تاج السلطنه دختر منتقد دوره قاجار

تاج

 

دختر منتقد دوره قاجار

نگارنده : ایرانمهر

 

در دوران پادشاهى تاریخ ایران بى شک «مرگ» عاقبت اکثر کسانى بوده که به «نقد» شاهان مى پرداخته اند. در دوره قاجار هم چونان دوران پیشین این عقوبت گریبانگیر بسیارى از رجال سرشناس و منتقد حکومت بوده است.قائم مقام فراهانى، امیرکبیر و… از جمله کسانى هستند که در زمان هاى مختلف سر در راه نقد گذاشتند و آزادمردانه مرگ را به جان خریدند

 

در این میان اما زنان تقریباً بى نصیب مانده اند و این عدم توفیق به عدم حضور سیاسى و اجتماعى زنان در عرصه هاى مختلف بازمى گردد. زنان عموماً تریبونى در اختیار نداشتند تا بتوانند به وسیله آن آرا و عقاید خود را به گوش دیگران برسانند. پس اگر چنین نگاه نقادانه اى هم در میان آنان وجود داشت بیشتر به محافل زنانه و گپ ها و مراسم چاى و قلیان عصرگاهى خلاصه مى شد.

از مطرح ترین زنان منتقد دوره قاجار مى توان به تاج السلطنه دختر ناصرالدین شاه اشاره کرد. از تحصیلات تاج السلطنه اطلاع دقیقى در دست نیست. اما خاطراتى که از او باقى مانده حکایت از سطح آموزش و مطالعه او دارد. مطالعه آثار ویکتور هوگو و ژان ژاک روسو و آشنایى با افکار و عقاید بیسمارک باعث رشد فکرى او در حوزه هاى سیاسى- اجتماعى شده و به همین دلیل وى را تبدیل به یکى از منتقدین اصلى حکومت کرده است.

تاج السلطنه در سال ۱۳۰۱ ق به دنیا آمد. مادرش توران السلطنه دختر عموى شاه زنى مومن و دیندار بود اما با وجود همه تعاریفى که تاج السلطنه از او کرده وى اولین کسى است ک مورد نقد دخترش قرار مى گیرد. هر چند تاج السلطنه مقصر اصلى را مادر نمى داند و اخلاق حکومتى مى داند که راه سعادت را به روى همه زنان بسته و آنان را در جهل و بى اطلاعى نگاه داشته است. بى شک این نگاه تلخ تاج السلطنه از رسم سپردن اطفال به دایه و دورى از مادر نشأت مى گیرد که شامل او نیز بوده است.

در واقع دم تیز قلم تاج السلطنه ابتدا متوجه مادر و زنان هم عصر خویش است. او مهم ترین بدبختى زنان را در عدم شناخت و درک حقوق شان مى داند و گوشه خانه نشستن و خنده و حرافى را تنها هنر زنان هم نسل خود برمى شمرد. از این رو خاطرات تاج السلطنه بیشتر به نقد یک دوره پرانتقاد تاریخى به نام قاجار مى ماند که حتى پدر- شاه هم از آن برى نیست.

اعمال و رفتار پدر همیشه زیر ذره بین دختر بوده و بخش هاى بسیارى از خاطرات وى به بررسى مسائل و مشکلات رفتارى و کردارى پدر اختصاص یافته است. او عمده مشکلات داخلى مملکت را در عدم کفایت شاه و پرداختن او به لذایذ دنیوى مى داند و تاکید دارد که اگر شاه چنین رفتار کودکانه اى نداشت وضع مملکت به گونه اى دیگر بود. اما بیشترین انتقاد تاج السلطنه مربوط به حکومت دارى و رفتار برادرش مظفرالدین شاه است.

او برادر خود را فردى نالایق، بى خبر، بدون عزت نفس، نادان و عشرت طلب مى داند و هر کجا فرصتى دست داده شاه را مورد نکوهش قرار داده و مسافرت هاى بى مورد و وام هاى بى دلیل و پیشکاران نالایق و فرصت طلب مظفرالدین شاه را به باد انتقاد گرفته و از نسبت دادن بدترین القاب به نزدیکان شاه دریغ نکرده است.

تاج السلطنه یکى از زیباترین توصیفات را درباره حکومت مظفرالدین شاه دارد که بسیار جالب توجه است: «صدراعظمى و وزارت در دوره سلطنت برادر عزیز من خیلى شبیه به تعزیه شده بود که دقیقه به دقیقه تعزیه خوان رفته، لباس عوض کرده برمى گردد. این برادر عزیز من به حرف یک بچه دوساله یک صدراعظمى را فوراً معزول و به حرف یک مقلدى یک وزیر را سرنگون مى کرد.»

وى همچنین درباره مشروطه نیز تعریف مهمى دارد: «معنى مشروطه عمل کردن به شرایط آزادى و ترقى یک ملتى بدون غرض و خیانت، تکلیف هر ملت ترقى خواهى استرداد حقوق او است. حقوق خود را به چه قسم مى تواند مسترد دارد؟ در موقعى که مملکت مشروطه در تحت یک «رگلمان» صحیحى باشد ترقى از چه تولید مى شود؟ از قانون. قانون در چه موقعى اجرا مى شود؟ در موقعى که این استبداد برچیده شود. پس از این روى مشروطه بهتر از استبداد است.»

تاج السلطنه از کودکى به آموختن موسیقى، نقاشى، زبان فرانسه، مطالعات ادبیات، تاریخ و فلسفه دل بست و همواره از منتقدان عصر خود به شمار مى رفت.

بن مایه : خبر آنلاین

صنایع ومعادن در دوران قاجاریه

صنایع در دوران قاجاریه

صنایع ومعادن در دوران قاجاریه

«صنعت» در لغت به معنای کار و پیشه می­باشد و در اصطلاح به آنچه که پروده دست انسان می­باشد، گفته می­شود.[1]
درباره صنایع دوره قاجار باید گفت که تولیدات صنعتی مانند محصولات کشاورزی، همه نیازهای زندگی ساده و محقر اکثریت جامعه ایران را تأمین می­کرد و در مواقع جزئی نیاز به کالاهای وارداتی می­شد.
صنایع­ دستی ایران بیشتر به مصرف داخلی می­رسید و چندان در اقتصاد و تجارت اهمیتی نداشت. در اوایل دوره قاجار صنایع دستی ایران پیشرفت مختصری کرد؛ اما چندی بعد بر اثر افزایش واردات فرآورده­های ماشینی اروپا رو به نابودی رفت؛ تنها فرش رونق مختصری گرفت و بازارش بهتر از دیگر منسوجات، از جمله «حریر بافی، ابریشم بافی و ریسندگی» بود.[2]


فرش


دو کلمه فرش و ایران از دیر باز همواره در کنار یکدیگر به چشم می‌خوردند، حتی می­توان ادعا کرد قالی­های بافته شده در ایران، نام آن را با خود به دورترین نقاط برده است. این صنعت، با توجه و علاقه پادشاهان قاجار همچون “فتحعلی شاه” و “ناصرالدین شاه” و نیز علاقه خاص مردم به «قالیبافی» و «تجارت» رونق گرفت. در نتیجه کارگاه­های زیادی در شهرهای مختلف ایجاد شد که علت آن بیشتر توسعه تجارت خارجی به دلیل علاقمندی اروپاییان به فرش ایرانی بود. به جز قالی­هایی که بیشتر در شهرهایی همچون «هریس آذربایجان»، «شیراز»، «همدان»، «کرمان» و «فراهان اراک» بافته می­شد، فرش‌های «ایلیاتی ترکمن»، «بلوچی»، «قشقایی» و «بختیاری» نیز جای خود را به خوبی در بازار باز کرده بود.
ابتدا بافت فرش توسط زنان در خانه­ها و یا در کارگاه­های کوچک سرمایه‌داران خرده پا بافته می­شد؛ اما بعدها در کارگاه­های بزرگ‌تری که توسط سرمایه­گذاران خارجی برپا شده بود، تولید فرش رونق بیشتری گرفت؛ چنانچه در سال 1289هـ.ق. صادرات فرش به بیش از 45 میلیون قِرآن رسید.[3]


ابریشم بافی


از میان صنایع مهمی که بسیار لطمه دید «ابریشم­ بافی» است؛ چرا که به جای صدور بافته­های ابریشمی، ابریشم خام صادر می­شد و منسوجات ابریشمی از خارج وارد می­گردید. مهمترین کارخانه­های ابریشم بافی در «کاشان»، «یزد»، «اصفهان»، «تبریز» و «مشهد» دایر بود.
ابریشم ایران بسیار زیبا و با دوام بوده و از نظر شکوه و اطمینان رنگ با ابریشم اروپا قابل مقایسه نبود.[4]


شال‌های ایرانی


در یزد «شال» مخصوصی به نام «شال ابریشم» بافته می­شد که رنگ‌های آن از «روناس»، «گل زعفران»، «نیل»، «پوست انار»، «استات آهن» و «زاج کبود» تهیه می­شد و قسمتی نیز از «هند» وارد می­شد. مراکز تولید رنگ نیز «صباغ­خانه­ها» بودند. شهرهای اصلی تولید شال، «کرمان» و «مشهد» بودند. این شال‌ها بسیار مرغوب بود و با شال­های «کشمیری» برابر بود؛ اما با قیمتی نازل­تر از شال­های کشمیر عرضه می‌شد. این صنعت در زمان “امیرکبیر” رونق خوبی پیدا کرده بود؛ اما بعد از قتل امیرکبیر شال­های کشمیری با قیمت نازل وارد شد و در عوض مواد خام این شال‌ها به هند فروخته می­شد.[5]


کرباس


«کرباس» پارچه­ای خشن و ضخیمی بود که بیشتر برای تولید چادر به کار می­رفت و بیشتر در شهرهای «قم»، «سمنان» و «آباده شیراز» در کارگاه­های کوچک خانگی بافته می­شد. کرباس بیشتر برای احتیاجات داخلی به کار می­رفت؛ اما نوع مرغوب آن که رنگ خوبی نیز داشت، برای پوشاک خود ایرانیان و مردم قفقاز به کار می­رفت.[6]


چرم


تولید «چرم» بیشتر در همدان رواج داشت. چرم همدان برای دوخت کفش تولید می­شد و چرم مرغوب «ساغری» هم از پوست الاغ با رنگ سبز براق تهیه می­شد. در کرمان، چرم از پوست بز و قوچ کوهی تهیه می­شد. کارگاه­های چرم سازی با 40 تا 50 کارگر برای تولید فرآورده­هایی که بیشتر نیاز خارجیان بود، فعالیت می­کردند.


نمد


مهارت بسیار زیاد ایرانی­ها در تولید انواع و اقسام «نمد» با طرح­های زیبا و خطوط رنگی حاشیه دوزی، این محصول را ممتاز کرده بود. این نمدها بیشتر در یزد تولید می­شد و اگرچه ضخامت نسبتاً زیادی داشتند؛ اما بسیار منعطف و نرم بودند.


اجناس پشمی


نوعی «پتوی» ضخیم و بادوام، از پشم در کرمان تولید می­شد که آب در آن نفوذ نمی­کرد. در خراسان نوع دیگری از پارچه­های پشمی به نام «برک» از «پشم شتر» بافته می­شد که بسیار گرم و بادوام بود. جوراب‌های ایرانی بافته شده از پشم نیز بسیار لطیف و خوش رنگ بوده و بهترین آن در «شیراز» و «خوی» تهیه می­شده است. بافت پارچه­هایی مثل «تافته»، «کنف»، «مخمل» و «اطلس» نیز در آن روزگار جز صنایعی بوده است که بیشتر در «مشهد» و «کاشان» رونق داشته و مردم با آن روزگار می­گذراندند.[7]


حنا و تریاک 


«کرمان» در اواخر دوره قاجار نه تنها در ایران بلکه در تمام خاورمیانه تنها منطقه تولید «حنا» به شمار می­رفت. «تریاک» نیز یکی از تولیدات قابل ملاحظه در این دوره بود و بیشتر در کارگاه­های «مشهد» به صورت مواد خام و یا شیره تولید می­شد.[8]


معادن


به جز منسوجات و صنایع دستی، «معادن» سرشار ایران نیز راه را برای ایجاد صنایع دیگر فراهم کرده بود؛ اگر چه ایرانی‌ها از دانش استخراج معادن بی­بهره بودند و این صنعت تماماً در دست عاملان روسی و انگلیسی بود. ذخایر عظیم «مس»، «آهن»، «سرب»، «نمک طعام» و «گوگرد» به دلیل فقدان دانش کافی و نبود راه­ها و هزینه­های گزاف استخراج، چندان کمکی به اقتصاد و صنعت ملی نکرد. فقط قسمت بسیار اندکی از معادن غنی آهن مملکت در مازندران و خراسان استخراج می‌شد و بقیه «آهن» مورد نیاز از «هند» وارد می­شد. کارگران ایرانی، از آهن شمشیر­های بسیار مرغوبی تولید می­کردند، که به «شمشیرهای دمشقی» شیراز و مشهد معروف بود. در کارگاه­های اسلحه­سازی اصفهان، شیراز و تهران اسلحه­های آتشین خصوصاً «تفنگ» از روی نمونه اروپایی ساخته می­شد. فقط «سرب» و «لاجورد» به مقدار زیاد و کیفیت مطلوب تولید و به مصرف داخلی می­رسید. معادن لاجورد در روستای قمصر کاشان و نزدیکی قزوین بودند.[9]


رشد و افول صنایع


در پرتو اعاده نظم توسط سلاطین قاجار اکثر صنایع دستی بار دیگر در ایران شکوفا شد و جای خود را در بازارهای داخلی و خارجی باز کرد. البته یکی از عوامل این رونق شاید کاهش صادرات اروپا به دلیل جنگ­های ناپلئونی باشد؛ ولی کالاهای ماشینی اروپایی خطر بسیاری را در همان زمان برای صنایع داخلی به وجود آورد و آن را به زوال کشاند.
در اوایل سلسله قاجار بعضی از اولیای امور متوجه زیان­های رقابت فرآورده­های اروپایی بودند و برای جلوگیری و یا دست­­کم محدود ساختن ورود محصولات خارجی تلاش می­کردند، مثلاً “آقا محمدخان” دستور داد تا هر کسی را که مزاحم تجار شود به شدت مجازات کنند و شهر «مرو» را به صورت مرکز بازرگانی بزرگی در آورد تا به واسطه آن صنایع داخلی رونق بیشتری بگیرد و یا در زمان صدارت “قائم­مقام فراهانی” این تلاش‌ها بیشتر شد، نماینده انگلیس به وزیر خارجه کشورش این طور می­نویسد: «شاه هر وسیله­ای را برای جلوگیری از مصرف فرآورده­های صنعتی اروپایی برای تشویق مصرف تولیدات ایرانی اتخاذ می­کند. به این منظور اخیراً به تولیدکنندگان بعضی از پارچه­ها مساعدت پولی و پاداش­هایی داده و تأکید نموده است که درباریان به تدریج پارچه­های پشمی ایرانی و شال­های کرمان را به جای پارچه­هایی که در زمان حاضر در لباس­هایشان به کار می­رود، به کار ببرند؛ البته این تلاش‌ها پشتیبانی در خارج از دربار ندارند و به جایی نخواهند رسید.»[10] ولی فشار و تهدید بیگانگان مانع از آن می­شد که نتیجه­ای به دست آید.
با تمام این تلاش‌ها تا پنجاه سال اول حکومت قاجارها هنوز صنایع دستی کما بیش وضع خود را حفظ کرده بودند. در سال‌های بعد نیز صنایع ایران به جز فرش و بعضی صنایع که فرآورده­های آنها مورد علاقه اروپاییان بود، پیشرفتی نکرد.


دلایل افول صنایع ایران


تا قبل از دوره نخست تلاش‌های بسیاری برای رشد صنایع انجام شد؛ اما به دلایلی به موفقیت نرسید. علل این ناکامی ناتوانی رقابت صنایع دستی ایران با صنایع ماشینی اروپا بود. در ایامی که صنایع ماشینی در اروپا به سرعت توسعه می­یافت، در ایران جز چند کارخانه کوچک که بیشتر آنها نیز دوامی نیاورد، صنایع جدیدی تأسیس نشد. مانع بزرگ پیشرفت ایران در تأسیس صنایع ماشینی که مستلزم سرمایه­گذاری زیاد بود، فقدان امنیت بود. مردم هم از نشان دادن سرمایه خود می­ترسیدند و از اینکه مالک محصول خود خواهند ماند، اطمینان نداشتند.
“جیمز فریزر” که در زمان فتحعلی شاه به ایران سفر کرده می­نویسد: «مانع عمده بهبود و رونق کشور ایران را ناامنی می­داند… هیچ کس دست به تولید کالایی که ساعتی بعد از چنگش به در برند­، نخواهد زد.»
در همین دوران بحران شدیدی در کارخانه­های بافندگی کاشان رخ داد که به خوابیدن بیش از 1500 کارخانه منجر شد؛ اما بخشیدن مالیات دولتی توسط فتحعلی شاه باعث شد، این کارخانه­ها دوباره مشغول کار شوند؛[11] گرچه این اقدامات دولت برای حفظ و حمایت از صنایع داخلی با گشودن دروازه­های کشور به روی بیگانه در تضاد کامل قرار داشت، که این امر مسأله حمایت از صنایع داخلی را خود به خود منتفی می­کرد.[12] از کارخانه­جات نساجی و اسلحه سازی و زربافت و مخمل ایران که روزگاری به تمام مشرق زمین صادر می­شد، خبری نبود. همجواری با انگلیس و پر کردن بازارهای ایران از اجناس ماشینی این کشور این نتیجه شوم را در برداشت.[13] ایرانیان در دوران محمدشاه به تدریج به زیان‌های ناشی از باز گذاشتن دروازه­های مملکت آگاه شده بودند که این مصنوعات زیبای اروپا به بهای نیستی مملکت و فقر و گرسنگی مردم و تولید­کنندگان تمام می­شود؛ اما اقدامات ایرانیان برای مبارزه با این امر از شعار و پند و تهدید و گاهی تحریم نیم­بند تجاوز نمی­کرد.


امیرکبیر و احیاء صنایع


اواخر دوره قاجار و همزمان با پیشرفت صنایع در اروپا تأسیس کارخانه­ توسط امیرکبیر در ایران آغاز شد. امیر معتقد بود که صنایع جدید اروپا را باید با احداث کارخانجات، در خود ایران رواج داد و به عبارت دیگر باید احتیاجات مادی جدید را که از لوازم تمدن اروپا می­باشد، در داخل کشور بسازند، ضمناً تشویق از صنایع ملی را جزء مواد اساسی برنامه اقتصادی خود قرار داده بود.
در سال 1268هـ.ق. کارخانه شکرسازی در میدان «ارگ» ساری و بابل ساخته شد که شکر مازندران را تصفیه کرده و قند و شکر سفید تولید می­کرد. کارخانه بلورسازی و چینی­سازی در تهران و شکر سازی قم و اصفهان، در همین سال احداث شد. کارخانه­های دیگری همچون چراغ برق در مشهد، پنبه کاری در سبزوار، صابون‌پزی، آجرپزی، کاغذسازی و ریسمان­ریسی در تهران و چلواربافی و حریربافی در کاشان از دیگر مؤسسات صنعتی بودند.
امیرکبیر برای گسترش و رشد صنایع، هنروران و صنعتگران را طی سال‌های 1267 و 1275هـ.ق. برای آموختن دانش ماهوت­بافی، چینی­سازی و کاغذگری به اروپا فرستاد. امیر در استخراج معادن ایران طبق اصول علمی اروپایی بسیار اهتمام کرد و متخصصینی را نیز از اتریش آورد که به پیشرفت قابل ملاحظه­ای در این امر منجر شد. کارخانه­هایی نیز برای پنبه­ پاک­کنی و کشیدن روغن زیتون و چوب­بری توسط روسها و کارگاه آهنگری در آذربایجان به دست آلمان‌ها به راه افتاد.
صدراعظم به غیر از تولید صنایع خارجی در داخل به توسعه و رونق صنایع ملی نیز بسیار علاقمند بود، در مازندران شال چوخای­پشمین که مخصوص لباس اهالی آنجا بافته می­شد، با تلاش امیرکبیر به حدی رونق گرفت که به جای ماهوت، در دوخت لباس نظامیان به کار گرفته شد.[14]
بعد از مرگ امیر در تمام دوره حکومت قاجار تمام برنامه­ها و نقشه­های او به دست فراموشی سپرده شد؛ رشد صنعت متوقف شد و از کارگاه­ها و کارخانه­هایی که به هزاز امید و تلاش تأسیس شده بودند، ویرانه­ای بیش نماند. از صنعت و تجارت تنها دو نام بی­مسمای «وزارت صنایع» و «وزارت تجارت» باقی ماند و به جای احیای صنایع داخلی اعطای امتیازات به بیگانگان خصوصاً روس و انگلیس متداول شد؛ کمپانی­ها و کارخانه­های خارجی بر اقتصاد، تولید و تجارت ایران چنگ انداخته و کارخانه­های ایرانی را یکی پس از دیگری به تعطیلی کشاند.[15]

[1]. لغت‌نامه دهخدا، معنای کلمه صنیعه.
[2]. نصر، تقی؛ ایران در برخورد با استعمارگران، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان، چاپ اول، ص398.
[3]. تاجبخش، احمد؛ فرهنگ و تمدن در قاجار شیراز، نوید شیراز، 1373، ص52.
[4]. عیسوی، چارلز؛ تاریخ اقتصادی ایران، ترجمه یعقوب آژند، تهران، گستره، چاپ دوم، 1369، ص429.
[5]. کرزن، لرد؛ ایران و مسأله ایران، ترجمه علی جواهرکلام، تهران، سینا، 1347، ص230.
.[6] پولاک، سفرنامه پولاک، ترجمه کیکاووس جهانداری، تهران، خوارزمی، صص165ـ169.
[7]. عیسوی، پیشین، ص441.
[8]. نصر، پیشین، ص398.
.[9] همان، صص396تا 457.

[10]. لرد کرزن، پیشین، ص238.
[11]. فشاهی، محمدرضا؛ تکوین سرمایه داری در ایران، تهران، گوتنبرگ، 1990، ص211.
[12]. معتضد، خسرو؛ تاریخ تجارت و سرمایه‌گذاری در دوره قاجار، تهران، جانزاده، 66، ص287.
.[13] فلاندن، اوژن؛ سفرنامه، ترجمه حسین میر صادقی، تهران، کتابفروشی اشرفی، ص338.
.[14] آدمیت، فریدون؛ امیرکبیر و ایران، تهران، خوارزمی، 1362، ص411.
[15]. شیخ نوری، محمد؛ فراز و فرود اصلاحات در زمان امیرکبیر، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 86، ص70.

 

نویسنده :  سعيده سلطاني مقدم

ناصر الدین شاه قاجار و عکاسی

 Naser_edin_shah_by_Kamalolmolk

 اولين عكاس ايراني ناصر الدين شاه بود از يادداشهاي ناصر الدين شاه چنين بر مي آيد كه وي علاوه بر آنكه عكاسي مي كرد با روشهاي علمي و فني عكاسي نيز آشنا بود طرز كار دوربين هاي مخلتف را به خوبي مي دانست و معمولا از دوربين هاي سه پايه بزرگ براي عكاسي استفاده مي كرد. قديمي ترين عكس هاي ناصر الدين شاه مربوط به پرتره اي از خودش و مادرش است.

اسناد تاريخي نشان مي دهند كه شاه علاوه بر آنكه خود عكاسي مي كرد، علاقه وافري به ترويج عكاسي داشت عكس هاي موجود در آلبوم شاه نشان مي دهد كه درباريان آن زمان خود عكاسان چيره دستي بوده اند؛ آقا رضا از پيشخدمتان مخصوص شاه كه عكاسي را در دار الفنون فرا گرفته بود، به مقام نخستين عكاس باشي منصوب شده بود.



ازعكاسان دربار به جز آقا رضا مي توان از عبد الله ميرزا قاجار نام برد وي از دانش آموختگان دار الفنون بود و عكاسي را در فرانسه فرا گرفت.

عبدالله ميرزا در آموزش عكاسي حرفه اي در ايران نقش موثري بر عهده داشت. همزمان با سلطنت مظفر الدين شاه عبدالله ميرزا با داير نمودن عكاسخانه فن عكاسي را متداول كرد.

عكس هايي كه تا قبل از انقلاب مشروطه بر جاي مانده را شاگردان او به يادگار گذاشته اند. عکاسخانه عبدالله ميرزا تا اوايل مشروطه بر پا بود.

در همين دوران ميرزا ابراهيم خان عكاس باشي كه از خدمت گذاران درباره مظفر الدين شاه بود عكاسي دربار را انجام مي داد.

تاريخ گذاران همچنين از علاقه وافر مظفر الدين شاه به عكاسي خبر داده اند.

برجسته ترين و پركارترين عكاس حرفه اي ايران در پايان قرن نوزدهم “انتوان سوربوگين بود” كه علاوه بر آنكه عكاس بود يك سياح بود و به همين دليل تمام ايران را زير پا گذاشت و از مناظر، معماري و اشياء پيرامون خود عكس هاي زيادي گرفت.

عكس هايي كه همين الان در سفرنامه ها مي بينيد بيشتر حاصل زحمات اين عكاس است.

ويژگي عكاس سوربوگين نگاه همه جانبه و دقت نظر او پيرامون اطرافش بود و به همين دليل عكس هايش در سال 1897 مقام اول نمايشگاه بروكسل را كسب كرد و يك مدال طلا براي او به ارمغان آورد.

عكس هاي سوربوگين نشان مي دهد كه وي علاقه وافري به نور پردازي و نشان دان مقياس ها و نمايش وجوه تاريخي در عكس هايش داشت.

عكس هايش را در روز مي گرفت و مناظر طبيعي و تاريخي را به نسبت مقياس آنها به تصوير مي كشيد.

بعدها يكي از شاگردان عكاس خانه عبدالله ميرزا كه لقب روسي خان را براي خود انتخاب كرده بود در خيابان علا اله الدوله عكاس خانه اي داير نمود عكس هاي او كه همه مارك روسي خان داشتند بيشتر درباره انقلاب مشروطه و آزاديخواهان آن زمان و به خصوص سران انقلاب مشروطه است.


عكاسخانه روسي خان تا سال 1299 هجري شمسي داير بود و پس از مسافرت روسي خان با محمد علي شاه به اروپا تعطيل شد.

با آغاز انقلاب مشروطه عكس از انحصار دربار خارج شد و مسائل اجتماعي و سياسي موضوع عكاسي ايران گرديد . در همين زمان و با پيدايش روزنامه هايي مانند سور اسرافيل و … عكس هاي مطبوعاتي رواج پيدا كرد تحولات سياسي آن زمان رشد هنر عكاسي در ايران را سريعتر كرد. با وقوع كودتاي 28 مرداد دوباره هنر عكاسي افول پيدا كرد و فضاي خفقان آن زمان كه جامعه را دچار ركود و رخوت كرده بود بر هنر عكاسي نيز تاثير گذاشت عكاسي اين زمان (دهه هاي 20 و 30) بيشتر جنبه تبليغاتي داشتند

عاشقانه ویس و رامین

فخرالدین اسعد گرگانی
ویس و رامین سرودﮤ فخرالدین اسعدگرگانی (حدود466 ق) از قدیم ترین منظومه های عاشقانـﮥ ادب فارسی است. اصل این داستان به دورﮤ اشكانی منسوب است و در بعضی از نواحی ایران متن پهلوی آن وجود داشته است.
فخرالدین اسعد گرگانی این داستان را به خواهش خواجه عمید مظفر نیشابوری- حاكم اصفهان- به نظم در آورده و در حدود 446 ق از سرایش آن فراغت یافته است. این منظومه ساده، روان و از لغات عربی نا مأنوس خالی است و صورت كهنـﮥ بسیاری از لغت های فارسی در آن دیده می شود.  

“حماسه تاریخی، عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد. شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است. البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است. از این روی به این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند. آنان که تاریخ کشورشان به هزار سال هم نمی رسد. حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است.

چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است. به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است. طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد. ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو به شهرو ملکه زیبایی و پری چهره “ماه آباد” یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید. شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام “ویرو” می باشد. اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد. شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد. اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد.

پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت. ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو. هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان. شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند. به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری های پادشاه مرو رهایی پیدا کنند. در روز مراسم “زرد” برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش “زرد” امتناع میکند. خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد. به همین روی به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود. پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان – ری – گیلان – خوزستان یا سوزیانا – استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود.

پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند همدان رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد. در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند. آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد. رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود. پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد. پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگیری تمام بیمار شد و سپس بستری شد.

ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد. در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند. وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند. سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسرداری است که زن برادرش نیز بوده است ولی به هر روی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند. پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین آنها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند.  

پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند. شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند. حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد. ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم. از طرف دیگر برادر ویس “ویرو” با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند. ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند. روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد. شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز می گرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند. پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند.

پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند. روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازهای ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود. خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت. درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد. مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت. با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام “گل” آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود. روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند.

رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند. پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود. شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود. پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود. رامین که زندگی پر از رنجش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود.

مولانا محمد جلال الدین بلخی فیلسوف و عارف بزرگ ایرانی می فرماید :
بوی رامین می رسد از جان ویس ………… بوی یزدان می رسد هم از ویس

خواجوی کرمانی می فرماید :
پیش رامین هیچ گل ممکن نباشد غیر ویس ……… پیش سلطان هیچکس محمود نبود جز ایاز

سعدی شیرازی می فرماید :
رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد …………. یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

منبع:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا

ورود اتومبیل به ایران

از «اتومبيل بيچاره» تا «ماشين مشتي ممدلي» اتومبيل براي ما ايرانيان تا سال ها پيش از آنكه وسيله نقليه باشد ،وسيله اي براي پز دادن و بقول اقتصاد دانان كالاي سرمايه اي محسوب ميشده است .داستان ورود اين وسايل نقليه به ايران و داستان هاي مثل ماشين مشتي ممدلي نشان دهنده تاثيري است كه اين وسيله بر روي فرهنگ عمومي داشته است.از ماشين بيچاره مظفرالدين شاه تا كالسكه سواري محمد علي شاه پشت اتول به دليل عطسه يكي از همراهان ،داستان هاي جذابي پيرامون ورود اتومبيل به ايران ميتوان يافت.ناصر الدين شاه قاجار در سفرهايش به اروپا با اتومبيل آشنا شده بود ولي اعلي حضرت تمايلي به ورود آن به ايران نشان نداده بود و كالسكه هاي سلطنتي را به ماشين آهني (تراموا) ترجيح مي داد.

15 سال از اختراع ماشين هاي ديزلي مي گذشت كه پايش به ايران باز شد ،يعني زمان مظفرالدين شاه قاجار .”كورلين” مهماندار فرانسوي مظفر الدين شاه در كتاب (بدايع الوقايع) خود نوشته است:در ماه اوت 1900 در مراجعت اعلي حضرت از جنگل بولوني دو دستگاه اتومبيل كه براي بردن به ايران سفارش داده بودند ،جلوي عمارت براي معاينه اعلي حضرت حاضر بودند و در هركدام آنها دو نفر از پيشخدمت هاي مخصوص حاضر بودند و به امر مبارك تكنيسين ها اتومبيل را به راه انداخته و بعضي حركات را امتحانا در حضور اعلي حضرت بجا آوردند و پس از انجام امتحان سوارها و ملتزمين ركاب جا به جا شده و اتومبيل ها آهسته پهلوي كالسكه همايوني آمدند تا سلطان از نزديك درست آنها را معاينه كند و چون اتومبيل ها از هر حيث مطابق ميل بودند ،هيچ نوع عيب و نقصي در آنها مشاهده نشد و با حكم اعلي حضرت حمل آنها صادر شد و كالسكه همايوني به طرف عمارت به راه افتاد.

اين دو اتومبيل كه محصول كارخانه رنو بودند توسط دو راننده فرانسوس به تهران منتقل شدند و دو سرنوشت متفاوت پيدا كردند و فقط يكي از آنها به تهران رسيد.در راه انزلي به تهران يكي از خودروها خراب شد و همانجا ماند تا زير باران و برف تبديل به قراضه اي شود كه جهانگردان اروپايي در سفر نامه هايشان به سرنوشت ماشين بيچاره هم اشاره كنند و دومي هم گاهي به دستور مظفر الدين شاه و توسط راننده فرانسوي اش «موسيو وانه» در ميدان مشق به حركت در مي آمد و باعث شادي و ذوق مردم مي شد.اين ماشين بعدها به محمد علي شاه رسيد.

عاقبت يك روز محمد علي شاه هم وقتي ميخواست با ماشين حركت كند ،كسي عطسه اي مي كند و به نشانه اينكه صبر آمده ،سوار كالسكه اش ميشود و پشت ماشين حركت مي كند ! آنروز در خيابان باغ وحش (اكباتان امروزي) ماشين مورد حمله چند بمب دستي قرار گرفت و شاه سالم ماند ؛اما اتومبيل منهدم شد و مجلس هم به توپ بسته شد.

جريان ماشين مشتي ممدلي؛  ماشين مشتي ممدلي در اصطلاح ايرانيان به خودرويي شخصي گفته مي شود كه قديمي و اسقاط است و ايرادات فراواني داشته ولي همچنان با آن مي رانند.درباره خاستگاه اين اصطلاح گفته مي شود كه مشهدي محمد علي در قديم يكي از پولدارهاي تهران بوده است و در زماني كه هنوز شمار خودروها در تهران بسيار كم بوده ،صاحب يك اتومبيل «آستين» انگليسي بوده است.
وي كه شخصي خسيسي بوده ،خودرو خود را تعمير و نگهداري نمي كرده و از آن جايي كه در آن زمان خيابان هاي شهر تهران سنگ فرش بود ،هر زمان كه اين ماشين از جايي رد مي شده ،مردم از سر و صداي گوشخراش موتور و برخورد چرخ هاي داراي اشكال آن با سطح خيابان ناراحت مي شدند و به تدريج اين اتومبيل در بين مردم تهران به شهرتي زياد دست يافت و حتي شعري هم براي آن سروده شد با اين مطلع : ماشين مشتي ممدلي ،نه بوق داره نه صندلي    
هرچند كه از مضمون ابيات اين شعر (كه توسط غلامرضا روحاني سروده شده است) ،بر مي آيد كه در مورد نوعي وسيله نقليه عمومي كه راننده و بليت فروش داشته ،سروده شده است.از آن روزگار اين ماشين نماد اتومبيل هاي قراضه اي شده كه هنوز از آنها استفاده ميشود و بعدها فيلمي نيز به نام ماشين مشتي ممدلي ساخته شد.
البته بنده به شخصه معتقدم منظور اصلي از ماشين مشتي ممدلي ،همان اتومبيل محمد علي شاه قاجار است كه به بخاطر دشمني اش با مشروطه دچار سانحه بمب گذاري شد.اتول شاه منهدم گرديد و مجلس به توپ بسته شد ،كودكان پايتخت نيز سرنوشت ماشين مستبد را دستمايه نيش و كنايه خود كرده و در كوچه پس كوچه هاي تهران دويده و اين شعر را زمزمه ميكردند.
منبع:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا