در ایران باستان چه ادیانی وجود داشته است؟

در ایران باستان چه ادیانی وجود داشته است؟

 

Asho Zarathushtra 2

 

ادیان ایران باستان را می توان به سه دسته تقسیم کرد:

  1.  ادیان و عقاید آریائیان قبل از زردشت
  2. زردشت
  3. سایر ادیان

1. ادیان و عقاید آریائیان قبل از زردشت:

در این باره بطور کلی می توان گفت محور کلی در این عقائد و ادیان بر نوعی طبیعت پرستی و ثنویت مبتنی بوده است. آریائیان از دیرباز به دو مبدأ خیر و شر قائل بودند. در مقابل خدا و ملکوت، دنیای شر و تاریکی که در آن دیوان (دئوها) فرمانروایی می کنند، قرار دارد. دنیای شر تحت فرمان روح پلیدی است به نام اهریمن.

2. دین زردشت:

در مورد زمان تولد “زردشت“ هر چند بین 600 تا 6 هزار سال قبل از میلاد اختلاف وجود دارد، ولی سال 600 قبل از میلاد در منابع بیشتری آمده است.

و نیز درباره “اوستا“ کتاب مقدس زردشتیان هم اختلافاتی وجود دارد ولی این قدر مسلم است که به دستور اردشیر (یکی از پادشاهان ساسانی) یکی از روحانیان زردشتی از نو اوستا را مرتب می سازد.

درباره ثنویت زردشتی نیز باید متذکر شویم اگر اوستای ساسانی را ملاک قرار دهیم شک نیست که زردشت ثنوی بوده است. ولی بنا به گفته محققان که تنها قسمت مختصر “گاتها“ (قسمتی از یسناست و یسنا یک جزء از پنج جزء اوستای ساسانی است.) را قدیمی و از آن زردشت می دانند و بقیه را الحاقی می شمارند. مندرجات گاتها هر چند صراحت تمام ندارد ولی به توحید از ثنویت نزدیکتر است. البته جای شک نیست که زردشت در دوره های بعد بالاخص دوره ساسانیان ثنوی بوده است.

 برخی از عناوین دعوت زردشت:

الف) اعلام بعثت خود و دعوت مردم به قبول پیامبری او.

ب) از میان ارواح متعدده (رایج و معمول در میان مردم آن عصر) تنها یک روان خوب و نیکو اهورا مزدا می باشد که بالاترین و بزرگترین خدایان است.

ج) اهورا مزدا، اراده قدوسی علوی خود را به وسیله روحی مقدس نیکو نهاد، از قوه به فعل می آورد که او را(خرد مقدس) نامیده است.

د) در برابر هر نیکی یک بدی موجود است.

ه) نفس و ضمیر هر فرد آدمیزاد یک میدان نبرد دائمی بین خیر و شر است.

دین زردشت در زمان ساسانیان دین رسمی کشور ایران بوده است هر چند تنها دین مردم ایران نبوده بلکه ادیان دیگر هم به صورت اقلیت وجود داشتند.

این دین در آن زمان دارای تشکیلاتی بوده است، روحانیان که موبدان و هربدان باشند، اختیارات نامحدود داشتند و مخصوصاً موبدان و پیشوای بزرگشان “موبدان موبد“ در دربار ساسانی مهمترین مقام را داشته و ایشان حق هرگونه تعبیر و تفسیر و جرح و تعدیل و نقض و ابرام و ناسخ و منسوخ در احکام مدنی یعنی زناشوئی وارث و مالکیت را داشته اند.

3 . سایر ادیان:

همانطوری که گفتیم زردشت تنها دین ساسانیان ایران نبوده است بلکه ادیان دیگری نیز وجود داشته اند. که به پنج دین اشاره می کنیم.

1. دین یهود ایران: در زمان هخامنشیان در نتیجه تصرف بابل به دست کورش یهودیان، از اسارت رهایی یافته و گروهی از ایشان به ایران آمده و بیشتر در مغرب ایران یعنی خوزستان و اکباتان ساکن شدند.

2. نصارای ایران: در دوره اشکانی از همان آغاز دوره عیسویت عده ای از سکنه نواحی غربی به این دین گرویدند.

3. مذهب مانوی: در سال 228 میلادی آشکار شد و به زودی در ایران پیشرفت بسیار کرد.

4.  طریقه مزدکی: در حدود سال 497 میلادی در ایران اعلان شد.

5. بودائیان: در نواحی شمال شرقی ایران، که از یک طرف همسایه هندوستان و از طرف دیگر همسایه چین بوده اند، وجود داشتند.

پی نوشت:

خدمات متقابل اسلام و ایران، نوشته آیت الله مرتضی مطهری از ص 139 به بعد.

 تاریخ اجتماعی ایران، نوشته دکتر سعید نفیسی.

 کتاب مزدیسنا و ادب پارسی نوشته دکتر محمد معین.

 تاریخ جامع ادیان نوشته جان بایر ناس.

 تاریخ ادیان و مذاهب در ایران عباس قدیانی.

 ایران آئین و فرهنگ محمود رضا افتخار زاده.

 

 

 

نگاهی به ایران، به هنگام برآمدن اردشیر بابکان

دو خاندان ساسانی و صفوی را میتوان از دو نظر با یکدیگـر مقایسه کرد: تأسیس حکـومتی یکپارچه و فراگیر در روزگاری که ایران مرکزیتی نیرومند بود و توجه به اهرم مذهب. با این که کمی باید در به کار بردن اصطلاح ملوک الطوایفی ( شبه فدرال ) محتاط بود، در دوره ی اشکـانی دخالت و نظارت مرکـزیت شاهنشاهی در کارهای استان ها یا ساتراپی ها به مراتب کمتر از دوره های پیش بود و کشور کم و بیش به صورت ملوک الطوایفی یا به تعریفی دیگر فدراتیو، ولی بسیار گسیخته اداره میشد. از دور که مینگریم، با همۀ بالندگی آغاز کار اشکانیان به رستاخیزی ملی می مانست، با این که اشکانیان بیش از دو برابر هخامنشیـان فرمان راندند، هرگز نتوانستند ایران هخامنشی را از نظر سازمان اداری و نظامی و اعتبار ملی و جهانی بازبیـابند.

به این ترتیب، با گذشت حدود نیم هزاره از فرمان راندن هخامنشیان، در ذهن کُند آن روزگارانِ کم حافظه، همه چـیز به آرامی دگـرگـون شده و ریخت و هنجاری کاملاً متفاوت یافته بود. پس از اسکندر و اسکندریان، دگرگونی در کرانه های شرقی و غربی ایران نیز یکپارچگی کشور و روابط برون مرزی را تحت تأثـیر قرار داده بود. اگر کـوچندگـان یونانی و قوم های همراهشان به شرق کـشور و قـلمرو افغانـستان امـروزی هنجاری متفاوت داده بودند، رومیان در غرب نه تنها جای یونانیان را گرفته بودند، آنان را به کلی از ذهن منطقه پاک کرده بودند. حتی با نقشی که رومیان در منطقه ارمنستان و آسیای مقدم و میانرودان یافته بودند، به رغم مواج بودن مرزها، ایرانیان را برای نخستین بار تقریباً در مـرزهای طبیعی خود متوقف کـرده بودند و میـانـرودان که در زمان هخـامـنشیـان بخشی حـساس و تعیین کـننده از شـاهنشـاهی بود تقریباً از دست رفته بود.

این دگرگونی ها با این که از نتایج حـمله ی اسکندر بود، با شیوه ی سپاه گردانی اشکانیان و همچنین بی علاقگی آنان به قـلمروهای فرهنگی بیگانه نیز در پیوند بود. وگرنه پس از شکست تاریخی کراسوس از سپهبد رستم سورن، میشد به روابط ایران و روم آهنگی دیگر بخشید. در کنار نبود دینی رسمی در ایـران دوره ی اشکـانی، یا بی عـلاقگی این خـاندان به دینی رسمی، پیـشرفت ادیـان ابراهیمی همچون یهود و مسیحی، که در زمان اشکانیان پدیدار گشته بود، در میانرودان نیز سبب تمایل روزافـزون مردم مرزهای غربی کشور به غـرب می شد.

برای نمونه ایـزد، شاهک اوسروئِنِه، پنج پسر خود را برای تربیت به رُم فرستاد و حتی اشکانیان درگیر با رومیان برخی از شاهزادگان خود را برای اقامتی درازمدت به رم فرستادند. اکـنون مسیحیت، که در آسیای مقدم زاده شده و دینی بومی بود، با غرب و به عبارت دیگر با اروپا مترادف شده بود و رومیان خود را متولی مسیحیت می دانستند. چنین است که واتیکان پایتخت جهان مسیحیت قلب رم را تسخیر کـرده است. و چنیـن است که رم فرمانـدهی جـنگ های درازمدت صلیبـی ( چـلیـپـی ) را برای غرب به عـهـده گـرفت.

همزمان با پیدایش مسیحیت، در کرانه های شرقی ایران ( باختر ) نیز دین دیگری در برابر آئین زرتشت قد علم کرد؛ و آن دین بودا بود. در این جا آئـین بودا رخنه ای قابـل توجه کرد و حتی توانست با نـقش فرهنگی خود هنر قندهاری را پدید آورد، که هنری مذهبـی است.
( از نقش آئین بودا در عرفان در دوره ی اشکانی، اگرهم این عرفان در دوره ی اسلامی راه مستقلی را برای خود یافت،نمیتوان صرف نظر کرد. هم ریشه بودن « بُت » و « بودا / بوتا » خود حقیقتی را در پشت خود پنهان دارد. در زمان فرمانروایی دینی و یکتاپرستانه سـاسـانیـان از رخنه ی آئـین بودا به ایران، به شدت جلوگـیری شد و حتی بودائـیان مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند. )

مـا آگـاهی چندانی از نگـرانی مردم جامعه ی اشکـانی نداریم، ولی پیداست که رخنه یا عرض اندام سه دیـن بزرگ در پیـرامون ایـران می توانسته است سبب نگرانی ایرانیان شود و آنها را به عکس العمل وا دارد.

( از همین روست که اردشیر پاپگان آئین زرتشت را برای کشور رسمی میکند ). و پیداست که ایرانیان میتوانسته اند گناه را متوجه شاهان اشکانی کنند، که خود به خود به سبب ناتوانی در فراهم آوردن قـدرت مرکزی نیرومند، بویژه در اواخر این دوره، ناگزیر از تحمل بار منفی بزرگی بودند. البته نباید نقش مُغـان و روحانیان را در فراهم آمدن واکنش ها ناچیز انگاشت.

ما، جز اینها و جز آرزوهای پنهان ایرانیان در یَـشت ها ( بخشی از اوستای به اصطلاح متأخـر )، چیـزی درباره ی اوضاع اجـتماعی ایـران  به هنگام خیـزش اردشیـر پاپگـان نداریم؛ ولی توجه به دیـن در آغاز کار میتواند ناشی از درک هوشمندانه روح زمان باشد، که اردشیر از آن بهـره مند بوده است. پس میتوان نتیجه گرفت که ایـران در پایان کار اشکـانیان از نظر دینـی و آرامش مدنـی اوضاع بد و نابسامانی داشته است.

نباید فراموش کرد که بازرگانی ایران با همسایگان نیز به سبب قرار گرفتن در محاصره ی سه دین بزرگ یهود، مسیحیت و بودایی و همچنین غیبت یک فرمانروایی یکـپـارچه و نیـرومند نمـی تـوانسته است تکـاپوی سنتی و راحت خود را داشتـه باشد. در اواخر دوره ی اشکانی  حتی نمی توان از یکپـارچگی صوری سخن گفت. حتماً پیشه وران پائین دست این بازرگانی نیز ناراحتی های خاص خود را داشته اند.

دورۀ پرشکوه ساسانی، واپسین دوره ِ ایران باستان. دوره ای که فصل تاریخ سیاسی و فرهنگی ایران باستان و  میراثی برای ایران دورۀ اسلامی شد.

آبشخور:
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

جایگاه زن در دین زرتشت

مسلما تعالیم مزدایی که زنان و مردان را یکسان می نگرد؛ و فرقی بین آنان قائل نیست؛ در ارتقا مقام و شخصیت زن در ایران باستان اثری انکار ناپذیر داشته است. در دین زرتشت؛ هر انسانی که از دانش و نیکی برخوردار باشد؛ محترم است. بنا به معتقدات زرتشتی؛ در آغاز آفرینش به خواست اهورامزدا؛ در مهر روز مهرماه دو ساقه ریواس به هم پیچیده از زمین سر براوردند و گیاه کم کم از صورت گیاهی به صورت دو انسان درآمدند که در قامت و صورت شبیه هم بودند؛ یکی مذکر به نام ? مشیه? و دیگری مونث به نام ?مشیانه?

در کتاب ? بندهش ? فصل ۱۵ آمده است: ? آنگاه اهورامزدا روان را که پیش از پیکر آفریده بود در کالبد مشیه و مشیانه بدمید و آنان جاندار گشتند. پس به آنان گفت شما پدر و مادر مردم جهان هستید. شما را پاک و کامل بیافریدم. هر دو اندیشه و گفتار و کردار نیک به کار بندید؛ و دیوان را پرستش مکنید. پس مشیه و مشیانه از جای خود به حرکت آمدند٬ و خود را شستشو کردند٬ و نخستین سخنی که بر زبان راندند این بود اهورامزدا یگانه است. او آفریننده ماه و خورشید و ستارگان و آسمان و آب و خاک وگیاهان جاندارنست?. چنانچه ملاحظه میشود؛ در دین مزدیسنی که معتقدات زرتشتیان بر آن نهاده شده است زن و مرد هر دو از یک ریشه تکوین می یابند با هم از زمین سربر می دارند و یکسان رشد می کنند و اهورامزدا با آنان بیکسان و با یک زبان سخن می راند و دستور واحدی برایشان مقرر می فرماید. آن دو پس از اقرار به یگانگی اهورامزدا نخستین سخنی که به زبان می رانند این است ? هر یک از ما باید خشنودی و دلگرمی و محبت و دوستی دیگری را فراهم کند.? از این گفتار برمی آید که در دین زرتشت هیچ یک از زن و مرد را به یکدیگر تفوق و امتیازی نیست٬ و آن دو از نظر آفرینش و خلقت یکسان و برابرند. شخصیت زن در دین زرتشت نه تنها در آغاز جهان با مرد برابر است بلکه در پایان نیز با مرد یکسان و برابر است. بنا به معتقدات دینی زرتشتیان هنگامی که ? سوشیانت? موعود نجات بخش آخرالزمان از شرق ایران و حوالی دریاچه هامون ظهور می کند از هر گوشه ایران پاکان و دینداران به او می پیوندند. تعداد آنان سی هزار نفر است که نیمی از آن مرد و نیمی دیگر زن خواهد بود.

عظمت مقام زن را در آیین زرتشت از اینجا می توان دانست که بنا به معتقدات زرتشتی از شش امشاسپند دین زرتشت٬ سه امشاسپند ضمیر مذکر و سه امشاسپند ضمیر مونث دارند. سه امشاسپند مذکر عبارتند از:
۱- بهمن یا وُهومن یا وهومن که به معنای خرد کامل است.
۲- اردیبهشت یا اشاوهیشتا که به معنی نظم و بهترین راستی و هنجار و قانون و سامان آفرینش است.
۳- شهریور یا خشتروییریه که به معنی حکومت بر خویش٬ خویشتن داری٬ و شهریاری آسمانی است.
۴- اسفند یا سپندارمزد که مظهر مهر و محبت و عشق و باوری و موکل بر زمین است.
۵- خرداد یا اروتات که نمودار کمال٬ رسایی؛ شادی و خرمی و موکل بر آبهاست
۶- امرداد یا امرتات که مظهر جاودانگی و بی مرگی است؛ همچنین تعدای از ایزدان مذاهب زرتشت که در مرتبه پایین تری از امشاسپندان هستند(امشاسپند ملک؛ و ایزد فرشته) ضمیر مونث دارند.

مثلا پس از درگذشت انسان در سپیده صبح چهارم؛ در سر پل چینوت؛ مهر و سروش و رشن از روان درگذشته درباره اعمال و کارهای او پرسش می کنند. مهر ایزد و سروش ایزد از ایزدان مذکر؛ و رشن ایزد از ایزدان مونث است. همچنین ایزد دینا که به معنی وجدان و دین است؛ با رشن ایزد همکاری دارد.
ایزد چیستا که به معنی دانش و خرد است نیز مونث است. زرتشت از این ایزد بارها کمک طلبیده است. دیگر از ایزدان مونث اشی است که فرشته دهش و بخشایش و آسایش است. و زرتشت در گاتها او را چنین ستوده است: ? جهان از او راه رسم خداپرستی گرفت و اهریمن راه عزیمت گزید?.

در ایران باستان زرتشتیان زناشویی را تنها به منظور رفع حوایج جسمانی و جنسی انجام نمی دادند. بلکه برای آن هدف و آرمانی بسیار عالی و مترقی داشتند. این هدف فراهم کردن وسایل پیشرفت معنوی و غلبه نهایی نیکی بر بدی بود. تعالیم زرتشت بشر را در راه رسیدن به عالیترین مدارج روحانی یعنی فراهم نمودن و تسریع ظهور سوشیانت و غلبه نیکی بر بدی هدایت می کند. هدف از زناشویی مشارکت در نهضت بزرگ روحی است که در بیشتر ادیان الهی به بشر وعده داده شده است.

بنابراین؛ زناشویی در دین زرتشت عملی مقدس و ستایش انگیز است که از هر گونه تحقیر و تبعیض و نابرابری به دور است. به قول گیگر از خصوصیات موقعیت حقوقی زن و برابری او با مرد در دین زرتشت آن است که همانطوری که مرد پس از زناشویی به لقب ? نمان پیتی ? یعنی سرور و کدخدای خانه ملقب می گشت؛ زن نیز از زناشویی به لقب ? نمانوپیتی ? یعنی نور و فروغ خانه ملقب می گشت به عبارت دیگر مرد کدخدای و زن کدبانوی خانه بود. به قول همین دانشمند بزرگ آلمانی؛ و نویسنده کتاب ? تمدن ایرانیان خاوری? زن پس از ازدواج در صف همسری شوهر قرار می گرفت؛ نه در ردیف اموال و یا از تابعین او. به عبارت دیگر زن کنیز و برده مرد نبود٬ بلکه همسر و همدل و همراه مرد بود و در کلیه حقوق با مرد بربار و در جمیع امور با او شریک به شمار می آمد.

کریستن سن؛ خاورشناس بزرگ دانمارکی می گوید: ? رفتار مردان نسبت به زنان در ایران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی از آزادی کامل برخوردار بود. در مورد آزادی در ازدواج هیچ چیزی مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت نسبت به دختر کوچکش پروچیستا نیست. زرتشت به دختر کوچکش پروچیستا می فرماید: ? پروچیستا من جاماسب را که مرد دانشمندی است( وزیر گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان ) برای همسری تو برگزیدم؛ تو با خرد مقدس خود مشورت کن و ببین که آیا او را لایق همسری خود می دانی یا نه؟ در بند ۵ گاتها زرتشت خطاب به همه پسران و دختران جوان می گوید ? ای دختران شوکننده و ای دامادان اینک شما را می آموزم و آگاه می کنم٬ پندم را به خاطر بسپارید٬ و برابر اندرزم رفتار کنید تا در زندگی سعادتمند نائل گردید. هر یک از شما باید در پیمودن را زناشویی و مهرورزی و پاکی و نیکی بر دیگری سبقت جویید٬ زیرا تنها بدینوسیله می توان به یک زندگی سراسر شادی رسید.? (گاتهای زرتشت)

به طوری که می بینیم در زندگی زنان و مردان پارسا یکسان مورد خطاب قرار میگیرند. پس از مرگ نیز به روان و فروهر هر دوی آنها یکسان درود فرستاده می شود. در یشت ها آمده است: ? فروهر همه مردان و زنان نیک را می ستاییم. در فصل ۳۸ یسنا آمده است: ? ای اهورامزدا زنان این سرزمین را می ستاییم و زنانی که آیین راستی و نیکی برخوردارند.? در فروردین یشت؛ که طولانی ترین یشت اوستا است؛ بر فروهر زنان و مردان نیک جهان یکسان درود فرستاده شده است. زن زرتشتی در قرن اولیه ظهور زرتشت و نیز در زمان هخامنشیان از بیشترین حقوق متعالی برخوردار بود و یکی از درخشان ترین ادوار تاریخی خود را می گذاراند. نمونه کامل این زنان ماندانا مادر کورش بود؛ که بارها کوروش به وجود او افتخار کرده است و حضور زنانی از قبیل آتوسا؛ پانته آ؛ رکسانا ؛ آرتمیز؛ و غیره نمودار حضور فعال زن ایرانی در این دوران است و مشارکت همه جانبه زنان در این عصر چشمگیر است. از حفریات و کشفیات باستان شناسی که در تخت جمشید به عمل آمده٬ الواحی به دست آمد که نشان می دهد در ساختمان تخت جمشید عده زیادی از زنان مانند مردان مشارکت داشته و حقوق و مزایای جنسی از قبیل نان و شراب و غیره؛ مطابق مردان دریافت داشته اند. این الواح هم اکنون در موزه های جهان ضبط است.

پس از شکست هخامنشیان وضع اجتماعی زن ایرانی تغییر کرد و قوس نزولی را پیمود.در زمان ساسانیان که دین زرتشت اهمیت اولیه خود را بازیافت و سیستم حکومت نیز به طریق موبد شاهی اداره می شد؛ زن ایرانی تحت تعالیم مذهب زرتشت باز حقوق و امتیازاتی را به دست آورد. عصر ساسانیان به قول دارمستتر؛ نه تنها از لحاظ تاریخ ایران؛ بلکه برای تمام جهان واجد اهمیت است. از کارنامه اردشیر بابکان اینطور برمی آید که شخصیت زن از همان آغاز کار ساسانیان محترم شمرده می شد؛ و هیچکس حتی پادشاه نمی توانست به میل و دلخواه خود زنی را مورد آزار قرار دهد. به طوری که از الواح و مدارک و اسناد این دوران برمی آید زن از موقعیت خاصی در دوران ساسانیان برخوردار بوده است. مادر شاپور دوم نزدیک به بیست سال یعنی از پیش از تولد شاپور تا موقعی که او به سن رشد قانونی رسید؛ امور مملکت را با موبدان بزرگ اداره می کرد. در پندنامه آذرپاد مهر اسپند به پسر خود اینطور می گوید: ? اگر تو را فرزندی است؛ خواه دختر و خواه پسر او را به دبستان بفرست تا با فروغ خرد و دانش آراسته گردد و نیکو زندگی کند?.

بارتلمه مستشرق معروف آلمانی که کتاب ? حقوق زن در زمان ساسانی? را نگاشته؛ مطابق مندرجات آن؛ دختر در انتخاب همسر آزاد بود و اجباری نداشت مردی را که پدرش برای او در نظر گرفته به همسری قبول کند و پدر حق نداشت او را از ارث محروم نماید؛ و یا تنبیه دیگری درباره اش اعمال دارد.

فصل ۱۹ از کتاب ماتیکان هزار دادستان در بند ۳ و ۴ می گوید: ? دختران را بدون رضایت خودشان نمی توان به ازدواج مردی درآورد.? در بند ۲۹ از فصل ۲۸ همین کتاب می گوید: ? پسران و دختران پس از ازدواج در پرداخت قروض و دیون پدر و مادر متوفی خود سهیم و شریکند? ؛ و از این فتوا اینطور استنباط می گردد که دختران نه تنها در حقوق بلکه در تکالیف و مسئولیت ها نیز در ردیف پسران خانواده بوده اند. قانون خانواده حق نظارت مرد را در خانواده تعیین کرده بود و مرد وظیفه داشت که همسر و فرزندان خود به خوبی و مهربانی رفتار کند. پدر و مادر و فرزندان در برابر یکدیگر مسئولیت مشترک داشتند. اگر کسی اموال خود را به اشخاص بیگانه می بخشید و وارثین قانونی خود را محروم می کرد؛ این عمل قانونی نبود؛ و تنفیذ نمی شد. پس از درگذشت پدر خانواده حق ولایت با مادر بود؛ و ریاست خانواده به او تفویض می گشت. در صورتی که بین طرفین طلاق و جدایی صورت میگرفت؛ زن می توانست مهریه مطالبه کند؛ و مادام که شوهر اختیار نکرده و درآمدی از خودش نداشت؛ همسر سایق باید نفقه او را بپردازد. بارتلمه بر بنیاد کتاب ماتیکان هزار دادستان درباره حد نصاب ارث چنین می نویسد: ? تقسیم ارث در حقوق ساسانی پس از درگذشت پدر خانواده به این ترتیب بود که زن و پسران هر یک سهم مساوی از ارث داشتند. دختران در صورتی که ازدواج کرده و از خانه پدر جهیزیه به خانه شوهر برده بودن نصف؛ و در غیر این صورت مطابق برادران ارث می بردند.

مطابق قوانین اوستا:
۱- زن حق مالکیت داشته و می توانسته دارای خود را مستقلا اداره کند.
۲- زن می توانسته ولی و یا قیم و نگهدار فرزندان خود باشد.
۳- زن می توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نماید(در صورت بیماری شوهر)
۴- زن می توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکایت کند و سزای او را بخواهد.
۵- شوهر حق نداشته است بدون اجازه زنش دخترخود را شوهر دهد.
۶- در دادگاه گواهی زن پذیرفته می شد.
۷- زن می توانسته است داور یا وکیل شود.
۸ ? زن می توانسته وصی قرار گیرد و تمام اموال خود را وصیت کند.

همچنین اوستا برای دختر و پسر از حیث تعلیم و تربیت هیچ فرقی قایل نیست و در هوسپرم نسک آمده: ? رای اهورامزدا٬ به من فرزندی عطا کن که بتواند از عهده انجام وظایفش برآید و مسئولیت خود را درباره خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند( دختر یا پسر مطرح نیست).

آینه تمام نمای خصایص و روحیات و اعمال و نحوه زندگی و شخصیت باطنی و آرزوهای مردم ایران باستان است و می تواند ما را در این راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه های پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگی چون کاوه٬ و رستم و اسفندیار و سیاوش و سهراب و کیخسرو را می بینیم٬ با زنان دانا و خردمنی چون فرانک و سیندخت و گردآفرید و رودابه و تهمینه و کتایون و فرنگیس و کردیه و پوراندخت و آزرمیدخت و ….. روبرو می شویم که با کیاست و فراست و خرد و چاره گری کارهای بزرگ و خلاقه ای را انجام داده ؛ و حتی گاهی چراغی فرا راه مردان بوده اند.

آنچه فردوسی در شاهنامه به نظم آورده است؛ تخیلات و رویاهای شاعرانه نیست. بلکه تمام روایات و اخبار تاریخ کهن ایران است که سینه به سینه حفظ شده و یا کتابت گردیده و سرانجام به دست فردوسی رسیده؛ و این حماسه سرای بزرگ علیرغم محدویت و قضاوت نادرست و افکار کوته بینانه ای که در قرون سوم و چهارم هجری در مورد زنان معمول یا درایت و امانت داری ستایش انگیزی همان اخبار و روایت و شنیده ها را که درباره زن عهد باستان به دستش رسیده و نمودار ارج و اهمیت زن ایرانی در آن دوران است؛ با زبان شعر بازگو نموده؛ و نقش اجتماعی و موقعیت زن را آنچنان که در ایران قبل از اسلام بوده ؛ معرفی کرده است.

آبشخور:
پژوهشی از ماهان کیانی
تاریخ فا

نگاهي گذرا به تصوف دوران مغولان

تصوف خانقاهي كه در اوائل سده پنجم هجري به بعد در ايران زمين و اناتولي شكل گرفت ارتباط مسقيم با خزشهاي بزرگ جماعات ترك بيابانهاي آسياي ميانه و جاگير شدنشان در درون ايران و اناتولي دارد. از آغاز سده پنجم هجري به بعد جماعات بزرگ تركان از بيابانهاي آسياي ميانه در امواج پيوسته اي به درون ايران و اناتولي سرازير شدند ؛ و چنان كه ميدانيم سلطنت پهناور تركان سلجوقي را تشكيل دادند.


تركان كه پيشترها دين نياپرستي مبتني بر تقدس جادوگران قبيله اي داشتند، پس از آنكه مسلمان شدند باورهاي كهنشان را با خود كشيدند، و بسياري از زندگان مدعي تقدس و مردگان مقدس پنداشته شده را بجاي (توتمها) جادوگران قبيله اي پيشنه نهادند؛ براي زندگان اينها دستگاهاي شبه سلطنتي موسوم به خانقاه، و براي مردگان نيز گنبد و بارگاه افراشتند؛ زندگانشان واسطه ميان خدا و انسان و داراي دخل تصرف در امور خلقت و كائنات پنداشته شدند، و مردگانشان نيمه خداياني داراي قدرتي شبيه قدرت خدايان اقوام كهن سامي و توتمهاي قبيله اي تركان.


در سنت فرهنگي ايرانيان تازه مسلمان شده ماقبل حاكميت تركان چنين باورهاي وجود نداشت. گنبد سازي و مرده پرستي (پير پرستي ) در فرهنگ ايراني وجود نداشت. هيچ انساني چه مرده و چه زنده در فرهنگ ايراني داراي تقدس پنداشته نمي شد و به همين سبب هم بود كه در زبان ايراني واژه اي معادل “زيارت” كه اكنون جز واژگان مقدس شده است، ساخته نشده بود. اين از آن روي بود كه در دين ايرانيان ماقبل اسلام تقدس فقط به ذات هاي آسماني تعلق داشت، و حتي زرتشت و موبدان بزرگ نيز در فرهنگ ايراني تقدس به مفهوم كه ما اكنون از تقدس ميشناسيم، نيافته بودند.

در باور ديني ايرانيان ماقبل اسلام، علاوه بر ذاتهاي آسماني ميترا و آناهيتا و آذر و ورهرام كه اثرشان بر طبيعت مشهود بود، فضايل هفتگانه ملكوتي (وهومنه، ارته، خشتر، آرمئيتي، هوروتات، امرتات، سرواشه) داراي تقدس بودند و همه اينها ذاتهاي مجرد معنوي بودند. ايرانياني كه در جريان يك روند بسيار پيچيده در خلال چندين نسل مسلمان كرده شده بودند، گرچه از نظر عقيده ديني پذيرفته بودند كه رسول الله در زمان حياتش واسطه ميان الله و بندگانش بوده است ولي در فرهنگ آنها هيچ انساني پس از رسول الله واسطه ميان خدا و انسان پنداشته نميشد.


در ميان صدها اثر مكتوبي كه از ايرلنيان عربي نگار و پارسي نگار ماقبل حاكميت تركان برجاي مانده است هيچ نشانه اي از باور به تقدس آدمها ديده نميشود. در ميان صدها انسان تقدس يافته اي كه در زمان حاكميت تركان وارد عرصه فكر ديني كرده شدند، حتي يكي را نميتوان يافت كه پيش از آن در باور ايرانيان مسلمان داراي تقدس بوده باشد. پيدايش واسطه هاي ميان خدا و انسان و ساختن گنبد بر روي گور و تبديل آن به زيارتگاه و محل نيازخواهي و نيايش و دعا در تاريخ ايران توسط تركان در زمان غزنويان و سلجوقيان پديدار شد و توسط مغولان و تيموريان ادامه يافت.


اين سنتي تركي بوده و از رسوم ديرينه شمني و نياپرستي آنها آمده بوده كه پس از مسلمان شدنشان به شكل پيرپرستي -پير زنده و پير مرده- در آمده است. رسم پيرپرستي و مرده پرستي كه در فرهنگ ايرانيان شناخته نبود و با سنتهاي فرهنگي ايرانيان به كلي بيگانه بود، توسط تركان حاكم شده در ايران رواج داده شد و بمرور زمان و اندك اندك برخي از ايرانيان ساده انديش نيز بدان خو گرفتند.


بسياري از نيمه مُلاهاي زيرك در ايران و اناتولي وقتي با باورهاي تركان حاكم آشنا شدند ،خودشان را نزد آنها همچون اشخاصي آگاه به امور غيبي و قادر به رازگشايي و دخل و تصرف در امور جهان مطرح كردند؛ و مدعي داشتن چنان قدرتهاي شدند كه هركه بيمار باشد به بركت دعاي آنها بهبود خواهد يافت و هركه هر نيازي داشته باشد به بركت دعاي آنها نيازش برآورده خواهد شد.آنها با اين شگرد زيركانه خودشان را واسطه ميان خدا و انسان معرفي كرده به حاكمان ترك نزديك شدند تا به نان و نوا دست يابند.


مثلاً يكي از اينها كه از عربهاي پارسي زبان خراسان بود ادعا كرد كه طغرل سلجوقي و دو برادرش به بركت دعاي او ايران را گرفته و پادشاهي يافتند. اين مرد كه از نامداران تاريخ تصوف ايران است، چنان ارج و منزلتي در دستگاه اوغوزهاي سلجوقي يافت كه دار و دستگاهش در خراسان همچون دار و دستگاه شاهان بود. اين وضعيتي بود كه از اوائل سده ششم هجري از اواسط اناتولي تا شرقي ترين نقاط ايران وجود داشت. و بسيار كساني كه بنام صوفي مي شناسيم در چنين ظرفي پا به عرصه اجتماعي نهادند و براي خودشان دستگاه شبه سلطنتي ساختند. تقدسي كه تركان حاكم به اينها ميدادند ،خواهي نخواهي نوعي تبليغ در ميان عوام مردم نيز براي اينها ايجاد ميكرد و عقيده به مقدس بودن و رازگشا و برآورنده نيازها بودن اينها در ميان عوام ترويج ميشد، چنان كه همين صوفي خراساني معاصر تشكيل سلطنت اوغوزهاي سلجوقي و تبليغ گر مشروعيت آنها در زمان خودش تا پايه انبياي بزرگ قوم سامي ارتقاي مقام يافت.نمونه اين ارتقاي مقام را ميتوان در كتاب «اسرار التوحيد في مقامات ابي سعيد» ديد.


اينگونه بود كه در زمان حاكميت تركان بر ايران دهها دستگاه ريز و درشت تصوف بيرون آمد و تا پايان مغولان در سراسر خاورميانه پراكنده شد. خاورشناسان كه از حقيقت روند شكل گيري دستگاه صوفيان دوران سلجوقيان و مغولان آگاهي درستي نداشته اند، جريان تصوف خانقاهي را برخاسته از فرهنگ ايراني پنداشته اند؛ حال آنكه تصوف نه تنها از فرهنگ ايراني برنخواسته بلكه با روحيه و فرهنگ سنتي ايرانيان در تعارض هم بوده است؛ همانگونه كه با دين اسلام هم در تعارض است. زيرا از نظر عقيده اسلام سلفي ،همه شيوخ صوفيه و مريدانشان مشرك شمرده ميشوند و پيرپرستي و گنبدپرستي و نياز خواهي از مردگان و قبرها در عقايد اسلامي از جلوه هاي “شرك جلي” شرك آشكار شمرده مي شود.


تلاشهاي رقابت آميزي كه دستگاههاي فقيهان در زمان حاكميت تركان به خاطر حفظ امتيازهاي اقتصاديشان براي مقابله با سربرآوردن دستگاه هاي صوفيان بكار ميبردند، به سبب چتر حمايتي كه حاكمان ترك بر سر صوفيان افراشته بودند بجائي نرسيد و سرانجام به مقابله دستگاه فقاهت با دستگاه تصوف كشانده شد كه صوفيان در آن برنده شدند و داستان درازي بنام داستان “تقابل شريعت و طريقت” دارد كه در حقيقت ستيز ملا و صوفي است، زيرا هركدام از دو طرف ميكوشيدند كه عوام بيشتري را بسوي خودشان جلب كنند و درآمدهاي بيشتري را از زكات و خيرات و صدقاتي كه عوام مي پرداختند كسب كنند.
سده هفتم هجري كه با خزش گسترده حماعات ترك به همراه يورش مغولان به درون ايران و اناتولي آغاز شده بود،دوران عروج كار و بار صوفيان بود و بسيار كسان كه جوياي نام و نان بودند رو به صوفيگري مي آوردند و دستگاهي برا مي انداختند و به نان و نوا مي رسيدند. صوفيان در سايه حمايت تركان حاكم بر ايران خانقاه هائي در همه جا داير كردند كه مريدان را در آنجا گرد مي آوردند.

خانقاهها در اين دوران جاي معابد كهن اقوام سامي خاورميانه و مراكز مقدس تركان نياپرست را گرفته بود.شيخ هركدام از اين خانقاهها كه لقب “ولي الله” (نماينده تام الاختيار الله) بر خودش نهاده بود، يك نيمه خدا، شبيه خدايان كهن دنياي ساميان باستان بود،كه ادعا ميكرد كه در خلقت و هستي دخل و تصرف دارد و تير از كمان در رفته به فرمان او از هوا به كمان بازمي آيد!!!!
اوليا دارند قدرت از اله / تير جسته باز گردانند ز راه


به سبب جلال و شكوهي كه شيوخ صوفيه با حمايت مالي حاكمان ترك به صورت خانقاه براي خودشان ساخته بودند، ساده دلان مسلمان خانقاه نشينان را خداپرستاني عبادت گذار مي پنداشتند، و در اثر تلقينهاي خود صوفيان پر مدعا گمان ميكردند كه آنها دستي در كائنات دارند و اگر محبتشان را جلب كنند ،سعادت نصيبشان ميشود.و بر همين گمان نذر و نيازهايشان را به شكل هداياي نقدي و جنسي به خانقاه تحويل ميدادند و بر آورده شدن اميدهايشان را از شيوخ خانقاهها مي طلبيدند.از اين جهت هر خانقاه همواره داراي ثروت هاي كلاني بود.


بسياري از زمينداران ترك كه املاكشان چيزي جز زمينهاي مصادره شده كشاورزان ايراني نبود، زمينهاي وقف خانقاه ميكردند و كشاورزاني كه روي اين زمينها كار ميكردند عملا در خدمت خانقاه قرار ميگرفتند و حالت بردگان شيوخ تصوف را مي يافتند و بخش عمده در آمدهاشان به خانقاه تحويل ميشد. اينگونه هركدام از شيوخ خانقاهها يك فئودال به تمام معني و در زمره مالكين بزرگ و ثروتمندان طراز اول بود و صدها مريد شبه برده داشت و با حمايت تركان حاكم از عوام اوهام پرست شده بهره كشي ميكرد.

گفتيم كه صوفيان خانقاه دار دوران سلجوقيان و مغولان عقيده جبري داشتند.آنها بر اساس اين عقيده كه بايد به داده خدا هرچه كه باشد رضا داد،و در برابر اراده خدا هيچ اعتراضي نبايد كرد،حاكميت سياسي روز را هرچه كه بود مقبول ميدانستند و اطاعت از دستگاه سلطه را به عوام تلقين ميكردند.
آنها معتقد بودند كه “پادشاهي” يك جلوه از “خدايي” است و پادشاه مسلماني كه با دين خدا در ستيز نباشد،هر عملي كه انجام دهد عين عدل است؛حتي اگر سلطان براي ارضاي اميال شهواني خويش خون آدمهاي بي گناه را بي هيچ بهانه اي بريزد -چون كه دست شاه دست خدا است- كاري خدا پسند كرده است و كسي حق ندارد كه به او اعتراض نمايد!
اين جنبه از عقيده صوفيان را مولوي در داستان عشق پادشاه به كنيزك بيان كرده است.

در اين داستان كه در دفتر اول مثنوي آمده است،پادشاهي كنيزي زيبا خريده عاشقش ميشود ولي كنيزك دل در گرو ديگري دارد و از عشق يار بيمار ميگردد.پادشاه طبيبان را طلب كرده علاج كنيز را از ايشان ميخواهد.
سرانجام طبيبي متوجه ميگردد كه كنيز عاشق است و از عشق است كه رنجور شده و نام نشان معشوق را كه زرگري اهل سمرقند است از زير زبان كنيز در مي يابد.


پادشاه كس به سمرقند گسيل داشته زرگر را مي طلبد كه به هنرش محتاج گشته ؛ طبيب به امر شاه دواهايي به زرگر بيچاره ميخوراند تا اينكه كم كم زرگر بخت برگشته هم از ريخت و قيافه و هم از چشم كنيز افتاده سپس ميميرد!! و كنيز تندرست ميگردد تا شهوت پادشاه ارضا شود!!
اين داستان تخيلي كه جنايت توجيه نشده يك پادشاه هوس باز است،مولوي در پايان اينچنين توجيه ميكند كه كاري كه پادشاه كرد كاري درست بود و هرچه كرد از روي حكمت بود كه خدا به او الهام كرده بود،زيرا شاه مانند خدا قادر مطلق است و جان ميستاند و جان ميبخشد و هر كه را بكشد كاري ناروا نكرده است:

آن كه جان بخشد اگر بكشد رواست / نائب است و دست او دست خداست

البته مولوي در زماني كه تحت تاثير شمس و عرفان او بوده گفته:

چرخ ار نگردد گرد دل،از بيخ و اصلش بركنم  / گردون اگر دوني كند،گردون گردون بشكنم

و اين عقيده برخاسته از عرفان ايراني است كه با عقايد صوفيه در تضاد كامل است.

حافظ نيز اين بينش عارفان ايراني را چنين بيان داشته:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم  / فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
و يا: 


سر خدا كه در تتق غيب منزوي است  / مستانه اش نقاب ز رخسار بركشيم
و يا:


او به خونم تشنه و من بر لبش، تا چون شود  / كام بستانم از او يا داد بستاند ز من


حافظ در مواردي كه از جبر سخن ميگويد كنايه اي نيش دار به صوفيان ميزند.بارزترين وجوه تفاوت ميان عرفان ايراني و تصوف خانقاهي،همين باور عارفان به آزادي انسان و تسليم ناپذيري در برابر اراده جبري مافوق است حتي اگر اراده آسمان باشد.در حالي كه صوفيان تسليم محض اراده مافوق اند حتي اگر آن اراده از آنه حاكمان ستمگر مغول باشد.

برخي از پژوهشگران تاريخ تصوف كه تقابل و روياروي شريعت و طريقت در دوران حاكميت تركان بر خاورميانه را تقابل انسان آزادانديش و عرفان انسانگرا با اسلام عربي پنداشته اند،بدرستي از نحوه و روند شكل گيري تصوف خانقاهي اطلاع نداشته و عرفان ايراني را بدرستي نشناخته اند؛


اينان تصوف پيرپرست را با عرفان ايراني به غلط يكي دانسته اند و عنايت و توجه اي به مسئله اي اصلي و مهم نداشتند.اينان ندانستند كه عرفان ايراني در عين حالي كه به گوهر انساني به عنوان “مختار مطلق” تقدس ميداد،ولي هر تقدسي به مفهومي كه صوفيان ترويج ميكردند را براي هر انساني در هر زمان و مكاني نفي ميكرد.
اين مطالعه گران به دليل همين عدم شناخت و درك صحيح از عرفان ايراني بوده كه آن را با تصوف يكي دانسته اند و در تاليفاتشان آنها را باهم در آميخته اند.
به دليل همين خلط و اشتباه بوده كه نتوانستند جريان “رندي” را بشناسند.و در تاليفاتشان از بررسي جريان”رندي”  كه برآمده از عرفان بوده است ناتوان بوده و رندان را صوفي پنداشته اند.

خانقاه در سده ششم و هفتم هجري مركز بي كارگي و تنبل پروري بود و همواره شمار بسياري مريد بي كاره در آن گرد آمده بودند و درآمدهاي انبوهي كه به سوي خانقاه ها سرازير بود هزينه اين بيكاران ميشد.كار اينها در خانقاه اين بود كه روز و شب عبادت و ذكر و تسبيح ميكردند و شبها پس از اينكه حلوا خوري ميكردند تا پاسي از شب مشغول سماع و رقص ميشدند و خوش ميگذراندند.


سماع در لغت به معني شنيدن است،و در تصوف مفهوم خاصي دارد كه ميتوان آنرا “شادزيستي” معنا كرد.اين شاد زيستي اساسا از آن رندان بود كه بعدها به نوعي وارد جريان صوفيه شد.يك شاخه از صوفيان عقيده داشتند كه وقتي انسان در ذكر خدا مستغرق مي شود، روحش به معبود مي پيوندد و حالتي از وجد و سرور به او دست ميدهد و او را بمستي و رقص و پاي كوبي و غزل خواني وا ميدارد.


اين طريقت را صوفياني اتخاذ كرده بودند كه پس از طي مراحلي از زهد خشك و محروميت چشي ناشي از روزه داري و شب زنده داري و نمازگذاري و عبادتهاي خسته كننده به يكباره متوجه بي خاصيت بودن راه خود شده و از آن راه باز ميگشتند و شيوه شادزيستي و بي توجهي به زهد شرعي را در پيش گرفته و به “رندي” رسيده بودند.
برخي از صوفيان كه اهل دنيا و خوشي و كام گيري از نعمتهاي دنيايي بودند از همه آنچه مربوط به رندي بود ،رقص و سماع را گرفتند و وارد خانقاه ها كردند،ولي شيوه زندگي نزد آنها خلاف شيوه رندان بود،زيرا رندان در خدمت سعادت انسانها و بالا بردن معرفت بشري بودند ، ولي صوفيان در كار بهره كشي بي رحمانه از انسانهاي فريب خورده و آماده مال دادن به آنها بودند.

آبشخور:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا

بهرام گور

بهرام پنجم یا ورهرام پنجم یا بهرامِ گور از ۴۲۱ تا سال ۴۳۸ میلادی پادشاه ساسانی بود. وی بجای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت نشست.

یزدگرد اول سه پسر به نامهای شاپور و بهرام و نرسی داشت. هیچ کدام به هنگام مرگ پدر در پایتخت نبودند. شاپور شهریار ارمنستان و در ارمنستان بود. نرسی شهریار خراسان و در نیوشاپور بود. و بهرام در حیره بود. روایتهائی که منشأ آن عربها بوده‌اند گوید که بهرام از کودکی به نعمان منذِر امیر عرب حیره سپرده شده بود تا نزد او پرورش یابد. بنابر این روایات، بهرام در هفتمین ساعت روز هرمزد از ماه فروردین به دنیا آمد، و اختربینان به یزدگرد گفتند که او در آینده شاهنشاه ایران خواهد شد، ولی پیش از آن هنگام در زمینی خارج از خاک ایران به سر خواهد برد. در نتیجه، هرمز او را پس از تولدش به منذر سپرد و دایه‌ها و مربیانی را با او روانه حیره کرد تا او را به شیوهٔ دربار ایران پرورش دهند. هرمز به این منظور دستور داد تا در حیره کاخی به نام خورناگ برای بهرام ساختند (عربها این کاخ را خورنق نامیدند، و افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ساختند که بعدها وارد کتابها شده‌است).
رسم شاهان ساسانی آن بود که شاهپوران را به کشورهای خودمختار اطرافِ ایران می‌فرستادند تا آن سرزمین را با خودمختاری اداره کنند و از سنین نوجوانی راه و رسم کشورداری بیاموزند؛ چنانکه بعضی از شاهپوران فرماندار کوشان می‌شدند که در شرق کشور در همسایگی هندوستان بود و شامل پیشاور و قندهار و شمال بلوچستان پاکستانِ کنونی بود؛ بعضی فرماندار الان (کشورِ آذربایجان کنونی) می‌شدند و لقبشان الا نشاه بود؛ بعضی فرماندار خوارزم (اکنون شمال ازبکستان و ترکمنستان) می‌شدند و خوارزمشاه لقب داشتند؛ و بعضی فرماندار کرمان می‌شدند که سراسر ملک کرمان (اکنون بلوچستان ایران و پاکستان) را نیز شامل می‌شد، و کرمانشاه خوانده می‌شدند. حضور بهرام در حیره به این معنا بوده و آنچه عربها گفتند افسانه‌است.

مغان و بزرگان کشور که از سیاستهای یزدگرد اول ناخشنود بودند مایل نبودند که پادشاهی در کسی از پسرانِ او ادامه یابد و یکی از ساسانیان را که خسرو نام داشت به سلطنت نشاندند. شاپور پس از دریافت خبر مرگ پدرش از ارمنستان به سوی پایتخت حرکت کرد، ولی بزرگانِ هوادار خسرو وسائلی انگیختند و او را در راه از میان برداشتند. اما پسر دیگرش بهرام به حمایت بخشی از سپهداران و به کمک سپاهیان پادگان حیره به سوی تیسپون حرکت کرد. نوشته‌اند که بسطام هزارپت سپهبدِ میان رودان، یزد گشن اسپ استاندارِ میان رودان، سپهبد پیرک مهران، گودرز رئیس خزانه داری ارتش، َگشن اسپ آذرپیش رئیس دیوان مالیات، پناه خسرو وزیر امور خدماتِ عمومی، و شماری دیگر از بزرگان کشور انجمن کردند و مردی از خاندان ساسانی به نام خسرو را در تیسپون به سلطنت نشاندند. بهرام از حیره سپاه آراست و وارد میان رودان شد و در کنار تیسپون لشکرگاه زد. بزرگان در میان او و خسرو در آمد و شد افتادند و پس از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که پادشاهی به بهرام واگذار شود.[۱]
نگارندهٔ پارس نامه این رخداد را با استفاده از تاریخ طبری چنین آورده‌است: … پس میان ایشان گفت وگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو می‌کردند گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفت وگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هردو به هم رها کنید تا بکوشیم (یعنی نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو شیرِ گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردو شیر نهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند. و بهرام خسرو را گفت: پیشتر رو تاج بردار تااین پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زهره ندارد که پیش رود، بهرام پیش خرامید و گُرزی در دست گرفت. مؤبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد و َ لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد؛ پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز به قوت بر تارکِ سرش زد چنانکه از آن زخم سست شد، پس گلویش بگرفت و سرش بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت. و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی. و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم؛ باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.[۲]

پادشاهان ساسانی در شکار شیر، ببر و پلنگ مهارت فراوان داشتند. و همواره شکار درندگان در آیین آنان بوده که موجب تقویت قوای جنگی ایشان می‌شده. همچنین بشقابهای بجای مانده از دورهٔ ساسانی که این خسروان را در هنگام شکار و نبرد با حیواناتی همچون؛ قوچ، گوزن، گورخر، گراز، شیر، پلنگ و… به تصویر کشیده گواه دیگری بر این مطلب می‌باشد.

بهرام زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرده و چندان در امور کشور دخالت نمی‌کرد. در میان صاحبان مراتب آن زمان که از حیث قدرت و نفوذ رتبهٔ نخست را داشت مهرنرسی یا (مهرنرسه) بود که لقب و عنوان هزار بندگ (صاحب هزار غلام)را داشت. نسب او به خانوادهٔ سپندیاذ یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی می‌رسید.

مؤرخان عرب و ایرانی او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمرده‌اند ولی مؤلفین عیسوی به جهت توجهی که این وزیر به دیانت زرتشتی داشت، نسبت به او کینه ورزیده و او را خائن و دو رو و بی‌رحم خوانده‌اند.

مهرنرسه آتشکده‌ها و ابنیه‌های بسیاری بنا نمود. کاخ سروستان، در کنار راه کاروانی شیراز که هنوز ویرانه‌های آن بر جا مانده‌است و از نظر فن معماری، ارزشمند محسوب می‌شود، احتمال داده می‌شود که یکی از ابنیه‌های مهر نرسی باشد.[۳]

بهرام در شرق هیاطله را به سختی شکست داد و پادشاه آنها را کشت.[۴] در این جنگ غنائم بسیاری به دست آمد از جمله تاج خان هیاطله که بهرام آن را به آتشکده آذرگشسپ در شهر شیز، در آذربایجان اهدا کرد. طوایف وحشی چنان لطمه‌ای دیدند که تا یک چند بعد دیگر در مرزهای ایران ظاهر نشدند.[۵]

جنگ بهرام با بیزانس بطوریکه مؤرخین یونانی نوشته‌اند،دلیلش آزار مسیحیان مقیم ایران بود که از بدرفتاری‌های مغان فرار کرده، به روم می‌رفتند. بهرام استرداد آنها را خواست و تئودوسیوس دوم از استرداد آنها ابا کرد، در نتیجه کدورت بالا گرفته و منتهی بجنگ شد.

مهرنرسی سردار لشکر ایران شد و جنگ در نزدیکی نصیبین (جنوب ترکیه) آغاز شد ولی چنان به درازا کشیده شد که رومیان بالاخره خسته شده و تقاضای صلح کردند.

گرچه ایرانیان از این جنگ، هیچ بهره‌ای نبرده بودند اما باز صلح محترمانه‌ای با روم منعقد شد. مابین ایران و بیزانس عهدنامه صلح صد ساله منعقد گردید و ایران نیز آزادی مذهب مسیحی را در ایران پذیرفت اما این عهدنامه بخاطر مخالفت روحانیون زرتشتی در عمل اجرا نشد.[۶]

در طی منازعات بین ایران و بیزانس در ارمنستان ایران هم یک چند ادعای استقلال یا تجزیه طلبی پدید آمد اما پایان جنگ با بیزانس به بهرام فرصت داد تا در آنجا نیز سلطهٔ ایران را اعاده کند و ارمنستان را به یک ایالت تابع تبدیل کند. چنانکه رومی‌ها هم از مدتها قبل، همین کار را در مورد بخش دیگر ارمنستان که به آنها تعلق داشت کرده بودند.[۷]

بهرام گور به هند (منظور جنوب شرق پاکستان امروزی) لشکر کشیده و شهر کراچی را گرفت. سپس شهر دیبل به عنوان مرز با هندوستان معین شد.

بهرام گور در ادب پارسی؛

بهرام پادشاهی دلیر و جنگجو بود. داستان‌های بسیاری را به او نسبت می‌دهند. نظامی گنجوی [۸] داستان لشکرکشی بهرام را بی جنگ و خونریزی می‌داند، او چنین می‌گوید که بهرام شرط گذاشت که تاج شاهی در میان دو شیر نهند و هر که توانست تاج از میان دوشیر برگیرد، همانا پادشاهی او را سزد. شاه خودخوانده از این کار سرباز زد و بهرام را به تنهایی به این کار واداشتند، او نیز پس از نبرد با دو شیر تاج شاهی را از آن خویش ساخت.

آوردن کولیان را، از هند به ایران را از کارهای او می‌دانند. او این کار را برای شادمان کردن مردم انجام داده بود زیرا کولیان نوازندگان و رقصندگان توانایی بودند. شادروان دهخدا ایشان را لولی می‌خواند و در این باره چنین آورده‌است: [۹]“در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان‌های مربوط به روزگار ساسانیان آمده‌است، نوشته‌اند که بهرام گور از شنگل یا شنگلت یا شبرمه پادشاه هند، خواست تا گروهی از آنان را از هند به ایران گسیل دارد.

روایتی که مؤلف غرر اخبار در این باره آورده‌است، بدین گونه‌است،

گویند روزی شامگاهان، بهرام از شکار بازمی‌گشت، گروهی از مردم بازاری را دید که در زردی آفتاب غروب، بر سبزه ٔ چمن نشسته‌اند و شراب همی خورند. آنان را از آن روی که خویشتن را از لذت سماع، محروم داشته‌اند، بنکوهید. گفتند «ای ملک! امروز رامشگری، به صد درهم طلب کردیم و نیافتیم.» بهرام گفت «در کار شما خواهم نگریست.» پس بفرمود تا به شنگلت پادشاه هند نامه نویسند تا چهارهزار تن، از خنیاگران آزموده و رامشگران کاردیده، به دربار وی گسیل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را، در سراسر کشور خویش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گیرند و از آنان بهره برند و مزدی شایسته، بدانها بپردازند و این لولیان سیاه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند، از بازماندگان آنانند.

او به شکار و باده‌گساری، بسیار دلبسته بود. دلبستگی‌اش به شکار گورخر سبب شد که به او لقب بهرام گور را بدهند. بهرام زنی به نام نازپری داشت که بسیار در زندگی او تاثیرگذار بود.

همچنین در داستان‌ها چنین انگاشته شده که در جست‌وجوی گوری، در لجنزار گرفتار آمد و لجنزار او را در خود فرو خورد. همچنین، نویسندگان زرتشتی زمان او را زمان آرامش و آشتی می‌دانند و زمانی که دیوان از ترس او پنهان شدند.

حکیم نظامی گنجوی در هفت پیکر (بهرامنامه) داستان بهرام را از بدو تولد، تا مرگ رازگونه‌اش بیان می‌کند.

حکیم عمر خیام در یکی از رباعیاتش به موضوع مرگ بهرام چنین اشاره دارد:

آن قصر که جمشید در او جای گرفت     آهـو  بچـه کرد و  روبه آرام گرفت

بهـرام که گور می گرفتی همه عمـر     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت [10]

منابع:

1.اخبار الطوال
2.پارس نامه
3.کریستن سن، ص ۳۰۳
4.پیرنیا، ص ۳۱۰
5.زرین کوب، ص ۴۵۸
6.پیرنیا، ص ۳۱۳
7.زرین کوب، ص ۴۵۹
8.هفت پیکر
9.لغت نامه
10.رباعیات خیام.