روابط ایران و هند با تأکید بر نقش ابوریحان بیرونی

دکتر کیانوش کیانی هفت‌لنگ :

از منابع موجود، چنین برمی‌آید که نام قدیم هند، «آریا وارتا» بوده است که به معنی سرزمین آریاست… اما این نام بیشتر به نواحی شمال هند اطلاق می‌شده است. 
گسترش آریاها در جنوب هند سبب جنگهای داخلی گسترده‌ای در حدود قرن چهاردهم قبل از میلاد گردید و از این زمان هند مجموعاً «بهارات و ارشا» نامیده می‌شد که قسمت پهناوری از افغانستان امروزی را نیز در برمی‌گرفت 
ایرانیان و مردم شبه قارۀ هند در اصل از یک نژاد به نام «آریا» (هند و اروپایی) بوده و از آن منشعب گردیده‌اند. در حقیقت مردم هند و اروپایی به دو تیره بزرگ غربی و شرقی تقسیم می‌شوند: 
اقوام شرقی: اقوام هند و اروپایی شرقی در درجه اول شامل قوم بزرگ و پرجمعیت هند و سپس ایران و ارمنستان می‌شوند… آریایی‌هایی که به آسیا آمدند در فلات پامیر سکونت گزیدند. هندی‌ها و ایرانیان دو برادر آسیایی هستند که قرن‌های دراز در یک ناحیه، در کنار هم زندگی می‌کردند. کم‌کم بر اثر کثرت جمعیت و تنگی‌جا، ناچار به جدایی از هم شدند و هر یک به سویی مهاجرت کردند. 
دو ملت ایران و هند پس از داشتن نژاد مشترک که داشتن باورهای مشترک را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد در طول تاریخ با یکدیگر به صورت‌های مختلف تعامل کرده‌اند… گاه ایران مأمن هندیان شده و گاه (اغلب)، هند پناهگاه ایرانیان مجبور به جدایی از وطن بوده است. 
نقش متقابل ایرانیان و هندیان در مسیر فرهنگ و تمدن نه تنها شایان توجه است، بلکه ایفای این نقش تغییرات مهمی را در فرهنگ جهانی به ویژه در این ناحیه از کره زمین ایجاد کرده است. هر دو کشور از سابقه دیرین فرهنگی برخوردارند و همواره نیز این دو فرهنگ به اشکال گوناگون در تلاش و تقابل و تبادل با یکدیگر بوده‌اند. و با وجود تفاوت‌های فرهنگی ظاهری، دو ملت از همگنی خاصی بهره‌مند هستند، از آن جمله در بخش زبان و ادبیات و هنر، این همگنی بخوبی خود را نشان می‌دهد. 
همچنین شبه قارۀ هند همۀ سوابق زبانی فرهنگی چندین هزار ساله، از جهات متعدد با ایران کهن پیوند دیرینه‌ای داشته و این پیوند با ورود اسلام به این سرزمین در سده‌های گذشته افزون‌تر شده و تا بدانجا رسیده است که در دوره‌هایی زبان فارسی به صورت زبان مشترک فرهنگی ایران و هند درآمده است. 
نکته‌ای که در مورد مسائل فرهنگی اسلام در این قلمرو وسیع نباید از نظر دور بماند، این است که اصول فکری و ارزشهای خلاقۀ اسلام، پس از ورود به شبه قاره، مقتضیات فرهنگی و اقلیمی منطقه را در خود انعکاس داده، و به عبارت دیگر با موارد فکری ـ فلسفی هند ترکیب گردیده است. 
از منظری دیگر، در پایان قرن هجدهم مسیحی که مطبوعات در هند آغاز به کار کردند، افراد کمی قادر بودند زبان انگلیسی بدانند و زبان‌های بومی هند برای روزنامه‌نگاری نیز توانایی لازم را نداشتند در آن زمان، زبان فارسی، که هزار سال زبان جامعۀ رسمی و درجه اول هند بود (این رسمیت تا سال 1830 ادامه داشت) به آن دلیل که گروه کثیری قادر به خواندن فارسی بودند و توانایی پرداخت آبونمان روزنامه را نیز داشتند، در به حرکت درآوردن چرخ روزنامه‌نگاری هندوستان، سخت مؤثر افتادند. 
«جام جهان نامه» هفته نامه‌ای به سردبیری لاله صدا سوخ رای که اهل کلکته بود در سال 1822 آغاز به کار کرد. 
«مرآت الاخبار» به سردبیری راما موهان روی، نیز در همان سال منتشر شد. روزنامه دیگری به نام «شمس‌الاخبار» به زبان فارسی توسط مانی راما تاخور به طور مرتب در هند انتشار یافت. 
جدا از حمایت مسلمانان از زبان فارسی، سهم و نقش هندوان در گسترش تمام رشته‌های ادبیات زبان فارسی در هندوستان نشان می‌دهد که تأثیر طرز تفکر هند و بر این زبان کم نبوده است و در واقع وطن دوم زبان فارسی در طول حکومت مسلمانان هندوستان بوده است. 
یکی از شخصیت‌هایی که موجب دوستی و اتحاد دو کشور گردید ابوریحان بیرونی است. ابوریحان بیرونی مؤلف کتاب با ارزش «تحقیق ماللهند» که به عنوان «بیرونی در هندوستان» معروف شده است. این کتاب در واقع بزرگترین کتاب تاریخ هند محسوب می‌شود. این کتاب دربارۀ مذهب، فلسفه، ادبیات، زمان شناسی، نجوم، قوانین تجارت، قانون و ستاره شناسی بحث می‌کند. 
ابوریحان بیرونی که با سلطان محمود به هندوستان رفت و سالها در آنجا ماند، به مطالعۀ سانسکریت پرداخت و کتاب‌های زیادی به فارسی و عربی نوشت و چندین کتاب فلسفی سانسکریتی را ترجمه کرد. ابوریحان بیرونی 16 سال در مدکتان به تحقیق در فلسفۀ هندوستان اشتغال داشت. او کتاب «تحقیق ماللهند» را که دربارۀ هندوستان و سازما‌های آن بود، به زبان عربی در سال 1030 میلادی نوشت. این کتاب از بزرگترین کتب کلاسیک دنیاست که از کتب هندی بسیاری چون «ماها بهاراتا» و «راما یانا» و «سامخایا سوترا» نقل قول می‌کند. 
علاوه بر آن بیرونی کتب زیر را نیز راجع به هندوستان نگاشته است: 
1. جوامع الموجود لخواطر الهنود راجع به سند هند. 
2. تهذیب زیج ارکند چون ترجمۀ آن نامفهوم بوده نیاز به تهذیب داشته است. 
3. خیال الکسوفین راجع به بمدارین متحدین که به اظهار بیرونی هیچ زیجی از زیجات هند خالی از این معنی نیست و در ممالک اسلامی کسی آنرا نمی‌دانسته است. 
4. تذکره‌ای در حساب با ارقام هندی. 
5. کیفیت رسوم هند در تعلیم حساب. 
6. رساله‌ای در راشیکات که در حیدرآباد طبع شده است. 
7. ترجمه براهم سدهاند در طرق حساب. 
8. رساله در تحصیل آن زمان، نزد هند. 
9. جوابات مسائلی وارده از منجمان هند. 
10. جوابات مسائل ده‌گانه علمای کشمیر. 
11. مقاله در طریق هند در استخراج عمر. 
12. ترجمه کتاب موالید صغیر از براهمهر. 
13. ترجمه کاب یاره و آن مقاله ایست از هندیها در امراض. 
14. مقاله در باسدیو راجع به آمدن اخیرش. 
15. ترجمه کتاب پاتنجل در خلاص از بدن. 
16. ترجمۀ کتاب سانگ، بنا به گفتۀ بیرونی در کتاب ماللهند. 
گفته می‌شود جز سه کتاب تحقیق ماللهند و راشیکات و پاتنجل، بقیه این آثار گرانبها در دست نیست.11 امید است که در کتابخانه‌های دنیا موجود باشند که در صورت پیدا شدن، ثروتی تمام نشدنی است که این خود همت همگان را در جستجوی عالمانه و گسترده برای یافتن آن می‌طلبد. 
به درستی می‌توان ابوریحان بیرونی را حلقۀ وصل دو کشور و دو ملت، ایران و هند دانست. هر چه اطلاعات ما دربارۀ آثار این دانشمند بزرگ و کاوش‌های وی دربارۀ هند بیشتر شود، می‌توان پذیرفت که ارتباط دو کشور شفاف‌تر و پیوندهای دو ملت عمیق‌تر می‌گردد. 
مساعی بیرونی در نشر فرهنگ هند، نزد هندیان نیز بارها مورد تقدیر قرار گرفته است و ملت قدرشناس هندوستان پس از آنکه بیرونی به ایران آمد، هرگز او را فراموش ننمود. و اندیشمندان هندی همواره با او مکاتباتی داشتند؛ چنانکه در فهرست کتابهای بیرونی دیده می‌شود که منجمان کشمیر از او پرسشهایی کرده‌اند و او هم پاسخ نوشته است و نیز در پاسخ علمای هند، جوابهایی نگاشته است. این است که در چکامه‌ای که یاقوت در معجم الادباء از او نقل کرده است؛ بیتی راجع به شهرت خویش در هند می‌گوید: 
وسائل به مقداری هنودا به مشرق و بالغرب هل یخفیِ علیهم عماسیا
البته ملتی که در زندگی او را فراموش نکرد؛ پس از مرگ هم او را فراموش نخواهد کرد و با گذشت هزار سال، که نسل‌هایی از بشر آمدند و رفتند، هندیان جشن هزاره او را نیز بر پا ساختند. 
اینک که بار دیگر روز بزرگداشت ابوریحان بیرونی فرا رسیده است، ما نیز با یاد کرد این دانشمند بزرگ و بررسی مختصر نقش وی در تاریخ و تاریخنگاری کشور هند، تنها به یک جلوه از خدمات یادش را گرامی می‌داریم و به روح پاکش درود می‌فرستیم.

*رئیس پژوهشکده ابوریحان بیرونی

وابسته به مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی

 

نفوذ فرهنگ و تمدن ايران باستان در كشور هاي شبه قاره آسیا

تاثير و گسترش روابط فرهنگي و سياسي و اقتصادي ايران در حوزه ي كشورها ي شبه قاره ، تا قبل از دوران هخا منشيان بيشتر مربوط به مهاجرت هاي آرياييان و شكل گيري هند و ايرانياني بود كه در گزارش هاي مورخان و آثار كهن ديده مي شود براي مثال، مي توان به شخــصيت جمشيد اشاره كرد كه در آثار اوستايي از جمشيد به عنوان فرمانرواي زمين از جانب هرمزد و يكي از شاهان پيشدادي ياد مي شود .

 

ا ما در ادبيات باستاني هند او فرمانرواي جهان مردگان ، نخستين انسان و نخستين ميرا است . دكتر ژاله آموز گار مي نويسد :« جم شخصيتي است هند و ايراني يمه yima(- yama ) در هند نخستين كس از بي مرگان است كه مرگ را بر مي گزيند ، راه مرگ را مي يپيمايد تا راه جاودانان را به مردگان نشان دهد.او سرور ديناي گذشتگان است.»1

دكتر بهرام فره وشي دليل مهاجرت آرياييان را در زمان فرمانروايي جمشيد افزايش جمعيت و كمبود جا و نيـاز بيشـتر به چراگـاه هـاي فـراخ مي داند كه نتيجه آن كوچ به سـرزمـين گـرم بزرگ هند و پاكستان مي شود.2

دكتر ژاله آموزگار درباره جدايي ايرانيان از هنديان و اقـا مت در ايـران و هـند و اشـتـراك آنـها مي نويسد :
« مشتركات نژادي و فرهنگي ميان اين دو گروه ( ايرانيان و هنديان ) هرگز گسسته نشد. مردم دوران باستان سرزمين ما با مردمان دوران باستان سرزمين هند همبستگي هاي بسياري داشتنـد. ايـن موضـوع به خصوص در زبان، اسطوره ها و مسائل مربوط به آيين هاي آنها را ديده مي شود كه گوياي همزيستي طولاني ايرانيان و هندوان آريايي نژاد است.»3
بنابـراين اولين نشـانه هاي تـاثير متقابل ايران و شبه قاره را مي توان در نگرش اسطوره اي دنبال كرد. حمزه اصفهاني و مـورخان ديـگر ، سـرزمين هـند را سهم ايرج فرزند فريدون مي داند.4

به نظر پروفسور محمد باقر رئيس دانشكده شرق شناسي دانشكده لا هور نام هندوستان چهار بار در اوستا تكرار شده است و :
« مهم ترين و بهترين معرف پنجاب ، فرگرد اول ونديدادvendidad است كه درآن به شرح سرزمين پنـجاب پـرداخته است.در اين كتاب از شانزده محل بسيار خوب بحث شده است كه پانزدهمين بخش آن جزو « هپته هيندو » (hapta Hindu ) مي باشد كه از خاور تا باختر گسترش دارد.ايـن هپته هيندو سرزمين حوضه رودخانه است كه از آن در اوستا راجع به پنجاب و سند نام برده است.»5
پانزدهمين جا و روستا ها كه من، اهورا مزدا، بهترين بيافريدم، هفت هند است : هپته هندو . در آنجا اهريمن پر گزند به ستيزه دشمنان ناهنگام و گرماي ناهنگام پديد آورد.6

بنابريان اولين نشانه هاي وابستگي هاي فرهنگي ايران و هند را در پرتو اساطير مي يابيم ، ا ما اين هند كدام سرزمين است ؟ دكتر مهرداد بهار بر اساس شاهنا مه ، آن را بخش هاي شرقي افغانستان ا مروز مي داند.7
استاد سعيد نفيسي درباره پاكستان مي نويسد :
ايـن نام را پيـش از اسـتقلال اين كشور، پيشوايان مسلمان هند كه مايل به تجزيه ي هندوستان بوده انــد، پيشنهاد كـرده اند. پسوند ستان همان پسوند زبان فارسي است و كلمه ي پاك كـه شا مل پ ، الف و كاف باشد، هر كدام حرف اول يك كلمه است. پ را از ا سم پتن ها گرفته اند. پتن ها مردم چادر نشين از نژاد آريايي هستند كه هم در شمال پاكستان هستند و هم در جنوب افغانستان و هم در مشرق افغانستان ساكنند. آن هايي را كه در پاكستان هستند ، پتن يا پتان مي گويند و آنهايي كه در جنوب افغانستانند، پشتون مي نا مند و آنهايي كه در مشرق افغانستانند ، پـختون مي گويند. ا لـف را از اول كلمه اسـلام گـرفته اند و كاف را از اول نام كشمير و به اين ترتيب پ ، الف و كـاف را با هم تركيب كرده اند و اسم كشورشان را پس از استـقلال پـاكستان گذاشتند و اين كلمه پاك ربطي به كلمه ي پاك و پاكيزه فارسي ندارد.8

از نـظر تاريخي مي دانـيم كه كوروش كبير سـرزمين بلخ ، افغانستان ، پنجاب و سند را فتح كرد كه با عث پيوند فرهنگي ، اقتصادي و سياسي در شـبه قاره شـد ، تا آنجا كه بعد از سقوط هخا منشي اين پيوند هم چنان ادا مه داشت.
داريوش اول از سال 512 ق . م شخصي را به نام « سكيلاس s k y l a s » در جهت كشف و تحقيق در سرزمين هاي تازه و در سواحل هند با ناوگاني روانه ي درياي عمان مي كند كه به گفت هردوت او و همراهانش از رود سند و سواحل بلوچستان و مكران به عربستان و از باب المندب به درياي سرخ مي رسند.9

بنابراين داريوش نيز به پنجاب و سند دست يافت و به گفتةدكتر محمد جواد مشكور تاريخ فتح آن سرزمين به دست داريوش مبدا تاريخ آن كشور شد.دياكنف درباره ي ساتراپ نشين هاي دولت هخا منشي ، به نقل از سنگ نوشته ي بيستون (بين سالهاي 521 تا 519 ق . م ) از هندوستان به عنوان بيستمين ساتراپ دولت هخامنشي ياد مي كند كه شا مل دره ي رود سند و پنجاب بود و ميزان خراج آن را 300 تالانت گرد طلا نوشته است.10

هردوت اطلا عاتي درباره ساتراپ هاي دولت هخا منشي در عصر داريوش اول و ماليات سرانه آنها ارايه مي كند و باره ي هندياني كه در منطقه شمالي هند در همسايگي كاسپاتيرهاCaspatyrus و منطقه پاكتيسيا pactycia از طايفه ي ديگري ياد مي كند كه شباهت به مردم باكتريا ( بلخ ) داشته اند :
در ميان هندي ها اين عده از سايرين جنگجو ترند و ايشان هستند كه به جستجوي طلا مي روند، زيرا كه بيابان زرخيز در اين قسمت هند واقع شده است.11

او مستد درباره خراج هندوستان به دولت هخا منشي كه سيصد و شصت قنطار خاك زر ( در حدود شش ميليون تومان ) بوده است ، درباره نام هندوش مي نويسد :
اين شهرستان نام خود را از بزرگترين رودخانه اش ايندوس (سند هو ) گرفت و فقط سرزمين هاي كرانه هاي رود سند و شاخه هاي آن را نيز در برداشت.اين شهرستان در شرق به رودخانه ي گنگ هم نمي رسيد ، حتي هيداسپس ، كه بعدها مرز پادشاهي (تاكسيله ) بود ، هرگز ذكر نشده است . در روزگار هردوت ، مرز شرقي همان كمربند شنزار بود كه ا مروز نيمه ي شمالي شبه جزيره را به هند شرقي و غربي جدا مي سازد. فرمانروايي پارسي هخا منشي هرگز در جنوب شبه جزيره ي بزرگ گسترده نشد. پس هندي كه در آن زمان وصف شده محدود به دره سند بود.12

هردوت به لشكريان بومي هندي در زمان حكومت خشايارشاه كه فرمانده اي به نام « فرنه زاتر » فرزند ارتبات داشتند ، اشاره مي كند كه لباس هاي كتاني باكمان و تيرهايي از ني با پيكان فلزي داشته اند.13
دكتر اسدا… بيژن در شرح جنگ افزارهاي هخا منشي، به شمشيرهندي كه به گفته شاهنا مه ساخته ي هند بود ، اشاره مي كند.14

ملك زاده بياني مي نويسد :
« در دوره هخا منشي ، قسمتي از ناحيه شمالي وغربي هندوستان از متصرفات ايران وتابع حكومت مركزي بود و تمام قوانين او زان و طرز معا ملات مطابق اصول دولت شاهنشاهي هخا منشي بوده است . در اين سرزمين قديمي ترين سكه ها به صورت قطعات فلز نامنظم بود كه بيشتر مستطيل شكل با نقش هاي متنوع حيوان ، درخت و با مظاهر مذهب ومظاهر افلاك بر روي آن نقش گرديده بود و اغلب پشت سكه ها صاف و بدون علامت بود . اين سكه ها مربوط به سده هاي پنجم با ششم ق . م است.»15

گيرشمن به نقش ايران در شبه قاره اشاره مي كند :
هخا منشيان پس از پذيرفتن زبان آرا مي به منزله زبان رسمي مملكت و پذيرش الفباي آن ، به هند بردند و در آن تحت نفوذ زبان مزبور ، خرشتي kharashti قديمي ترين الفباي هند كه شناخته شده، توسعه يافت. دانشمندان معتقدند كه از تماس بين زبان پارسي و زبان اقوام جديد مجاور دره ي سند براي محاوره فا تحان و مغلوبان يك قسم لهجه ي مخلوط به سبك زبان اردو ايجاد شد.16
گيرشمن از خط ديواني هخا منشي كه موجب پيدايش قديمي ترين خط هندوستان گرديده است، ياد مي كند.17

روابط ايران و هند تا پايان عصر هخا منشي ادا مه مي يابد به طوري كه آريان در كتاب آناباسيس Anabsis مي نويسد :
هندي ها با بلخي ها هم مرز بودند و همان ترتيب خود بلخي ها با سغدي ها داراي مرز مشترك بودند، به كمك داريوش آمدند. آنهايي را كه هنديان كوهنورد نا ميده مي شدند و با خود فيل داشتند، در اين سوي سند زندگي مي كردند، در سپاه داريوش در گائوگمل شركت داشتند.18
سلوكوس اول زماني به هند حمله برد كه « چاندرا گوپتا » سلسله موريا ها را در هند تاسيس كرده و بسيار نيرومند بود. در سال 304 ق . م سلوكوس با چاندرا صلح مي كند و سرزمين اسكندر به تصرف در آورده بود، به او واگذار مي كند.
دولت باختر در بلخ به وسيله ديودوتوس اول Diodotus استقلال مي يابد و سپس از پنجاب و سند به تصرف دمتريوس Demetrios در مي آيد. او پايتخت دولت موريا يعني شهر « پاتالي پوترا »( = پتنه ) را فتح مي كند. بنابراين با گشترش قدرت دمتريوس در هند ، خط يوناني و هم چنين خط محلي بر روي سكه ها نوشته مي شد.19

دكتر مشكور به نقل از راولينسون مينويسد :
بر روي يكي از سكه هاي دوتريوس نقش آناهيتا ديده ميشود. بر روي سكه هايي كه از دمتزيوس از هند يافته شده است، پادشاه به لباس هندي به نيم رخ نشان مي دهد،20

سرزميني كه بيستمين ساتراپ هخا منشي بود، محل تاسيس دو سلسله ي حكومتي مورياها و ناندا (ناين ناندا ) بود. به گفته « آ. بلتيسكي » زمان حكومت ناندا بين 324 تا 200 ق . م بود.21 سلسله مورياها توسط « چاندرا گوپاتا » پس از فروپاشي ا مپراتوري اسكندر پديد آمد كه از 413 تا 322 ق . م ادا مه داشت. اين سلسله توسط « پوسيا ميترا » ( موسس سلسله سونگا ) پس از 137 حكومت منقرض شد.22 البته « توين بي » انقراض: اين دولت را به وسيله مهاجمان يوناني باكتريايي به رهبري دمتريوس اول در دومين سده پيش از ميلاد مي داند كه صحيح نيست.23

ا مپراتوري هخا منشي از نظر فرهنگي و تمدن تاثير بزرگي بر مورياها داشتند:
« در هند هنر و معماري هخا منشي آثار خود را باقي گذاشت. حفرياني كه در پتنه ) patna) ) به عمل آمده، آشكار كرد كه كاخ هايي كه در زمان سلسله موريا Maurya ساخته شده، تجديد مطلعي از طرح كاخ هاي تخت جمشيد است كه نشانه اي از نفوذ هخا منشي را در هنر موريا و هم چنين در گنداره Gandhara مي رساند . 24

حسين شهيد مازندراني (بيژن ) تاثير گذاري هخا منشي را اين گونه شرح مي دهد :
1- باقيمانده تالار صد ستون در پاتالي پوتراي باستان، نزديك شهر پتا در شرق هند
2- نيايشگاه هاي زير زميني يا غار هاي مقدس.
3- ستون هاي يادبود حامل فرمان هاي آشوكا و سنگ نوشته هاي وي بر كوه ها و سنگ نوشته هاي وي بر كوه ها و سنگ نوشته هاي ديگر آشوكا به خط خاراشتي كه توسط دبيران ايراني در هند نوشته شده است.
4- اشيا ديگر كه در كندوكاوهاي باستان شناسي در تاكسيلا Taxila (در پنجاب پيرا مون راولپندي ) و پاتالي پوترا به دست آمده است.
نخستين كسي كه در پاتالي پوترا به جستجو پرداخت، دكتر وادل Waddel بود و سپس دكتر اسپونر s poo ner بود كه تالار آپاداناي پاتالي بوترا را كشف كرد. وي اثبات كرد كه اين بناها الگوي جز تخت جمشيد نداشته و حتي مهر و نشانه هايي شبيه به مهر و نشانه هاي هنرمندان و سازندگان تخت جمشيد را يافت و بر اين باور شد كه اين ساختمان ها را مهندسان و معاران ايراني طرح كرده و با ياري هنرمندان هنري ساخته اند. ايرن گجر « Iren . N. Gajjar » هنر شناس معاصر ، عظمت كاخ هاي مورياني رد « پاتالي پوترا » با طلا كاري ها و تزيينات خيال انگيزش ، تنها با تالارهاي هخا منشيان و مادها در شوش و اكباتان در خور سنجش و برابر مي داند.25

دكتر اسپونر توصيف بناهاي داده شده را در « مهابهاراتا » شبيه به هنر و معماري ايرانيان مي داند و :
« در پاتالي پورتا طرح و نقشه اصلي همان طرح تخت جمشيد بوده و تالاري كه من ] دكتر اسپونر [ ، يك نمونه ي ثانويه از اين تالار بوده و همين تالار بوده و همين تالار است كه وصفش را در مهابهارات مي خوانيم ، تالاري كه توسط چاندرا گوپتا ساخته شد و تاريخ نويسان يوناني هم وصف آن را در نا مه هاي خود نوشته اند و زايران چيني نيز از آن ياد مي كردند. بنابراين به خود حق مي دهم كه بگويم « آسورا مايا » هند انعكاسي از « اهورا مزدا » ي ايران است.26
در كاوش هاي باستان شناسي در تيمورگرها Timurgarha در پاكستان نشان داد كه ارتباطي قوي بين اين آثار و آثار هخا منشي وجود دارد و حتي قبرهاي اين منطقه با قبرهاي باستاني شمال ايران شباهت دارد كه متعلق به سده ششم پيش از ميلاد است. آتشكده هاي اين منطقه داراي ستون هاي چهار گوشه كه بالاي هر كدام گل آفتاب گردان ( كه نشانه ايمان و ا عتقاد ايرانيان به خورشيد بود ) كنده كاري شده است.27

سلسله پادشاهي موريا از نام چاندرا گوپتا گرفته شده است . ا . ح . راني اين نام را « ما اورين » Mauryan ، دياكنف « مائوري » Mauri ، توين بي « ماوري » ، نهرو « موريا » ، هـ .ج . ولز « ماوريا » ومري بوس « موريان » نوشته اند. دكتر اسپونر به راهنمايي جاياسوال javaswal )) دانشمند هندو، دريافت كه در اوستا واژه « موروا » ( Mourva ) و در سنگ نوشته هاي هخا منشي « مارگو » Margu ديده مي شود كه هر دو به سرزمين مرو اطلاق مي شود. در حقيقت در آثار كهن ايران وهند، از مرو نام برده شده است. بنابراين مرو جايگاهي بود كه ايرانيان وهنديان با هم مي زيستند. مرو گاهواره اصلي تمدن و فرهنگ هند و ايراني است :
كلمه ي « موريا » از « موروا » ايراني واز زبان فارسي گرفته شده است و خود من ] دكتر اسپونر ) اين فرضيه را بدين ترتيب تكميل مي كنم كه اصل و ريشه كلمه ي « مرو » كه در آسياي مركزي واقع است، نمي باشد، بلكه آن را نام جلگه ي مرغاب در فارسي مركزي در پيرا مون تخت جمشيد و پاسارگاد گرفته اند و اين خود مي تواند براي ما روايات تاريخ نويسان يونان و ديگر روايت ها را كه مي گويند كاخ هاي چاندرا گوپتا تقليدي از قصرهاي تخت جمشيد است، توجيه كند و به ما اجازه بدهد كه بگوييم خود چاندرا گوپتا نيز از همين سرزمين برخاسته بود و دست كم اين سرزمين پدران و نياكان وي بود … بنابراين بايد گفت كه مورياها به سرزمين مركزي فارس، حوزه رود مرغاب منسوب بوده اند وشايد هماز اولاد و احفاد هخا منشيان بوده اند. »28

در دوران اشكاني ارتباطي بين هند و ايران برقرار نبود، زيرا پارتيان بيشترين تلاش خود را در بيرون راندن سلوكيان به كار بردند و توجيهي به شبه قاره نداشتند و البته وجود سكاهاي شمالي كه در اثر تهاجم اقوام « يوئه . چي » به سرزمين هاي جنوبي تر يعني سيستان و حوزه ي پنجاب و سند كشانده بود، ديگر مورد دل مشغولي پارتيان بود تا به سرزمين شبه قاره نينديشند. ا ما مهرداد اول يك بار در اثر ضعف دولت باختر به سرزمين هاي سند و هيداسپ ( جيم ) يورش مي برد و ساتراپ هاي پاروپا ميزاد و آراخوزيا و زرنك را مي گشايد ، ا ما تهاجم سكاها به قسمت هاي شرقي دولت اشكاني باعث بازگشت مهرداد مي شود و كار او بي نتيجه مي ماند. 

سكاها در سده اول ميلادي موفق به تشكيل چندين سلسله در شرق ايران و شمال غربي هند گرديدند :
« سكاها در هند به ويژه هند و سيتي هاي تحت حكومت مائواس و خاندان آرس در دره سند ، به طور مستمر يرزمين هايي را كه از زمان مناندر تحت تسلط هند و يوناني ها بود، متصرف شدند29. سلسله هند و سكايي كه بين 72 تا 50 پيش از ميلاد در ناحيه اي به نام كي پين kipin در حوضه ي رود ارغنداب و سفلا ي سند در نزديكي كابل حكومت داشتند ، به يوناني « هند وسيتي » Indocytha شهرت دارند.
اقوام هندوسيتي ( سكايي ) به احتمال قوي قومي ايراني تبار بودند كه در نواحي سغد دولتي به همين نام در سده دوم پيش از ميلاد توسط تخاريان يا كوشانيان كه از مشرق آمده بودند ، تاسيس شد. اينان پادشاهي يوناني – باختري را نابود ساختند. »30

سلسله هندو سكايي توسط مائوس دوم ( = مااواس معروف به موگاي كبير ) تاسيس شد .سپس به دست « ويكرا ماديتيا » ( شاه مالوا » منقرض شد.
سلسله آزس ين 50 پيش از ميلاد تا 30 ميلادي در بگرام توسط آزس اول تاسيس شد كه تا پنجاب ورود سند گسترده بود. « كوندو فارس » شاه هند و پارتي اين سلسله را منقرض كرد.
پس از هندو سكايي ها ( pahlav ) يا همان هندو پارتي ها كه از اختلاط پارت ها و سكاها بودند، قدرت مي گيرند31 و جانشين سكاها در ايالت سند مي شوند كه با خود گوشه هايي از فرهنگ و تمدن هلني وارد اين سرزمين مي كنند.3

سلسله پهلوها به دو گروه تقسيم مي شود : سلسله هندو پارتي كه در سال 88 پيش از ميلاد به وسيله « وننس » ( = ونونس vonones ) و به گفته دياكنف ونن vonon پديد آمد و تا 16 ميلادي ادا مه داشت و به وسيله « گوندو فارس » از بين رفت :
دكتر محمد جواد مشكور مي نويسد :
آنان شعبه اي از پارتيان بودند كه در حوزه هيرمند و سيستان به طور پراكنده مي زيستند و زماني كه سكاها وارد سكستان شدند، با آنان در هم آميخته، قومي سكايي و پـارتي را تشكيل دادند و چون پارت ها خود را « پهلو » مي گفتند، آنان نيز خود را پهلو نا ميدند. 33

سلسله ديگر پهلوها هستند، يعني « هند و پارتي و سكايي » بود كه به سال 20 ميلادي توسط « گوندوفارس » ( = كريستن سن : گوندوفر – آيرين فرانك : گندوفارنس Gondophanes ) آغاز گرديد. وسعت اين ا مپراتوري از سيستان تا پنجاب بود و آيرين فرانك نيز آن را تا جنوب شرقي هند ذكر كرده است. 34 دكتر عبدالحسين زرين كوب از آنان به عنوان خاندان سورنا ياد كرده و مي نويسد :
…در آن سوي مرزهاي هند قدرتش بسط يافته و دولتي اشكاني – سكايي را به وجود آوردند. از جمله ي نام آوران اين خاندان در اين دوره « گندفر » را بايد نام برد كه در نيمه ي نخست قرن اول ميلادي قلمرو وي در آن سوي سند تا پنجاب و پيشاور وسعت داشت . » 35 دياكونف مي نويسد :
« گوندوفار نماينده و عضو خاندان ها ي سورناي سكستاني در زمان اردوان سوم، متصرفات خويش را به حساب اراضي هندي متعلق به فرمانفريان آراخوسيد كه مغلوب وي گشته بودند توسعه داده و خويشتن را « پادشاه بزرگ هندوستان » خواند. اردوان نيزقادر نبوده تا وي را بر جايش بنشاند و به عدم شناسايي سلطنت او اكتفا كرد. »36

در اين دوره با قوم ديگري در مجاورت دولت اشكاني بر مي خوريم كه به گفته « رنه گروسه » در حدود شرقي ايران، بر افغانستان و قسمتي از هند شمالي و شمال غربي آن حكومت داشتند و به كوشانيان معروفند. وي د راثر ارزنده ي خود، امپراتوري صحرانوردان مي نويسد :
« يوئه چي هاي ساكن باختران در قرون اول ميلادي كه به زبان چيني « كوي شوانگ » kouei – chouang ] = كويي . شوآنگ kuei. shuang [ خوانده شده اند، يكي از قبايل پنجگانه بودند كه در سال 128 ق . م . باختران را بين خود تقسيم نمودند … »37 
آنان يكي از قبايل عمده يو ا – چي yueh – chih بزرگ بودند كه از سرزمينهاي اصلي خود توسط قبيله ي جنگجوي ديگري به نام هسيونگ – نوها ( هونها ) رانده شدند و در شمال بلخ نيز ساكن شدند. عده اي از جمله كريستن سن آنان را از تبار سكاها دانسته اند ، ا ما ويل دورانت آنان را ترك مي داند.38

دكتر محمد جواد مشكور در مقاله ي « نام كوشان در كتابهاي قديم فارسي و عربي » مي نويسد :
« كوشانيان اقوا مي از تخاري ها بودند كه از قرن اوّل ق . م . تا چهارم ميلادي در مشرق فلات ايران از سغد گرفته تا افغانستان شرقي و ماوراء النهر و هندوستان غربي فرمانروايي داشتند. 39

نهرو در اين باره مي نويسد :
« از ميان قبايل « يووه چيه » يك قبيله به نام كوشان ها برتري خود را بر قبايل ديگر مسلم ساختند و سپس آنها نيز به سوي شمال هند سرازير شدند ،در اينجا هم سكاها را كه تازه مستقر شده بودند ، شكست دادند و از برابر خود به نواحي جنوبي هند راندند و به اين ترتيب بود كه سكاها به نواحي كاتياواد و دكن رفتند. از آن پس كوشان ها امپراتوري پهناور و نيز دولتي را در تمام نواحي شمالي هند و قسمتي عمده از آسياي مركزي به وجود آوردند … » 40

ج هارماتا » در مقدمه كتاب « تاريخ تمدنهاي آسياي مركزي » در تشكيل حكومت كوشانيان مي نويسد :
« در حدود قرن اوّل ميلادي در شمال هندوكش اتحاد پنج قبيله ي تخاري تحت لواي كوشاني ها آغاز شده بود و در حدود 50 ميلادي پادشاه كوشاني به نام كوجولا كدفيس كه خود را سالار بلخ خواند، هند و پارتي ها را بيرون كرد و ايالت هندي آنها را ضميمه ي كشور خود كرد . »

پايتخت تابستاني اين پادشاهان در « كاپيچي » kapici ( = كاپيسي يا بگرام ) و كابل و پايتخت زمستاني آنان شهر پيشاور بوده است . عصر كوشاني را به سه دوره تقسيم كرده اند :
1- كوشاني هاي قديم كه زمان حكومتشان بين 55 تا 125 ميلادي بوده است ، توسط كوجولا كدفيس اول ( = كادفي زس يا چيو چورا c h iu – chiu ) تاسيس شد. سه پادشاه از اين خاندان در مجموع 70 سال حكومت داشتند.
ب – كوشان هاي جديد كه بين 125 تا 230 ميلادي حكومت كرده بودند ، توسط – كانيشكاي بزرگ تاسيس شد . وي يكي از مبلغان بزرگ آيين بودا بوده است. 41دكتر مهرداد بهار اين دولت را همان كشاني شاهنا مه مي داند ،42تعداد شاهان اين سلسله ده ذفر بودند كه در مجموع پس از 108 سال توسط دولت ساسائي منقرض گرديد. باستان شناسي ، حكومت كوشانيان را شا مل سرزمين هاي خوارزم و تاجيكستان و ازبكستان دانسته اند. 43 
شاپور اوّل فرزند اردشير بابكان به شرق تاخته و از طريق هندوكش به هندوسپس به قلمرو كوشانيان دست يافته است . 

پروفسور محمد باقر در مقاله « تاثير و گسترش زبان فارسي در شبه قاره هند و پاكستان » مي نويسد :
« كوشانيها نخستين كساني از شبه قاره ي هندو پاكستان بودند كه توانستند با مردم ايران ارتباط سياسي بيشتري برقرار سازند و زبان پارسي را در سده ي يكم يا دوم پس از ميلاد در سرزمين شبه قاره هند و پاكستان رواج بدهند ( محيط طباطبايي فارسي هندي روزنا مه پارس شيراز ، 4 آوريل 1966 م . ) … اين بيان به وسيله سنگنبشته اي كه از كوشانيها با خط يوناني در – سرخ كتل sorkhkatal تخارستان كه داراي كلمات تخارستان فارسي يا رومي مي باشد به دست آمده است ، تاييد مي گردد. –
( تحقيقات آفريقايي و شرقي / سال 1960 و نشريه آسيايي 1961 … ماني در آن زمان براي اشاعه آيين خويش روانه شبه قاره ي هند و پاكستان شده بود … به مجرد ا عدام ماني كه همزمان با سلطنت بهرام اوّل ساساني بود، عده اي از طرفداران او از بيم جان راه شبه قاره هند و پاكستان را در پيش گرفتند و به آن نواحي روي آوردند.
قديميترين كتاب كه در زبان پارسي از نويسندگان هند شناخته شده است ، ترجمه فارسي رساله اي به نام زهر به قلم چاندرا گوپته به سال (293 – 322 ق . م . ) هنگا مي كه وزير اعظم چاناكيا يا كانتيليا chanakya or ya از kant بود تاليف نمود. –
اين كتاب در سده ي هشتم پس از ميلاد توسط پزشك و فيلسوف معروف هندي به نام « منكه ، Manaka وقتي كه براي معالجه بيماري هارون الرشيد به بغداد رفته بود، ترجمه شد. منكه بعدها دين خود را تغيير داد و مسلمان شد … » 44

2-كوشانيهاي كوچك كه شامل رتبيل ها و كيداريان است :
الف – رتبيل ها از سلاله كوشانهاي كوچك بودند كه در صفحات شرقي – افغانستان و ماوراء رود سند و كابل و قندهار و خصوصا در شمال وجنوب هندوكش بين 220 ميلادي تا 258 هجري قمري (872 م . ) حكومت داشتند، كه به كوشانهاي متاخر در داشيا موسومند.
از شاهان اين سلسلسه مي توان از اردشير دوّم نام برد كه از خويشاوندان شاپور دوم بود، قبل از حكومتش در ايران (پس از شاپور دوم ) در كوشان حكومت داشته و دكتر زرين كوب احتمال مي دهد كه شايد نفوذ همين كوشانيان باعث بر تخت نشستذش بوده است.45
از شاهان ديگر اين سلسله مي توان از شاوگ shavag و پري يوگpriyog نام برد كه به كمك وستهم ( بسطام ) كه در ديلم بر عليه – خسرو پرويز قيام كرده بود، آمدند. 46
ب – كيداريان ، سلسله ديگري از كوشانيان كوچك بودندكه در زمان تهاجم هياطله به طرف جنوب شرقي و كابل حكومت داشتند. از آنان به عنوان هون هاي سفيد در باختر ياد كرده اند. ريچارد فراي آنها را مردمي آلتايي زبان 47 و رنه گروسه نيز از « يوئه – چي ها مي داند، ا ما در بعضي منابع با نام – هفتاليان ياد شده است. از آنجا كه جنگ هپتالها با بعضي از شاهان ساساني از جمله يزدگرد دوّم در كتب تاريخي گزارش شده است و خصوصا جنگ كيدارا ( مؤسس سلسله ) با پيروز ( = فيروز )كه در صحت آن مورد شك است ، گوياي آن است كه كيداريان ، همان هپتالهاي دوره ي بعد بودند. 

دكتر محمد جواد مشكور در اين مورد مي نويسد :
« در اواخر حكومت يزدگرد دوّم ، هجوم قبايل هون يا خيون موسوم به كيداريان به ناحيه ي طالقان واقع در مشرق ، شاه ساساني را گرفتار جنگ با آنان كرده بود » 48
آنان در حوالي 430 م . به هندوستان هجوم آوردند. در زمان بهرام پنجم ( بهرام گور ) به ايران حمله كردند و بهرام بر آنان شبيخون زده و خاقان ايشان را كشت . حكومت كيداريان از اوايل قرن سوم ميلادي شروع و تا اواخر قر مذكور در باختر ادا مه داشته است . تعداد شاهان اين سلسله 4 نفر بود اين سلسله به دست هپتاليان منقرض شد.
« گوپتا ها » سلسله ديگري كه در هند با ايران روابط نيكو داشتند . توين بي از آنان با نام « گوپتان » ياد كرده است. آنان از شاهان بومي هند بودند كه در ماگادها بين 320 تا 470 ميلادي حكومت داشتند . اين سلسله توسط چاندرا گوپتاي اول تاسيس شد . پايتخت آنان شهر پاتالي پوترا و حوزه ي حكومتشان به نقل از رنه گروسه در شط گنگ « ملوا » گجرات و شمال دكان Dekhan : دكن ، دكهان ، دخان [ بوده است .49 تعداد شاهان اين سلسله پنج نفر گزارش شده كه بهمدت 150 سال حكومت داشتند . توين بي زمان حكومت اين سلسله را بين 450 تا 528 ميلادي ذكر نموده است. 

اين سلسله پس از انشعاب توسط هپتالها، در ديگر مناطق هند با نام گوپتاها به حكومتهاي كوچك خود ادا مه دادند :
« … در پايان ا مپراتوري « كوماراگوپتا » و ابتداي پادشاهي « سكانداگوپتا » بود كه هياطله ( طائفه اي از هون ها ) پس از تصرف كابل از پنجاب سرازير شدند و در حوالي دوآب يا « ملوا » به سر حدات ا مپراتوري گوپتا رسيدند . » 50
بنابريان پس از انشعاب اين سلسله توسط هپتالها ، ده نفر ديگر حكومتشان را ادا مه دادند . در ارتباط با روابط فرهنگي و اقتصادي دولت گوپتاها با دولت – ايران در عصر ساساني گيرشمن مي نويسد :
« ايران مدت چند قرن روابطي بسيار نيكو با دوليت هندي – يعني دولت گوپتا Goupta داشت. دولت مزبور عاقبت وحدت ملي ايجاد كرد و دوره ي نهضتي در هندوستان پديد آورد.ايران براي اين دولت ، نقش ميانجي و عا مل انتقال افكار و هندهاي غربي را داشت، و به وسيله ي وي اين ا مور داخل كشور مجاور گرديد. سابقا گفته شد كه در مدت اين « دوره ي طلايي » تمدن هندي به سبب دوستي و مبادلات اقتصادي و فرهنگي كه بين دو دولت مذكور وجود داشت ، توانست به منابع غربي دست يابد، و از آن در علوم پزشكي نجوم ، هندسه و منطق استفاده كند، و در اين موارد – لااقل در بخشي از آنها – مديون ايران مي باشد. » 51
قوم ديگري كه مي توان در عصر ساساني از آنها نام برد، هياطله يا هپتالها هستند كه در اوستا به نام « هي ئونه » Hyaona ( = هي اون Hyaona ) و به زبان پهلوي Hyon 52 و در بندهش ايراني به نام « هفتالان » و صورت هندي آن در سانسكريت « هونا » هوناس و يوناني ها آنان را « افتاليت » يا نفتاليت 53 و چيني ها به نام « يه تاي لي ته »yetalitai يا « يه ته » yetha 54 و ريچارد فراي به صورت هيتاليان يا هيتالها 55وگرگوار فرا مكين نيز به نامهاي هفتاليان يا هپتاليان و چايونيت ها 56ذكر كرده اند و به صورتهاي هيونها و هون ها و خيون ها و هياطله ( = هياتله ) و يفتاليان نوشته اند. 

رنه گروسه آنان را قومي مغولي تبار ساكن سميرچيه semretrchie مي داند :
« … آنان بر تركستان روس و سغديان و ايران شرقي و كابل از يلدوز گرفته ( شمال قره شهر ) تا مرو و از بالخاش و آرال گرفته تا قلب افغانستان وپنجاب تسلط داشتند. »
اين قوم داراي دو سلسله حكومتي در نواحي مختلف بوده كه عبارتند :
1ـسلسله هياطله طخاري كه بين 425 تا 500 ميلادي در نواحي بلخ و كابل و بدخشان حكومت داشتند ،توسط « افتاليتو » تاسيس شد.
تقي زاده آنان را از « اتراك » دانسته 57شايد به ليل سكونت اين قوم در مناطق تركستان وتركمنستان باشد ، ا ما دكتر مهرداد بهار هياطله را جانشين اقوام ايراني ساكن آن سوي جيحون مي داند 58، اين ها شايد همان تركاني بوده اند كه شاهنا مه در اشاره به تورانيان، واژه ي تركان را به كار مي برد.
تعداد شاهان اين سلسله سه نفر بود كه در مجموع پس از 75 سال حكومت توسط دولت ساساني و با همياري تركان غربي منقرض شد. يكي از شاهان معروف اين سلسله به نام اخشنوار كه فردوسي به صورت خشنواز ياد كرده است. جنگي را كه مورخان بين پيروز ( = فيروز ) با كيدارا ( شاه كيداريان ) ذكر نموده اند، به احتمال با همين اخشنوار بوده است ، – زيرا كيدارا پادشاهي پيروز هم زمان نبود.اخشنوار در سال 470 ميلادي به حكومت گوپتاها در هند خاتمه داد و سبب پراكندگي آن خاندان گرديد، و همين ا مر در ايجاد حكومت هياطله در هند مؤثر افتاد.
1- سلسله يفتالي زاولي در هند كه بين 500 تا 550 ميلادي حكومت داشتند و به هونا يا هوناس در هند معروفند . اين سلسله كه توسط تورا مانا Toramana تاسيس شده بود ، چندان دوام نياورد و سرانجام « هارشا واردنا » پادشاه كانداج در هم ريخته شد. تعداد شاهان اين سلسله 3 نفر بود كه پس از نفوذ در زابل ( = زابلستان = زاول ) به سلاله يفتالي در زاول معروف شدند . آنان – طايفه ي ديگري از هياطله بودند كه پس از تصرف غزنه ، بعضي از قسمت هاي هند را نيز متصرف شدند كه بعدها به يفتاليان هند شهرت يافتند . طايفه مذكور به گفته رنه گروسه ، پس از تصرف كابل « از پنجاب سرازير شدند و در حوالي – دواب يا « ملوا » به سرحدات ا مپراتوري « گوپتا » رسيدند . ا ما با حملات هنديان به عقب رانده شدند. » 59
2- آخرين سلسله در عصر ساساني كه در نواحي غربي هند حكومت داشتند، مي توان از « چائو كيا » ها ياد نمود كه ا مپراتوري وسيعي را به وجود آوردند به گفته ي نهرو : « پادشاهان اين سلسله با پادشاهان اين سلسله با پادشاهان سلسله ساساني ايران سفيراني مبادله نمي كردند. » 60 و فردوسي در داستان بهرام گور ( بهرام پنجم ) از پادشاه هند با نام « شنگل » ( = شنكل ) ياد مي كند كه دكتر عبدالحسين زرين كوب معتقد است بايد « شنكر »باشد و سپس توضيح مي دهد : « اين شاه هند، مكران و سند را به بهرام سپرد و دختر خويش را به او داد. » 61
از شاهان معروف سلسله چائوكيا، مي توان « پوليكسن دوم » polikesin را نام برد كه دكتر عبدالحسين زرين كوب به نام « پولكين » يا « پولي كيسن » و دكتر محمد جواد مشكور به نام « پولاكسين » ذكر كرده اند. وي كه به سال 642 ميلادي در گذشت ،معاصر خسرو پرويز ( شاه ساساني ) بود و با او نيز مزاوده داشت و سفيري به نزد خسرو همراه هدايايي بسيار فرستاد ، كه گزارش آن د رنوشته هاي – مورخان مشاهده مي شود .

چنانكه دكتر محمد جواد مشكور در مقاله ي « روابط – ايران و هند در پيش از اسلام » ياد آور مي شود :
« در زمان پولاكسين دوم ، « هرشه ورونه » پادشاه هند شمالي به جنوب هند و كشور وي لشكركشي كرد و شكست خود را جبران كند، از اين رو پولاكسين مصلحت ديد كه با پادشاه مقتدر ايران خسرو پرويز متحد شود تا اگر روزي مورد حمله قرار گيرد از ياري شاهنشاه ايران برخوردار گردد. 62

پروفسور عباس مهرين شوشتري ضمن گزارش مذكور در ارتباط با فرستادن هدايا همراه با نا مه اي به خسرو پرويز در سال سي و ششم حكومت خسرو مي نويسد :
« … گويا وي واقعه به قتل رسيدنش را به دست پسرش شيرويه در آن نامه ذكر كرده بود. فردوسي نيز اين واقعه را در شاهنا مه يادآور شده است. » 63

از نشانه هاي روابط فرهنگي اين دو كشور در عصر خسرو پرويز با پولاكسين دوم ، مي توان از غارهاي « آجانتا » واقع در شمال غربي حيدر آباد هند ياد نمود كه پرويز مرزبان در اين باره مي نويسد :
«… علاوه بر مقابر مزّين برجسته هاي هنر بودايي متعلق به 200 ق . م ، داراي نقاشي هاي ديواري ( مربوط به 600 ب . م . ) يافت شده كه در يكي از آنها مجلسي از شرفيابي سفيري از دربار ايران ( احتمالا در پادشاهي خسرو دوم ) به حضور پادشاه هند بر – ديوار نقاشي شده كه حايز اهميت بسيار است. » 64

محمود تفضّلي در تاييد نظريه ي فوق ، در پانويس كتاب كشف هند ( ج 1 / ص 236 ) مي نويسد :
برجسته ترين نقش هايي كه در هند از زمان ساسانيان به جا مانده – نقش هايي است در غارهاي معروف اجانتا كه مربوط به اوايل – قرن هفتم ميلادي است. در سقف اين غارها تصوير پادشاهي است به نام پولاكسين دوم كه هيئت سفارت ا عزا مي دربار خسرو پرويز را به حضور مي پذيرد.
جا مه ها و اسلحه و زينت آلات و چهره و اندام ايرانيان در آن نقش ها به خوبي مشهود است. اين نقش در دكن در جنوب هند است … »6

گيرشمن در بخش مربوط به هنر، ادبيات و علوم در عصر ساسانيان ، پس از شرح چگونگي رواج و پيشرفت آن و وظيفه داشتن تبليغ هنر و اديان در دوره ساساني ، ارتباط آيين بودايي را درتماس با مزديسني توضيح داده و مي نويسد :
« به نظر مي رسد آيين بودايي در تماس با مزديسني ، اصل دوگانگي ( ثنويت ) را در ستيزه ي بين خير ، كه در بودائي منفرد تجسم يافته بود، و سپاه شر – كه تحت قيادت مارا Mara بود – پذيرفته باشد . دانشمندان مايلند كه در مترياي ( Maitreya) بوداييان ، اثر خداي منجي مزديسني يعني مهر ( ميترا ) را به بينند . » 66
در اثر گسترش روابط فرهنگي متقابل بين هند و ايران ، روابط تجاري نيز گسترش يافت و زبان فارسي در شبه قاره مورد توجه بسيار زياد قرار گرفت كه در سده هاي بعد، كم و بيش ، اين تاثير همچنان ادا مه يافت.1- ژاله آموزگار . تاريخ اساطير ايران . تهران : سمت 1374 ، ج 1 ، ص 48
2- بهرام فره وشي . ايرانويچ . تهران : دانشگاه تهران ، 1370 ، ح 3 ، ص 6
3- تاريخ اساطير ، ص 10
4- ابو عبدا… بن حسن حمزه اصفهاني . تاريخ پيا مبران و شاهان . ترجمه جعفر شعار . تهران : بنياد فرهنگ ايران ، 1346 ، ص 33 
5- پروفسور محمد باقر . تاثير گسترش زبان فارسي در شبه قاره هند و پاكستان . مجله بررسي هاي تاريخي ،سال چهارم ، شماره 2 و3 ص 297
6- ابراهيم پور داوود . آناهيتا . تهران : دانشگاه تهران ، 1342 ، ص 119
7- مهرداد بهار . اساطير ايران .تهران : بنياد فرهنگ ايران ، 1351 ، ص 113
8- سعيد نفيسي . در مكتب استاد . تهران : موسسه مطبوعاتي عطايي ، 1344 ، ح 3 ص 223
9- محمد جواد مشكور . ايران در عهد باستان . تهران : ا مير كبير . چاپ دوم ، 1347 ، ج 1 ص 203
10- ا . م. دياكنف . تاريخ ماد . ترجمه كريم كشاورز . تهران : پيام ، 1357 ، ص 319
11- هردوت . تواريخ . ترجمه وحيد مازندراني ، 1324 ، ص 225
12- ارنست . ت اومسند . تاريخ شاهنشاهي هخا منشي . ترجمه دكتر محمد مقدم . تهران : ا مير كبير ، 1357 ، ص 197
13- تواريخ ، ص 376
14- اسدا … بيژن . سير تمدن وتربيت در ايران باستان . تهران : ابن سينا ، 1350 ، ج 2 ، ص 76
15- شيرين ملك زاده بياني . تاريخ سكه . تهران : دانشگاه تهران : 1355 ، ص 20
16- رومن گيرشمن . ايران از آغاز تا اسلام . ترجمه محمد معين . تهران : علمي و فرهنگي . چاپ يازدهم ، 1357 ، ص 231
17- همان ص 423
18- صادق ملك شهمير زادي . تاريخ تمدن هاي آسياي مركزي . تهران : يونسكو و وزارت ا مور خارجه ، ج 2 ص 62
19- تاريخ سكه ، ج 1 ، ص 38
20- ايران در عهد باستان ج 1 ، ص 321
21- آ . بلينسكي . خراسان و ماورا لنهر. ترجمه پرويز ورجاوند . تهران : نشر گفتار ،1364 ، ج 1 ص
22- ايران در عهد باستان ، ج 1 ، ص 323
23- آرنولد توين بي . بررسي تاريخ تمدن . ترجمه محمد حسن آريا . تهران : ا ميركبير ، 1376 ، ج 1 ، ص 633
24- ايران از آغاز ، ص 231
25- حسين شهبدي مازندراني ( بيژن ) . چهار سو و نگرشي بر تاريخ و جغرافياي تاريخي . تهران : ا مير كبير ، 1365 ، ج 1 ص 209
26- همان ص 215
27- تاثير گسترش ، ص 297
28- چهارسو، ص 219
29- تاريخ تمدن هاي آسياي مركزي ، ج 2 ص 244
30- گزيده مقالات تحقيقي و . و . بارتولد . ترجمه كريم كشاورز . تهران : ا مير كبير، 1358 ، ص 312
31- ايران در عهد باستان ،ج 1 ، ص 329
32- تاريخ تمدن هاي آسياي مركزي ، ج 2 ، ص 266
33- محمد جواد مشكور . ايران و هند در پيش از اسلام . مجله نشريه آئينه هند . سال چهارم . شماره هشت ، 1341
34- آيرين فرانك . ديويد براونستون . جاده ابريشم . ترجمه محسن ثلا ثي . تهران : سروش 1376 ، ج 1 ص 150
35- عبدالحسين زرين كوب . روزگاران ايران بهران : سخن ، 1374 ، ج 1 ، ص 165
36- م . م . دياكونف . اشكانيان . ترجمه كريم كشاورز . تهران : ا مير كبير ، 1358 ،ج 1 ، ص 100
37- رنه گروسه . ا مپراتوري صحرانوردان . ترجمه عبدالحسين ميكده . تهران : علمي و فرهنگي ، 1365 ، ج 2 ، ص 78
38- تاريخ تمدن ، ج 2، ص 650
39- محمد جواد مشكور . نام كوشان در كتاب هاي قديم فارسي و عربي . مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران ، شماره اول و دوم ، سال هفدهم .
40- جواهر نعل نهرو . كشف هند . ترجمه محمود تفضلي – تهران : ا مير كبير ، 1350 ، ج 1 ص 230
41- آرتور ا مانوئل كريستن سن . ايران در زمان ساسانيان . ترجمه رشيد باسمي . تهران : ابن سينا ، چاپ چهارم ، 1351 ، ص 44
42- مهرداد بهار . جستاري چند در فرهنگ ايران . تهران : فكر روز . چاپ دوم ، 1374 ، ص 111
43- گرگوار فرا مكين . باستان شناسي در آسياي مركزي . ترجمه : دكتر صادق ملك شهميزادي . تهران : انتشارات وزارت خارجه ، ص 85
44- تاثير گسترش ، ص 297
45- روزگاران ايران ، ج 1 ، ص 198
46- ايران در عهد باستان ، ج 1 ، ص 457
47- ريچارد نلسون فراي . ميراث باستاني ايران . ترجمه مسعود رجب نيا . تهران : بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، 1344 ، ص 362
48- ايران در عهد باستان ، ج 1 ، ص 421
49- محمد جواد مشكور . نا مه باستان . به اهتمام سعيد مير محمد صادق . نادره جلالي . تهران : پژوهشگاه علوم انساني ، 1378 ، ج 1 ، ص 238
50- ا مپراتوري صحرانوردان، ص 141
51- ايران از آغاز با اسلام، ص 418
52- مهرداد بهار . پژوهشي در اساطير ايران . تهران : آگاه ، چاپ دوم ، 1376 ، ص 196
53- ايران در زمان ساسانيان ، ص 316
54- عباس مهرين . ايران نا مه يا كارنا مه ي ايرانيان در عصر ساسانيان . تهران : آسيا 1345، ص 125
55- ميراث باستاني ايران، ص 364
56- باستان شناسي ، ص 80
57- سيد حسن تقي زاده . از پرويز تا چنگيز . تهران : فروغي ، 1349 ، ص 31
58- پژوهشي در ، ص 196
59- امپراتوري صحرا نوردان ، ص 141
60- كشف هند ، ج 1 ، ص 236
61- ايران نا مه ، ص 126
62- محمد جواد مشكور . روابط ايران و هند در پيش از اسلام . مجله نشريه آئينه هند . سال چهارم ، شماره هشت ، 1341
63- ايران نا مه ،ج 3 ، ص 315
64- پرويز مرزبان . خلا صه ي تاريخ هنر . تهران : سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلا مي . چاپ دوم ، 1376 ، ص 45
65- ايران از آغاز ، صفحه 417

نویسنده و پژوهشگر : دكتر عباس خائفي عضو هيات علمي دانشگاه گيلان – رضا دستياران

خزش ترکان به ایران

درباره‌ی خاستگاهِ اقوام ترك اطلاعات بسنده‌ئی از منابع تاريخی در دست است. اين منابع می‌گويند كه سرزمينهای ترك‌نشين در قرنهای هفتم و هشتم ميلادی در ماورای مرزهای شرقی و شمالی ايران، يعنی سرزمينهای آن‌سوی سيردريا (سيحون) و اطراف درياچه‌ی خوارزم (آرال) و بيابانهای شرقی و شمالی دريای مازندران (خزر) و سرزمينهای ماورای قفقاز بوده است، و ايرانی‌ها همه‌ی آن سرزمينها را «تركستان» می‌ناميده‌اند. در قرن اول هجری كه ايران در سلطه‌ی عربها بوده فقط در سرزمينهای شرق سيردريا با مركزيت كاشغر (اكنون غرب چين)، و سرزمينِ كوچكی در شمال كوههای قفقاز از وجود دولت گزارش به دست داده شده است. بقيه‌ی جماعات ترك در سرزمينهای پهناورشان در قبايل پراكنده و بيابانگرد و متنقل می‌زيسته‌اند و هيچ نظام سياسی منسجمی نداشته‌ و دارای هيچ وطن مشخصی نبوده‌اند.

ادامه خواندن “خزش ترکان به ایران”

شخصیت کوروش بزرگ

نوشته هاي نويسندگان و تاريخ نويسان نامي باستان و نوين نشان ميدهد كه كمتر پادشاه و يا سرداري در جهان توانسته است نام و ارزشي برابر با كوروش بدست آورد.
كوروش آنقدر در مردم دوستي و ارزشهاي انساني عاليقدر بود كه نه تنها او را پيشرو پادشاهان و سرمد جهانگيران جهاني دانسته اند، بلكه حتي او را در سطح فرشتگان و در شمار پيامبران جهان به قلم آورده اند.

كوروش هنگامي ظهور كرد كه دنيا در ستمگري و ناداني ميسوخت و تشنه دادگري و انسان پروري بود.در زمان كوروش،بعضي از رهبران بزرگ ديني مانند بودا، كنفوسيوس، زرتشت و اشعيا و فيلسوف و دانشمند شهيري چوت «سولون» كه يكي از هفت حكيم درجه اول دنيا نام گرفته است،براي تهذيب اخلاق بشر ظهور كردند،اما كوروش از جهت خرد، داد و انصاف و بشر دوستي پيشرو همه آنها بشمار رفته است.

اشعياي نبي، كوروش را مسيح و برگزيده خدا خوانده و حتي پژوهشگر عصر ما ،از جمله ابوالكلام احمد آزاد كه خود از دانشمندان بنام و سالها وزير فرهنگ هندوستان بود،او را پيامبر دانسته است.[1]
در حالي كه تورات كوروش را در سطح پيامبران بشمار آورده و حتي ملتهايي كه بوسيله او شكست مي خوردند،در حد پرستش براي كوروش احترام قائل بودند و رفتار و منش بشر دوستانه بي نظير او با آن همه قدرتي كه داشت،ستايش و تمجيد همگان را بر مي انگيخت و ملتهاي گوناگون او را «خداوندگار» مي خواندند،بديهي است كه اگر او ادعاي پيامبري ميكرد،مردم دنيا با آغوش باز پيروي از او را پذيرا ميشدند،اما كوروش با همه اين امكانات ادعاي پيامبري نكرد.

هدف كوروش اين بود كه يك حكومت جهاني به رهبري ايرانيان و پارسيان بوجود آورد و برنامه او براي اجراي اين هدف تا زمان مرگش با موفقيت كامل پيش رفت و سرانجام نام خود را بعنوان بزرگترين مرد تاريخ بشر جاودان ساخت.

كوروش همه ارزشها و هنرهاي يك رهبر بزرگ را يكجا دارا بود.او سرداري بود ماهر و سياستمداري كاردان،اراده او قوي و عزمش راسخ در تصميم درست گرفتن بسيار سريع بود.او با تندي و تيز مغزي قادر به تشخيص خوب از بد و انتخاب روش موثر و پسنديده بود.

كوروش بيشتر به عقل و درايتش متكي ميشد تا به شمشير.او هميشه درصدد بهتر كردن زندگي و خوشبختي افراد ملتش بود و هرگاه مشاهده ميكرد انديشه نادرستي در يارانش نفوذ كرده است با نرمي و خوشخويي آنها را به راه راست هدايت ميكرد و با نرمخويي،در هنگام لزوم با رعايت اصول دادگري كامل، افراد خطاكار را بسزاي اعمالشان ميرساند.

تاريخ نويسان ،كوروش را يكي از سه مرد بزرگ تاريخ جهان دانسته اند.دو مرد بزرگ تاريخ عبارت بوده اند از اسكندر گجستك و قيصر روم ژوليوس سزار.اما هيچ يك از اين دو نفر در انسانيت و مردم دوستي و كوشش براي ايجاد آسايش و آرامش بيشتر براي ملتهاي گوناگون به پاي كوروش نرسيدند.[2]

كوروش بيش از هر پادشاه ديگري با مردم نزديك بود.او چون مردم عادي مي زيست و خود را در سطح آنان ميديد.بديهي است كه ارزش تاريخي و جهاني كوروش تنها از جهانگيري او ناشي نميشود،زيرا پيش از او كشورهاي مصر،بابل و آسور نيز پادشاهان بزرگ و نامداري داشتند و آسور در زماني تمام آسياي غربي و مصر را زير فرمان خود داشت.البته درست است كه وسعت سرزمينهاي كه سرداران نامبرده در اختيار داشتند،به اندازه قلمرو كوروش نبود،اما شهرت كوروش و عظمت تاريخي او بيشتر از ارزشهاي انساني و معنوي و مردم دوستي او سرچشمه مي گيرد.زيرا نه تنها اثري از رفتار ستمگرانه پادشاهان پيش از او در وي يافت نمي شود،بلكه سلوك و رفتار او با دشمنانش نيز انساني و بزرگ منشانه بود.

انسان دوستي و بزرگ انديش كوروش زماني آشكارتر ميشود كه ميبينيم كشتارهاي همگاني،غارت و چپاول، ويرانگري، ناموس دريدگي و به بردگي كشيدن ملتهاي شكست خورده از رسوم معمول و عادات جاري پادشاهان آن زمان بوده،ولي كوروش برعكس روشهاي ناپسند و غير انساني پادشاهان پيشين و همزمان خود،با دشمنانش با مهرباني و انسان دوستي رفتار ميكرد و حتي با رفتار بشر دوستانه اش دوستي و محبت آنها را به خود جلب ميكرد.چنان كه پس از شكست دادن «كرزوس» و «تيگران» آنها جزء نزديكترين ياران او در آمدند.

«خداوند کوروش‌ را برگزیده‌ و به‌ او توانایی‌ بخشیده‌ تا پادشاه‌ شود و سرزمین ها را فتح‌ کند و پادشاهان‌ مقتدر را شکست‌ دهد. خداوند دروازه‌های‌ بابل‌ را به روی‌ او باز می‌کند. دیگر آن ها به روی‌ کوروش‌ بسته‌ نخواهند ماند. خداوند می‌فرماید: ای‌ کوروش‌، من‌ پیشاپیش‌ تو حرکت‌ می‌کنم‌، کوه‌ها را صاف‌ می‌کنم‌، دروازه‌های‌ مفرغی‌ و پشت ‌بندهای‌ آهنی‌ را می‌شکنم‌. گنج های‌ پنهان‌ شده‌ در تاریکی‌ و ثروت های‌ نهفته‌ را به‌ تو می‌دهم‌. آن گاه‌ خواهی‌ فهمید که‌ من‌ خداوند، خدای‌ بنی اسرائیل‌ هستم‌ و تو را به‌ نام‌ خوانده‌ام‌. من‌ تو را برگزیده‌ام‌ تا به‌ قوم بنی اسرائیل‌ که‌ خدمتگزار من‌ و قوم‌ برگزیده‌ من‌ است‌ یاری‌ نمایی‌. هنگامی‌ که‌ تو هنوز مرا نمی‌شناختی‌، من‌ تو را به‌ نام‌ خواندم‌. من‌ خداوند هستم‌ و غیر از من‌ خدایی‌ نیست‌. زمانی‌ که‌ مرا نمی‌شناختی‌، من‌ به‌ تو توانایی‌ بخشیدم‌، تا مردم‌ سراسر جهان‌ بدانند که‌ غیر از من‌ خدایی‌ دیگر وجود ندارد و تنها من‌ خداوند هستم‌… من‌ زمین‌ را ساختم‌ و انسان‌ را بر روی‌ آن‌ خلق‌ کردم‌. با دست‌ خود آسمان ها را گسترانیدم‌. ماه‌ و خورشید و ستارگان‌ زیر فرمان‌ من ‌هستند. اکنون‌ نیز کوروش‌ را برانگیخته‌ام‌ تا به‌ هدف‌ عادلانه‌ من‌ جامه‌ عمل‌ بپوشاند. من‌ تمام‌ راه ‌هایش‌ را راست‌ خواهم‌ ساخت‌. او بی‌آنکه‌ انتظار پاداش‌ داشته‌ باشد، شهر (قوم یکتاپرست) من‌ اورشلیم‌ (بیت امقدی) را بازسازی‌ خواهد کرد و قوم‌ اسیر مرا آزاد خواهد ساخت‌.» [3]

براي آگاهي از روشهاي غير انساني و وحشيانه پادشاهان پيشين و معاصر كوروش با ملتهايي كه بدست آنها شكست ميخوردند،كافي است بين دها كتيبه اي كه از روشهاي وحشيانه سرداران آن عصر با ملتهاي شكست خورده باقيمانده،تنها به ذكر خلاصه اي از كتيبه «آشور نازيرپال» به شرح زير توجه كنيم:

بفرموده «آشور» و «ايشتار» خدايان بزرگ كه حاميان من بودند با لشكريان و ارابه هاي جنگي خود به شهر «گينابو» حمله بردم و آنجا را به يك ضرب شست تصرف كردم.ششصد نفر از سپاهيان دشمن را بيدرنگ سر بريدم،سه هزار نفر اسير را زنده زنده طعمه آتش ساختم و حتي يك نفر را باقي نگذاشتم كه به اسارت برود.حاكم شهر را بدست خود پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم.از آنجا به شهر «طلا» روان شده چون مردم آن سرزمين به عجز و التماس نيفتادند و تسليم من نشدند،از اينرو به شهرشان يورش بردم و آنرا گشودم.سه هزار نفر از آنها را از دم تيغ گذراندم.بسياري ديگر را در آتش كباب كردم.اسراي بيشماري از آنها گرفتم،دست و انگشت و گوش و بيني آنها را بريدم و هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم.از اجساد كشتگان پشته ساختم و سرهاي بريده آنها را به تاكهاي بيرو شهر آويختم!

سناخریب (681 – 705 ق.م) پسر و جانشین سارگن دوم آشوری؛ به جنگ هایی مکرر بر علیه ایلام و نواحی حوزۀ خلیج پارس پرداخت؛ پس از دفع دشمنان خارجی، سناخریب به طرف بابل که اعلام استقلال کرده بود لشگر کشید:

«همچون طوفانی که فرا رسیده باشد، به بابل حمله بردم و مانند تند باد آن را ویران ساختم. ساکنان آن را از پیر و جوان از دم تیغ گذراندم و خیابان های شهر را را با اجساد پر کردم… خود شهر و خانه های آن را از پی تا بام به تاراج بردم. ویران کردم و به آتش کشیدم… برای اینکه در آینده حتی زمین معابدش را تشخیص ندهند آن را به آب بستم و به مرغزار مبدل کردم. برای آرامش قلب آشور خداوندم که مردمان باید در برابر قدرت متعال او سر تسلیم فرود اورند خاک بابل را با خود همراه بردم تا آن را برای مردمان در دورترین نقاط بفرستم و مقداری از آن را در معبد جشن سال نو در آشور در کوزه ها انبار کردم». [4]

آن گاه در برابر روشهاي وحشيانه و ستمگرانه پادشاهان و سرداران آن عصر، كوروش با آزادمنشي و بشردوستي بي نظير و خاص و انقلابي در منشور خود كه در سال 1879 ميلادي هنگام كاوش در خاك بابل قديم كشف شده و خلاصه اي از آن در اينجا آورده ميشود، ميگويد:
((منم كوروش،شاه جهان،شاه بزرگ،شاه نيرومند ،شاه بابل،شاه سومر و اكد،شاه چهار گوشه جهان…با آرامش به بابل آمدم و در ميان شادي مردم بر اورنگ شاهي نشستم…سپاه بيشمار من بابل را فرو گرفتند،بي آنكه كسي را بيازارند.به هيچ كس اجازه ندادم كه مردم سرزمين سومر و اكد را دستخوش بيم و هراس سازد.نيازهاي بابليان و پرستشگاهايشان را در نظر گرفتم تا جملگي را رفاه و آسايش بخشم.يوغ بندگي را از گردن مردم بابل برداشتم.خانه هاي ويرانشان را از نو ساختم و به رنجها و شكوه هايشان پايان دادم…
…شهرهاي «آشور» ، «نوس» ، «آگاه» و «اشنونا» و…و همه شهرهاي مقدس آنسوي دجله را كه پرستشگاه هايشان از دير زماني پيش ويرا شده بود آباد كردم و پيكره هاي خدايان آنها را بجاي خود بازگرداندم. همه مردم اين سرزمينها را در ديارشان گرد آوردم و خانه هايشان را به آنان پس دادم…))

كوروش برخلاف روشهاي وحشيانه معمول در آن زمان،در شهرهايي كه به تسخير او درمي آمد،كشتار نمي كرد،به اديان و مذاهب ملتهاي شكست خورده احترام مي گذاشت و حتي به هزينه خود معابد و پرستشگاه هاي آنها را نوسازي و رونق مي داد.

براي مثال،پس از تسخير بابل معابد «اساهيل» و «آزيدا» را نوسازي كرد و دستور داد معبد بزرگي در بيت المقدس بسازند.پس از كشته شدن «بلشضر/بالتازار» پسر پادشاه بابل،كوروش فرمان داد حتي در دربار پارس عزاي عمومي اعلام شود.هنگامي كه ليدي را تسخير كرد از خود اهالي آن سرزمين حكمراني براي ليدي تعيين نمود.شهر «صيدا» را كه «بخت النصر» پادشاه پيشين بابل نيمه ويرانه كرده بود،دستور داد نوسازي كردند.

كوروش ميل نداشت در روان ملتهاي شكست خورده احساس حقارت و خفت بوجود بياورد و يا دين و آداب و رسوم و عواطفشان را خوار دارد و آنها را نااميد و بي پناه ببيند.

بدين ترتيب با پادشاهي كوروش بر سرزمين ايران در صد ساله ششم پیش از ميلاد، دوره خونريزي و خونخواري و درنده خويي و ويرانگري به پايان رسيد و دوره نويني آغاز شد كه در آن دوره عكس دوره هاي پيشين،صلح و انساندوستي رواج يافت،حقوق و عواطف انساني مورد توجه قرار گرفت،دادرسي و دادگري در اجتماعات انساني رونق يافت و ارزش انفرادي و اجتماعي نوع بشر مورد احترام واقع شد.

بديهي است كه چون كوروش ايراني و زاده شده و تربيت يافته در اين سرزمين بود،تافته منش فروهنده و آنهمه ارزشهاي انساني و معنوي او را،فرهنگ و رسوم و آداب ايراني بافته بود.

با توجه به اينكه نويسندگان يوناني نسبت به ايرانيان خوشبين نبوده اند،هنگامي كه ميخوانيم نويسندگان يوناني از قبيل هرودوت و گزنفون چگونه كوروش را در مقام انسان بي نظير و بزرگ و برتر ستايش و تمجيد كرده اند،آن وقت به بزرگي مقام انساني ،رهبري ،جهانگيري و بشردوستي كوروش بزرگ بيشتر پي ميبريم.

منابع:
1 (عباس خليلي،كوروش بزرگ،تهران موسسه مطبوعاتي علمي،1324ص70-71)
2 (شاپور شهبازي-1349 خورشيدي كوروش بزرگ ص408)
3 (کتاب مقدس، کتاب اشعیاء نبی، باب 45)
4 (مجید زاده، 324 / تاریخ تمدن های مشرق زمین، سناخریب، امپراتوری آشور)

مهرداد دوم

مهرداد دوم یا مهرداد بزرگ(اشک نهم) نهمین شاه ایران از دودمان اشکانی است که از حدود ۱۲۳ تا ۸۷ پ. م سلطنت کرد. لقب کبیر را به دلیل مقتدر بودن و نظم و سازمان دادن به امور ایران به او داده‌اند. وی هنگامی به شاهی رسید که ایران از هر سو آماج تهاجم اقوام مختلف شده بود. مهرداد با دلاوری و درایت تمام نواحی اشغال شده را پس گرفت و مرزهای ایران را در شرق تا کوههای هیمالیا و در غرب تا میان‌رودان رساند. در زمان پادشاهی او ایران و روم هم‌مرز شدند. وی همچنین به اوضاع داخلی ایران نظم و سازمان داد و اقتصاد شکوفایی را پایه‌ریزی کرد.

مهرداد پس از نشستن بر تخت شاهی نخست بابل را از تازیان پس گرفت و سپس لشکر به ارمنستان کشید. وی در سال ۱۱۳پ. م سراسر میان‌رودان را به دست آورد و آنگاه رو به شرق نهاد. پیش از رسیدن مهرداد به شاهی، حدود سال ۱۳۳پ. م در شرق، سکاها به مرزهای ایران و بلخ تاختند، دولت بلخ را نابود کردند و دولت‌های کوچک یونانی را تا نزدیک هندوستان از میان بردند. آنها به داخل ایران نیز تاخته و پارت و گرگان را لگدکوب اسبان خود کردند. گروهی از آنان به سیستان و افغانستان رفته و حکومتی سکایی پدید آوردند و از این پس سرزمین زرنگ سکستان(سیستان) نامیده شد. حتی اردوان دوم شاه ایران که پدر مهرداد دوم است نیز در نبردی با آنان کشته شد. مهرداد با نبردی سهمگین سکاها را چنان شکست داد که دیگر مدت‌ها متعرض ایران نشدند. او پارت و هرات را آزاد کرد و دولت سکایی سیستان را وابسته به دولت اشکانی کرد. وی همچنین مرو و بخش‌هایی از فرارود را نیز تصرف کرد.

پس از پیروزی‌هایی که ذکر آن رفت مهرداد فرصت یافت تا به امور داخلی کشور بپردازد. او نخستین کس از خاندان اشکانی است که خود را شاهنشاه خواند و ادعا کرد که خاندان اشکانی از نسل اردشیر دوم هخامنشی است. این کار او اقدامی آگاهانه بود که اشکانیان را ادامه دهنده هویت ایرانی نشان دهد و همینطور این کار حکومت اشکانیان را در پرتو ارتباط یافتن با هخامنشیان بر حق جلوه داد. مهرداد دوم بسیار پای‌بندی به فرهنگ، آداب و سنن ایرانی بود. وی با تلاشی خستگی ناپذیر بر آن شد تا فرهنگ ایرانی را از مظاهر فرهنگ یونانی هلنی پاک کند. در عرصه بازرگانی و سر و سامان دادن به اقتصاد کشور مهرداد اقدامات بسیاری کرد و در روزگار او بود که را بازرگانی ایران به چین که در تاریخ به “راه ابریشم” معروف است گشوده شد. از این پس مبادلات کالا میان چین، هند، عربستان و برخی سرزمین‌های دیگر موجب شکوفایی اقتصاد کشور گردید.

به دلیل اهمیت سرزمین‌های غربی ایران و میان‌رودان مهرداد در سال ۹۴پ. م به سرزمینهای شمالی میان دجله و فرات تاخت و پس از کسب پیروزی‌هایی در این منطقه رود فرات را به عنوان مرز غربی ایران تعیین کرد. وی همچنین در امور ارمنستان که دارای اهمیت بسیاری بود و شاهان آن از تبار اشکانی بودند دخالت کرد.

در سال ۹۶پ. م رومیان در راستای سیاست جهانگشایی خود به کرانه غربی رود فرات رسیدند و مصمم بودند که ایران و هند را به قلمرو خود ضمیمه کنند. فرمانده قوای روم شخصی به نام سولا بود. مهرداد به خاطر گرفتاریهای زیادی که در آن زمان برای اشکانیان پیش آمده بود صلاح دید که با رومیان وارد جنگ نشود، لذا به آنان پیشنهاد صلح کرد. این پیمان بسته شد ولی نماینده اشکانی به دلیل تحقیری که سولا بر او روا داشته بود در بازگشت اعدام شد.

در پایان زندگی مهرداد دوم(حدود ۸۷ پ. م) در شرق و غرب تهاجماتی صورت گرفت. تیگران(Tigranes) شاه ارمنستان از مرگ مهرداد بهره جسته و بخش شمالی میان‌رودان را تصرف کرد. در این زمان گودرز که در زمان مهرداد دوم در بابل قیام کرده بود برای مدت کوتاهی به شاهنشاهی رسید. اُرُد گودرز را از حکومت انداخت و پس از دوره کوتاهی سیناتروک بر جای او به شاهنشاهی نشست.

منابع:

خدادادیان، اردشیر، اشکانیان، منصور ۱۳۸۰
دانشنامه آزاد.

بهرام گور

بهرام پنجم یا ورهرام پنجم یا بهرامِ گور از ۴۲۱ تا سال ۴۳۸ میلادی پادشاه ساسانی بود. وی بجای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت نشست.

یزدگرد اول سه پسر به نامهای شاپور و بهرام و نرسی داشت. هیچ کدام به هنگام مرگ پدر در پایتخت نبودند. شاپور شهریار ارمنستان و در ارمنستان بود. نرسی شهریار خراسان و در نیوشاپور بود. و بهرام در حیره بود. روایتهائی که منشأ آن عربها بوده‌اند گوید که بهرام از کودکی به نعمان منذِر امیر عرب حیره سپرده شده بود تا نزد او پرورش یابد. بنابر این روایات، بهرام در هفتمین ساعت روز هرمزد از ماه فروردین به دنیا آمد، و اختربینان به یزدگرد گفتند که او در آینده شاهنشاه ایران خواهد شد، ولی پیش از آن هنگام در زمینی خارج از خاک ایران به سر خواهد برد. در نتیجه، هرمز او را پس از تولدش به منذر سپرد و دایه‌ها و مربیانی را با او روانه حیره کرد تا او را به شیوهٔ دربار ایران پرورش دهند. هرمز به این منظور دستور داد تا در حیره کاخی به نام خورناگ برای بهرام ساختند (عربها این کاخ را خورنق نامیدند، و افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ساختند که بعدها وارد کتابها شده‌است).
رسم شاهان ساسانی آن بود که شاهپوران را به کشورهای خودمختار اطرافِ ایران می‌فرستادند تا آن سرزمین را با خودمختاری اداره کنند و از سنین نوجوانی راه و رسم کشورداری بیاموزند؛ چنانکه بعضی از شاهپوران فرماندار کوشان می‌شدند که در شرق کشور در همسایگی هندوستان بود و شامل پیشاور و قندهار و شمال بلوچستان پاکستانِ کنونی بود؛ بعضی فرماندار الان (کشورِ آذربایجان کنونی) می‌شدند و لقبشان الا نشاه بود؛ بعضی فرماندار خوارزم (اکنون شمال ازبکستان و ترکمنستان) می‌شدند و خوارزمشاه لقب داشتند؛ و بعضی فرماندار کرمان می‌شدند که سراسر ملک کرمان (اکنون بلوچستان ایران و پاکستان) را نیز شامل می‌شد، و کرمانشاه خوانده می‌شدند. حضور بهرام در حیره به این معنا بوده و آنچه عربها گفتند افسانه‌است.

مغان و بزرگان کشور که از سیاستهای یزدگرد اول ناخشنود بودند مایل نبودند که پادشاهی در کسی از پسرانِ او ادامه یابد و یکی از ساسانیان را که خسرو نام داشت به سلطنت نشاندند. شاپور پس از دریافت خبر مرگ پدرش از ارمنستان به سوی پایتخت حرکت کرد، ولی بزرگانِ هوادار خسرو وسائلی انگیختند و او را در راه از میان برداشتند. اما پسر دیگرش بهرام به حمایت بخشی از سپهداران و به کمک سپاهیان پادگان حیره به سوی تیسپون حرکت کرد. نوشته‌اند که بسطام هزارپت سپهبدِ میان رودان، یزد گشن اسپ استاندارِ میان رودان، سپهبد پیرک مهران، گودرز رئیس خزانه داری ارتش، َگشن اسپ آذرپیش رئیس دیوان مالیات، پناه خسرو وزیر امور خدماتِ عمومی، و شماری دیگر از بزرگان کشور انجمن کردند و مردی از خاندان ساسانی به نام خسرو را در تیسپون به سلطنت نشاندند. بهرام از حیره سپاه آراست و وارد میان رودان شد و در کنار تیسپون لشکرگاه زد. بزرگان در میان او و خسرو در آمد و شد افتادند و پس از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که پادشاهی به بهرام واگذار شود.[۱]
نگارندهٔ پارس نامه این رخداد را با استفاده از تاریخ طبری چنین آورده‌است: … پس میان ایشان گفت وگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو می‌کردند گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفت وگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هردو به هم رها کنید تا بکوشیم (یعنی نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو شیرِ گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردو شیر نهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند. و بهرام خسرو را گفت: پیشتر رو تاج بردار تااین پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زهره ندارد که پیش رود، بهرام پیش خرامید و گُرزی در دست گرفت. مؤبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد و َ لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد؛ پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز به قوت بر تارکِ سرش زد چنانکه از آن زخم سست شد، پس گلویش بگرفت و سرش بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت. و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی. و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم؛ باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.[۲]

پادشاهان ساسانی در شکار شیر، ببر و پلنگ مهارت فراوان داشتند. و همواره شکار درندگان در آیین آنان بوده که موجب تقویت قوای جنگی ایشان می‌شده. همچنین بشقابهای بجای مانده از دورهٔ ساسانی که این خسروان را در هنگام شکار و نبرد با حیواناتی همچون؛ قوچ، گوزن، گورخر، گراز، شیر، پلنگ و… به تصویر کشیده گواه دیگری بر این مطلب می‌باشد.

بهرام زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرده و چندان در امور کشور دخالت نمی‌کرد. در میان صاحبان مراتب آن زمان که از حیث قدرت و نفوذ رتبهٔ نخست را داشت مهرنرسی یا (مهرنرسه) بود که لقب و عنوان هزار بندگ (صاحب هزار غلام)را داشت. نسب او به خانوادهٔ سپندیاذ یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی می‌رسید.

مؤرخان عرب و ایرانی او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمرده‌اند ولی مؤلفین عیسوی به جهت توجهی که این وزیر به دیانت زرتشتی داشت، نسبت به او کینه ورزیده و او را خائن و دو رو و بی‌رحم خوانده‌اند.

مهرنرسه آتشکده‌ها و ابنیه‌های بسیاری بنا نمود. کاخ سروستان، در کنار راه کاروانی شیراز که هنوز ویرانه‌های آن بر جا مانده‌است و از نظر فن معماری، ارزشمند محسوب می‌شود، احتمال داده می‌شود که یکی از ابنیه‌های مهر نرسی باشد.[۳]

بهرام در شرق هیاطله را به سختی شکست داد و پادشاه آنها را کشت.[۴] در این جنگ غنائم بسیاری به دست آمد از جمله تاج خان هیاطله که بهرام آن را به آتشکده آذرگشسپ در شهر شیز، در آذربایجان اهدا کرد. طوایف وحشی چنان لطمه‌ای دیدند که تا یک چند بعد دیگر در مرزهای ایران ظاهر نشدند.[۵]

جنگ بهرام با بیزانس بطوریکه مؤرخین یونانی نوشته‌اند،دلیلش آزار مسیحیان مقیم ایران بود که از بدرفتاری‌های مغان فرار کرده، به روم می‌رفتند. بهرام استرداد آنها را خواست و تئودوسیوس دوم از استرداد آنها ابا کرد، در نتیجه کدورت بالا گرفته و منتهی بجنگ شد.

مهرنرسی سردار لشکر ایران شد و جنگ در نزدیکی نصیبین (جنوب ترکیه) آغاز شد ولی چنان به درازا کشیده شد که رومیان بالاخره خسته شده و تقاضای صلح کردند.

گرچه ایرانیان از این جنگ، هیچ بهره‌ای نبرده بودند اما باز صلح محترمانه‌ای با روم منعقد شد. مابین ایران و بیزانس عهدنامه صلح صد ساله منعقد گردید و ایران نیز آزادی مذهب مسیحی را در ایران پذیرفت اما این عهدنامه بخاطر مخالفت روحانیون زرتشتی در عمل اجرا نشد.[۶]

در طی منازعات بین ایران و بیزانس در ارمنستان ایران هم یک چند ادعای استقلال یا تجزیه طلبی پدید آمد اما پایان جنگ با بیزانس به بهرام فرصت داد تا در آنجا نیز سلطهٔ ایران را اعاده کند و ارمنستان را به یک ایالت تابع تبدیل کند. چنانکه رومی‌ها هم از مدتها قبل، همین کار را در مورد بخش دیگر ارمنستان که به آنها تعلق داشت کرده بودند.[۷]

بهرام گور به هند (منظور جنوب شرق پاکستان امروزی) لشکر کشیده و شهر کراچی را گرفت. سپس شهر دیبل به عنوان مرز با هندوستان معین شد.

بهرام گور در ادب پارسی؛

بهرام پادشاهی دلیر و جنگجو بود. داستان‌های بسیاری را به او نسبت می‌دهند. نظامی گنجوی [۸] داستان لشکرکشی بهرام را بی جنگ و خونریزی می‌داند، او چنین می‌گوید که بهرام شرط گذاشت که تاج شاهی در میان دو شیر نهند و هر که توانست تاج از میان دوشیر برگیرد، همانا پادشاهی او را سزد. شاه خودخوانده از این کار سرباز زد و بهرام را به تنهایی به این کار واداشتند، او نیز پس از نبرد با دو شیر تاج شاهی را از آن خویش ساخت.

آوردن کولیان را، از هند به ایران را از کارهای او می‌دانند. او این کار را برای شادمان کردن مردم انجام داده بود زیرا کولیان نوازندگان و رقصندگان توانایی بودند. شادروان دهخدا ایشان را لولی می‌خواند و در این باره چنین آورده‌است: [۹]“در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان‌های مربوط به روزگار ساسانیان آمده‌است، نوشته‌اند که بهرام گور از شنگل یا شنگلت یا شبرمه پادشاه هند، خواست تا گروهی از آنان را از هند به ایران گسیل دارد.

روایتی که مؤلف غرر اخبار در این باره آورده‌است، بدین گونه‌است،

گویند روزی شامگاهان، بهرام از شکار بازمی‌گشت، گروهی از مردم بازاری را دید که در زردی آفتاب غروب، بر سبزه ٔ چمن نشسته‌اند و شراب همی خورند. آنان را از آن روی که خویشتن را از لذت سماع، محروم داشته‌اند، بنکوهید. گفتند «ای ملک! امروز رامشگری، به صد درهم طلب کردیم و نیافتیم.» بهرام گفت «در کار شما خواهم نگریست.» پس بفرمود تا به شنگلت پادشاه هند نامه نویسند تا چهارهزار تن، از خنیاگران آزموده و رامشگران کاردیده، به دربار وی گسیل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را، در سراسر کشور خویش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گیرند و از آنان بهره برند و مزدی شایسته، بدانها بپردازند و این لولیان سیاه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند، از بازماندگان آنانند.

او به شکار و باده‌گساری، بسیار دلبسته بود. دلبستگی‌اش به شکار گورخر سبب شد که به او لقب بهرام گور را بدهند. بهرام زنی به نام نازپری داشت که بسیار در زندگی او تاثیرگذار بود.

همچنین در داستان‌ها چنین انگاشته شده که در جست‌وجوی گوری، در لجنزار گرفتار آمد و لجنزار او را در خود فرو خورد. همچنین، نویسندگان زرتشتی زمان او را زمان آرامش و آشتی می‌دانند و زمانی که دیوان از ترس او پنهان شدند.

حکیم نظامی گنجوی در هفت پیکر (بهرامنامه) داستان بهرام را از بدو تولد، تا مرگ رازگونه‌اش بیان می‌کند.

حکیم عمر خیام در یکی از رباعیاتش به موضوع مرگ بهرام چنین اشاره دارد:

آن قصر که جمشید در او جای گرفت     آهـو  بچـه کرد و  روبه آرام گرفت

بهـرام که گور می گرفتی همه عمـر     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت [10]

منابع:

1.اخبار الطوال
2.پارس نامه
3.کریستن سن، ص ۳۰۳
4.پیرنیا، ص ۳۱۰
5.زرین کوب، ص ۴۵۸
6.پیرنیا، ص ۳۱۳
7.زرین کوب، ص ۴۵۹
8.هفت پیکر
9.لغت نامه
10.رباعیات خیام.