روزی که فرهاد دوم وارثان اسكندر را از آسيا بيرون راند

روزی که فرهاد دوم وارثان اسكندر را از آسيا بيرون راند

روزی که فرهاد دوم وارثان اسكندر را از

در آخرين ماه تابستان 129 پيش از ميلاد و طبق بعضي از تاريخها، نهم سپتامبر این سال، فرهاد دوم شاه اشكاني در جنگي كه با سلوكيها در سوريه كرد، براي هميشه وارثان اسكندر مقدوني را از آسيا بيرون راند و شكست ايران از ارتش اسكندر تلافي شد. در اين جنگ 17 هزار سلوكي كشته و 12 هزار و هفتصد تن اسير شدند و اين اسراء هرگز آزاد نشدند. علت پيروزي اسكندر مقدوني بر هخامنشيان اين بود كه در نخستين جنگ، فرماندهان محلی ارتش (و به احتمال زیاد با موافقت شاه هخامنشي وقت – داريوش سوم) عمدتا از جنگجویان مزدور خارجي (مرسنر) استفاده كرده بودند.
درسي كه جهان از اين جنگ گرفت اين بود كه در جنگهاي دفاعي، بايد صرفا از سربازان داخلي استفاده شود كه بدانند شكست آنها برابر است با تصرف وطنشان توسط بيگانه و انهدام عزیزانشان و بنابراين، تا آخرين نفس پايداري خواهند كرد. از آن پس دولتها از جنگجوی مزدور تنها در تعرّض به ساير ملل استفاده كردند تا دست اين افراد براي غارت باز باشد و به طمع غنيمت بهتر بجنگند.

پژوهش: نوشيروان کيهاني زاده – iranianshistoryonthisday

میراث اسکندر

Alexander_The_Great_Bust

 

 

میراث اسکندر
Alexander the Great , 356-323 BC اسکندر دست به اقداماتی زد که در وحدت قسمت های کوچک حکومت وی موثر واقع شد. ولی اقدامات و تدابیر وی در ایجاد یک ملت واحد ایرانی و یونانی که اسکندر آرزوی آنرا داشت به نتیجه نرسید.
حتی تمامیت و استقلال کشوری که اسکندر، بانی و موسس آن بود تضمین و تامین نگردید و در شرق، صور و اشکال سیاسی جدیدی پیدا شد و تمدن و فرهنگ یونان با اختلاط و امتزاج با عناصر محلی، رو به توسعه و رشد و نما گذاشت.

در اثر لشکر کشی های اسکندر، که به مقیاس وسیعی موجبات پیش رفت روابط و مناسبات اقتصادی و سیاسی میان شرق و غرب را فراهم نمود، یک تمدن یونانی بوجود آمد و در شرق مدیترانه و آسیای مقدم روبه توسعه نهاد. گرچه نفوذ یونان در ایران ضعیف تر بود اما فتوحات اسکندر در تمدن و تاریخ این کشور چندین قرن اثر گذاشت.

از جمله اقدامات مهم و اساسی اسکندر در کشورهای تحت استیلا و تسلط خود می توان به موضوع شهر سازی اشاره کرد. بطوریکه روایت کرده اند او هفتاد شهر ساخته ولی احتمال می رود که این رقم قدری مبالغه آمیز باشد. البته کلیه شهر هایی که اسکندر آنرا ساخته است به معنای حقیقی شهر نبوده است، بلکه قسمت اعظم آنها دژهای نظامی به سبک مقدونی بود که در اراضی پادشاه ساخته شده …

در هر حال در دوران سلطنت مقدنی در مشرق، مراکز جدید شهری بوجود آمدند که از “اسکندریه” در مصر شروع و به “اوپیان” در ساحل شرق هند خاتمه می پذیرد.
در ایران و آسیای میانه چند شهر به نام اسکندریه معروف است، اسکندریه در شوش در تلاقی دجله و ابله، اسکندریه در کرمانی، اسکندریه در آراخوسیا (قندهار کنونی)، اسکندریه در آریا (هرات کنونی)، اسکندریه در مرغیان (مرو) و …
سیاست شهر سازی اسکندر مبنی بر مقاصد جنگی وی بود و نه اقتصادی یا دولتی. ولی اهمیت این سیاست به تدریج از حدود نیات اسکندر تجاوز کرد و در یک مقیاس نافذتر و منظم تری به وسیله قائم مقامهای اسکندر و وارثان حکومت وی تکیه گاه نیرومندی برای آنها شد.

باید خاطر نشان ساخت که هزاران بازرگان و ضنعتگر یونانی به امید جلب منافع بیشتر در کشورهای مشرق زمین به دنبال قشون اسکندر به راه افتادند. اغلب آنها در شهر های جدید رحل اقامت افکندند و دست به فعالیت زده، تجربیات پر ارزش خودشان را به کار انداختند، و روابط و مناسبات گذشته آنها با مراکز بازرگانی یونان موجب توسعه و گسترش میزان مبادله کالا بین مشرق زمین و یونان گردید.

کشفیات جغرافیایی که در موقع لشکرکشی صورت میگرفت و هم چنین بهبود طرق بازرگانی، در توسعه روابط اقتصادی و تجاری بسیار نافذ بود. یکی از مسائلی که در دوران حیات اسکندر محسوس نبود، ولی بعدا” ثمرات و نتایج زیادی از آن عاید شد، موضوع نفوذ زبان یونان و هنر و دانش آن کشور در مشرق زمین بود که در ایجاد و تاسیس یک تمدن مختلط و ممزوج نقش مهمی ایفا کرد.

 

از کتاب تاریخ ایران باستان اثر میخائیل میخائیلوویچ دیاکونوف

 

لینک این مطلب در انجمن:

http://forum.tarikhfa.ir/thread6078.html

اسکندرمقدونی : يك‌ نام‌ و دو چهره

BattleofIssus333BC_mosaic_detail1

اسکندرمقدونی: يك‌ نام‌ و دو چهره 
(از: امید عطایی فرد)
در دهة‌ 1960 ميلادي‌، در دل‌ اروپا فيلسوف‌ و پژوهشگر بزرگ‌ ايراني‌، يكه‌ و تنها در برابر اروپاييان‌ خودپرست‌ سر برافراشت‌ و غول‌ تقلبي‌ غرب‌ يعني‌ آلكساندر مقدوني‌ را «بچة‌ تباه‌ تاريخ‌» خواند. استاد «امير مهدي‌ بديع‌» در شاهكارش‌ «يونانيان‌ و بربرها» از لابلاي‌ نوشتارهاي‌ كهن‌ يونان‌ و روم‌ مداركي‌ به‌ در آورد كه‌ نشانگر تباهكاري‌ و ويرانگري‌ و آدمكشي‌هاي‌ آلكساندر مقدوني‌ بود. در همان‌ دهه‌، در سال‌ 1343 خورشيدي‌ «اصلان‌ غفاري‌» با چاپ‌ كتاب‌ «قصه‌ سكندر و دارا» كه‌ پيشگفتاري‌ ژرف‌ و پر دامنه‌ از استاد «ذبيح‌ بهروز» را در برداشت‌، ترديدي‌ جدي‌ دربارة‌ تاريخ‌هاي‌ ساختگي‌ پديدار نمود. سپس‌ استاد «احمد حامي‌» دنبالة‌ كار را گرفت‌ و سفر جنگي‌ اسكندر مقدوني‌ را در ايران‌ گام‌ به‌ گام‌ پيمود تا به‌ اين‌ برآيند رسيد كه‌ آن‌ را بزرگ‌ترين‌ دروغ‌ تاريخ‌ بخواند. و چند دهة‌ بعد «پوران‌ فرخزاد» با كتاب‌ «كارنامه‌ به‌ دروغ‌» به‌ اين‌ كاروان‌ پيوست‌.
نظامي‌ گنجوي‌ كه‌ به‌ گفتة‌ خودش‌ در اسكندرنامه‌ از تاريخ‌هاي‌ يهودي‌ و نصراني‌ و پهلوي‌ بهره‌ برده‌، سه‌ روايت‌ دربارة‌ زايش‌ اسكندر ذكر كرده‌ است‌:
1. زني‌ آواره‌ در ويرانه‌اي‌ هنگام‌ زاييدن‌ اسكندر مي‌ميرد. فيلقوس‌ فرمانرواي‌ روم‌ كه‌ به‌ شكار رفته‌ بود، نوزاد (اسكندر) را مي‌يابد و او را بزرگ‌ مي‌كند.
2. دگرگونه‌ دهقان‌ آذرپرست‌، به‌ دارا (داريوش‌ سوم‌) کُنَد نسل‌ او باز بست‌.
3. اسكندر فرزند خودِ فيلقوس‌ بود.
در كتاب‌ «مجمل‌ التواريخ‌ و القصص‌» روايت‌ چهارمي‌ مي‌بينيم‌ كه‌ بر پاية‌ آن‌، «بختيانوس‌» فرمانرواي‌ بر كنار شدة‌ مصر كه‌ جادوگري‌ مي‌دانست‌، با المفيد (المپياد) دختر فيلقوس‌ زناشويي‌ كرد و اسكندر به‌ دنيا آمد. در همين‌ كتاب‌، لشگركشي‌ها و شهرسازي‌‌هاي‌ اسكندر در طي‌ دوازده‌ سال‌، ناشدني‌ دانسته‌ شده‌ و آمده‌: «اين‌ كار جز به‌ عمر دراز نتوان‌ كرد ]…[ اين‌ شهر{سازي‌}هاي‌ زمين‌ ايران‌ را پارسيان‌ منكرند؛ گويند مرد{مقدوني‌} بيراني‌ (ويراني‌) كرد نه‌ آباداني»‌.
تبار اسكندر را يوناني‌ يا رومي‌ يا مقدوني‌ دانسته‌اند. تاريخ‌هاي‌ پارسي‌، وي‌ را حاصل‌ ازدواج‌ نافرجام‌ داراب‌ (پدر دارا/ داریوش سوم) با دختر فيلقوس‌، و بنابراين‌ اسكندر و دارا را نابرادري‌ مي‌دانستند. نكتة‌ جالب‌ اينجاست‌ كه‌ در تاريخ‌ هرودوت‌ نيز با فردي‌ به‌ نام‌ «آلكساندر مقدوني‌» روبرو مي‌شويم‌ كه‌ در زمان‌ «خشايارشا» مي‌زيست‌ و خويشاوند پارسيان‌ بود. بنابراين‌ غيرممكن‌ نيست‌ كه‌ اسكندر و دارا، داراي‌ پدري‌ مشترك‌ بوده‌ باشند. به‌ ويژه‌ كه‌ مي‌بينيم‌ در اسكندرنامه‌ها از زاري‌ و سوگواري‌ اسكندر بر بالين‌ دارا ياد شده‌ است‌. در شاهنامه‌ آمده‌ كه‌ اسكندر به‌ دارا مي‌گويد:
سپارم‌ تو را پادشاهي‌ و تخت‌
چو بهتر شوي‌ ما ببنديم‌ رخت‌
ز يك‌ شاخ‌ و يك‌ بيخ‌ و پيراهنيم‌
به‌ بيشي‌ چرا تخمه‌ را بركنيم‌؟
اگر اسكندر سرداري‌ بيگانه‌ بود، به‌ قاتلان‌ دارا (كه‌ آنان‌ را موبد و يا سرهنگ‌ ذكر كرده‌اند) پاداش‌ مي‌داد؛ نه‌ آنكه‌ آنان‌ را به‌ دار آويزد. آيا اين‌ جنگ‌ داخلي‌ يادآور طغيان‌ «كورش‌ كوچك‌» بر ضد برادرش‌ «اردشير» نمي‌باشد؟ «كورش‌ كوچك‌» نيز مانند اسكندر از سپاهيان‌ يوناني‌ بهره‌مند بود. و اما دو نكته‌ دربارة‌ نام‌ روم:
1. در نوشتارهاي‌ پهلوي‌ «روم‌» را به‌ گونة‌ «هروم‌» مي‌خواندند. نظامي‌ در اسكندرنامه‌ نام‌ پيشين‌ «بردع‌» را كه‌ در قفقاز واقعست‌، «هروم‌» دانسته‌ است‌.
2. به‌ نوشته‌ «مجمل‌ التواريخ‌» ناحية‌ «حلوان‌» را روم‌ مي‌خواندند.
به‌ هر حال‌، هرچه‌ اسكندر رومي‌ يا مقدوني‌ به‌ شرق‌ نزديكتر مي‌شود، كردارهاي‌ او بيش‌ از پيش‌ رنگ‌ افسانه‌ به‌ خود مي‌گيرد و از معيارهاي‌ منطقي‌ و تاريخي‌ دورتر مي‌گردد؛ تا آنجا كه‌ «استرابو» مورخ‌ يوناني‌ تبار، در كتاب‌ جغرافياي‌ خود، اينچنين‌ پرده‌ از دروغ‌هاي‌ اسكندرنامه‌ نويسان‌ برمي‌دارد: داستانهايي‌ كه‌ به‌ منظور تجليل‌ و بزرگ‌ وانمود كردن‌ اسكندر در گوشه‌ و كنار شايع‌ كرده‌اند را همه‌ كس‌ نمي‌پذيرد. جعل‌كنندگان‌ اين‌ داستانها چاپلوساني‌ بودند كه‌ حقيقت‌ برايشان‌ ارزش‌ نداشت‌. به‌ عنوان‌ مثال‌، كوهستان‌ قفقاز را كه‌ مشرف‌ بر گلخيس‌ (كولخيس)‌ و «يوكسينه»‌ است‌، به‌ كوهستان‌هاي‌ هند و بيابانِ آن سوي‌ درياي‌ كاسپين‌ منتقل‌ كردند {…} باور كردن‌ آنچه‌ ديگر تاريخ‌ نويسان‌ دربارة‌ تاريخ‌ اسكندر نوشته‌اند، دشوار است‌. اينان‌ با انگيزة‌ باشكوه‌ جلوه‌ دادن‌ كارهاي‌ اسكندر و اينكه‌ او به‌ اقصاي‌ آسيا و فاصلة‌ دور از ما رسيد، با واقعيات‌ بازي‌ مي‌كنند {…} با انگيزة‌ افزودن‌ بر افتخارات‌ اسكندر، چه‌ بسيار آگاهي‌هاي‌ نادرست‌ و خطا كه‌ در وصف‌ اين‌ دريا{كاسپين} نوشته‌ شده‌ است‌. چون‌ همه‌ بر آن‌ بودند كه‌ رود «تانائيس‌»، اروپا را از آسيا جدا مي‌سازد و سرزمين‌ ميان‌ اين‌ دريا و رود «تانائيس‌» وسعت‌ بسيار دارد و اين‌ نواحي‌ را قدرت‌ مقدونيه‌اي‌ فرا نگرفته‌ بود، بر آن‌ شدند كه‌ در شرح‌ لشگركشي‌هاي‌ اسكندر دست‌ ببرند تا شايد اين‌ شهرت‌ پايه‌ بگيرد كه‌ اسكندر اين‌ بخش‌ از آسيا را نيز گشوده‌ بوده‌ است‌. بنابراين‌ درياچة‌ «ميوتيس‌» كه‌ «تانائيس‌» به‌ آن‌ مي‌ريزد را با درياي‌ كاسپين‌ يكي‌ دانستند {…} «اتروپاتس‌» نگذاشت‌ سرزمين‌ او ]ماد آتروپاتيان‌ { آذربايجان} كه‌ بخشي‌ از ماد بزرگ‌ بود، مطيع‌ و رعيت‌ مقدونيه‌اي‌ها بشود {…} نامه‌اي‌ انتشار يافته‌ كه‌ از قرار معلوم‌ «كراتروس‌» براي‌ مادرش‌ «اريستوپاترا» نوشته‌ و در آن‌، مطالب‌ بسيار عجيب‌ و غريب‌ آمده‌ كه‌ ديگران‌ آنها را تصديق‌ نمي‌كنند؛ از جمله‌ اينكه‌ اسكندر تا رود «گنگ‌» پيش‌ رفت‌. (* جغرافياي استرابو، ترجمه: همايون صنعتي‌زاده)

درخور نگرش‌ اينكه‌ در تاريخ‌هاي‌ هندوستان‌ نامي‌ از آلكساندر مقدوني‌ نيست‌. باستان‌شناسان‌ هيچ‌ گونه‌ اثر واقعي‌ و هيچ‌ سكه‌اي‌ از اين‌ بُت‌ برساختة‌ غرب‌ به‌ دست‌ نياورده‌اند. اينجاست‌ كه‌ همنوا با شادروان‌ استاد احمد حامي‌ لشگركشي‌ اسكندر مقدوني‌ به‌ بخش‌هاي‌ شرقي‌ ايران‌ و نيز سرزمين‌هاي‌ چين‌ و هند را مي‌بايست‌ بزرگترين‌ دروغ‌ تاريخ‌ بخوانيم‌. اما آن‌ اسكندري‌ كه‌ به‌ پاية‌ پيامبري‌ رسيد و تا دل‌ شرق‌ و دوردست‌ شمال‌ پيش‌ تاخت‌ كه‌ بود؟ نظامي‌ در «اقبال‌نامه‌» در بيان‌ اينكه‌ چرا اسكندر را ذوالقرنين‌ گويند، پس‌ از اشاره‌ به‌ چند قول‌ و روايت‌ مي‌گويد: «دو گيسو پس‌ پشت‌، پيچيده‌ داشت‌.» اين‌ گيسوآرايي‌، ويژة‌ اشكانيان‌ بود. همچنين‌ به‌ نقل‌ از «ابومعشر» آورده‌ است‌:
چو بر جاي‌ خود کِلك‌ صورتگرش‌
بر آراست‌ آرايشي‌ در خورش‌
دو نقش‌ دگر بست‌ پيكر نگار
يكي‌ بر يمين‌ و يكي‌ بر يسار
لقب‌ كردشان‌ مرد هيئت‌شناس‌
دو فرخ‌ فرشته‌ ز روي‌ قياس‌
كه‌ در پيكري‌ كه‌ ايزد آراستش‌
فرشته‌ بود بر چپ‌ و راستش
نگاره‌هايي‌ منتسب‌ به‌ ايزد ميترا (مهر) به‌ دست‌ آمده‌ كه‌ دقيقن با گزارش‌ نظامي‌ همخواني‌ دارد. و نيز سكه‌اي‌ اشكاني‌ نشانگر صورت‌ پادشاه‌ از روبرو و دو نيمرخ‌ در چپ‌ و راست‌ چهرة‌ اوست‌. چنان‌ كه‌ خواهيم‌ ديد، اسكندري‌ كه‌ پيام‌آور مهر بوده‌ كسي‌ نيست‌ مگر «ارشك‌ بزرگ‌» سردودمان‌ اشكانيان‌. در تاريخ‌ طبري‌ مي‌خوانيم‌ كه‌ «اشك‌» پسر «داراي‌ بزرگ‌» بود و: به‌ سبب‌ نسب‌ و شرف‌ كه‌ داشت‌ و هم‌ به‌ سبب‌ فيروزي‌ وي‌، ديگر ملوك‌ الطوايف‌ به‌ تعظيم‌ او پرداختند و برتري‌ وي‌ را بشناختند و در نامه‌ها، نام‌ وي‌ را مقدم‌ داشتند و او نيز وقتي‌ نامه‌ مي‌نوشت‌، از نام‌ خويش‌ آغاز مي‌كرد. از يك‌ سند بسيار مهم‌ در مي‌يابيم‌ كه‌ «ارشك‌ بزرگ‌» سر دودمان‌ اشكانيان‌ نيز به‌ نام‌ «اسكندر» خوانده‌ مي‌شد. در يك‌ اسكندرنامه‌ (به‌ تصحيح:‌ ايرج‌ افشار) آمده‌ است‌ كه‌ شاه‌ اسكندر به‌ آرامگاه‌ سياوش‌ رسيد: پس‌ آنجا فرمود كه‌ فرود آمدند و لشگرگاه‌ بزدند. و آن‌ تركان‌ خود ندانستند كه‌ او از نژاد لهراسپ‌ است‌. مي‌پنداشتند كه‌ او از روم‌ است‌ و پسر فيلفوس‌ است‌ … 
اسكندر ایرانی يا ارشك‌ بزرگ‌ پس‌ از گرفتار كردن‌ خاقان‌ ترك‌ فرمان‌ مي‌دهد تا او را گردن‌ بزنند و سپس‌ مي‌گويد: اين‌ كين‌ جدم‌ لهراسپ‌ است‌ كه‌ ارجاسپ‌ او را در بلخ‌ كشته‌ است‌.
با چنين‌ نشانه‌هاي‌ روشني‌، دست‌ كم‌ ايرانيان‌ بايد از فراموشي‌ و فريب‌خوردگي‌ به‌ در آيند و بدانند جهانگشايي‌هاي‌ ارشك‌ (اسكندر ايراني‌) را به‌ نام‌ آلكساندر مقدوني‌ كه‌ حتا‌ يك‌ سند از او در دست‌ نيست‌، جعل‌ كرده‌اند. در حالي‌ كه‌ به‌ نوشته‌ «ملكوم‌ كالج‌»: از بنيادگذار دودمان‌ اشكاني‌ يعني‌ اشك‌ (يا به‌ زبان‌ پارتيان‌: ارشك‌) بر يك‌ سفال‌ شكستة‌ پيدا شده‌ در «نسا» كه‌ شهري‌ بسيار كهن‌ است‌، ياد شده‌.
«محمد جواد مشكور» مي‌نويسد: اشكانيان‌ نسل‌ خود را به‌ هخامنشيان‌ رسانيده‌ و «فري‌ ياپت‌» پدر ارشك‌ و تيرداد را پسر «اردشير دوم‌» هخامنشي‌ مي‌پنداشتند. ارشك‌ شخصيت‌ خيالي‌ نيست‌ زيرا برادرش‌ تيرداد در سكه‌هاي‌ خود او را همچون‌ خدايگاني‌ نمايانده‌؛ در حالي‌ كه‌ كماني‌ در دست‌ دارد، وي‌ را بر فراز اومفالوس‌ Omphalos يا سنگ‌ ناف‌ مانند اساطير آسماني‌، به‌ حال‌ نشسته‌، تصوير كرده‌ است‌. (نگاره شماره ۳). اشكانيان‌ در سكه‌هاي‌ خود، ارشك‌ (اشك‌ نخستين‌) را مقدس‌ شمرده‌ او را به‌ لقب‌ يوناني‌ اپيفانس‌ Epiphanies يعني‌ نامدار و سرفراز مي‌خواندند و وي‌ را مورد ستايش‌ قرار مي‌دادند. به‌ همين‌ جهت‌ بود كه‌ نام‌ مقدس‌ او را بر سر اسم‌ خود مي‌افزودند. 
(* تاريخ‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ اشكانيان‌)
نه‌ تنها تاريخ‌ اسكندر مقدوني‌، بلكه‌ تاريخ‌ سلوكيه‌ در ايران‌ نيز آشفته‌ و ناروشن‌ است‌. سلوكيان‌ آنگونه‌ كه‌ گفته‌اند در ايران‌ حكومت‌ نداشته‌اند و اشكانيان‌ با درنگي‌ چند ساله‌ و اندك‌، در پي‌ هخامنشيان‌ بر تخت‌ ايران‌ زمين‌ نشستند.

جانشینان اسکندر

Alexander_The_Great_Bust

یازده سال بعد از مرگ اسکندر که تمام آن مدت و حتی چند سالی بعد از آن هم جنگهای جانشینی او بین سردارانش در منازعات طولانی گذشت، استان بابل به وسیله یک سردار مقدونی او به نام سلوکوس که پدرش انتیوکوس هم از سرداران فیلیپوس (فیلیپ) پدر اسکندر محسوب می‌‌شد، برافتاد (312ق.م.). او سپس سرزمین ایلام (خوزستان و بخشی از لرستان و ایلام امروز) و سرزمین ماد (به استثنای آذربایجان) را هم بر قلمرو خویش افزود. بدین گونه، دولت پادشاهی مستقلی به وجود آورد که به نام خود او ” دولت سلوکی ” (سلوکیان) خوانده شد و آغاز سلطنت او بعدها برای این دولت، مبداء تاریخ گشت. (تاریخ سلوکی). چند سال بعد، به دنبال پیروزیی که در جنگ بزرگ ایپسوس به دست آورد (301 ق.م.)، سوریه و بخش عمده آسیای صغیر را هم بر قلمرو وسیع آسیایی خود افزود. قلمرو آسیایی او در آن هنگام، تمام بخش آسیایی متصرفات اسکندر را شامل می‌‌شد و از سواحل شرقی مدیترانه تقریبا” تا کرانه‌های سیحون را در بر می‌‌گرفت. اما چون این امپراتوری که در آسیا در واقع جانشین شاهنشاهی هخامنشی محسوب می‌‌شد، بر خلاف آن دولت در این نواحی هیچ پایگاه قومی نداشت و به کلی یک دولت اجنبی به شمار می‌‌آمد.
همین وسعت فوق العاده قلمرو و اشتمالش بر اقوام و سرزمینهای متنوع، ادامه سلطه و حفظ وحدت و تمامیت آن را دشوار می‌‌کرد. از این رو، سلوکوس و پسرش انتیوکوس که از اواخر عمر پدر شریک او بود ،با اقدام به ایجاد شهرها و مهاجرنشینهای یونانی – مقدونی در داخل آسیا، سیاست یونانی مآب کردن آسیا را که اسکندر برای اداره آسیا طرح کرده بود، دنبال کردند. از این رو، در مدت فروانروایی سلوکوس اول و انتیوکوس اول غیر از بیست و پنج شهر یونانی که به وسیله اسکندر در آسیا به وجود آمد، تعداد زیادی شهرهای یونانی نشین جدید نیز احداث گشت. این شهرها که خود بالغ بر شصت شهر بودند، از مرزهای غربی آسیای صغیر تا کناره سیحون و سند احداث گشتند که غالبا” به نام سلوکوس و انتیوکوس، ” سلوکیه ” و” انطاکیه ” خوانده می‌‌شدند، یا به نام مادر و زن سلوکوس، به ترتیب ” لائودیکیا” (لاذقیه) و ” آپامئا ” (افامیه) نام گرفتند. در راس این شهرها، می‌‌توان از سلوکیه نام برد. همچنین در کرانه غربی دجله که تختگاه ولایات شرقی سلوکیان محسوب می‌‌شد و انطاکیه در سوریه در ساحل نهرالعصی (Orontos) که تختگاه دولت سوریه خاندان سلوکی به شمار می‌‌آمد. شهرهای دیگر، شامل پانزده انطاکیه دیگر، چهار سلوکیه، هشت لائودیکیه و دواپامئا می‌‌شد که تعداد کثیری از آنها در داخل فلات ایران از ماد و پارس تا پارت (خراسان) و سیستان واقع بودند. شهرهای دیگر هم که در آنها مهاجران مقدونی و یونانی ساکن شدند، نامهای یونانی یافتند.
از جمله، سرزمین ری (رگ) ” اوروپوش ” خوانده شد و آنچه امروز نهاوند نام دارد، در آن ایام به عنوان ” لائودیکیه ” خوانده شد. درپارس، مرووسیستان نیز، شهرهایی به نام انطاکیه به وجود آمد، در ایلام هم لااقل سه شهر به نام اسکندریه خوانده شد، در هرات (هریوه) و حتی د سرزمین سغد نیز، شهرهای به همین نام پا گرفت. همچنین به مهاجران یونانی و مقدونی که به این شهرها جلب می‌‌شدند، قطعه زمینی برای سکونت و کشت و کار داده می‌‌شد و در مقابل، خدمات نظامی بر آنان الزامی می‌‌گشت. احداث این شهرها، ناظر به ایجاد پادگانهای نظامی و ذخیره در نقاط سوق الجیشی برای مقابله با شورشهای محلی وضد سلوکی بود. همچنین، دفع هر گونه توطئه وشورش بیگانه را نیز تسهیل می کرد. با آنکه این شهرها به وسیله شوراها و سازمانهای یونانی و موافق آداب و ترتیبات معمول در یونان و مقدونیه اداره می‌‌شد، غالبا” اراده پادشاه در اکثر آنها بر سایر موازین حاکم بود و حکام و شوراها در عمل، همواره نقش انفعالی داشتند. از لحاظ اداری ،قلمرو سلوکی، (لااقل در دوران اعتلای آن که بعد از سه چهار نسل از اخلاف سلوکوس پایان یافت) شامل حدود هفتاد و دو حوزه حکمرانی بود که هر چند حوزه آن، یک استان (ساتراپی) را تشکیل می‌‌داد، اما با وجود استقلال محلی ساتراپها، حکم پادشاه سلوکی بر سراسر قلمرو وی نافذ بود. پادشاه بر اعمال حکام تابع نظارت و اشراف داشت و برای اعمال این نظارت، دربار او گاه به صورت یک اردوی متحرک نظامی در نواحی مختلف کشور در حال حرکت بود. معهذا، با درگیریهایی که سه چهار تن جانشینان بلافاصله بعد از سلوکوس در سوریه و آسیای صغیر پیدا کردند، نظارت منظم و بلاواسطه آنان بر ولایات شرقی، تدریجا” کاستی گرفت. همچنین، با عکس العملهای ضد اجنبی که حتی از عهد سلوکوس اول در ماد ظاهر شد و یک بار هم یک شاهزاده سلوکی در این وقایع به همدستی با مخالفان متهم گشت، سلطه آنان در ولایات ایرانی به طور محسوسی روبه زوال رفت .
سرانجام، یونانیها باختر در مقابل دولت مقدونی سلوکی داعیه استقلال و انفصال یافت (250 ق.م.). در پی آن، ولایات پارت و گرگان هم تحت رهبری خاندان ارشک از سرکردگان عشایر ایرانی آن نواحی، سر از ربقه انقیاد قوم برتافت (حدود 247ق.م.). سلوکیان که غالبا” در سوریه دچار کشمکشهای محلی و حتی خانگی بودند، موفق به الحاق مجدد این نواحی به قلمرو خویش نگردیدند. حتی، در مقابل بسط این دولت جدید ایرانی، ولایات ماد و پارس و ایلام و بابل را هم از دست دادند (140 ق.م.). از آن پس، قلمرو آنان منحصر به سوریه شد. اما، در آنجا نیز با توسعه طلبی روم مواجه شدند که استغراق آنان در جنگهای خانگی و دسیسه و فساد و عیاشی، امکان مقاومت در مطالع روم را برای آنان باقی نگذاشت. بدین گونه، امپراتوری محدود و در حال انحطاط سلوکی بعد از نزدیک دویست پنجاه سال فرمانروایی انقراض یافت (64 ق.م.).
سلوکس اول، معروف به فاتح (نیکاتور) اولین تختگاه خود را در بابل ساخت (سلوکیه). او پس از پیروزی بر سوریه، انطاکیه را در کنار نهرالعاصی تختگاه دائمی خود قرار داد و اخلاف او نیز بعد از آنکه سلوکیه بابل هم رانده شدند، امپراتوری سلوکی را در عمل به دولت سوریه أی مبدل کردند که آن نیز طعمه روم گشت .سلوکوس اول بعد از سی ودو سال سلطنت در موقعی که عازم تسخیر مقدونیه بود، کشته شد (281 ق.م.). پسرش، انتیوکوس اول که از اواخر عمر پدربا وی در سلطنت شریک شد (293 ق.م.) ،وقتی به جای او نشست، از دعاوی پدر بر مقدونیه (278 ق.م.) و آسیای صغیر صرف نظر کرد (261 ق.م.). اما، با قدرت در مقابل هجوم طوایف وحشی بر نواحی مرزی قلمرو خویش ایستاد (273 ق.م.) و عنوان منجی (سوتر soter)یافت. نقش او در ایجاد شهرهای یونانی، قابل ملاحظه بود. در واقع، قسمت عمده این طرح به وسیله او به انجام رسید. پسر وی ،انتیوکس دوم که بعد از او به سلطنت رسید، هر چند بخشی از آنچه را که پدرش عمدا” از دست داده بود اعاده کرد، (251 ق.م.) اما به اعاده قدرت در قلمرو میراث یافته موفق نشد. او حتی با ازدواج و طلاق یک شاهد خت مصری، اواخر ایام فرمانروایی خود را نیز قرین اغتشاش ساخت.
با سلطنت پسر و جانشین او، سلوکوس دوم (225-246 ق.م.) عوامل تجزیه و اختلاف تدریجا” دولت سلوکی را با دشواریهای جدی مواجه ساخت. وی، نه قادر به دفع طغیان باختر و پارت شد و نه در کشمکشهایی که با مصر یافت، حیثیت دولت خود را تأمین کرد. سلطنت پسر و جانشین او (سلوکوس سوم) فقط دو سال (223 – 225 ق.م.) به طول انجامید. برادرش، انتیوکوس سوم (187 – 223 ق.م.) معروف به ” کبیر ” در لشکر کشی به شرق، باختر و پارت اشکانیان را به اظهار انقیاد واداشت. اما، در حمله أی که به خاک یونان کرد، با قدرت روم برخورد کرد (188ق.م.) و دچاروهن و سستی گردید. پسرش سلوکوس چهارم که بعد از او به سلطنت رسید (187 ق.م.) و فیلوپاتر (Philopater) خوانده شد، سیاست پدر را در رعایت حسن همجواری با روم مراعات کرد. همچنین، با مصر و مقدونیه نیز هراز هرگونه در گیری، خوداری ورزید. او به دست وزیر خود هلیودوروس (Heliodorus) نام کشته شد (175 ق.م.) و علت قتلش نیز مجهول ماند. انتیوکوس چهارم که بعد از سلطنت یافت، برادر اوبود. خشونت وی در فلسطین با مقاومت یهود مواجه شد. کوششی هم که در مصر برای تسخیر آن سرزمین کرد، با دخالت روم نا موفق ماند. انتیوکوس چهارم، جهت رفع آنچه او آن را ” غائله پارت ” می‌‌خواند، لشکری هم به شرق کشید .اما، توفیقی نیافت و جانش را نیز بر سر این کار نهاد (163 ق.م.). سلطنت پسرش، انتیوکوس پنجم، مدت زیادی طول نکشید. وی یک سال بعد از جلوس در انطاکیه به وسیله دیمتریوس (پسر سلوکوس چهارم) به قتل رسید (162 ق.م.) دیمتریوس که چند به عنوان گروگان در روم زیسته بود، در بازگشت به سوریه – در دنبال غلبه بر مدعی – تا حدودی به اعاده نظم توفیق یافت و خود را منجی (سوتر – Soter) نامید. شورش یهود را هم که از چند سالی پیش از وی در فلسطین موجب اغتشاش شده بود سرکوب کرد (161ق.م.) اما توفیقی که در این کار یافت وحشت و سوءظن همسایگان را تحریک کرد. سرانجام، در جنگ با یک مدعی موسوم به الکساندربالاس (A.Balas) که همسایگانش، از جمله مصر او را ضد وی تحریک کرده بودند کشته شد (150 ق.م.). فرمانروایی الکساندربالاس (145-150 ق.م.) که خود را پسر و وارث انتیوکوس چهارم می‌‌خواند، سرآغاز یک نزاع بدفرجام خانگی در خاندان سلوکی بود که ضعف و انحطاط قطعی قدرت آن خاندان را در پی داشت. توسعه قدرت اشکانیان در جانب غرب، هر روز بیش ازپیش سلوکیان را به سوی سوریه به عقب نشینی وادار می‌‌کرد. تلاش ناموفق دیمتریوس دوم هم که برای دفع غائله پارت به آنجا لشکرکشی کرد، به شکست و اسارت او انجامید (141 ق.م.). با آنکه برادر و جانشین او، انتیو کوس هفتم در مدت اسارت او توفیق قابل ملاحظه أی در غلبه بر دشواریها یافت، اما شکست او در جنگ با اشکانیان (129 ق.م.) سرانجام به قدرت سلوکیها در ولایات شرقی خاتمه داد. از آن پس، قلمرو سلوکیان منحصربه سوریه گشت و در آنجا نیز سلطنت آنان تا انقراض نهایی به دست روم (64 ق.م.) در جنگهای خانگی و در کشمکشهای بی سرانجام گذشت.
از دویست و چهل و هشت سال (64 – 321 ق.م.) مدت سلطنت آنان، ایران بیش از شصت و پنج سال (247-312 ق.م.) به تمامی در تخت فرمان آنان باقی ماند .

جايگاه اسکندر مقدونی در تاريخ ايران

BattleofIssus333BC_mosaic_detail1

اسكندر مقدوني از جمله كسانيست كه به جهت كارها و كردارهاي‌اش، هاله‌اي از استوره‌ها بر گرد شخصيت تاريخي وي پديد آمده است. هر چند اسكندر در ميان اروپاييان و غربيان قهرماني بزرگ و بي‌نظير دانسته مي‌شود و شايد برترين شخصيت تاريخي آنان به شمار ‌آيد، اما در نزد مللي كه مغلوب‌اش شده بودند، او فقط يك ويران‌گر بدنام بود؛ چنان كه در متون زرتشتي از وي همواره با صفت «گُجسته» (= ملعون) ياد شده و همراه با ضحاك و افراسياب، از كارگزاران اهريمن به شمار آمده است.

اما اگر بخواهيم موضوع اسكندر را با نگاهي علمي ارزيابي كنيم، بايد ببينيم كه او چه كرده و چگونه بوده كه در ثنا و ستايش وي تا اين حد اغراق و مبالغه شده است. چنان كه در ادبيات پارسي نيز انبوهي از «اسكندرنامه‌ها» (مانند اثر نظامي گنجوي) موجود است كه فقط شخصيتي نيك و درست و پيامبروار از اسكندر مي‌شناسند و به نمايش مي‌گذارند. 
سابقاً در يكي ـ دو نشريه‌ی داخلي چنين رسم شده بود كه هر كه مي‌خواست ميهن‌پرستي خود را آشكار كند، بايد ماجراي اسكندر و حمله‌ی او به ايران را از بيخ و بن انكار مي‌كرد؛ 
اما واقعيت آن است كه روش رد و انكار و تقبيح در پژوهش‌هاي علمي و تاريخي به كار نمي‌آيد و حقيقتي را آشكار نمي‌سازد بل كه با جست و جويي روش‌مند، بدون پيش‌داوري و مبتني بر اسناد است كه مي‌توان به نتايجي خردپذير در عرصه‌ی مطالعات تاريخي دست يافت. رد و انكار كامل ماجراي اسكندر نه تنها به معناي ناديده انگاشته شدن انبوه آثار و اسناد تاريخي و باستان‌شناختي‌ست، بل كه حذف تاريخ اسكندر و سلوكيان، خلأيي زماني به مدت بيش از يك صد سال در تاريخ ايران ايجاد مي‌كند كه با هيچ وصله و پينه‌اي نمي‌توان آن را پوشاند. 
البته از سوي ديگر، روايت‌هاي مربوط به غلبه‌ی اسكندر بر ايران نيز حاوي گزافه‌گويي‌ها و تناقضات و نكات خردناپذير فراواني‌ست (چنان كه در اين روايات، در زمينه‌ی نبردهاي اسكندر با ايرانيان، در ابتدا پيروزي با ايرانيان است، اما در پايان، به ناگاه و به گونه‌اي معجزه‌آسا بُرد با مقدونيان مي‌شود). اما وجود چنان مسائلي به تنهايي، دليل و گواهي بر كذب و نادرست بودن خطوط اصلي و كليات ماجراي اسكندر نمي‌شود. نبايد فراموش كرد كه مبالغه‌گويي و داستان‌پردازي، شيوه‌اي رايج در ميان تمام تاريخ‌نويسان باستان است. 

نكته‌ی بسيار جالبي كه به جاي تكاپو براي رد و انكار بايد آن را در نظر گرفت، اين است كه با وجود آن كه امپراتوري شكوه‌مند هخامنشي مغلوب اسكندر شد اما ديري نپاييد كه شكوه و عظمت فرهنگ و جهان‌داري پارسي چنان اسكندر را مبهوت و شيفته‌ی خود ساخت كه او به شتاب، پذيراي فرهنگ و آداب و اخلاق و سياست‌ورزي ايراني شد. او حتا مانند ايرانيان لباس مي‌پوشيد و چون پادشاهان هخامنشي رفتار مي‌كرد (پيرنيا، ص6 ـ1474). 
و چنين بود كه او خود و تمام سردارا‌ن‌اش را به ازدواج با زنان ايراني درآورد تا مقدونيان اين گونه با تبار پارسي درآميزند و هر چه بيش‌تر ايراني و هخامنشي گردند (همان، ص6 ـ 1675). پيروي و متابعت عميق و وسيع اسكندر از شيوه‌ی كشورداري و فرهنگ و آداب پارسي، امروزه مورخان را بر آن داشته است كه وي را به منزله‌ی واپسين پادشاه هخامنشي به شمار آورند [دوستاني كه به كتب خارجي دسترس دارند، در اين زمينه به ويژه مي‌توانند به كتاب Alexandre le Grand (چاپ چهارم: پاريس 1994) نوشته‌ی Pierre Briant (يكي از بزرگ‌ترين هخامنشي‌شناسان معاصر) مراجعه نمايند].

بر اساس قراين موجود، حتا مي‌توان تصور كرد كه يكي از دلايل كشورگشايي شتاب‌ناك اسكندر جوان در امپراتوري ايران، اين بوده كه وي با پذيرش اصول و سنن كشورداري و فرهنگي پارسي و هخامنشي و «خودي» جلوه دادن خويش، و با به كار بستن تبليغات فراوان در اين باره (مانند هديه دادن به زنان آبستن، چنان كه رسم پادشاهان هخامنشي بود [پيرنيا، ص1665]؛ به جاي آوردن احترامات بسيار براي كورش و رسيدگي به وضع آرام‌گاه وي [همان، ص67 ـ1664]؛ تدفين با تشريفات پيكر داريوش سوم [همان، ص1293]؛ و مواردي ديگر كه پيش‌تر گفته شد) خود را ميراث‌برنده‌ و ادامه دهنده‌ی قانوني و مشروع امپراتوري هخامنشي جلوه نموده و از اين راه، افكار عمومي و برخي از فرمان‌دهان و شهربانان امپراتوري را مجاب به پيروي و فرمان‌برداري از «پادشاه جديد هخامنشي» كرده باشد (همان كاري كه پيش‌تر، كورش و داريوش كبير در مواجهه با كشورهاي مغلوب، به بهترين گونه‌اي انجام داده بودند). 

به گمان من، امروزه بهتر است به جاي لعن و رد اسكندر بكوشيم نشان دهيم كه او تا چه حد وام‌دار و مديون فرهنگ و انديشه‌ی پارسي بوده و اگر توفيقي در كشورگشايي و آميزش فرهنگ‌ها داشته است، از همين بابت بوده و چه بسا كه او پيروزهاي‌اش را در كسوت يك ايراني (در مقام يك پادشاه جديد هخامنشي) به دست آورده باشد (فراموش نكنيم كه در برخي روايات، مانند شاهنامه، اسكندر برادر ناتني داريوش سوم (داراي دارايان) معرفي شده است).
نكته‌ی ديگر آن كه، ساختار اجتماعي و سازمان دولتي و ديوان‌سالاري ايران هخامنشي كه اسكندر خود را به خوبي در چارچوب آن جاي داده بود، پس از وي عيناً به سلسله‌ی سلوكي منتقل شد و مبنا و پايه‌ی كشورداري ايشان و ديگران دودمان‌هاي آينده‌ی حاكم بر ايران گرديد و همان نظام نيز سرانجام به روم و اروپا رسيد و الگوي آنان قرار گرفت.