قتل خشایارشا و روی کار آمدن اردشیر

قتل خشایارشا و روی کار آمدن اردشیر

خشایارشا که به پارس برگشت تا آخر عمر در تخت جمشید ماند و از ایجاد ساختمان هایی که به سبکی خارق العاده تجلی می کرد و یادآور شاهنشاهی های باشکوه آشور و بابل بود، لذت برد و بیشتر وقت خود را متوجه مسائل داخلی تر کرد و ذهنش مشغول دربار شد. مسائل داخلی دربار پارس مسائل پیچیده و جذابی بود که ذهن هر کسی را به خود مشغول می کرد.

هرودوت می گوید خشایارشا بعد از بازگشت از یونان عاشق همسر برادرش ماسیست شد. خشایارشا ازدواجی میان پسر خودش داریوش با ارتئونته دختر او ترتیب داد به این امید که به هدف خودش نزدیک شود. گویا دورنمای آن زن خیلی بهتر بوده است چون خشایارشا که به هدفش نزدیک شد خیلی زود عشقش به زن برادر از یادش رفت و عاشق همین عروسش شد. خوشبختانه یا متاسفانه ارتئونته نیز پاسخ مثبت داد. این ارتباط هنگامی آشکار شد و این تشت وقتی صدایش درآمد که ارتئونته که خود را محق می دانست هر چیزی از شاه بخواهد، خواهان جامه سلطنتی شد که ملکه آمستریس بافته بود و نتوانست این فکر را از مغز خود بیرون کند. آمستریس همسر خشایارشا و مادر ولیعهد بود. شاه جامه ای را که ملکه برایش دوخته بود به معشوقه داد و او نیز مثل هر زن دیگری جلوی بقیه زن های شاه با غرور آن را پوشید و لج آمستریس را درآورد. آمستریس که مثل همه زن ها باریک بین و هوشیار بود در این میان مادر دختر را مقصر اصلی می دانست و تصمیم گرفت از او انتقام بگیرد. اینکه چرا او به این نتیجه رسیده بود من نمی توانم جواب بدهم چون این جور معادلات پیچیده انسانی را ذهن هیچ مردی نمی تواند حلاجی کند. آمستریس که مثل همه زن های صبور و دوراندیش بود دندان روی جگر گذاشت تا روز جشن زادروز شهریار که هرساله با شکوه فراوان برگزار می شد، فرارسید. در آن روز شاه به هر کسی یک هدیه ای می دهد. وقتی آن روز رسید آمستریس هدیه ای که از شاه خواست زن ماسیست بود.

یک نفر که شاه باشد هر چیزی را می تواند هدیه بدهد و یک نفر که همسر شاه باشد هر چیزی را می تواند هدیه بخواهد. شگون آن جشن هم ایجاب می کرد که مراد هر کسی در آن روز حاصل شود، پس شاه به رغم میل درونی، بانو را در اختیار ملکه گذاشت. خشایارشا سعی کرد ماسیست را متقاعد کند که از همسرش که حالا برای آمستریس کادوپیچش کرده بود، جدا شود و با یکی از دختران خودش ازدواج کند ولی به خرج برادرش نرفت. ماسیست که از روابط پیچیده انسانی بی خبر بود وقتی به خانه برگشت همسرش را دید که به دستور آمستریس تا سر حد مرگ مجروح شده است. ماسیست تلاش کرد تا به بلخ فرار کند و در آنجا سر به شورش بردارد اما خشایارشا سپاهی در پی او فرستاد و او و پسرانش و همراهانش همگی کشته شدند. (مردها همیشه از روابط پیچیده انسانی بی اطلاع بوده اند.)

درباره این روایت هرودوت، بعضی ها جدای در نظر گرفتن روابط پیچیده انسانی از منظر پژوهشی معتقدند آنچه ارتئونته خواسته فقط یک جامه ساده نبوده است بلکه جامه شاهی بوده که نمادی از قدرت سلطنت است. و این زن جسور با طلب کردن جامه شاه سلطنت او را نه تنها از طرف خود بلکه از طرف خانواده خود زیر سوال برده بوده است. آمستریس هم به خاطر پسرش طبیعتاً باید از او انتقام می گرفت. به هر حال اینجا کشوری بوده که شورش ها و خیانت ها با گوش و بینی و زبان بریدن مجازات می شده حال آنکه آمستریس فقط زن ماسیست را کتک زده بود. ماسیست هم زندگی خود را در راه بلندپروازی برای شاه شدن از دست داد نه چیز دیگر.

خشایارشا به همین منوال بین درباریان و خواجه سرایان کاخ، زندگی خود را می گذراند که طبیعتاً توسط همین درباریان و خواجه سرایان هم زندگی خود را به وجه اسفباری به پایان رسانید.

کتسیاس می گوید ارتبانوس مرد قدرتمندی که به خشایارشا نزدیک بود با کمک اسپامیترس خواجه که در آن زمان شغل شرافتمندی به حساب می آمده است، توطئه قتل خشایارشا را ریختند و پس از کشتن او کاری کردند که اردشیر باور کند داریوش پسر دیگر خشایارشا او را کشته است. اردشیر هم دستور داد داریوش را اعدام کنند. ارسطو در کتاب سیاستش ادعا می کند قصد ارتبانوس از این کودتای درباری این بوده که شاهی را از چنگ خاندان هخامنشی دربیاورد و خودش شاه شود. دانشمندان می گویند ارسطو حرف بیخود نمی زده است.

جلوس اردشیر

دیودوروس سیسیلی گفته که ارتبانوس شبانگاه با کمک میتریداتس یا همان اسپامیترسی که کتزیاس گفته وارد اتاق خواب خشایارشا شد و او را به قتل رساند و بعد رفت سراغ پسران شاه. البته نرفت سراغ پسران شاه تا آنها را هم به قتل برساند گو اینکه ته دلش می خواست یک چنین کاری بکند. اما ارتبانوس آدم باسیاستی بود و می خواست هر کاری را سر وقت خودش انجام بدهد. درثانی پسران شاه یکی دو تا نبودند و ممکن بود کارش خیلی طول بکشد. در دربار خشایارشا هم مثل هر دربار دیگری بیشتر پسران شاه آدم های بی اهمیتی محسوب می شدند. سه نفر از آنها از بقیه شان بااهمیت تر بودند. داریوش، که برادر بزرگ تر بود و گویا قرار بوده بعد از خشایارشا شاه بشود و اردشیر که هر دو آنها در کاخ زندگی می کردند و کار و بار درست و حسابی نداشتند. سومی، ویشتاسپ بود که آن موقع غایب بود. چون شهربان ساتراپی بلخ بود و رفته بود سر فرمانداری خودش. ارتبانوس هنگامی که هنوز هوا تاریک بود خودش را به اردشیر رساند و به او گفت برادرش داریوش پدرشان را کشته است تا بر تاج و تخت دست یابد. بنابراین به او توصیه کرد پیش از دست یافتن داریوش به تخت شاهی، اردشیر پیشدستی کند و او را به جرم قتل پدر مجازات کند و خودش شاه بشود و قول داد که محافظان شاه در این کار به او کمک می کنند. اردشیر پند او را پذیرفت و فوراً با کمک ارتبانوس محافظش داریوش را دستگیر کرد. داریوش فریادزنان می گفت او پدرش را نکشته است و استدلال می کرد وقتی قرار بوده خودش بعد از پدر شاه بشود دلیلی نداشته است که او را بکشد. اردشیر که استدلال های ارتبانوس بیشتر به دلش نشسته بود و تنها مانع شاه شدنش هم همین استدلال های بی اساس داریوش بود فوراً او را کشت تا خیالش راحت شود.

وقتی ارتبانوس دید نقشه هایش تاکنون موفق بوده است پسرانش را فرا خواند و در حالی که گوشه چشمش برق می زد و نور تند مشعلی توی تاریکی راهرو روی نمای کلوزآپ صورتش افتاده بود به آنان گفت زمان دستیابی به تاج و تخت فرا رسیده است. این شد که خیلی زود توطئه قتل اردشیر را هم چید. در این توطئه اردشیر مجروح شد ولی از سوءقصد جان به در برد و نهایتاً به این غائله خاتمه داد و دستور داد تا ارتبانوس را اعدام کنند و نسل اش را از هستی ساقط کنند. اینچنین اردشیر بر تخت شاهی پارس نشست.

جلوس اردشیر اما با عصیان برادرش که شهربان بلخ بود آغاز شد. او می گفت من اردشیر را قبول ندارم و خودم را قبول دارم. طبیعتاً اردشیر هم او را قبول نداشت و نهایتاً این اغتشاش به زودی سرکوب شد و تا ویشتاسپ آمد به خودش بجنبد اردشیر آدم فرستاد و او را کشت. به دنبال این اتفاق برای اینکه اردشیر خیالش راحت شود داد تا همه برادران و برادرزادگانش را بکشند. بعد از آن هم به گفته دیودوروس سیسیلی اردشیر بدون هیچ اغماضی شروع به کشتن کسانی کرد که متهم به توطئه و عدم وفاداری بودند. چون آدم های زیادی متهم به توطئه و عدم وفاداری بودند این کار خیلی وقت اردشیر را گرفت. اما بعد از آن سرگرم رتق و فتق امور مملکت شد. نام اردشیر به معنی کسی است که «با راستی حکومت می کند». و در کل چون حکومتش عموماً همراه با ملایمت بود احترام عمومی پارسیان را به خود جلب کرد. او هم مانند پدر و پدربزرگش به ساخت و ساز بر روی صفه شاهی پارسه ادامه داد. کاخ «صد ستون» در تخت جمشید در زمان او به پایان رسید. چند تایی هم ازدواج کرد. داماسپیا و آلوگونه و آندیا و کوسمارتیدنه و زنان و دخترانی از این دست را به زنی گرفت.

امور داخلی که اوضاعش مرتب شد به امور خارجی تر پرداخت و توجه خود را معطوف به عایدات و تجهیزات و تدارکات نظامی کرد. او شهربانان و ساتراپ هایی را هم که مشکوک و نامتعهد می دانست برکنار و تنبیه کرد. اردشیر در امور خارجی هم مثل امور خارجی پدر و پدربزرگش کمی بعد از به شاهی رسیدن علاوه بر آشوب های داخلی درگیر شورش های خارج از دربار هم شد؛ اولی که در بلخ بود و شورش مهم دیگر در مصر.

علی موقر

منابع:

۱- ر.گیرشمن، محمد معین، ایران از آغاز تا اسلام، صص ۲۱۶-۲۱۵، صص ۲۱۱- ۲۱۰

۲- ر.ن.فرای، مسعود رجب‌نیا، تاریخ باستانی ایران، صص ۲۰۷-۲۰۶

۳- ماریا بروسیوس،‌هایده مشایخ، شاهنشاهی هخامنشی، صص ۱۵۱-۱۵۰، صص ۱۴۸- ۱۴۷

۴- یوزف ویسهوفر، مرتضی ثاقب‌فر، ایران باستان، صص ۷۱-۶۹، صص ۷۶- ۷۴

منبع: آفتاب

منبع: پارسیان دژ

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانهو نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

tarikhfa.ir

نویسنده: حامد محمدپور

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا ، یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *