خاطرات سربازان مغول بعد از حمله به روستاها و شهرهای ایران

خاطرات سربازان مغول بعد از حمله به روستاها و شهرهای ایران

حمله مغوها گویندیک شب سربازان دورهم گردامده بودند و باعیش و نوشی از خاطرات حمله به روستا و شهرها و از شجاعت های خود تعریف می کردند سربازی گفت به روستای حمله کردیم وتمام روستارا به اتش کشیدیم وهمه را سر بریدیم بعدازکشتار /گوسفندی را کشتم که جانی تازه کنیم زمین هموار بود هرچه گشتم سنگی نیافتم که داخل ان اتش روشن کنم ناگهان سرهای بریده شده ای را دیدم وانهارا جای سنگ دورچین کردم واتش را روشن کردم……

سرباز دیکری گفت ما هم روزی به روستای یورش بردیم وهمه رادردم قل عام کردیم من داخل چادری وارد شدم دیدم همه را کشتندبر گشتم که از چادربیرون بیایم ناگهان صدای ضعیفی به گوشم امدبرگشتم ودیدم در گهوارهای نوزادی ارامیده است تا مرا دیدلبخندزد ودست وپایش را تکان داد نوک خنجررا در داخل دهانش گذاشتم شروع کرد خنجررا میک زدن زبان ولب نوزاد بریده شد واز خون خود می نوشید دلم به رحم امد امدم بیرون از چادر ودوباره باز گشتم چشمانم را بستم .خنجر را در حلقش فرو کردم خون نوزاد بر صورتم پاشید این حرف به گوش چنگیز رسید بسیار ناراحت وخشمگین شد گفت بگویید ان سرباز بیاید سر سرباز را در دم از تن جدا کردوگفت من سرباز رحم دل نمی خواهم سر باز من باید نترس سنگ دل وبی رحم باید باشد.

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

tarikhfa.ir

 

نویسنده: حامد محمدپور

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا ، یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم...

یک دیدگاه برای “خاطرات سربازان مغول بعد از حمله به روستاها و شهرهای ایران”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *