روی نفس مطمئنه در جسد – مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی)

روی نفس مطمئنه در جسد – مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی)

نگارنده: حامد محمدپور

10486666_912555628765510_3224174540564075721_n

روی نفس مطمئنه در جسد

زخم ناخنهای فکرت می‌کشد

فکرت بد ناخن پر زهر دان

می‌خراشد در تعمق روی جان

تا گشاید عقدهٔ اشکال را

در حدث کردست زرین بال را

عقده را بگشاده گیر ای منتهی

عقدهٔ سخت است بر کیسهٔ تهی

در گشاد عقده‌ها گشتی تو پیر

عقدهٔ چندی دگر بگشاده گیر

عقده‌ای که آن بر گلوی ماست سخت

که بدانی که خسی یا نیک‌بخت

حل این اشکال کن گر آدمی

خرج این کن دم اگر آدم‌ دمی

حد اعیان و عرض دانسته گیر

حد خود را دان که نبود زین گزیر

چون بدانی حد خود زین حدگریز

تا به بی‌حد در رسی ای خاک‌بیز

مثنوی ، دفتر پنجم

منبع: تاریخ فا

 

نگاهي گذرا به تصوف دوران مغولان

تصوف خانقاهي كه در اوائل سده پنجم هجري به بعد در ايران زمين و اناتولي شكل گرفت ارتباط مسقيم با خزشهاي بزرگ جماعات ترك بيابانهاي آسياي ميانه و جاگير شدنشان در درون ايران و اناتولي دارد. از آغاز سده پنجم هجري به بعد جماعات بزرگ تركان از بيابانهاي آسياي ميانه در امواج پيوسته اي به درون ايران و اناتولي سرازير شدند ؛ و چنان كه ميدانيم سلطنت پهناور تركان سلجوقي را تشكيل دادند.


تركان كه پيشترها دين نياپرستي مبتني بر تقدس جادوگران قبيله اي داشتند، پس از آنكه مسلمان شدند باورهاي كهنشان را با خود كشيدند، و بسياري از زندگان مدعي تقدس و مردگان مقدس پنداشته شده را بجاي (توتمها) جادوگران قبيله اي پيشنه نهادند؛ براي زندگان اينها دستگاهاي شبه سلطنتي موسوم به خانقاه، و براي مردگان نيز گنبد و بارگاه افراشتند؛ زندگانشان واسطه ميان خدا و انسان و داراي دخل تصرف در امور خلقت و كائنات پنداشته شدند، و مردگانشان نيمه خداياني داراي قدرتي شبيه قدرت خدايان اقوام كهن سامي و توتمهاي قبيله اي تركان.


در سنت فرهنگي ايرانيان تازه مسلمان شده ماقبل حاكميت تركان چنين باورهاي وجود نداشت. گنبد سازي و مرده پرستي (پير پرستي ) در فرهنگ ايراني وجود نداشت. هيچ انساني چه مرده و چه زنده در فرهنگ ايراني داراي تقدس پنداشته نمي شد و به همين سبب هم بود كه در زبان ايراني واژه اي معادل “زيارت” كه اكنون جز واژگان مقدس شده است، ساخته نشده بود. اين از آن روي بود كه در دين ايرانيان ماقبل اسلام تقدس فقط به ذات هاي آسماني تعلق داشت، و حتي زرتشت و موبدان بزرگ نيز در فرهنگ ايراني تقدس به مفهوم كه ما اكنون از تقدس ميشناسيم، نيافته بودند.

در باور ديني ايرانيان ماقبل اسلام، علاوه بر ذاتهاي آسماني ميترا و آناهيتا و آذر و ورهرام كه اثرشان بر طبيعت مشهود بود، فضايل هفتگانه ملكوتي (وهومنه، ارته، خشتر، آرمئيتي، هوروتات، امرتات، سرواشه) داراي تقدس بودند و همه اينها ذاتهاي مجرد معنوي بودند. ايرانياني كه در جريان يك روند بسيار پيچيده در خلال چندين نسل مسلمان كرده شده بودند، گرچه از نظر عقيده ديني پذيرفته بودند كه رسول الله در زمان حياتش واسطه ميان الله و بندگانش بوده است ولي در فرهنگ آنها هيچ انساني پس از رسول الله واسطه ميان خدا و انسان پنداشته نميشد.


در ميان صدها اثر مكتوبي كه از ايرلنيان عربي نگار و پارسي نگار ماقبل حاكميت تركان برجاي مانده است هيچ نشانه اي از باور به تقدس آدمها ديده نميشود. در ميان صدها انسان تقدس يافته اي كه در زمان حاكميت تركان وارد عرصه فكر ديني كرده شدند، حتي يكي را نميتوان يافت كه پيش از آن در باور ايرانيان مسلمان داراي تقدس بوده باشد. پيدايش واسطه هاي ميان خدا و انسان و ساختن گنبد بر روي گور و تبديل آن به زيارتگاه و محل نيازخواهي و نيايش و دعا در تاريخ ايران توسط تركان در زمان غزنويان و سلجوقيان پديدار شد و توسط مغولان و تيموريان ادامه يافت.


اين سنتي تركي بوده و از رسوم ديرينه شمني و نياپرستي آنها آمده بوده كه پس از مسلمان شدنشان به شكل پيرپرستي -پير زنده و پير مرده- در آمده است. رسم پيرپرستي و مرده پرستي كه در فرهنگ ايرانيان شناخته نبود و با سنتهاي فرهنگي ايرانيان به كلي بيگانه بود، توسط تركان حاكم شده در ايران رواج داده شد و بمرور زمان و اندك اندك برخي از ايرانيان ساده انديش نيز بدان خو گرفتند.


بسياري از نيمه مُلاهاي زيرك در ايران و اناتولي وقتي با باورهاي تركان حاكم آشنا شدند ،خودشان را نزد آنها همچون اشخاصي آگاه به امور غيبي و قادر به رازگشايي و دخل و تصرف در امور جهان مطرح كردند؛ و مدعي داشتن چنان قدرتهاي شدند كه هركه بيمار باشد به بركت دعاي آنها بهبود خواهد يافت و هركه هر نيازي داشته باشد به بركت دعاي آنها نيازش برآورده خواهد شد.آنها با اين شگرد زيركانه خودشان را واسطه ميان خدا و انسان معرفي كرده به حاكمان ترك نزديك شدند تا به نان و نوا دست يابند.


مثلاً يكي از اينها كه از عربهاي پارسي زبان خراسان بود ادعا كرد كه طغرل سلجوقي و دو برادرش به بركت دعاي او ايران را گرفته و پادشاهي يافتند. اين مرد كه از نامداران تاريخ تصوف ايران است، چنان ارج و منزلتي در دستگاه اوغوزهاي سلجوقي يافت كه دار و دستگاهش در خراسان همچون دار و دستگاه شاهان بود. اين وضعيتي بود كه از اوائل سده ششم هجري از اواسط اناتولي تا شرقي ترين نقاط ايران وجود داشت. و بسيار كساني كه بنام صوفي مي شناسيم در چنين ظرفي پا به عرصه اجتماعي نهادند و براي خودشان دستگاه شبه سلطنتي ساختند. تقدسي كه تركان حاكم به اينها ميدادند ،خواهي نخواهي نوعي تبليغ در ميان عوام مردم نيز براي اينها ايجاد ميكرد و عقيده به مقدس بودن و رازگشا و برآورنده نيازها بودن اينها در ميان عوام ترويج ميشد، چنان كه همين صوفي خراساني معاصر تشكيل سلطنت اوغوزهاي سلجوقي و تبليغ گر مشروعيت آنها در زمان خودش تا پايه انبياي بزرگ قوم سامي ارتقاي مقام يافت.نمونه اين ارتقاي مقام را ميتوان در كتاب «اسرار التوحيد في مقامات ابي سعيد» ديد.


اينگونه بود كه در زمان حاكميت تركان بر ايران دهها دستگاه ريز و درشت تصوف بيرون آمد و تا پايان مغولان در سراسر خاورميانه پراكنده شد. خاورشناسان كه از حقيقت روند شكل گيري دستگاه صوفيان دوران سلجوقيان و مغولان آگاهي درستي نداشته اند، جريان تصوف خانقاهي را برخاسته از فرهنگ ايراني پنداشته اند؛ حال آنكه تصوف نه تنها از فرهنگ ايراني برنخواسته بلكه با روحيه و فرهنگ سنتي ايرانيان در تعارض هم بوده است؛ همانگونه كه با دين اسلام هم در تعارض است. زيرا از نظر عقيده اسلام سلفي ،همه شيوخ صوفيه و مريدانشان مشرك شمرده ميشوند و پيرپرستي و گنبدپرستي و نياز خواهي از مردگان و قبرها در عقايد اسلامي از جلوه هاي “شرك جلي” شرك آشكار شمرده مي شود.


تلاشهاي رقابت آميزي كه دستگاههاي فقيهان در زمان حاكميت تركان به خاطر حفظ امتيازهاي اقتصاديشان براي مقابله با سربرآوردن دستگاه هاي صوفيان بكار ميبردند، به سبب چتر حمايتي كه حاكمان ترك بر سر صوفيان افراشته بودند بجائي نرسيد و سرانجام به مقابله دستگاه فقاهت با دستگاه تصوف كشانده شد كه صوفيان در آن برنده شدند و داستان درازي بنام داستان “تقابل شريعت و طريقت” دارد كه در حقيقت ستيز ملا و صوفي است، زيرا هركدام از دو طرف ميكوشيدند كه عوام بيشتري را بسوي خودشان جلب كنند و درآمدهاي بيشتري را از زكات و خيرات و صدقاتي كه عوام مي پرداختند كسب كنند.
سده هفتم هجري كه با خزش گسترده حماعات ترك به همراه يورش مغولان به درون ايران و اناتولي آغاز شده بود،دوران عروج كار و بار صوفيان بود و بسيار كسان كه جوياي نام و نان بودند رو به صوفيگري مي آوردند و دستگاهي برا مي انداختند و به نان و نوا مي رسيدند. صوفيان در سايه حمايت تركان حاكم بر ايران خانقاه هائي در همه جا داير كردند كه مريدان را در آنجا گرد مي آوردند.

خانقاهها در اين دوران جاي معابد كهن اقوام سامي خاورميانه و مراكز مقدس تركان نياپرست را گرفته بود.شيخ هركدام از اين خانقاهها كه لقب “ولي الله” (نماينده تام الاختيار الله) بر خودش نهاده بود، يك نيمه خدا، شبيه خدايان كهن دنياي ساميان باستان بود،كه ادعا ميكرد كه در خلقت و هستي دخل و تصرف دارد و تير از كمان در رفته به فرمان او از هوا به كمان بازمي آيد!!!!
اوليا دارند قدرت از اله / تير جسته باز گردانند ز راه


به سبب جلال و شكوهي كه شيوخ صوفيه با حمايت مالي حاكمان ترك به صورت خانقاه براي خودشان ساخته بودند، ساده دلان مسلمان خانقاه نشينان را خداپرستاني عبادت گذار مي پنداشتند، و در اثر تلقينهاي خود صوفيان پر مدعا گمان ميكردند كه آنها دستي در كائنات دارند و اگر محبتشان را جلب كنند ،سعادت نصيبشان ميشود.و بر همين گمان نذر و نيازهايشان را به شكل هداياي نقدي و جنسي به خانقاه تحويل ميدادند و بر آورده شدن اميدهايشان را از شيوخ خانقاهها مي طلبيدند.از اين جهت هر خانقاه همواره داراي ثروت هاي كلاني بود.


بسياري از زمينداران ترك كه املاكشان چيزي جز زمينهاي مصادره شده كشاورزان ايراني نبود، زمينهاي وقف خانقاه ميكردند و كشاورزاني كه روي اين زمينها كار ميكردند عملا در خدمت خانقاه قرار ميگرفتند و حالت بردگان شيوخ تصوف را مي يافتند و بخش عمده در آمدهاشان به خانقاه تحويل ميشد. اينگونه هركدام از شيوخ خانقاهها يك فئودال به تمام معني و در زمره مالكين بزرگ و ثروتمندان طراز اول بود و صدها مريد شبه برده داشت و با حمايت تركان حاكم از عوام اوهام پرست شده بهره كشي ميكرد.

گفتيم كه صوفيان خانقاه دار دوران سلجوقيان و مغولان عقيده جبري داشتند.آنها بر اساس اين عقيده كه بايد به داده خدا هرچه كه باشد رضا داد،و در برابر اراده خدا هيچ اعتراضي نبايد كرد،حاكميت سياسي روز را هرچه كه بود مقبول ميدانستند و اطاعت از دستگاه سلطه را به عوام تلقين ميكردند.
آنها معتقد بودند كه “پادشاهي” يك جلوه از “خدايي” است و پادشاه مسلماني كه با دين خدا در ستيز نباشد،هر عملي كه انجام دهد عين عدل است؛حتي اگر سلطان براي ارضاي اميال شهواني خويش خون آدمهاي بي گناه را بي هيچ بهانه اي بريزد -چون كه دست شاه دست خدا است- كاري خدا پسند كرده است و كسي حق ندارد كه به او اعتراض نمايد!
اين جنبه از عقيده صوفيان را مولوي در داستان عشق پادشاه به كنيزك بيان كرده است.

در اين داستان كه در دفتر اول مثنوي آمده است،پادشاهي كنيزي زيبا خريده عاشقش ميشود ولي كنيزك دل در گرو ديگري دارد و از عشق يار بيمار ميگردد.پادشاه طبيبان را طلب كرده علاج كنيز را از ايشان ميخواهد.
سرانجام طبيبي متوجه ميگردد كه كنيز عاشق است و از عشق است كه رنجور شده و نام نشان معشوق را كه زرگري اهل سمرقند است از زير زبان كنيز در مي يابد.


پادشاه كس به سمرقند گسيل داشته زرگر را مي طلبد كه به هنرش محتاج گشته ؛ طبيب به امر شاه دواهايي به زرگر بيچاره ميخوراند تا اينكه كم كم زرگر بخت برگشته هم از ريخت و قيافه و هم از چشم كنيز افتاده سپس ميميرد!! و كنيز تندرست ميگردد تا شهوت پادشاه ارضا شود!!
اين داستان تخيلي كه جنايت توجيه نشده يك پادشاه هوس باز است،مولوي در پايان اينچنين توجيه ميكند كه كاري كه پادشاه كرد كاري درست بود و هرچه كرد از روي حكمت بود كه خدا به او الهام كرده بود،زيرا شاه مانند خدا قادر مطلق است و جان ميستاند و جان ميبخشد و هر كه را بكشد كاري ناروا نكرده است:

آن كه جان بخشد اگر بكشد رواست / نائب است و دست او دست خداست

البته مولوي در زماني كه تحت تاثير شمس و عرفان او بوده گفته:

چرخ ار نگردد گرد دل،از بيخ و اصلش بركنم  / گردون اگر دوني كند،گردون گردون بشكنم

و اين عقيده برخاسته از عرفان ايراني است كه با عقايد صوفيه در تضاد كامل است.

حافظ نيز اين بينش عارفان ايراني را چنين بيان داشته:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم  / فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
و يا: 


سر خدا كه در تتق غيب منزوي است  / مستانه اش نقاب ز رخسار بركشيم
و يا:


او به خونم تشنه و من بر لبش، تا چون شود  / كام بستانم از او يا داد بستاند ز من


حافظ در مواردي كه از جبر سخن ميگويد كنايه اي نيش دار به صوفيان ميزند.بارزترين وجوه تفاوت ميان عرفان ايراني و تصوف خانقاهي،همين باور عارفان به آزادي انسان و تسليم ناپذيري در برابر اراده جبري مافوق است حتي اگر اراده آسمان باشد.در حالي كه صوفيان تسليم محض اراده مافوق اند حتي اگر آن اراده از آنه حاكمان ستمگر مغول باشد.

برخي از پژوهشگران تاريخ تصوف كه تقابل و روياروي شريعت و طريقت در دوران حاكميت تركان بر خاورميانه را تقابل انسان آزادانديش و عرفان انسانگرا با اسلام عربي پنداشته اند،بدرستي از نحوه و روند شكل گيري تصوف خانقاهي اطلاع نداشته و عرفان ايراني را بدرستي نشناخته اند؛


اينان تصوف پيرپرست را با عرفان ايراني به غلط يكي دانسته اند و عنايت و توجه اي به مسئله اي اصلي و مهم نداشتند.اينان ندانستند كه عرفان ايراني در عين حالي كه به گوهر انساني به عنوان “مختار مطلق” تقدس ميداد،ولي هر تقدسي به مفهومي كه صوفيان ترويج ميكردند را براي هر انساني در هر زمان و مكاني نفي ميكرد.
اين مطالعه گران به دليل همين عدم شناخت و درك صحيح از عرفان ايراني بوده كه آن را با تصوف يكي دانسته اند و در تاليفاتشان آنها را باهم در آميخته اند.
به دليل همين خلط و اشتباه بوده كه نتوانستند جريان “رندي” را بشناسند.و در تاليفاتشان از بررسي جريان”رندي”  كه برآمده از عرفان بوده است ناتوان بوده و رندان را صوفي پنداشته اند.

خانقاه در سده ششم و هفتم هجري مركز بي كارگي و تنبل پروري بود و همواره شمار بسياري مريد بي كاره در آن گرد آمده بودند و درآمدهاي انبوهي كه به سوي خانقاه ها سرازير بود هزينه اين بيكاران ميشد.كار اينها در خانقاه اين بود كه روز و شب عبادت و ذكر و تسبيح ميكردند و شبها پس از اينكه حلوا خوري ميكردند تا پاسي از شب مشغول سماع و رقص ميشدند و خوش ميگذراندند.


سماع در لغت به معني شنيدن است،و در تصوف مفهوم خاصي دارد كه ميتوان آنرا “شادزيستي” معنا كرد.اين شاد زيستي اساسا از آن رندان بود كه بعدها به نوعي وارد جريان صوفيه شد.يك شاخه از صوفيان عقيده داشتند كه وقتي انسان در ذكر خدا مستغرق مي شود، روحش به معبود مي پيوندد و حالتي از وجد و سرور به او دست ميدهد و او را بمستي و رقص و پاي كوبي و غزل خواني وا ميدارد.


اين طريقت را صوفياني اتخاذ كرده بودند كه پس از طي مراحلي از زهد خشك و محروميت چشي ناشي از روزه داري و شب زنده داري و نمازگذاري و عبادتهاي خسته كننده به يكباره متوجه بي خاصيت بودن راه خود شده و از آن راه باز ميگشتند و شيوه شادزيستي و بي توجهي به زهد شرعي را در پيش گرفته و به “رندي” رسيده بودند.
برخي از صوفيان كه اهل دنيا و خوشي و كام گيري از نعمتهاي دنيايي بودند از همه آنچه مربوط به رندي بود ،رقص و سماع را گرفتند و وارد خانقاه ها كردند،ولي شيوه زندگي نزد آنها خلاف شيوه رندان بود،زيرا رندان در خدمت سعادت انسانها و بالا بردن معرفت بشري بودند ، ولي صوفيان در كار بهره كشي بي رحمانه از انسانهاي فريب خورده و آماده مال دادن به آنها بودند.

آبشخور:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا

میترا از نگاهی دیگر

“ميترا” يكي از خدايان آريائيان ساكن در ايران و هند و آئيني است كه در سده هاي نخست پيش و پس از مسيحيت يا نزديك به دو هزار سال پس از گسيل آرياها به ايران پديدار شده و ديگر تيره هاي آريائي كه به اروپا كوچ كرده اند نامي از اين خدا نبرده اند.
براي اولين بار هردوت در سفر به ايران از ميترا نامبرده و جايگاه ميترا را با “آفروديت” خداي عشق يونان يكسان بيان داشته كه اينرا ميرساند وي در اروپا با چنين نامي تاكنون آشنا نبوده است.
از ميترا در بين تيره آريايي پيش از زرتشت نيز نشاني يافت نشده و در هيچ زماني برترين خداي آريائيان ايران و هند نبوده تا ديني بنام وي در آن زمان در ميان مردم برپا شده باشد.

آريائيان پيش از زرتشت خدايان فراواني را مي پرستيدند كه به آنان “دوا” به اوستائي “داوا” da e va يا فروغ آسمان ميگفتند.شماري از پژوهشگران نام “هنوتييست” يا ” كاتنوتييست” را بدليل پرستش خدايان فراوان براي آرياها برگزيده اند. آرياها با توجه به شرايط زماني يا مكاني به يكي از اين خدايان ارج بيشتري نهاده و آنرا سرور خدايان مي دانسته اند.
با بررسي هاي انجام گرفته پژوهشگران به اين نتيجه رسيده ان كه “ديايس” كه نماد آسمان بوده و ستايش آسمان در بسياري از سرزمينهاي كهن رواج و همه گيري داشته ، برترين خداي بوده است .

در “ريگ ودا” (دانش مقدس سرودها) كهن ترين يادمانده آراسته آرياها ،خداي “وارونا” “ورون” جايگزين “ديايوس” شده و بنام “ريته ون” (سازگار دهنده و سامان دار جهان) پرستش ميگردد.او سرور آسمان بوده و خورشيد نيز چشم اوست .
در “اوپانيشاد” از قديمي ترين متون آيين هندو اين خدا سرور خدايان بزرگ آريائي يا دوازده فرزندان آديتي ميشود كه آنها را “آديتيا” مي نامند. با اين وجود در سراسر اين دوران آرياها را هيچگاه ديائوس دين يا وارونا دين نخوانده اند و آرياها هم چنين نامي برخود ننهاده اند.

“ريگ ودا” جنگي آراسته از 1028 سرود بنام “سوكتا” تشكيل شده كه در ستايش خدايان آريائي سروده شده اند. در ستايش ميترا هيچ سرود مستقلي در ريگ ودا يافت نمي شود.و تنها در نه فراز در ماندالاي سوم سوكتاي 59 از ميترا سخن گفته و او را دوست انسانها كه انگيزه پيوند آنان ميگردد نام مي برند.ميترا آنگاه كه در كنار وارونا قرار ميگيرد داراي ارزش بيشتري شده و در 22 سرود ستايش ميشود.
مفهوم واژه ميترا در همه يادمانده هاي كهن ايراني ، هندي و حتي “گاتها” دوستي و پيمانداريست.در هيچ يادمانده كهن آريايي نامي از ميترا پرستي يا پرستنده ميترا بنام يك دين همگاني برده نشده است.

در اوستاي كهن از ميترا جز در يك يشت (ميثرَه يشت) سخن زياد گفته نشده است. در اين يشت هم اهورامزدا ميترا را آفريده است نه افريننده يا سرور خدايان تا بتوان ديني بنام ميترا (پيش از زرتشت) پنداشت. در زمان سرودن اين يشت ايرانيان زرتشتي بوده اند و اهورامزدا را آفريننده جهان و همچنين همه ايزدان مي دانسته اند. در ميثره يشت فرازي آمده (آنگاه كه من ميثره سرور چمنزارهاي فراخ را آفريدم ، اي اسپيتامد ، او را در ستايش و نماز هم ارج خويش ساختم) ((گفتار از زبان اهورامزدا))

كساني كه پيدايش زرتشت را به غلط در سده هاي هفتم تا هشتم پيش از ميلاد دانسته اند، بخشهايي از اين يشت را به زمان پيش از زرتشت نسبت داده اند؛ با اين همه اگر بخشي از اين يشت را كهن بدانيم ، قدمت آن هرگز به اندازه واداي كهن نخواهد بود و بهتر اينست كه شناسنامه ميترا از ريگ ودا بازسازي شود.
در سنگ نگاره هاي بجا مانده از آغاز فرمانرواي هخامنشيان نامي از ميترا نيست و تازه در نزديكي پايان يافتن فرمانروايي هخامنشي از ميترا در كنار آناهيتا ستايش شده و پرستشگاه هايي براي ميترا برپا ميگردد. از جشن ميتراگان (مهرگان) در همين دوران ياد شده است .

“”نويسندگان بسياري دين آرياها يا ايرانيان پيش از زرتشت را مهر ديني دانسته و مهر ديني را بنياد عرفان ايراني خوانده، استنادشان تكيه بر سرودهاي شاعراني چون فردوسي و عطار و مولوي و حافظ است كه تمامي آنان نيز نزديك به چند هزار سال پس از زرتشت ميزيسته اند استوار گرديده . با اينكه اين شعرا خود را مهر دين نخوانده و مورخ خود را معرفي نكرده اند.
مهر در ايران به مفهوم خورشيد بكار برده شده و ميشود.ميترا در هيچ زمان با خورشيد يكسان نبوده تا بتوان ميترائيسم را به مهر ديني برگرداند . در ميترايسم رومي نيز حتي ميترا با خورشيد يكي نبوده است. به باور استاد ما نمي توانيم از مهر ديني (خورشيد پرستي) سخن گوئيم و رسم و آيين ميتراييسم را در ميان گذاريم.””

آريائيان پيش از زرتشت در ايران و هند، مهر دين به معناي ستايشگر خورشيد در مرتبه آفريننده جهان و برترين خدايان نبوده اند.
با نگاهي دقيق تر فرازي كه در ميثره يشت در ستايش از ميترا سروده شده ،ميتوان دريافت كه سراينده مزدا پرست بوده و نه مهر دين.
مهري كه در شاهنامه درخشيده و در فرهنگ ايراني پرتو افكن شده با ميتراي وداي و ميثره اوستايي يكسان نبوده و مهر ديني آفريده سده بيستم ايرانيان، استوار بر برداشتي از ميترائيسم روميان ميباشد.
مهر هرچند واژه پارسي همان ميثرَه اوستايي است ولي ايندو يكي نيستند. ميثره اوستايي و ميتراي هندي هردو ايزد پيمان و خداي همبستگي و دوستي بودند، در حالي كه مهر با خورشيد يكسان بوده و بجاي اين واژه بكار گرفته ميشده است.در اوستا و ودا هرگز ميترا با خورشيد برابر نبوده است.

حتي در ميترائيسم رومي كه به ميتراس فرنام خورشيد شكست ناپذير (سل انويكتوس) دادند، خورشيد در كنار ميترا ستايش ميگردد و در همه ستايشگاهاي ميتراس (ميترابه) نقش خورشيد هم ديده ميشود.
گذشته بر اين پايگاه ششم ميترايي (هليو دروموس) يا پيك خورشيد نام داشت.با نگرش به اينكه در ايران ميترائيسم را مهر ديني برگردان كرده اند، نام هليو دروموس به نادرستي پيك مهر برگزيده شده است كه به مفهوم پيك ميترا خواهد شد نه پيك خورشيد و همچنين نام مهرابه نيز جايگاه و گنبد خورشيد ميشود، نه جايگاه يا زيارتگاه ميترا.

در ميثره يشت، برجسته ترين نشان مهر اوستائي چندين برهان بر اينكه ميثر و خورشيد دو ايزد متفاوتند در دست است.
از جمله :ميثره پيش از خورشيد فنا ناپذير و تيز اسب، بر بالاي كوه هرا نمايان ميگردد…
و هنگام ناپديد شدن خورشيد به ديده باني ميپردازد… جايگاه او را در بالاي كوه (هرابرزييتي) البرز (ياهرائيتي) خورشيد و امشاسپندان آنرا به فرمان اهورامزدا ساخته اند…
گردش او از باختر به خاور است (وارونه خورشيد)

در اوستا هم يشتي بنام ميثره و هم يشتي بنام خورشيد است. خورشيد در اوستا به معناي خور؛ درخشان است.
شيد يا (شت) Shet پهلوي يا خشئيت اوستايي به مفهوم درخشان است و خور به معناي كره خورشيد كه روي هم آن خور تابنده يا درخشان ميگردد.

آبشخور:
بر گرفته از ديدگاهاي استاد جلال الدين آشتياني
پژوهشی از نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا