سواد آموزی عامه در بین ساسانیان

سواد آموزی عامه در بین ساسانیان

سواد آموزی عامه در بین ساسانیان

نویسنده: مرتضی حماسی

ادبیات پهلوی
به نظر می رسد روحانیان دانشمند ، از این امکان تازه و پربار داشتن متون مکتوب ، مشتاقانه بهره می جستند . اوستای بزرگ با زند فارسی میانه ی آن همراه بود که اینک ( هر چند هنوز هم به خط ناقص پهلوی و با آن هزوارش ها ) به تمامی نگاشته شده بود . از جمله دیگر کارها در این زمینه این بود که روحانیان چکیده ها و مجموعه هایی از این زند درباره مضامین خاص را برای استفاده ی دیگران و نیز احتمالا بزرگان غیر روحانی فراهم آوردند . مهمترین این آثار ، بندهش ، به معنای آفرینش است که زند آگاهی به معنای آگاهی از زند ، هم خوانده می شود .
این اثر در طول نسل ها افزوده هایی یافت و بازنویسی شد ، به طوری که سرانجام اثری مطول با سه مضمون عمده شد : درباره ی چگونگی آفریدگان خاکی ، و کیانیان که نیاکانان ادعایی ساسانیان باشند .
گسترش سواد به این معنی بود که در اواخر دوره ساسانی ، بسیاری از آثار سبک تر آموزشی دینی ( و غیر دینی ) هم نوشته شدند که اغلب تنها از نامشان خبر داریم . مجموعه هایی از سخنان حکمت آمیز محبوبیت داشتند که آنها را به خردمندان افسانه ای مشهور گذشته های دور ، یا دوره ی خود ساسانیان منسوب میدانستند . برخی از این سخنان حکمت های دنیوی بودند و بقیه جنبه ی آموزش اخلاق داشتند .
نام فارسی میانه ی این متن ها ” اندرز ” بود . یکی از آثار مهم این چنینی که احتمالا در سده ی ششم میلادی نگاشته شده و به نظر میرسد از این نوع باستانی ادبیات پدید آمده باشد . دادستان مینوی خرد است .
در این اثر جوینده ای در پی اثبات حقیقت کیش زرتشتی است و خود از مینوی خرد تعلیم می گیرد که اینگونه اظهار می دارد :
« از نخست ، من که خرد غریزی هستم از مینوان و گیتیان با اهرمزد بودم و آفریدگار اهرمزد ، ایزدان آفریده به مینو و گیتی و دیگر آفریدگان را به قدرت … خرد غریزی آفرید و نگاه میدارد و اداره می کند » . ( فصل ۵۶ ، بند ۴-۵ ) .
آنگاه مینوی خرد ، جوینده را در باب آموزه های بنیادین این دین روشن می سازد ، و اصولی اخلاقی را تعیین می کند که باید راهنمای زندگی اش باشد و مختصری درباره ی دانش سنتی در برخی حوزاه ها ارائه می کند که از اوستا گرفته شده است .
در سراسر این اثر تاکید زیادی بر ثنویت می شود .
« … ایزدان … گذشته از نیکی ، هیچ گونه بدی ندهند و اهریمن و دیوان ، گذشته از بدی ، هیچگونه نیکی ندهند » ( فصل ۵۱ ، بند ۱۵ ) .
سفارش میشود که از جمله وظایف بنیادین فرد مومن ، نمازهای سه گانه ی روز است ” برابر خورشید و مهر ، چون این دو با هم با هم حرکت می کنند ” . و برگزاری گاهنبارها ، انجام خودده و پرستش ایزدان و پرهیز از دیو پرستی ( فصل ۵۲ ، بند ۳ ؛ فصل ۳ ، بند ۳ ؛ فصل ۱ ، بند ۹۳ ) .این چیزها را باید از وسایل حاصل از تلاش سخت به انجام رسانند و از آنها بی پناهان را پناه دهند ، بیچارگان را کمک کنند و نیکان را بهره رسانند . ( فصل ۵ ، بندهای ۶_۸ ؛ فصل ۱ ، بندهای ۴۲_۴۴ ) .
مخاطب این کتاب که به زبانی روشن و ساده نوشته شده ، آشکارا مردم عادی هستند . از دیگر منابع می توان دریافت که در اواخر دوره ی ساسانی مردمان عادی تحصیل کرده ای هم بودند که به موضوعات دینی علاقه داشتند .
در یک متن کوچک موسوم به خسرو و ریدگ ( خسرو و غلامک ) خسرو از جوانی متعلق به خانواده ای نیک (پدر جوانک از بزرگان و مادرش دختر روحانی ای بلند پایه ای است ) ، به قصد آزمودن شایستگی اش برای ورود به جرگه ی غلامان وی ، درباره ی فضیلت هایش می پرسد . پاسخ های پسرک که نشان می دهند او در زمینه ی خوردنی ها و شراب ، موسیقی و شعر ، عطریات ، گل ها ، زنان ، زنان ، اسبان ، خبره است ، دنیایی سرشار از نعمت و خوشی های بی عش را به طور زنده تصویر می کنند . ولی جوانک مدعی است دانش وی حاصل آموزش دینی درستی است که دیده است : ” به هنگام ، به مدرسه ( فرهنگستان ) فرستاده شدم و به فرهنگ آموختن ، سخت بشافتم . و یشت و هادخت و بغان یسن و وندیداد را چون هیربدان از بر آموختم و بند بند زند را گوش فرا دادم . مرا دبیری آنگونه است که خوب نویس و تندنویس ، با انگشتانی هنرمندانه ام “( Bailey , 160 ) .
ظاهرا فرهنگستان ، مدرسه ای عمومی بود ( فرهنگ صرفا یعنی تربیت ) ، به طوری که از ” هیربدستان ” و ” دبیرستان ” خاص روحانیان و دبیران متمایز بوده است .
مورد دیگر مشابه با اظهارات این غلامک خیالی ، از زندگی واقعی مهرام گشنسب از بزرگان پارسی ، گزارش شده که مسیحی شد و به گفته ی قدیس گیورگیوس ، به سال ۶۱۴ م در زمان خسروپرویز به شهادت رسید . مهرام گشنسب از سوی پدر با خانواده ی سلطنتی ساسانی خویشاوندی داشت و مادر او هم دختر یکی از روحانیان بلندپایه بود . وی که در جوانی یتیم شده بود ، به دست پدربزرگ پدری اش پرورش یافت که هر چند عامی بود ، ولی ( به گفته ی زندگینانه نویس مسیحی وی ) مهرام گشنسب را از همان سال های نخست ” در ادبیات پارسی و دین مغان آموزش داده بود ، چندان که پیش از هفت سالگی ، می توانست یسنا بخواند و برسم به دست گیرد … گزارش توانایی وی شاهنشاه هرمزد [ چهارم پسر خسرو انوشیروان ] را بر آن داشت که وی را به دربار بخواند و فرمان دهد تا مطالبی از دین مغان را برخواند . وی بی درنگ چنین کرد ” . شاه خرسند شد و او را به غلامی خویش گماشت . وی بعدها مومنانه پیمان خودده بست و خواهر خویش را به زنی گرفت ( Hoffman , 93-94 ) .
آبشخور :
زردشتیان : باورها و آداب دینی آنها / مری بویس ؛ ترجمه عسکر بهرامی . – تهران : ققنوس ، ۱۳۸۱ ، ۱۶۷ و ۱۶۸ .
لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:
تاریخ فا | مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

www.Tarikhfa.com

محدوده حکومتی ساسانیان در زمان حمله اعراب

محدوده حکومتی ساسانیان در زمان حمله اعراب

نگارنده: حامد محمدپور

ساسانیان-۲۲۶-۶۵۱

یعقوبی محدوده حکومتی ساسانیان را در زمان حمله اعراب، شامل چهار ناحیه اصلی خراسان، جبل (جبال)، فارس و اهواز و عراق (بین النهرین) می داند و هر کدام از این نواحی را تحت حکومت اسپهبدی (سپهسالار) جداگانه ذکر می کند. وی شهرهای مختلفی را از قرار زیر برای این نواحی بیان می نماید:
1. ناحیه (کور) خراسان شامل شهرهای نیشابور، هرات، مرو، مرورود، فاریاب، طالقان، بلخ، بخارا، بادغیس، غرجستان، طوس، سرخس، جرجان و باورد (ابیورد). استاندار این ناحیه را اسپهبد خراسان می نامیدند.
2. ناحیه جبل شامل شهرهای طبرستان، ری، قزوین، زنجان، قم، اصفهان، همدان، نهاوند، دینور، حلوان، ماسبذان، مهرجانقذق، شهر زور، صامغان و آذربایجان. به استاندار این ناحیه اسپهبد آذربایجان و کرمان می گفتند.
3. ناحیه فارس و اهواز شامل شهرهای اصطخر، شیراز، رجان، نوبندجان، گور (فیروزآباد)، کازرون، فسا، دارابجرد، اردشیر خره و شاپور از منطقه فارس و جندی شاپور، شوش، نهرتیری، مناذر، شوشتر، ایذه و رامهرمز از منطقه اهواز که به عامل هر دو ناحیه، اسپهبد فارس می گفتند.
4. ناحیه عراق شامل 48 منطقه کوچک تر (طسوج) می گشت که اسامی بعضی از آن ها چنین است: بادوریا، انبار، بهرسیر، زاب (اعلی، اسفل و اوسط)، میسان، کوثی، بابل، جلولا، نهروان (اعلی، اوسط و اسفل) و مدائن. به عامل این ناحیه، اسپهبد مغرب می گفتند. (1)
گر چه در بعضی از نوشته های معاصران و به ویژه خاور شناسان، مناطقی چون ارمنستان، سیستان، خوارزم، سغد و مکران نیز جزء قلمرو ساسانیان محسوب شده است. (2) اما این نوشته ها تصریح براین نکته ندارند که ساسانیان همه این نقاط را در زمان حمله مسلمانان در اختیار داشته اند. چنان که این احتمال نیز وجود دارد که این مناطق نه به عنوان توابع بلکه به عنوان دست نشانده ها و یا حتی هم پیمانان ساسانیان مطرح باشند.
هم چنین به وسیله سخن «لسترنج» که از قول جغرافی دانان عرب، ایالت قهستان و سیستان را از توابع خراسان می داند، نمی توان به یعقوبی ایراد گرفت، زیرا نوشته لسترنج ناظر به بعد از فتوحات و تقسیم بندی های زمان عباسیان است. (3)

پی نوشت:

1. احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی (دارصادر، بیروت) ج 1، ص 176-177.
2. آرتور کریستین سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی (چاپ نهم: تهران، دنیای کتاب، 1374) ص 202.
3. لسترنج ، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمه محمود عرفان (چاپ چهارم: تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1373) ص 377.

اختلافات زرتشتیان و مسیحیان در دوران ساسانی

اختلافات زرتشتیان و مسیحیان در دوران ساسانی

اختلافات زرتشتیان و مسیحیان در دوران ساسانی

عصر حکومت ساسانیان، عرصه‌ی زد و خورد میان فرق و ادیان گوناگون بود. در این میان نحوه‌ی برخورد جامعه و حکومت زرتشتی با مسیحیان قابل توجه است. از همان قرون آغازین میلادی پای مسیحیت به ایران نیز گشوده شد. مبلغین مسیحی به شهرها و نواحی مختلف ایران می‌رفتند تا پیام او را به همگان برسانند. هرچه زمان پیش‌تر می‌رفت، افراد بیشتری دین زرتشتی را رها می‌کردند و مسیحی می‌شدند. نَصرانیّت (یعنی مسیحیت) از زمان کنستانتین (امپراتور روم)، دین رسمی روم شد، و این عصر مصادف با حکومت شاپور دوم در ایران بود. از زمان رسمی شدنِ مسیحیت در اروپا، شاپور دوم سخت‌گیری، تعقیب و ستم به مسیحیان را آغاز کرد. چون آنان را همدل قیصر و دشمن خود می‌پنداشت. شاپور در (۳۲۲ م) تعقیب و شکنجه مسیحیان را تشدید نمود. حتی بنابر منابع تاریخی، وی دو اسقف مسیحی را به جرم پرستش نکردن خورشید(همچون رسم زرتشتیان) اعدام نمود. در این عصر بسیاری از مسیحیان کشته شده، خون‌های بسیاری بر زمین ریخته شد[۱].

موبدان زرتشتی چنان نسبت به مسیحیان سختگیر بودند که وقتی یزدگرد اول در ابتدای حکومتش نسبت به مسیحیان خوشرفتاری می‌کرد، او را بزهگر نامیدند[۲]. ناگفته نماند که مسیحیان نیز بعضاً نسبت به زرتشتیان خشونت به خرج داده، دست به خرابکاری می‌گشودند. مثلاً یک کشیش مسیحی آتشکده‌ای را ویران نمود و یا برخی از مسیحیان به آتشکده‌ها حمله کرده؛ آتش مقدّس را خاموش می‌کردند. از سویی دیگر، بهرام پنجم (پادشاه ساسانی) به درخواست مهرشاپور موبد، به قبرستان‌های مسیحیان حمله کرد و قبرها را شکافت و جنازه‌های مسیحیان را از قبر بیرون کشید و روی زمین رها کرد و این رفتار زشت تا سال‌ها ادامه داشت[۳].

سال‌ها بعد ارمنستان(که مردمان آن همگی زرتشتی بودند)، به مسیحیت گروید. یزدگرد دوم، طی نامه‌ای به مردم دستور داد تا به آیین زرتشت بازگردند. اما کسی به دستور او توجهی نکرد[۴]. در این عصر مناظراتی هم میان مسیحیان و زرتشتیان صورت می‌گرفت[۵]. به هر صورت زرتشتیانی که مسیحی می‌شدند خود را ملزم به رعایت آداب و رسوم زرتشتی نمی‌دیدند. لذا این مسئله برای موبدان غیرقابل تحمل بود[۶]. نفوذ مسیحیت در ایرانِ عصر ساسانی، ناشی از پوسیدگی و «از هم پاشیدگی درونی» جامعه ساسانی بود. موبدان و شاهان ساسانی برای متوقف نمودن گسترش مسیحیت، چاره‌ای جز شکنجه و کشتار ایرانیانِ مسیحی نداشتند. بسیاری از مستشرقین معتقدند که مسيحيت در آن دوره چنان ريشه دوانيده بود، كه اگر اسلام نرسيده بود، مسيحیت جايگزين آيين زردشت مى‏‌شد[۷].

اما درباره شکنجه‌ و قتل‌عام مسیحیان به دست موبدان زرتشتی باید نکاتی را بیان کرد. منابع بسیاری وجود دارد که نشان می‌دهد در عصر ساسانیان نیز مجازات سنگسار علیه مجرمین به اجرا در می‌آمد. از جمله مواردی که رخ داد مسیحیان به دست موبدان سنگسار شدند(به جرم ارتداد از دین زرتشتی و تبلیغ برای مسیحیت). برای نمونه در زمان يزدگرد دوم، دو راهبه‌ی مسيحى را مصلوب كرده، سپس سنگسار نمودند. همچنین چند تن از مسیحیان را زنده زنده درون دیوار قرار دادند. ساییدن تنِ مجرمین زیر پای فیل هم مجازاتی رایج بود. در کتاب «اعمال شهیدان» که سرنوشت شهدای عيسوى در آن ثبت شده است، انواع و اقسام زجرها و شكنجه‏‌هاى وحشتناكى كه علیه مسیحیان صورت می‌گرفت، بیان گردیده است. زندانيان را گاهى واژگون و گاهى با يک پا سرنگون بر دار مى‏‌كردند و با تازيانه‏ بر آنان مي‌زدند و بر زخم‌ها سركه و نمک می‌ریختند. اندام آن بى‏‌نوايان را يک يک قطع مى‏‌كردند و پوست سرشان را مى‏‌كندند. گاهى پوست چهره را از پيشانى تا چانه برمى‏‌داشتند و گاهى پوست دست و پشت آنها را مى‏‌بريدند و سرب گداخته در گوش و چشمشان می‌ريختند و زبان را مى‏‌كندند. حتی گردن يكى از شهداى عيسوى را سوراخ كردند و زبان او را از آن سوراخ بيرون كشيدند. سوزن در چشم و در دیگر نقاط بدن فرو مى‏‌كردند و شکنجه‌ها را آنقدر ادامه می‌دادند تا مرگ او فرا رسد. يكى دیگر از ادوات شکنجه، شانه آهنين بود، كه گوشت تن محكوم را با آن مى‏‌كندند. گاهى زندانیان عيسوى را وادار به اعدام هم‏كيشان خود مى‏‌كردند. مجازات‌هاى ديگرى نيز وجود داشت از قبيل توقيف اموال و…[۸]. باید توجه داشت که در گزارش این شکنجه‌ها چه بسا بزرگنمایی‌هایی انجام می‌شد. همچنن این مجازات‌ها بیشتر درباره‌ی جرایم مذهبی صورت می‌گرفت (نه برای همه‌ی گناهان). به هر صورت مجازات و تعقیب و آزار عیسویان (مسیحیان) توسط موبدان و شاهان ساسانی امری رایج بود[۹]. کتیبه‌های به جا مانده از عصر ساسانیان نیز این مسئله را تأیید می‌کنند. از جمله کرتیر (موبد بزرگ زرتشتی) در کتیبه‌ی سرمشهد، سطر ۲۹-۳۰ گویای این است که مسیحیانِ ایران به شدت توسط موبدان سرکوب شدند[۱۰]. ریشه‌ی این رفتارها این بود که موبدان زرتشتی، حضرت عیسی (علیه السلام) را پیامبری شیطانی می‌دانستند و حتی بعدها همین لقب را برای حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) نیز به کار بردند[۱۱]. ناگفته نماند که شکنجه‌ها و آزارهایی این چنینی، توسط کشیشان مسیحی در قرون وسطی علیه غیرمسیحیان نیز انجام می‌شد.

استاد عبدالحسین زرینکوب در کتاب «دو قرن سکوت» اشاره می‌کند که بسیاری از خاندان‌های نامدار ایرانی در عصر ساسانیان، دین زرتشتی را رها کرده و به آیین مسیحیت گرویده بودند. با اینکه مسیحیان ایران از سوی موبدان زرتشتی تحت فشار، آزار و تعقیب قرار داشتند، اما این سختگیری‌ها موجب منع از گسترش مسیحیت در ایران نبود و این آیین با شدت و سرعت در حال فراگیر شدن بود[۱۲]. ایشان می‌افزایند که «هوشمندان قوم از آیین زرتشت سرخورده بودند و آیین تازه ای می‌جستند که جنبه اخلاقی و روحانی آن از دین زرتشت قوی تر باشد و رسم و آیین طبقاتی کهن را در هم فرو ریزد. نفوذی که آیین ترسا -مسیحیت- در این ایام در ایران یافته بود از همین جا بود»[۱۳]. مرحوم استاد زرینکوب از همین روی قائل به این نکته بودند که اکثر ایرانیان از روی اختیار و از سر شور و شوق به آیین مسلمانی ایمان آوردند[۱۴].

پی‌نوشت:

[۱]. مری بویس، زرتشتیان, باورها و آداب دینی آن‌ها، ترجمه ع.بهرامی، تهران: انتشارات ققنوس، ۱۳۹۱. ص ۱۴۹-۱۵۰-۱۷۱
[۲]. مری بویس، همان، ص ۱۵۱
[۳]. مری بویس، همان، ص ۱۵۲
[۴]. مری بویس، همان، ص ۱۵۳ و حسن پیرنیا، تاريخ ايران باستان، تهران: انتشارات دنیای کتاب، ۱۳۷۵. ج‏ ۳ ص ۲۵۸۳
[۵]. مری بویس، همان، ص ۱۵۳-۱۵۴-۱۷۰-۱۷۱
[۶]. مری بویس، همان، ص ۱۷۰
[۷]. مرتضی راوندی، تاريخ اجتماعى ايران، تهران: انتشارات نگاه، ۱۳۸۲. ج‏ ۱ ص ۴۹۷
[۸]. آرتور كرستين سن، ايران در زمان ساسانيان، ترجمه: رشيد ياسمى،‏ تهران: انتشارات دنياى كتاب، ۱۳۶۸. ‏ص ۴۱۶-۴۱۵
[۹]. آرتور كرستين سن، همان، ص ۴۱۷-۴۱۹
[۱۰]. مری بویس، همان، ص ۱۴۱
[۱۱]. بنگرید به «توهین‌ها و فحاشی‌های موبدان زرتشتی به پیامبران ادیان ابراهیمی»
[۱۲]. عبدالحسین زرینکوب، دو قرن سکوت، تهران: انتشارات سخن، ۱۳۸۱. ص ۲۷۹
[۱۳]. عبدالحسین زرینکوب، همان، ص ۸۱
[۱۴]. بنگرید به «مسلمان شدن اکثر ایرانیان از روی اختیار، گفتاری از عبدالحسین زرینکوب» و «دفاعیه‌ی استاد زرینکوب پیرامون اسلام»

سیستم زهکشی ساسانیان بر مبنای گردش ماه (بخش اول)

سیستم زهکشی ساسانیان بر مبنای گردش ماه
پژوهش : مرتضی حماسی

تیسفون

کشورِ پهناور ایران به نسبتِ کرانه ی جغرافیایی خود، جزو کشورهایِ کم آب حساب می شود . گذشتگانِ ما از روزگارانِ کهن با حفر کانال ها ، کاریز ها ، قنات ها و سیستم هایِ زه کشی توانستند که مشکلِ کم آبی و رساندنِ آب به مناطق خشک و کم آب را برای استفاده های کشاورزی و آب آشامیدنی بر طرف سازند .

یکی از مناطقی که در آن ایرانیان این نوع سیستم آبیاری را بسیار اجرا می کردند ، کشور عراق کنونی بود که با توجه به اینکه طبیعتی گرم و خشک دارد ، ولی با حفر کانال ها و کاریز های فراوان ، هیچوقت در عراق مشکلِ کم آبی نداشتند .

در زمانِ پادشاهیِ اُرُد اول ( 57-38 پ.م ) زمانی که اشکانیان در اوج قدرت خود بودند ، تیسپون پایتخت ایران می شود . در نوشته های مورخین چینی در عهد اشکانیان ، شهر تیسپون به شهری توصیف شده است که زمینش پر از ریگزار است و از طریق قنات ، کشتزار هایِ ان آبیاری می شده است .

در اسناد تاریخیِ چینی در مورد شهر تیسپون می خوانیم :

« تیسپون پایتخت ایران ( به زبان چینی سوهلی ) بیش از یکصد هزار خانوار دارد . زمینِ آن هموار و اشیایی چون طلا ، نقره ، مرجان ، عنبر ، بلور ، الماس ، شیشه آلات ، پارچه های ملیله دوزی ، قلاب دوزی ، پنبه ، قالی ، پرده و کاغذ دیواری در آنجا پیدا می شد . هوا بسیار گرم و مردم در خانه ها یخ می گذاشتند . زمین بیشتر ریگزار و برایِ آبیاری آب را از راهِ قنات یا کاریز به کشت زار می رساندند . از غله و حبوبات پنج نوع در آنجا پیدا می شد . اسب خوب داشت و الاغ بزرگ ( قاطر ) و شتر و شیر و مرغی که تخم بزرگ می گذارد و مانند شتر است ، زیاد دیده می شد » . (1)

سیستم آبیاری به شیوه یِ قنات و کاریز در عهد ساسانیان به مسئله ای حقوقی در نظام ساسانی تبدیل می شود ، چنانکه در کتاب ماتیکان هزار دادستان که کتابی حقوقی متعلق به اواخر عهد ساسانی است ، فصل 22 مرتبط به قنات و کاریز است و دارای 9 ماده است که جا دارد 2 ماده ی آنرا در اینجا مورد بررسی قرار بدهیم . لذا متن پهلوی ، ترجمه واژه به واژه و شرح آن را در پایین می آوریم :

ماده اول ؛ متن پهلوی :
1 – کهس مرت پت زمیکِ خویش پت زمیکِ همبرکان کُنَد کا-ش گوش – بالا کَنَد . اویشان کا-ش پیرامون همک زمیک ی کسان اداک -ایچ آویشان کی آن زمیک خویش نیندر داشت میزد ی آن کهس بی پت خنسندیه اُ بیرون داشت میزد ی آن کهس بی پت اپی زیانی ی اوی که کهس خویش اینیا کهس کندان نی پاتشخای .

ماده اول ؛ ترجمه و.ب.و :
1 – کاریز مرد به زمین خویش یا همبرکان کُند هرگاه – اش گوش بالا کند هر گاه – اش پیرامون هم زمین کاسن اداک – نیز اویشان که آن زمین خویش نندر داشت مزد آن کاریز بی به خورسندی و بیرون داشت میزد آن کاریز بی به بی زیانی اوی کاریز خویش اینیا کاریز کندان نه پادشاه .

ماده اول ؛ شرح :
کاریز ( = کانال ) که مرد در زمینِ خویش یا در زمینِ همبرکان ( = مجاورین ) ایجاد کند هرگاه آن را تا به اندازه بلندیِ گوش بکَند و هرگاه – آن را پیرامونِ همه زمینِ کسان ببرد به این نیز ( = در چنین شرایطی ) ایشان که آن زمین خویش نیندر دارند ( = آبیاری می کنند ؟ ) ، باید مُزدِ آن کاریز با خرسندی بدهند همچنین آنها هم که آبیاری را بیرون از زمینِ خویش دارند ( = و می برند ) مُزدِ آن کاریز را نیز با بی زیانی کسی که کاریز را خویش ( = مالک ) است یعنی کاریز را کندان ( = کَنَنده ی کاریز ) بدهند و پادشاه نیستند استفاده کنند مگر با شرایط گفته شده .

ماده دوم ؛ متن پهلوی :
2 – کس پت 2 مرت کَند تا سپُر بویت همی کا ایویک کنیت آن ی نی پاتخشای بی کا کنیت ایاپ افزون بهری خویش اپر اوی ی دیت بی هلد .

ماده دوم ؛ ترجمه و.ب.و :
2 – کاریز به دو مرد کَند تا سپُر بود همی ای هرگاه یک کند آن دیگر نه پادشاه بی ، هرگاه کند یا افزون بهر خویش ابر اوی دیگر بهلد .

ماده دوم ؛ شرح :
کاریز را که دو مرد می کَنَند تا سپُر بُوَد ( = تا کار پایان می یابد ) تا زمانی که یکی می کَنَد ، آن دیگری نه پادشاه است ( = مجاز نیست ) مگر که بکند یا آن که افزون بهر خویش را به آن دیگری بهلد ( = واگذار کند ) . یعنی پس از شروعِ به کندنِ قنات هیچ کدام نمی توانند کار را رها کنند اگر یکی نخواهد کار را ادامه بدهد و نکند قانونا مجاز به این کار نیست مگر آنکه سهم خود را به دیگری واگذار کند . (2)

یکی از مورخان ایرانی که در مورد سیستم زهکشی در دوران ساسانی مطالبی نقل کرده است ، عبدالله ابن مسلم ابن قتیبه دینوری از دانشمندان ایرانی و مولف کتاب عیون الاخبار است .

او در کتاب عیون الاخبار ، جلد اول ، برگۀ 44 می نویسد :

« ایرانیان گفته اند : آنکه از روان ساختنِ آب ها و کندنِ جوی ها و استخر ها و بستنِ راهِ سیلاب بر زمین هایِ گود و کاهش و افزایشِ آب ها در روز های سال و گردش ماه و حساب سطح سه گوش و چهار گوش و چند گوش و ساختن پُل ها و جسر ها و بر نهادنِ دولاب ها و چرخاب ها بر رود ها و بر چاه ها و دشواری هایِ حساب ، آگاهی ندارد ، در دبیری ناتوان است » . (3)

جناب امام شوشتری در کتاب « پرتویی از فرهنگ ساسانی » این روایت را کامل بررسی نموده اند که به شرح آن خواهیم پرداخت ؛ ولی نخست باید اشاره شود که ایرانیان پیش از اسلام نیز به این نکته رسیده بودند که گردشِ کره ی ماه باعث کاهش و افزایشِ آب رودخانه ها یا جوی ها می شود .

در متنی پهلوی موسوم به « ستایش سی روزه » در مورد ماه آمده است :

« سپاس دارم از دادار بِه ، که او فراز آفرید تو ماهِ زیبا و بامی ( را ) برای روشناییِ شب . و فراز روش هستی از بندهش تا به فرشکرد کرداری . به نمو کردن و کاستن اندر ماه به درازیِ 15 شبانه روز نمو کنی و 15 شبانه روز بکاهی – و زمانی که نمو کنی همه ی جهانِ اورمزد داده افزائی و آشکارتر ، آبِ دریاچه ها ، دریا ها ، و نیز رودان ، چشمه ها و نیز بسیار گیاهان زرین و تر … » . (4)

جمله ای که در متن پهلوی به کار رفته است ، یعنی این جمله : « و فراز روش هستی از بندهش تا به فرشکرد کرداری » ، بدین معنی است که ماه از آغازِ هستی تا باز آراستنِ گیتی در حرکت و رَوِش است .

در ادبیات پهلوی برای دورانِ افزودن و کاستن در کامل بودنِ ماه اصطلاح اندر ماه ، پُر ماه ، ویشپتث بکار می رفته است . اندر ماه زمانی است که هلالِ ماه به صورتِ تیغه است ، پُر ماه زمانی است که ماه پُر است ، و ویشپتث زمانِ کاستنِ ماه می باشد .

با این توضیحات این جمله که در متن پهلوی به کار رفت ، یعنی : « زمانی که نمو کنی همه ی جهانِ اورمزد داده افزائی و آشکارتر ، آبِ دریاچه ها ، دریا ها ، و نیز رودان ، چشمه ها و نیز بسیار گیاهان زرین و تر »، بدین معنی است که در زمانِ نمو کردنِ ماه ، ماه باعث افزایشِ آب دریاچه ها و دریاها و رود ها و چشمه ها و این کار در نتیجه باعثِ افزایشِ گیاهان و سرسبزی خواهد شد .

جناب امام شوشتری در مورد این روایت :

« ایرانیان گفته اند : آنکه از روان ساختنِ آب ها و کندنِ جوی ها و استخر ها و بستنِ راهِ سیلاب بر زمین هایِ گود و کاهش و افزایشِ آب ها در روز های سال و گردش ماه و حساب سطح سه گوش و چهار گوش و چند گوش و ساختن پُل ها و جسر ها و بر نهادنِ دولاب ها و چرخاب ها بر رود ها و بر چاه ها و دشواری هایِ حساب ، آگاهی ندارد ، در دبیری ناتوان است » .

در کتاب « پرتوی فرهنگ ساسانی » تجزیه و تحلیلی زیبا انجام داده اند که قسمت هایی از آن را در اینجا می آورم : (5)

این روایت مربوط به وظایف کاردارانِ دیوانِ خراج و دیوانِ کاست برفزود ( اداره آبیاری ) است و روشن شدن معنی برخی جمله هایِ آن نیاز به توضیح دارد که در زیر به کوتاهی آورده می شود :

الف – در سرزمین عراق که پایگاهِ دولتِ ساسانی در آنجا بود ، خطر کم آبی وجود نداشت زیرا مقدارِ ریزشِ دو رودخانه ی دجله و فرات و رود های دیگری که از کوهستانِ غربیِ ایران در جلگه ی عراق سرازیر می شد ، بیش از اندازه ی نیازِ آن سرزمین به آب بود .

خطری که از باستان زمان در آنجا ، زمین هایِ کشاورزی را تهدید می کرد هجوم سیلاب ها به کشتزار ها و تبدیلِ آن ها به مرداب هایِ زیانمند بوده زیرا بلندیِ سطحِ جلگه رسوبی عراق از سطحِ آبِ رودخانه های دجله و فرات ، حتی در زمانِ کم آبی ( پاییز ) از 2 متر بیشتر نیست و در هنگام بر آمدنِ سیلاب در آن رود ها ( فصل بهار ) سطحِ آب در آن ها از سطحِ بسیاری از کشتزار ها در جنوبِ آن کشور بلند تر می شود . در آن هنگام این خطر به سختی وجود دارد که آبِ رود ها زمین هایِ کشاورزی را فرا گیرد و هزار ها هکتار زمینِ حاصلخیز را مبدل به مرداب سازد . از این رو ایرانیان در مدت هزار و دویست سالی که بر این سرزمین فرمانروا بودند ، یک شبکه آبیاری پدید آورده بودند که تا کنون نظیرِ آن در جهان دیده نشده است .
شرحِ جزئیاتِ این شبکه ی آبیاریِ عظیم نیاز به نوشتنِ کتابی ویژه دارد و چنین کتابی در عراق به نام « النظام الوی » نوشته شده که جا دارد به فارسی برگردانیده شود . نویسنده در اینجا به دو قسمت از دستگاه آبیاری مذکور اشاره می کند که وابستگی به روایتِ دینوری دارد . نوشتنِ آن دو قسمت برای روشن ساختنِ معنی این روایت ضروری است .

نهروان : در خاورِ عراق به موازاتِ رودخانه ی دجله نهری کنده بودند که از زیرِ شهرِ تکریت آغاز می شد و پس از سیراب کردنِ سرزمین های بسیار پایابِ آن در نزدیکِ بصره به یکی از شاخه های خلیج فارس می ریخت . این کانالِ عظیم را نهروان ( = نهربان ) می نامیده اند به معنیِ نهرِ محافظ . زیرا این نهر کشتزار ها و شهر ها و دیه هایِ جنوبِ عراق را از خطرِ سیلاب هایِ بهاره رودِ دجله و شاخه هایِ آن حفظ می کرد و همه سیلاب هایِ کوهستانِ غربیِ ایران را در خود می گرفت و مانع می شد در بسترِ دجله فرو ریزند و سطحِ آب در آن رودخانه بیش از اندازه بالا بیاید .

خندق شاپور : و نیز در امتدادِ رودِ فرات در باخترِ آن از جنوبِ شهر ( هیت ) تا خلیج فارس ، به فرمانِ شاپور دوم ساسانی ( 379 – 310 میلادی ) کانالی کنده شده بود که قسمتی از آبِ رودِ فرات در آن جریان داشت و پایابِ آن پس از آبیاریِ کشتزار هایِ میانه راه به خلیج فارس ریخته می شد . در کنارِ خندق شاپور دزهایی ساخته بودند که در آنها پادگان هایی نشیمن داشت و این سپاهیان مامور بودند خاک عراق را از دستبرد اقوام وحشی حفظ کنند .

چنان که اشاره شد ، سطحِ آب در این دو کانال و دجله و فرات به ویژه در جنوبِ عراق در هنگامِ بر آمدنِ سیلاب ها ، از سطحِ زمین های کشاورزی بلند تر می شد . از این رو در کناره آنها بند هایی از خاک پدید آورده بودند تا راهِ هجومِ آب ها بر کشتزار ها بسته شود . نامِ این بند ها در کتاب های عربی ( مسناه – مسنایه ) گفته می شود و آن ها به منزله ی یک خرند خاکی بودند که در سراسرِ کناره ی رودخانه ها در دو طرف به درازای صد ها کیلومتر پدید آمده بود . جمله ی « بستنِ راه سیلاب ها بر زمین های گود » نگر بر داشتنِ تخصص در نگهداری و تعمیرِ اینگونه بند ها است که مامورِ دیوان کاست برفزود باید از آن آگاه بوده باشد .

مرداب هایِ بزرگِ جنوبِ عراق و در دنباله ی آنها مردابِ هور العظیم در خوزستان به واسطه ی شکستنِ اینگونه بند های جانبیِ رود دجله و نهروان پدید آمده است . چنانکه بلاذری بغدادی در کتاب فتوح البلدان نوشته است ، در اواخر پادشاهی خسرو پرویز در این بند ها شکاف هایی پدید امد که پرویز تلاش بسیاری برای بستن آنها به کار برد و خود در محل حضور یافت و درهم و دینار برادیم ها چون تپه ها انباشته بود و به کارگران می داد تا شکاف ها را بر گیرند و کشتزار ها در سیلاب ها غرقه نگردد . پس از آن ، هجوم مسلمانان و فرو ریختنِ سازمانِ دولتِ ساسانی سبب گردید که کسی از اینگونه بند های جانبیِ رود ها نگهداری نکند . از اینجا بود که همه ساله هنگامِ بر آمدنِ سیلاب های بهاره تعدادِ دیگری از زمین های کشاورزی در زیر آب نهان می شد و سرانجام بیشترِ زمین های استانِ حاصلخیزِ کشکر که مرکزِ آن شهر « مغار » بود و استان میشان که آباد ترین استان های عراق در جنوب بودند ، به مرداب های بزرگ مبدل شد که آنها را به عربی « بطایح » می نامیدند و هنوز هم برخی از آنها به همان حال باقی است .

ج – جمله ی « گردشِ ماه » در روایت اشاره به جاهایی است که زمین های کشاورزی به وسیله ی بر آمدنِ آبِ رودخانه ها در اثرِ فشارِ مَدِ دریا آبیاری می شود .

می دانیم در اثر جاذبه ، ماه بر سطح اقیانوس ها و نیز نیروی گریز از مرکز که در اثرِ چرخشِ زمین به دورِ خود پدید می آید ، نمود ( فنومن ) جزر و مد در اقیانوس ها رخ می دهد ، این نمود در خلیج هایی که به اقیانوس پیوسته است به ویژه خلیج های قیفی شکل نیز خیلی پر زور تر دیده می شود . خلیج فارس از خلیج هایی است که بلندیِ مَد در آن از 2 متر بالاتر می رود .

 ادامه دارد …
لینک این مطلب در تالار گفتمان تاریخ فا:

سیستم زهکشی ساسانیان بر مبنای گردش ماه

حکایت فتح اصفهان به دست سپاه عرب

 حکایت فتح اصفهان به دست سپاه عرب

نگارنده: حامد محمدپور

حمله اعراب به ایران - تاریخ فا

حکایت فتح اصفهان به دست سپاه عرب در سال ۲۱ هجری(خلافت عمر بن خطاب)، از نقاط قابل توجه تاریخ است. سپاه عرب به فرماندهی «عبدالله بن عتبان اسدی» به سمت اصفهان روانه شد. بعدها ابوموسی اشعری نیز به همراه سپاهی به وی ملحق گردید. هنگامی که سپاهیان عرب به اصفهان رسیدند، شهربراز پسر جادویه -که پیرمردی بود- با سپاهی عظیم از ایرانیان به مقابله‌ی سپاه عرب شتافت و در رسته‌ی اصفهان به یکدیگر رسیدند. فرمانده ایرانی (شهربراز) به میدان نبرد آمد و مبارز طلبید. یکی از فرماندهان عرب نیز از آن سوی به میدان آمد. دو فرمانده با یکدیگر جنگیدند و در پایان، فرمانده عرب پیروز گردید و شهربراز نیز کشته شد. سپاهیان ایرانی با دیدن این صحنه حاضر به ادامه جنگ نشدند و همگی گریختند. آنگاه فرماندهان عرب قصد تصرف جی را نمودند. جی مرکز اصفهان بود و حاکم آن فاذوسفان نام داشت.
سپاه عرب شهرِ جـِـی را محاصره نمود و درگیری‌های جزیی و متفرق نیز روی داد. اما فاذوسفان، مردم اصفهان را کاملاً بی‌انگیزه می‌دید. مردمی که یارای دفاع از حکومت ساسانی و آیین زرتشتی را ندارند و چندان مایل به جنگیدن نیستند. پس او با سپاه عرب صلح كرد و بدین ترتیب اصفهان با این قرارداد صلح به دست سپاه عرب تصرف گردید.
تمام مردم ناحیه‌ی اصفهان نیز راضی به صلح و پرداخت جزيه شدند، جز سى تن از مردم اصفهان كه گرد آمدند و مخالفت کردند و راه كرمان را پیش گرفتند. عبدالله بن عتبان اسدی و ابوموسى اشعری هر دو به همراه هم وارد جى شدند. آنگاه به عُمَر نامه نوشتند و او را از فتح اصفهان با خبر ساختند. برخی نیز گفته‌اند که فرمانده فاتح اصفهان، نعمان بن مقرن بود عبدالله بن عتبان اسدی و ابوموسى اشعری از او تبعیت می‌کردند. هرچند دیدگاه درست این است که نعمان پیش از فتح اصفهان در نبرد کشته شده بود. به هر روی همان گونه که گفته شد، اصفهان با صلح به دست سپاه عرب افتاد و تنها چند درگیری جزئی رخ داد و نیز تعدادی انگشت‌شمار کشته شدند.

محمد بن جرير طبرى، متوفای ۳۱۰ هجری در تاریخ مشهور خود[۱]، ابوعلی بلعمی، وزیر حکومت سامانیان متوفای ۳۲۹ هجری در مکتوبات تاریخی خود[۲]، ابن اثیر جزری در «الکامل فی التاریخ»[۳]، یاقوت حموی در «معجم البلدان»[۴] و… این رخداد تاریخی را نقل کرده‌اند. عبدالحسین زرینکوب نیز در کتاب «دو قرن سکوت» به این واقعه‌ی تاریخی اشاره کرد که فاذوسفان پس از اینکه از حمایت مردم اصفهان ناامید شد، آنان را سرزنش کرد که «مرا تنها گذاشتید و به یاری برنخاستید. سزای شما همین است که جزیه به عربان بدهید»[۵]. ظلم و ستم‌های موبدان زرتشتی و شاهان ساسانی به مردم، سبب شد تا آنان چنان از دین و دولت ساسانی متنفر گردند که حتی حاضر شدند عرب بر آنان حکومت کند، اما ساسانیان بر کشورشان سلطنت نداشته باشد.

پی‌نوشت:

[۱]. محمد بن جرير طبرى‏ تاريخ الامم و الملوك (تاريخ الطبري‏)، بیروت: روائع التراث العربى‏، ۱۹۶۷. ج ۴، ص ۱۳۹-۱۴۲ 

[۲]. ابوعلی بلعمی، تاریخنامه‌ی طبری (مشهور به تاریخ بلعمی)، تهران: انتشارات سروش، ۱۳۷۸. ج ۳، ص ۵۱۷-۵۲۰

[۳]. ابن اثير جزرى، تاريخ كامل بزرگ اسلام و ايران، ترجمه: عباس خليلى و ابو القاسم حالت‏، تهران: مؤسسه مطبوعات علمى، ۱۳۷۱. ج ۹، ص ۲۴-۲۵

[۴]. یاقوت حَمَوی، معجم البلدان، بیروت: دارالفکر، ج ۱، ص ۲۰۹، باب الهمزة و الیاء

[۵]. عبدالحسین زرینکوب، دو قرن سکوت، تهران: انتشارات سخن، ۱۳۹۲. ص ۸۳

منبع: پایگاه جامع ادیان

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید.

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

 

 

 

دختران خسرو پرویز و حکایت بی‌مرد شدن دربار ساسانیان

دختران خسرو پرویز و حکایت بی‌مرد شدن دربار ساسانیان

نگارنده: حامد محمدپور

 

Capture

 

در اواخر عُمر امپراتوری ساسانی، دو تن از دختران خسرو پرویز به نام‌های پوران‌دخت و آزرمی‌دخت پادشاه ایران شدند. همین امر برای برخی از جریانات باستانگرا نماد احترام به زن قلمداد می‌شود. اما با مطالعه‌ی دقیق تاریخ به شواهدی حیرت‌انگیز دست می‌یابیم که نشان می‌دهد حقیقت دقیقاً خلاف آن چیزی است که این جریانات به خوردِ افراد ساده لوح می‌دهند. از جمله‌ی این شواهد و قرائن این است که بر اساس باورهای دین زرتشتی، زن موجودی از تبار اهریمن قلمداد می‌شود. همچنین ناقص‌العقل و حتی بی‌عقل دانسته شده است.[۱] اما به راستی با وجود چنین تفکری، چرا دو تن از دختران خسرو پرویز به پادشاهی رسیدند؟ و با چه سرنوشتی شومی مواجه شدند؟!

در پاسخ باید گفت که در فرهنگ ایران باستان به علت چنین تفکری، فقط مردان می‌توانستند به مقام پادشاهی برسند. در حقیقت، رسیدن این دو زن به پادشاهیِ ایران یا مواردی مشابه این، به عنوان استثناء و از سر ناچاری بوده است. ابوعلی بلعمی (متوفای ۳۲۵ هجری) که وزیر دربار سامانیان بود، در تاریخ نامه‌ی مشهور خود می‌نویسد: 

” همه پادشاهى شهربراز چهل روز بود، و از پس او از اهل ملک كس را نيافتند مگر دختران پرويز. پس لشكر عجم گرد آمدند و بوران‏دخت را كه خواهر مهتر بود به مُلک بنشاندند. “[۲]

یعنی چون دربار ساسانیان، از مردان خالی شده بود (چه اینکه خسرو پرویز و پسرش شیرویه برای تقویت حکومت خود اکثر شاهزادگانِ مذکّر را کشته بودند)، ناگزیر زنی را به پادشاهی برگزیدند. چنین گفتاری را بسیاری از منابع کهن ایرانی و عربی بیان داشته اند.[۳] حتی در شاهنامه‌ی فردوسی هم آمده است:

پراگنده گشت آن سپاه بزرگ
چو ميشان بد دل كه بينند گرگ

بجستند فرزند شاهان بسى
نديدند زان نامداران كسى

يكى دخترى بود پوران بنام
چو زن شاه شد، كارها گشت خام [۴]

گفتنی است که انتخاب یک زن به عنوان پادشاه مایه‌ی ننگ و ذلت دربار ایران شمرده می‌شد. از همین روی درباریان برای جبران این خفت و خواری، تلاش نمودند تا چهره‌ای حکیم و خردمند از پوران‌دخت بسازند تا از این طریق بتوانند اندکی از بار سنگین نگاه‌های تحقیرآمیز رقیبان بکاهند.[۵] هرچند از دید نگارنده، پوراندخت حقیقتاً خردمندتر از موبدان و دیگر درباریان بود. موبد رشید شهمردان در »تاریخ زرتشتیان پس از ساسانیان» می‌گوید: «پوراندخت خواهر شیرویه از مریم موریس، با سیاست و کفایت و درایت و دانا بود. چون مردی را از خاندان ساسان نیافتند، سرداران و بزرگان او را به شاهی برگزیدند«[۶] دقت کنیم که این موبد زرتشتی خود اقرار دارد که حاکم شدنِ پوراندخت در اثر معضلِ »بی مَردی« و »خالی شدنِ عرصه از مردان« بود، نه از بابت ارزش والایِ زن ! همین گفتار را رومَن گیرشمن (ایران‌شناس بزرگ معاصر) درباره اواخر عصر ساسانی (پس از کشته شدن خسرو پرویز) می‌گوید: 

” شاهزادگان فقط ملعبه‌ای در دستِ دسته‌ها بودند. تاج بر سر می‌گذاشتند تا چند ماه بعد کشته شوند. چون مَرد کم آمد زنان را بر تخت نشاندند. چنانکه دو دختر خسرو، بوران و آزرمیدخت به سلطنت رسیدند. ” [۷]

مرحوم عبدالحسین زرینکوب در این زمینه می‌افزاید:

” در این ایام فرمانروایی واقعی در دست موبدان و نجبا بود که زنان و کودکان را هم چون بازیچه‌ای بر صحنه می‌آوردند و خود از پشت پرده آنها را به میل خود به حرکت می‌آوردند… آزرمیدخت هم که در این ایام بر تخت نشست مثل خواهرش بوران (پوران‌دخت) از خود تقریباً هیچ اراده‌ای نداشت. ” [۸]

جالب است بدانیم، پوراندخت و آزرمیدخت، هر دو در عین اینکه ملکه‌ی ایران زمین بودند، به سرنوشتی تلخ گرفتار آمدند. پوراندخت طی حوادثی بس شگفت‌انگیز و البته تأسف‌بار، از صفحه روزگار محو شد و آزرمیدخت هم توسط درباریان به طرزی فجیع شکنجه و کشته شد! [۹]

پادشاهی این دو زن (یا دختر) بر ایران زمین آن قدر بر درباریان و بزرگان عصرِ ساسانی شرم‌آور و ناگوار بود، که دو تن از بزرگان ارتش ساسانی (به نام‌های رستم فرخزاد و فیروزان) همه‌ی زنانِ خسروپرویز را گردآوردند و زنان را شکنجه نمودند تا اگر فرزندی از خسروپرویز دارند، بگویند (در آن زمان چون هرکس به پادشاهی می‌رسید، دیگر شاهزادگان را می‌کشت، تا خطری حکومت شان را تهدید نکند. از همین روی برخی از زنان خسروپرویز فرزندان خود را مخفی می‌کردند تا مبادا خونشان ریخته شود). در نهایت یزدگرد سوم را یافتند (در حالی که در روستایی مخفی شده بود). [۱۰] سرنوشت پوراندخت و آزرمیدخت هم در تاریخ همین بود. درباریان و نجبای دربار ساسانی، هرگاه پسری از شاهزادگان ساسانی را یافتند، دختران خسروپرویز را نیز از صفحه روزگار محو ‌نمودند تا ننگ و ذلت را از پیشانی خود پاک نمایند. چنانکه پیروز دوم بر جای پوراندخت نشست و همچنین “فرخ‌زاد خسرو” و “یزدگرد سوم” جایگزین آزرمیدخت شدند. [۱۱] در حقیقت با روی کار آمدن و یافته شدنِ شاهزادگانِ پسر، دیگر مجالی برای پادشاهی یک زن (که از تبار اهریمن، و موجودی بی‌خرد شمرده می‌شد) نماند. هنگامی که »معضل بی‌مردی« رفع شد، دیگر نیازی به حکومت کردنِ زنان نبود!

پی‌نوشت:

[۱]. بنگرید به «عقل زن در نگاه دين زرتشتي»
[۲]. تاریخ بلعمی، تهران: انتشارات سروش، ۱۳۷۸. ج‏ ۲ ص ۸۴۵
[۳]. ابو حنيفه دينورى، اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوى دامغانى‏، تهران: نشر نى‏، ۱۳۸۳. ص ۱۴۲
و ابن اثير جزرى، تاريخ كامل بزرگ اسلام و ايران، ترجمه: عباس خليلى، ابو القاسم حالت‏، تهران: مؤسسه مطبوعات علمى، ۱۳۷۱. ج‏ ۵ ، ص ۲۳۴
نهاية الارب في اخبار الفرس و العرب‏، به تحقیق و تصحیح محمد تقى دانش‌‌پژوه‏، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى‏، ۱۳۷۵. ص ۴۳۹
[۴]. شاهنامه فردوسی، بر اساس نسخه چاپ مسکو، تهران: مؤسسه نور، ص ۱۳۴۱ بیت ۴۸۶۷۸-۴۸۷۰۰
و ميترا مهرآبادى، متن كامل شاهنامه فردوسى به نثر پارسى، تهران: نشر روزگار، ۱۳۷۹. ج ۳ ص ۷۷۷-۷۷۸
[۵]. عبدالحسین زرینکوب، تاریخ مردم ایران، ج ۱ ( تاریخ ایران قبل از اسلام)، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۷. ص ۵۲۹
[۶]. رشید شهمردان، تاریخ زرتشتیان پس از ساسانیان، تهران: نشر راستی، ۱۳۶۰. ص ۲۹
[۷]. رومین گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معین، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۲. ص ۳۶۹-۳۷۰
[۸]. عبدالحسین زرینکوب، همان، ص ۵۲۹
[۹]. درباره سرنوشت آزرمیدخت، بنگرید به «رستم فرخزاد با ایران چه کرد ؟؟؟» و درباره‌ی سرنوشت حیرت‌آور پوراندخت نیز به زودی نوشتاری ارائه خواهد شد. که خواندن آن بر علاقه‌مندان به تاریخ این سرزمین کهن پیشنهاد می‌شود.
[۱۰]. تاريخ طبری، ترجمه ابو القاسم پاينده‏، تهران :اساطير، تهران‏، ۱۳۷۵. ج‏ ۴ ، ص ۱۶۲۹
و ابن كثير، البداية والنهاية، بیروت: دار إحياء التراث العربي، ۱۹۸۸. ج ۷ ص ۳۸
[۱۱]. آرتور كرستين سن، ايران در زمان ساسانيان، ترجمه رشيد ياسمى،‏ تهران: انتشارات دنياى كتاب، ۱۳۶۸. ص ۶۴۸-۶۴۷

منبع: پایگاه جامع ادیان

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید.

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

 

 

 

 

حمایت برخی شاهزادگان ساسانی از پیامبر اسلام

حمایت برخی شاهزادگان ساسانی از پیامبر اسلام

نگارنده: حامد محمدپور

 

Capture

 

از ابتدای ظهور اسلام، شخص محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) مورد حمایت و تمجید برخی افراد و از سوی دیگر مورد دشمنی‌ها و خصومت‌های برخی گرو‌ه‌ها قرار گرفتند. اما جالب است بدانیم که دربار ساسانی هم از این مسئله مستثنا نبود. از لحظه‌ی تولد پیامبر، برخی از شاهزادگان و نجبای ساسانی به حمایت از ایشان اقدام نمودند و این امر تا سالیان بعد همچنان ادامه داشت.

در بسیاری از منابع تاریخی، از جمله در شاهنامه‌ی فردوسی (که بر اساس خداینامه‌های عصر ساسانی سروده شد)، آمده است که انوشیروان در شب تولد پیامبر خواب دید که خورشید از حجاز برخاست و جهانِ تاریکی را روشن نمود. انوشیروان از وزیر خردمندِ خود (بزرگمهر) تعبیر خوابش را خواست. بزرگمهر پاسخ داد که امشب، شب ولادت کسی است که جز به راستی و درستی گام برنمی‌دارد. او دینی برقرار خواهد نمود که در نهایت همه‌ی جهان را فرا می‌گیرد. امت او سرزمین تو را در اختیار خواهند گرفت و مُلک تو در دستان آنان خواهد افتاد. پس از اندک زمانی، برای انوشیروان خبر آوردند که طاق ایوان کسری شکست و آتشکده‌ی آذرگشسب خاموش گشت[۱].

ابوالفضل محمد بن حسين بیهقی (متوفای ۴۷۰ هجری)، می‌نویسد:

“چون بزرجمهر حکیم از دین گبرکان دست بداشت که دینی باخلل بوده است و دین عیسی پیغمبر گرفت و برادران را وصیت کرد که در کتب خوانده‌ام که آخرالزمان پیغامبری خواهد آمد نام او محمد مصطفی. اگر روزگار یابم نخست کسی من باشم که بدو بگروم و اگر نیابم امیدوارم که حشر ما را با امت او کنند، شما فرزندان خود را همچنین وصیت کنید تا بهشت یابید»[۲]. انوشیروان نیز پس از شنیدن این وصیت دستور داد تا بزرگمهر را در بند کرده، بسیار شکنجه نمودند.”

هنگامی که پیامبر اسلام به خسرو پرویز نامه نوشت و وی را به آیین مسلمانی فراخواند، او علاوه بر پاسخ توهین‌آمیز به پیامبر، نمایندگان خود در یَمَن را فرمان داد که به مدینه بروند و محمدِ مدعی پیامبری را بازداشت نموده، به ایران بفرستند! هنگامی که نمایندگان خسرو پرویز به مدینه رسیدند، پیامبر از جانب غیب به آنان خبر داد که دیشب خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه کشته شد. نمایندگان حکومت ساسانی از شنیدن این خبر شگفت‌زده شدند و به یَمَن بازگشتند. هنگامی که شیرویه به پادشاهی رسید، به باذان نامه‌ای نوشت، و حکم پدرش (خسرو پرویز) را لغو کرد و دستور داد تا از هرگونه آسیب رساندن به محمد (صلی الله علیه و آله) خودداری کنند[۳]. بعدها همین ایرانیان در عصر پیامبر، از روی اختیار به آیین اسلام درآمدند و پیامبر نیز ایشان را به عنوان حاکم یَمَن و فرماندهان ارتش اسلام برگزیدند و این ایرانیان با جان و دل به حمایت از پیامبر پرداختند و علیه مرتدین و کفار جهاد کردند[۴]. به راستی چرا شیرویه مانع از آسیب رساندن به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) شد؟ و این رازواره‌ای است که دست تاریخ و تاریخ‌پژوهی از افشای پشت پرده‌ی آن کوتاه است.
پوراندخت دختر خسرو پرویز نیز از کسانی بود که در مسیر حمایت از پیامبر اکرم تلاش نمود. طبری در تاریخ مشهور خود می‌گوید:

“چنان بود كه پوران براى پيمبر هديه فرستاده بود و او صلى الله عليه و سلم پذيرفت”[۵].

جالب است که بعدها پوراندخت در اثر خالی شدن دربار ساسانی از مرد به حکومت می‌رسد، اما پس از مدتی به طرزی مشکوک و رازگونه از صفحه روزگار محو می‌شود[۶]. برخی از سرداران سپاه ساسانی هم در زمان فتح ایران، به سپاه عرب پیوستند. هرچند این رفتار را با نگاهی بدبینانه می‌توان حمل بر قدرت‌طلبی کرد، اما حمایت برخی نجبای ساسانی از پیامبر اعظم را به هیچ روی نمی‌توان حمل بر جاه‌طلبی نمود. چه اینکه این حمایت‌ها در زمانی رخ می‌داد که اسلام قدرت قابل توجهی در عرصه‌ی بین‌الملل نداشت و پیامبر نیز هیچ‌گاه حکومت ایران را تهدید نکرده بود و از این جهت خطری برای دربار ساسانی وجود نداشت.

پی‌نوشت:

[۱]. بنگرید به «بشارت اوستا و متون پهلوی درباره اسلام»
[۲]. ابوالفضل محمد بن حسين بيهقى‏، تاریخ بیهقی، تهران: انتشارات مهتاب‏، ۱۳۷۴. ج‏ ۲ ص ۴۷۲
[۴]. تاريخ طبری، ترجمه ی ابو القاسم پاينده‏، تهران‏، نشر اساطير، ۱۳۷۵، ج‏۳، ص۱۱۴۲-۱۱۴۴ ؛ ج‏۴، ص ۱۲۸۶ 
و تاریخ بلعمی، تهران: انتشارات سروش،۱۳۷۸، ج‏۲، ص۸۲۷-۸۲۵-۸۴۲ و ابن اثير جزرى، تاريخ كامل بزرگ اسلام و ايران، ترجمه عباس خليلى و ابو القاسم حالت‏، تهران، انتشارات مؤسسه مطبوعات علمى‏، ۱۳۷۱، ج‏۷، ص۲۴۹-۲۵۱ و مجمل التواريخ و القصص، به تصحیح ملك‏‌الشعراء بهار، تهران: نشر كلاله خاور، ص ۲۵۲   
[۴]. بنگرید به «حقایقی شگفت‌انگیز از مسلمان شدن ایرانیان یَمَن در عصر پیامبر» و «ایرانیان و جهاد علیه اعراب مرتد در عصر پیامبر»
[۵]. تاريخ طبری، ترجمه ابو القاسم پاينده‏، تهران‏: انتشارات اساطير، ۱۳۷۵. ج‏ ۴ ص ۱۵۹۰
[۶]. بنگرید به «رمزگشایی از سرنوشت پوراندخت (دختر خسرو پرویز)»

منبع: پایگاه جامع ادیان

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید.

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان

 

 

 

 

خسرو پرويز ساساني

خسرو پرويز ساساني

 

خسرو پرويز ساساني

پس از انوشيروان، فرزند او هرمزد چهارم به پادشاهي رسيد . اما به‌دليل بي‌سياستي و سخت‌گيري، موجب نارضايتي مردم را فراهم آورد و هم‌چنين با تحقير سردار بزرگ ايران، بهرام چوبين، موجب خشم لشكريان شد. بنابراين او را گرفتند و به قتل رساندند. سپس نوه انوشيروان، خسروپرويز بر تخت تكيه زد. اما بهرام چوبين پادشاهي را نپذيرفت و در جنگي كه روي داد خسروپرويز شكست خورد و به روم پناهنده شد. و موريس، امپراتور روم او را فرزند خود خواند و چندي بعد خسروپرويز به‌همراه سپاهي از روم عازم تيسفون گشت و در راه سپاه آذربايجان نيز به او پيوست و بهرام چوبين در نبردي مغلوب و كشته شد. و خسروپرويز بر تخت نشست و سپاه روم را با پاداش فراوان به كشورشان برگرداند .

خسروپرويز كه بر اورنگ كشوري بزرگ با ارتشي نيرومند كه ميراث كارداني و سياست‌هاي خردمندانه انوشيروان دادگر بود، تكيه زده و مي‌رفت تا اين ميراث گرانبها را در راه اجراي سياست‌هاي خودخواهانه و بي‌خردانه خويش بر باد دهد.

 

آغاز جنگ با روم

تا زماني كه موريس امپراتور روم بود، روابط ايران و روم در كمال صلح و صفا بود. اما در سال  602  ميلادي موريس به‌دست فوكاس نامي گشته‌شد و خسروپرويز به خونخواهي دوست و مددكار خود، به روم لشكر كشيد؛ و به‌سرعت در ميان دو رود (بين‌النهرين) دست به پيشروي زد. خوشبختانه نارسيس فرمانده سپاه روم كه خسروپرويز تاج و تخت خود را مديون او مي‌دانست از شناسايي امپراتور جديد فوكاس سرباز زد و راه را براي حمله سپاه ايران بازگذاشت، در نتيجه خسروپرويز به‌طور برق‌آسا انطاكيه، دمشق و بيت‌المقدس را فتح كرد و صليب عيسي مسيح را به تيسفون فرستاد، و يكي از سرداران خود به‌نام شهربراز را مأمور فتح مصر كرد، و دروازه‌هاي شهر بازرگاني اسكندريه، بدون هيچ مقاومتي بر روي سپاهيان ايران گشوده شد. از سوي ديگر خسروپرويز؛ شاهين، سردار نامي ديگر ايران را مأمور تسخير آسياي صغير نمود و به‌زودي سپاه ايران خود را به پشت دروازه قسطنطنيه رسانيد. پيروزي‌هاي درخشان و پي‌درپي ايران، جهان آنروز را شگفت‌زده كرده بود و هراكليوس كه در سال  610  ميلادي امپراتور روم شده بود، از فتوحات سريع و بزرگ خسروپرويز به ستوه آمد و پيشنهاد صلح و پرداخت غرامت و واگذاري بسياري از شهرها را به ايران داد.

اما خسروپرويز كه بر توسن سركش غرور و سرمستي سوار بود، پيشنهاد صلح را نپذيرفت و اين فرصت گرانبها را از دست داد. و متكبرانه پيامي به هراكليوس فرستاد كه با اين جمله آغاز مي‌شد:

((از سوي خسرو، خداي روي زمين، به هراكليوس بنده حقير خويش))

در پي اين پيام، خسرو هم‌چنان سرداران خود را مأمور فتح شهرهاي تازه كرد. در اين زمان كه كارد به استخوان امپراتور روم رسيده بود، و چون درهاي صلح را بسته ديد، به جان كوشيد و توانست در نبردهاي پياپي، سرداران خسرو را متوقف كند و آنان را با شكست مواجه سازد. آتش جنگ‌هاي بيهوده و لجوجانه خسروپرويز كه  24  سال طول كشيد؛ منابع مالي كشور را به باد داد و ارتش ايران را به‌شدت فرسوده ساخت. در نهايت هراكليوس به تيسفون لشكر كشيد و خسروپرويز كه پادشاهي خودپسند، مغرور، و درعين‌حال ترسو و ضعيف‌النفس بود، از تيسفون فرار كرد. اما سپاه ايران، لشكريان روم را شكست سختي دادند و سپس خسروپرويز را گرفتار ساختند و او را به سبب بي‌لياقتي، و به دستور شيرويه فرزند مهترش به هلاكت رساندند و به  37  سال سلطنت او پايان بخشيدند.

خسروپرويز با جنگ‌هاي بيخردانه خود كه از سال  603  تا  627  ميلادي به‌طول انجاميد، زمينه انحطاط ساسانيان را فراهم كرد.

—————————————————————————————–

بن مايه:

رضايي، عبدالعظيم. تاريخ ده‌هزارساله ايران

 

 

عجايب هفت گانه بارگاه خسروپرويز

گروه فرهنگ، هستي پودفروش _هرچند آخرين پادشاه ساساني، خسرو پرويز در دوراني حكم راند كه در ايران آن روز بحران حاكم بود و در پايان نيز با حمله اعراب شكست خورد و طومار ساسانيان در هم پيچيد، اما نام او و دربارش با افسانه هاي گوناگون عجين شده است.عجايب هفت‌گانه بارگاه خسروپرويز يكي از آنها است. برخي از اين هفت تا واقعي به‌نظر مي‌رسند و برخي ديگر بيشتر به افسانه مي‌مانند. از «هفت گنج» يا عجايب بارگاه خسروپرويز بارها در منابع مختلف نامي به ميان آمده است. «ساسانيان» اثر «كريستين سن» يكي از منابعي است كه به اين عجايب اشاره كرده است و از گنج گاو، دستمال نسوز، تاج ياقوت‌نشان، تخت طاقديس، طلاي مشت افشار، گنج بادآورد و شطرنجي از ياقوت و زمرد به عنوان عجايب هفت‌گانه بارگاه پادشاه ساساني نام برده است. فردوسي نيز در قصيده اي، از «هفت گنج» خسروپرويز نام مي برد. هنديان بودايي هم به تقليد از «هفت گنج» خسروپرويز، پادشاه ساساني ، «هفت گوهر» را ترتيب داده بودند.

گنج گاو 

كشاورز مثل هر روز، «غباز» (خيش گاو آهن) را برداشت و به سوي مزرعه حركت كرد. به مزرعه كه رسيد توشه ظهر را زير درختي گذاشت و با «غباز» به سمت راست مزرعه رفت. تا «غباز» را در زمين فرو كرد متوجه شيئي سخت شد. با دست شروع به كندن زمين كرد و ناگاه با ظرف قديمي برخورد كرد. آن را بيرون آورد، ولي باورش نمي شد. ظرف پر از سكه بود. سكه را كه نگاه كرد نام اسكندر روي آن حك شده بود. كشاورز براي نشان دادن حسن نيت خود نسبت به پادشاه خسروپرويز ظرف را نزد او برد. شاه فورا دستور داد تا مزرعه را بكنند و ظروف ديگر را از خاك بيرون بكشند. صد كوزه نقره و طلا كه مهر اسكندر بر آن حك شده بود، از خاك بيرون آمد. خسرو پرويز، اين گنجينه را كه يكي از عجايب هفت گانه كاخش بود، گرفت و يكي از كوزه ها را به كشاورز داد. گنج را در جايي از كاخ مخفي كرد و آن را «گنج گاو»ناميد.

دستمال نسوز خسرو‌پرويز

يكي ديگر از عجايب بارگاه خسروپرويز دستمال او بود. شاه بعد از هر غذا خوردن با دستمال، دست هاي خود را پاك مي كرد و چون كثيف و چرب مي شد آن را درون آتش مي انداخت تا آتش آن را تميز كند، دستمال پاك مي شد ولي نمي سوخت. به احتمال قوي جنس اين دستمال از پنبه كوهي بوده است.

تاج ياقوت‌ نشان خسرو پرويز 

از ديگر عجايب كاخ او تاج خسرويي بود. تاج خسرو پرويز از مقدار زيادي طلا و مرواريد ساخته شده بود. ياقوت هاي به كار رفته در تاج طوري مي درخشيد كه به جاي چراغ در شب از آن استفاده مي كردند و ياقوت هايش همه جا را روشن مي كرد. زمردهايش چشم افعي را كور مي كرد. اين تاج آنقدر سنگين بود كه زنجيرهايي از طلا را از سقف آويزان كرده بودند و تاج را بر اين زنجيرهاي طلا بسته بودند، طوري كه تاج به هنگام نشستن شاه روي سرش قرار بگيرد و سنگيني تاج را احساس نكند.

تخت طاقديس بارگاه خسروپرويز

يكي ديگر از عجايب بارگاه خسرو تخت طاقديس اوست. شكل اين تخت مانند طاق بود و جنسش از عاج و نرده هايش از نقره و طلا بود. سقف اين تخت از زر و لاجورد بود. صور فلكي، كواكب، بروج سماوي، هفت اقليم، صورت هاي پادشاهان، مجالس بزم و شكار، بر اين سقف، حك شده بود. روي آن وسيله اي براي تعيين ساعت روز نصب شده بود. چهار ياقوت، هر يك به تناسب يكي از فصول سال ديده مي شد. بر بالاي آن وسيله اي بود كه قطراتي مانند قطرات باران را فرو مي ريخت و صدايي رعدآسا به گوش مي رسيد.

طلاي مشت افشار

خسروپرويز قطعه طلايي اعجاب انگيز داشت كه به طلاي مشت فشار يا مشت افشار معروف بود . اين قطعه طلا به اندازه مشت پادشاه و چون موم نرم بود. اين قطعه زر به هر شكلي حالت مي گرفت.اين قطعه طلا را از معدني در تبت براي خسرو استخراج كرده بودندو200  مثقال وزن داشت.

گنج بادآورد

«گنج بادآورد» از عجائب ديگر دستگاه پرويز است. هنگامي كه ايرانيان اسكندريه را محاصره كردند، روميان ثروت شهر را در كشتي هائي نهادند تا به مكاني امن بفرستند، اما باد به جهت مخالف وزيد و كشتي به سمت ايرانيان آمد .ثروت را به تيسفون بردند و« گنج باد آورد» ناميدند.

شطرنجي از ياقوت و زمرد

از عجايب ديگر دستگاه پادشاه ساساني، شطرنج مخصوصي از جنس ياقوت و زمرد بود.

ديگر عجايب منسوب به بارگاه خسروپرويز

خسروپرويز شايد از معدود پادشاهاني باشد كه از همسرش نيز در برخي از منابع تاريخي به عنوان يكي از عجايب دربار او نامبرده شده است. در تاريخ ثعالبي به جز آنچه كه در بالا اشاره شد ، از زن او شيرين، قصرش تيسفون، درفش كاوياني، رامشگران دربار ساساني، اسب خسرو به نام شبديز و فيل سفيد دربار نيز به عنوان گنج‌هاي خسرو و عجايب دربار او ياد شده و درباره برخي از آنها توضيحاتي آمده است.

در تاريخ ثعالبي آمده است: «شيرين وخسرو در جواني دلباخته يكديگر شدند، اما وقتي خسرو به پادشاهي رسيد شيرين را فراموش كرد. شيرين كه بار ديگر در پي جلب عشق خسرو برآمده بود، روزي در سر راه شكار او قرار گرفت و آتش عشق فراموش شده در دل خسرو روشن شد.اودر همان لحظه او را به زني گرفت.شيرين بعد از راهيابي به كاخ پس از چندي مريم بانوي اول زرتشتيان را مسموم كرد و خود زن اول دربار شد.»

اسب خسرو «شبديز» هم از ديگر عجائب كاخ اوست كه در تاريخ ثعالبي از آن نامي به‌ميان آمده است .خسرو گفته بود اگر كسي خبر مرگ «شبديز» را بدهد او را خواهد كشت .هنگامي كه« شبديز» مرد تنها «باربد» جرات كرد نغمه اي را بخواند و در آن خبر مرگ شبديز را بدهد. او خواند: «ديگر شبديز نمي‌خواند و نمي‌چرد.» شاه گفت:«مگر او مرده است.» وباربد گفت:« شاه چنين فرمايد.»

«باربد» خود نيز از عجائب دستگاه پرويز بود .«سركس» از خنياگران دربار كه به او حسادت مي كرد در فرصتي مناسب او را كشت. خسرو وقتي دانست باربد به دست سركس كشته شده است دستور قتل«سركس»را هم داد.

—————————————————————————————–

بن مايه:

ساسانيان از كريستين سن

تاريخ ثعالبي

تاريخ بلعمي

 

شبدیز اسب افسانه ای

شاپور، صورتگر زرین دست بارگاه خسرو پرویز، در راه ارمنستان بود. بر سر کوهی بلند، معبدی دید. راهش را کج کرد. چرا که از راه، نیمی باقی مانده بود و شب نزدیک می شد. شاپور به مَرکبش مهمیزی زد و از کوه بالا رفت تا به معبد رسید. میهمان پیری شد. راهب دِیر از شاپور پذیرائی کرد. شاپور به گوشه ای خزید و قلم بدست گرفت. شروع به کشیدن پیکره ای کرد. راهب نزدیکش آمد. خواست باب گفتگو را باز کند. دقت کرد. شاپور محو نگارش نقاشی بود. دستش مانند دست چنگ نواز بر کاغذ بالا و پایین می شد. در نظرش چهره ماهروی شیرین را ستایش می کرد و با دستش چهره نگارین خسرو را تندیس می کرد. او در راه انجام کاری بزرگ بود. رساندن خسرو و شیرین به هم…

راهب معبد از نزدیک شدن پشیمان شد. دست شاپور می رقصید و می نواخت و رنگ می پرداخت. راهب عقب رفت. خلوت شاپور را بهم نزد. ساعتی گذشت.

– ممکن است غذایی برای خوردن به من بدهید؟!

راهب دیر به سمت شاپور برگشت و گفت: برایت غذا آوردم، ولی آنقدر غرق کار نگارگری بودی که خود را راهیاب خلوتت ندیدم.

شاپور گفت: تندیس کردن صورت خوبچهر برای نظاره ماهرو کار سختی است. مشغول این کار بودم. از شیرین و اسبش شبدیز، برای خسرو گفتم و حالا آمده ام که شیرین را به سوی خسرو ببرم…

راهب نانی به دست گرفت و به سوی شاپور دراز کرد. سپس گفت: آه! شیرینِ خوش اندام. شبدیزِ تیزگام. من تولد هر دو را به یاد دارم. در هنگام تولد شیرین در بارگاه مهین بانو بودم و در هنگام تولد شبدیز در غاری نهفته بر دل همین کوه، مادیان را هنگام وضع حمل پاس می دادم.

شاپور مشتاق شد. گفت: بیشتر بگویید! پیر گفت: تو چنین وصف ناقصی از شبدیز برای خسرو گفته ای و او را این گونه مدهوش کرده ای؟ پس حالا وصف شبدیز را بشنو…

***

هوا دم کرده بود. مادیان در حال موضع حمل بود. پلک چشم چپش می پرید. پیر مرد داخل غار شد و دستی بر یال مادیان کشید. مجسمه مرمرین اسب سیاه بر گوشه غار بود. شاید او هم انتظار می کشید. نفس های مادیان کشدار تر و عمیق شد. به ناگاه نفس بریده ای کشید و سپس با آسودگی چشمانش را بست. پیرمرد به اسب نوزاد نگاه کرد که سعی می کرد روی پایش بایستد. چقدر زیبا بود. شبدیز متولد شده بود.

***

راهب معبد گفت: آری. در غاری در داخل کوهی که این معبد بر آن قرار دارد اسبی از سنگ مرمر سیاه قرار گرفته است. به یاد دارم که مادیانی از دشت روم به این جانب آمد. خود را به اسب سنگی مالید و بارورشد. شبدیز را حامله شد. شبدیزی که به قدرچهار وجب از دیگر اسبان بلندتر بود و پرقدرت تر. سیاه رنگ بود و چون برق و باد می تاخت. به زودی این اسب را ملاقات خواهی کرد. زمانی که به درگاه مهین بانو برسی و آن شمایل هنرمندانه خسرو را به شیرین بنمایی.

شاپور سکوت کرد. به آتش پاک نگریست و ستایش کرد. پیر به سمت در معبد رفت و خارج شد. شاپور خوابید.

***

فرهاد ِ کوهکن، پتک می کوبید و بر کوه بیستون چهره خسرو پرویز را سوار بر شبدیز تندیس می کرد. می کوبید و تصنیف عاشقانه می خواند. ضربه هایش را کمی ظریف تر کرد. کار نگارش شبدیز بر کوه بیستون پایان یافت. فرهاد نگاهی به پیکره سنگی شبدیز کرد و با دستش خاک های آنرا کنار زد. سپس به سمت دیگر کوه رفت. پتک بزرگی برداشت و شروع به کوبیدن کرد. کوه می کند و آواز می خواند. خوش داشت فکر کند که شیرین صدای تصنیفهایش را می شنود. خوش داشت فکر کند که خسرو از صدای مهیب ضربه های پُتکش رعشه می گیرد. محکم تر کوبید. بلندتر خواند. وصف باربد را شنیده بود. سعی کرد پیش خود آواز خوانی و بربط نوازی باربد را مجسم کند. از شدت ضربه های پتکش کمی کاست. صدای کوبیدن پتک به صدای چهارنعل اسب شبیه شد. این بار موزون ضربه زد. کوه از ضربه هایش تکان می خورد. نقش سنگی شبدیز بر کوه می لرزید… لرزید و لرزید… جان گرفت… راه افتاد… چهار نعل تاخت… به کنار چشمه ای رسید… شیرین را که سوارش بود پیاده کرد. شیرین جامه کند و به داخل دریاچه رفت. باید برای اولین دیدار با خسرو آماده می شد. شبدیز از دور سوارانی دید. شیهه کشید. شیرین از آب بیرون آمد و موهای بلند سیاهش را به دور بدنش پیچید. خسرو رو برگرداند. شیرین را نشناخت. فقط پیکری سیمگون دید و رفت. شیرین به سمت مداین رهسپار بود. شبدیز تاخت. تیز رو و خوش پرش و خوش خرام. شیرین به قصر مداین رسید. خسرو را نیافت. شبدیز در اسطبل شاه ماند. شیرین به ارمنستان بازگشت…

شبدیز این بار مرکب خسرو شد. یادگاری بود برای خسرو از شیرین. مونس خسرو بود و در فراق شیرین با او همدردی می کرد…

شبدیز قدم زنان رفت. آرام و بی صدا بی آنکه صدای پایش به گوش کسی برسد. آخر نمی بایست بزمِ مرکّب خوانی های باربد و نکیسا را در شب ازدواج خسرو و شیرین با هیچ صدایی خدشه دار کرد. باربد از زبان خسرو غزل می خواند و نکیسا از زبان شیرین سرود می گفت. یکی بربط به دست داشت و دیگری چنگ. شبدیز شاد بود. در کنار گلگون خرامیده بود و از صدای طرب انگیز جشن لذت می برد. بی رمق بود. خوابید.

… خسرو بر پشت شبدیز نشست. مهمیز زد. شبدیز اسب همیشگی نبود. خسرو دل نگران شد. دستور مراقبت داد. به سر کوه بیستون رفت. پیکره شبدیز ترک خورده بود. غمگین شد. به قصر بازگشت. تهدید کرد. فریاد کشید. مرگ شبدیز چقدر تلخ است. باور نکردنیست. خسرو هشدار داد: هر کس خبر مرگ شبدیز را بیاورد گردن زده خواهد شد…

***

شبدیز مُرد. اسب افسانه ای، جان داد. تنها یک نفر می توانست در سوگ شبدیز خسرو را آرام کند: باربد. مطرب خوش آواز، بربط بدست گرفت و تصنیفی غمگین خواند. وصف شبدیز کرد. خسرو را یارای حرف زدن نبود. یارای گریستن هم نبود. باربد غمگینانه زخمه می زد. خسرو در غم اسب تیز رو و زیبایش شیرین را در آغوش گرفت. بغضش باز شد. آرام گریست…

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور  1385  ساعت توسط سرباز فدایی کوروش

 

تالار گفتمان تاریخ فا|مرجع تخصصی تاریخ و تمدن سرزمین پارس

تحلیل سکه های ساسانی

تحلیل سکه های ساسانی
تحلیل سکه های ساسانی

تحلیل سکه های ساسانی

مقدمه

دسته بندی شایسته سکه های ساسانی ، مرهون کا رهای سکه شناس بزرگ اتریشی روبرت گوبل است . رویکرد رو شمند انه او در مطالعه سکه های ، نه تنها برای مطالعه سکه های ساسانی بلکه در شناخت سکه های کوشانی نیز سودمند است . در کنار او ف. گرنه ، ر. گیزلن ، حاج مهدی ملک ، ایرج مشیری و ه.ب. واردن و دیگران با انتشارآثاری درباره سکه های ساسانی به سکه های کمیاب و ناشناخته ساسانی به پیشرفت سکه شناسی آن دوره یاری رسانیده اند و ما اکنون تصوری کلی درباره طرح سکه شناسی ساسانی در دست داریم . بی گمان مطالعه و تحقیق در زمینه سکه های ساسانی بسیار صورت گرفته است اما کمبودهای تحلیلی که به جای خود هرکدام از این محققان به آن پرداخته اند.مستلزم نگاهی مجدد است شاید با نگاهی دیگر بتوان راز دیگر این سکه ها را که تا کنون به آن پرداخته نشده است آشکار کرد به عنوان مثال: تحلیل این تحول که چرا پادشاهان تاج های منقوش خود بر روی سکه ها را عوض می کردند ، به ویژه این که چرا پاد شاهان ساسانی القاب خویش را در سکه های خود تغییر می دادند .و یا تغییراتی در اوایل دوره ای ساسانی که چرا پادشاهان ساسانی لقب « چهره از ایزدان » را کنار گذاشتند. به عنوان مثال:

بر روی برخی از سکه های اردشیر یکم ( 224تا240.م) بنیانگذار سلسله ساسانی لقب زیر را می بینیم :

« سرور مزدا پرست ادشیر شاهان شاه ایران که چهره از ایزدان ( دارد)» ( نک: شیرین بیانی ، شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان ، انتشارات دانگاه تهران 2535.)

این لقب یا عنوان را نه پادشاه ساسانی به طور پی در پی به کار برده اند ، که عبارتند از : ارشیر یکم ( 224تا240.م) ، شاپور یکم ( 241تا 272.م) ، هرمزد یکم ( 272تا273.م) ، بهرام یکم ( 273تا276.م) ، بهرام دوم ( 276تا293.م) ، بهرام سوم ( 293.م) نرسه ( 293تا303.م) هرمزد دوم ( 303تا310.م) و شاپور دوم( 310تا 379.م).این لقب درکتیبه ها و سکه های اوایل دوره ساسانی حدود 155 سال به کارمی رفت. در طی این مدت ، شاهنشاهی ساسانی مدعی بودند که از نژاد ایزدی اند. این لقب دقیقاً به چه معنی بوده و از کجا سرچشمه گرفته و ساسانیان آن را از کجا گرفته بودند ؟ در این تحقیق سعی بر این شده که پاسخ قانع کننده به این سیر تحولات وسوالات تحلیلی داده شود امیدکه مورد قبول واقع شود.؛

سکه چیست؟

بر طبق دائره المعارف فارسی (غلام حسین مصاحب ) سکه « تکه فلزی است،معمولا قرصی از طلا،نقره،نیکل،مس،آلومینیم که از طرف دولت ها با شکل و اندازه ی معینی ضرب می شود و دولت ارزش آن را ضمانت می کند و به عنوان پول به جریان می اندازد.»« – مصاحب ،غلام حسین ، دایره المعارف فارسی ، تهران ، ج1»سکه از چک ایرانی (قباله وحواله) که آن از صک عربی گرفته شده است . سکه از سکتوم لاتین به معنی سپرگرفته شده است . برخی معتقدند که از سیکل،شیکل یا شیقل تورات (که واحد پول در سوریه و فلسطین بود ) گرفته شده است .

سکه در فرهنگ لغت دهخدا به معانی : راه و روش،گاوآهن،سیرت،لباس،کوچه وبازار،درخت خرما ، آهنی که نقش رایج را بر آن کنده باشند آمده است . به نظر می رسد سکه قطعه فلزی است قابل ارزش و مبادله که عیار و وزن آن از طرف دولت ها تضمین می شود .

سکه شناسی

فن شناخت سکه را «سکه شناسی » نامند و کسی که سکه را بشناسد و سکه اصل را از سکه تقلبی تشخیص دهد «سکه شناس» گویند . در اصطلاح فرانسوی نومیس متیکو «Namis matigue»شاخه ای از باستان شناسی که به بررسی و شناسایی سکه هاو کشف حقایق و دست یابی به واقعیت ها از آن میان ، می پردازد . سکه شناسی خیلی از حوادث را برای ما روشن می کند از جمله خطوط و وقایع تاریخی،خط و زبان های رایج در گذشته خاموش ، رسوم و عادات ، تشریفات مذهبی ، طرز لباس و آرایش شاهان و فرمانروایان و به طور کلی بیانگر اوضاع اقتصادی ، اجتماعی ،سیاسی و هنری گذشته می باشد . سکه تاریخ مجسم بشر است و از طریق آن می توانیم آثار و ابنیه تاریخی را بازسازی نماییم و در علم باستان شناسی یکی از راه های تعیین قدمت اشیاء ،استفاده از سکه است .

سکه های عصر ساسانی

سكه‌هاي دوره ساساني از طلا و نقره و مس و برنج و سرب و گاهي از فلزات مركب: ‌مس و قلع و سرب بوده است. سكه‌هاي طلا را دينار و نقره را درهم و پول خورد مسين را پشيز مي‌ناميدند.« سكه‌هاي كوچك نقره هم به نام ديوبول (2/1 درهم)، اوبول ودانگ (6/1 درهم)، هميوبول (12/1 درهم) بوده است.2ـ پول‌هاي نقره 65/3 تا 94/3 گرم وزن داشته.» از سكه‌هاي نقره زياد و در نواحي مختلف ايران و افغانستان [كنوني] به‌دست آمده ولي سكه طلا نادر و كمياب است و جهت آن نيز واضح است. زيرا طلا بيشتر براي زينت‌آلات مورد استفاده قرار گرفته و چون ارزش زيادتري دارد، در تغيير سلسله‌ها و تحولات تاريخي، بيش‌تر به يغما رفته و يا به مسكوك جديد تبديل گرديده است. اولين سكه ساساني، مربوط به اردشير، مؤسس سلسله « سكه‌هايي از اردشير پيش از پادشاهيش به دست آمده كه نوعي از آن بر دو رويش صورت شاه و پدرش پاپك به‌طور وضوح نقش شده و بر روي نوع ديگر آن شكل اردشير از برورو نقش گرديده و پشت آن نقش آتشدان است و روي آن نوشته شده «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خداپرست خدايگان» «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مزديسنا بغ» » و آخرين سكه از يزدگرد سوم مي‌باشد و سكه همه شاهان تقريباً پيدا شده است. از سكه‌هاي ساساني پاره‌اي زياد به دست آمده و فراوان است، مانند سكه‌ی خسروپرويز كه تقريباً 37 سال سلطنت كرد و چندين مرتبه سكه زد. ولي سكه‌ی پوراندخت بسيار كم‌ياب است.

تا زمان بهرام، عنوان روي سكه‌ها، ملكان ملكا، شاهان شاه، بوده ولي از آن به بعد، ملكان ملكا ايران و انيران، نوشته شده است. در بيش‌تر مسكوك‌ها، از زمان بهرام پنجم (420-438 م) به بعد، القاب پادشاه نوشته شده و پشت سكه، عموماً شكل آتشداني است كه در وسط دو نفر قرار گرفته. پشت سكه‌ی شاهان محلي فارس در زمان سلوكي‌ها و اوايل پارت‌ها نيز شكل آتشداني بوده است.

سكه‌هاي شاهان ساساني هر كدام به نقش خود آن‌ها مزين بوده است. روي سكه‌ی اردشير، دو نيم‌تاج نقش گرديده يكي با نوك تيز، مانند تاج شاهان اشكاني و ديگري كروي شكل مثل تاج ساير شاهان بعدي و نوشته‌هاي روي آن نيز برحسب گسترش شاهنشاهي متغير بود. اولين سكه اردشير روي آن نوشته شده «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارتخشير يزداني = خدايگان اردشير» دومي «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مزديسن بغي – ملكان ملكا = اردشير مزاپرست شاه شاهان» سومي «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مزديسن بغ ارتخشير ملكا ايران مينوچيتري من يزتان = مزاپرست اردشير شاه ايران كه نژاد او از خدايان است».

عنوان خدايگان از زمان يزدگرد دوم به بعد از روي سكه‌ها برداشته شد، كلمات ملكان ملكاومن (از) هزوارش و از لغات آرامي بوده كه بدان شكل نوشته مي‌شد ولي تلفظ آن پهلوي بوده است.

روي سكه شاپور اول نقش نيم تنه شاه با تاج كنگره‌داري كه بالاي آن شيئي كروي شكل نظير تاجي كه در نقش رستم روي سر شاه نقش شده، ديده مي‌شود و نوشته روي آن دو عبارت است. يكي «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شاه پهريزداني، خدايگان شاپور» مربوط به زمان ولايت‌عهدي كه معمولا،ً شاه بخشي از كشور بوده و ديگري در زمان شاهنشاهي‌اش، بدين مضمون «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مزديسن شاهپوهر ملكان ملكا ايران مينوچيتري من يزدان» و در بعضي از سكه‌هاي بهرام دوم، نقش ملكه و وليعهد كه تاجي در دست دارد ديده مي‌شود. سكه‌ی شاپور دوم، كم‌ياب و نقش تاجش با سه رديف مرواريد مزين گرديده و در بعضي از سكه‌ها، شاپور سوم سر برهنه است. سكه قباد اول با تاج هلال كه ستاره‌اي روي آن است نمايانده شده.

در روي سكه‌هاي ساساني، نام شهرهايي كه سكه در آن‌جا زده شده با علامت اختصاري مشخص گرديده است. مثلاً: ست علامت شهر استخر، بز = بزم قباد (شهري در ميان رودان كه قباد آن را بنا كرده بود)، رام = رامهرمز، اب = ابركوه، ابر = ابرشهر (يكي از شهرهاي خراسان) اهم = اهمتانا (همدان) مر= مرو، اي = ايران، فر – فرغانه، شي = شيرجان، از = زرنك، سك = سكستان، ارت = اردشير خوره، ام = آمل، دا = داراب‌گرد و… عده شهرهايي كه در آن‌ها سكه زده مي‌شده تا 115 شهر نوشته‌اند.

آن‌چه از تحقيقات محققين استنباط مي‌شود، در زمان ساسانيان سكه طلا زياد زده نمي‌شده و به همين جهت هم، كمتر به دست آمده ولي سكه‌ی نقره، زياد و رايج‌ترين نوع سكه بوده است. سكه نقره در پاره‌اي از نوشته‌هاي پهلوي و زند، جوجن يا زوزن (بر وزن مؤمن) به جاي لفظ «‌‌‌‌‌‌‌‌درهم» به كار رفته و «‌‌‌‌‌‌كرشه» نيز ناميده‌اند.

پول مسي را شايد (معا) كه كلمه‌اي سامي است مي‌گفته‌اند. سكه‌ها تاريخ دارد و ابتداي سلطنت پادشاه، روي آن نوشته شده و مثلاً روي يكي از سكه‌هاي انوشيروان كه در سال چهل و چهارم سلطنتش زده شده، نوشته «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چهارچهل». عبارت سكه‌ها، تقريباً به يك مضمون و اين‌طور بوده است، مزديسن بغ … ملكان ملكان ايران و انيران «‌‌‌‌‌‌‌‌منوچيتري من يزتان» يعني «‌‌‌‌‌‌‌خداپرست خدايگان …، شاهنشاه ايران و غير ايران آسماني از نژاد خدايان»‌ و در سكه‌ی شاهان زن، به جاي ملكان ملكان، ملكتان ملكته نوشته شده. پشت سكه‌ها، جمله‌ی «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نورا … شاه» يعني «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آتش … شاه» ‌نوشته شده. آخرين سكه ساساني از يزدگرد سوم است كه در سال بيستم پادشاهي‌اش يعني همان سالي كه در مرو كشته شد، در يزد زده شده است ولي در طبرستان تا اواخر قرن دوم هجري (حدود سال 195 ق) سكه‌ی پهلوي ديده شده و به طوري كه نوشته‌اند تا حدود قرن پنجم هجري همين رويه را معمول مي‌داشته‌اند.

پس از فتح ايران به دست اعراب، مقدار زيادي سكه به دست اعراب افتاد كه به هر يك از هزار نفر سرباز عرب، دوازده هزار درهم رسيد. سكه‌هاي ساساني، نازك و ساده و تا حدي فاقد ظرافت و كار هنري است. مسكوكات شاهان بدوي به مراتب ظريف‌تر از شاهان بعدي مي‌باشد. سكه‌ی شاهان آخري، پهن‌تر و نازك‌تر و در زمان خسرو اول به حد اعلاي بزرگي رسيده است.مورخين ارمني نوشته‌اند كه هنگام به تخت نشستن هر شاهي، مقدار سكه‌اي كه در خزانه موجود بوده، ذوب و به نقش شاه جديد، سكه زده مي‌شده است.

سكه‌هاي اسپهبدان طبرستان تا ديرزماني (حدود سال 180 هجري)‌بعد از استيلاي اسلام بر ايران، به سبك سكه‌هاي ساساني و با خط پهلوي بود. زيرا امراي اين ناحيه، خود را از شاهزادگان ساساني دانسته و پس از كشته شدن يزدگرد سوم آخرين شهريار ساساني در برابر حمله عرب مقاومت كردند و حتي يزدگرد را قبل از اين‌كه به نواحي شرقي ايران سفر نمايد، به طبرستان دعوت كردند تا در آن‌جا مانده و براي رويارويي با سپاهان اعراب خود را مجهز و مهيا نمايد. اين ناحيه توانست خود را تا چندي از تعرض سپاهيان تازي نگاه دارد.

در اوايل اسلام، همان سكه‌هاي ايراني و رومي ميان مسلمين رواج پيدا كرد و به تدريج كه دايره‌ی شخصيت و نفوذ خود را گسترش دادند، مبادرت به ضرب سكه كردند. سكه‌هاي اوليه اسلام مخلوطي از طرح و نقوش ايراني و عربي بود. به قول «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مقريزي»، نخستين خليفه‌اي كه در اسلام سكه زد، عمربن خطاب در سال 18 هجري بوده است و سكه‌هايي با نقش و طرح ساساني زد كه در بعضي از آن‌ها جمله‌ی «‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الحمدلله محمد رسول‌الله» و در برخي «لا اله الا هو» اضافه شده و پاره‌اي، قديم‌ترين سكه اسلامي را متعلق به سال 28 هجري دانسته‌اند. در بصره هم سكه‌هايي، به نام درهم زدند ولي رواج پيدا نكرد. در سال 61 هجري در يزد مسكوكاتي زده شده كه دور آن به خط پهلوي اين عبارت (عبدالله زبير امير المومنين) نوشته شده ولي همه اين سكه‌ها و بسياري ديگر از سكه‌هاي متداول، همان سكه‌هاي ساساني يا شبيه به آن با الحاق عبارات اسلامي كه گاهي آن عبارات به خط عربي و گاهي پهلوي بوده است.

ضرب سكه ‌ی درهم اساسي و مستقل را عبدالملك مروان (65 تا 86 ق ) پنجمين خليفه ‌ی اموي ، حدود سال 75 يا 76 هجري زد كه از آن به بعد ، همان سكه ‌ ها در تمام كشورهاي اسلامي رواج يافت. طرح و اندازه اين مسكوكات (دينار و درهم) از روي همان سكه ‌ هاي ساساني اقتباس شده منتها عبارات روي آن به كلي عربي بوده است.

قديم ترين سكه ‌ی دينار (سكه زر) در اسلام سكه ‌ اي است از عبدالملك ، با تاريخ سال 77 قمري و آخرين آن كمي پيش از كشته شدن مستعصم خليفه عباسي (656 ق ) مي باشد و معروف است كه براي اين كار از امام محمد باقر ، امام پنجم شيعيان ، استمداد كرد و روايتي هم در اين موضوع در پاره ‌ اي از كتب مورخين اسلامي نقل شده است.

قبل از ساسانيان علاوه بر سكه ‌ هاي اشكانيان ، سكه ‌ هاي شاهان محلي فارس (فراتاداران) در فارس به دست آمده كه يك طرف سكه شكل نيم تنه پادشاه و طرف ديگر همان شاه در كنار آتشدان با پرچمي نقش گرديده و اطراف سكه ، نام شاه و پدر و عنوان سلسله اش به خط آرامي (پهلوي كهنه) نوشته شده است. چون نقوش پشت سكه ‌ی اين امراي محلي در ادوار مختلفه فرق مي كند ، آن را به چهار دسته تقسيم كرده اند:

دسته ‌ی اول : در پشت سكه ، شخصي كه ظاهراً همان شاه محلي بايد بوده باشد ، با يك نفر چتردار ، به رسم و تقليد شاهنشاهان هخامنشي در برابر آتشدان نمايانده شده كه مشغول نيايش است. درفش كاويان نيز در كنار ديگر آتشدان است. بر فراز آتشگاه نيز ، فروهر در حال پرواز نقش گرديده.

صاحبان اين نوع مسكوك بغ دات Bagadat ، پسر بغ كرت اواخر قرن سوم پيش از ميلاد وهوبرز Vahuburze ارتخشتر – وت فرادات – ارت سانت (الكساندر) – پروت فرادات.

دسته ‌ی دوم: سكه ‌ ها كوچك تر و به ظرافت سكه ‌ هاي اولي نيست ولي نقش آن برابر با آن ‌ ها جز آن ‌ كه صورت مرغي مانند عقاب بر روي پرچم اضافه گرديده است. سكه ‌ هايي از اين نوع يافت گرديده كه به نام «داريوشاه» و «وت فرادات شاه» مي باشد.

دسته ‌ی سوم: شاه با تاج سه كنگره و پشت سكه نيز خود شاه ، تنها در برابر آتشدان ايستاده و ساير نقوش و علامات روي سكه حذف گرديده است. شاهاني كه از اين نوع سكه زده اند «وهوخشتره شاه پس داريوشاه»، «اتخشتره شاه پس داريوشاه» كه گويا برادر و هوخشتره باشد و «پيروچ شاه پس وهوخشتره» سكه اين شاه ، بدون نقش آتشدان است.

دسته ‌ی چهارم: مثل سكه ‌ هاي دسته سوم ولي نقش آتشگاه نيز از پشت سكه برداشته شده و به جاي آن شاه در برابر هلال ماه و ستاره و يا آتشدان كوچكي نقش گرديده و در بعضي از اين گونه سكه‌ها ، نقش ولي ‌ عهد يا ملكه هم نمايانده شده است. صاحبان اين شاهان قبل از ساسانيان و زمان آن ‌ ها وصل به زمان اجداد اردشير مي شود.

شاهاني كه از اين نوع سكه زده اند: پيروچ، نموپت پور ارتخشتره، نپات پور نموپت، وت فرادات سوم، ارتخشتره سوم، ميثري شاه، منوشتري شاه دوم، منوشتري شاه سوم، ارتخشتره چهارم و ارتخشتر پس است.

بیش تر علائم و نشانه ی سکه های ساسانی علائم مذهبی مثل آتشکده است که به سه حالت آتشدان ، در دوطرف آن نگهبان ، شکل سری در میان آتش که گویا خدای آتش است (در حاشیه سکه آتش و اسم شاه آمده ) و آتشدان به تنهایی وجود دارد . روی سکه تصویر پادشاهان ساسانی با تاج های مختلف نمایش داده شده است . بر روی سکه در حاشیه به عنوان مثال نوشته شده است : مزدیسنی بغی .ارتخشیره.ملکان ملکا.آیران .منوچتری .من.یزدان به معنی «مزدا پرست ،خدایگان ،اردشیر،شاهنشاه ایران ، ایزدی نژاد». از هرمزد اول به بعد نوشته های روی سکه به صورت زیر است :مزدیسنی بغی.اهورامزدا.ملکان ملکا .آیران . اوانیران.منوچتری.من.یزدان.

ضرب نام شهر از زمان بهرام چهارم ساسانی بر سکه های آنان آغاز شد. قبل از آن و در دورۀ اشکانی علامت ها نشانۀ محل ضرب بودند. تاكنون سكه اي از «پاپك» بنيان گذار سلسله ساساني به دست نيامده است. اما از پسر بزرگ وي يعني شاپور نمونه هايي مورد بررسي و مطالعه قرار گرفته است. بر روي اين سكه ها به خط پهلوي ساساني عبارت «شاه بزرگ شاپور» و در پشت سكه عبارت «پسر شاه پاپك» نوشته شده است. سكه هاي شاپور اول به صورت درهم شامل نيم تنه و نيم رخ پادشاه است كه به جانب راست نگاه مي كند. در اين تصوير شاه با ريش و سبيل و آرايش مو و كلاه سلطنتي ديده مي شود. در پشت سكه در بين دو نگهبان كه تاجي بر سر دارند، آتشداني نقش شده است، نوشته هاي اين سكه ها شامل نام شاپور است. در برخي از نمونه ها جمله «خداي بزرگ، شاپور شاه شاهان ايران» درج شده است.

((تحلیل القاب و ناگفته ها درسکه های ساسانی))

با بررسی این عنوان یعنی «شاه شاهان» که می دانیم این لقب « شاه شاهان » در دوره هخامنشیان ( 550تا330.م) به خوبی شناخته شده بود و رایج بود و آشکارا به میراث ایران تعلق دارد. فارسی میانه واژه ctry با واژه اوستایی ciora همریشه و به معنی « بذر » است و در فارسی باستان می توان ci را در عنوان ariya ciora به معنی « از تبار آریایی / ایرانی » ، در فارسی میانه در cihrبه معنی « بذر، اصل ، جوهر» ، در فارسی میانه مانوی درcyhrبه معنی « جوهر ، اصل ، فرزند » ، در پارتی مانوی در cyhrgبه معنی « جوهر ، سرشت» ، و در پازند در cihiraبه معنی « جوهر ، اصل و سرچشمه » یافت: (نک: دریایی .تورج .تاریخ و فرهنگ ساسانی ترجمه قدرت دیزجی ص 10 )پیسانی برآن بود که واژه ciora از ضمیر پرسشی ci و اسم مکان tra تشکیل یافته و مشابه واژه ku-traدر سانسکریت می باشد که به معنی « کی هستی ؟ » یا « از کجا آمده ای ؟ » است و به این ترتیب او پوشیده تا به اصل آن برسد( همان ص 10) همین طور از روی منطق می توان پذیرفت که منظور ازyzdn « ایزدان » ، ایزدان زرتشتی اند چرا که همین واژه نشانه اساسی ایزدان زرتشتی است و نه دینهای دیگر . از این رو این لقب اشاره دارد به این ادعای شاهنشاهان اوایل دوره ساسانی که گویا تبار الهی و قدسی دارند . اگر نخستین شاهنشاهان ساسانی خود را از تبار ایزدی می دانستند و نیز و پادشاهی شان را قدسی می شمردند ، ( نک: ویندگرن 1959 نک: جمشید کرشاسب چو کسی چو کسی بسیار علاقمند است که پادشاهان ساسانی را فانی ببیند نه الهی .) باید این را هم بپرسیم که این لقب را از کجا کسب کرده بودند .

هخامنشیان را ادعای پادشاهی قدسی نداشتند و تنها دعوی داشتند که شاه شاهان و از « دودمان آریایی / ایرانی » « Aria cica » هستند اماپس از بر افتادن هخامنشیان به دست اسکندر کبیر ، پادشاهان پارس ، ادعای پادشاهی الهی کردند . سکه هاس پارس با بغدادشروع می شود و این شرح را دارد :

(( بغداد patrkاز ایزدان))این لقب سلوکیان به صورت OEo به کار می بردند. (همان ص 10) و اصل آن هلنی است . ساسانیان نیز این لقب را هم چون بخشی از سنت ایرانی – هلنی ِ خود پذیرفتند ولی از این سنت کمتر یاد می کردند . اردشیر یکم و اولاد او را قدسی تصور می کردند و این موضوع احتمالاً با دین زردشتی و منطقه پارس ارتباط داشته است . بابک و ادشیر یکم پادشاهان توانایی بودند و ارتباط نزدیکی با آتشکده آناهید در استخر پارس داشتند. قاعدتاً آنها را روحانی – پادشاهانی می شمردند که به پرستش آناهید می پردازند و چون این پرستش در فارس متمرکز بود به صورت بخش مهمی از تبلیغات اوایل امپراطوری درآمد . اردشیریکم با بهره گیری از این آئین دینی و کسب قدرت ازآن ، به قدرت مطلق وپادشاهی و روحانی در امپراطوری رسید، یعنی به حاکمی تمام معنی . که بی گمان دلیل حذف این لقب در واقع ، ظهور کرتیرو مبارزه او در ساختاری وسازمان سلسله مراتب روحانی دین زرتشتی بوده است .کتیبه کرتیر رشد قدرت او را ازمقام هیربدی ساده تا موبد و موبد اورمزد و سرانجام و پادشاهی بهرام دوم به موبد و هماگ شهردادواروآئین بد و مهم تر از همه به نگهبان آتشکده آناهید – اردشیر و ایزد بانو آناهید در استخر – که وظیفه پادشاهان نخستین ساسانی بود – نشان می دهد ( ک. تاریخ و فرهنگ ساسانی ص 11)

شاهنشاهی ساسانی در نتیجه مبارزه و کوشش کرتیر قدرت دینی خود را ازدست دادند، اما این امر در آن زمان آشکار نبود . در زمان نرسه (293تا303.م) که قدرت کرتیر محدود شد قدرت و وظیفه پادشاهی به واسطه فعالیت روحانیان در سده چهارم نداریم،اما بر پایه القاب روی سکه ها،به نظرمی رسد که در پایان سده چهارم شاهنشاهان ، بخش اعظم قدرت دینی خود را به روحانیان واگذار کردند. (نک: ی.ویزه هوفر . ایران باستان انتشارت ققنوس )( ی. هوفر معتقد است که در زمان پادشاهی بهرام دو ، هرمزد دوم و شاپور دوم روحانیان بسیار نیرو مند بودند)

می دانیم که در سده چهارم میلادی یک روحانی مهم دیگر تحولی در دین زرتشتی پدید آورد . بر پایه نوشته های فارسی میانه زرتشتی ، آذر باد مهر اسپندان روحانی ای بود که از آزمایش آتش گذشت تا « درستکاری خویش » و « اصول حقیقی » کیش زرتشتی را درمیان عقاید رقیب موجود در فرق زردشتی آن زمان ثابت کند . اصطلاحات او دین زردشتی و بیش تر ازآن تشکیلات و سلسله مراتب رو حانی زردشتی را تقویت نمود .یکی از دلایل این عقیده ما ، تغییر القاب شاهنشاهان ساسانی است. وآن عبارت است از ناپدید شدن لقب « آن که چهره از ایزدان ( دارد)» در روزگار سلطنت اردشیر دوم ( 379تا 383.م) این لقب حذف شد و این امر را ومعمولاً حاکی از تغییر در ایدئولوژی شاهنشاهی می دانند .پرسش این است که آیا این دگر گونی را پادشاه و دولت انجام دادند یا تشکیلات زردشتی ؟ به گمان من تشکیلات زردشتی عاملی اصلی بوده است و تغییر در این لقب نهه به توصیه شاهنشاه بلکه با پا فشاری نهاد دینی صورت گرفته است . از 379تا 438.م خاستگاه پادشاهان ایران باستان را دینی ندانسته و هیچ یک از آن ها را تبار ایزدی نشمرده اند . عبارت crty MN yzdn از سکه های ساسانی محو شد و این در زمانی است که برای هیچ یک از پادشاهان ، کتیبه ای هم نگاشته نشد . پادشاهان ، تنها وظیفه دنیوی پیدا می کردند و صرفاً به صورت شاهان خوب زردشتی برای ایران جلوه گری شدند. القاب زیر در این دوره که بیست سال به طول انجامید در زمان اردشیر دوم ( 379تا 383.م) و بهرام چهارم ( 388تا 399.م) به کار می رفتند :« سرور مزدا پرست … شاهنشاه ( ایران و انیران) .»

در سده پنجم یزدگرد یکم ( 399تا420.م) و بهرام پنجم (420تا 438.م) لقب دیگری را به شرح به کار بردند: « سرور مزدا پرست (رامشهر)…. شاهنشاه ( ایران) »

همان گونه که پیدا است پادشاهان ساسانی از ادعای داشتن تبار الهی محروم شدند. همچنین باید توجه داشت که این دوره مقارن است با تهاجمات خارجی و از دست رفتن منزلت و مقام شاهان . این امر را می توان در ازدست رفتن حاکمیت بر سرزمین های غیر ایرانی ( nyln) ملاحظه کرد . جالب توجه ، حذف تدریجی القاب نخستین و حتی واژه ایران ( yln) از نوشته های سکه های ساسانی است. این امر را می توان در نتیجه شکست در جنگ ها وتضعیف شاه شاهان در برابر همسایگان متخاصم دانست ، موضوعی که نیاز مطالعه بیش تری است . باید پرسید که در طی این یک و نیم سده ، از هویت شاه به عنوان کسی که ایزدان سرچشمه گرفته چه چیزی به دست آمد؟ پاسخ این پرسش را باید در رابطه متغیر دین و دولت در طی این دوره جسجو کرد و به تنش میان دین و دولت کم تر توجه کرده اند ، ولی تصور ما درباره اتحاد دین و دولت همواره در تغییر است . بدیهی است که دولت ، همه رو حانیان زردشتی را حمایت نمی کرد و به هرحال کشاکش وجود داشته است .

تغییر القاب شاهنشاهان در سکه های ساسانی به سبب تغییر عقیده شاهنشاهان بلکه ناشی از شکست آن ها در جنگ و رشد و نیرو گرفتن تشکیلات زردشتی بوده است . پادشاهان ساسانی که نیاکانشان ایزدی تصور می شدند و روحانیان بودند که در پرستشگاه آناهید خدمت می کردند ، در پایان سده چهارم به حاکمانی دنیوی تبدیل شدند . پادشاهان اواخر سده چهارم نمی توانستند ادعای پادشاهان نخستین ساسانی را داشته باشند . اظهارات پادشاهان نخستین ساسانی همان ادعای جمشید ، پادشاه نخستین بود ، که به نوشته شاهنامه گفته بود: « همم شهریاری همم موبدی»

تاثیرات جنگ داخلی بر ضرب سکه در شاهنشاهی ساسانی

چنین می نماید که در شاهنشاهی ساسانی نظارت مرکزی دقیقی بر ضرب سکه وجود داشته است در واقع سکه های خسرو دوم ( 590تا 628.م ) بر وجود این تشکیلات مرکزی در اواخر سده ششم واوایل سده هفتم میلادی گواهی می دهند .دگرگونی سکه ها به صورت یکنواخت انجام می گرفت و با صرفنظر از چند استثنا ء ، تاثیر سازمان مرکزی ضرب سکه و کارایی حکومت ساسانی رانشان می داد . یک استثناء در این مورد ، در سال های نخستین فرمانروایی خسرو دوم دیده می شود . در طی دو سال نخست سلطنت خسرو دوم ، جنگ میان او و سردارش بهرام ششم ، که توانسته بود تاج بر سر نهد ، درگرفت . خسرو دوم بناچار از کشور گریخت و به بیزانس پناه برد .بی گمان در کشور پریشانی پدیدی آمد و دو سال نخست ، سکه های مختلفی برای آن دو زده شد و حتی در یک سال در یک شهر به نام هر دو آن ها سکه زدند بهرام در سال دوم ( 591.م) به شمال شرق ایران رانده شد واو در آنجا برای آخرین بار سکه زد. خسرو دوم پس از آن ، توانست تصویر های سکه ها را اصطلاح کند و به جای تاج کنگره دار سال اول ، تاج بالدار با عبارت جدیدی بر گزیند . سکه های خسرو دوم و تاجی که در سال های دوم تاسی ونهم شاهنشاهی اش بر گزید ( نمونه های II/2 و II/3 ) تاج بالدار و نماد ایزد بهرام بود . این گزینش ، نشانه پیروزی او بر دشمن خودبود و عبارت hwslwb GDH bzwd « فره خسرو افزود » تائید ی است بر این حقیقت .

به نظر می رسد که اصطلاح سکه در همه شاهنشاهی با موفقیت انجام نگرفته باشد . چندین ضرابخانه هنوز در سال دوم سکه هایی به شکل سکه های سال اول با تاج کنگره دار ضرب می کردند. چهار ضرابخانه ، سکه نوع I/I را در سال دوم به جای سکه نوع II/2 خسرو ضرب می کردند . این سکه کمیابند و می توان محل ضرب آن ها را وه – از – آمد – کواد wyhc، درAYLAN که ممکن است ضرابخانه شاهی باشد در RD رام هرمز دانست این امر احتمالا بدان معنی است که تصمیمی برای تغییر سکه های گرفته شد ه بود و این ضرابخانه ها یا فراموش شده و یا دستورات تغییر را به موقع دریافت نکرده بودند . هر چهار ضرابخانه دقیقا در جایی قرار داشتند که عرصه جنگ بود و بهرام بر ان جا سلطه داشت .

در حالی که تاج بالدار جدید در سال دوم ضرب شد ظاهراً تغییراتی نیز در آن صورت گرفت . این تغییرات ، طرح های ویژه تاج بالدار بود و در ته سکه به جای پر ، نقطه هایی ضرب شدند . به نظر می رسد نقاط به کلاه متصلند و در سکه های عادی پر ها دیده می شوند تا کنون ده ضرابخانه با این نوع تاج نقطه دار شناخته شده اند و ممکن است بیش تر هم باشند آنها عبارتند از : 1.AY ایران – خوره – شابور 2. AHM همدان 3. BN گواشیر 4. BYS بیشابور 5. NY احتمالا نهاوند 6. WH وه – اردشیر یاوه – اندیو – شابور- 7. WYH وه- اردشیر 8. LYW ریو –اردشیر 9. GD گای 10. LA رام – هرمزد .

در کنار این طرح های غیر عادی ، بقیه سکه های خسرو دوم با تفاوتهای اندکی تاج بالدار پردار و عادی هستند . من معتقد م که حتی در سکه های عادی بر حسب طرح پر ها در پایه بال های چسبیده به تاج تفاوت های سبکی وجود دارد اگر چه بیش از صد نشان یا علامت برای ضرابخانه های مختلف وجود دارد ، ولی همه آن ها در آن زمان فعال نبودند . بسیاری از آن ها در زمان شاهی بسته می شدند و یا گهگاه در حال ضرب سکه بودند .احتمالاً حدود بیست ضرابخانه ، اکثر سکه های ساسانی را ضرب می کردند ، و از این رو شماری از ضرابخانه های عادی و نابهنجار ، مهم و عمده گردیدند.

این چشم انداز نشان می دهد که در سال دوم سلطنت خسرو دوم هنوز پریشانی وجود داشت واین دگرگونی با موفقیت انجام نشد . مانمی دانیم دستورات تغییر طرح سکه ها چگونه صادر شد آیا زمینه طرح را به هر یک از ضرابخانه ها می فرستادند و درآنجا از آن رو نوشت برمی داشتند ،یا این قالب ها ی آن را به هریک از شهر ها می فرستادند تا در انجا از ان استفاده کنند ؟ امکان دیگر این است که به هریک از ضرابخانه ها یک قالب ساز می فرستادند . ما درباره سکه های تقلبی شاهنشاهی ساسانی آگاهی اندکی داریم ، ولی احتمالا ً وجود داشته اند ، زیرا معلوم است که در بیزانس تقلب سکه و قوانین مربوط به مجازات چنین جرائمی وجود داشت. اگر یک قالب را به ضرابخانه های مختلف می فرستادند ، طرح سکه های یکسان می شد ، حال آن که چنین نیست این احتمال نیز وجود دارد که نه قالبی واحد ، بلکه قلبسازی واحد را به سراسر شاهنشاهی می فرستادند اما سرشت پراکنده ضرابخانه ها این نظر را نا موجه می سازد . کلاً به نظر می رسد که دوطرح مختلف برای سال دوم وجود داشته است چرا چنین اختلافی وجود داشت ؟ اگر این کار قالبسازی معینی بود در آن صورت با دونفر یا دو گروه از قالبسازان شاهنشاهی سر کار داشتیم که بعید به نظر می رسد . بنابر این این خلاف قاعده را باید در نتیجه آشفتگی شاهنشاهی ساسانی بداینم که سازمان مرکزی ضرابخانه های برای مدتی تضعیف شد . خسرو دوم پس از شکست بهرام ششم توانست بر همه ضرابخانه های کشور سلطه یابد و پس از سال سوم به نظر می رسد که ضرب سکه یکسان شده است و میزان تاثیر تشکیلات ضرابخانه ها در سکه های سال یازدهم نیز دیده می شود . در این زمان تصاویر سکه دوباره تغییر یافت . این تغییر عبارت بود از شکستگی در حلقه درونی روی سکه با واژه bzwd ( افزود) این پدیده بر روی سکه های دیده می شود و آن را باید طرحی دانست که سازمان مرکزی ضرابخانه ها تعیین کرده بود.

روشن است که در سال دوم پادشاهی خسرو دو م نیز هنوز آشفتگی وجود داشت و او نمی تواسنت همه ضرابخانه ها را کنترل کند . چون پاد شاهی سرزمینی را می گرفت نخستین کاری که می کرد این بود که به نام خود سکهبزند . سکه های سال دوم نشان می دهد که برخی از ضرابخانه ها تحت کنترل مستقیم او نبودند ، زیرا آنها که قبلاً تحت سلطه بهرام ششم بودند، نوعی I/1 مربوط به خسرو دوم را ضرب می کردند. امکان دیگر این است که مسئو لان آن ضرابخانه ها می دانستند چه کسی بر سر قدرت است ، ولی طرح جدیدی در دست نداشتند و از این رو نوع I/1 را برای سال دوم ضرب کردند . با این همه تاج های نقطه چین دار تنها مخصوص یک ناحیه نبودند و درمناطق مختلف پراکنده بودند . تنها توضیح برای این امر آن است که آشفتگی گسترده ای در کشور وجود داشت و یک یا چند سال طول کشید تا خسرو دوم توانست برکشورش سلطه یابد.

(( تجارت در امپراتوري ساساني))

تمرکزگرايي دولت ساساني تغييرات مهمي در تجارت آن دوره ايجاد کرد، علاوه بر آن استقلال شهرهاي کارواني سوريه و بين النهرين نيز از بين رفت. عموما بازرگاني تحت حکومت ساسانيان همراه با سلسله مراتب قانوني ، به خوبي سازماندهي شده بود.در اواخر سده چهارم ميلادي تهاجم بدويان به آسياي مرکزي و ايران شرقي به طور قابل ملاحظه اي مانع تجارت در شرق شد. اما با اين وجود ، توسعه ديوانسالاري پايدار در هر دو امپراتوري بيزانس و ساساني و رشد اهميت تجارت بين آنها و همچنين تجارت با شرق دور به پيشرفت در طول دوره خسرو اول (531 79 م) و جانشينانش کمک کرد.در اين مدت سغديان فعال ترين بازرگانان جاده ابريشم بودند. چيني ها، ميوه، شراب، آثار فلزي (به خصوص از آهن)، زره، ظروف شيشه اي و همه نوع سرگرمي هاي سغدي را وارد مي کردند. براي مثال اسلوب و مضامين هنري ايران ساساني با طرح طاووس نر و اسب هاي بالدار روبه روي هم بر جامه هاي کتان ظاهر شد که در آسياي مرکزي، چين و حتي ژاپن عموميت داشت. با اين وجود اشياي کمي از اين نوع و با منشا» ايراني باقي مانده است.ساسانيان براي فروش کالا از مهرهاي گلي استفاده مي کردند. کشف مهر ساساني در حفريات “مانتاي” در سريلانکا بازتاب روابط تجاري بازرگانان ايراني با سرزمين هاي دور دست است. نشانه هاي گستره تجارت بين المللي ساسانيان در آفريقا نيز مشاهده شده ، سکه هاي يافت شده در آن جا اين مساله را تصديق مي کند.کشف مهر ساساني در حفريات “مانتاي” در سريلانکا بازتاب روابط تجاري بازرگانان ايراني با سرزمين هاي دور دست است. نشانه هاي گستره تجارت بين المللي ساسانيان در آفريقا نيز مشاهده شده ، سکه هاي يافت شده در آن جا اين مساله را تصديق مي کند.منابع سرياني، پارسي ميانه و تلموذي هم در مورد تجارت امپراتوري ساساني اطلاعاتي به دست مي دهند.در دوره ساساني، تيسفون مرکز بزرگ تجاري بين النهرين در ساحل دجله، جانشين بابل و سلوکيه شد.هنوز هم جاده اصلي که از بالاي بين النهرين، از نزديک محل امروزي همدان تهران (ري باستان)، به درون فلات ايران امتداد مي يافت بود و از کنار صحرا مي گذشت و از طريق خراسان به آسياي مرکزي يا به سمت هند مي رفت زنده است.نقشه ها و سفرنامه ها پيوستگي برخي راه هاي تجاري روزگار باستان را آشکار مي کند که هنوز در بيشتر آنها تردد صورت مي گيرد.همچنين سفرنامه هاي باقي مانده از دوره ساساني بر پيوستگي جاده هاي تجاري دلالت دارد که از سوريه و جنوب بين النهرين شمالي تا محل تلاقي دجله و فرات ادامه داشت، همان راهي که در دوره پارتيان نيز مورد استفاده بود. ضمن اينکه در امتداد تمام جاده ها عوارض و تعرفه از کاروان ها وصول مي شد.روميان و پارتيان به ترتيب جاي خود را به بيزانسيان و ساسانيان دادند که بر سر کنترل تجارت مزبور با هم رقابت مي کردند. علي رغم جنگ هاي هميشگي، در امتداد راه هاي اصلي نمايشگاه ها و بازارهايي برپا مي شد و حجم تجارت دائما در حال افزايش بود.از کتب حقوق سرياني و “ماتيکان هزار دادستان” پهلوي اين گونه استنباط مي شود که تجارت ساسانيان تا حد زيادي در اختيار اتحاديه ها و شرکت ها يا خانواده هاي بازرگاني بوده که در زمينه قوانين و مقررات حاکم بر خريد و فروش توليدات خبره بودند. از قوانين تقسيم دارايي و توارث که در کتاب هاي قانون شرح داده شده تنها اندکي از آن باقي مانده است. به نظر مي رسد مالکيت عمومي کالا، زمين و خانه ها شايع تر از مالکيت خصوصي بوده است. اصطلاح “hamdyh ” (شراکت) نه تنها به روابط تجاري بلکه به ساير همکاري ها راجع به ساخت کانال هاي آبياري و نظير آن اشاره مي کند.در ابتدا جريان تجارت به جاي داد و ستد، بر پايه نظام پولي استوار بود. سکه هاي نقره با عيار بالا که دولت ساساني ضرب مي کرد به عنوان پول تا واحد تورفان ترکستان نيز مورد استفاده بودند. اين سکه ها همچنين در تجارت با نواحي بالاي رود ولگا در روسيه و درياي سياه نيز داراي ارزش بود. تجارت اخير حتي در مقياسي وسيع تر در دوره اسلامي نيز تداوم يافت. درهم نقره ساساني مدلي براي ساير پول ها در شرق شد. درهم نقره ساساني مدلي شد براي ساير پول هايي که در شرق، به ويژه نزد هپتاليان و يا در واحد بخارا ضرب مي شد.در خلال حاکميت طولاني ساسانيان، اين سکه فقط در موارد محدودي تحت تاثير مسائل سياسي، کم ارزش شد; يک بار در دوره پادشاهي شاپور اول (2240 م) و بار دوم وقتي که پيروز (459 484م) مجبور شده بود، غرامت سنگيني را به هپتاليان بپردازد.ماليات ها و بهره بالاي وام ها باعث محدوديت بازرگانان در ايران عصر ساساني مي شد. بازرگانان در اين زمره طبقات بالاي اجتماع قرار نداشتند. برعکس آن در آسياي مرکزي آنها از احترام بيشتري برخوردار بودند.در دوره ساساني طبقه اعيان زميندار در راس هرم جامعه بودند اما در مناطقي همچون بخارا و سمرقند بازرگانان بزرگ مهم ترين نفوذ را در همه امور حکومتي داشتند. نکته مهم اين که منابع مکتوب آسياي مرکزي، کتيبه ها و همچنين نامه ها، بيشتر به ساخت کانال ها يا مخازني براي آب و يا به امور مالي اختصاص دارند، در صورتي که کتيبه هاي ساساني داراي مضامين مذهبي يا سلطنتي هستند.مقارن با اواخر دوره ساساني رقابت با بيزانس براي کنترل تجارت هند تشديد شد. ساسانيان بحرين و عمان را در کنترل داشتند و در سال 570 م يمن يک پايگاه ايراني شد. “کوسپاس” رقابت بين بازرگانان بيزانس و ساساني را در ساحل غربي هند توصيف کرده و “پروکوپيوس” اظهار مي دارد که ايرانيان تمام تجارت هند را در دست داشتند.در خصوص تجارت مناطق شمالي، اطلاعات قابل مقايسه نيست، اما مقادير زيادي سکه هاي نقره، ظروف و ساير آثار ساساني و يا از آسياي مرکزي در روسيه پيدا شده است. اين يافته ها به ويژه وقتي با مقادير اندک نقره بيزانس مقايسه شود مدرکي براي تسلط ساسانيان بر اين مسير محسوب مي شوند. ايرانيان از شمال خزر، کهربا، عسل، موم و ساير کالاها را وارد مي کردند.در طول تاريخ، طلا به قيمت بالايي در هند به فروش مي رفت. به نظر مي رسد اين مساله که دليل عمده به دست نيامدن اشياي زرين، غير از سکه هاي طلا، از آسياي مرکزي و ايران بوده تقريبا از آغاز تاريخ عموميت داشته است. در اوايل سده دوم قبل از ميلاد کوشانيان، آخرين سلسله شرق فلات ايران بودند که مقادير معتنابهي سکه هاي طلا در روزگار باستان ضرب کردند. حکام بعدي غالبا نقره ضرب مي کردند، البته اين بدان معني نيست که معادن طلاي کوه هاي آلتايي، تيان شان و جاهاي ديگر از توليد دست کشيده باشند. طلا بيشتر از آسياي مرکزي و ايران به جنوب بوده مي شد.تجارت داخلي شاهنشاهي ساساني نيز داراي اهميت بود. کالاهاي اصلي شامل اجناسي چون مواد غذايي، جبوبات، شراب، خشکبار، روغن خوراکي و مانند آن مي شد که کمتر جنبه تجملي داشتند. همچنين پارچه، لباس، ظروف شاهنشاهي ساساني و در آسياي مرکزي يافت مي شد. احتمالا در هر دو ناحيه محصولات لبني، گوشت، پشم و فرش هاي بافته شده با وسايل و ظروف معاوضه مي شد. مواد غذايي توسط روستاييان ساکن تهيه مي شد.قوانين و مقررات، معاملات داخلي را نيز همانند تجارت بين المللي نظم مي بخشيد. شرکت ها تامين محصولات مورد نياز بازار را تقبل مي کردند که خانواده ها يا تجار بزرگ در آن جا (بازار) محصولات يا خدمات را به معرض فروش مي گذاشتند.اطلاعاتي در دست نيست که آيا سيستم پستي همانند دوره هخامنشيان وجود داشته است، اما پيک ها و کاروان ها، پيغام ها و کالاها را به هر سو مي رساندند. مي توان پذيرفت که سازمان هاي خصوصي و حکومتي، بازرگاني درون مرزهاي شاهنشاهي را اداره مي کرده اند، البته، درک ما در اين رابطه غير مستقيم و از طريق کتاب هاي قانوني است. گسترش وسيع تجارت در دوره اسلامي به مقدار زيادي مرهون تجربيات پيشين ساسانيان و مردمان آسياي مرکزي بوده است. اما همچنان که مرزهاي خلافت اموي فراتر از حدود امپراتوري هاي ساساني و آسياي مرکزي رفت، تجارت و بازرگاني نيز به سطوح سابق خود بازگشت. از بين رفتن بسياري از مرزهاي داخلي، گذشته از انحصارات تجاري بيزانس و ساساني، پيشرفت قابل ملاحظه اي به خصوص براي حکومت هاي واحد آسياي مرکزي به ارمغان آورد.

منابع و مآخذ

1- مصاحب ،غلام حسین ، دایره المعارف فارسی ، تهران ، ج1.

2- بیانی، ملکزاده ،تاریخ سکه ،انتشارات دانشگاه تهران،1374.

3- سرافراز ، علی اکبر ، آورزمانی، فریدون ، سکه های ایران ، انتشارات وزارت امور خارجه ، تهران ، 1380.

4- شهبازی فراهانی ، داریوش ، تاریخ سکه ، انتشارات پلیکان، تهران ،1380.

5- خیر اندیش ، عبدالرسول و جمع مولفان ، تاریخ شناسی ، شرکت چاپ و نشر کتب درسی ایران ، تهران ،1378.

6- ترابی طباطبایی، سید جمال ، سکه های ماشینی ایران ، انتشارات مهد آزادی، تبریز، 1381.

7- تاریخ سکه از قدیم ترین ازمنه تا دوره ساسانیان ؛ 2ج ، چاپ چهارم ، تهران : دانشگاه تهران 1370

8- مشیری ، محمد ، راهنمای گردآوری سکه انتشارات گوتنبرگ ، تهران ، 1351.

9- تورج دریایی ،ترجمه مهرداد قدرت دیزجی ، تاریخ و فرهنگ ساسانی انتشارت ققنوس تهران ، 1382

 

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالارگفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید:

http://forum.tarikhfa.ir/

پاپیروس های پهلوی و تصرف مصر توسط ساسانیان

پاپیروس های تعدادی از شهر های مصر مانند بابیلون ، توفیس ، و کاینون و چندی دیگر را نام برده اند که مرکز اشغال سرزمین توسط پارسیان بوده است .

02

« به نام یزدان دادار »
درود بر دوستان گرامی تاریخفایی ….

در زمان 10 سال حکومت ساسانیان در مصر ، چند صد پاپیروس به زبان و خط پهلوی کشف شده که بیشتر آنها در کتابخانه اتریش نگاهداری می شوند . این اسناد اطلاعات بسیار مفیدی از سیستم نامه نامه نگاری و اداری ، دژ ها و نام های خاص به ما می دهند و علاوه بر این ، پایپروس هایی نیز از دوران اولیه اسلامی که شامل فتح مصر توسط اعراب می باشد ، به معما ها و نا شناخته های تاریخ ، پاسخ می دهد .
اکنون به بررسی چند مقاله در این مورد خواهیم پرداخت .

« تصرف مصر توسط ساسانیان »
( به قلم استاد تورج دریایی ؛ دانشگاه ایالت کالیفرنیا ؛ فورلرتن )
پس از اینکه کسرا ( خسرو دوم ) 14 سال حکومت کرد ؛ بیزانسی ها موریس را برکنار کرده و کشتند و مردی را به نام فوکاس به تخت نشاندند . تمام جانشینانش را از میان بردند و تنها پسرش به نزد خسرو پناهنده شد .
خسرو از شنیدن خبر بیزانسی ها از سرپیچی از موریس و قتل وی ، بسیار خشمگین شد . فرمانده ی غرب در این زمان شاهین نام داشت ( پادوسبان غرب ) ، او به پیشروی دست زد و گرفتن مصر و اسکندریه را تا سرزمین نوبیا ادامه داد و کلید های شهر اسکندریه را در سال 28 فرمانروایی خسرو به او باز گرداند ( سال 617 میلادی ) .
برای دومین بار در تاریخ ، ایرانیان شمال آفریقا را گرفتند به مدت یک دهه ، و نه تنها مصر بلکه لیبی شمالی تا جنوب و تایباد ؛ یعنی مرز سلطنت نوبیان را نیز گشودند .
تصرف خاور نزدیک و آفریقای شمالی در زمان خسرو دوم ( 590 – 628 م ) که به « پرویز » معروف است ؛ روی داد و این آخرین فتح دوران میانی پیش از آمدن تازیان ( اعراب ) مسلمان بود .

به خاطر نزدیکی زمانی پیروزی پارسیان و اعراب مسلمان در مصر فشار بر ساخت اجتماعی – سیاسی منطقه منطقه آنچنان زیاد بود که مصریان از آخرین یورش اعراب قافل ماندند .
از نمونه وامدهی پارسیان به مصریان ؛ می توان از مراسم سال نو و نوروز نام برد . پس از یورش تازیان ، نوروز همچنان توسط مصریان برگزار می شد و جشن گرفته می شد . آنان با پوشاک نو و بهترین آرایش ها به دید و بازدید و بزم تا شب می پرداختند . این جشن تا سده ی چهاردهم و زمان سلطنت سلسله ی مملوک محدود شد ولی تا زمان کلیسا ادامه یافت .
دیگر مراسمی که توسط ایرانیان ساسانی به مصر راه پیدا کرد ، آیین روز صلیب مقدس بود . این آیین سالروز یافتن صلیبی را که مسیح بر آن مصلوب شده بود زنده نگه می داشت . روزی که صلیب از ایران به اورشلیم باز گردانده شد ( 628 م ) .
رخنه ی هنر ساسانیان بر مصری ها نیز شایان نگرش است ، تا جایی که نساجی آتینو و صنایع دستی از عاج نیز از آن به وام گرفته شده اند .
با آن که آل تبری مقاومت بسیاری کردند ( در زمان یورش ایرانیان به مصر 617 م ) ؛ اما ساسانیان در 618 م به فرماندهی شاهین وارد مصر شدند . بر اساس منابع قبطی به نظر می رسد این پیروزی به سختی بوده است .
در نخستین یورش ، دوستی بیشتری بین فرماندهان قبطی و قانون گذاران ساسانی برقرار شد . نباید فراموش کرد که پیش از نبرد ساسانیان ، موریس امپراطور بیزانس ، نمایندگان مسیحی خود را به رهبران قبطی ارسال کرد که مونوفریت بودند ؛ یعنی دین دیگری داشتند ؛ و بنابراین کشمکش زیاد بین این دو درگرفت .

جان نیکیو می گوید : « این فشار شدید به انگیزه ی خواست نابخردانه ی امپراطور بیزانس در تصرف زمین پیش آمد . بنابراین ؛ هنگامی که نخستین گشایش به دست پارسیان روی داد ، به گونه ای یک فاجعه روی داد ؛ نتیجه آن شد که هنگامی نیروی های رومی از منطقه رانده شدند ، فرماندهان مذهبی قبطی به تنها قدرت و حاکمیت مذهبی تبدیل شدند ؛ در این بخش منابع یونانی ، قبطی ، عربی و پارسی میانه در نظر گرفته شده اند ، گروه آخر بیشتر سند های پاپیروس به جا مانده از فرماندهان ایرانی و سربازانشان در مصر ، در دهه ی دوم از سده ی هفتم میلادی است ……..

بیشتر پاپیروس ها در فایوم در زمان فرمانروایی خسرو دوم یافت شده اند و هم اکنون از مهمترین منابع آن دوران به حساب می آیند . این پاپیروس ها دارای فهرست های تجهیزات ، نام های افراد ؛ درجه ها و سازمان های نظامی آنهاست . پاپیروس های پارسی میانه آگاهی هایی درباره ی وزن و اندازه : درهم در پارسی میانه و قیرات مقیاس وزن در پارسی میانه و لاگناگ در پارسی میانه را دربر دارند .
این پاپیروس ها در شناخت شیوه ای که حروف نوشته می شدند ، فرماندهان خوانده می شدند و درباره ی اینکه نام و نشان و درجه شان چگونه گفته می شد بسیار سودمندند .

هانسن ( o . hansen ) و دیگران همچون j . de menasce و از مهمترین اساتید در این مورد D.weber بسیاری از آنها را چاپ کرده اند .

در نوشته های پارسی میانه ی زرتشتی ، مصر به نام : آجیپتوس agiptus و جایگاه آن در بندهش به این گونه است :
« آجیپتوس بوم که مصر نیز خوانند . رودی که در این سرزمین جاری است نیل نام دارد » .

پاپیروس های تعدادی از شهر های مصر مانند بابیلون ، توفیس ، و کاینون و چندی دیگر را نام برده اند که مرکز اشغال سرزمین توسط پارسیان بوده است .
ساختار این نامه ها ( = پاپیروس ها ) یکسان است و می شود هر کدام را به 3 بخش تقسیم کرد :

1 – بافت آغازین با اشاره به X ( هر کسی که گیرنده ی نامه است ) آغاز می شود که در بر گیرنده ی شادباش و ستایش است که به او ابراز می شد .
2 – متن اصلی این نامه ها که درباره ی فرمان ها ، دادن غذا و حمل و نقل در میان نگرش های دیگر است .
3 – درود فرستادن های دوباره به کسی که به او نامه فرستاده شده است .

نوشته های بسیار سخت خوانده و رمز گشایی می شوند اما ویژگی آنها در نشان دادن شیوه ی نگارش همگانی که میان پارسیان سده ی هفتم روایی داشته است ؛ بازتابی از دانش نگارش در دوران باستانی نزدیک تر را به ما می دهند .
SASANIKA : پروژه ی دوران باستان متاخر در خاور نزدیک بر آن است که میزان از این پاپیروس ها را در اینترنت در دسترس سازد .
این روندِ بسیار کند و سختی خواهد داشت ، اما بررسی هر چه بیشتر این نوشته ها می تواند نوری به زمان شایسته ی نگرشی در تاریخ خاور نزدیک و آفریقا در دوران باستانِ نزدیک بتاباند .

بازنویسی و ترجمه توسط هانسن و همکاری WEBER و با چند پیشنهاد از سوی نگارنده ( تورج دریایی ) انجام شد .
ساخت جمله ها ( پاره ها ) در پاپیروس های پهلوی چیزی جدا از متن های پهلوی زرتشتی است و نوشته ها سخت تر است و برداشت ها و خوانش های دگرگونی نه تنها از دیدگاه سند که از گزارش های ( تفسیر و بررسی ) آنها نیز خواهد بود . امیدواریم این کوشش ، پیشنهاد های استادان دیگری در این زمینه را بدست آورد .

آوانوشت :

… ایی خَویش اَبایست

او نی نَماز مَرد

نیبیشت کو اَز بابیلون

تا اَبَر ایر-کاش فِریست
… نیو ؟ زَند …

ترجمه پارسی :

از سوی خویش باید …
او به مردی که از بابیلون بود نماز نبرد ، تا زمانی که درود ها فرستاده نشد …
نو ؟ بخشی از کشور …

یادداشت و بررسی :

این پاپیروس در اندازه ی 12*5/16 سانتی متر ، ویژگی و دشواری در تفسیر و ترجمه دارد .
هانسن متن را به آن سختی که هست ترجمه نکرده و شیوه ی خواندن خود را به کار برده است . برابر با آنچه که در این متن خوانده ایم ؛ سند درباره ی کسی است که گرامی داشت رسمی و درود ها را به کار نبرده و در نتیجه پیشامد خوبی در پی نداشته است .
خط نخست از میان رفته و حرف آغازین متن افتاده است ، خط دوم قابل خوانده است به جز از آخرین واژه که هانسن آن را نخوانده است . بسیار دشوار است که بدانیم چیست ، اما اگر واژه نباشد گویا شماره است ( 30+؟ ) اگر چه برابر با متن نمی توان بیگمان بود که شماره هم باشد . در خط سوم عبارت نماز مرد ویژگی هایی دارد چون تنها یک جای دیگر یاد شده :
در فیلادلفیا ، پاپیروس ( E . 16 . 485 ( WEBRE P . 3 S

واژه ی نماز نمایاندن ستایش و درود است و زمانی در متون پارسی میانه یافت می شود که کار نماز بردن یعنی ارزش گذاری و درود فرستادن نزد یک مقام بالاتر انجام شود .
پیش از ساسانیان به نظر می رسد بایسته می بود که کسان در نزد پادشاه نماز ببرند ( یونانی : پروسکینیسس ) این نگرش در کارنامه اردشیر پاپکان ( سال های 224 – 240 ) در شیوه ای که در زیر بدان اشاره می شود آمده :

درباریان در برابر شاه شاهان اردشیر نخست نماز می بردند ؛
پیش اردشیر شد و پیش روی او ایستاد و نماز برد ،

هرودوت نیز به این آیین ایرانیان در تاریخش اشاره کرده است .
در خط چهارم ما به داده ای جغرافیایی بر می خوریم ، دژ بابیلون که رومیان بنا نهاده بودند و ایرانیان توانستند با شتاب در نخستین پیروزی آن را بگیرند .

چیزی که مهم است در اینجا این است که فتح اعراب مسلمان در یک دهه پس از اشغال ایرانیان است . در شهر اسلامی قاهره اینجا به عنوان جنوبی ترین منطقه به شمار می آید . بابلیون به دژ نظامی است که ایرانیان پس از شکست دادن نیرو های بیزانسی آن را گرفتند و و برجستگی آن در این است که این دژ در کانون مصر شمالی و مصر جنوبی واقع شده است .

این نگرش نیز شایان بررسی است :

باور بر این است که خود دژ در زمان هخامنشیان ساخته شده است اما امپراطور رومیان تراجان به انگیزه ی مشکلات آب ، آن را نزدیک صخره های کرانه ی دریا به کنار رودخانه جا به جا کرده اند .
دیوار های دژ بابیلون 40 پا درازا دارد و دروازه ی برتری به شمار می آید به همین دلیل جایی بود که ایرانیان و تازیان مسلمان آن را گشودند . اعراب مسلمان در حقیقت واژه بابیلون و فوسطات را به سبب شهری که در کنار آن بنا نهادند ، بکار می بردند و این حقیقت در پاپیروس های کهن تازی نیز دیده می شود . در عربی این مکان قصر الشمع ( دژ شمع ) نیز خوانده می شود .

 

منبع مقاله :

( پاپیروس های پارسی میانه از اشغال مصر توسط ساسانیان در سده ی هفتم میلادی ، تورج دریایی ، دانشگاه ایالت کالیفرنیا ، فولرتن ، ترجمه ی فاتن خزایی )

 

نویسنده : موری حماسی

برای دیدار جستار به لینک زیردر انجمن مراجعه نمائید…

http://forum.tarikhfa.ir/thread6110.html#post23824