اسکندر ایرانی (بخش سوم)

■ «ذبیح بهروز» :
{ در عرف مورخان عصر عباسیان ، یونانیان مردمی هستند که از «بابِل» که زادگاهِ «مانی»  است به طرف مغرب مهاجرت کرده‎اند. یون و جوان و جاهل و فتی و جوانمرد ، همه از القابی است که فِرَق مانوی بر خود می‎گذاشتند. }
[قصه‎ی سکندر و دارا ▬ اصلان غفاری ▬ دیباچه : رویه‎ی 24]

نیز بنگرید به هنگامه‎ی 11:40 تا 12:21 مستند «لوح‎های بابلی و الکساندر» به کوشش «پرنیان حامد» و «نوید صلح‎دوست».

 

userupload_2013_926413711375299954.2819

▬ هیرکانی :

ناحیه‎ی «هیرکانی» را همان «گرگان» دانسته‎اند اما اشتباه است.

■ «پرنیان حامد» :
{ هیرکان ، گرگان امروزی نیست. هیرکان از یک سو همسایه‎ی آسوری‎ها (ارومیه) و مرز دیگرش به دریای خزر است. مردمش با «آران» ، هم‎پیمان می‎شدند. در آذربایجان خاوری است …

گزنفون می‎نویسد :
< هیرکانی‎ها همسایه‎ی آشوری‎ها و لیدی‎ها بودند. > }
[اسکندر تاریخ ایران ، الکساندر یونانی نیست ▬ پرنیان حامد ▬ رویه‎ی 38]

■ «اصلان غفاری» :
{ روایت دیگر از پلوتارک :
< «سزار» در این تاریخ ، سودای جنگ با اشکانیان را در سر می‎پخت تا پس از  تسخیر «هیرکانی» و احاطه به دریای خزر و قلل شامخ قفقاز به تسخیر سرزمین پونت پردازد و سکاها را مغلوب نماید و از آنجا به اقوام مجاور سرزمین ژرمنی حمله برد. >

… اگر رومی‎ها برای تسلط به دریای خزر و قلل شامخ قفقاز ، لازم باشد ابتدا هیرکانی را تسخیر کنند ، این هیرکانی ، گرگان واقع در جنوب شرقی دریای خزر نمی‎تواند باشد و بدون تردید گرجستان یا گرگستان و به تعبیر دیگر همان گرگان واقع در ماورای ارس می‎باشد. }
[قصه‎ی سکندر و دارا ▬ اصلان غفاری ▬ رویه‎ی 144]

▬ باختر (باکتریا) :

باختر را همان «بلخ» دانسته‎اند که باز هم نادرست است.

■ «احمد حامی» :
{ باکتریا را بلخ نوشته‎اند که درست نیست. باکتریا جایی بوده در خاور سرزمین سکاهای اروپایی و خاور رود «تاناایس» («دن» امروزی) که آن را از سرزمین سکاها جدا می‎کرده است …

به نوشته‎ی هرودوت ، رود تاناایس مرز میان اروپا و آسیا بوده … «کنت کورث» نوشته است که رود تاناایس ، باکتری‎ها را از سکاها جدا می‎کند.

این رود میان آسیا و اروپا روان است. به این نوشته‎ها ، باکتریا جایی بوده در شمال دریای سیاه و در خاور رود «دن». }
[سفرجنگی اسکندر مقدونی به درون ایران و به هندوستان بزرگترین دروغ تاریخ است ▬
احمد حامی ▬ رویه‎ی 16]

▬ روم :

همانطور که می‎دانیم ، امروزه هرگاه سخن از «روم» به میان می‎آید ، نگاه‎ها به سوی «رُم» (ایتالیا / اروپا) می‎رود.

در حالی که در نواحی غربی ایران نیز سرزمینی به نام «روم» وجود داشته است.

■ «پوران فرخزاد» :
{ «یعقوبی» در تاریخ خود از شهری به نام «رومیه» در مدائن یاد می‎کند. }
[کارنامه‎ی به دروغ ▬ پوران فرخزاد ▬ رویه‎ی 146]

■ «امید عطایی‎فرد» :
{ در نوشتارهای پهلوی ، «روم» را به گونه‎ی «هروم» می‎خواندند. «نظامی» در اسکندرنامه

نام پیشین «بردع» را که در قفقاز واقع است ، «هروم» دانسته است.

به نوشته‎ی مجمل‎التواریخ ناحیه‎ی «حلوان» را «روم» می‎خواندند. }
[مرز مزدایی ▬ امید عطایی‎فرد ▬ رویه‎ی 298]

■ «نظامی گنجوی» :
هرومش لقب بود ز آغاز کار ————- کنون بردعش خواند آموزگار

با نگرش به این نکته‎ها و بسیاری نکته‎های دیگر ، آشکار می‎شود که پای «الکساندر مقدونی» به درون و شرق ایران نرسیده است ، چه رسد به هندوستان!!

■ «چند تن از خاورشناسان فرانسوی» :
{ از ازمنه‎ی مربوط به اسکندر و ابتدای سلسله‎ی سلوکی و زمان پادشاهی «یونان و باکتریان» در مشرق ایران ، هیچ نوع مدرکی به دست نیامده است. }
[برداشت از قصه‎ی سکندر و دارا ▬ اصلان غفاری ▬ رویه‎ی 162 ▬ بازگفت از :
کتاب «تمدن ایرانی» ▬ نوشته‎ی چند تن از خاورشناسان فرانسوی]

استاد : اصلان غفاری به نکته‎ی بسیار جالبی اشاره کرده است :
{ همان طور که طی رفتن (الکساندر) به مشرق ، اطلاعات ناقص می‎شود … (در هنگام بازگشت) برعکس ، هرچه به بابِل و غرب ، نزدیک می‎شود ، اطلاعات جغرافیایی روشن‎تر می‎گردد. }
[قصه‎ی اسکندر و دارا ▬ اصلان غفاری ▬ رویه‎ی 185]

می‎پردازیم به دروغ «آتش گرفتن تخت جمشید به دست الکساندر». استاد بسیار گرامی ، زنده‎یاد «احمد حامی» که از رازآشنایان بودند ، فرمودند :
{آتش‎سوزی در تخت جمشید به دست اسکندر مقدونی و سپاهش یا هر کس دیگر دروغی بسیار بزرگ است زیرا :

▬ جوری که اسکندر نامه‎ها نوشته‎اند که بیشتر قصر را از چوب «سدر» ساخته بودند درست نیست. تخت جمشید را در سنگ ، روی سنگ و با سنگ ساخته بودند.

تنها هنگام تشریفات ، روی ستون‎ها الوار کار می‎گذاشتند و روی الوارها چادر می‎کشیدند و پس از انجام شدن تشریفات ، آنها را برمی‎چیدند …

▬ سنگ آهک کربنات کلسیوم CaCo3 است که زیر فشار یک آتمسفر ، در گرمای4/894 درجه با گرفتن 391 کالری گرما هر گرم ، می‎پزد و به 05/44% CO2 و 07/56% CaO تجزیه میشود. گاز CO2 به هوا می‎رود و آهک زنده CaO می‎ماند. آهک زنده با آب ترکیب شده ، آهک شکفته Ca(OH)2 می‎شود و 280 کالری گرما از هر گرم آزاد می‎گردد.

اگر تخت جمشید در آتش سوخته بود ، باید سنگ‎های بالاتنه‎ی آن در شعله‎های آتش  و سنگ‎های پایین‎تنه و کف آن زیر جسم‎های سوزان فروریخته ، کمی پخته باشند. آب باران و برف با پوسته‎ی سنگ آهک پخته ، ترکیب آهک شکفته Ca(OH)2 داده باشد و آن را شسته باشد.

سنگ‎هایی را که تازگی از زیر خاک بیرون آورده‎اند ، به ویژه سنگ‎های ازاره‎ها و کف‎ها ، همگی سالم‎اند و آج تیشه‎ی سنگ‎تراشان زمان هخامنشیان روی آنها هنوز به جا مانده است. این نیز می‎رساند که تخت جمشید نسوخته است. }
[سفرجنگی اسکندر مقدونی به درون ایران و به هندوستان بزرگترین دروغ تاریخ است ▬ احمد حامی ▬ رویه‎ی 69 و 70]

از سوی دیگر ، کتیبه‎ای از زمان «ساسانیان» در تخت جمشید باقی مانده است!.
■ { در ماه اسپندارمز به سال 22 پادشاهی خداپرست خدایگان شاهپور پادشاه ایران و غیر ایران که از نژاد خدایان است (که نژادش به خدایان پیوسته است).

در آن زمان بود که شاپور سکانشاه پادشاه هند و سیستان و تخارستان  دبیران دبیر پسر خداپرست خدایگان هرمزد پاشاه … از درگاه خدایگان نماز برد ، مرخص گردید و به این راه بر استخر اندر سوی سیستان شد و به مبارکی و صواب بر صدستون آمد. پس اندرین کاخ غذا خورد … }
[برداشت از : تمدن ساسانی ▬ جلد اول ▬ علی سامی ▬ رویه‎ی 66]

همچنین نگاه کنید به هنگامه‎ی 6:24 مستند «لوح‎حای بابِلی و الکساندر» به کوشش «پرنیان حامد» و «نوید صلح‎دوست».

آیا پادشاه ساسانی ، در ویرانه‎های تخت جمشید به برگزاری میهمانی پرداخته است؟!

بنابراین آشکار است که تخت جمشید تا زمان ساسانیان ، سالم بوده است.

باز هم یادآور می‎شویم که در این جستار به هیچ‎وجه به طور کامل و مو به مو به این ماجرا نپرداخته‎ایم و فقط برخی از کلیات را بازگو کرده‎ایم.

هم‎اینک می‎پردازیم به کیستی(=هویت) اسکندر.

به عقیده‎ی ما ، اسکندر از تبار اشکانیان و سردودمان این سلسله ، و پیرو آیین کهن «میترایی» بوده است.

درباره‎ی آخرین لحظه‎های زندگی «داریوش سوم» (آخرین پادشاه هخامنشی) گفته‎اند که :
{آنگاه دستش را به سوی «پولیس ترات» دراز کرد و در حالی که می‎گفت : این علامت حق‎شناسی مرا به الکساندر برسان ، دیده بر هم گذاشت و در گذشت.

پس از چند لحظه الکساندر به آنجا رسید و پس از آگاهی از آن رویداد در حالی که به جسد خون‎آلود پادشاه هخامنشی ، خیره شده بود به سختی به گریه در آمد.

سپس چنان که «گیرشمن» گفته است ، ردای ارغوانی خود را که همرنگ ردای  «بغ‎مِهر» بود به روی جسد او پهن کرد و از آن پس فرمان داد تا جسد شهریار ایران را با احترامات  بسیار در ارابه حرکت داده و ان را به آرامگاه شاهان در پارس رسانیده و در آنجا در کنار گور نیاکانش  و به خاک بسپارند.}
[کارنامه‎ی به دروغ ▬ پوران فرخزاد ▬ رویه‎ی 386]

در ماجرای «الکساندر مقدونی» بارها و بارها با پدیده‎هایی چون «مار» ، «کلاغ» و «ردای ارغوانی» که از نمادهای میترایی هستند روبرو می‎شویم.

در متن‎های یونانی ، درباره‎ی یورش الکساندر به «غزه» نوشته‎اند :
{ در این موقع به قول پلوتارک ، کلاغی در هوا پدید آمده خاکی را که در چنگال گرفته بود رها کرد و آن به سر اسکندر ریخت. بعد کلاغ رفت و بر برجی که آن را با قیر ، اندوده بودند نشست و پرهایش به قیر چسبید چنانکه دیگر نتوانست بلند شود و سپاهیان غزه آن را گرفتند. این قضیه توجه مقدونی‎ها را جلب کرد. }
[تاریخ ایران باستان ▬ حسن پیرنیا ▬ رویه‎ی 1210]

و باز در بخشی دیگر از داستان الکساندر هنگام رفتن او به مصر ، زمانی که در صحرا گرفتار می‎شوند :
{ اول مقدونی‎ها تحمل کردند ولی همین که داخل صحرا شدند دیدند دریایی در پیش دارند از ماسه و ریگ روان و این صحرا را نه کرانی است ، نه چشمه‎ای ، نه زراعتی و نه درختی.

مشک‎های آب که بر پشت شترها حمل می‎شد کافی برای سیراب کردن اسکندر  و همراهان او نبود و آفتاب سوزان می‎رفت عنان تحمل و بردباری را از دست مقدونی‎ها برباید که در این حال به گفته‎ی پلوتارک ، دیودور و غیره ، ابر سیاهی پدید آمده (!!) آفتاب را پوشید و پس از آن بارانی بارید (!!) که باعث نجات مقدونی‎ها گردید.

بعد از جهت ریگ روان ، مقدونی‎ها راه را گم کردند و چنانکه باز مورخین یونانی نوشته‎اند دسته‎ای از کلاغ‎ها پدید آمدند و مقدونی‎ها از دنبال آنها حرکت کرده راه را یافتند.

آریان از قول بطلمیوس گوید که 2 مار ، راهنمای اسکندر گشتند. }
[تاریخ ایران باستان ▬ حسن پیرنیا ▬ رویه‎ی 1215]

در ماجرای الکساندر ، دروغ‎های شاخداری مانند همین «ابر سیاه» به فراوانی دیده می‎شود که ما برای پرهیز از زیاده‎گویی از پرداختن به آن ، خودداری می‎کنیم.

اما نکته‎ای که بیشتر توجه ما را جلب می‎کند این است که باز هم کلاغان و ماران میترا به یاری الکساندر آمده‎اند.

به نوشته‎ی «خواندمیر» در «حبیب‎السیر» ، «دارا» در آخرین لحظه‎ی زندگی‎اش به اسکندر  می‎گوید که :
{ بکوش تا پس از من هر گز بیگانه را بر ممالک عجم ، مسلط نسازی. }
[برداشت از : کارنامه‎ی به دروغ ▬ پوران فرخزاد ▬ رویه‎ی 315]

آیا «دارا»(=داریوش) در آخرین لحظه‎ی زندگی به یک بیگانه ، سفارش کرده که نگذار ایران به دست بیگانگان بیفتد؟! بنابراین آشکار است که داریوش در آن لحظه در  حال گفتگو با یک ایرانی بوده است.

نکته‎ی قابل توجه دیگر ، رفتار اسکندر با قاتلان داریوش است. می‎دانیم که اسکندر ، قاتلان داریوش را مدت‎ها دنبال می‎کند و بالاخره آنها را دستگیر کرده و اعدام می‎نماید.

{وقتی الکساندر با «بسوس» (قاتل داریوش سوم) که اسپی‎تامن او را زنجیر کرده بود روبرو شد با خشم به او گفت :
< کدامین حیوان ، زهر خود را در تو ریخت که این جسارت را پیدا کردی تا پادشاهی را که ولی‎نعمت تو بود گرفته ، در زنجیر کرده و بکشی. بعد هم با وقاحت تمام به پاداش پدر کُشی (پادشاه‎کشی) خود را پادشاه بخوانی! }
[برداشت از : کارنامه‎ی به دروغ ▬ رویه‎ی 441]

چنین حساسیتی بر عهد و پیمان ، برای کسی که «مِهر» را می‎شناسد فقط و فقط یک پیام دارد!.

بی‎شک چنین منش‎هایی از آن «اسکندر ایرانی / میترایی» است و نه یک بیگانه‎ی بی سر و پا که اصلاً معلوم نیست بر چه آیین و مسلکی بوده است.

طبق متون یونانی ، پیش از روانه شدن الکساندر به سوی تخت جمشید ، شخصی به نام «تیری‎داد» (که نامی میترایی است) لطف بزرگی در حق او می‎کند! :
{ سرانجام الکساندر مقدونی به سوی شهر! تخت جمشید روانه شد. در حالی که پیش از آن ، مردی به نام «تیری‎داد» خزانه‎دار تخت جمشید به نامه‎ای به او خبر داده بود که چون مردم شهر ، آگاه شده‎اند الکساندر مقدونی به زودی وارد می‎شود ، در اندیشه‎ی غارت شهر هستند و بهتر آن است که تا این کار انجام نشده ،شما زودتر وارد شوید.}
[برداشت از : کارنامه‎ی به دروغ ▬ رویه‎ی 343]

دریکی از نامه‎هایی که الکساندر برای داریوش سوم نوشت ، به او می‎گوید :
{ شما پس از اینکه «آرسس» و «بغ‎واس» را به قتل رساندید ، تمام فرمانروایی را بر خلاف قوانین ایران غصب کردید. }
[برداشت از کارنامه‎ی به دروغ ▬ رویه‎ی 294]

در جای دیگر الکساندر می‎گوید که من :
{ بیشتر به او (داریوش سوم) به چشم آدمکشی نگاه می‎کنم که با مسموم کردن یارانش (بغ‎واس) آنان را از پای در می‎آورد. }
[کارنامه‎ی به دروغ ▬ رویه‎ی 322]

«پوران فرخزاد» درباره‎ی حساسیت فراوانی که الکساندر نسبت به بغ‎واس از خود نشان می‎دهد ، می‎گوید :
{ به راستی این همه توجه به مسموم شدن «بغ‎واس» چرا باید آنهمه برای الکساندر بیگانه  با راز و رمزهای سیاسی دربار پارسی ، مهم باشد که در جای جای نامه‎ها و گفته‎هایش ، بارها با بازگشت به این رویداد ، داغش را تازه می‎کند! }
[همان ▬ رویه‎ی 323]

«بغ‎واس» یکی از سیاستمداران اواخر دوره‎ی هخامنشی بود که برخی او را یک میترایی دانسته‎اند.

هنگامی که اوضاع تاریخی ایران پس از سلسله‎ی هخامنشیان را می‎خوانیم با سلسله‎ای یونانی به نام

«سلوکی» و فرهنگی به نام «هلنیسم» (که آن را به «یونانی‎مآبی» ترجمه کرده‎اند) روبرو می‎شویم. درباره‎ی سلسله‎ی سلوکی همان طور که پیش‎تر نیز گفته شد در داخل و شرق ایران هیچ سندی از این سلسله نیست.

و پس از فروپاشی هخامنشیان ، برخی از یونانیان فرصت‎طلب توانستند در نواحی غربی ایران ساکن شوند.

و اما درباره‎ی فرهنگ «هلنی» :

■ { نکته‎ی جالب آن است که در نوشتارهای کهن به اقوام یونانی به هیچ وجه «هلن» خطاب نمی‎شده و در اشعار «هومر» صحبت از قوم «آخائی» و بعداً«دوریان» است و رومیان نیز که این کشور کوچک (یونان) را به امپراتوری عظیم خود  منضم کردند ، آن را «گرک» یا «گریک» گفته‎اند و مسلماً اطلاق کلمه‎ی «هلن» به یونان نیز برای انحراف اذهان از منشأ هلنیسم و «دین مِهر» بوده است.

لقب «مِهر» یا «میترا» در اصطلاح یونانی : «هلیوس انویکتوس» Helios Invictus یا «مِهر شکست‎ناپذیر» بوده است و پیداست که کلمه‎ی «هلن» که در آثار قدیم یونان نیز به معنی «بغانی» (Pagan) به کار رفته تا چه حد با واژه‎ی «هلیوس» (مِهر) یونانی ارتباط و خویشاوندی دارد. و از طرفی دیدیم که امپراتور طرفدار دین مِهر : «جولیانوس» که آداب دین مِهر را تجدید نموده ، نهضت خود را «هلنیسم» نامیده است. }
[قصه ی سکندر و دارا ▬ اصلان غفاری ▬ رویه‎ی 251]

■ «محمد مقدم» :
{ واژه‎ی «هلنیسم» یا «یونانی‎گری» را اروپاییان در سده‎ی 19 برای فرهنگ دوره‎ای که «دین مِهر» فرهنگ و هنر نوینی به جهان آورد تراشیدند ؛ به گمان آنکه کشور گشایی اسکندر ، سبب گسترش فرهنگ یونانی در جهان باستان شده. برساختن این واژه برای معنایی که به آن داده شده ، چون از سده‎ی 19 است شایسته‎ی بحث نیست. ولی صفت «فیل هلنس» که روی که‎های اشکانی دیده‎اند در خور بررسی است. اگر هلن در این واژه به معنای یونانی باشد ، می‎گویند که نخستین بار به فرمان شاهنشاهان اشکانی ، در شهرهای یونانی که زیر فرمانروایی آنها بوده ، روی سکه‎ها زده شده است. از سوی دیگر ، باید در نظر داشت که واژه‎ی «هلیو – س» (خورشید) در صرف به گونه‎ی «هلیو – ن» در می‎آید. خود واژه‎ی هلن در پاره‎ای از نوشته‎های کهن به معنای «پیرو دین بغانی» به کار رفته است و در معنای آن در انجیل یونانی ، آشفتگی‎هایی دست داده است. واژه‎ی «خردوس» (=فیل هلن) به معنای «دوستار خورشید» که در وصف اشکانیان در تاریخ طبری به کار رفته شایسته‎ی بررسی است.

برای دستگاه‎هایی که نمی‎خواستند نامی از «مِهر» و اثری از دین او بماند ، تهیگی(=خلئی) در تاریخ پدید می‎آمد که باید ناچار با داستانی پُر شود و برای این کار ، دست به دامن اسکندر زدند …

داستان اسکندر چنان با مِهر آمیخته شده بود که در «برهان قاطع» آمده است که : » نام مادر او(=اسکندر) ناهید بود و بعضی گویند اسکندر ، پیغمبر شد.«

در یک نوشته‎ی سریانی چنین امده است :
< و چون دارا(=داریوش) ، اسکندر را دید بر او نماز برد. چون باور داشت که اسکندر ، مِهر خداوند است و فرود آمده است که به ایرانیان ، یاری دهد. چون جامه‎ی او مانند خدایان بود و تاجی که بر سرش نهاده بود با پرتو نور می‎درخشید.> }
[جستاری درباره‎ی مِهر و ناهید ▬ محمد مقدم ▬ رویه‎ی 78 و 79]

در اساتیر ایرانی نیز مادر میترا : «آناهیتا» (ناهید) می‎باشد.با توجه به مطالبی که در این جستار آمد و صد البته بسیاری مسائل دیگر ، به نظر می‎رسد زمان آن رسیده که ما ایرانیان از این خواب گران و دراز  بیدار گشته و در کنار استاد ، زنده‎یاد : «احمد حامی» ، سفر جنگی اسکندر مقدونی به درون ایران و به هندوستان را بزرگترین دروغ تاریخ بخوانیم ، و بدانیم که جنگ «داریوش» و «اسکندر» ، نه یک جنگ خارجی بلکه یک جنگ داخلی بوده و حکومت از یک خاندان ایرانی به یک خاندان ایرانی دیگر رسیده است.

(پایان …)

نگارنده: جمشید کیانی

لینک این مطلب در تالار گفتمان:

 http://forum.tarikhfa.ir/thread6034.html#post23145

نویسنده: حامد محمدپور

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا ، یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *