دوازده خان هرکول

 

دوازده خان هرکول

 

خوان اول: شیر نیمین

 به عنوان نخستین ماموریتش، هرکول میبایست شیر نیمین را از بین میبرد. این ماموریت آنقدرها هم که به نظر میرسد آسان نبود. چرا که شیر نیمین فقط یک حیوان وحشی معمولی نبود. بلکه از نژاد موجوداتی ماورا الطبیعی بود و بیشتر به نوعی هیولا میمانست تا شیر! و تازه، هیچ تیر و نیزهای بر پوست زمخت اش کارگر نبود.
هرکول وقتی دید که حتی تیرهای جادویی اش بر تن حیوان اثری ندارند، شیر را تا لانه اش تعقیب کرد. لانه ی حیوان غاری بود که دو ورودی داشت. هرکول یکی از راههای ورودی با سنگ بزرگی بست و سپس، آرام و آهسته، بدون هیچ اسلحه ای از در دیگر به داخل غار شیر خزید و آنقدر با دستان قدرتمندش گردن حیوان بیچاره را فشار داد که دیگر نفس اش بالا نیامد!
بعد از آن، هرکول صاحب ردایی از پوست شیر و کلاهخودی از کله ی شیر بخت برگشته شد که او را از گزند هر تیر و نیزه ای در امان نگه میداشت.

خوان دوم: هایدرا
اریستوس از آنجایی که به جای هرکول بر تخت نشسته بود، آنقدر از انتقام پسر عموی قدرتمندش میترسید که وقتی دید هرکول با ردایی از پوست شیر بازگشته، رفت و توی یک کوزه ی بزرگ قایم شد!(خودمانیم، وقتی آریستوس هرکول را به جنگ شیر نیمین میفرستاد امیدوار بود که کار هرکول ساخته شود و دیگر ریختش را آن دور و بر نبیند.) و از توی همان کوزه، دستور ماموریت بعدی هرکول را به او داد. (بعضی جاها آمدهاست که آریستوس حتی از ورود هرکول به داخل شهر هم جلوگیری کرد و از آن پس فرمانهایش را توسط جارچی برای او میفرستاد.)

خوان سوم: گوزن سرینیتی
سومین ماموریتی که برای هرکول در نظر گرفته شد، به دام انداختن ِ گوزن ِ ماده ی سرینیتی بود. این موجود تیزپا شاخهایی طلایی و سم هایی از برنز داشت و وقف شده ی آرتمیس ـ الهه ی شکار و ماه ـ بود. به همین دلیل هرکول جرات نمیکرد در طی این ماموریت آسیبی به حیوان برساند. ـ
هرکول یک سال تمام در کنارهه ای رود لیدون ـ در سرزمین آرکادیا ـ به دنبال ماده گوزن دوید تا بالاخره در یک فرصت مناسب توانست با تیر و کمانش طوری دو پای پیشین حیوان را هدف قرار دهد که تیرش درست بین زردپی و استخوان اصابت کند. با این روش هرکول گوزن بیچاره را به زمین دوخت بدون اینکه حتی قطرهای خون از وی بریزد!
با این وجود آرتمیس از این موضوع بسیار خشمگین شد. اما هرکول با انداختن گناهِ به دام انداختن گوزن طلایی بر گردن کارفرمایش آریستوس، از آتش خشم آرتمیس به در رفت!

خوان چهارم: گراز وحشی اریمانتی
در چهارمین ماموریت اش، هرکول میبایست برای جستجوی گراز وحشی عظیم الجثه ای، باز به سرزمین آرکادیا برود. قرار بود هرکول این حیوان را زنده به چنگ آورد. هرکول در جستجوی گراز بود که به سنتور فلوس برخورد. این موجودِ نیمی انسان و نیمی اسب، هرکول را به غارش برد و از او پذیرایی کرد. هنگامی که هرکول از فلوس شراب خواست فلوس به او گفت که بطری شراب متعلق به تمام سنتورهاست و او جرات نمیکند از آن به هرکول بدهد. هرکول به حرف او توجه نکرد و بطری شراب را برداشت و تا ته سرکشید. بوی شراب سنتورهای دیگر را به غار کشاند. آنها وقتی دیدند هرکول تمام شراب آنها را خورده با عصبانیت به وی حمله ور شدند. هرکول تعدادی از آنها را کشت و به دنبال بقیه از غار خارج شد. فلوس که تنها مانده بود به جسد یکی از سنتورها نگاهی انداخت و با خود فکر کرد که چه طور حیوان به این بزرگی با یک تیر کوچک از پا درآمده است. با همین فکرها، فلوس تیر را از بدن حیوان بیرون کشید که نگاهی به آن بیندازد که به طور اتفاقی تیر از دستش رها شد و به پایش فرو رفت! و از آنجایی که آغشته به زهر هایدرا بود، فلوس بلافاصله جان به جان آفرین تسلیم کرد! (این است عاقبت فضولی!) وقتی که هرکول به غار بازگشت و با جسد فلوس مواجه شد، او را سوزاند و به راهش ادامه داد!
بالاخره هرکول گراز را بر بالای رشتهکوههای اریمانتوس پیدا کرد و برای اینکه بتواند گیرش بیاندازد، حیوان را به سمت پرتگاههای پربرف کوه کشاند تا نتواند حرکت کند. سپس به راحتی گراز را بلند کرد و بر شانه انداخت و آن را نزد آریستوس ـ که طبق معمول توی کوزه اش پنهان شده بود ـ برد.

خوان پنجم: اصطبل اگس

بعد از فکر کردن بسیار بالاخره اریستوس راهیپیدا کرد تا حال هرکول را بگیرد. وقتی هرکول از چهارمین ماموریت هم با موفقیتبازگشت، اریستوس به او گفت که برای پنجمین ماموریت اش، باید تمام اصطبل اگس را تمیزکند. آن هم فقط در عرض یک روز. اگس پادشاه بسیار ثروتمندی بود که بزرگترین گله یچهارپایان را در سراسر یونان داشت. مطمئنا گله ی به این بزرگی کثیف کاری هم کمندارد. (تا آنجا که گفته اند سراسر سرزمین محل حکومت اگس را بوی کود برداشته بود!)
اریستوس میدانست که تمیز کردن بزرگترین اصطبل یونان در یک روز غیرممکن است واز تصور پسرعمویش که شکست خورده و با سر و وضع کثیف برمیگردد کیف میکرد. غافل ازاینکه هرکول فکر بکری در سر دارد .
هرکول پیش اگس رفت و بدون اینکه چیزی ازماموریتاش به او بگوید، از پادشاه خواست که یک دهم گله اش را به وی بدهد و در عوضهرکول اصطبل اش را در عرض یک روز برایش تمیز خواهد کرد. اگس نمیتوانست آنچه راشنیده بود باور کند. هرکول، قهرمان بزرگ و مغرور میخواست کود حیوانات اگس را پاککند! با اینحال، پادشاه پیشنهاد هرکول را پذیرفت.
هرکول به همراه پسر اگس بهسمت اصطبل به راه افتاد. برخلاف انتظار همه، حتی دست هم به جارو و خاکانداز نزد. بلکه به سمت دیوار اصطبل رفت و سوراخ بزرگی در آن ایجاد کرد. سپس به سمت دیگر اصطبلرفت و سوراخ دیگری، درست روبهروی سوراخ قبلی درست کرد. بعد از آن پسر اگس را ـ کهدهانش از تعجب باز ماندهبود ـ به دنبال خود به سمت رودخوانه کشاند. در آنجا، هرکولبا پرتاب چند سنگ بزرگ به داخل رودخانه، جهت جریان آب را تغییر داد. بهطوری که آبمستقیما به سمت اصطبل اگس میرفت، از سوراخ اصطبل داخل میشد، تمام کودها را میشستو از سوراخ دیگر خارج میشد. اصطبل در عرض کمتر از یک روز تمیز شد. به همینسادگی!
ولی اگس (که فهمیده بود هرکول به هر حال مجبور بوده برای انجامماموریتاش اصطبل وی را تمیز کند) زد زیر همه چیز و منکر این شد که قول پاداش بههرکول دادهاست. و به وی گفت که اگر مشکلی دارد میتواند شکایت کند! و هرکول همهمین کار را کرد.
در دادگاه پسر اگس شهادت داد که پدرش قول داده یک دهم گله اشرا به هرکول بدهد. و قاضی هم حکم کرد که دستمزد هرکول باید پرداخته شود. اگس بهوعدهاش وفا کرد. ولی از لج اش هم هرکول و هم پسر کوچکش را از آن سرزمین بیرون کرد. پسر اگس به سرزمینهای شمالی رفت تا با عمه هایش زندگی کند و هرکول هم به مایسنبازگشت.
اریستوس که حسابی خیط شدهبود، گفت که این هم جزء خوانهای هرکول بهحساب نمی آید. چون هرکول در ازای دستمزد اصطبل را تمیز کردهاست.
(قبلاخوانده بودیم که اریستوس کشتن هیولای هایدرا را هم از هرکول نپذیرفته بود. واینگونه بود که ماموریتهای هرکول از ده خوان به دوازده خوان تبدیل شد.)

خوان ششم: پرندههای استیمفالی

به عنوان ششمین ماموریت، اریستوس هرکول را مامور از بین بردن پرندگانی کرد که در مردابی به نام استیمفالوس زندگی میکردند. بعضی جاها آمدهاست که این پرندگان آدمخوار بوده اند و عده ای از اسطوره نویسان بر این اعتقادند که پرندهه ای استیمفالی لاشه خوار بوده اند .
هرکول نمیدانست پرندگان را چطور از بین ببرد. چون در حقیقت نمیتوانست آنها را ببیند. و برای پیدا کردن آنها هم نمیتوانست از مرداب بگذرد. چرا که این مرداب عمیق پر از گل و لای و لجن بود که مطمئنا تاب وزن هرکول را نمی آوردند.
برای حل این مشکل، یکی از خدایان زن ـ آتنا ـ به کمک هرکول آمد و قاشقک هایی برنزی را ـ که ساخته ی دست هفاستوس، خدای آهنگری بود ـ در اختیار هرکول قرار داد.
با به صدا درآوردن این قاشقکها هرکول موفق شد پرنده ها را بترساند و آنها را وادار کند از مخفیگاه خود به بیرون پرواز کنند. بدین ترتیب، بدون اینکه مجبور باشد از مرداب بگذرد، تمام پرندهها را با تیر وکمانش روی هوا زد.

 

خوان هفتم: گاو نر کریت
مینوس، حکمرانِ سرزمین کریت پادشاه بسیار قدرتمندی بود که بسیاری از جزیره های اطراف نیز تحت تسلط او بود و هر سال هم از سرزمین آتن، باج و خراج بسیاری به خزانه اش سرازیر میشد. مینوس به شکرانه ی این همه نعمت روزی به درگاه پوزیدُن ـ خدای دریا ـ نذر کرد که هر آنچه از سوی دریا برایش فرستاد، قربانی کند مدتی نگذشته. بود که گاو نر بسیار زیبایی از دریا خارج شد. مینوس که مجذوب زیبایی خیره کنندهی گاو شده بود، گاو دیگری را به جای او قربانی کرد. پوزیدن از دست مینوس سخت خشمگین شد و برای انتقام همسر مینوس ـ پازیفا ـ را دچار نفرینی کرد که عاشق گاو نر ـ که حالا سرزمین کریت را پاک به هم ریخته بود و خرابیهای زیادی به بار آورده بود ـ شود! حاصل این عشق بچه ای بود به نام مینوتار، که سری چون گاو و بدنی چون انسان داشت. مینوس مجبور بود این جانور را در سیاهچال قلعه اش نگه دارد و زندانیهای آتنی اش را به خورد او بدهد. و خودمانیم، بدش هم نمی آمد کسی پیدا شود و شر این هیولا را بکند! برای همین وقتی شنید که ماموریت هفتم هرکول این است که مینوتاز را برای اریستوس ببرد، از خوشحالی غش کرد!
بعد از ماموریتهای مشکل پیشین، کشتی گرفتن با یک گاو نر، کاری برای هرکول نداشت. حتی با وجود اینکه از دماغ این موجود شعله های آتش بیرون میزد.
هرکول جانور را مثل یک پر کاه بر دوش گرفت و نزد آریستوس برد! آریستوس هم مینوتاز را ول کرد به امان خدا و این جانور هم که دوست و دشمن سرش نمیشد هی از اینور به آنور میرفت و خرابی به بار میآورد سرنوشت حیوان بخت برگشته بعدها در آتن به پایان. رسید. خوان هفتم هرکول هم به این ترتیب پایان گرفت.

 

خوان هشتم: مادیان های دایومد
بعد از آن، آیستوس هرکولرا مامور کرد تا مادیان های آدمخوار دایومد را برایش بیاورد.
در اینکه هرکولچه طور این ماموریت را به پایان برد، حرف و حدیث فراوان وجود دارد. در یک روایتآمدهاست که هرکول مهتر اسبها را به خوردشان داد و اسبها را که دیگر سیر شدهبودند به راحتی سوار کشتی کرد تا نزد آریستوس ببرد.
در روایت دیگر آمدهاست کههرکول اسبها را از مهترشان دزدید و روانه ی کشتیشان کرد. ولی از آنجایی که دایومدـ که از قضیه بو برده بود ـ عده ای سرباز را برای پس گرفتن اسبهایش دنبال هرکولروانه کردهبود، هرکول اسبها را به ابدروس ـ یکی از جوانهای همراهاش ـ سپرد تاخودش با سربازهای دایومد بجنگد. غافل از اینکه هنگاهی که فاتح از جنگ برمیگردد،اسبها را در حال خوردن لاشهی تکه پاره ی ابدروس خواهد یافت!
به هر حال، آخر هردو روایت یک جور تمام میشود. هرکول اسبها را به تایرنس میبرد و آریستوس اسبهارا در کوههای المپ رها میکند. و حیوانات وحشی که در این کوهها سکونت داشتهاند،دخل مادیان های بخت برگشته را می آورند.

 

خوان نهم؛ کمربند هیپپولیتی
کمربند ملکه ی خوان نهم، هرکول را به قبیله ی آمازونها کشاند. هرکول میبایست آمازونها را برای دختر آریستوس میربود. آمازون، قبیله ای از زنان جنگاور بود که نخستین بار هنر جنگیدن سوار بر اسب را ابداع کردند و تیراندازانی بسیار چیره دست بودند.
آنها دور از مردان زندگی میکردند و اگر هم پیش می آمد که کسی از میان آنها بچه دار شود تنها نوزادان دختر را نگه میداشتند که آنها را هم مثل خودشان جنگجو بار می آوردند!
و اما کمربند هیپپولیتی، کمربندی معمولی نبود. این کمربند چرمین را آرس ـ خدای جنگآوری ـ به وی داده بود. چرا که هیپپولیتی بهترین جنگجو در بین تمام آمازونیها بود. ملکه، این کمربند را دور سینه اش میبست و خنجر و شمشیرش را در آن جای میداد. حالا اینکه چه شده بود که آریستوس یکهویی ویرش گرفته بود این کمربند را به دخترش هدیه بدهد، خدا میداند!
هرکول برای این ماموریت عده ی زیادی از دلاوران جنگاور ـ از جمله تزئوس ـ را با خود راهی کرد. لشگری چنان عظیم دنبال خودش روانه کرد که هیپپولیتی با دیدن این لشگر قول داد خودش کمربند را دودستی تقدیم هرکول کند!
ولی این وسط هرا ـ که اگر یادتان باشد همه ی این دردسرها را او برای هرکول درست کرده بود ـ که میخواست هر طور شده جنازه ی هرکول را به چشم ببیند، بین شایعه کرد که هرکول آمده تا ملکه ی آمازون را بدزدد و این شد که زنان جنگاور سرزمین آمازون، ریختند سر هرکول بیچاره! هرکول هم که دید که اوضاع دارد بدجوری خر تو خر میشود شمشیرش را کشید و کوبید توی فرق سر هیپپولیتی بینوا که خودش داشت عین بچه ی آدم قول کمربندش را به هرکول میداد! بعد هم کمربند ملکه ی بدبخت را از کمرش باز کرد و با لشگر عظیم اش به جنگ زنان آمازونی رفت.
جنگی بسیار عظیم درگرفت و سرانجام لشگر هرکول پیروز از میدان خارج شد. تزئوس هم نامردی نکرد و این وسط، یک شاهزاده خانم آمازونی را برای خودش بلند کرد!

 

خوان دهم: گله ی گریون
برای انجام ماموریت دهم هرکول باید تا آن سر دنیا سفر میکرد آریستوس از او خواسته! بود تا گله ی گاو گریون را برایش به تایرنس بیاورد.
اسطوره نویسان یونانی همیشه برای خلق هیولاهای ترسناک و عجیب و غریب، آنها را موجوداتی با تعداد زیاد سر، دست و پا یا اعضای فراوان دیگر بدن تصویر میکردند و از آنجایی که قرار بوده این گریون هم جانور وحشتناکی از آب در بیاید، اسطوره نویسان تصمیم گرفته اند بگویند که این هیولا سه تا سر داشت و سه جفت پا! گریون جایی حوالی اسپانیای امروزی میزیست و گله ی گاو بزرگی داشت که سگ شکاری درندهای به نام اُرتوس از آن نگهداری میکرد. این سگ وحشی، شکر خدا دو تا سر بیشتر نداشت!
گویاهرکول در سر راه اش به جک و جانورهای زیادی برخورد میکند و همه را تار و ما ر میکند. نزدیکیهای محل زندگی گریون، آنجا که لیبی و اروپا به هم میرسند، بنابر روایتی هرکول برای زنده داشت خاطرهی این ماموریت بزرگ اش دو کوه بزرگ ساخت! و بنابر روایتی دیگر یک کوه را که خودش از قبل در آنجا قرار داشت از وسط دو نیم کرد در هر حال، از آن پس، این دو رشته کوه به دروازهی هرکول یا بنای یادبود هرکول معروف شدند و بر اساس این افسانه، شکافی که بین این دو کوه به وجود آمد همان کانال جبلالطارق خودمان است که بین مراکش و اسپانیای کنونی قرار دارد.
القصه! هرکول که به مقصد رسید با یک ضربه ی چماق، ارتوس دو سر را از پا در آورد، گله را دنبال خودش روانه کرد و دِ برو که رفتیم! ولی چوپانی که از دور ماجرا را دیده بود، جریان را برای گریون تعریف کرد. و گریون هم بیخودی پا شد دنبال هرکول راه افتاد. چون اگر کمی عقل داشت میفهمید که از مادر زاییده نشده که از زیر تیرهای زهرآلود هرکول زنده بیرون برود. خدایش بیامرزاد!
طفلک هرکول چه مصیبتی کشید تا گله را به تایرنس برساند؛ مثلا توی راه یکی از گاوها رم کرد و یکهو پرید توی آب. و هرکول مجبور شد تا ایتالیای امروزی دنبال این گاو زبان نفهم برود! که البته پس گرفتن این گاو از پادشاه ایتالیا هم خودش داستان جدایی دارد. یک گاو دیگر هم توی راه توسط یکی از پسران پوزیدُن ـ خدای دریا ـ ربوده شد ، هرا هم این وسط دردسرهایی درست کرد که بماند… و خلاصه ماجرایی داشت هرکول بینوا!
با همه ی این احوال، هرکول از این ماموریت هم سربلند بیرون آمد و گله را صحیح و سالم به تایرنس رساند. آریستوس هم نه گذاشت و نه برداشت، تمام گله را برای هرا قربانی کرد!

 

خوان یازدهم: سیبهای هسپریدها:
آریستوس که دیگر کفرش از دست هرکول بالا آمده بود، ماموریت یازدهم او را طوری تعیینکرد که امکان موفقیت هرکول وجود نداشته باشد. او از هرکول خواست تا سیبهای زرینی راکه هرا به عنوان هدیه ی ازدواجاش به همسرش زئوس ـ خدای خدایان ـ داده بود، برایشبیاورد! اگر قسمتهای قبل داستان هرکول را خوانده باشید حتما میدانید که اگر یک نفرتوی دنیا وجود داشته باشد که چشم دیدن هرکول را نداشته باشد، آن یک نفر هرا است. وهم او بود که هرکول را به چنین گرفتاری هایی انداخت. با وجود هرا، در مقابل هرکولانجام این ماموریت کاملا غیرممکن به نظر میرسید. حال بماند که علاوه بر هسپریدهاکه محافظان سیبهای طلایی بودند هرا اژدهایی هزارسر ـ به نام لادُن- را هم دربیشه زار سیبهایش گماشته بود تا احدالناسی به آنجا نزدیک نشود.
بیشه زارسیبهای زرین، در شمالیترین نقطه ی زمین قرار داشت و هسپیردهای مراقب آن، همه ازدختران اطلس بودند ـ تایتانی که در اسطوره ها گفته شده زمین و آسمانها را بر شانهحمل میکردهاست. چرا که با کمک یکی از برادرانش به جنگ در برابر زئوس برخاسته بود وبر دوش کشیدن زمین و آسمانها عقوبتی بود که در ازای این گناه باید متحمل میشد. آمدهاست که زمین و آسمانها را بر ستونی سنگی نهاده بودند و آن را بر دوش اطلس قرار داده بودند.

در هر حال، هرکول سرانجام به این نتیجه رسید که انجام اینماموریت بدون کمک گرفتن از اطلس غیرممکن خواهد بود. و البته از آنجایی که گویاهرکول چندان هم باهوش نبوده، خودش تنهایی به این نتیجه نرسید! موضوع از این قراراست که هرکول که راه بیشه زار را در پیش گرفته بود، در میانه های مسیر، راهاش راگم کرد و سر از سرزمینهای عجیب و غریبی درآورد که در هر کدام ماجراهای بسیاری راپشت سر گذاشت. خلاصه اینکه، کره ی زمین را یک دور کامل زد و آخرش هم به جای اینکهبه مقصد برسد، سر از کوه های قفقاز درآورد! جایی که زئوس پرومته را به جرم بهریشخند گرفتن خدایان و دزدیدن راز آتش از آنان به زنجیر کشیده بود. مکافات دردناکپرومته به همین جا ختم نمیشد؛ هر روز عقابی غول پیکر بر فراز کوه پایین میآمد وجگر پرومته را به منقار میکشید و میرفت. این ملاقات دردناک هر روز تکرار میشد. چرا که بر اثر نفرین زئوس هر روز بعد از رفتن عقاب، جگر پرومته از نو ترمیم میشد. این وضع برای مدت سی سال ادامه داشت. تا روزی که هرکولِ راهگم کرده، سر از کوههایقفقاز درآورد و عقاب غول پیکر را کشت. به جبران این خدمت بود که پرومته به هرکولگفت که باید از اطلس کمک بگیرد. هسپریدها که از پدر خود حرفشنوی داشتند، به راحتیسیبها را به او میدادند و اصلا نیازی نبود هرکول خودش را به دردسر بیندازد. وعلاوه بر این، احتمالا راه را هم به هرکول نشان داد. چون دیگر بعد از آن هرکولیکراست پیش اطلس رفت و جایی گم و گور نشد.
وقتی هرکول به اطلس پیشنهاد کرد تابه جای او به بیشه زار سیبها برود و چند سیب زرین برایش بیاورد، اطلس که از تحملبار سنگین جهان بر دوشاش خسته شده بود، با خوشحالی پذیرفت. بنابراین، بعد از اینکههرکول با تیرهای زهرآگیناش هیولای هزارسر را از پای درآورد، ستون سنگی بزرگ را ازاطلس گرفت و او را به بیشه زار فرستاد.اطلس به زودی با تعدادی سیب زرین بازگشت. اما حال که طعم رهایی را چشیدهبود، دبهکرد و گفت که خودش سیبها را پیش آریستوس میبرد و هرکول بایستی به جای او برایهمیشه ستون سنگی را بر دوش بکشد.
هرکول با خود فکری کرد و به اطلس گفت کهمیپذیرد. به شرطی که اطلس فقط برای چند دقیقه ستون را نگه دارد تا هرکول بالشیچیزی جور کند و روی شانه هایش بگذارد تا تحمل سنگینی آسمانها و زمین برایش راحتترشود. اطلس به سادگی پذیرفت. سیبها را زمین گذاشت و ستون را از هرکول گرفت. و اگرفکر میکنید هرکول آنقدر شرافتمند بود که به قول اش عمل کند، کاملا در اشتباه اید. هرکول سیبها را برداشت و احتمالا برای اطلس هم زباناش را در آورد و الفرار!
ولی فکر کنم دل اطلس حسابی خنک شد وقتی مدتی بعد هرکول را دید که خسته و کوفته،با سیبهای طلایی به سمت بیشه زار بازمیگردد. چرا که آریستوس بعد از اینکه اینخوان را از هرکول پذیرفت به وی گفت که سیبهای طلایی را سر جایشان برگرداند. آخرحتی آریستوس هم نمیخواست با نگه داشتن سیبها در نزد خودش با هرا در بیفتد. چهجانوری بوده است این هرا!

 

خوان دوازدهم؛ به دام انداختن سربروس

آخرین ماموریتهرکول، سختترین ِ آن نیز بود. آریستوس از آخرین فرصتی که برای نابود کردن هرکولداشت به بهترین نحو استفاده کرد. کلی فکر کرد و سر آخر ماموریت غیرممکنی را برایهرکول در نظر گرفت؛ هرکول میبایست سگ جهنمی ِ هادِس، سربروس را از جهان مردگانبرای آریستوس میآورد.
هادس و همسرش پرسفون ارواح مردگان را به بارگاهمیپذیرفتند و مجازاتهای ابدی بدکاران را تعیین میکردند. سربروس که نگهبان بارگاههیدس بود، هیولایی عجیب الخلقه با سه سر ِ سگ و یک دم اژدها بود و سر مارهای بسیاریاز پشتاش خارج شده بود! در روایت دیگری هم آمده که سربروس پنجاه سر داشته و گوشتخام میخورده است! هایدرا ـ که اگر یادتان باشد ـ قبلا هرکول کلک اش را کنده بود همیکی از برادران همین جانور بود. البته این دو، خواهران و برادران دیگری هم داشتندکه همه سرهای بسیار داشتند! و خلاصه اگر نگاهی به تاریخچه ی این خانوادهی عجیب وغریب بیندازیم، میبینیم که بسیاری از جانورهایی که در ماموریتهای پیشین، هرکول باآنها درافتادهبود از همین خانواده بودند که حالا بماند..اولین مشکلی که برای انجام این ماموریت سر راه هرکول قرار داشت، عبور از دریاچه یمعروف سرزمین مردگان، استیکس بود؛ ارواح ِ تازه مردگان لب این دریاچه جمع میشدندتا کرئونِ قایقران سر برسد و آنها را از رودخانه عبور دهد و به سرزمین مردگانبرساند. کرئون تنها کسانی را از دریاچه عبور میداد که دو شرط او را برآورده کنند؛اول اینکه سکهای را که زیر زباناشان قرار داشت به او رشوه دهند و شرط دوم اینکهمرده باشند! و هرکول هیچیک از این دو شرط را نداشت. ولی راحتتر از آنکه فکرش رابکنید از پس این مشکل برآمد. یک نگاه سهمگین هرکول کافی بود تا کرئون از ترسدهاناش را ببندد و بی هیچ حرفی هرکول را به مقصد برساند.
خلاصه، پس ازرویارویی با جانوران چند سر فراوان دیگر هرکول به بارگاه هیدس رسید. او نزد پادشاهرفت، مشکلاش را با او در میان گذاشت و از او خواست تا سربروس را در اختیارش قراردهد. هیدس پذیرفت. اما به شرطی که هرکول میتوانست در نبرد تن به تن با سربروسپیروز شود.
هرکول بدون هیچ سلاحی به نبرد سربروس رفت و در یک آن با دستانقدرتمندش هر سه سر جانور را به چنگ گرفت و شروع به کشتی گرفتن کرد. دم اژدهاگونسربروس هرکول را گاز میگرفت و مارهایی که از پشتاش در آمدهبودند به دور بدن هرکولمیپیچیدند. اما هرکول سرسختانه مقاومت کرد و سر آخر پیروز از میدان بیرون آمدهدیس به حرفاش عمل کرد و سربروس را همراه هرکول به تایرنس روانه کرد. بعد از اینکه آریستوس این آخرین ماموریت را هم از هرکول پذیرفت، هرکول جانور را به سرزمین مردگان بازگرداند تا به نگهبانی اش برسد

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *