جانشینان اسکندر

Alexander_The_Great_Bust

یازده سال بعد از مرگ اسکندر که تمام آن مدت و حتی چند سالی بعد از آن هم جنگهای جانشینی او بین سردارانش در منازعات طولانی گذشت، استان بابل به وسیله یک سردار مقدونی او به نام سلوکوس که پدرش انتیوکوس هم از سرداران فیلیپوس (فیلیپ) پدر اسکندر محسوب می‌‌شد، برافتاد (312ق.م.). او سپس سرزمین ایلام (خوزستان و بخشی از لرستان و ایلام امروز) و سرزمین ماد (به استثنای آذربایجان) را هم بر قلمرو خویش افزود. بدین گونه، دولت پادشاهی مستقلی به وجود آورد که به نام خود او ” دولت سلوکی ” (سلوکیان) خوانده شد و آغاز سلطنت او بعدها برای این دولت، مبداء تاریخ گشت. (تاریخ سلوکی). چند سال بعد، به دنبال پیروزیی که در جنگ بزرگ ایپسوس به دست آورد (301 ق.م.)، سوریه و بخش عمده آسیای صغیر را هم بر قلمرو وسیع آسیایی خود افزود. قلمرو آسیایی او در آن هنگام، تمام بخش آسیایی متصرفات اسکندر را شامل می‌‌شد و از سواحل شرقی مدیترانه تقریبا” تا کرانه‌های سیحون را در بر می‌‌گرفت. اما چون این امپراتوری که در آسیا در واقع جانشین شاهنشاهی هخامنشی محسوب می‌‌شد، بر خلاف آن دولت در این نواحی هیچ پایگاه قومی نداشت و به کلی یک دولت اجنبی به شمار می‌‌آمد.
همین وسعت فوق العاده قلمرو و اشتمالش بر اقوام و سرزمینهای متنوع، ادامه سلطه و حفظ وحدت و تمامیت آن را دشوار می‌‌کرد. از این رو، سلوکوس و پسرش انتیوکوس که از اواخر عمر پدر شریک او بود ،با اقدام به ایجاد شهرها و مهاجرنشینهای یونانی – مقدونی در داخل آسیا، سیاست یونانی مآب کردن آسیا را که اسکندر برای اداره آسیا طرح کرده بود، دنبال کردند. از این رو، در مدت فروانروایی سلوکوس اول و انتیوکوس اول غیر از بیست و پنج شهر یونانی که به وسیله اسکندر در آسیا به وجود آمد، تعداد زیادی شهرهای یونانی نشین جدید نیز احداث گشت. این شهرها که خود بالغ بر شصت شهر بودند، از مرزهای غربی آسیای صغیر تا کناره سیحون و سند احداث گشتند که غالبا” به نام سلوکوس و انتیوکوس، ” سلوکیه ” و” انطاکیه ” خوانده می‌‌شدند، یا به نام مادر و زن سلوکوس، به ترتیب ” لائودیکیا” (لاذقیه) و ” آپامئا ” (افامیه) نام گرفتند. در راس این شهرها، می‌‌توان از سلوکیه نام برد. همچنین در کرانه غربی دجله که تختگاه ولایات شرقی سلوکیان محسوب می‌‌شد و انطاکیه در سوریه در ساحل نهرالعصی (Orontos) که تختگاه دولت سوریه خاندان سلوکی به شمار می‌‌آمد. شهرهای دیگر، شامل پانزده انطاکیه دیگر، چهار سلوکیه، هشت لائودیکیه و دواپامئا می‌‌شد که تعداد کثیری از آنها در داخل فلات ایران از ماد و پارس تا پارت (خراسان) و سیستان واقع بودند. شهرهای دیگر هم که در آنها مهاجران مقدونی و یونانی ساکن شدند، نامهای یونانی یافتند.
از جمله، سرزمین ری (رگ) ” اوروپوش ” خوانده شد و آنچه امروز نهاوند نام دارد، در آن ایام به عنوان ” لائودیکیه ” خوانده شد. درپارس، مرووسیستان نیز، شهرهایی به نام انطاکیه به وجود آمد، در ایلام هم لااقل سه شهر به نام اسکندریه خوانده شد، در هرات (هریوه) و حتی د سرزمین سغد نیز، شهرهای به همین نام پا گرفت. همچنین به مهاجران یونانی و مقدونی که به این شهرها جلب می‌‌شدند، قطعه زمینی برای سکونت و کشت و کار داده می‌‌شد و در مقابل، خدمات نظامی بر آنان الزامی می‌‌گشت. احداث این شهرها، ناظر به ایجاد پادگانهای نظامی و ذخیره در نقاط سوق الجیشی برای مقابله با شورشهای محلی وضد سلوکی بود. همچنین، دفع هر گونه توطئه وشورش بیگانه را نیز تسهیل می کرد. با آنکه این شهرها به وسیله شوراها و سازمانهای یونانی و موافق آداب و ترتیبات معمول در یونان و مقدونیه اداره می‌‌شد، غالبا” اراده پادشاه در اکثر آنها بر سایر موازین حاکم بود و حکام و شوراها در عمل، همواره نقش انفعالی داشتند. از لحاظ اداری ،قلمرو سلوکی، (لااقل در دوران اعتلای آن که بعد از سه چهار نسل از اخلاف سلوکوس پایان یافت) شامل حدود هفتاد و دو حوزه حکمرانی بود که هر چند حوزه آن، یک استان (ساتراپی) را تشکیل می‌‌داد، اما با وجود استقلال محلی ساتراپها، حکم پادشاه سلوکی بر سراسر قلمرو وی نافذ بود. پادشاه بر اعمال حکام تابع نظارت و اشراف داشت و برای اعمال این نظارت، دربار او گاه به صورت یک اردوی متحرک نظامی در نواحی مختلف کشور در حال حرکت بود. معهذا، با درگیریهایی که سه چهار تن جانشینان بلافاصله بعد از سلوکوس در سوریه و آسیای صغیر پیدا کردند، نظارت منظم و بلاواسطه آنان بر ولایات شرقی، تدریجا” کاستی گرفت. همچنین، با عکس العملهای ضد اجنبی که حتی از عهد سلوکوس اول در ماد ظاهر شد و یک بار هم یک شاهزاده سلوکی در این وقایع به همدستی با مخالفان متهم گشت، سلطه آنان در ولایات ایرانی به طور محسوسی روبه زوال رفت .
سرانجام، یونانیها باختر در مقابل دولت مقدونی سلوکی داعیه استقلال و انفصال یافت (250 ق.م.). در پی آن، ولایات پارت و گرگان هم تحت رهبری خاندان ارشک از سرکردگان عشایر ایرانی آن نواحی، سر از ربقه انقیاد قوم برتافت (حدود 247ق.م.). سلوکیان که غالبا” در سوریه دچار کشمکشهای محلی و حتی خانگی بودند، موفق به الحاق مجدد این نواحی به قلمرو خویش نگردیدند. حتی، در مقابل بسط این دولت جدید ایرانی، ولایات ماد و پارس و ایلام و بابل را هم از دست دادند (140 ق.م.). از آن پس، قلمرو آنان منحصر به سوریه شد. اما، در آنجا نیز با توسعه طلبی روم مواجه شدند که استغراق آنان در جنگهای خانگی و دسیسه و فساد و عیاشی، امکان مقاومت در مطالع روم را برای آنان باقی نگذاشت. بدین گونه، امپراتوری محدود و در حال انحطاط سلوکی بعد از نزدیک دویست پنجاه سال فرمانروایی انقراض یافت (64 ق.م.).
سلوکس اول، معروف به فاتح (نیکاتور) اولین تختگاه خود را در بابل ساخت (سلوکیه). او پس از پیروزی بر سوریه، انطاکیه را در کنار نهرالعاصی تختگاه دائمی خود قرار داد و اخلاف او نیز بعد از آنکه سلوکیه بابل هم رانده شدند، امپراتوری سلوکی را در عمل به دولت سوریه أی مبدل کردند که آن نیز طعمه روم گشت .سلوکوس اول بعد از سی ودو سال سلطنت در موقعی که عازم تسخیر مقدونیه بود، کشته شد (281 ق.م.). پسرش، انتیوکوس اول که از اواخر عمر پدربا وی در سلطنت شریک شد (293 ق.م.) ،وقتی به جای او نشست، از دعاوی پدر بر مقدونیه (278 ق.م.) و آسیای صغیر صرف نظر کرد (261 ق.م.). اما، با قدرت در مقابل هجوم طوایف وحشی بر نواحی مرزی قلمرو خویش ایستاد (273 ق.م.) و عنوان منجی (سوتر soter)یافت. نقش او در ایجاد شهرهای یونانی، قابل ملاحظه بود. در واقع، قسمت عمده این طرح به وسیله او به انجام رسید. پسر وی ،انتیوکس دوم که بعد از او به سلطنت رسید، هر چند بخشی از آنچه را که پدرش عمدا” از دست داده بود اعاده کرد، (251 ق.م.) اما به اعاده قدرت در قلمرو میراث یافته موفق نشد. او حتی با ازدواج و طلاق یک شاهد خت مصری، اواخر ایام فرمانروایی خود را نیز قرین اغتشاش ساخت.
با سلطنت پسر و جانشین او، سلوکوس دوم (225-246 ق.م.) عوامل تجزیه و اختلاف تدریجا” دولت سلوکی را با دشواریهای جدی مواجه ساخت. وی، نه قادر به دفع طغیان باختر و پارت شد و نه در کشمکشهایی که با مصر یافت، حیثیت دولت خود را تأمین کرد. سلطنت پسر و جانشین او (سلوکوس سوم) فقط دو سال (223 – 225 ق.م.) به طول انجامید. برادرش، انتیوکوس سوم (187 – 223 ق.م.) معروف به ” کبیر ” در لشکر کشی به شرق، باختر و پارت اشکانیان را به اظهار انقیاد واداشت. اما، در حمله أی که به خاک یونان کرد، با قدرت روم برخورد کرد (188ق.م.) و دچاروهن و سستی گردید. پسرش سلوکوس چهارم که بعد از او به سلطنت رسید (187 ق.م.) و فیلوپاتر (Philopater) خوانده شد، سیاست پدر را در رعایت حسن همجواری با روم مراعات کرد. همچنین، با مصر و مقدونیه نیز هراز هرگونه در گیری، خوداری ورزید. او به دست وزیر خود هلیودوروس (Heliodorus) نام کشته شد (175 ق.م.) و علت قتلش نیز مجهول ماند. انتیوکوس چهارم که بعد از سلطنت یافت، برادر اوبود. خشونت وی در فلسطین با مقاومت یهود مواجه شد. کوششی هم که در مصر برای تسخیر آن سرزمین کرد، با دخالت روم نا موفق ماند. انتیوکوس چهارم، جهت رفع آنچه او آن را ” غائله پارت ” می‌‌خواند، لشکری هم به شرق کشید .اما، توفیقی نیافت و جانش را نیز بر سر این کار نهاد (163 ق.م.). سلطنت پسرش، انتیوکوس پنجم، مدت زیادی طول نکشید. وی یک سال بعد از جلوس در انطاکیه به وسیله دیمتریوس (پسر سلوکوس چهارم) به قتل رسید (162 ق.م.) دیمتریوس که چند به عنوان گروگان در روم زیسته بود، در بازگشت به سوریه – در دنبال غلبه بر مدعی – تا حدودی به اعاده نظم توفیق یافت و خود را منجی (سوتر – Soter) نامید. شورش یهود را هم که از چند سالی پیش از وی در فلسطین موجب اغتشاش شده بود سرکوب کرد (161ق.م.) اما توفیقی که در این کار یافت وحشت و سوءظن همسایگان را تحریک کرد. سرانجام، در جنگ با یک مدعی موسوم به الکساندربالاس (A.Balas) که همسایگانش، از جمله مصر او را ضد وی تحریک کرده بودند کشته شد (150 ق.م.). فرمانروایی الکساندربالاس (145-150 ق.م.) که خود را پسر و وارث انتیوکوس چهارم می‌‌خواند، سرآغاز یک نزاع بدفرجام خانگی در خاندان سلوکی بود که ضعف و انحطاط قطعی قدرت آن خاندان را در پی داشت. توسعه قدرت اشکانیان در جانب غرب، هر روز بیش ازپیش سلوکیان را به سوی سوریه به عقب نشینی وادار می‌‌کرد. تلاش ناموفق دیمتریوس دوم هم که برای دفع غائله پارت به آنجا لشکرکشی کرد، به شکست و اسارت او انجامید (141 ق.م.). با آنکه برادر و جانشین او، انتیو کوس هفتم در مدت اسارت او توفیق قابل ملاحظه أی در غلبه بر دشواریها یافت، اما شکست او در جنگ با اشکانیان (129 ق.م.) سرانجام به قدرت سلوکیها در ولایات شرقی خاتمه داد. از آن پس، قلمرو سلوکیان منحصربه سوریه گشت و در آنجا نیز سلطنت آنان تا انقراض نهایی به دست روم (64 ق.م.) در جنگهای خانگی و در کشمکشهای بی سرانجام گذشت.
از دویست و چهل و هشت سال (64 – 321 ق.م.) مدت سلطنت آنان، ایران بیش از شصت و پنج سال (247-312 ق.م.) به تمامی در تخت فرمان آنان باقی ماند .

ده فرمانده ی بزرگ و موفق تاریخ جهان

در طول تاریخ مردان زیادی با علم و بینش نظامی خود به پیشرفت های قابل توجهی رسیده اند اما تنها برخی از آنها لایق صفت برترین فرماندهان نظامی هستند. در زیر لیست ۱۰ فرمانده ی برتر نظانی در تاریخ جهان را می بینید.

10- جورجی ژوکوف
جورجی ژوکوف فرمانده ی ارتش سرخ بود که در جریان جنگ جهانی دوم باعث پیروزی اتحاد جهاهیر شوروی، پیشروی در بیشتر قسمت های اروپای شرقی و محاصره ی برلین شد. او یکی از بزرگترین قهرمانان روسیه و همچنین شوروی سابق است. بعد از سقوط آلمان او فرمانده ی منطقه ی اشغالی شوروی در آلمان بود.

9- آتیلا هون
آتیلا هون فرمانده ی امپراطوری هونیک بود که از آسیای مرکزی تا آلمان کنونی کشیده شده بود. وی یکی از خونخوار ترین دشمنان امپراطوری روم شرقی و غربی بود. آتیلا به خاطر ستمگری مشهور بوده او دو بار به بالکان و فراسه ی امروزی لشکر کشی کرد.

 ۸- ویلیام فاتح
ویلیام فاتح رهبری هجوم لشکر نورماندی به انگلستان را بر عهده داشت. این آخرین باری بود که کشور انگلستان توسط یک ارتش بیگانه فتح شد. ارتش او در جنگ هیستینگز ارتش انگلستان را به عقب راند و تا شهر لندن پیشروی کرد. مقاومت ارتش انگلستان بی ثمر بود و ویلیام حکومت انگلستان را به دست گرفت. او در فرهنگ سنتی آنگلو- ساکسون انگلستان تغییرات زیادی ایجاد کرد و فرهنگ جدید آنگلو- نورمن را بوجود آورد.

7- آدولف هیتلر

هیتلر رهبری آلمان نازی و ارتش متقین را در اکثر قاره ی اروپا و بخشی از قسمت های آسیا و آفریقا بر عهده داشت. او در جنگ جهانی دوم بر ارتش فرانسه غلبه کرد و در عین حال آمریکا، انگلستان و روسیه را نیز به عقب راند.ارتش او با تکیه بر تاکنیک های حمله ی نظامی به پیروزی های بسیاری دست یافتند. هیتلر در نهایت در جنگ شکست خورد و خودکشی کرد.

6- چنگیز خان
چنگیز خان پایه گذار امپراطوری مغول، بزرگترین امپراطوری به هم پیوسته در جهان بود. امپراطوری مغول بخش وسیعی از آسیای مرکزی را اشغال کرد. او این کار را از طریق متحد کردن قبایل چادر نشین و پیمان بستن در شمال شرقی آسیا انجام داد، به تدریج بیشتر چین را به تصرف خود در آورد و در آسیا پیش روی کرد. امپراطوری مغول تا جایی پیش رفت که بیشتر منطقه ی اوراسیا و بخش های قابل توجهی از اروپای شرقی، آسیای مرکزی و خاورمیانه را تحت سلطه ی خود در آورد. او این پیشرفت ها را مدیون هوش بالا و تاکتیک های نظامی فوق العاده اش بود.

5- هانیبال بارکا
هانیبال از طریق کوه های آلپ به امپراطوری قدرتمند روم حمله کرد و رومی ها را در طی چندین جنگ شکست داد. او شخصاً در هیچ مبارزه ای شکست نخورد و بعد از پیروزی بر رومی ها به مدت ۱۰ سال ارتش خود را در ایتالیا مستقر کرد. او را به عنوان یکی از بزرگترین متخصصین تدابیر جنگی در طول تاریخ می شناسند به طوری که برخی از دشمنانش از تدابیر و روش های او در جنگ آوری استفاده می کردند.

4- ناپلئون بناپارت
ناپلئون در جریان انقلاب فرانسه یک ژنرال بود و بعد ها کنترل کامل جمهوری فرانسه را به دست گرفت و به امپراطور فرانسه تبدیل شد. او پاشاه ایتالیا، میانجی کنفدراسیون سوئیس و محافظ کنفدراسیون راین بود. زمانی که به جزیره ی البا تبعید شد، روش حکومت و اقتصاد این جزیره را هم تغییر داد.

3- ژولیوس سزار
ژولیوس سزار کنترل کامل جمهوری روم و ارتش های وابسته به آن را در دست داشت. او در جنگ داخلی دشمنان را شکست داد و در جنگ های خارجی نیز بر علیه چندین متحد پیروز شد. او در نهایت توسط بروتوس (یکی از نزدیکانش) به قتل رسید.

2- اسکندر کبیر
اسکندر کبیر بیشتر جهانی را که در آن زمان شناخته شده بود تا قبل از ۳۰ سالگی درنوردید. او امپراطوری باشکوه ایران را از بین برد، ارتشی بسیار بزرگتر از داریوش سوم ایجاد کرد و باعث رخنه کردن فرهنگ هلنی در تمام سرزمین تحت تسلط خود شد.

1- کوروش بزرگ
کوروش بزرگ بنیان گذار امپراطوری هخامنشی در امپراطوری های ماد، لیدیا و نئو- بابلی بود. امپراطوری او درسه قاره گسترده شده بود. برخلاف بسیاری از سایر رهبران نظامی، به خاطر زیر ساخت های سیاسی که ایجاد کرد، امپراطوری او تا مدت ها بعد از مرگش استوار ماند. بسیاری عقیده دارند که او در دستاوردهایش از اسکندر کبیر هم موفق تر بوده است.
مترجم : تینا اقدسی

آیا ساسانیان دودمان هخامنشی را فراموش کرده بودند؟

همگی ما اگر شاهنامه را نخوانده باشیم دست کم با مطالب آن آشنا هستیم و می دانیم که در این تاریخنامه ی ایرانیان نامی از هخامنشیان برده نشده است. شاهنامه فردوسی در حقیقت برگردانی از خداینامه کتاب تاریخی ساسانیان است که سرگذشت ایران زمین را از آغاز خلقت شرح می دهد.پس غیبت نام هخامنشیان تقصیر فردوسی نیست بلکه باید گفت حتی درخداینامه زمان ساسانیان نیز نامی از هخامنشیان برده نشده است.

ادامه خواندن “آیا ساسانیان دودمان هخامنشی را فراموش کرده بودند؟”

نظر افراد بزرگ، دربارۀ کوروش بزرگ

اين نوشتار براي آشنايي بهتر دوستان با ديدگاه هاي مورخين و ديگر منابع كه در ارتباط با كوروش اظهار نظر كرده اند ،گردآوري شده است.اميد است كه مورد عنايت شما عزيزان واقع شده و اگر نقصاني در اين رابطه مشاهده ميكنيد، آنرا به بزرگواري خود ببخشيد.

تورات؛


تورات كوروش را از انسانهاي بزرگ و بي نظير دانسته و ارزش انساني و معنوي او را در سطح يك پيامبر آسماني قرار داده است.

كتاب اصلي تورات يعني تواريخ ايام با نام كوروش پايان مي پذيرد و قسمت دوم تورات يعني از كتاب عزرا به بعد نيز با نام كوروش آغاز شده است.بطور كلي ،تورات بيش از شانزده مورد در فصول مختلف با لحن ستايش آميز و بي سابقه اي از كوروش ياد كرده و حتي در يك مورد به وي عنوان “مسيح خداوند” داده است.
نكات ذيل قسمتي از مطالبي است كه تورات درباره كوروش نوشته است:

“خداوند درباره كوروش ميگويد كه او شبان من است و هرچه او كند آنست كه من خواسته ام”
“اين سخني است از خداوند به كوروش:تو مسيح من هستي . من دست راست تو را گرفتم تا بحضور تو امتها را مغلوب كنم و كمرهاي پادشاهان را بگشايم .تا درها را به روي تو باز كنم و ديگر دروازه ها به رويت بسته نشوند . من همه جا پيش روي تو خواهم بود . ناهمواريها را برويت هموار خواهم كرد.و پادشاهان را در پايت خواهم افكند . من كمر تو را زماني بستم كه مرا نشناختي و هنگامي تو را بنام خواندم كه هنوز به دنيا نيامده بودي.”


“منم (خداوند) كه او (كوروش) را از جانب مشرق برانگيختم تا عدالت را روي زمين برقرار كند.من امتها را تسليم وي ميكنم و او را بر پادشاهان سروري مي بخشم و ايشان را مثل غبار به شمشير وي و مانند كاهي كه پراكنده شود به كمال او تسليم ميكنم .”
“من كوروش را به عدالت برانگيختم و تمامي راهها را در پيش رويش استوار خواهم ساخت .”
“منم كه شاهين خود (كوروش) را از جانب مشرق فرا خواندم و دوران عدالت را نزديك آوردم .”
“خداوند كوروش را برگزيد و فرماندار جهانش كرده است .بازوي او را بر كلدانيان فرو خواهد آورد و راه او را همه جا هموار خواهد ساخت من او را برگزيدم و خواندم.”
“در سال اول سلطنت كوروش پادشاه پارس كلام خدا كامل شد .خداوند روح كوروش پادشاه پارس را برانگيخت تا در تمام سرزمينهاي خود فرماني صادر كند كه (يهوه)خداي آسمانها تمام ممالك زمين را به من داده است و امر فرموده است خانه اي براي او در اورشليم بنا كنم .”


گزنفون؛

گزنفون با آنكه يوناني بوده ، در كتاب تربيت كوروش ،آن چنان از كوروش تجليل بعمل آورده كه ميتوان گفت هيچكس تاكنون از پادشاهي آنقدر تمجيد نكرده است .گزنفون در اين كتاب از كوروش بصورت يك انسان كامل ، يك سرمشق بي مانند زمامداري و يك مربي ايده ال و يك رهبر عاليقدر نام برده است .


گزنفون مينويسد:
كوروش نابغه بزرگي بود كه در تمام عمر از هدفي مقدس و عالي پيروي ميكرد . او دوست انسانها و طالب علم و حكمت و راستي و درستي بود.كوروش عقيده داشت،پيروزي بر كشوري اين حق را براي سردار پيروز ايجاد نميكند كه ملت شكست خورده را اسير كند.در هنگام جنگ بايد سعي كرد كه آتش جنگ به كشاورزان و مردم غير سپاهي سرايت نكند و شهر شكست خورده را نبايد غارت كرد.
كورش موفق شد حتي ملتهاي شكست خورده را نيز شيفته خود كند،بطوري كه پارسيان او را پدر خواندند و ملتهاي كه بوسيله كوروش مغلوب شده بودند آن را «خداوندگار» مي ناميدند.
كوروش برترين مرد تاريخ دنيا ، بزرگترين ،بخشنده ترين ، پاك دل ترين و دريا دل ترين مردان بود و بزرگترين هواخواه فرهنگ و آموختن بشمار ميرفت.


كوروش عقيده داشت پادشاه براي ملت خود بايد در مقام يك شبان انجام وظيفه كند،زيرا همانطور كه يك شبان نمي تواند از گله اش بيش از آنچه بدان خدمت ميكند توقع داشته باشد ، پادشاه نيز از شهرها و مردم تابع خود بايد به همان اندازه استفاده كند كه آنها را خوشبخت و مرفه نگه ميدارد. كوروش با اين طرز تفكر قصد داشت سرآمد همه نيكوكاران جهان باشد.
كوروش با ساير پادشاهان چه آنهايي كه از راه ميراث به تاج و تخت رسيده بودند و چه آناني كه با كوشش و تلاش به قدرت پادشاهي دست يافته بودند،تفاوت داشت.زيرا در حالي كه اگر پادشاهان بتوانند بر كشور زير فرمان خود حكومتي نيرومند داشته باشند ،از دست اندازي به سرزمينهاي همسايه خود خودداري ميكنند،اما كوروش بسياري از كشورها و ملتهاي آسيا ،اروپا و افريقا را فرمانبردار خود كرد و بزرگترين پادشاهي تاريخ را بنيانگذارد.

گزنفون گذشت و رادمردي ،وفاداري ،فداكاري ،هنر رزم آزمائي ،جهانداري ، خويشتن داري ، خردمندي ، بلندپروازي و كياست كوروش را مي ستايد و رفتار او را با دوست و دشمن ،در بزم و در رزم ، در خانه و در سفر ، با خويشان و بيگانگان تمجيد ميكند و از او بعنوان يك نمونه كامل انسان منحصر بفرد كه ارزشها و نيكيهاي بشري را يكجا داشته نام مي برد.
گزنفون مينويسد:
كوروش براي گرفتن جيره سربازي در صف سپاهيان مي ايستاده و هر سپاهي در اين هنگام حق هر نوع ايرادي به رفتار كوروش داشته است.


همچنين كوروش درباره تقسيم غنيمتهاي جنگي بين سربازان ، در حضور جمع عقيده آنها را پرسش ميكردو به خواست سپاهيان احترام ميگذاشت.زيرا معتقد بود ، در نظر داشتن لياقت افراد شرط رعايت اصل برابري ميباشد.
كوروش در اين جهت ميگويد:«همانطور كه در هنگام انتخاب يك اسب خوب ،تابعيت اسب مورد نظر قرار نميگيرد،به همان گونه نيز شرط ارزش يابي انسانها بايد لياقت و كارآيي آنها باشد نه تفاوت بين پارسي و يا غير پارسي بودن آنها»

كوروش همچنين عقيده داشت كه تنها با دوستي و صميميت مي توان در قلب ياران و سپاهيان راه يافت،نه ترس و وحشت.
كوروش به سربازان خود ميگفت:«در پوشيدن لباس ساده به من نگاه كنيد
»

او از اينكه با دشمنان خود رفتار ناجوانمردانه بكار نمي برد و با همه با دادگري رفتار ميكرد و ملتهاي گوناگون زير امپراطوري خود را با نيروي تقوا و فضايل انساني اداره مينمود ، بخود ميباليد.
كوروش براي خود حق ويژه اي قائل نبود و پيوسته به سربازانش ميگفت:«به منش و كردار من با دقت چشم بدوزيد و مواظب باشيد كه من به وظيفه خود عمل كنم»

گزنفون در پايان گفتار خود نتيجه ميگيرد كه كوروش دومين ارزش و فضيلت انسان را پس از پرستش خدايان ، بسط عدالت مي دانست و اتباع و فرمانبرداران خويش را فرزند خود مي ناميد.


گيرشمن؛

«گيرشمن» باستان شناس فرانسوي درباره كوروش ميگويد:كمتر پادشاهي است كه پس از خود مانند كوروش چنين نام نيكي باقي گذاشته باشد.
كوروش سرداري بزرگ،سخي و نيكوخواه بود.او آنقدر خردمند بود كه هر زماني كشور تازه اي را تسخير ميكرد به آنها آزادي مذهب ميداد و فرمانرواي جديد را از بين بوميان آن سرزمين انتخاب ميكرد.او شهرها را غارت و ويران نميكرد.ملتهاي آنان را قتل عام نمي نمود،بلكه به آنها آزادي ميداد.
ايرانيان كوروش را “پدر” و يونانيان كه سرزمينشان بوسيله كوروش تسخير شده بود وي را “سرور” و “قانونگذار” ميناميدند و يهوديان او را “مسيح خداوند” مي خواندند.

كنت دوگو بينو؛

«كنت دوگوبينو» در كتاب تاريخ ايران مينويسد: تاكنون هيچ فرد انساني موفق نشده است اثري را كه كوروش در تاريخ جهان باقي گذاشت ،در افكار ميليونها مردم جهان بوجود آورد.از زمان كوروش تاكنون،تحولات بسياري در جهان بوجود آمده و ملل بسياري پراكنده شده و يا جاي خود را به ديگران سپرده اند ، اما در ميراثي كه به نسلهاي پياپي منتقل شده ، هميشه نام كوروش در رديف با عظمت ترين و درخشان ترين خاطره ها باقي مانده است .هرجا كه پاي تمدن شرق و غرب بدانجا رسيده ، نام اين پادشاه بزرگ آسيائي نيز دهان به دهان تكرار شده است.
من اذعان ميكنم كه اسكندر و سزار و شارلماني مردان بزرگي بودند ، ولي هركس كه اثر مردان بزرگ را در تاريخ بررسي كند، درخواهد يافت كه كوروش بر همه آنها مزيتي انكارناپذير دارد.
كوروش بر همه رهبران ملل برتري دارد و تاكنون كسي در تاريخ جهان بوجود نيامده است كه بتواند با او برابري كند.
كتابهاي مقدس كوروش را مسيح خوانده اند و اين سخن كاملا بجاست.كوروش يك مسيح واقعي بود ، مردي كه سرنوشت او را برتر از گذشتگان قرار داد.


كنت
دو گو بينو نوشته است : كوروش برخلاف شيوه اي كه تا آن زمان معمول بود ،هيچگاه حريفان و دشمنان شكست خورده اش را به دست دژخيم نسپرد ، بلكه برعكس چنان با محبت و احترام با آنها برخورد كرد كه آنها جز مريدان و پيروان صميمي او در آمدند.نمونه يكي از اين افراد “كرزوس” پادشاه ليدي بود كه پس از شكست از كوروش جزو نديمان ويژه او درآمد و تا آخر عمر مشاور صميمي كوروش بود .


ديودوروس سيسیلی؛

«ديودوروس سيسولوس » تاريخ نويس مشهور نوشته است : كوروش پسر  “كمبوجيه” و “ماندان” دختر پادشاه ماد در دلاوري و كارائي خردمندانه ،حزم و ساير خصائل نيكو ، سرآمد مرد روزگار خود بود . در رفتارش با دشمنان داراي شجاعتي كم نظير و در كردارش نسبت به زير دستان پاك انديش و انسان دوستانه بود و از اينرو “پارسيان” او را “پدر” ميخواندند .


هرودوت؛

«هرودوت» كوروش را پادشاهي ساده ،بلند همت و رادمرد و شجاع مي داند كه با انديشه هاي خردمندانه اش پارسيان را از باجگذاري رهائي بخشيد و بزرگترين ملت جهان را ساخت و براي آنها نيرومندترين پادشاهي جهان را پي ريزي كرد.
به عقيده هرودوت ، كوروش با اتباع خود رفتاري مشفقانه ، مهربان و پدرانه داشت. او بخشنده ، اداب دان و رعيت نواز بود و چون هميشه خير و سعادت اتباع خود را مي خواست ، ايرانيان او را “پدر” خواندند .
هرودوت ، همچنين كوروش را جنگ آوري آزموده و دورانديش ، دوستي وفادار و برازنده و پادشاهي پاكدل و آزاده و نرمخوي و شايسته ستايش تصوير ميكند.


افلاطون؛

«افلاطونن» مينويسد: كوروش سرداري بزرگ بود . در زمان او ايرانيان از آزادي برخوردار بودند و بر بسياري از ملتهاي دنيا فرمانروايي ميكردند.بعلاوه او به همه مللي كه زير فرمانروايي او قرار گرفتند ، حقوق مردم آزاد بخشيد . اين امر سبب شد كه همه او را ستايش مي كردند. سربازان او پيوسته براي وي آماده جانفشاني بودند و بخاطر او از هر خطري استقبال مي كردند . اگر در بين اتباع او مرد خردمندي بود كه راي و نطر او ميتوانست براي ديگران سودمند باشد ، نه تنها كوروش به وي حسد نمي ورزيد ، بلكه به وي پاداش نيز عطا ميكرد . بدين سبب كشور ايران زير رهبري كوروش از هر لحاظ پيشرفت كرد و مردم آن نيز از آزادي و رفاه بي سابقه اي برخوردار بودند و آن چنان نسبت به يكديگر محبت مي ورزيدند كه گويي همه با يكديگر خويشاوندي دارند.


فلو يگل؛

«فلو يگل» مينويسد : موقعي كه اوضاع و احوال تاريك و اندوهبار جهان را در عصر پيش از كوروش بياد مي آوريم ، اهميت بيكران آن پادشاه بزرگ بيشتر نمايان مي شود و از اينرو بايد گفت كه به حق به او عنوان “بزرگ” داده اند.
دليل اينكه كوروش را بزرگ مينامند آن بود كه وي با امكاناتي ناچيز موفق شد براي اولين مرتبه نيرومندترين دولت روزگار بوجود بياورد. وسعت امپراطوري كوروش همان قلمرو اسكندر بود ولي كوروش مانند اسكندر با دولتهاي فراخ ، اما پوسيده و در حال فرو ريختن روبرو نشد ، بلكه او دولنهاي نيرومند زمان خود را بزير فرمان خود درآورد.

كوروش “بزرگ” بود زيرا او در راه درستي و داد جنگيد و حتي در اين راه جان داد.كوروش مانند آن فرمانده رومي (منظور “ژوليوس سزار” است كه در ابتدا نماينده جمهوري بود،اما بعلت خودكامگي بدست جمهوري خواهان كشته شد)نبود كه مانند افراد مادركش شمشيري را كه “جمهوري” به او سپرده بود ،بر ضد خود او بكار برد.همچنين او مانند آن سردار آلباني(گويا اشاره به آتيلاي معروف پادشاه هونهاست كه در نيمه سده پنجم ميلادي مردم اروپاي شرقي و جنوبي را به خاك و خون كشيد.آلباني از استانهاي مركزي دولت او بشمار ميرفت) و يا آن رهبر فرانكي (منظور شارلماني است كه رهبر فرانكها بود و اقوام اروپائي را فرمانبردار خود كرد و امپراتوري بزرگي را بنيان نهاد كه باعث ايجاد دولتهاي آلمان و فرانسه شد.) و يا آن خان مغولي نبود كه بمنظور سير كرد حس آزمندي و جنگجوئي خود بر سر مردمان بيگانه بتازد، بلكه او پادشاهي بود كه چون دولت ماد به او حمله كرد و ليدي و بابل و مصر بر ضد او هم پيمان شدند ، براي دفاع از تخت و تاج و سرزمين پدرانش بر آنها تاخت و به بزرگترين پيروزيها دست يافت.

بعلاوه كوروش انسان والا ارزشي بود كه در منش انساني او خونريزي و خونخواهي و يا كينه جوئي و ستمگري جايي نداشت.او به دشمنانش شكنجه نداد و آنها را بيرحمانه نكشت و هم ميهمانش را به دست دژخيمها نسپرد. حتي زماني كه ليديهاي خيانتكار را براي بار دوم بزير فرمان خود درآورد،اجازه نداد كسي بروي آنها شمشير بكشد؛اما اسكندر بارها فرمان كشتار همگاني صادر كرد.
كوروش هيچيك از جناياتي را كه روميان درباره سردار دلير و آزاده “ارونيان”(بيثوايتوس پادشاه رادمنش و شجاع بود كه مدتي در برابر روميان جنگيد، اما آنها او را در هنگام صلح ناجوانمردانه كشتند) و اسكندر درباره “برانخيديها”(گروهي از “ميليتوسيان” بودند كه در زمان خشايارشا به طرفداري از ايران قيام كردند و بعد به “سغد”آمدند و تا دوره اسكندر در آنجا ماندند.اسكندر مقدوني آنها را بدون اينكه مرتكب گناهي شده باشند ، قتل عام كرد.)، “كليتوس” (از دوستان بسيار نزديك اسكندر بود و بارها جانش را از مرگ حتمي نجات داد،اما اسكندر بر او خشم گرفت و او را بدست خود با نيزه كشت و سپس مستي را بهانه ساخت)و “پارمينون” (سردار دلاور و سالخورده و مورد اعتماد اسكندر بود،اما پس از اينكه اسكندر ايران را تسخير كرد ،دستور داد پارمينون و يارانش را كشتند و اموالش را ضبط كرد)ساخورده انجام دادند مرتكب نشد.

كوروش ،هيچگاه شهرهايي را كه تسخير مينمود ويران نكرد و آنها را به آتش نكشيد.كوروش برتر از آن بود كه در انديشه ملت و يا روزگار بگنجد.او سياستمدار بزرگي بود كه آينده را در پيش ميديد.كوروش با سخاوت و رادمنشي وصف ناپذيري به آنهايي كه به دست وي شكست ميخوردند آزادي ميداد و با اطميناني دلاورانه دشمنان شكست خورده اش را فرمانداري اعطا ميكرد.بر اساس همين شيوه تحسين برانگيز بود كه “كمبوجيه” پسر كوروش در پيشاپيش كاروان شادي بابليان شكست خورده شركت كرد و پس از تصرف مصر ،حكومت اداري مصر را كه مركزش در “سائيس” بود به درياسالار مصري “اوجاهورسنه” پسر كاهن بزرگ سائيس واگذار نمود.
كوروش سازمان نظامي و اداري را از يكديگر جدا ميكرد ، فرمانداري نظامي را به ياران پارسي و مادي وفادارش ميسپرد و حكومتهاي محلي را به بزرگان محلي واگذار ميكرد.

نه تنها پارسيان كوروش را با قلب و مغز فرمانبرداري ميكردند و او را “پدر” خود مي خواندند ، بلكه بيگانگان نيز به دلخواه خويش و به زيان پادشاهانشان بر پاي او مي افتادند و فرمانبرداي از او را اختيار ميكردند.چنان كه مردم نينوا و مخصوصا صور كه “بخت النصر” و اسكندر نتوانستند بر آنها دست يابند ،خود را تسليم كوروش كردند.همچنين قوم يهود تاكنون به هيچ انساني مانند كوروش احترام نگذاشته اند .يهوديان كوروش را مسيح و منجي خويش مي دانستند زيرا كوروش آنها را از نابودي نجات داد و دستور داد آنها بعنوان يك ملت ،زندگي خود را سر بگيرند و شاهزاده اي از خود آنها برايشان حكومت براند.
بهر حال كوروش آفريننده و پدر زمان خود بود كه وجودش يكتا و بي همتا در تاريخ مانده است .او يك دوره تاريخي را به پايان رسانيد و دوره نويني را آغاز كرد. يعني فرمانروايي جهان را از چنگ ساميان بدر آورد و براي هميشه به دست آرياييان سپرد.

منابع:
1 تورات، تواريخ ايام و عزرا و اشعياي نبي ،باب چهل و پنجم ،بند
2 كتاب عزرا
3 كتاب اشعياء نبي
4 تواريخ ايام
5 گزنفون xenophon ,cyropaedia
6 گيرشمن ،ايران از آغاز تا اسلام ،ترجمه دكتر معين
7 كنت دو گوبينو سفير فرانسه در تهران در سالهاي 1861_63 ميلادي از كتاب حسن پيرنيا (تاريخ مفصل ايران)
8 ديودوروس سيسولوس Diodorus,siculus
9 هرودوت
10 افلاطون ،كتاب سوم قوانين
11 فلويگل Floigl.Cyrus and Herodot nach den Neugetur
12 پرسي سايكس در كتاب وي تاريخ ايران1951
13 جورج راولينسون استاد شهير تاريخ شرق باستان
14 ادوارد مي ير
15 ويليام دورانت