علم و دانش در دوره هخامنشی

علم و دانش در دوره هخامنشی

به دوران هخامنشی می‎رسیم. دورانی که مایه‎ی افتخار بشریت است.

این حکومت اهورایی ، فعالیت‎های شگفت‎انگیزی در زمینه‎های علمی و فرهنگی و هنری به انجام رسانید که موضوع همین جستار است.

از دانشمندان دوره‎ی هخامنشی ، این افراد را می‎توان نام برد :

  • اسکیلاکس
    دریانورد و جغرافی‎دان هخامنشی (زمان داریوش)
  • ستاسپه
    دریانورد و مکتشف دوره‎ی هخامنشی (زمان خشایارشا)
  • آرتاخه
    مهندس دوره‎ی هخامنشی و سازنده‎ی کانال آتوس (زمان خشایارشا)
  • بوبراندا
    مهندس دوره‎ی هخامنشی (زمان خشایارشا)
  • استانس
    استانس ، یکی از مغان دانشمند بوده که به روایتی در سده‎ی پنج پیش از میلاد و به روایت دیگر در سده‎ی دوم پیش از میلاد می‎زیسته است. استانس در علم شیمی ،استادِ «دموکریتوس» دانسمند یونانی بوده است. }

[تاریخ علم در ایران ▬ مهدی فرشاد ▬ رویه‎ی ۸۵۶]

دانشکده‎ی «سائیس» در جوار معبد «نیت» با پول «داریوش کبیر» و به دست یکی از پزشکان و دانشمندان معروف مصری دایر گردید و این دانشکده از مراکز مهم علمی و فرهنگی جهان در عهد باستان بوده است.

در این آموزشگاه ، پزشک تربیت می‎شده و به تمام حوزه‎های شاهنشاهی اعزام می‎گردیده و باز نوشته‎اند که در آن شهر ، آموزشگاه بزرگ دیگری وجود داشته که کَهَنه (= کاهنان) را برای انجام مشاغل دولتی تربیت می‎نموده است.
قسمتی از مطالب نوشته شده ، روی مجسمه‎ی دانشمند مصریِ معاصر داریوش کبیر دو کبوجیه به نام «ارجاهورسن» (Oudjahorsne) که خود مؤسس و مدیر دانشکده‎ی پزشکی سائیس بوده است ، مربوط به اقدامات داریوش برای ترمیم و تجدیدی حیات دانشکده‎ی نامبرده می‎باشد.

«اوجاهورسن» پسر رئیس معابد گرای و نیت (مادر خدایان) و این کتیبه‎ی تاریخی در «تی‎ولی» (Tivoli) در ییلاق «آدریان» قیصر روم یافته‎اند که جزو مجموعه‎ی مصری قیصر نامبرده بوده است…
دیگر از دانشکده‎های به نام دوره‎ی هخامنشی ، نام این سه دانشکده در تواریخْ مسطور است : «برسیپا» (Borsippa) ، «آرشوئی» (Archoi) ، «میلیتس» (Militus).

از کتابخانه‎های معروف عهد هخامنشی که نامی از آنها برده شده ، یکی کتابخانه‎ی دژنبشت گنج نپشت (قلعه نوشته‎ها) در تخت جمشید ، دیگر گنج شیپیکان یا شیزیکان جنب آتشکده‎ی آذرگشنسب در آذربایجان و از «اگره» محلی در هگمتانه (همدان) نیز اسمی برده شده که کتب و اسناد و دفاتر شاهی در آنجا مضبوط بوده است. دانشکده‎ی پزشکی سائیس نیز کتابخانه‎ی معتبری داشته است.

دژنبشت تخت جمشید ظاهراً علاوه بر وجود تمام «اَوِستا» روی ۱۲ هزار پوست ، بزرگترین مخزن کتاب و نوشته‎های عهد هخامنشی بوده است.
[تمدن هخامنشی ▬ جلد ۱ ▬ علی سامی ▬ رویه‎های ۲۸۴ تا ۲۸۶]

ایرانیان (در زمان هخامنشیان) همچنانکه در اداره‌ی ممالک توفیق یافتند ، در اقتصاد و تجارت نیز موفق آمدند. تحقیقات جدید ثابت می‌کند که ممالک دوردست که بر اثر توسعه‌ی کشور هخامنشی به آن پیوسته بودند ، تحت نفوذ خیرخواهانه‌ی هخامنشیان ، عمیقاً تحول یافتند. مثلاً خوارزم و دیگر مستملکات شرقی در مدت ۳ قرن و نیم از صلح برخوردار بودند و این حادثه‌ای نادر در تاریخ نواحی شرقی در این عصر به شمار می‌رود. در این مدت ، ناحیه‌ی مذکور به توسعه‌ی حقیقی از لحاظ عمران و فلاحت مشغول بود. در همان عهد ، طرز آبیاری به وسیله‌ی قنوات زیرزمینی ــــ از جمله در واحه‌های جنوبی مصر ــــ معمول گردید.

هنر هخامنشی به نواحی بسیار دورتر از سرحدهای ایران رسید. نفوذ آن را در مصر ، قبرس ، سواحل بحراسود و مخصوصاً در سکاییان می‌توان دید. هخامنشیان محیطی مساعد برای توسعه‌ی علم به وجود آوردند و ما می‌دانیم که در زمان داریوش ، منجمی بزرگ

از مردم بابِل به نام «نبوریمانو» درباره‌ی خسوف‌های ماه مطالعاتی به عمل آورد…نیز می‌توان از منجم دیگر به نام «کیدینو» از مردم «سیپار» نام برد.
[ایران از آغاز تا اسلام ▬ رومن گیرشمن ▬ برگردان: محمد معین ▬ رویه‌های ۲۳۰ و ۲۳۱]

و اینک فرمان اَبَر شاهنشاه تاریخ ایران و جهان ، الگو و آیینه‎ی تمام‎نمای پادشاهی – داریوش بزرگ – برای

حفر ترعه‎ای در مصر :
۱٫ خدای بزرگی است اهورامزدا که آن آسمان را آفرید ؛ که این زمین را آفرید ؛ که مردم را آفرید ؛ که شادی مردم را قرار داد (آفرید) ؛ که داریوش را شاه کرد ؛ که به داریوش‎شاهْ شهریاری را ، که بزرگ و دارای اسبان خوب و مردان خوب است ارزانی فرمود.

۲٫ من داریوش شاه بزرگ (هستم) ؛ شاه شاهان ؛ شاه کشورهای دارای همه‎گونه مردم ؛شاه در این زمین بزرگ دور و دراز ؛ پسر ویشتاسپ ؛ هخامنشی.

۳٫ داریوش شاه گوید : من پارسی هستم. از پارس ، مصر را گرفتم. فرمان کندن این ترعه را دادم ؛ از رودخانه به نام نیل که در مصر جاری است تا دریایی که از پارس می‎رود. پس از آن این ترعه کنده شد ؛ چنانکه فرمان دادم و کشتی‎ها از مصر از وسط این ترعه به سوی پارس روانه شدند ؛ چنانکه مرا میل بود.
[فرمان‎های شاهنشاهان هخامنشی ▬ رلف نارمن شارپ ▬ رویه‎های ۱۰۴ و ۱۰۵]

نگارنده: جمشید کیانی

لینک این مطلب در تالارگفتمان تاریخ فا:

علم و دانش در دوره هخامنشی

تاریخ فا – مرجع تخصصی تاریخ، فرهنگ و ادب

جشن تولد از رسومات دیرین ایرانیان

نویسنده : ایرانمهر

 

جشن تولد ایران باستان عهد هخامنشیان


برپاداشتن آیین جشن تولد یکى از رسوم دیرین ایرانیان است.


هرودت درباره این جشن و مراسم آن‏ چنین مى‏نویسد:
پارسها عادت دارند که روز تولد خود را چشن بگیرند. در آن روز آنها حق خود مى‏دانند که غذایى مطبوع تر از غذاى روزهاى دیگر صرف کنند. اعیان و اغنیا گاو و یا اسب یا شتر و یا خرى مى‏ کشند و آن را یکپارچه در اجاق هایى بزرگ کباب مى‏ کنند. اشخاص بى‏ چیز و فقیر به حیوانات کوچکتر قناعت مى‏ کنند.


پارسها معمولا غذاى مقوى سنگین کمتر مى‏خورند و بیشتر به غذاى سبک علاقه دارند … پارسها به شراب بسیار علاقه دارند. آنها حق ندارند در حضور دیگرى استفراغ و یا ادرار کنند … وقتى درمیان مستى و میگسارى تصمیمى درباره مسأله‏ اى اخذ مى‏ کنند فرداى آن روز صاحب‏خانه … بار دیگر قبل از صرف غذا به حال گرسنه موضوع را مطرح و اخذ رأى مى‏کند … «۲۸۸»


ظاهرا طبقات ممتاز روز تولد را همه ساله جشن مى‏گرفتند. کورش ضمن گفتگو با استیاک به وى مى‏گوید: «روزى که بمناسبت عید تولدت به دوستانت ضیافت دادى، من به خاطر دارم که ساکاس شراب مى‏ریخت.» «»

اگر نوشته‏ هاى هرودت و گفته‏ هاى «آمینتاس» را حمل به صحت کنیم باید قبول کنیم که پارسهاى عهد هخامنشى در مهمانیها به معیت زنان خود شرکت مى‏ جستند.


فرستادگان داریوش خطاب به میزبان خود چنین مى‏گویند: اى مقدونى که میزبان ما هستى در بین ما پارسها رسم چنین است که وقتى ضیافتى بزرگ مى‏دهیم علاوه بر خدمتکاران زیباروى، زنان شرعى خود را نیز همراه مى‏آوریم و در کنار خود مى- نشانیم … آمینتاس به این تقاضا چنین پاسخ داد: پارسها، در بین ما چنین رسمى که شما نقل کردید وجود ندارد ولى برعکس، زنان را دور از مردان نگه- مى‏داریم، اما چون شما فرمانروایان ما هستید … شما را از این حیث راضى خواهیم کرد … «»


ظاهرا مهمترین تفریحات و سرگرمیهاى مردم مرفه آن دوره شکار و تیراندازى بود.


هرودت در جلد اول تاریخ خود مى‏نویسد:
مردم لیدى براى آنکه از قحطى و گرسنگى رنج نبرند، راه چاره ‏اى اندیشیدند. گویا در این زمان است که بازى نرد و بازى استخوان و بازى با توپ و دیگر انواع بازیها اختراع شده است، به استثناى بازى ورق که اهالى لیدى مدعى اختراع آن نیستند … یک روز در تمام مدت روز به بازى سرگرم مى‏شدند تا به فکر خوردن نیفتند، فرداى آن روز بازى را قطع مى‏کردند و به خوردن مشغول مى‏شدند. «۲۹۱»

تاریخ اجتماعى ایران، ج‏۱، ص: ۵۲۲

زندگی ایرانیان در سرزمین کورش بزرگ

زندگی ایرانیان در سرزمین کورش بزرگ

Presentation1

نگاهی به گلنوشته‌های یافته شده در بایگانی تخت جمشید آگاهی خوبی از زندگی در دوران هخامنشی به دست می‌دهد. همه کارگران، پارسی یا تراکیه ای، لیدیایی یا بابلی، کاپادوکیه ای یا سغدی، و از هر گوشه کشور که باشند، برای کار یکسان دستمزد برابر گرفته اند. به کارگران جیره افزون به مناسبت سختی کار و اضافه پرداخت‌ها و پاداش‌های گوناگون داده شده و کسی به بیگاری و بردگی گرفته نشده است. به این پاداش‌ها باید جیره ویژه‌ای که دیوان اداری به نام «کمک شاهانه» به کارگران می‌داد، افزود. همه اعضای خانواده کارکنان دربار از نظر مالی زیر پوشش نظام اداری قرار داشتند. و کارگران حق عیال و اولاد می گرفته اند. (کخ، ۱۳۸۷: ۴۱ ـ ۴۴)

رفتار با زنان در دوران هخامنشی نیز می تواند، آموزنده باشد. زنان در جوامع غربی همیشه یک گروه به نسبت کم قدرت و زیردست، یا یک نوع «اقلیت» بوده اند. اعتراض فمینیستی به این منزلت اقلیتی نیز همیشه اکثریت قدرتمندتر ـ یعنی مردان ـ را تهدید می کرده و درنتیجه پیوسته مورد مخالفت آنها بوده است. (ریتزر، ۱۳۷۴: ۴۶۴) این زیردستی زنان را می توان در غرب تا میانه سده بیستم و در برخی کشورها تا امروز نیز پی گرفت.

اسناد بایگانی هخامنشی نشان می دهند که زنان سهم مهمی در کارگاه ها داشته و برای کار یکسان دستمزد برابر با مردان می گرفته اند. مثلا در خزانه شیراز در سال ۴۹۴ پ.م دو مرد و ۵۱ زن و در خزانه رخا ۷۵ زن و تعدادی مرد هرکدام در برابر انجام کار هنری ظریف دستمزدی یکسان گرفته اند.

زنان باردار هدیه شاهی و کمک‌های پس از زایمان و پنج ماه تمام جیره ویژه دریافت کرده‌اند و پس از تولد نیز نوزادان در زمان کار مادر به وسیله مهدکودک نگهداری شده اند. در کارگاه‌ها اغلب با بانوان مدیر روبرو می شویم که بالاترین دستمزد را دریافت می کنند. در کنار دستمزد برابر، زنان می توانستند ساعات کار کمتر یا نیمه وقت بردارند. محیط کاری زن و مرد یکی بود و امکانات کارآموزی و ارتقای شغلی برای هردو یکسان. در میان اسناد موجود شمار مدیران و سرپرستان زن کم نیست. درمیان مالیات دهندگان نیز به نام بانوانی برمی خوریم که صاحب گله یا ملک شخصی بوده اند. (کخ، ۱۳۸۷: ۴۱ و ۴۲)

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس

کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس
کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس

 

کوروش کبیر افتخار سرزمین پارس

 

بی‌گمان، به باور بیشینه‌ی ایرانیان فرهیخته و غالب مورخان منصف، «كورش كبیر» یكی از برجسته‌ترین شخصیت‌های تاریخ ایران است. بخشیدن چنین پایگاه و منزلتی به كورش، نه صرفاً از برای فتوح درخشان و شتاب‌ناك او – كه این خود، نمودار هوشیاری و دانایی سیاسی و نظامی كورش و نشانه‌ی توانایی والا و سامان‌مندی حكومت‌اش در ممكن ساختن اداره‌ و تدبیر چنین قلمرو پهناوری است – بل كه از آن روست كه وی در طول دوران شهریاری خود، به شیوه‌ای سخت انسانی و مردم‌دارانه رفتار و حكومت كرده بود؛
حقیقتی كه در غالب متون تاریخی بازتاب یافته و ملل بیگانه و حتا دشمن را به وجد آورده و آنان را ناگزیر به اعتراف ساخته بود. چنان كه بابلیان در سده‌ی ششم پیش از میلاد، كورش را كسی می‌دانستند كه صلح و امنیت را در سرزمین‌شان برقرار ساخته، قلب‌های‌شان را از شادی آكنده و آنان را از اسارت و بیگاری رهانده است؛ انبیاء یهود (قومی كه در قرآن [جاثیه/16] به خواست خداوند، سرور همه‌ی مردم جهان دانسته شده و دین‌اش، توحیدی و وحیانی) وی را مسیح و برگزیده‌ی خداوند و مجری عدالت و انصاف می‌خواندند، و یونانیان كه كورش آنان را در كرانه‌های آسیای صغیر مقهور قدرت خویش ساخته بود – با وجود خصومتی كه غالباً با پارس‌ها داشتند – در وی به چشم یك فرمان‌روای آرمانی می‌نگریستند. «آخیلوس» هماورد ایرانیان در نبرد ماراتون، درباره‌ی كورش می‌نویسد: «او مردی خوشبخت بود، صلح را برای مردمان‌اش آورد… خدایان دشمن او نبودند؛ چون كه او معقول و متعادل بود»؛

هردوت می‌گوید كه مردم پارس، كورش را «پدر» می‌خواندند و در میان‌شان، هیچ كس یارای برابری با وی را نداشت [هینتس، 1380، ص 100]؛ گزنفون می‌نویسد: «پروردگار كورش را علاوه بر خوی نیك، روی نیك نیز داده و دل و جان‌اش را به سه ودیعه‌ی والای “نوع‌دوستی،‌ دانایی، و نیكی” سرشته بود. او در ظفر و پیروزی هیچ مشكلی را طاقت‌فرسا و هیچ خطری را بزرگ نمی‌پنداشت و چون از این امتیازات خداداد جهانی و روانی برخوردار بود، خاطره و نام‌اش تا به امروز در دل‌های بیدار مردم روزگار، پایدار و باقی است» [سیرت كورش كبیر، ص 4]. وی می‌افزاید: «كدام وجودی مگر كورش از راه جنگ و ستیز صاحب امپراتوری عظیمی شده است ولی هنگامی كه جان به جان آفرین داد، همه‌ی ملل مغلوب او را “پدری محبوب” خواندند؟ این عنوانی است كه به “ولی نعمت” می‌دهند نه به وجودی “غاصب”» [همان، ص 8-367].

به هر حال آن چه درباره‌ی كورش برای محقق جای تردید ندارد، قطعاً این است كه لیاقت نظامی و سیاسی فوق العاده در وجود وی با چنان انسانیت و مروتی درآمیخته بود كه در تاریخ سلاله‌های پادشاهان شرقی پدیده‌ای به كلی تازه به شمار می‌آمد. كورش برخلاف فاتحانی چون اسكندر و ناپلئون، هر بار كه حریفی را از پای در می‌افكند، مثل یك شهسوار جوانمرد دست‌اش را دراز می‌كرد و حریف افتاده را از خاك بر می‌گرفت.

رفتار او با آستیاگ، كرزوس و نبونید نمونه‌هایی است كه سیاست تسامح او را مبتنی بر مبانی اخلاقی و انسانی نشان می‌دهد. تسامح دینی او بدون شك عاقلانه‌‌ترین سیاستی بود كه در چنان دنیایی به وی اجازه می‌داد بزرگ‌ترین امپراتوری دیرپای دنیای باستان را چنان اداره كند كه در آن كهنه و نو با هم آشتی داشته باشند، متمدن و نیمه وحشی در كنار هم بیاسایند و جنگ و طغیان به حداقل امكان تقلیل یابد. درست است كه این تسامح در نزد وی گهگاه فقط یك نوع ابزار تبلیغاتی بود،‌ اما همین نكته كه فرمان‌روایی مقتدر و فاتح از اندیشه‌ی تسامح، اصلی سیاسی بسازد و آن را در حد فكر همزیستی مسالمت‌آمیز بین ملل مطرح كند، و گر چند از آن همچون وسیله‌ای برای تحكیم قدرت خویش استفاده نماید، باز از یك خودآگاهی اخلاقی حاكی است [زرین‌كوب، ص1-130]. چنین است كه منش و شخصیت والا و انسانی كورش، در عصری كه ویران‌گری و خون‌ریزی روال عادی شاهان خاورمیانه بود، ما را بر آن می‌دارد كه وی را یكی از برجسته‌ترین مردان تاریخ ایران، بل كه جهان بدانیم.

از سوی دیگر، تلقی كسانی كه كارنامه‌ی سیاسی و فتوح نظامی كورش و جانشینان‌اش را در حد عملیاتی صرفاً كشورگشایانه و سلطه‌جویانه ارزیابی می‌كنند، دریافتی سطحی و دور از واقع، بل كه سخت بدبینانه است. در نگاه مورخان معاصر،‌ رهاورد كلان و چشم‌گیر كورش و دودمان شاهنشاهی وی (هخامنشی) برای جهان باستان، برپایی «نخستین دولت متمركز» در تاریخ است: دولتی واحد، مركزگرا و مداراجو كه بر اقوامی پرشمار و دارای تفاوت‌های عمیق مذهبی و زبانی و نژادی، فرمان می‌راند. آن چه كه هخامنشیان را در طول دویست و سی سال قادر به حفظ و تدبیر چنین حكومتی ساخت، مدیریت سیاسی برتر، انعطاف‌پذیری،‌ تكثرگرایی و دیوان‌سالاری مقتدر این دودمان بود.

بنابراین آن چه كه به عنوان دستاوردهای سیاسی و نظامی كورش ستوده می‌شود، نه فقط از آن روست كه وی در زمانی اندك موفق به گشایش و فتح سرزمین‌هایی بسیار شده بود، بل كه از بابت «دولت متمركز و در عین حال تكثرگرایی» است كه او برای نخستین بار در تاریخ جهان باستان بنیان گذارد و كوشید تا بر پایه‌ی الگوهای برتر و بی‌سابقه‌ی اخلاقی – سیاسی، صلح و امنیت و آرامش را در میان اتباع خود برقرار سازد.

تاكنون بسیاری از مطالعات منطقه‌ای نشان داده‌اند كه اكثریت عظیم نخبگان اقوام تابعه، شاه پارسی را نه به چشم فرمان‌روایی بیگانه و جبار، بل كه تضمین كننده‌ی ثبات سیاسی، نظم اجتماعی، رفاه اقتصادی، و از این رو، حافظ مشاغل خود می‌نگریستند و می‌دانستند [ویسهوفر، ص80]. بر این اساس، چشم‌پوشی از عمل‌كرد كورش و جانشینان‌اش در برپایی و تدبیر نخستین «دولت متمركز و در عین حال تكثرگرا» و تقلیل و تحویل كارنامه‌ی آنان به «مجموعه عملیاتی كشورگشایانه و سلطه‌جویانه» كرداری دور از انصاف و واقع‌بینی است.

آن چه كه از تاریخ خاورمیانه‌ی پیش از هخامنشی بر ما آشكار است، این است كه گستره‌ی مذكور، در طول تاریخ خود، مركز و عرصه‌ی جنگ و كشمكش همواره‌ی قدرت‌های منطقه بوده و چه بسیار اقوام و كشورهایی كه در این گیرودار با ضربات دشمنان (مانند اورارتو و آشور) یا فروپاشی تدریجی (مانند مانا، كاسی، سومر) از میان رفته بودند.

اما با برآمدن هخامنشیان به رهبری كورش كبیر، مردمان و ملل خاورمیانه پس از صدها سال پراكندگی و آشفتگی و پریشانی ناشی از جنگ‌های فرسایشی و فروپاشی تدریجی، اینك در پرتو حكومت متمركز و تكثرگرای هخامنشی كه نویدبخش برقراری ثبات و امنیت در منطقه بود، بی‌دغدغه‌ی خاطر از آشوب‌ها و جنگ‌های پیاپی مرگ‌آور و ویران‌گر، و بی‌هراس از یورش‌های غارت‌گرانه‌ و خانمان برانداز بیگانگان و آسوده از ترس اسارت و دربه‌دری و برده‌كشی، به كار و تولید و زندگی و سازندگی می‌كوشیدند و اگر دولت هخامنشی به واسطه‌ی شكوه‌گرایی و درایت خود،‌ میراث تمدن‌های پیشین و گذشته را پاس نمی‌داشت و در جذب و جمع و ارتقای آن‌ها نمی‌كوشید، در هیاهوی همواره‌ی ستیزه‌جویی‌ها و خودفرسودگی‌های تمدن‌های بومی، میراث گران‌سنگ آنان به یك‌باره از میان می‌رفت و از صفحه‌ی تاریخ زدوده می‌شد.

اگر تا پیش از این، آشوربنیپل (پادشاه آشور) افتخار می‌كرد كه هنگام فروگرفتن ایلام آن سرزمین را به «برهوت» تبدیل كرده، بر خاك آن «نمك و بته‌ی خار» پاشیده، مردمان آن را به «بردگی» كشیده و پیكره‌ی خدایان‌اش را تاراج كرده است [هینتس، 1376، ص 186]؛ و یا سناخریب ( پادشاه آشور) در هنگام چیرگی بر بابل اذعان می‌دارد كه: «شهر و معابد را از پی تا بام در هم كوبیدم،‌ ویران كردم و با آتش سوزاندم؛ دیوار، بارو و حصار نمازخانه‌های خدایان، هرم‌های آجری و گلی را در هم كوبیدم» [ایسرائل، ص25]؛ كورش در زمان فتح بابل افتخار می‌كند كه با «صلح» وارد بابل شده، ویرانی‌های‌اش را «آباد» كرده، فقر شهر را «بهبود» بخشیده، «مانع از ویرانی» خانه‌ها شده و پیكره‌های تاراج شده‌ی خدایان را به میهن خود بازگردانده است [ایسرائل، ص 218]. آیا این شیوه‌ی درخشان و بی‌سابقه‌ی كورش در رفتار با اقوام مغلوب كه الگوی سیاسی – اخلاقی جدیدی را برای فرمان‌روایان و دودمان‌های پس از خود برجای گذارد، نمودار سیاست و منش مردم‌دارانه و مداراجویانه‌ی وی، و نشانه‌ی تحولی نو و مثبت در تاریخ و تمدن خاورمیانه نیست؟

چیكده‌ی سخن آن كه، هخامنشیان به پیشوایی كورش كبیر با برقراری نخستین حكومت متمركز و در عین حال تكثرگرا و مداراجو در منطقه، نظامی را پدید آوردند كه به گونه‌ای بی‌سابقه، ثبات سیاسی، نظم اجتماعی و ترقی اقتصادی را برای اقوام تابعه‌ی خود فراهم آورد و نیز، تمدن‌ها و هنرهای فراموش شده، یا رو به انحطاط، یا زنده‌ی اقوام بومی و پراكنده‌ی منطقه را پس از جمع و جذب و ارتقا، در قالب هنر و تمدن شاهوار، نوین و مقتدر هخامنشی، محفوظ، بل كه جاودانه ساختند؛ در نگاه ما، جایگاه و منزلت والای كورش و هخامنشیان در تاریخ و تمدن جهان باستان، از این بابت است.

درباره‌ی چگونگی درگذشت كورش كبیر در سال 530 پ.م.، روایت‌های گوناگونی در دست است. «هردوت» گزارش می‌دهد كه كورش در نبرد با «ماساگت»ها (= Massaget؛ از اقوام سكایی ساكن در پیرامون رود سیحون و شرق دریاچه‌ی آرال) نخست پیروز شده و سپس در جنگ دوم – كه بسیار سهم‌گین توصیف گردیده – كشته شده است [پیرنیا، ص 24-419]. مورخ دیگر یونانی «كتزیاس» روایت می‌كند كه كورش در نبرد با «دربیك»ها (= Derbik؛ از اقوام سكایی ساكن در شمال گرگان) زخمی شد ولی سپاه او در نهایت با یاری سكاهای آمورگس (Amorges) بر دربیك‌ها چیره گشت.

كورش در اثر جراحات وارد شده، پس از روز درگذشت [پیرنیا، ص 425]. «استرابون» گزارش می‌دهد كه كورش در نبرد نهایی با سكاها پیروز شد و دشمنان را تماماً تارومار ساخت. او از كشته شدن كورش در این نبردها سخن نمی‌گوید [پیرنیا، ص 439]. «گزنفون» نیز از درگذشت طبیعی كورش در پارس خبر می‌دهد [پیرنیا، ص 9-434].

به هر حال، آن چه كه از مجموع روایات برمی‌آید این است كه كورش، واپسین سال‌های حیات خود را در نبرد با سكاهای بیابان‌گرد و مهاجم مرزهای شمال شرقی امپراتوری گذرانده و شاید در پی یكی از این نبردها، كشته شده است. بنابراین، با توجه به گوناگونی روایات در مورد چگونگی درگذشت كورش، تأكید و ارزش‌دهی بیش از حد به «شكل» روایت هردوت – كه حتا خود او نیز اعتراف نموده كه این روایت را از میان روایت‌های مختلف موجود انتخاب كرده است [پیرنیا، ص 424] – از نگاه مورخ، وجه و توجیه خردپذیری ندارد.

متأسفانه نظریه‌پردازان پان‌تركیسم در آنكارا و باكو بدون توجه و اتكا به اسناد موجود و صرفاً بر پایه‌ی تمایل و تخیل خود، نخست «ماساگت‌ها» را ترك‌تبار نموده، سپس آن‌ها را ساكن آذربایجان جلوه داده، و سرانجام با تأكید ناموجه بر روایت هردوت، كشته شدن فرضی كورش در نبرد با ماساگت‌ها را پیروزی افتخارآمیز و بزرگ ترك‌های متمدن بر پارس‌های وحشی قلمداد كرده‌اند.

امرداد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ آمیه، پیر: «تاریخ ایلام»، ترجمه‌ی شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، 1372
ـ ایسرائل، ژرار: «كورش بزرگ»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارت ققنوس، 1380
ـ پیرنیا، حسن: «تاریخ ایران باستان»، انتشارات افراسیاب، 1378
ـ زرین‌كوب، عبدالحسین: «تاریخ مردم ایران»، (ایران قبل از اسلام)، انتشارات امیركبیر، 1373
ـ گزنفون: «سیرت كورش كبیر»، ترجمه‌ی علی وحیدمازندرانی، شركت سهامی كتاب‌های جیبی، 1350
ـ ویسهوفر، یوزف: «ایران باستان»، ترجمه‌ی مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377
ـ هینتس، والتر، 1376: «دنیای گم‌شده‌ی ایلام»، ترجمه‌ی فیروز فیروزنیا، انتشارات علمی و فرهنگی
ـ هینتس، والتر، 1380: «داریوش و پارس‌ها»، ترجمه‌ی عبدالرحمن صدریه، انتشارات امیركبیر

 

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید.

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ
رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

 

رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

 

قبای خسروی در بر ؛ نیابد هرکسی را خوش سر هر نـاسزایی را نزیبد تـاج سلطـانی 
صلاح ملک اگر خواهی ؛ بیاموز ای شه عالم طریق پادشاهی را ز اسماعیل سامانی-۱

 

امیر اسماعیل سامانی که او را می توان بنیانگذار راستین سلسله سامانی برشمرد (۲) از جمله شهریاران نامدار ایران می باشد که با وجود برخی سختگیری ها و خشونت های منتسب به او (۳) در تاریخ نوشته های تاریخنگاران سده های نخستین اسلامی به دارا بودن ویژگیهای شایان ستایشی چون جوانمردی ؛ بزرگ منشی ؛ دادگری و نیک خویی ستوده شده است . انچه از منابع تاریخی برمی اید نخستین کردار بایسته امیر اسماعیل که اوازه جوانمردی او را در دنیای متمدن ان روزگاران طنین انداز کرد برخورد بزرگوارانه و همراه با ارج و احترامی است که وی پس از پیروزی بر برادر مهترش ؛ نصر ؛ بر او روا داشت .


درحقیقت ؛ امیر اسماعیل سامانی که خود را از دودمان بهرام چوبین ؛ سردار نامی ارتش ساسانی ؛ می خواند(۴) و افتخار احیای مجدد زبان پارسی و فرهنگ ملی ایرانیان نیز به نام او و جانشینانش ثبت شده است (۵) بدان هنگام که از سوی برادر بزرگتر و فرمانروای فرارود (ماوراالنهر) ؛ نصر ؛ بر بخارا فرمان می راند بر علیه برادر شورید و در نبرد رخ داده سپاهیان نصر را چنان درهم شکست که لشگریانش به اسانی یارای ان را یافتند تا نصر را دستگیر سازند . رفتاری که برادر کهتر پس از پیروزی بر برادر مهتر نمایاند تا اندازه ای نیکوکرداری های کوروش بزرگ را به یاد می اورد . انچه روشن است امیر اسماعیل پس از پیروزی در اوردگاه رو به سوی برادر دربند نهاد و بر رکاب اسب نصر بوسه زد و انگاه او را با احترام افزون از اسب فرود اورد و برادر دیگرش اسحاق را که در همین هنگام رسیده و از ارج نهادن به نصر روی برتافته و از اسب فرود نیامده بود مورد بازخواست و سرزنش قرار داد . امیر اسماعیل انگاه نصر را دوباره سوی تختگاهش ؛ سمرقند روانه داشت تا دگربار بر تخت فرمانروایی ان شهر دیرینه سال تکیه زند .(۶) با این وجود ؛ نباید این نکته را از نظر دور داشت که تا پیش از درگرفتن نبرد ؛ اسماعیل از سوی نصر حکومت داشت ؛ اما پس از روی دادن اورد این نصر بود که از سوی اسماعیل به حکومت گماشته می شد .

نمونه ای دیگر از نیک خویی های امیر اسماعیل که خود و جانشینانش به دور از اندیشه های متعصبانه به بسط ازاداندیشی و تساهل و تسامح و مدارا با افکار گوناگون پرداختند و بستر مناسبی برای رشد دانش و به ویژه علوم عقلی تدارک دیدند(۷) کرداری است که او پس از نبرد با عمرو لیث صفاری پیشه ساخت . انچه از این رهگذر از منابع تاریخ می توان دریافت ان است که عمرو لیث صفاری در طمع افزودن فرارود بر قلمروی خویش بر گستره فرمانروایی امیراسماعیل یورش برد اما نه تنها کاری از پیش نبرد بلکه خود و شمار فزونی از سپاهیانش به وسیله پولادتنان لشگر سامانی اسیر شدند . با تمام این احوال و با وجود انکه عمرو لیث اغازگر جنگ بود امیر اسماعیل ؛ نه تنها اسیران را بدون انکه خون بها و فدیه ای دریافت دارد رها ساخت(۸) عمرو لیث را نیز با مهر خویش نواخت و حتی انگشتری که فردی از سپاهیان به هنگام دستگیری عمرو از او گرفته بود به سه هزار درهم بازخرید و به عمرو بازپس داد .(۹) شگفت انگیزتر انکه بر پایه برخی گزارش های تاریخی به هنگامی که امیراسماعیل در پی درخواست های خلیفه عباسی ؛ معتضد ؛ ناگزیر شد عمرولیث را روانه بغداد و سوی خلیفه گسیل دارد ؛ او را تنها با ۳۰ سوار راهی ساخت و بدو گفت کاری کند تا نزدیکانش به سوی او ایند و او را برهانند تا بدین وسیله هم عمرو از سرنوشتی ناخوشایند برهد و هم اسماعیل پاسخی درخور برای خلیفه داشته باشد . انچه روشن است کاروان محافظ عمرو حتی یک ماه را در ناحیه ای از سیستان ؛ خاستگاه خاندان صفاری ؛ سپری کردند تا شاید از سوی نزدیکان عمرو اقدامی انجام پذیرد ؛ اما « هیچکس اندر همه خراسان و سیستان نگفت که عمرو خود هست » (۱۰) بنابراین سواران محافظ او ناگزیر شدند رو به سوی میان رودان ( بین النهرین ) نهند تا عمرو را به خلیفه سپارند . در تاریخ سیستان امده است که عمرو در پی پرسش و بازخواست فرمانده سواران همراهش از عدم یاری کسانش گفت : « من بر سر پادشاهان چون استـاد بـودم بـر سر کودکان ؛ چون کودکان از دست استاد رهایی یابند کی خواهند که بـاز انجـا بـایـد نشست » (۱۱)

چنانکه پیشتر نیز گفته امد در منابع تاریخی سده های نخستین اسلامی از امیر اسماعیل سامانی بسان الگوی دادگری و دادگستری یاد شده است . به عنوان نمونه ؛ روایت شده که وی همه روزه حتی در روزهای سرد زمستانی و به گاه برف و باران سوار بر اسب به میان مردمان می رفت تا اگر کسی درخواست و شکوه ای دارد به اسانی به نزد او اید و خواسته اش را با او در میان گذارد (۱۲) در روایت دیگری نیز امده که روزی امیر اسماعیل در حدود شهر مرو دید که شتری به کشتزاری رفته است ؛ بنابراین ؛ او که از ستمکاری بر مردمان رویگردان بود فرمان داد تا ببینند داغ و نشان چه کسی بر ان شتر است تاصاحب شتر را برگرفته و به مجازات رسانند . چون فرمان او انجام شد دیدند که نشان خود امیر بر شتر است ؛ پس دستور داد تا مبلغی بیشتر از انچه شتر به کشتزار زیان رسانیده بود به عنوان غرامت به صاحب کشتزار پرداخت شود . (۱۳)

در همین راستا ؛ غزالی در کتاب نصیحت الملوک خود اورده است که امیر اسماعیل به هرجا که به همراه سپاهیانش فرود می امد فرمان می داد که لشگریان از ازار مردمان ان منطقه فرو گذارند . در یک از روزها که او راهی مرو بود پالیزبانی به نزدش امد و از فردی از سپاهیان او شکوه نمود و گفت که ان سپاهی به پالیز او ورود نموده و بدو زیان رسانده است ؛ امیر جوانمرد سامانی ان لشگری را به نزد خویش فراخواند و از او پرسید : ایا تو مزد نمی گیری و ایا فرمان مرا نشنیده ای ؟ سپاهی پاسخ گفت هم مزد می گیرم و هم فرمان تو را شنیده ام . امیر اسماعیل گفت : پس چرا چنین زیان رسانده ای ؟ ان لشگری افزود : خطا کرده ام اما امیر دادگر سامانی گفت : « من از بهر خطای تو به دوزخ نتوانم رفتن ؛ از این رو دستور داد تا دست او را بریدند .» (۱۴)
امیر اسماعیل سامانی ؛ این رادمرد ایرانی ؛ که مردمان خراسان و فرارود و به ویژه طبقات نجبا و دهقانان به سبب رامش جویی هایش بدو رغبت افزون نشان می دادند (۱۵) و کسی که بر پایه باور تمامی تاریخنگاران و ایران شناسان برجسته کنونی از جمله برتولد اشپولر ؛ نویسنده کتابهای ارزشمند تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی و تاریخ مغول در ایران ؛ تمدن و فرهنگ ایران بی نهایت مدیون او و خاندانش است و هنوز هم باید عمل و رفتار او و جانشینانش را به عنوان مشوق دانش و هنر مدنظر قرار داد (۱۶) سرانجام در صفر سال ۲۹۵ هجری / نوامبر ۹۰۷ میلادی بر اثر بیماری زندگی را بدرود گفت (۱۷) اما نام نیکش برای همیشه در تاریخ ایران جاودانه شد .

 

اسمــاعیـل سامــانی ان نامـدار همی بود در سروری کامکار
همان دولتش شانزده سال شد ز دور سپهـری دگرحال شد
پـیـــام امـــد از مـرگ نــزدیـک او ســـوی دار بـاقــی دراورد رو
دو صـد بـا نــود بـود و تـاریـخ پنـج کـه بربسـت از سرای سپنج
ازو مــــانــد نــام نـکـــو یــادگـــار خنـگ جــان ان مهتـر نامدار-۱۸

__________________________________________________ ______________________

۱- سروده ای از معین الدین جوینی ؛ شاعر سده هشتم هجری و نگارنده کتاب نگارستان . برگرفته از : تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص۱۵۶ . بایسته است یاد شود کتاب نگارستان به شیوه و سبک گلستان سعدی نگارش یافته است . 
۲ـ انچه روشن است کسی که سلسله سامانی را بنیاد نهاد نصر برادر بزرگتر امیر اسماعیل بوده است ؛ اما تاریخنگاران با توجه به انکه امیر اسماعیل سلسله سامانی را واجد توانمندی افزون و شکوه بسیار نمود ؛ او را بنیانگذار راستین این سلسله برشمرده اند . 
۳- به عنوان نمونه کشتن شمار فزونی از مردمان و به اسارت برگرفتن ۱۵ – ۱۰ هزار نفر از مردم شهر طراز . برای اگاهی بیشتر نگاه کنید به : تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص ۲۰۹
۴- تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان – با نگاهی ویژه به پیشینه فرهنگی ایران ؛ ص۷۸

۵- تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص ۱۶ و تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان ؛ ص۷۸
۶- تاریخ بخارا ؛ ص۱۱۷-۱۱۱ و زین الاخبار ؛ ص۳۲۳
۷- تاریخ اموزش و پرورش در روزگار فرمانروایی مغولان و تیموریان ؛ ص۷۸
۸- تاریخ مردم ایران ؛ جلد دوم ؛ ص۱۸۷
۹- تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص۱۶۵
۱۰- تاریخ سیستان ؛ ص۲۶۰
۱۱- همان کتاب ؛ ص۲۶۱
۱۲- تاریخ ایران در سده های نخستین اسلامی ؛ ص۲۱۹
۱۳- همان کتاب ؛ ص ۲۱۹
۱۴- نصیحت الملوک ؛ ص۱۲۲
۱۵- تاریخ مردم ایران ؛ ج ۲ ؛ ص ۱۸۷
۱۶- تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی ؛ جلد یکم ؛ ص ۱۴۲
۱۷- تاریخ سامانیان عصر طلایی ایران بعد از اسلام ؛ ص۲۱۷
۱۸- ظفرنامه ؛ جلد یکم ؛ ص۵۲۳

 

لینک مطلب در تالار گفتمان:

 رفتار امیر اسماعیل سامانی؛یاداور کردار کورورش بزرگ

دانلود مجموعه عکس های پاسارگاد و کوروش بزرگ(اختصاصی)

دانلود مجموعه عکس های پاسارگاد و کوروش بزرگ(اختصاصی)

امروز شاهد مجموعه ای از عکس های پاسارگاد و کوروش بزرگ هستید که توسط مجموعه بزرگ تاریخ فا جمع آوری شده و در یک مجموعه برای شما آماده دانلود قرار داده شده است.برای این مجموعه زمان زیادی صرف شده تا جمع اوری بشوند و از شما میخواهیم که مارا با نظرات و پیشنهادات خود هدایت کنید

حجم:13 مگابایت

تعداد عکس:84

گردآورنده:vector

منبع:تاریخ فا

رمز:www.tarikhfa.ir

 

نگهبانان ثروت شاهی در دوره هخامنشی

یزدان صفایی

نگهبانان ثروت شاهی در دوره هخامنشی

تمام مشاغل درباری، موقتی بودند به این معنا که تضمین و ثباتی برای دارندۀ آن مقام وجود نداشت؛ اگر عدم صلاحیت فرد، زیر سؤال می‌رفت؛ مقام سلطنتی از او اخذ و به کس دیگری واگذار می‌شد. برخی دیگر جنبۀ تشریفاتی داشته‌اند؛ به این معنا که صاحب آن مقام، الزاماً وظیفه‌ای متناسب با آن را انجام نمی‌داده است.
داریوش پیش از به تخت نشستن، «نیزه‌دار» کمبوجیه بود. دو تن از نزدیکان داریوش یعنی گبریاس و آسپاتینس به عنوان اسلحه‌داران مخصوص او بر آرامگاهش نقش شده‌اند. فرزندِ سرپرست دبیرخانۀ دربار کمبوجیه، ساقی شاه بود. این عناوین، پیش از آنکه مقامی اجرایی باشند، لطفی شاهانه به شمار می‌آمدند تا به صاحبان آن‌ها ارج و منزلت اعطا کند. گزنفون مورخ، بر زین نشاندنِ شاه را برای کسی که اجازۀ آن را داشت، یک امتیاز می‌دانست. تنها کسانی مشمول این القاب می‌شدند که در حلقۀ پیرامون شخص شاه جای داشتند. این حلقه یا دایره خود دارای مراتبی بوده است؛ اعضای قوم-طبقۀ حاکم می‌توانستند وارد حلقه‌های درونی‌تر شوند و در نتیجه به شاه نزدیک‌تر شوند یا آنکه با ارتکاب خطا، از او دور شده و حتی القاب خود را از دست بدهند.
جدای از این القاب و عناوین تشریفاتی، دربار هخامنشی، دارای مقام‌هایی اجرایی نیز بود که کارکرد مشخصی داشته باشند، مهم‌ترین آن‌ها در ادامه معرفی می‌شوند:

ولیعهد:
در طول دورۀ هخامنشی، قاعدۀ یکپارچه‌ای برای انتخاب ولیعهد دیده نمی‌شود اما می‌توان گفت که دختران نمی‌توانسته‌اند ولیعهد بشوند این پسران شاه بوده‌اند که به این مقام می‌رسیدند. پسر بزرگ‌تر نسبت به دیگران ارجحیت داشت اما این قاعده عمومیت نداشت چرا که خشایارشا پسر بزرگ داریوش نبود اما به عنوان ولیعهد پس از او به تخت نشست. پسرانِ زنِ رسمی شاه نیز همین وضعیت را داشتند چرا که با وجود ارجحیت، هموارد این پسرِ زن رسمی نبود که به این مقام می‌رسید. در صورتی که شاه فرزند پسری نداشت، فرد قدرتمندی از اشراف قوم‌طبقۀ حاکم، به عنوان جانشینِ شاه پیشین به تخت می‌نشست.
زنان درباری:
مادر شاه، از شخصیت‌های مهم دربار بود، جایگاه مهم بعدی نزد شاه در اختیار همسر او بود. شاه زنان غیر عقدی نیز داشت. در منابع یونانی غالباً از زنان درباری، تصویری همراه با مفاهیم فریبکاری، توطئه، کینه‌توزی ارائه شده است اما اسناد مرکزی امپراطوری یعنی الواح تخت جمشید، زنان سلطنتی را بسیار پرقدرت، فعال، و خارج از فضای مخوفی به نام حرمسرا که ساخته و پرداختۀ منابع یونانی بود؛ نشان می‌دهند. زنان غیر درباری نیز مانند مردان به اشتغال مشغول بوده و مزایای اشتغال خود را دریافت می‌کردند.

کلیارک:
از مقام‌ «کلیارک» به واسطۀ منابع یونانی با آن آشنا هستیم؛ این لقب را احتمالاً باید با «هزار پَتیش» در فارسی باستان به معنای «فرمانده هزار سرباز» یکسان بدانیم که باریابی به حضور شاه به واسطۀ او انجام می‌شده است. کلیارک هم مانند همۀ بلندپایگان دیگر به شخص شاه وابسته بود و در مسافرت‌ها او را همراهی می‌کرد. دارندۀ این مقام ممکن است‌‌ همان کسی باشد که در نقش‌برجسته‌های تخت جمشید، برابر شاه به حالت کُرنش ایستاده و دست راستش را جلوی دهانش گرفته است.

ساتراپ:
استاندارانی بوده‌اند که امینت، قدرت و تسلط دربار مرکزی را تأمین می‌کردند. غالباً از میان قوم-‌طبقۀ حاکم انتخاب می‌شدند. ساتراپ‌ها نیروی نظامی داشتند که به منظور دفع شورش احتمالی و ادارۀ استان در اختیارشان گذاشته شده بود. بعضاً مقام استانداری از پدر به پسر به ارث می‌رسید ولی این موضوع عمومیت نداشت. این سیستم استانداری که برخلاف هرودوت، بنیادگذارش را نباید داریوش بدانیم؛ بعداً توسط اسکندر و جانشینان او نیز تداوم یافت.

بازرس‌های شاه:
وجود دربارهای کوچک در استان‌ها، موجب نیاز مرکز به نظارت بر پیرامون خود می‌شد. گزنفون آغازِ به کارگیری بازرس‌ها را به عصر کورش نسبت می‌دهد. در منابع یونانی از تعبیرِ «چشم شاه» برای اشاره به این بازرس‌های ویژه استفاده شده است.
خزانه‌دار شاهی:
خزانه‌دار را مورخان یونانی، «نگهبان ثروت شاهی» نامیده‌اند. به واسطۀ متونی که اغلب به زبانِ عیلامیِ هخامنشی به روی الواح تخت جمشید نوشته شده‌اند از پرداخت‌های دستگاه سلطنتی، به کارگران، کارگزاران امور مذهبی و کارمندان آگاه هستیم. خزانۀ شاهی که باید بسیار پرشکوه بوده باشد؛ منبع این پرداخت‌ها و همینطور تأمین کنندۀ حفظ نظم کشور و هزینه‌های لشگری بود.

مغان:
از الواح باروی تخت جمشید می‌دانیم که آن‌ها وظیفۀ انجام مناسک دینی را بر عهده داشته‌اند. این اسناد مرکزی تأییدی بر وجود و حضور آن‌ها در قلب امپراطوری هستند. منابع یونانی، وظایفی چون تعبیر خواب، انجام مراسم پیشکشی و قربانی، تربیت کودکان، ستاره‌بینی و… را به آن‌ها واگذار کرده‌اند. برخی آثار هنری از گوشه و کنار امپراطوری، آن‌ها را در حال اجرای مناسک دینی نشان می‌دهند.

گارد شاهی:

 

نگهبانان ثروت شاهی در دوره هخامنشی
نگهبانان ثروت شاهی در دوره هخامنشی

 

گزنفون ایجاد یک گارد محافظ ده هزار نفره برای نگهبانی از کاخ‌های سلطنتی را به شخص کورش نسبت داده است. این افراد نیز همانند کلیارک شاه را در شکار یا سفر‌هایش همراهی و در واقع پاسداری می‌کردند. در میان مورخان کلاسیک، شکوه و جلال این دسته از نظامیان به نحو خاصی تشریح شده است به نحوی که از دیگر نظامیان هخامنشی متمایز گشته‌اند و قلب سپاه هخامنشی به شمار می‌رفتند. ممکن است که کلیارک فرماندهی گروه نخبه‌ای شامل هزار نفر از همین افراد گارد شاهی را نیز عهده‌دار بوده باشد.

پزشکان دربار:
پزشکان درباری به خاطر ذات شغلشان همواره قابلیت این را داشته‌اند که به شخص شاه بسیار نزدیک بشوند. منابع کلاسیک یونانی به طرز شگفت‌انگیزی پزشکان یونانیِ دربار را به شاه هخامنشی نزدیک می‌دانند. یکی از این پزشکان درباری، کتسیاس نام دارد که یکی از مشهور‌ترین مورخان نیز هست. تداوم و تکرار داستان پزشکانی یونانی که به شاه خدمت کرده و به او نزدیک شده‌اند؛ مورخ را به این نتیجه‌گیری سوق می‌دهد که با طرحی داستانی روبه‌رو است که طی آن، پزشکی از یونان به اسارت به دربار آورده می‌شود، شاه یا خانواده‌اش را درمان می‌کند، در گروه مقربانِ شاه وارد می‌شود و در ‌‌نهایت یا به جهان یونانی یا به دربار خیانت می‌ورزد. آنچه که معلوم است در دربار پزشکان مخصوص وجود داشته‌اند اما در اهمیت این مقام به ویژه پزشکان یونانی می‌بایست تردید نمود.
بدیهی است که مقام‌ها و القاب اداری- سلطنتیِ ریز و درشت دیگری در دورۀ هخامنشی مستند هستند در این گفتار کوتاه، تلاش شد تا مهم‌ترین آن‌ها به اختصار ارائه گردد.

رابطه هخامنشیان با یهودیان بر مبنای پاپیروس های الفانتین

نگارنده: مرتضی حماسی

از زمان کشف پاپیروس های الفانتین در مصر ، چندین دهه می گذرد و در این مدت کتاب های زیادی نوشته شده است و دانشمندان متعدد درباره ی این پاپیروس ها تحقیقات عمیق انجام داده اند .
اهمیت این پاپیروس ها در این است که این اسناد ، قسمتی از تاریخ مصر مربوط به سده ی پنجم پیش از میلاد را روشن می سازند ، زمانی که تمام مصر در تصرف ایرانیان بود .
قلعه ی الفانتین از استحکامات مرز جنوبی مصر در آن زمان بوده است و به شکل جزیره ای در چند کیلومتری آبشار اول نیل قرار داشته و در دوران فراعنه به نام یب yeb یا شهر فیل نامیده می شده است و به همین مناسب در زبان یونانی و اروپایی به الفانتین معروف شده است . اسناد یافت شده به زبان آرامی نبشته شده اند که در آن زمان ، ایرانیان آنرا در همه ی قسمت های باختری امپراطوری خود بکار می بردند .
طبق این اسناد افراد یهودی الفانتین یا « پادگان الفانتین » که در قرن 7 پیش از میلاد پا به خاک مصر نهاده بودند ، در دوره ی تسلط ایران در این نواحی ، بسط کامل یافته بودند و از طرف شهریاران ایران حق داشته اند برای خدای خود معبد بسازند و در این معبد که گویا از معابد با شکوه آن زور بوده مراسم مذهبی یهود از قبیل تقدیم هدایا و قربانی های سوختنی و بخور به عمل می آمده است .
معبد الفانتین مدت دو قرن با عزت و احترام مرکز عبادت یهودیان بود تا در سال 410 پیش از میلاد بدین شرح ویران شد .
در زمانی که آرشاما arshama حاکم ایرانی مقیم الفانتین به پایتخت ایران رفته بود ، اولیای مذهبی مصری توانستند ویدرنگ waidrang ، فرمانده ی ایرانی را اغوا کنند که این معبد را ویران کند . و دلیل این کار توسط مصریان ، به جز اختلاف آیینی یا نژادی ، اختلاف سیاسی نیز بوده است ، زیرا که اقلیت یهودی الفانتین از طرفداران جدی حکومت ایران در مصر بودند و گویا فرمانده ایرانی که این معبد را ویران کرد ، به اهمیت این موضوع پی نبرده بوده است .
هر چند پس از بازگشت ساتراپ ایرانی ( آرشام ) ، مفسدین تنبیه شدند ، ولی معبد ویران شده بود و یهودیان مدتی از حق ساختن آن محروم مانده بودند . جامعه ی یهودی 3 سال طول کشید تا از بیگوای bigvai ) bagoas ) حاکم ایرانی اورشلیم اجازه ی بنای معبد را گرفتند ولی موفقیتی نصیب آنها نشد و درخواست آنها برای همین امر به پسران حاکم سامریا samaria نیز نتیجه ای در بر نداشت . و این موضوع در یکی از پاپیروس های یافت شده توسط ا . کولی a . Cowley به خوبی روشن است .

18a5femt5ofbrcn0jrhc

این پاپیروس که نامه ی یهودیان به حاکم اورشلیم است به شرح زیر ترجمه شده است :

« به بَگوای بزرگ حاکم اورشلیم از طرف غلامان یِدونیا ( = yedoniyah ) و هم کارانش ، روحانیون مقیم قلعه ی یب ( = yeb ) :
غلامِ شما یدنیا و رفیقانش به عرض می رسانند در ماه تموز سال چهاردهم پادشاهی شاهنشاه داریوش موقعیکه ارشاما به حضور شاهنشاه شتافته بود ، کشیش های خدای خنوب ( khnub ) که مرکز او در قلعه ی یب است ، با ویدرنگ حاکم قلعه سازش نموده گفتند بگذار معبد یَهوه خدای بزرگ که در قلعه ی یب است از بین برداشته شود . آنوقت ویدرنگ ملعون به پسر خود نِفایان ( = nephayan ) فرمانده ی پادگان سین ( = syene ) نامه نوشته چنین امر داد : ” بگذار معبد قلعه ی یب را از میان بردارند . ”
سپس نِفایان به سرکردگی مصریان و دیگران وارد معبد قلعه ی یب گردیده ، آن را با خاک یکسان کردند و حتی پایه های سنگی را هم بشکستند . این معبد را اجداد ما در دوره ی پادشاهان مصر در قلعه ی یب بنا نهاده اند . هنگامیکه کمبوجیه ( کامبوزیا ) به مصر آمد آنرا ساخته و آماده دید و تمام معابد خدایان مصر از میان برداشته شد ولی هیچ کس به این معبد صدمه نرساند . پس از این ما با تمام زن و بچه های خود لباس پلاس پوشیده روزه گرفتیم و عبادت کردیم به یهوه خدای آسمان که امیدواریم روزی آرزویِ ما را درباره ی ویدرنگ برآورد ………. قبل از این در اثر این بقیه ی ما به آن جناب و همین طور به پیشوای بزرگ یوحنان ( = johanan ) و همکارانش در اورشلیم و نیز به اوستانز ( = ostanes ) و سایر نجبای یهود نوشته ایم ولی آنها به ما هیچ ننوشته اند .
نیز از همان ماه تموز سال چهاردهم پادشاهی داریوش تا این روز ما لباس پلاس را از تن نکنده و روزه میگیریم . زن های ما به شکل بیوه در آمده اند ما تن خود را تدهین نکرده شراب نمی نوشیم و از آن تاریخ تا امروز که هفدهمین سال پادشاهی شاهنشاه داریوش است تقدیم هدایا و قربانی های سوختنی و بخور در آن معبد به عمل نیامده . اکنون غلام آن جناب و هم کارانش و کلیه یهودیان مقیم یب به عرض مراتب زیر مبادرت می ورزند : اگر مصلحت می دانید در باره ی ساختن آن معبد تفکری بفرمائید چون به ما اجازه ی ساختن آن را نمی دهند . تفقدی از طرفداران و رفقای خود در مصر بکنید و اجازه دهید نامه از طرف شما در موضوع معبد یَهوه در قلعه ی یب به آنها فرستاده شود و معبد دوباره ساخته شود همانطوریکه قبلا ساخته بود و آنها از طرف شما در معبد خدای بزرگ هدایا و قربانی های سوختنی و بخور نثار خواهند کرد و ما همیشه در حق شما دعا خواهیم کرد . ما و زن و بچه های ما و کلیه ی یهودی هایی که اینجا هستند و اگر آن معبد دوباره به پا گردد ، اجر شما نزد یهوه خدای بزرگ بیشتر از کسی خواهد بود که برای او قربانی سوختنی و اطمعه و بخور نثار نماید و نیز بیشتر از هزاران خوبی خواهد بود . راجع به طلا در این خصوص ما فرستاده ایم و دستور لازم داده ایم ، نیز تمام قضیه را در نامه به نام خودتان برای دلایاح و شلیمیاح ( = shelimiah ) و پسران سَن بلات ( = sanballat ) حاکم سامریا ( = samaria ) نوشته و فرستاده ایم و نیز از هیچ کدام از ظلم هایی که درباره ی ما شده آرشاما ( = arshama ) اطلاعی نداشته است . به تاریخ بیستم مرحشوان ( = merheshvan ) هفدهمین سال پادشاهی شاهنشاه داریوش »

 

خوشبختانه ، نه فقط دو نسخه پاپیروس این نامه به دست آمده ؛ بلکه پاپیروس های پاسخ های بیگوای دلایاح نیز یافت شده که خلاصه ی آن بدین قرار است :

« اخطاریه از طرف بیگوای و دلایاح ….. به من چنین گفتند دستور است که آنهایی که در مصر هستند به آرشاما بگویند در خصوص معبد خدای بزرگ که قبل از کمبوجیه ( کامبوزیا ) در قلعه ی یب ساخته شده بود و ویدرنگ ، آن ملعون در سال چهاردم پادشاهی داریوش آنرا خراب کرد . معبدی جدید در همان محل ساخته شود و آنها اجازه دارند در آن معبد مانند سابق هدایای اطمعه و بخور نثار نمایند » .

موضوع قابل درک در این پاسخ به یهودیان این است که به آنها اجازه داده شده است که هدایا نثار کنند ، بخور بسوزانند ولی اجازه ی قربانی سوختنی داده نشده است و ظاهرا از اعطای این اجازه عمدا خودداری شده است ، و چنین به نظر می رسد که این امر نتیجه ی یک توافق نظری بوده است زیرا که حکام سامریا هرگونه قربانی و هدایایی را اجازه می دادند در صورتی که پیشوایان مذهبی و متعصب اورشلیم با اجرای هیچ گونه مراسم قربانی موافقت نداشتند و بیگوای حاکم ایرانی چون نمی خواست که هیچ یک از طرفین آزرده باشد و در عین حال می خواست با هر دو طرف رابطه ی حسنه داشته باشد ؛ نثار اطمعه و هدایا را اجازه داده است ولی از اعطای اجازه ی قربانی سوختنی خودداری کرده است .
یکی از پاپیروس های مهم و درخور نگرش ، پاپیروس عید فصح است که از نقطه نظر تاریخ مذهبی بسیار جالب است . متاسفانه در این سند تاریخی خیلی از کلمات افتاده است ولی از سیاق کلمات می توان کلمات افتاده را استنباط کرد .
ترجمه این پاپیروس بدین قرار است :

« خطاب به برادرانم یدونیا و هم کارانش مقیم قلعه یب از طرف هانونیاح ( = hanoniah ) درود بر شما . امسال که پنجمین سال پادشاهی داریوش است ( = 419 پ . م ) شاهنشاه بزرگ به آرشاما چنین دستور صادر نمود « بگذار تا پادگان یهودی قلعه ی یب ( = yeb ) در ماه طایبی ( = tybi ) عید فصح بگیرند » .
بنابر این از ماه نیسان 14 روز بشمارید آن وقت عید فصح خواهد بود . از یازدهم تا بیست و یکم هفت روز روز های فصح می باشد . پاکیزه باشید و دقت نمایید در روز های پانزدهم و بیست و یکم کار نکنید و ننوشید چیزی که در آن هیچ نوع خمیر باشد و نیز نخورید ( از این قبیل ) از صبح پانزدهم تا بیست و یکم 7 روز …. مگذارید که نزد شما یا در خانه ی شما باشد و در این هفت روز این قبیل موارد را در خانه مقفل نگه دارید و دستور شاهنشاه داریوش را اجرا نمائید » .

اهمیت این سند در این است که به خوبی می رساند که پادشاهان ایران تا چه اندازه به جزئیات مسائل مذهبی اتباع خود توجه داشته اند . در این مورد شاهنشاه ایران بکلیه ی حکام خود راجع به عید فصح یهودیان دستور داده که یکی از آن دستور ها به عنوان آرشاما حاکم مصر صادر گردیده است .
سابقا مورخین در صحت موضوع ساختمان معابد یهود در اورشلیم بطوریکه در کتاب عزرا نقل شده ، شک داشتند و دلیلشان این بود که چطور ممکن است تصور نمود پادشاه ایران راجع به ساختمان معابد یهودی دستوری صادر نموده باشد . ولی از مطالعه و دقت در این پاپیروس دیده می شود تا چه اندازه پادشاهان ایران به حفظ مراسم مذهبی اتباع خود علاقه داشتند و حتی راجع به عید فصح یهودی ها دستور صادر کرده اند کشف این پاپیروس مندرجات کتاب عزرا را کاملا محرز می سازد .

پایان

برگرفته از :

مقاله « گوشه ای از تاریخ » ؛ نوشته ی محمد حسن گنجی ؛ مجله دانش ، خرداد 1328 ، شماره 3 ، ص 149-152

لینک این مطلب در تالار گفتمان:

http://forum.tarikhfa.ir/thread5850.html#post22310

هخامنشیان کاشفان قاره آمریکا

«تا کتابم که در آن شرح کشف خود را شواهد کافی آورده ام، چاپ نشود، نمی توانم چیزی اعلام کنم.» او مدعی است که در جست وجو هایش نشانه ها و شواهدی یافته که ثابت می کند درست بعد از شکست داریوش سوم از اسکندر و فروپاشی امپراتوری هخامنشی در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، بسیاری از ایرانیان پراکنده شدند و آنها که به آمریکای مرکزی راه یافتند امپراتوری های دیگری بنیان نهادند و در واقع، آنان قبل از کریستف کلمب این قاره را کشف کرده اند! او واکنش دنیای غرب را نسبت به این ادعا می داند. هرچند که می گوید برایش اصلاً اهمیتی ندارد.

imagesCAX0JVBO 

دکتر جهانگیر مظهری پس از سال ها تحقیق و مطالعه مدعی است که به کشفی نائل شده که هنوز از تمامی آن پرده بر نداشته است.او که پس از ۲۵ سال دوری از ایران، برای چند روزی بازگشته می گوید:

«تا کتابم که در آن شرح کشف خود را شواهد کافی آورده ام، چاپ نشود، نمی توانم چیزی اعلام کنم.» او مدعی است که در جست وجو هایش نشانه ها و شواهدی یافته که ثابت می کند درست بعد از شکست داریوش سوم از اسکندر و فروپاشی امپراتوری هخامنشی در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، بسیاری از ایرانیان پراکنده شدند و آنها که به آمریکای مرکزی راه یافتند امپراتوری های دیگری بنیان نهادند و در واقع، آنان قبل از کریستف کلمب این قاره را کشف کرده اند! او واکنش دنیای غرب را نسبت به این ادعا می داند. هرچند که می گوید برایش اصلاً اهمیتی ندارد. سپس با عصبانیت به اهدای یک اطلس جغرافیایی در همین اواخر به ملکه انگلستان اشاره می کند که در آن کلمه فارس را از خلیج فارس پاک کرده و فقط به کلمه خلیج اکتفا کرده اند و می گوید: «انتظار تشویق و تکریم ندارم چون چیزی در کشف من به نفع آنها نیست شاید دوست داشته باشند دزدان دریایی تاجرنمای اسپانیولی ایتالیایی کاشف قاره شان باشند تا دریانوردان غیور ایرانی.»

دامنه صحبت های او بسیار گسترده است. از تاریخ آغاز می کند، به جغرافیا که می رسد ما را در احاطه نقشه هایش که به دیوار نصب کرده قرار می دهد و در زبان شناسی و مردم شناسی حل می شود. جمع وجور کردن گفته های او کاری دشوار است.

جهانگیر مظهری متولد سال ۱۳۱۱ در تهران، تحصیلات دانشگاهی را در ایران و پاریس در رشته های جامعه شناسی و ادبیات چند فرهنگی در محضر اساتیدی چون ژرژگوریچ، ریمون آرون، هانری ماسه و… به پایان رساند و از آن پس ضمن تدریس و تحقیق در مورد ایران به سخنرانی های بسیار در کشور های مختلف پرداخته است.
«نقش انسان در آفرینش اهورایی»، «گناه آفتاب»، «جلوگیری های نامرئی»، «بی دود و بدون خاکستر» و مقالات و ترجمه هایی به زبان های فرانسه، اسپانیولی، انگلیسی و فارسی و سرانجام کتاب «آمریکایی پارسیان هخامنشی» از آثار اوست. متن زیر مصاحبه ای است که با ایشان صورت گرفته است.

و اما درباره کشف شنیدنی شما آقای دکتر…

ـ از کلمب شروع کنم که ماجرای جالبی دارد. پوزادینوس یونانی محیط کره زمین را ۲۸۹۰۰ کیلومتر محاسبه کرده بود. دانشمند دیگری به نام اراتوس تِنِس، ۱۵۰ سال پیش از او، با بررسی زاویه تابش خورشید به عدد دقیق تری رسیده بود. اندازه گیری او دور کره زمین را ۳۹۵۰۰ کیلومتر نشان می داد که به رقم ۴۰۰۰۰ کیلومتر بسیار نزدیک است. ولی نقشه ای که کریستف کلمب در دست داشت، براساس اندازه گیری پوزادینوس تنظیم شده بود، یعنی همان ۲۸۹۰۰ کیلومتر. در نتیجه وقتی کلمب به دریا زد و به جزایر دریای کارائیب رسید با محاسبه مقدار میل دریایی پیموده شده، اطمینان داشت که به هند و سواحل آسیا رسیده یعنی به جزیره سندومین که رسید خیال می کرد به سیپانگو رسیده چون سفرنامه مارکوپولو را راهنمای خود قرار داده بود. تاریخ این زمان را ۱۲ اکتبر ۱۴۹۲ میلادی عنوان می کند. در کتاب «مدارکی برای تاریخ کوبا» از اورتن سیا پیشاردو (Orten sia Pichardo) آمده است که بومیان آنجا به کلمب یادآوری کردند که نام جزیره ای در آن نزدیکی، کوباست و کلمب ابتدا اشتباهاً کولبا و سپس کوبا را در سفرنامه اش ثبت کرد. از همین جا متوجه می شویم که اسپانیایی ها کلمه کوبا را به آنجا نبردند، بلکه کوبا قبل از آنها این نام را داشته است. کوبا اسمی بومی نیست.

کوبا در غرب دریای خزر قرار دارد و در شمال باکو مثل کیوتو و توکیو و داریان و انادیر در کنار باب برینگ که نام هریک وارونه نام اولی است. در همین کتاب به جزیره ای به نام بابک (Babeque) اشاره شده که روی نقشه های امروز نیست و شهرت داشت که طلای زیادی در آن جمع آمده و کلمب قصد داشت هر طور شده خود را به آنجا برساند و طبق نوشته خودش بدان «چنگ بیندازد». ما می دانیم که بابک شهری است که اردشیر بابکان، سرسلسله ساسانیان، از آن برخاسته است. آنچه کلمب را به رفتن به هند ترغیب کرد، برخلاف ادعایش، تجارت ادویه و ابریشم نبود، بلکه رسیدن به جواهرات و طلاهای جمع آمده در چین و هند بود. مارکوپولو ثروت کلانی از همین راه به دست آورده بود و شرح آن را در کتاب خاطراتش نوشته بود و همین شرح طمع کلمب را برانگیخته بود. در زندگی نامه ای که اخیراً از کریستف کلمب منتشر شده، وابستگی او را به خانواده ای از راهزنان دریایی روشن کرده اند.
شاهد دیگر بالبوآی تازه از زندان بیرون آمده است.

بالبوآ (Balboa)، یکی از سرکردگان مهاجمان اسپانیولی، با رسیدن به سرزمینی که امروز آن را پاناما می خوانند نیز گزارش کرد که به خشکی ای پای گذارده که به آن دارین یا داریان می گفتند. طولی نکشید که او زهر داریان را هم تجربه کرد. زهری که بومیان کماندار تیر خود را به آن آغشته می کردند تا دشمن را در کمتر از ۲۴ ساعت از پای درآورد. بنابراین دارین هم نامی نیست که مهاجمان با خود آورده باشند. تردیدی هم ندارم که این نام نمی تواند برگرفته از یکی از زبان های بومی آنجا باشد. دارین نامی ایرانی و منسوب به داریوش سوم است.
هرمان آرسینیگا (Herman Arciniega)، بزرگمرد تاریخ معاصر کلمبیا که در پایان قرن گذشته در ۹۹ سالگی ما را ترک کرد، در کتاب آن سوی تاریخ با بیان شواهد بسیار خواننده را آگاه می کند که نباید به غلط بپندارد که هرچه ستودنی است از اروپا به آمریکا برده شده است. او برای مثال به کتابی اشاره می کند که پیش از «کشف» کلمب در فرانسه به چاپ رسیده و در آن از وجود ذرت در اروپا یاد شده و گفته شده بود از پارس (Persia) وارد می شده است. درحالی که همیشه فکر می کردند ذرت از گیاهان بومی آمریکا بوده و از آنجا به سایر نقاط جهان رفته است.

_به مطالعه تطبیقی زبان ها اشاره کردید. با توجه به اشاره تان به واژه های کوبا، دارین و مواردی از این دست، مایلیم مثال های بیشتری بیان بفرمایید.

ـ یک مثال واضح و مهم از این دست نام رود تیگره (Tigre) است. تیگره همان دجله خودمان است با ریشه ای در زبان بابلی که در زمان هخامنشیان به آن تیگره می گفتند. داریوش برای سرکوبی شورشی ها از آن عبور کرده بود و در سنگ نوشته های خود بارها از آن یاد کرده است. پی یر لوکوک (Pierre Lecoq) در کتاب سنگ نبشته های پارسیان هخامنشی توضیح می دهد که ریشه این کلمه همان تیر فارسی است که سرعت حرکت آب رود را می رساند. هرودت نیز شرح جالبی از جریان بسیار تند آب این رود (که به تیر از کمان رها شده می ماند) آورده و نوشته که چون قایقرانی بر روی این رود از هر دو طرف غیرممکن بوده است، قایقرانانی که در جهت حرکت آب می رفتند و چیزی برای فروش با خود می بردند، الاغی هم در قایق سوار می کردند تا با رسیدن به آن سوی رود، کالاهای خود و قایق را بفروشند و با الاغ به محل اول برگردند. نخستین بار کوروش از تیگره گذشت تا خود را به بابل برساند. نام این رود امروز تقریباً در تمام کشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی به چشم می خورد. در شبه جزیره بزرگ یوکاتان، رودی، دریاچه ای و برج و بارویی به این نام، یعنی تیگره وجود دارد. در ونزوئلا، رودی و شهر بزرگی به نام تیگره و رود کوچک تری به نام تیگریتو تیگره کوچک یا تیگره کوچولو وجود دارد. در پرو نیز رودی به نام تیگره و باز هم رود دیگری به نام تیگریتو جاری است.
مثال دیگر مربوط به کلمه مانی است. یک کشیش در یوکاتان نوشته های زیادی پیدا کرد و چون معتقد بود که مربوط به پیروان دین دیگری است که او آنها را ایدولاتر (Idolatre) یعنی بت پرست و خرافاتی می شمرد، همه را با افتخار در برابر چشمان بومیان سوزاند. این واقعه در شهری به نام مانی (Mani) اتفاق افتاد. مانی در زمان شاپور اول ساسانی ادعای پیامبری کرد ولی این نام پارسی پیش از او هم در زبان هخامنشیان وجود داشت. مهاجمان اروپایی، که بیشتر جویندگان یا پرستندگان طلا بودند، برای رسیدن به طلا و چپاول سرزمین بازیافته، از هیچ جنایت و دد منشی، از کشتار بومیان و غارت آنان گرفته تا هر کار ناپسند دیگر، فروگذار نکردند. آنان ستایشگران ماه، آفتاب، چشمه سارها و کوهستان را ایدولاتر یا بت پرست نامیدند.

_پس نظر شما این است که ایرانی ها از ناحیه تنگه پاناما به آمریکا رسیدند.

ـ خیر، آنها ابتدا به السالوادر رسیدند ولی بعدها، با کندن آبراه داریان، کوهستان بلند سییرانوادا را دور زدند و به طرف پرو و برزیل رفتند. نظر دیگری هم وجود دارد مبنی بر اینکه ورود به آمریکا با گذشتن از سیبری از ناحیه باب برینگ در نزدیکی آلاسکا انجام گرفت. در این ناحیه است که کوهستان انادیر، رود انادیر، شهر انادیر و خلیج انادیر داریم. این اسامی همگی ردپای آنها را از قاره ای به قاره دیگر به اعتقاد من، انادیر مثل کوبا و باکو برگرفته از دارین و منسوب به حکومت ایرانی است. در پاناما کوه دارین، خلیج دارین، رود دارین و شهر دارین وجود دارد که الان هم به همین نام هستند.

_زمان مشخصی برای آغاز این دریانوردی ها وجود دارد؟

ـ رفت وآمد میان جزایر اقیانوس آرام و آمریکای مرکزی از دیرباز عادی بوده، ولی نخستین بار ایرانیانی که نتوانستند بعد از فروپاشی امپراتوری هخامنشی خود را به ناوگان بزرگ و دست نخورده خود در دریای سرخ و خلیج فارس برسانند (۳۳۰ پیش از میلاد) از شمال اقیانوس هند گذشتند و از لابه لای جزایر اقیانوس آرام خود را به سواحل السالوادر در جنوب آمریکای مرکزی رساندند هرودوت سرنشینان کشتی ها را در لشکرکشی خشایار شاه ۲۴۱ هزار نفر می شمارد. بسیاری از این کشتی ها فقط آذوقه و نیازهای روزمره نیروی دریایی را حمل می کردند. برخی از آنها نیز غرق شدند. باستان شناسان در کشفیات اخیرشان، در ته دریای مدیترانه و شمال اقیانوس هند کشتی هایی پیدا کرده اند که بشکه های شراب و کلاهخود در آنها یافت شده است و از روی کلاهخودها حدس زده اند که دست کم یکی از کشتی های یافت شده در اقیانوس باید ایرانی باشد. به یاد داشته باشیم که وقتی صحبت از نیروی دریایی می کنیم، منظور ۴ یا ۵ کشتی معمولی نیست. برای حمله به آتن ناوگان مجهزی لازم بود. به نوشته هرودت، در زمان خشایار شاه ۱۲۰۷ کشتی مجهز جنگی از راه کانال سوئز وارد دریای مدیترانه شده بودند. هدایت کشتی ها عموماً به عهده فنیقی ها بود. آنها در جنگ با آتن ۳۰۰ کشتی به نفع ایران وارد جنگ کرده بودند.
اصلاً خود حفر کانال سوئز کار بسیار سختی بوده است. البته بسیاری منکر آن هستند که داریوش آن را حفر کرده است ولی مطلب مهمی است. آنتوان دوسنت اگزوپری، نویسنده شازده کوچولو، می گوید: «اگر می خواهید انسان ها را با هم متحد کنید، بدهید چیزی را با هم بسازند.» گویا سرمشق داریوش نیز چنین اندرزی بود. ملت های زیادی زیر پرچم او زندگی می کردند و وی از اقتدار ویژه ای برخوردار بود. ابتکار حفرکانال سوئز برای خود داریوش بزرگ چندان اهمیت داشت که یکی از سنگ نبشته های سه زبانی خود به خط میخی را به آن اختصاص داد و آن را در همان آبراه نصب کرد. [این سنگ نبشته ها اکنون در موزه قاهره نگهداری می شود] داریوش شاه در این سنگ نبشته ها می گوید: «من پارسی ام. از پارس مصر را گرفتم. سپس فرمان دادم این آبراه را بکنند. از رودی که به نام نیل در مصر جاری است به سمت دریایی که از پارس می آید. سپس این آبراه کنده شد. آن چنان که فرمان داده بودم و کشتی ها از مصر و از راه این آبراه به سوی پارس روان شدند. آنچنان که من مایل بودم.» (برگرفته از ترجمه فرانسوی متن در کتاب سنگ نبشته های پارسیان هخامنشی از پی یر لوکوک).اگر سنگ نبشته سوئز کوچک بود و مثلاً در جیب جا می گرفت، بدون شک کسی از پیدا شدن آن آگاه نمی شد. البته غربی ها تمام ابتکار و افتخار مربوط به حفر این کانال را به فردیناند دوله سپس (F.de Lesseps) ارزانی داشتند، اما در این میان نمی توان ابتکار داریوش را نادیده گرفت. هرودت دست کم چهار بار به آن اشاره می کند.

_قضیه از چه قرار بود؟

ـ دوله سپس که به مناسبت ماموریتش در مصر به سر می برد، به تشویق سعید پاشا و با کمک تعداد زیادی کارگر مصری، کانال سوئز را خاکبرداری و بازگشایی کردند.
متاسفانه فرهنگ انگلیسی کالینز (Collins) درباره کانال سوئز می نویسد: «کانالی در سطح دریا، واقع در شمال شرقی مصر که باریکه خشکی سوئز را قطع می کند و مدیترانه را به دریای سرخ می پیوندد. این کانال در فاصله سال های ۱۸۵۴ تا ۱۸۶۹ به همت دوله سپس و با سرمایه فرانسوی ها و مصری ها ساخته شد. طول این کانال ۱۶۳ کیلومتر است.» ویکونت فردیناند ماری دوله سپس (۱۸۹۴ ۱۸۰۵) دیپلماتی فرانسوی بود که در واقع از کانال سوئز، که قرن ها بدون استفاده مانده بود، خاکبرداری کرد و آن را دوباره در قرن نوزدهم باز کرد. ولی غربی ها از بناکننده واقعی این کانال نامی نبرده اند.

این در حالی است که هرودوت سه بار در تاریخش یادآوری می کند که «آبراه سوئز را داریوش بزرگ پارسی ساخت.» امروزه در اطراف این کانال بعضی نام ها مانند دندارا (Dendara) و وادی دارا هنوز به چشم می خورد.
نکته مهم دیگری که گاه باعث اشتباه نویسندگان دایره المعارف ها شده است اشاره هرودوت به کوشش نکوس برای حفر این کانال است که ناتمام ماند. نکوس (Necos) پسر پزامتیک (Psammetique) پادشاه مصر بود که پس از پدر به سلطنت رسید. نکوس دست به کندن آبراهی زد که دریای مدیترانه را به اریتره بپیوندد. و با آنکه ۱۲۰ هزار مصری در کار کندن آبراه از بین رفته بودند، کار همچنان ادامه داشت تا اینکه پیشگوی معبدی به نکوس هشدار داد که آنچه می کند به نفع یک «بربر»، یک غیر مصری (داریوش) تمام می شود. نکوس کار را رها کرد و به جهان گشایی پرداخت…
به این ترتیب، کار حفر کانال تمام نشده رها شد. سپس داریوش اول دستور داد کانال را به تمامی حفر کردند و به نام پارسیان در تاریخ به ثبت رساند، چنان که به نوشته هرودوت: «آبراهی است که پس از نکوس به دست مرد پارسی (داریوش بزرگ) به اتمام رسید.» طول کانال به اندازه چهار روز کشتیرانی است. دو قایق بزرگ با سه ردیف پاروزن می توانند از کنار هم از عرض کانال عبور کنند و آب کانال از رود نیل می آید.

هرودوت جزئیات گشایش و حفر یک کانال دیگر کانال آتوس (Athos) را نیز به دست خشایارشاه پسر داریوش بزرگ شرح می دهد که بسیاری از ما تاکنون درباره آن اطلاعی نداشته ایم. خشایارشاه در لشکرکشی به طرف آتن به کوه آتوس که رسید به یاد آورد کشتی های پدرش ناچار شده بودند کوه آتوس را دور بزنند و بر اثر آن دچار توفان شدند و نیمی از آنها از بین رفتند. پس برای نشان دادن نیروهای برتر خود دستور داد به کوه شلاق بزنند: «ای کوه خود را نرم کن تا سپاهیان من از درون تو بگذرند ورنه…» سپس به نشانه اطاعت کوه از فرمان او، با کمک گرفتن از ساکنان اطراف کوه آتوس و سپاهیانش، در مدت بیشتر از یک سال موفق به حفر آبراهی از زیر کوه شد که دو کشتی در کنار هم در حال رفت و برگشت از آن می گذشتند. آتوس کوهستانی بلند و پرآوازه است. دو سال پیش مجله نیویورک تایمز از کشف کانال آتوس با جست وجوی یک گروه کاوشگر انگلیسی یونانی خبر داد. هرودوت تمام جزئیات حتی تعداد حفاران، نژاد آنها و کیفیت کارشان را نوشته است. جونز، کاشف این کانال، خوشبختانه بروز داده است که کانال را خشایارشاه پسر داریوش بزرگ که کانال سوئز را حفر کرده بود کنده است و اذعان دارد که فنون ساخت آن با کار پیشرفته ترین وسائل امروزی قابل مقایسه است.

و آبراه های سوئز و پاناما، هر دو نقش بسیار مهمی در منطقه داشته و دارند.

ـ بله، اینها بسیار شبیه هم اند. بیشتر تمدن های بزرگ قدیم در اطراف آن و به ویژه در شرق آن دیده می شود. به نظر من مدیترانه دیگری هم وجود دارد که می توان آن را «مدیترانه غربی» نامید و شامل دریای کارائیب و خلیج مکزیک است. قدیم ترین تمدن های آمریکای لاتین در این ناحیه وجود داشته اند. کانال سوئز و کانال پاناما هم دو نقطه بن بست را به هم باز می کنند و در تسهیل رفت و آمد و تجارت و بازرگانی و جهان گشایی نقش بسیار مهمی داشته اند. سوئز آسیا و اروپا را از آفریقا جدا کرد. پاناما دو اقیانوس را به هم پیوست و آمریکای شمالی و مرکزی را از آمریکای جنوبی جدا کرد. جای هیچ گونه تردیدی نیست که کانال پاناما را نیز ایرانیان حفر کردند و آن را به یاد داریوش آبراه داریان نامیدند.

_چه مسیری را برای رسیدن به آمریکا پیشنهاد می کنید؟

ـ قبلاً بگویم که ایران در زمانی که از آن صحبت می کنیم بسیار گسترده بوده است. داریوش در کتیبه اش، در زیر دو ردیف مردانی که تخت او را روی دست می برند، اشاره می کند که اگر می خواهید بدانید چند ملت این امپراتوری را تشکیل می دهد به لباس های مردان نگاه کنید. ۲۸ نفر، نماینده ۲۸ ملیت یا قومیت تخت داریوش را حمل می کنند. داریوش در جای دیگری اسامی یکایک این ملت ها را آورده است. در آن زمان، اقوام و ملل مختلف در کار ساخت و پرداخت، صنعت، عملیات جنگی، دریانوردی، ساختمان سازی، بافندگی و… همکاری داشتند و همان طور که اشاره کردم، فنیقی ها یکی از این اقوام تابع امپراتوری بودند که نه تنها هدایت کشتی ها را بر عهده داشتند، بلکه در لشکرکشی خشایارشاه به او کمک کردند. آنها توانستند برای رسیدن به آمریکای مرکزی همان مداری را طی کنند که در آغاز در جنوب ایران اختیار کرده بودند و بدان عادت داشتند. آنها از شمال اقیانوس هند و اقیانوس آرام وارد شدند و با پشت سر گذاشتن جزایر پلی نزی و میکرونزی به غرب آمریکای مرکزی والسالوادر رسیدند. جالب اینکه السالوادر یعنی «پناهگاه و پناه دهنده». تمام منطقه آمریکای مرکزی دارین نام داشته است. البته به آن پانام هم می گفتند که امروزه شده پاناما. جالب تر اینکه پانام همان روبنده ای است که موبدان زرتشتی جلو دهان خود می بندند تا تنفس و بازدمشان آتش مقدس را آلوده نکند.

_آقای دکتر، دو سه سال پیش تلویزیون ایران مصاحبه ای را با یک جوان اروپایی مسیحی که تازه مسلمان شده بود و الیاس اسلام نام داشت پخش کرد. پایان نامه دکتری او در مورد کشف قاره آمریکا قبل از کلمب به دست مسلمانان بود. دانشگاه با این عنوان مخالفت و او را مجبور به انتخاب عنوان دیگری کرد. آیا شما در این زمینه هم که مربوط به دوره اسلامی می شود نه قبل از اسلام اطلاعاتی دارید؟

ـ خیر، اطلاعی ندارم. اما بسیار امکان دارد چنین باشد. مثلاً یکی از محققان در مورد ساسانیان و اعراب مطالبی نوشته اند و برایشان جالب بود که من این نسبت را به هخامنشیان داده ام. ایشان ایراد گرفتند که پیش از اسلام فنیقی ها به آمریکا رسیدند و من پاسخ دادم که فنیقی ها جزء امپراتوری ایران بودند. هرودوت می گوید: «فنیقی ها ۳۰۰ کشتی داشتند که در اختیار ایران گذاشتند و زیر پرچم ایران زندگی می کردند.»

اردشیر دوم هخامنشی

Persepolis_Artaxerxes_II_tomb
آرامگاه اردشیر دوم در تخت جمشید. برای بهتر دیدن تصویر، بر روی آن کلیک کنید.

اردشیر دوم هخامنشی

پیشگفتار
نام این پادشاه به پارسی باستان “ارته خشتر” در تورات “ارت خششتا” به یونانی آرتا کسر کسس و در اثار بیرونی و ابن ندیم “ارخخ شست” و “اردشیربن داراء” الثانی ذکر شده است.یونانیان ویراب اعتبار زیرکی و حافظه نیرومندش منه مون یعنی با حافظه خوانده اند و محتمل است که این لغت را از بهمن(وهومن)پارسی اوستائی- به معنای با حافظه و نیکخواه-ترجمه کرده باشند.
پدرش داریوش دوم و مادرش پریزاد(پروشات)خواهر و بنا به گفته کتزیاس خاله داریوش.
به سلطنت رسیدن اردشیر دوم
در زمان داریوش دوم قدرت در دست مادر اردشیر دوم بود.و از سیزده فرزندش تنها اردشیر دخترش آمستریس و کوروش کوچک باقی مانده بودکه چون در زمان داریوش به دنیا امده بود خود را جانشین داریوش میدانست اما با مرگ زود هنگام داریوش دوم پسر ارشدش اردشیر دوم به سلطنت رسید
روابط ایران و روم
از ان پس ایران در اختلافات میان دولت های یونان و جزایر یونانی شیوه نفاق پیش گرفت و به کمک طلاهای ایران سرکردگان و فرمانروایان آن نواحی را به جان یکدیگر انداخت.دولت اتن نیز با عقد پیمانی کشتی های جنگی خود را در اختیار پادشاه ایران گذاشت.یک از بزرگان اتن به نام کونون جزیره سیتر را به تصرف در آورد و با کمک مالی مادی دولت ایران دیوارهای طویلی به وجود اورد که اتن را به بندر پیره می پیوست.مردم بومی سراسر آسیای صغیر سر به شورش برداشتند.اردشیر دوم ناچار به نیروی قهر توسل جست و سرانجام در پاییز سال 378 پیش از میلاد آنتالسیداس به موجب مصالحه ای شورشیان را به جای خود نشاند.
در همان دوران مستعمرات یونان در آسیا و جزیره قبرس تحت تصروف دولت ایران در آمد و این امر مناعت طبع یونانی ها رو جرحه دار کرد.در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که سلطه یبر این متصرفات هیچگونه ناراحتی و مزاحمتی برای اهالی آنها فراهم نمی اورد و بدین معنی که فرمانروایان سرزمین ها مردم را در مورد کارهای داخلی آزاد و مستقل گذاشته بودند. به همین جهت در نقاط مختلف متصرفات یونانی سلسله های کوچکی به وجود امدن که شاهان یا فرمانروایان آنها سالانه مبلغی به عنوان مالیات به ایران می پرداختند و کار های داخلی را مستقلا اداره می کردند.بر روی سکه هایی که از ان تاریخ برجای مانده علاوه بر تصویر فرشته بالدار نقش هایی از بعل یا همان خداوند اتنی ها نیز به چشم میخورد.
یکی از بزرگان قبرس به نام اوراگوراس بر ضد حکومت داخلی ان برخاست و حکومت کوچکی که در ان سرزمین به وجود امده بود را منقرض کرد.اهالی قبرس که از اردشیر دومیاری خواستند اما او نتوانست کمک کند. چرا که وی مشغول شورش های مصر بود و به مصر هم به استقلال رسید.هاکوریس پادشاه مصر جمعی از سپاهیان خود را به همراه کشتی های جنگی برای کمک به اوراگوراس فرستاد.
پس از آنکه اردشیر دوم از تسلط بر مصر نا امید شد اتوفرادات فرمانروای آسیای صغیر و هکاتومنوس والی ایالت کاری را مامور قبرس کرد اما این دوتن نتوانستند کاری انجام دهند و پادشاه ایران ناگزیر تیری باز د اودنت دو سردارد دیگرش را به فرماندهی قبرس مامور کرد که فرماندهان بر فشار خود افزوده و اوراگوراس را وادار به پرداخت مالیات سالانه به ایران کردند.
جنگ اردشیر با کادوسیان
کادوسیان ساکن گیلان و ظاهرا نیاکان طالشی های کنونی بودند.کتدوس شکل تغییر یافته یا یونانی شده تالوش است که در سده های بعد به صورت طالش در امده است.آنان از بومیاننی بوده اند که پیش از امدن آریایی ها در ایران می زیسته اند.
بن به روایت پلوتارک مردم مورد اشاره در زمان پادشاهی اردشیر سر به شورش برداشتند.اردشیر شخصا برای سرکوبی انان لشکر کشید اما سپاهیانش در جنگلهای گیلان چنان به قحطی دچار امدن که ناگزیر از گوشت چهار پایان تغذیه کردند.سرانجام تیری باز که دیر گاهی از توجه و اعتماد شاه بی بهره بود وی و سپاهیانش را نجات بخشید(داد).
کادوسیان دو پادشاه داشتند که هر یک برای خود اردوئی جداگانه داشت.تیری باز مخفیانه
(تیری باز و پسر وی) به شخص مورد ملاقات اظهار داشت که شاه دیگر قصد دارد کسانی را برای مذاکره نزد اردشیر بفرستند و مصلحت وی اقتضا دارد که در این دیدار و مذکره پیشدستی کند.
انان سخنان تیری باز و پسرش را باور کرده و سفیرانی نزد اردشیر فرستادند. به این ترتیب صلح بر قرار شد،سپاه ایران به سلامت بازگشت-بدون آنکه کاری از پیش برده باشد-وتیری باز مورد لطف و اعتماد شاه قرار گرفت.
وضع کشور و دربار در زمان اردشیر دوم
از دیگر حوادث دوران اردشیر میتوان سرکشی داتامیس نامی از سرداران وی را برشمرد که در شمال آسیای صغیر نزدیک دریای مدیترانه اعلام استقلال کرد،اما پس از اندک زمانی بدست زیر دستان خود کشته شد.این حادثه و سایر آشفتگی هایی که شرح داده شد-و چهل سال پیش از پیروزیهای اسکندر روی داد-نشانگر آن بود که قدرت مرکزی ایران رو به انحطاط نهاده است.از سوی دیگر اختلافات خانوادگی و جنایاتی که در بار سلطنتی صورت میگرفت حکایت از ضعف پادشاه می کرد.پاریزاتیس همسر اردشیر دوم را مسموم کرد شاه اورا در بند نهاده و به بابل فرستاد.استاتیرا همسر مسموم شده اردشیر سه پسر داشت.قاعدتا میبایستی داریوش پسر بزرگ اردشیر پس از پدر بر سر پادشاهی قرار گیرد.اما برادرش اخس با تهیه مقدماتی در صدد برآمد که این مقام رو از ان خود کن.داریوش که به وسیله درباریان از این قضیه آگاه شده بود بر ان شد تا پدر خود را ازمیان بردارد اما این راز از پرده برون افتاد و داریوش به دستور پدر به قتل رسید.آریاسیس پسر دوم اردشیر که می پنداشت پادشاه آهنگ آن را دارد او را هم از میان بردارد پیشدستی کرده و خود را هلاک ساخت.
در همین دوران یکی دیگر از فرزندان اردشیر به نام آرسامس در اثر توطئه ی در باریان کشته شد و اردشیر که ان پسر را بسیار گرامی میداشت از اندوه مرگ فرزندش درگذشت اردشیر دوم 41 سال سلطنت کرد و به هنگام مرگ نود ساله بود.در دوران سلطنت این پادشاه یکی از روحانیان یهود به نام اسدراس گروهی از یهودیان بابل را به اورشلیم برد و از آن ها خواست تا معبد شهر را که به سال 520 پیش از میلاد در زمان داریوش اول آغاز شده بود به پایان رسانند.اسدراس در انجام این کار مهم از کمک های مادی پادشاه یهودی برخوردار بود. کمک ها به وسیله ساقی شاه ارسال میشد که خود نیز به هنگام اتمام معبد در اورشلیم حضور و بر اجرای آن نظارت داشت
ویژگی های اردشیر دوم و اوضاع داخلی ایران در زمان او
در کتیبه هایی که از اردشیر دوم باقی مانده است، که برای نخستین بار به نام های میترا و اناهیتا بر میخوریم.این نشان میدهد که پادشها به اناهیتا و پرستش تمایل ویژه ایداشته است و بنای معابدی جهت آنا هیتا در نقاط مختلف متصرفات اردشیر دوم،این نکته را تایید میکند.اردشیر دوم مردی بزرگوار،آرام و همواره آماده ی عفو گناهکاران بود. در دوران این پادشاه سربازان ایرانی ارج و موقعیت پیشین را نداشت بلککه زرگ ترین عامل در مورد روابط خارجی کشور طلا بود که سیاستمداران حیله گر شاه در استفاده از آن به منظور ایجاد نفاق و دو دستگی میان دشمنان ایران ورزیده بودند.پس از صلح آنتالیسداس که کاملا به نفع ایران بود-آنچه را که داریوش و خشایار شا نتوانسته بودند با دستگاه مهیب جنگی خود انجام دهند سیاست اردشیر دوم و از طریق کاربرد افراطی طلا به مرحله اجرا در آورد.
سرداران و فرمانروایان دیگر همچون زمان پیشین از شاه فرمانبرداری نمی کردند.همه جا سرکشی و شورش حکمفرما ها بود.حکومت ها در خانواده های موروثی شده بود و فرمانروایان چندان ریشه پیدا کرده بودند که شاه جرات نداشت آن هارا از کار برکنار کند.شاهنشاهی ایران کم کم در حال تجزیه بود. مالیات سنگین کمر مردم را خرد میکرد و ان هار به عصیان و سرکشی وا می داشت.
در تورات(کتاب عزراونحمیا) به نیکی از اردشیر دوم یاد شده.

منابع:

برگرفته از تاریخ ایران باستان و سیری در تاریخ ایران باستان و همچنین برگرفته از ویکی پدیا