نگهبانان ثروت شاهی در دوره هخامنشی

یزدان صفایی

نگهبانان ثروت شاهی در دوره هخامنشی

تمام مشاغل درباری، موقتی بودند به این معنا که تضمین و ثباتی برای دارندۀ آن مقام وجود نداشت؛ اگر عدم صلاحیت فرد، زیر سؤال می‌رفت؛ مقام سلطنتی از او اخذ و به کس دیگری واگذار می‌شد. برخی دیگر جنبۀ تشریفاتی داشته‌اند؛ به این معنا که صاحب آن مقام، الزاماً وظیفه‌ای متناسب با آن را انجام نمی‌داده است.
داریوش پیش از به تخت نشستن، «نیزه‌دار» کمبوجیه بود. دو تن از نزدیکان داریوش یعنی گبریاس و آسپاتینس به عنوان اسلحه‌داران مخصوص او بر آرامگاهش نقش شده‌اند. فرزندِ سرپرست دبیرخانۀ دربار کمبوجیه، ساقی شاه بود. این عناوین، پیش از آنکه مقامی اجرایی باشند، لطفی شاهانه به شمار می‌آمدند تا به صاحبان آن‌ها ارج و منزلت اعطا کند. گزنفون مورخ، بر زین نشاندنِ شاه را برای کسی که اجازۀ آن را داشت، یک امتیاز می‌دانست. تنها کسانی مشمول این القاب می‌شدند که در حلقۀ پیرامون شخص شاه جای داشتند. این حلقه یا دایره خود دارای مراتبی بوده است؛ اعضای قوم-طبقۀ حاکم می‌توانستند وارد حلقه‌های درونی‌تر شوند و در نتیجه به شاه نزدیک‌تر شوند یا آنکه با ارتکاب خطا، از او دور شده و حتی القاب خود را از دست بدهند.
جدای از این القاب و عناوین تشریفاتی، دربار هخامنشی، دارای مقام‌هایی اجرایی نیز بود که کارکرد مشخصی داشته باشند، مهم‌ترین آن‌ها در ادامه معرفی می‌شوند:

ولیعهد:
در طول دورۀ هخامنشی، قاعدۀ یکپارچه‌ای برای انتخاب ولیعهد دیده نمی‌شود اما می‌توان گفت که دختران نمی‌توانسته‌اند ولیعهد بشوند این پسران شاه بوده‌اند که به این مقام می‌رسیدند. پسر بزرگ‌تر نسبت به دیگران ارجحیت داشت اما این قاعده عمومیت نداشت چرا که خشایارشا پسر بزرگ داریوش نبود اما به عنوان ولیعهد پس از او به تخت نشست. پسرانِ زنِ رسمی شاه نیز همین وضعیت را داشتند چرا که با وجود ارجحیت، هموارد این پسرِ زن رسمی نبود که به این مقام می‌رسید. در صورتی که شاه فرزند پسری نداشت، فرد قدرتمندی از اشراف قوم‌طبقۀ حاکم، به عنوان جانشینِ شاه پیشین به تخت می‌نشست.
زنان درباری:
مادر شاه، از شخصیت‌های مهم دربار بود، جایگاه مهم بعدی نزد شاه در اختیار همسر او بود. شاه زنان غیر عقدی نیز داشت. در منابع یونانی غالباً از زنان درباری، تصویری همراه با مفاهیم فریبکاری، توطئه، کینه‌توزی ارائه شده است اما اسناد مرکزی امپراطوری یعنی الواح تخت جمشید، زنان سلطنتی را بسیار پرقدرت، فعال، و خارج از فضای مخوفی به نام حرمسرا که ساخته و پرداختۀ منابع یونانی بود؛ نشان می‌دهند. زنان غیر درباری نیز مانند مردان به اشتغال مشغول بوده و مزایای اشتغال خود را دریافت می‌کردند.

کلیارک:
از مقام‌ «کلیارک» به واسطۀ منابع یونانی با آن آشنا هستیم؛ این لقب را احتمالاً باید با «هزار پَتیش» در فارسی باستان به معنای «فرمانده هزار سرباز» یکسان بدانیم که باریابی به حضور شاه به واسطۀ او انجام می‌شده است. کلیارک هم مانند همۀ بلندپایگان دیگر به شخص شاه وابسته بود و در مسافرت‌ها او را همراهی می‌کرد. دارندۀ این مقام ممکن است‌‌ همان کسی باشد که در نقش‌برجسته‌های تخت جمشید، برابر شاه به حالت کُرنش ایستاده و دست راستش را جلوی دهانش گرفته است.

ساتراپ:
استاندارانی بوده‌اند که امینت، قدرت و تسلط دربار مرکزی را تأمین می‌کردند. غالباً از میان قوم-‌طبقۀ حاکم انتخاب می‌شدند. ساتراپ‌ها نیروی نظامی داشتند که به منظور دفع شورش احتمالی و ادارۀ استان در اختیارشان گذاشته شده بود. بعضاً مقام استانداری از پدر به پسر به ارث می‌رسید ولی این موضوع عمومیت نداشت. این سیستم استانداری که برخلاف هرودوت، بنیادگذارش را نباید داریوش بدانیم؛ بعداً توسط اسکندر و جانشینان او نیز تداوم یافت.

بازرس‌های شاه:
وجود دربارهای کوچک در استان‌ها، موجب نیاز مرکز به نظارت بر پیرامون خود می‌شد. گزنفون آغازِ به کارگیری بازرس‌ها را به عصر کورش نسبت می‌دهد. در منابع یونانی از تعبیرِ «چشم شاه» برای اشاره به این بازرس‌های ویژه استفاده شده است.
خزانه‌دار شاهی:
خزانه‌دار را مورخان یونانی، «نگهبان ثروت شاهی» نامیده‌اند. به واسطۀ متونی که اغلب به زبانِ عیلامیِ هخامنشی به روی الواح تخت جمشید نوشته شده‌اند از پرداخت‌های دستگاه سلطنتی، به کارگران، کارگزاران امور مذهبی و کارمندان آگاه هستیم. خزانۀ شاهی که باید بسیار پرشکوه بوده باشد؛ منبع این پرداخت‌ها و همینطور تأمین کنندۀ حفظ نظم کشور و هزینه‌های لشگری بود.

مغان:
از الواح باروی تخت جمشید می‌دانیم که آن‌ها وظیفۀ انجام مناسک دینی را بر عهده داشته‌اند. این اسناد مرکزی تأییدی بر وجود و حضور آن‌ها در قلب امپراطوری هستند. منابع یونانی، وظایفی چون تعبیر خواب، انجام مراسم پیشکشی و قربانی، تربیت کودکان، ستاره‌بینی و… را به آن‌ها واگذار کرده‌اند. برخی آثار هنری از گوشه و کنار امپراطوری، آن‌ها را در حال اجرای مناسک دینی نشان می‌دهند.

گارد شاهی:

 

نگهبانان ثروت شاهی در دوره هخامنشی
نگهبانان ثروت شاهی در دوره هخامنشی

 

گزنفون ایجاد یک گارد محافظ ده هزار نفره برای نگهبانی از کاخ‌های سلطنتی را به شخص کورش نسبت داده است. این افراد نیز همانند کلیارک شاه را در شکار یا سفر‌هایش همراهی و در واقع پاسداری می‌کردند. در میان مورخان کلاسیک، شکوه و جلال این دسته از نظامیان به نحو خاصی تشریح شده است به نحوی که از دیگر نظامیان هخامنشی متمایز گشته‌اند و قلب سپاه هخامنشی به شمار می‌رفتند. ممکن است که کلیارک فرماندهی گروه نخبه‌ای شامل هزار نفر از همین افراد گارد شاهی را نیز عهده‌دار بوده باشد.

پزشکان دربار:
پزشکان درباری به خاطر ذات شغلشان همواره قابلیت این را داشته‌اند که به شخص شاه بسیار نزدیک بشوند. منابع کلاسیک یونانی به طرز شگفت‌انگیزی پزشکان یونانیِ دربار را به شاه هخامنشی نزدیک می‌دانند. یکی از این پزشکان درباری، کتسیاس نام دارد که یکی از مشهور‌ترین مورخان نیز هست. تداوم و تکرار داستان پزشکانی یونانی که به شاه خدمت کرده و به او نزدیک شده‌اند؛ مورخ را به این نتیجه‌گیری سوق می‌دهد که با طرحی داستانی روبه‌رو است که طی آن، پزشکی از یونان به اسارت به دربار آورده می‌شود، شاه یا خانواده‌اش را درمان می‌کند، در گروه مقربانِ شاه وارد می‌شود و در ‌‌نهایت یا به جهان یونانی یا به دربار خیانت می‌ورزد. آنچه که معلوم است در دربار پزشکان مخصوص وجود داشته‌اند اما در اهمیت این مقام به ویژه پزشکان یونانی می‌بایست تردید نمود.
بدیهی است که مقام‌ها و القاب اداری- سلطنتیِ ریز و درشت دیگری در دورۀ هخامنشی مستند هستند در این گفتار کوتاه، تلاش شد تا مهم‌ترین آن‌ها به اختصار ارائه گردد.

آموزش و پرورش در دوران مـادها و هخامنشیان


آموزش و پرورش در دوران فرمانروایی مادها
:

مدارک موجود درباره ی تمدن و فرهنگ مادها آن چنان اندک است که امکان اظهار نظر قطعی را درباره ی اوضاع فرهنگی مادها دشوار میسازد. در واقع درباره ی “معارف مادها” اطلاعاتی در دست نیست زیرا که نه سنگ نبشته ای از آنان تاکنون کشف شده است تا مدرک قرار داده شود و نه از یونانی ها و یا ملل دگر در زمینه ی اوضاع فرهنگی آنان اطلاعات جامعی به دست آمده است (بیژن، برگ١٢٠). حتا تاکنون هیچ مدرک مستقیمی که بر آشنایی مادها با خط و کتابت دلالت کند به دست نیامده است (دیاکونوف، برگ ٣٣٩). لیکن تا حدی آموزش و پرورش اجتماعی مادها را میتوان از کیفیت آموزش و پرورش عصر هخامنشی حدس زد، زیرا که پارسها در بادی امر از نظر تمدن و معارف در رتبه ای پایین تر از مادها قرار داشتند، لیکن همنژاد و همکیش و همزبان آنان بودند و وقتی که پارسیان بر آنان سلطه یافتند تمدن آنان را نیز گرفتند (با توجه به این نکته که تمدن هخامنشی از تمامی تمدنهای تابع خود از جمله تمدن ایلامی برای رشد خویش استفاده نموده است).

ادامه خواندن “آموزش و پرورش در دوران مـادها و هخامنشیان”

دین مـادها

از زرتشتی بودن مـادها آگاهی در دست نیست. ولی از نشانه ها چنین پیداست که آنها میتوانسته اند زرتشتی بوده باشند. آرامگاه مادی « قیـزقـاپان » در درۀ شهر زور، نزدیک سلیمانیۀ عراق امروزی و مقبرۀ « دکـان داوود » در سه کیلومتری جنوب شرقی سرپل ذهاب، نشان از پرستاری از آتش در زمان مادها را دارند. در قیزقاپان، در بخش بالای سردر گور، نگاره ای از آیین نیایش در برابر آتش قرار دارد. گزیدن مجلس نیایش در برابر آتش، برای کسی که آرامگاه از آن اوست، تعیین کننده است. باور به نقش آتش پس از مرگ به این گزینش کمک کرده است. مقام دینی ای که در سمت چپ ایستاده است، لباس ویژۀ مغـان را بر تن دارد. این مغ در سمت راست شاه ایستاده و هردو پَنام بر سر و بر چهره و جلو دهان دارند تا نفسشان به آتش مقدس نخورد. گور دکان داوود هم بنایی همانند دارد. احتمالاً قیزقاپان گور کیخسرو « هُوخشـثرَه » و دکان داوود گور « آژی دهاگ »، شاهان مادی است.

ادامه خواندن “دین مـادها”

بهرام گور

بهرام پنجم یا ورهرام پنجم یا بهرامِ گور از ۴۲۱ تا سال ۴۳۸ میلادی پادشاه ساسانی بود. وی بجای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت نشست.

یزدگرد اول سه پسر به نامهای شاپور و بهرام و نرسی داشت. هیچ کدام به هنگام مرگ پدر در پایتخت نبودند. شاپور شهریار ارمنستان و در ارمنستان بود. نرسی شهریار خراسان و در نیوشاپور بود. و بهرام در حیره بود. روایتهائی که منشأ آن عربها بوده‌اند گوید که بهرام از کودکی به نعمان منذِر امیر عرب حیره سپرده شده بود تا نزد او پرورش یابد. بنابر این روایات، بهرام در هفتمین ساعت روز هرمزد از ماه فروردین به دنیا آمد، و اختربینان به یزدگرد گفتند که او در آینده شاهنشاه ایران خواهد شد، ولی پیش از آن هنگام در زمینی خارج از خاک ایران به سر خواهد برد. در نتیجه، هرمز او را پس از تولدش به منذر سپرد و دایه‌ها و مربیانی را با او روانه حیره کرد تا او را به شیوهٔ دربار ایران پرورش دهند. هرمز به این منظور دستور داد تا در حیره کاخی به نام خورناگ برای بهرام ساختند (عربها این کاخ را خورنق نامیدند، و افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ساختند که بعدها وارد کتابها شده‌است).
رسم شاهان ساسانی آن بود که شاهپوران را به کشورهای خودمختار اطرافِ ایران می‌فرستادند تا آن سرزمین را با خودمختاری اداره کنند و از سنین نوجوانی راه و رسم کشورداری بیاموزند؛ چنانکه بعضی از شاهپوران فرماندار کوشان می‌شدند که در شرق کشور در همسایگی هندوستان بود و شامل پیشاور و قندهار و شمال بلوچستان پاکستانِ کنونی بود؛ بعضی فرماندار الان (کشورِ آذربایجان کنونی) می‌شدند و لقبشان الا نشاه بود؛ بعضی فرماندار خوارزم (اکنون شمال ازبکستان و ترکمنستان) می‌شدند و خوارزمشاه لقب داشتند؛ و بعضی فرماندار کرمان می‌شدند که سراسر ملک کرمان (اکنون بلوچستان ایران و پاکستان) را نیز شامل می‌شد، و کرمانشاه خوانده می‌شدند. حضور بهرام در حیره به این معنا بوده و آنچه عربها گفتند افسانه‌است.

مغان و بزرگان کشور که از سیاستهای یزدگرد اول ناخشنود بودند مایل نبودند که پادشاهی در کسی از پسرانِ او ادامه یابد و یکی از ساسانیان را که خسرو نام داشت به سلطنت نشاندند. شاپور پس از دریافت خبر مرگ پدرش از ارمنستان به سوی پایتخت حرکت کرد، ولی بزرگانِ هوادار خسرو وسائلی انگیختند و او را در راه از میان برداشتند. اما پسر دیگرش بهرام به حمایت بخشی از سپهداران و به کمک سپاهیان پادگان حیره به سوی تیسپون حرکت کرد. نوشته‌اند که بسطام هزارپت سپهبدِ میان رودان، یزد گشن اسپ استاندارِ میان رودان، سپهبد پیرک مهران، گودرز رئیس خزانه داری ارتش، َگشن اسپ آذرپیش رئیس دیوان مالیات، پناه خسرو وزیر امور خدماتِ عمومی، و شماری دیگر از بزرگان کشور انجمن کردند و مردی از خاندان ساسانی به نام خسرو را در تیسپون به سلطنت نشاندند. بهرام از حیره سپاه آراست و وارد میان رودان شد و در کنار تیسپون لشکرگاه زد. بزرگان در میان او و خسرو در آمد و شد افتادند و پس از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که پادشاهی به بهرام واگذار شود.[۱]
نگارندهٔ پارس نامه این رخداد را با استفاده از تاریخ طبری چنین آورده‌است: … پس میان ایشان گفت وگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو می‌کردند گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفت وگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هردو به هم رها کنید تا بکوشیم (یعنی نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو شیرِ گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردو شیر نهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند. و بهرام خسرو را گفت: پیشتر رو تاج بردار تااین پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زهره ندارد که پیش رود، بهرام پیش خرامید و گُرزی در دست گرفت. مؤبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد و َ لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد؛ پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز به قوت بر تارکِ سرش زد چنانکه از آن زخم سست شد، پس گلویش بگرفت و سرش بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت. و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی. و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم؛ باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.[۲]

پادشاهان ساسانی در شکار شیر، ببر و پلنگ مهارت فراوان داشتند. و همواره شکار درندگان در آیین آنان بوده که موجب تقویت قوای جنگی ایشان می‌شده. همچنین بشقابهای بجای مانده از دورهٔ ساسانی که این خسروان را در هنگام شکار و نبرد با حیواناتی همچون؛ قوچ، گوزن، گورخر، گراز، شیر، پلنگ و… به تصویر کشیده گواه دیگری بر این مطلب می‌باشد.

بهرام زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرده و چندان در امور کشور دخالت نمی‌کرد. در میان صاحبان مراتب آن زمان که از حیث قدرت و نفوذ رتبهٔ نخست را داشت مهرنرسی یا (مهرنرسه) بود که لقب و عنوان هزار بندگ (صاحب هزار غلام)را داشت. نسب او به خانوادهٔ سپندیاذ یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی می‌رسید.

مؤرخان عرب و ایرانی او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمرده‌اند ولی مؤلفین عیسوی به جهت توجهی که این وزیر به دیانت زرتشتی داشت، نسبت به او کینه ورزیده و او را خائن و دو رو و بی‌رحم خوانده‌اند.

مهرنرسه آتشکده‌ها و ابنیه‌های بسیاری بنا نمود. کاخ سروستان، در کنار راه کاروانی شیراز که هنوز ویرانه‌های آن بر جا مانده‌است و از نظر فن معماری، ارزشمند محسوب می‌شود، احتمال داده می‌شود که یکی از ابنیه‌های مهر نرسی باشد.[۳]

بهرام در شرق هیاطله را به سختی شکست داد و پادشاه آنها را کشت.[۴] در این جنگ غنائم بسیاری به دست آمد از جمله تاج خان هیاطله که بهرام آن را به آتشکده آذرگشسپ در شهر شیز، در آذربایجان اهدا کرد. طوایف وحشی چنان لطمه‌ای دیدند که تا یک چند بعد دیگر در مرزهای ایران ظاهر نشدند.[۵]

جنگ بهرام با بیزانس بطوریکه مؤرخین یونانی نوشته‌اند،دلیلش آزار مسیحیان مقیم ایران بود که از بدرفتاری‌های مغان فرار کرده، به روم می‌رفتند. بهرام استرداد آنها را خواست و تئودوسیوس دوم از استرداد آنها ابا کرد، در نتیجه کدورت بالا گرفته و منتهی بجنگ شد.

مهرنرسی سردار لشکر ایران شد و جنگ در نزدیکی نصیبین (جنوب ترکیه) آغاز شد ولی چنان به درازا کشیده شد که رومیان بالاخره خسته شده و تقاضای صلح کردند.

گرچه ایرانیان از این جنگ، هیچ بهره‌ای نبرده بودند اما باز صلح محترمانه‌ای با روم منعقد شد. مابین ایران و بیزانس عهدنامه صلح صد ساله منعقد گردید و ایران نیز آزادی مذهب مسیحی را در ایران پذیرفت اما این عهدنامه بخاطر مخالفت روحانیون زرتشتی در عمل اجرا نشد.[۶]

در طی منازعات بین ایران و بیزانس در ارمنستان ایران هم یک چند ادعای استقلال یا تجزیه طلبی پدید آمد اما پایان جنگ با بیزانس به بهرام فرصت داد تا در آنجا نیز سلطهٔ ایران را اعاده کند و ارمنستان را به یک ایالت تابع تبدیل کند. چنانکه رومی‌ها هم از مدتها قبل، همین کار را در مورد بخش دیگر ارمنستان که به آنها تعلق داشت کرده بودند.[۷]

بهرام گور به هند (منظور جنوب شرق پاکستان امروزی) لشکر کشیده و شهر کراچی را گرفت. سپس شهر دیبل به عنوان مرز با هندوستان معین شد.

بهرام گور در ادب پارسی؛

بهرام پادشاهی دلیر و جنگجو بود. داستان‌های بسیاری را به او نسبت می‌دهند. نظامی گنجوی [۸] داستان لشکرکشی بهرام را بی جنگ و خونریزی می‌داند، او چنین می‌گوید که بهرام شرط گذاشت که تاج شاهی در میان دو شیر نهند و هر که توانست تاج از میان دوشیر برگیرد، همانا پادشاهی او را سزد. شاه خودخوانده از این کار سرباز زد و بهرام را به تنهایی به این کار واداشتند، او نیز پس از نبرد با دو شیر تاج شاهی را از آن خویش ساخت.

آوردن کولیان را، از هند به ایران را از کارهای او می‌دانند. او این کار را برای شادمان کردن مردم انجام داده بود زیرا کولیان نوازندگان و رقصندگان توانایی بودند. شادروان دهخدا ایشان را لولی می‌خواند و در این باره چنین آورده‌است: [۹]“در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان‌های مربوط به روزگار ساسانیان آمده‌است، نوشته‌اند که بهرام گور از شنگل یا شنگلت یا شبرمه پادشاه هند، خواست تا گروهی از آنان را از هند به ایران گسیل دارد.

روایتی که مؤلف غرر اخبار در این باره آورده‌است، بدین گونه‌است،

گویند روزی شامگاهان، بهرام از شکار بازمی‌گشت، گروهی از مردم بازاری را دید که در زردی آفتاب غروب، بر سبزه ٔ چمن نشسته‌اند و شراب همی خورند. آنان را از آن روی که خویشتن را از لذت سماع، محروم داشته‌اند، بنکوهید. گفتند «ای ملک! امروز رامشگری، به صد درهم طلب کردیم و نیافتیم.» بهرام گفت «در کار شما خواهم نگریست.» پس بفرمود تا به شنگلت پادشاه هند نامه نویسند تا چهارهزار تن، از خنیاگران آزموده و رامشگران کاردیده، به دربار وی گسیل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را، در سراسر کشور خویش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گیرند و از آنان بهره برند و مزدی شایسته، بدانها بپردازند و این لولیان سیاه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند، از بازماندگان آنانند.

او به شکار و باده‌گساری، بسیار دلبسته بود. دلبستگی‌اش به شکار گورخر سبب شد که به او لقب بهرام گور را بدهند. بهرام زنی به نام نازپری داشت که بسیار در زندگی او تاثیرگذار بود.

همچنین در داستان‌ها چنین انگاشته شده که در جست‌وجوی گوری، در لجنزار گرفتار آمد و لجنزار او را در خود فرو خورد. همچنین، نویسندگان زرتشتی زمان او را زمان آرامش و آشتی می‌دانند و زمانی که دیوان از ترس او پنهان شدند.

حکیم نظامی گنجوی در هفت پیکر (بهرامنامه) داستان بهرام را از بدو تولد، تا مرگ رازگونه‌اش بیان می‌کند.

حکیم عمر خیام در یکی از رباعیاتش به موضوع مرگ بهرام چنین اشاره دارد:

آن قصر که جمشید در او جای گرفت     آهـو  بچـه کرد و  روبه آرام گرفت

بهـرام که گور می گرفتی همه عمـر     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت [10]

منابع:

1.اخبار الطوال
2.پارس نامه
3.کریستن سن، ص ۳۰۳
4.پیرنیا، ص ۳۱۰
5.زرین کوب، ص ۴۵۸
6.پیرنیا، ص ۳۱۳
7.زرین کوب، ص ۴۵۹
8.هفت پیکر
9.لغت نامه
10.رباعیات خیام.