشور را در کنترل خود داشتند و شهر کابل و حومه آن بین پنج گروه مختلف مجاهدین تقسیم شده بود.

رقابت قدرت‌های منطقه‌ای نیز باعث شده بود تا جنگ گروه‌های افغان به یک جنگ نیابتی تبدیل شود. پاکستان که از حکومت جدید مجاهدین ناخشنود بود از حزب اسلامی حکمتیار مهمترین مخالف آن‌ها حمایت نظامی، عملیاتی، و مالی می‌کرد. گلبدین حکمتیار بدون پشتیبانی لجستیکی و راکت‌های ارتش پاکستان قادر نبود تا نیمی از کابل را به ویرانه تبدیل کند. عربستان سعودی و ایران نیز برای تامین هژمونی منطقه‌ای خود از گروه‌های متحد خود در این نبرد پشتیبانی می‌کردند. ایران به حزب وحدت به رهبری عبدالعلی مزاری که از هزاره‌های شیعه‌مذهب تشکیل می‌شد، کمک می‌کرد تا قدرت نظامی و تاثیرگذاری سیاسی آن‌ها را افزایش دهد. عربستان نیز از جریان وهابی اتحاد اسلامی افغانستان به رهبریرسول سیاف پشتیبانی می‌کرد. اختلافات این دو گروه نیز به سرعت به یک جنگ تمام عیار و خونین تبدیل شد که گروه‌های دیگر مجاهدین را نیز درگیر خود کرد. ازبکستان نیز از نیروهای جنبش ملی اسلامی افغانستان به رهبری عبدالرشید دوستم ازبک‌تبار حمایت می‌کرد تا این گروه بتواند بخش‌های شمالی افغانستان را در کنترل خود داشته باشد.

حزب وحدت که در جریان جنگ با نیروهای سیاف در مقاطعی با نیروهای شورای نظار/جمعیت اسلامی هم درگیر شده بود در ابتدای زمستان سال ۱۳۷۱ از دولت خارج شده و با حزب اسلامی حکمتیار متحد شد. در همین زمان صبغت‌الله مجددیکه به عنوان رئیس‌جمهور دولت انتقالی تعیین شده بود جای خود را به برهان‌الدین ربانی رهبر جمعیت اسلامی افغانستان داد. ربانی نخستین و تنها رئیس غیرپشتون در تاریخ سیاسی افغانستان محسوب می‌شود.

حکمتیار که علت اصلی مخالفت خود را حضور کمونیست‌های سابق به ویژه ژنرال دوستم در دولت جدید عنوان می‌کرد در زمستان ۱۳۷۲ با جنبش ملی ژنرال دوستم نیز متحد شد و ائتلاف حزب وحدت/حزب اسلامی/جنبش ملی علیه نیروهای مسعود و دولت افغانستان شکل گرفت. حالا حزب اسلامی می‌توانست از نیروی هوایی جنبشی‌ها هم برای بمباران مواضع دشمن و تدارکات‌رسانی به نیروهای خودی استفاده کند. با این وجود در سال ۱۳۷۳ مسعود موفق شد تا تمامی مخالفان خود را از کابل بیرون براند. اما از سوی دیگر نیروهای دوستم موفق شدند تا نیروهای جمعیت اسلامی را از مزار شریف بیرون رانده و این شهر مهم شمال افغانستان را در اختیار خود بگیرند.

قندهار نیز در این دوران بین سه رهبر پشتو به نام‌های گل‌آغا شیرزی، ملا نقیب‌الله و آمر لالی تقسیم شده بود که هر یک برای تحکیم موقعیت خود با یکدیگر درگیر بودند.

جنگ میان گروه‌های مجاهدین زمانی آغاز شد که دولت جدید افغانستان هنوز نتوانسته بود ادارات دولتی، واحدهای پلیس و نظام دادگستری خود را تشکیل دهد و در چنین وضعیتی رفتار سبعانه برخی اعضای گروه‌های مختلف مجاهدین باعث شده بود تا کابل به شهری بی‌قانون و آشوب‌زده تبدیل شود. با توجه به همین وضعیت آشوبناک بسیاری از رهبران مجاهدین هم در عمل کنترلی بر فرماندهان زیردست خود نداشتند و قتل، زورگیری و تجاوز جنسی به پدیده‌ای رایج تبدیل شده بود.

از اواخر دهه ۱۹۷۰ افغانستان جنگ‌های داخلی دنباله‌داری را تحمل کرد که با اشغال‌های دولت‌های خارجی در همانند تهاجم اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۷۹ و تهاجم ایالات متحده در اکتبر ۲۰۰۱ که باعث سرنگونی دولت طالبان شد همراه بود. در دسامبر سال ۲۰۰۱، شورای امنیت سازمان ملل به ایجاد نیروی بین‌المللی کمک به امنیت (آیساف) برای کمک به حفظ امنیت و کمک به دولت کرزی اجازه داد. افغانستان در حال حاضر در عین حال که با شورشیان طالبان سروکار دارد، به کندی و با حمایت جامعه بین‌المللی در حال بازسازی است.

 

سلطهٔ طالبان

مجاهدین موفق به تشکیل دولت ملی نشدند و جای آنها را طالبان که از حمایت مادی و معنوی پاکستان و عربستان سعودی سود می‌برد، گرفت. طالبان نیز نتوانست بقایای مجاهدین را که علیه آنها پایداری می‌کردند، به طور کامل سرکوب نماید. رژیم طالبان در سال ۱۳۸۰ با حملهٔ ائتلاف بین‌المللی به رهبری ایالات متحده آمریکا از هم پاشید.

 

ورود ۲۰۰۱ ایالات متحده

جنگ افغانستان (۲۰۰۱ تاکنون)

از سال ۱۳۸۰ (۲۰۰۱ میلادی) پس از کنفرانس بن در اثر توافق گروه‌های افغان دولت موقت به رهبری حامد کرزی روی کار آمد. دولت جدید در پاییز ۱۳۸۳ (۷ دسامبر ۲۰۰۴) به ریاست جمهوری حامد کرزی شکل گرفت و در پاییز ۱۳۸۴ (۱۹ دسامبر ۲۰۰۵ میلادی) نیز انتخابات مجلس قانون‌گذاری بر‌گزار شد.

 

منبع: دانشنامهٔ آریانا، تاریخ افغانستان، نوشتهٔ مهدیزاده کابلی

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید:

http://forum.tarikhfa.ir/forum.php

کاسی ها

thl

آنچه که در پژوهش حاضر مورد بحث و بررسی قرار گرفته است، در باره قوم کاسیت (کاسی) می باشد. قوم کاسیت به خاطر هنر مفرغ سازی شان در سراسر دنیا معروف هستند و موزه های معتبر دنیا به این اشیای مفرغی کاسیان مزین شده اند. این قوم 576 سا ل بر بابل حکومت کردند و این شهر بزرگ و باستانی آن زمان را به زیر سلطه خویش درآوردند. و کاسیان شکست نخوردند مگر به دست دولت ایلام که توانست کاسیان را از بابل بیرون براند. و این باعث شد که کاسیان به موطن اصلی خود یعنی (لرستان) بازگردند. کاسیان پس از بازگشت از بابل و بین النهرین بیکار ننشستند و توانستند هنر مفرغ سازی را به اوج خود برسانند به طوری که رومن گیرشمن باستانشناس معروف در مورد آنها چنین می گوید که هنر ایران باستان یعنی هنر مفرغ سازی لرستان. او بر این عقیده بود که اوج هنر ایرانیان باستان در هنر برنزهای لرستان می باشد البته او سازنده گان اشیای مفرغی را کیمریان می داند.[1] کاسیت ها بر حکومت های پس از خود نیز تاثیرات به سزایی گذاشتند از جمله اینکه در طرز کوچک نمودن تصاویر، آنان پیشوای هنرمندان جانور نگار عهد هخامنشی بوده اند.[2]

به عقیده محمد سهرابی (نویسنده کتاب لرستان و تاریخ قوم کاسیت) لباس شال و ستره ایی که امروزه در میان مردمان لرستان رایج است همان لباسی است که کاسیان می پوشیده اند. [3]به طوری که مینورسکی عقیده دارد که مردم امروز لرستان از نسل قوم کاسیت می باشند. آثاری که از کاسیان بر جای مانده اکثرا اشیای مفرغی هستند که به طور وحشیانه ایی توسط عوامل داخلی و خارجی به سرقت رفته اند و کمتر از طریق علمی و باستان شناسی به دست آمده اند. البته باستان شناسان معروفی چون آقایان اشمیت و رومن گیرشمن و … نیز مطالعاتی را در نقاط باستانی لرستان انجام داده اند. در انجام این پژوهش سعی بر آن شده که از منابع کمی که در اختیار بوده نهایت استفاده را برده باشیم. هر چند که این تحقیق دارای نقایص زیادی است.

1- کاسیان پیش از ورود به لرستان

1-1 واژه کاسی:

الف) مفهوم واژه کاسی: مفهوم این واژه را نمی توان امروزه به طور دقیق مشخص کرد. رومن گیریشمن معتقد است که واژه (کاشو) نام خدای بومیان قدیم لرستان بوده است و او در این مورد شکی ندارد.[4] به نظر او این واژه ( کاسی تیروس) یک واژه یونانی است و به معنای فلز (قلع) است و آن را از سرزمین کاسی ها می آوردند. به هر حال ممکن است که اصطلاح کاس- سی یا کاسپی شامل نژادی وسیع بوده است که فراتر از قوم واحد معروف کاسی بوده باشد و این نام روزگاری به طور عام به همه اقوام مسدر کوههای زاگرس اطلاق می شده است که در دوره پیش از ورود آریایی ها به ایران در نواحی مذکور به سر برده اند و از آنان به نام اقوام آسیانی در تاریخ یاد شده است.[5] نام کاسیان چنانکه بعد ها توسط استرابون یاد شده به منزله میراثی است از سکنه بسیار قدیم ناحیه زاگرس میانی و غرب و جنوب غربی ایران. راولینسون می نویسد که واژه کاسی به شکل کوسایویی بوده و در زمان اسکندر یونانیان به مردم لرستان اطلاق می کردند. به احتمال قرین به یقین کاشو مساوی است با کاش- شو نام خدای قبیله ای قوم مذکور بوده است. خدای این قوم کاشن، شاید قوم کاسی نام خود را از آن گرفته باشند. کاشن احتمالا تا اواخر دوره هخامنشیان به سرزمین لرستان کنونی گفته می شده است. واژه لرستان نامی بوده است که در دوره های اسلامی بر این ناحیه نهاده شده است. احتمال می رود که نام کاشو یا کاشن را قوم مذبور در چند هزار سال پیش از میلاد به هنگام مهاجرت از شرق و آسیای میانه با خود به همراه آورده باشند. [6] ما با نام قوم کاسپیان در نواحی چیترال هند و کافرستان افغانستان آشنایی داریم. واژه مذکور شکل جمع کلمه کاسی می باشد. دکتر(ژور ژکنتنو) دانشمند و باستانشناس معروف از محلی به نام آریا کاشن در نواحی رود جیحون نام می برد.

ب) مقایسه واژه کاسی و کاسپی: از گفته ها و نوشته های برخی از دانشمندان به روشنی معلوم می گردد که این دو واژه با هم تفاوت چندانی ندارند جزء اینکه واژه کاسی مفرد و کلمه کاسپین جمع ان است. هرتسفلد می نویسد اگر بنا باشد اسمی به سکنه ایران پیش از اریایی ها داده شود هیچ کلمه ای شایسته تر از واژه کاسپین نیست. ریشه این کلمه را می توانیم در بسیاری از نقاط ایران بیابیم و روشن تر از همه بحر کاسپین(خزر) است. بنا بر رای هنری فیلد ریشه کاسی ها همان کاسپین است. بارتلد واژه های کاسیان و کاسپیان را یکی می داند و به نظر ایشان حرف پ در واژه کاسپی نشانه جمع است و در این مورد به واژه های لولوپوم و ماتاپه(مادها) و آراپوم(آریاها) اشاره می کند که حرف پ در آنها نشانه جمع است. [7] دیاکانوف به نقل از و. ا.ی علی اف می نویسد: اصطلاح (آر ی بی) یا (آر ی پی) که یک بار در متن آشوری در مورد بخشی از مردم ماد شرقی(مادهای دور دست) به کار رفته است، از ریشه(آری) آریا+ پسوند عیلامی پ تشکیل شده و به معنای آریا ها(جمع) می باشد. بنا بر این شواهد معلوم می گردد که حرف پ در واژه کاسپی نشانه جمع بوده و از زبان عیلامی به زبان کاسی رسیده است. برخی از دانشمندان کاسیان و عیلامیان را خویشاوند یکدیگر دانسته اند. اگر این موضوع را بپذیریم می توان تصور کرد که زبان عیلامی با زبان کاسی قرابت داشته است. [8] برخی از پژوهشگران از یک زبان واحد به نام عیلامی- کاسپی سخن رانده اند. این زبان گویش متداول اقوام باستانی قبایل ساکن در سرزمین ایران به ویژه کوههای زاگرس بوده است و بعدا مادها و پارس ها در داخل اقوام مذکور جای گرفته اند و زبان آریایی جای زبان عیلامی- کا سپی را گرفته است.

ج) صورتهای مختلف واژه کاسی: واژه کاسی در اسناد و منابع تاریخی به اشکال گوناگون نوشته شده است در متون و زبان اشوری به صورت کاشو یا کاشی نوشته شده است . از قوم کاسی به نامهای هسی ، اوکسی، اوکسیان و هوزی یا خوزی یاد شده است .اشکال دیگر این واژه عبارتند از کوسی ، کوس-سی ، کاش-شو، کوشین، کوسان، کاسو، کاسیت، کشو، کاسیوس، کوسای، کیس-سی، کاسکان، کوسه، کاسپی،اکسیان، اکس-سی-و غیره.[9] نام قدیمی شهر کنونی همدان پیش از ورود مادها در دوره اقوام کاسی ” اکسیان ” بوده است.[10] پرسی سایکس می نویسد که واژه امروزی هوز یا خوز از کلمه هسی یا اوکسی یعنی نام قوم کاسی گرفته شده است. او کاسی ها را یکی از قبایل قدیمی سرزمین خوزستان امروز و یا عیلام باستان می داند.[11] استرابون جغرافیادان یونانی از کاسیان به نام کوسایوئی یاد کرده است . احتمال می رود واژه های که امروز بنام های ، کوشک ، کوشکی ، کوسه ، کاسیو که بر اماکن جغرافیایی یا طوایف در لرستان اطلاق می شود بازمانده و یادگار اقوام معروف کاسیان باشد. مرحوم شیخ محمد مردوخ معتقد است که واژه های امروزی کاک، کاکا، کاکاوند، کاکه و مانند اینها مأخوذ از واژه کاسی هستند.[12] برخی معتقدند که نام رود کشکان که از رودههای مرکزی لرستان است از نام کاسکان یا کاسیان یا کشو گرفته شده است. امروزه نام کاسپین یعنی نام قدیمی دریای خزر و شهر قزوین شکل دیگری از واژه کاسی است . احتمال می رود که نام شهر کنونی کاشان ماخوذ از همین واژه باشد بنا به روایات تاریخی در اواسط هزاره سوم در شمال خوزستان امروز یا جنوب لرستان محلی به نام کاشن وجود داشته است . شاید این مکان بعدها تبدیل به شهر اللور باستانی در دوره های اسلامی شده باشد. یونانیان به فلز قلع (کاسی تیروس) می گفتند یعنی همان فلزی که از ناحیه ی کاسیان بدست آمده است[13].

1-2 منشا قومی و جغرافیایی کاسیان:

الف) کاسیان و دین زرتشت: از بررسی و مطالعه برخی از مفرغهای ساخت دست کاسیتها معلوم میگردد که آئین مهرپرستی و عناصری از دین زرتشت در میان سازندگان این مصنوعات رواج داشته است و این موضوع به خوبی در هنر مفرغ کاری ان انعکاس یافته است. می دانیم که ایزد سروش از ایزدان اصیل زردشتی به شمار می رود و در گاثه ها که از قدیمی ترین متون اوستا می باشد بارها از ان یاد شده است. لقب همیشگی ایزد سروش اشیه می باشد که به معنای اشی است و این الهه مادر که به صورت خواهر ایزد سروش در آمده است یکی از کهن ترین ایزدان آریایی است. اشی ایزد باروری و بارداری و فرشته آبادانی و نیز نگهبان جوانان و دوشیزه گان آماده زناشویی بوده است. به هنگام جنگ ایزدان سروش، رشنو و مهر یا میترا و اشی با هم هستند. بنا بر نوشته های گیریشمن در میان برنز های لرستان دو تصویر وجود دارد که وی آنها را تصاویر خدای سروش و الهه اشی مکتوب در کتاب اوستا و دین زردشت می داند. این امر نشان می دهد که ایین میترائیسم یا مهر پرستی و عقاید اولیه دین زردشت پیش از ظهور این پیامبر در میان سازندگان مفرغهای لرستان وجود داشته است. گیریشمن در این باره می گوید” به نظر می رسد این بت (ایزد سروش) که مظهر خدای عدالت است چند سر دارد و قسمتهای مختلف بدن او از حیوانات مختلف تشکیل شده و به شکل های گوناگون ظاهر می شود. داشتن چند سر که هر کدام دو صورت، یکی در مقابل و دیگری در عقب باعث گردیده است که تعداد زیادی چشم و گوشهای قوی به آن داده شود و این نشانه قدرت بی پایان این خداست و ما را به یاد مهر و میترا می اندازد که در کتاب اوستا به آن اشاره شده است…، بنا بر این رب النوع سروش چیزی شبیه میترا را به یاد می آورد. این برنز ها قدیمی ترین تصاویر دینی ایرانیان را می رساند که متعلق به زمانهایی است که یشتها کهن ترین قسمت های کتاب اوستا شفاهاً به وجود آمده است”.[14] (رنه دوساد) اولین کسی بود که تصویر جشن هوما و دسته های مذهبی شبیه مهر پرستان را بر روی سنجاق ها و کمربندهای مفرغی لرستان تشخیص داد. برخی شواهد از جمله اسامی مقدسات آنها، نشان می دهد که کاسی ها خورشید و خدایان ریگودا را مثل سوریاش و ماروتاش را پرستش می کردند. این خدایان که خود متعلق به اوایل مذهب ودیک(vedik) بوده اند، بعدا مذهب زردشتی به آن جنبه روحانیت داده است.[15]

ب) کاسیان و اقوام هند و اروپایی: اکثر قریب به اتفاق دانشمندان ایرانی و غیر ایرانی کاسیان را شاخه ای از مردمان هند و اروپایی و هند و ایرانی دانسته اند که در چند هزار سال ق.م در یکی از نواحی آسیای میانه به سوی غرب مهاجرت نموده اند. از جمله دلایل آنان شباهت نام خدایان کاسیت با اقوام هندو اروپایی و آریایی نژاد است. این مشابهت ها و مشترکات زبانی و دینی احتمال می رود که مربوط به دوران هایی باشد که مردمان مزبور در مجاورت هم و در مکان واحدی به سر برده اند. اینک میان نام برخی از ایزدان کاسی با خدایان اقوام هندو اروپایی مقایسه ای به عمل می آوریم:

1- از مهمترین خدایان قوم کاسی سوریاش یا خدای خورشید بوده است، دانشمندان این واژه را یک واژه هندو اروپایی دانسته اند و از همین روی حدس می زنند که کاسیت ها متعلق به نژاد هند و اروپایی بوده اند.
2- سومالیای کاسی که به معنای خدای قلل کوهستان بوده است با سیمالیا زبان سانسکریت قابل مقایسه است.
3- خدای آفتاب کاسیان یعنی ماروتاش با ماروت هندی یکی دانسته اند.
4- بوریاش خدای رعد و باران در آیین کاسیان را با بوریای هندی یکی دانسته اند.
5- سوریاش کاسی را همان هلیوس یونانی می دانند.
6- شیمالیا ایزد قلل کوهستان کاسی که نام دیگر آن شیبارو است را با هیمالیای زبان سانسکریت می توان مقایسه نمود.
7- واژه با گاس یا بوگاش که نام یکی از ایزدان قوم کاسی بوده است را همان باگای پارسی باستان و بوگای اسلاو قدیم می دانند. باگاس در گویش و زبان پارسی امروز همان کلمه بگ و یا بغ می باشد. باید توجه داشت که نام یکی از پادشاهان سلسله کاسی آندا بوگاش بوده است که جزء دوم آن همان بوگاس یا بوگاش است.[16]

گیریشمن تصاویری را که بر روی لوحه مربوط به ترکش دادن(قرن7-8 پ. م) یکی ازآثار مفرغی لرستان که درموزه مترو پلیتن نیویورک قرار دارد مربوط به خدایان هندی می داند. این شواهد تاریخی ثابت می کند که اولاً قوم کاسی از بومیان اولیه لرستان نبوده، بلکه از مهاجران شرقی فلات ایران بوده که در حدود 4000 سال پیش به ایران آمده اند. ثانیاً آنان منصوب به قبایل هند و اروپایی و هند و ایرانی بوده و در آغاز از آیین و فرهنگ مشترکی پیروی کرده اند.

ج) کاسیان و سرزمین چین: دانشمندان نمونه های زیادی از مفرغ های لرستان را در سر زمین چین یافته اند، این اشیائ فلزی عینا همانند اشیائی هستند که از قبور لرستان به دست امده اند. این موضوع سبب این فرضیه شده است که سازندگان این مصنوعات فلزی با چین باستان رابطه داشته اند و یا اینکه آنان از شمال آمده اند و یا روزگاری در مرز و همسایگی کشور مزبور به سر برده اند و بعد ها از ان نواحی به سوی غرب مهاجرت نموده و پس از عبور از منطقه ما وراء النهر و گذر از جنوب سیبری وارد فلات ایران شده اند. بنا به گفته گیریشمن هنر لرستان بر مفرغ سازی چین باستان دوران هان تاثیر داشته است. نقش حیوانات متقابل به پا خواسته که در هنر نشانه سازی به کار می رود، موضوع مورد توجه هنر آسیای غربی است و در هنر لرستان نیز بسیار ارجمند است. این هنر در آخر هزاره اول قبل از میلاد در هنر هان در چین شناخته شده بوده است. حتی لگام هایی که به شکل حیواناتی که صنعتگران لرستان آنها را می ساختند، در زمانی که چینی ها با بیابانگردان در جنگ بودند از این چنین اشیائی نیز در میان آثار انان به چشم می خورد. نزدیک به هزار سال و کیلومترها بیش از این مقدار حیوانات روی یک سنجاق لر ستانی را از بز کوهی چینی که یک سنجاق حلقه ای را می آراید، جدا می سازد… به این ترتیب مشاهده می شود که گیریشمن رد پای مفرغ های لرستان را از این سرزمین تا کشور چین گام به گام و منزل به منزل دنبال می کند و به روشنی می گوید که این هنر از استپ ها یعنی از همان مکانی آمده اند که مادها و پارس های ایرانی نژاد و آریایی ها زندگی می کردند آمده است.[17] او می نویسد: هنر لرستان در سیبریه جنوبی پرورش یافت و در مغولستان درخشید، در مجموعه پتر کبیر تزار روسیه و در زمره لوحه های زرین او جای گرفت و الهام بخش هنر چین باستان در دوره امپراطوری هان شد.
پرسش مهم اینجاست که این اشیای مفرغی لرستان چگونه وارد سرزمین چین شده اند؟
پاسخ این پرسش دو حالت دارد: یکی آنکه این اشیاء از طریق تجارت و توسط بازرگانان به آنجا رفته اند و حالت دوم اینکه این قوم ابتدا در شمال چین میزیستند و سپس به لرستان آمده اند.

2- میان رودان زیر سلطه کاسیان:

2-1- دولت بابل:

بابلیها از نژاد سامی بودند، در روزگاری که دولت ایلام از سمت مشرق کشور بین النهرین را مورد تاخت و تاز قرار داده بود، از سمت مغرب قومی به نام آموری واقع در نواحی سوریه و فلسطین امروز که از نژاد سامی بودند در حدود سال 2050 ق.م شهر کوچک بابل را که از شهرهای دوره سومریان بود و در کنار رود فرات قرار داشت تصرف کردند. آموری ها در حدود 3000 سال حکومت کردند و جانشین دولت سومر شدند. خدایان انها عبارت بودند از مردوک خدای ملی قوم بابل، ایشتار خدای عشق و زیبایی وشمَش (خدای خورشید) و… بود. [18]

2-2- چگونگی تصرف بابل:

ساکنان بین النهرین از جمله بابلیان در طول زندگی خود در این منطقه، حملات گسترده ای را به سمت کوههای زاگرس از جمله لرستان داشته اند. آنان از حملات خود دو هدف سیاسی و اقتصادی را دنبال می کردند، آنها با حملات خود هم از حمله ساکنان این ناحیه به سرزمین خود جلوگیری می کردند و هم از ثروت های آنان استفاده می کردند.[19] اما کاسیان پس از ورود به لرستان و قدرت گیری در آنجا شروع به حمله به نواحی اطراف کردند و نه تنها در مقابل دشمنان خود تسلیم نشدند بلکه برای تصرف نواحی همجوار نیز اقدام کرند. کاسیان بین سالهای2043 تا 2080ق.م از جانب کبیر کوه و پشتکوه در دوره ششموایلونه پسر حمورابی به بین النهرین حمله کردند ولی مغلوب شدند و300 سال بعد در سال 1750ق.م بار دیگر به رهبری گاندیش به بابل حمله نمودند و تا پانصد سال یعنی تا 1180ق.م در آنجا تسلط داشتند و در این مدت 36 پادشاه از آنان فرمانروایی کردند و آنها مردم بین النهرین را با پرورشاسب آشنا کردند. ولی مردم کاسی به هیچ وجه آمیختگی نژادی با مردم بین النهرین نداشته اند. کاسیان در سال1186ق.م با شکست در مقابل دولت عیلام، بابل را رها کردند و به موطن اصلی خویش باز گشتند. [20]

کاسیان پس از شکست از حملات اولیه به بابل با روش دیگری یعنی از طریق صلح جویی و برای کار کردن در بابل توانستند در دل مردم بابل رخنه کنند و این ارتباطات با مردم بابل سبب شد که گاندیش رهبر مردم کاسیت به راحتی شهر بابل را تصرف کند.[21] چنانکه نوشته اند: سمسوایلونا پسر حمورابی در سال 1896 قبل از میلاد مهاجمان کاسی را عقب راند، اما کاسی ها دست از نقشه خود برنداشتند و از این تاریخ تا 150 سال نام کاسیان را در الواح و اسناد بابلی می بینیم که کشاورز، دروگر و صاحب مسافر خانه بوده اندو پس از آن رفته رفته داخل بابل شدند تا سال 1750 قبل از میلاد که پادشاه کاسی موسوم به گاندیش دولت بابل را به کلی منقرض کرد و خود بر اریکه قدرت نشست و تا سال 1734ق.م فرمانروایی کرد و از این پادشاه کتیبه ای باقی است که خود را پادشاه اقالیم اربعه عالم خوانده است و16 سال حکومت کردو خود را پادشاه خواند.[22]

2-3- شغل مردم کاسی:

اکنون می توان این حدس را بیشتر محتمل دانست که کاسیان قبیله ای بودند کوهستانی و پیشه دامداری داشتند و به زبانی که با زبان عیلامی قرابت داشت سخن می گفتند.[23] الواح بابلی، کاسیان را مردمی فلاحت پیشه نوشته اند که دارای پیشه های دیگر نیز بوده اند.[24] در هزاره دوم پیش از میلاد قبیله های شبان پیشه و کشاورز پدید آمدند و در پیشه های گوناگون که بستگی به ناحیه س ت ایشان داشت مهارت پیدا کردند و پیشرفت های مهمی در تولیدات صورت گرفت. در آن زمان تولید مفرغ را به خوبی آموخته بودند و چرخ کوزه گری در همه جا به کار افتاده بود و بهره کشی از بردگان نیز به طور همیشگی پی در پی انجام می گرفت و از دوران فتوحات گوتیان، اسیر گرفتن بیگانگان یک امر معمول و متداول بود، و گاه و بیگاه از کوههای زاگرس به دره رود دیاله نفوذ کرده و به بابل دستبرد می زدند.

2-4- شاهان کاسیت در بابل:

ما نخستین شاهان کاسی را به نام می شناسیم و از مدت سلطنت ایشان به تقریب اطلاع داریم(گاندیش به تقریب از 1721 تا1741ق.م، آگوم بزرگ تقریبا از1704تا 1725ق.م، کاش تی لیاش اول تقریبا از 1704 تا 1683ق.م، اوشی گوروماش پایان قرن هفدهم قبل از میلاد) ولی در باره کارهایی که انجام داده اند یا وقایعی که در عهد سلطنت ایشان وقوع یافته چیزی نمی دانیم، فقط کتیبه آگوم دوم ملقب به کاک ریمه که به معنای شمشیر رحمت است، که به احتمال زیاد معاصر واقعی غارت بابل به دست هیتیان بوده، اطلاعات چندی به دست می دهد.[25] از کتیبه آگوم دوم ملقب به کاک ریمه که به احتمال قوی همزمان غارت بابل به دست هیتی ها در سال 1595 ق.م می زیست، آگاهی زیادی در دست است. در کتیبه مزبور، آگوم دوم خود را بازمانده نورانی شوکا مونا، خداوند و پادشاه کاسیان و اکدیان و کشور پهناور بابل ونیز پادشاه آلمان( قسمتی از عراق کنونی) و پادان و پادشاه گوتیان بی خرد خوانده است.[26] شاهان کاسی به صورت شاهان واقعی بابلی در آامدند و تا زمانی که دره دیاله در دست شاهان کاسی بود ، ایشان قادر بودند کماکان با میهن کوهستانی خویش در ارتباط باشند و عنصر نژادی کاسی محفوظ بماند و در توده مردم محلی مستحیل نگردند و کاسیان در عهد امارنه با مصر در تماس بودند و نیز بین سلاطین این دو کشور مکاتباتی برقرار بوده که برخی از آنها تاکنون محفوظ مانده و در دست است و در زمان سلسله کاسی در اواسط مجرای دجله ، دولت آشور ظاهر شد و عهدنامه ای به دست آمده است که در سده پانزدهم قبل از میلاد بین پادشاه کاسی کاراینداشی و پادشاه آشور(ریمنی ششو) بسته شده است.[27]

فهرست شاهان کاسی از نظر جورج کامرون:
1- گاندیش موسس سلسله کاسیت
2- سرآگوم یکم
3- کاش تی لیاش یکم
4- اوشی
5- آبی راتاش
6- تازی گوروماش
7- آگوم دوم(ملقب به کاک ریمه)
8- هاربه- شیباک
9- تی پارک زی
10- بورنا بوریاش
11- پادشاهی ناشناخته
12- کشتی لیاش دوم
13- اولام- بوریاش[28]

2-5- شکست کاسیان در بابل:

انقراض کاسیان توسط قوای بابلی صورت نگرفت، بلکه عیلام نخستین دولتی بود که در هنگامی که کاسیان هنوز به شدت بابل را تحت اشغال داشتند، نیرو گرفت و آخرین ضربت خود را وارد آورد. در حدود هزاره سوم قبل از میلاد سلسله ای جدید در عیلام مستقر شد. حکمرانی عالیقدر مانند شوتروک- ناخونته، کوتیر- ناخونته و شیلهاک- اینشوشیناک، عهد طلایی عیلام را به وجود آوردند. بابل با سلسله منحط کاسیت دیگر رقیبی خطرناک به شمار نمی رفت و عیلام توانسته بود بر آن غلبه کند ولی تهدید بیشتر از جانب آشور بود که دست دوستی به سوی بابل دراز کرده بود. در این میان جنگی در گرفت و در نتیجه عیلام به نخستین موفقیت خود نائل آمد. عیلام در زمان سلطنت شوتروک- ناخونته اول(1207تا 1171ق.م) به اوج قدرت خود رسید، وی معابدی در همه شهر های قلمرو خویش بنا کرد.[29] کاسی ها کم کم فر و شکوه پیشین خود را از دست دادند و به زادگاه نخستین خود یعنی کوههای زاگرس مرکزی باز گشتند و در لرستان کنونی ساکن شدند و تا نزدیکی های میلاد مسیح و چندی پس از آن به نام کاس زندگی می کردند. پژوهشگران و زبان شناسان زبان کاسیان را جزء زبان های ایرانی می پندارند و بنا بر الواح و سنگ نوشته های آشوری، یکی از دبیران بابلی فهرستی از لغات کاسی را گرد آوری کرده و معنی آنها را به زبان اکدی نوشته است و مطابق ان معلوم می شود که زبان کاسی ها ایرانی بوده است.[30]

نزدیک به اواسط هزاره دوم یعنی زمانی که کاسی ها در ایران و بین النهرین به انتهای قدرت رسیده بودند، صنعت مفرغ سازی به طور وضوح رو به تنزل نهاد و جنبش مجدّدی که در ساختن اشیاء مفرغی بین 1100 و700 ق.م به وجود آمد موجب شد که ان دوره پرکارترین زمان فلز کاری در لرستان شمرده شود. چنین به نظر می رسد بعد از آنکه مجددا کاسی ها پس از رانده شدن از بابل بار دیگر به سرزمین خود یعنی لرستان روی آوردند و این بازگشت توام با سیل جدیدی از مهاجران کوهستانهای قفقاز(100ق.م) بود، نیروی جدیدی در فلز کاران به وجود آورد که آنها را در اجتماع آن زمان در ردیف جادوگران و شامانها قرار داد. لازم به ذکر است که این دو فرقه در اجتماع آن زمان مقام بارزی داشته اند. [31] احتمالا شهر کنونی همدان یکی از مراکز مهم مسی کاسی ها بوده است، زیرا منابع آشوری از ان به نام کارکاشی یا شهر کاسیان یاد نموده است. کاسیان بعد از بازگشت به لرستان در داخل سرزمین و زادگاه خود استقلال داشتند و با وجود این در دوره تهاجم اشور به غرب ایران در طول هزاره اول بارهب مورد هجوم قرار گرفته و به غارت رفته است، اما مردم سرزمین لرستان(کاشن) به عنوان یکی از اعضاء اتحادیه سه گانه اقوام غرب ایران به رهبری خش شریته و سایر یران قبایل بر علیه آشور متحد شدند و مقدمات شکست امپراتوری خون خوار و غارتگر آشور و روی کا آمدن دولت آینده ماد را فراهم نمودند.[32]

th

3- برنزهای لـرستان

اشیاء مفرغی لرستان که نخستین بار در سال 1928 میلادی به بازار های عتیقه فروشی دنیا عرضه شد، اکتوت به حد وفور در موزه های ملی و شخصی دیده می شود. این اشیاء مفرغی نشان دهنده ذوق و سلیقه مردم سازنده آنها می باشد و شکل و شبک آنها به کلی با دیگر آثار باستانی مردم خاور نزدیک متفاوت است. [33] با اینکه در حدود نیم قرن از کشف مفرغ های لرستان گذشته است هنوز ابهام زیادی در مورد این اشیاء وجود دارد. در واقع اشیاء مفرغی یاد شده در گورستان های لرستان در هر زمان دارای ویژگی هایی است که شاید حاکی از این باشد که برای اقوام گوناگون و صاحب باورهای مذهبی و اجتماعی مختلف ساخته شده است. شاید حدود 4000 سال قبل از میلاد کاسیت ها بر این ناحیه حکومت می کردند.[34]

3-1 انواع مفرغ ها:

الف)سنجاق ها: سنجاق ها از جمله اشیایی هستند که در تمام مجموعه های برنزی لرستان یافت میشوند اکثر آنها استادانه درست شده اند و دارای سر بزرگ برنزی هستند ، اما میله. آنها آهنی و یا برنزی است سرهای تخت این سنجاق ها هم به صورت یکدست و متراکم و هم به صورت مشبک و فاصله دار توری مانند درست میشدند .اشکال روی این سنجاق ها مانند اشکال نشانها به صورت همان سبک مشهور (ارباب حیوانات) و در بعضی موارد هم فقط یک هیولای اسطوره ایی هستند که با سبکی خاص حکاکی شده اند .سنجاق های دیگری هم با سرهای تخت گرد بزرگ برنزی چکش کاری شده وجود دارند که آنها را هم با صحنه های جالبی تزئین کرده اند.[35] درمیان اشیائ مفرغی لوازم ارایش بسیار دیده میشود .سر سنجاق ها دارای تنوع بسیارند و به شکل سر جانوران و پرندگان یا حیوانات کامل میباشند در روی لوحه کمربندی که در ان بسیار کار کرده اند صحنه های بسیاری از شکار یا موضوعات اساطیری نقش شده ، ایینه های مفرغی در این زمان دارای دسته ای است به شکل زنی عریان مانند ستونی که مجسمه زن باشد و از نیم رخ شبیه به تیغه شمشیرهای بسیار ممتاز لرستان است.[36]

باید از سنجاق ذکری خاص به میان آورد سنجاق دارای صفحه ای بزرگ است که حاوی سری برجسته در مرکز می باشد.ان باید سر رب النوع مادر اقوام اسیانی باشد که از آسیای صغیر تا شوش مورد پرستش بوده است. قطعه ای از این دسته اشیاء رب النوع مذکور را نشسته در حال زایمان نشان می دهد. او پستان های خود را در دست گرفته است و همین وضع در اشیاء دیگر نیز مشاهده می گردد. [37] هنر سنجاق سازی و امثال آن مثل قبه های سپر و نیزه بیشتر متعلق به گروه مذهبی بوده اند که تصور اشکال عالم هستی را با کمی تمایل به جانب هنر های آسوری نقش کرده است و شامل فنونی بوده اند که اکنون معلوم شده است، منحصر به لرستان نبوده بلکه در کردستان و آذربایجان و همچنین در دره های البرز در جنوب دریای خزر نیز به کار می رفته است و همچنین علائمی از کارهای نواحی اورارتوو دریاچه وان بر آنها دیده می شود.[38]

ب) سلاح ها: آنچه مربوط به سلاح های لرستان است این است که دوره آن با یک سری از خنجرها و شمشیر های کوتاه که در بابل و سوریه رایج بوده است آغاز می شود. نوشته های میخی که روی این ابزار جنگی است نشان می دهد که قسمتی از آنها مربوط به بخت النصر اول پادشاه بابل1146تا 1123 ق.م و بقیه مربوط به پادشاهان سلسله دوم(ایسین) 1158تا 1027 ق.م است، به احتمال قوی این سلاح ها غنائمی بوده که از دشمن به دست آمده، سپس به وسیله سلاطین بابل و عیلامی اهدا گردیده است. [39] کلنگ ها و تبرهای آهنی یا مفرغی غالبا مزین به تصاویر حیوانات یا اجزائی از حیوانات است. ممتاز ترین آنها عبارت است از تبرهایی با تیغه یا قبضه ای که از فکین باز جانوری درنده خارج می شود و نیز باید اشیاء دیگری را نام برد: سرنیزه وتعداد بسیاری از سرتیرهای آهنی یا مفرغی به شکل برگ درخت غار، مخروطی، یا مشکل از سه قطعه اجزای ساز و برگ اسب یا گردونه مخصوصا دهنه و کلگی مستقیم یا شکسته که مجموع آن ها به مفرغ کاران غالبا زمینه ای نا محدود در انتخاب موضوعات می داد.[40]

تبرها با سر جانوری که تیغه را از دهن بیرون می اندازد به نظر می رسد عنصری ممتاز از هنر هوریان باشد. بعضی از الواح کمربندها اگر خطا نکنیم هنر کهن سکائیان را(آنچنان که در حفریات جنوب روسیه شناخته شده اند) افشا می کند. موضوعات جاری در هنر سوری- ختی متعلق به قرن هشتم یا هفتم قبل از میلاد نیز در اشیاء مورد بحث دیده می شود. [41] شناسایی ابزار و سلاح های لرستان مشکل تر از دیگر اشیاء مفرغی است. اما بعضی از انواع آن ها مشخص و انحصاری هستند. به عنوان مثال تبرزین هایی که انتهای آن ها در سمت دسته میخکوبی شده که این میخ ها به اشکالی مانند سر حیوانات منتهی می شوند و تبر زین های حلالی شکل که در محل اتصال پایه به لبه سر یک شیر قرار دارد. از دیگر آثار خاص لرستان دسته های سنگ جاقو تیزکن هستند که در محل اتصال آن ها به بدنه، یک سر بزگاهی همراه با یک سر شیر مشاهده می شود.[42] استدلال ما در این است که سلاح هایی که در لرستان به دست آمده، دارای سر گاو که انتهای دسته آن تیغه ای است باریک و منحنی که مختص لرستان بوده و تاریخ هایی که بر آن حک شده همزمان سلاح هایی است که در بالا نام برده شد و این ها شواهدی است بر ادعای ما که در اواخر قرن دوازده قبل از میلاد صنعت فلز کاری مجددا رونق گرفته است.[43]

ج) اشکال حیوانات: حیواناتی که صنعت گران لرستان بر روی فلزات نقش می بستند عبارت بودند از گوزن کوهی،اسب، شیر ماده، پلنگ خال دار و احیانا ببر. ترسیم شکل این حیوانات تنها به خاطر رابطه آن ها با اقوام شکارگر نبوده، بلکه جنبه مذهبی نیز داشته است، گوزن کوهی که هنوز از جمله شکارهای سلطنتی ایران شمرده می شود و شیر که در آن هنگام در بین النهرین وجود داشته است، پلنگ ها که در تپه ها و کوهستان ها به وفور یافت می شده است، موضوع این نقوش هستند. اسب را با اندامی باریک و تزئیناتی بر سر و گردن نشان می دادند. علت دیگر انتخاب این حیوانات ان بود که سنبل و نمونه و شاهد قدیمی ترین مذهب دنیایی ایران آن زمان بوده اند.[44] اشکال خدایان ریش دار و شیاطین شاخدار که هر کدام حیوانی به همراه دارد، گوزن کوهی که نشانه مردانگی و برتری است، حیوانی گربه شکل که نشانه ترس و شقاوت است و اسب که نشانه ثروت و جاه و جلال است. حیوانات دیگری مانند آهوان کوچک، بز های وحشی، خرس و خرگوش نیز دیده می شود، ولی گوسفند و گاو های اهلی به ندرت مشاهده شده است.[45]

این گروه حیوانات و شیاطین که به صورت تزئینات کوچک و سر سنجاق و دیگر لوازم دیده می شوند، شواهدی هستند از ایمان به مذاهب(انیمی) و (شمانی) که این قبایل شکارچی در نتیجه تماس با طبیعت به آن ها معتقد بودند. مذاهبی که انسان را با وحوشی مرتبط می نموده است. باید یاد آوری کرد که بز کوهی با شاخ های طویل شاهکار نگار گران جانواران لرستان است که آن را از هنرمندان آشور به ارث بردند و آن شاهکار درجه ای بسیار عالی از قدرت تعبیر را نشان می دهد و در طرز کوچک نمودن تصاویر آنان پیشوای هنرمندان جانور نگار عهد هخامنشی بوده اند. این هنرمندان در نقش دایره چهره کمتر موفق شده اند صورت را بسیار مسطح بدون تجسم، بینی را همیشه بارز و طویل و چشم ها را گرد و کاملا باز کشیده اند. [46] نقش حیوانات در میان اشیاء مفرغی لرستان شاید نشانه توتم پرستی در میان سازندگان این اشیاء باشد. احتمالا کاسیان حیواناتی چون اسب و بز کوهی را بسیار محترم می شمرده اند. زیرا این حیوانات در زندگی آنان بسیار نقش داشته است. مانند اسب که برای حمل و نقل و سوار کاری و در جنگ ها از آن استفاده می شده است.

د) اشیاء مذهبی: اشیاء فلزی مذهبی نمودار معتقدات آنان بوده است. هر یک از آلات ساخته شده از یک هیکل انسانی شکل بوده که 9 اینچ بلندی و ظاهری مانند استوانه دارد. در دو طرف این شکل دو موجود پر دار که برجسته نیست، ساخته می شد، که سر خود را به طرف پیکر وسط متمایل نموده و پیکر وسط با دست های خود گردن این دو موجود را گرفته است و گاهی حیوانات دیگری مثل سگ ها و مرغ های شکاری به پشت این موجودات چسبیده اند. در عین آنکه این گروه به نظر بی تناسب می آید ولی خالی از لطف و ظرافت نیست. تقریبا 50 نوع از این اشکال به دست آمده و در بیشتر آن ها، پیکر انسانی در وسط قرار دارد که یا زن است یا زن و مرد، گاهی دست این زن روی پستانش قرار دارد که حکایت از بارداری و باروری است. این زن بر دنیای حیوانات حکومت داشته است و آن حیوانات عبارت اند از شیرها، سلطان جانوران و عقاب های شکاری و سگ ها که برای شکار به دنبال شیر ها می روند و مفهوم آن حفظ تعادل طبیعت است.[47]

بر روی صفحه یکی از میله های نظری الهه را در حالت وضع حمل و به دنیا آوردن فرزندش می بینیم. و او در همان حال با دو دست ، شیر خود را نثار می کند . نکته جالب توجه اینکه هنوز هم در میان مردم ایلات و روستاهای لرستان زنان باردار و مادران به همین شیوه مذکور بچه به دنیا می آوردند.[48] در میان قطعات نذری که منظور از ان ها در دست روشن نیست .تصاویر بز کوهی یا گوشتخواران که مربوط به نشان های خانوادگی است و یا اشیائ مشبک که معرف جدال قهرمان با دو جانور جنگلی است دید ه می شود.[49] یکی از مجسمه های مفرغی لرستان که نشان دهنده ی قربانی کردن گوسفند در ان زمان می باشد این مجسمه برنزی کوچک گوسفندی را در بغل گرفته و برای قربانی کردن می برد.[50] در حالی که شماری معین از ابزارهای مذهبی لرستان به طور غیر قابل انکاری به خدایان قابل پرستش پیشکش شده است و احتمالا در مهراب های مقدس به امانت گذارده شده بودند .امکان دارد برخی دیگربه عنوان پادشاه به سرکرده گان یاری دهنده لایق داده شده باشند .کاسه مفرغی و دو خنجر در غاری نزدیک کرمانشاه به دست آمده است.

ز) رقص های گروهی: در میان اثار کاسیان یکسری از آنها مرتبط با رقص و موسیقی می باشد .برای اثبات این قضیه به امثال زیر توجه می کنیم. قطعه سفالی که از (کاسو) ها یا کاسی ها در هزاره سوم پیش از میلاد در کوهستانهای زاگرس در شمال ایلام بدست امده است سه انسان را در حال رقص در نزدیکی چادرها یا کلبه هایی نشان داده است. این سفال از نظر معرفی حالت و نوع دیگری از رقص که دران اجرا کننده گان هر کدام بازوان را از پشت گردن یکدیگر است.گذرانیده و دستها رابر روی شانه های نفرات طرفین خود نهاده اند ، جالب توجه است. [51] در لرستان از هزاره یکم پیش از میلاد سر پرچم مفرغی مشبکی بدست امده که جزو مجموعه پروفسور زاره در موزه لوور محفوظ.است.در داخل دایره این سر پرچم رقص دست به دست چهار نفر با ترکیب بندی بدیع و ماهرانه ای نشان داده شده است .باز درپایه همان سر پرچم که محل گذرانیدن نیزه یا چوب پرچم بوده مجسمه دو انسان از پهلودر حال رقص دست به دست هم نشان داده میشود.[52] این نوع رقص شباهت زیادی به رقص های گروهی امروزه مردم لرستان دارد . فراموش نکنیم که رقص گروهی مشخصه مردم آریایی است.

ه) ویژگی های برنز های لرستان: شرح ویژگی برنزهای لرستان دشوار است اما اکثر آنها به سبک خاص قابل تشخیصی با اشکال خیالی تزئین شده اند .حیوانات موضوع های غالب این اشکال هستند ، گاهی به شکل واقعی ولی اکثرا به صورت مخلوقات افسانه ای ، بعضی بالدار و ندرتا شکل انسان نیز به چشم می خورد. اشکال حیوانات بویژه بزها و شیرها دستمایه های رایج و متداول تصاویر روی برنز ها و نشان دهنده سازش شدید طبیعت گرایی با سبک گرایی است. بویژه شیر ها که سعی شده کلیشه ای، با چشمانی گرد برجسته، گوش های پیش آمده، بدن های کشیده و دم های دراز با یک پیچ در انتها نشان داده شوند. چهره انسان با فرم تغییر یافته با خصوصیاتی چون بینی دراز منقاری، چشمان برجسته و گوش های ساده که در امتداد صورت قرار دارند، ارائه شده است. این اشکال سبک دار در بسیاری از آثار برنزی لرستان مشترک هستند. علاوه بر این در فرم و ترتیب بندی ساخت نیز دارای ویژگی خاص می باشند.[53]

نتایج تحقیق حاضر به شرح زیر می باشد:

1- کاسیان را باید جزء اقوام هند و اروپایی قرار داد. دلیل این مطلب در تحقیق حاضر آورده شده است و ما اگر فقط به فهرست خدایان هند و اروپایی نظری بیافکنیم می بینیم که یک سری از این خدایان با خدایان قوم کاسی برابری می کنند و اسامی آنها شباهت زیادی با هم دارند و این خود هند و اروپایی بودن کاسیان را به اثبات می رساند.

2- اسامی به جا مانده مانند کاسپین، کشکان، کوسه، کاشان و…که هرکدام نام مکانی است، از نام قوم کاسی گرفته شده اند و مربوط به این دوره از تاریخ ایران می باشد.

3- قوم کاسی برای نفوذ به بابل تنها متوسل به زور نشده و آن ها با صلح و آرامش و تدبیر توانستند به دل مردم بابل راه یابند و قبل از حمله نظامی ان ها دل های مردم بابل را تصرف کرده بودند.

4- اشیاء مفرغی کاسیان شاهکار تاریخ ایران هستند و این قوم با فرهنگ، شگفت انگیز ترین آثار تاریخی ایرانیان را ایجاد کرده اند.

5- طرز لباس پوشیدن کاسیان شباهت زیادی با شال و ستره مردم امروزی عشایر لر دارد. به طوری که می توانم گفت فرق چندانی با هم ندارند و کاسیان نیز همین لباس را می پوشیده اند. آن ها این لباس را نیز در میان قوم ماد ترویج دادند و مادی ها آن را لباس رسمی خود قرار دادند و در نقش برجسته های تخت جمشید به خوبی می توان آن را مشاهده کرد.

6- شاید مهمترین نتیجه گیری که از مطالعه اشیاء مفرغی لرستان بتوان گرفت، آن است که تاثیر ان ها را بر اقوام پارس و ماد نمی توان منکر شد. به طوری که ویلیام کالیکان در کتاب ایران باستان به روایت موزه بریتانیا معتقد است که بدون مطالعه آثار مفرغی لرستان نمی توان دوران های هخامنشی و مادی را مورد بررسی قرار داد.

7- نام هایی چون رشنو و اشه یا اشی که امروزه در لرستان متداول اند(رشنو نام یکی از خدایان کاسیت بوده و امروزه این نام بر یکی از طوایف لر اطلاق می شود و نیز اشی نام یکی دیگر از خدایان کاسی بوده که از قدیم تا به امروز این نام بر برخی از بانوان لر ستانی نهاده شده است.

__________________

پی نبشت ها؛

[1] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، دکتر محمدمعین، انتشارات نگاه، 1386، چاپ دوم، ص76
[2] همان، ص 120
[3] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، انتشارات افلاک، 1376، چاپ اول، ص 120
[4] همان، ص 89
[5] [5] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 90
[6] همان، ص 92
[7] همان، ص 93
[8] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 94
[9] همان، ص 88
[10] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، انتشارات اطلس، 1378، چاپ اول، جلد اول، ص 3
[11] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 89
[12] همان، ص 89
[13] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد اول، ص 3
[14] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 109
[15] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها، گودرز اسعد بختیار، انتشارات پازینه، 1385، چاپ دوم، ص 18
[16] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 107
[17] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 112
[18] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 132
[19] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد سوم، ص 12
[20] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 98
[21] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد سوم، ص 9
[22] صدیق صفی زاده، تاریخ پنج هزار ساله ایران، انتشارات آرون، 1382، چاپ اول، جلد اول، ص 211
[23] دیا وف، تاریخ ماد، کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، 1383، چاپ هفتم، ص 120
[24] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد سوم، ص 10
[25] دیا وف، تاریخ ماد، ص 123
[26] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد سوم، ص 14
[27] صدیق صفی زاده، تاریخ پنج هزار ساله ایران، جلد اول، ص 212
[28] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 131
[29] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص 78
[30] صدیق صفی زاده، تاریخ پنج هزار ساله ایران، جلد اول، ص 213
[31] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 11
[32] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 149
[33] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 7
[34] عبدالعظیم رضایی، گنجینه تاریخ ایران، جلد اول، ص 85
[35] جان کورتیس، ایران باستان به روایت موزه بریتانیا، آذر بصیر، انتشارات امیر کبیر، 1385، چاپ اول، جلد اول، ص 56
[36] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص 117
[37] همان، ص 118
[38] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 17
[39] همان، ص 12
[40] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص 117
[41] همان، ص 122
[42] جان کورتیس، ایران باستان به روایت موزه بریتانیا، ص 56
[43] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 12
[44] همان، ص 14
[45] همان، ص 15
[46] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص 120
[47] ویلیام کالیکان، باستان شناسی و تاریخ هنر در دوران مادی ها و پارسی ها،ص 15
[48]محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 201
[49] رومن گیریشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ص 118
[50] محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، ص 202
[51] محمد صیف زاده، پیشینه تاریخی موسیقی لرستان، انتشارات افلاک، 1377، چاپ اول، ص 7
[52] محمد صیف زاده، پیشینه تاریخی موسیقی لرستان، ص 8
[53] جان کورتیس، ایران باستان به روایت موزه بریتانیا، ص 52

به نقل: نشریه الکترونیکی دانشجویان لر دانشگاه زابل

فنیقی ها، مخترع الفبا

یکی از مهم ترین خدماتی که فینیقی ها به جهان پس از خود نمودند، اختراع الفبا بود. این اختراع نیازهای دنیای نوین را به قدری خوب برآورده است که نمی توان آن را نادیده گرفت.

پیش از فینیقی ها در مناطق دیگری مانند چین، میانرودان، ایران و مصر از نشانه های گوناگونی برای نگارش استفاده می شد، ولی درک و آموزش ِ آن نشانه ها، بسیار سخت و زمان بر و هزینۀ زیادی در بر داشت.

نشانه های مصری به نام های هیروگلیف، هیراتیک، و دموتیک، در آن کشور رواج داشت، نشانه های این خطوط توسط بازرگانان فینیقی گرفته شد و در سدۀ سیزدهم پیش از میلاد مسیح در فینیقیه رواج یافت.

در وضعیت ِ تازه، فینیقی ها مصوت ها را پاک کردند و الفبای ِ بیست و دو نشانه ای را ایجاد نمودند. گذشته از این، آداب نوشتن با قلم و جوهر – که از شیرۀ گیاهان ساخته می شد – بر روی پاپیروس را از مصری ها گرفتند. این شیوه از روش مردمان میانرودان که گِل ِ خام را می پختند تا نوشته هایشان سفت و ماندگار باشد بهتر بود.

ظاهراً فینیقی ها نخستین کسانی بودند که نظم و هنجار پایداری به حروف دادند، چنان که نخستین حرف را الف از ( گاو ) و دومین حرف را ب ( بیت – خانه ) و… نامگذاری نمودند.

سپس یونانی ها این حروف را آلفا، بتا، گاما، تتا، زیگما، اومگا و… نامیدند. واژۀ الفبا از نام دو حرف نخستین ِ الفبای ِ فینیقی گرفته شده است.

آبشخور:
تاریخ تمدن های مشرق زمین ؛ باقرعلی عادلفر
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا