داستان بردیا پسر کورش بزرگ‌

داستان بردیا پسر کورش بزرگ‌

نگارنده: حامد محمدپور

گئومات مغ، زیر پای داریوش، ۲ دستش را به حالت التماس به بالا برده است.

گئومات مغ، زیر پای داریوش، ۲ دستش را به حالت التماس به بالا برده است.

داستان بردیا‌ یکی از مبهم ترین رویدادهای زندگی ایرانیان است و چنین می آید که حقیقت رویدادها هیچگاه روشن نخواهد شد. گاهنویسان‌یونانی با نبشته‌ی بیستون همسخنند که آنکه برتخت نشسته بود نه خود بردیا، که مغی (به گفته‌ی داریوش، گئومات نام) بوده است. به نظر می آید داریوش کوشیده است تا روایت رسمی را که در بیستون آورده، به همگان بقبولاند و در اشاعه و رسمیت بخشیدن به آن کوشیده است و شاید از اینروست که همه‌ی گاهنویسان با وی همسخنند. هرودت می نویسد که کمبوجیه در بستر مرگ به بزرگان ایرانی می گوید که وی (به گفته‌ی بیستون پیش از حمله به مصر) دستور مرگ بردیا را به پرخشاسپ[۱] داده و وی نیز آن را انجام داده است، بزرگان  سخن وی را باور نکردند و می پنداشتند آنکه در ایران برتخت نشسته بردیا پسر کورش است؛ به طبع پرخشاسپ نیز کشتن بردیا را انکارمی کرد.[۲]

با آنکه گاهنوسیان‌یونانی در مهم ترین نکته ها با نبشته‌ی بیستون همسخنند، باز گاهشناسان امروزی[۳]  در واقعیت کشتن بردیا از سوی برادرش تردید دارند و این نگره را مطرح می کنند که شاید، آنکه به دست داریوش و همپیمانانش  کشته شده است، خود بردیا پسر کورش بزرگ بوده است. داریوش در بیستون، برخلاف دیگر شورشیان، درباره‌ی گئومات توضیح مشروحی نمی دهد که کی بوده و از کجا برآمده است؛ ازین گذشته چگونه می شود کشته شدن مهم ترین  شهربان شاهنشاهی،‌یعنی بردیا برای پنج سالی که کمبوجیه در بیرون از ایران به سر می برد، پنهان مانده باشد؟ همچنین بنا به گفته‌ی بیستون و هرودت،[۴]  ایرانیان تردید نداشتند که پسر کوروش برآنان فرمان می راند؛ هرچند که گفته شده بردیا خود را از انظار پنهان می نمود. به نظر می آید که ایرانیان گفته های داریوش مبنی بر دروغین بودن بردیا را باور نداشتند؛ چه  پس از مرگ بردیا، کس دیگری به نام وهیزداد در پارس به پاخاست و نقاط مهمی از ایران را گرفت؛ در ماد نیز شورش های بزرگی پدید آمد که مورد پشتیبانی توده های مردم بود، چه خود داریوش می گوید مردمی که در خانه های خود بودند، شوریدند. حتی در داده ای‌یونانی‌یعنی اسخیلوس[۵] بردیا پادشاهی قانونی است که با نیرنگ از سوی ویندافر،‌یکی از “هفت تن” کشته شده است،[۶]  از گفته های وی بر می آید که بردیا از آنرو کشته شد که سیاستی را برخلاف وی و‌یاران دیگر اعمال می نمود. در نبشته‌ی بیستون نیز داریوش هنگامی که می خواهد آنانی را که در کشتن مغ، او را‌یاری رساندند نام برد، نخست نام ویندافر را می آورد.

در داده های‌یونانی آمده است که غاصبان شاهنشاهی، دو برادر بوده اند که به نیرنگ دست زدند؛ شاید این دو تن، آنکه بر تخت نشسته، خود بردیا پسر کورش بوده است و دیگری مغی است که رایزن او بوده است و کارهایی که بردیا با نشستن بر تخت انجام داده است، با پیشنهاد او بوده است.[۷]از دوران کمبوجیه در برخی کشورها، ناخشنودی هایی پدید آمده بود و دروغ در کشورها بسیار شده بود؛ که شاید دلیل آن، باج سنگین دریافت شده برای تامین هزینه‌ی جنگ مصر بوده باشد. در چنین شرایطی بردیا بر تخت نشست و دست به اصلاح هایی زد و این، سبب آرامش در شاهنشاهی شد. در گام نخست، باج سه سال را بخشود تا آنکه سازمان دارایی را اصلاح کند؛ هرچند که وی فرصت این کار را نیافت و آنرا داریوش به انجام رسانید. برخی برآنند که کارهای بردیا، در برابر سود بزرگان پارسی بوده است و او عایدی بزرگان را قطع کرد، در حالی که نبشته‌ی بیستون او را دشمن همه‌ی مردم می داند؛ از اینروست که بزرگان پارسی با‌یکدیگر همپیمان می شوند که وی را از میان بردارند.

با گسترش قلمروی ایران، پایه و اساس اجتماعی می بایست استوار می گردید و برای تحکیم مبانی قدرت، علیه امتیازهای بزرگان اقدام هایی انجام می شد و گروه های گسترده تری از اجتماع که نیروی اساسی کشور هستند مورد توجه قرار می گرفت؛ در حالی که بزرگان خواستار اختیار نامحدود در قلمروی خود بودند. از اینجا تناقض هایی میان بزرگان و نیروی شاه پدید آمد؛ پس از کوروش، کمبوجیه و بردیا دست به چنین اقدام هایی زدند، از گفته های هوتن در انجمن هفت تن چنین برمی آید که در دوران کمبوجیه بی نظمی های پدید آمده بود و بردیا نیز چنین کرده بود؛ این بی نظمی ها را اقدام هایی علیه امتیاز بزرگان می دانند. در حقیقت بردیا می کوشید تا اساس و پایه‌ی اجتماعی شاهنشاهی را با جذب صنف های مختلف ملل، توسعه و تحکیم بخشد.[۸]هرودت می گوید بردیا در مدت پادشاهی، کارهای نیک فراوان برای همه‌ی اتباع خویش انجام داد؛ به گونه ای که هنگامی که کشته شد، همه در آسیا دریغ خوردند، مگر خود پارسیان.

از آنجا که داریوش از اقدام های منفی بردیا، ویرانی پرستشگاه ها را نیز برشمرده است، روشن می شود که فرمانروایی وی، دربردارنده‌ی اصلاح دینی نیز بوده است. این‌یادگاه ها نمی تواند اشاره ای به پرسشتگاه های مردمان بیگانه باشد، چه هخامنشیان به علت حشمت درونی آیین زرتشتی با ادیان دیگر خوشرفتاری می کردند. از این گذشته، در صورت وقوع چنین چیزی، مردم این کشورها می شوریدند؛ در حالی که فرمانروایی بردیا باعث آرامش در شاهنشاهی شد. پس باید گفت که چنین جایگاه هایی، پرستشگاه های بغان ایرانی بوده است و چون در مزدیسنای سره، ساختن پرستشگاه و گرامیداشت این بغان پسندیده نیست، بردیا به ویرانی آنها فرمان داد.  در حقیقت، اقدام های بردیا نخست مبارزه‌ی اجتماعی و سیاسی بود؛ در چنین موقع تاریخی، بردیا نظر خود را معطوف دین سره‌ی زرتشت نمود[۹] که دارای جنبه‌ی جهانی بود و استعداد و قابلیت آنرا داشت که دین شاهنشاهی هخامنشی شود؛ وی برآن بود تا در مبارزه با بزرگان، با متمرکز کردن دین، از قدرت و اهمیت پرستشگاه ها بکاهد. بغان کهنه‌ی آریایی، منظور تمرکز دولت را تامین نمی کردند؛  این کار تنها با آیین زردشت امکانپذیر بود. این تمایلات و علایق، آن اندازه به موقع بود که داریوش نیز به دنبال آن رفت، هرچند که وی‌یادگاه هایی که بردیا ویران ساخته بود، زنده کرد.[۱۰]

داریوش پس از رسیدن به تخت، بخشی از امتیازهای بزرگان را برگرداند، که شاید همین، موجب بروز شورش هایی در کشورهای مختلف شده باشد. تنها کشورهای فرای فرات به هخامنشیان وفادار ماندند و این از آنرو بود که مردم آن کشورها، حکومت ایران را بسی بهتر از سلطه‌ی پیشین آشور و بابل می دانستند و چون کمابیش از نعمت آزادی برخوردار بودند، از این وضع خرسند بودند و بیم آن داشتند که اگر کار به دست سرداران بومی بیفتد، بیش از ایرانیان بی رحمی و بهره کشی کنند.[۱۱] داریوش در عین حال می کوشید تا مردم را از سوء رفتار بزرگان محفوظ بدارد، ولی نفوذ و ثروت بزرگان را نیز از تعدی مردم حراست می نمود.[۱۲]

به گفته‌ی هرودت، هوتن نخستین کسی بود که شک برد آنکه بر تخت نشسته، بردیا نیست. پیام هایی که وی با دخترش رد و بدل می کرد، این باور را در او تقویت کرد؛ از اینرو بانی توطئه شد و‌یارانی برای خود فراهم آورد. از سوی دیگر، پس از مرگ کمبوجیه، داریوش که فرمانده‌ی ستاد ارتش بود،[۱۳] رهبری را بدست گرفته، پس از رسیدن به ایران و شرکت در انجمن‌یاران و اطمینان ازاین که آنکه برتخت نشسته، بردیا نیست، با شش تن از بزرگان، دو برادر را می کشند (در نبشته‌ی بیستون سخن از برادر وی نیست و داریوش می گوید که تنها گئومات کشته شده است). پس از آن به مردم می گویند که وی بردیا نبوده و بردیا به دستور برادرش از سوی پرخشاسپ کشته شده است، پرخشاسپ  نیز خودکشی می کند.[۱۴]البته از نبشته‌ی بیستون چنین بر می آید که نبردی صف آرایی شده روی داده است.

با آنکه برخی گاهشناسان بیان می دارند که چنین بر می آید که هرودت، روایت مرگ بردیا را نادرست می داند، باز با توجه به گزافه گویی و افسانه پردازی گاهنویسان‌یونانی در سخن از ایرانیان می توان گفت که شاید سخن داریوش درست باشد، چراکه اگر سخنی درباره‌ی نادرستی کار داریوش در دست داشتند، نقل می کردند؛ چنانکه هرودت را نمی توان دوستدار داریوش دانست، از آنرو که داریوش به سرزمین‌یونان تاخت. با توجه به راستی دوستی ایرانیان، نباید سخن داریوش را تنها سخنی تبلیغی دانست. همچنین، نبشته‌ی بیستون در کوهستان  بغستان که به گفته‌ی گاهنویسان‌یونانی[۱۵]وقف اهورامزدا بوده است، نوشته شده و این را نمی توان گفت که داریوش به خدای خود، اهورامزدا، دروغ گفته و هم خود را راستگو برشمرده است. همچنین رونوشت هایی از این نبشته به سراسر شاهنشاهی فرستاده شد و در برابر دیدگان همه قرار گرفت، پس اگر موضوع رازآمیزی در میان بوده، همواره امکان دقت و خرده گیری وجود داشته است.

هرودت[۱۶]می گوید پس از مرگ بردیای دروغین، هفت تن بزرگ پارسی، درباره‌ی آینده‌ی فرمانروایی بر شاهنشاهی به بحث پرداختند و حتی‌یکی از آنها (هوتن) خواستار برقراری مردم سالاری شد (البته برای پارسیان) و سرانجام براین شدند که اسب هرکدام از آنان که در بامداد زودتر شیهه کشید، او به شاهنشاهی برسد و داریوش با نیرنگ مهترش به شاهنشاهی رسید. داستان شیهه‌ی اسب افسانه به نظر می آید؛ از آنچه هرودت درباره‌ی نیرنگ مهتر داریوش می گوید، بر می آید که وی نظر خوبی به داریوش نداشته است. به نظر می آید که داریوش توانست دلایلی به نفع ماندگاری پادشاهی اقامه نماید.

گرچه گفته می شود پس از چیش پش فرزند هخامنش، پادشاهی پارس میان کورش‌یکم و آریارمن، دو فرزندش بخش شد و پس از آن نیز آرشام اندکی شاه بوده است و پس از چندی پادشاهی به خاندان کورش بزرگ رسید (این نگره از اینروست که داریوش در بیستون می گوید هشت تن پیش از وی، از خاندان هخامنشی شاه بوده اند: هخامنش، چیش پش، کورش‌یکم و آریارمن وآرشام، کمبوجیه‌یکم و کورش دوم و کمبوجیه دوم) پس باید نتیجه گرفت داریوش در صدد رسیدن دوباره به شاهی بوده است؛ باید متوجه بود که داریوش نمی توانست به نسب خانوادگی خود برای رسیدن به تخت تکیه کند، چه اگر او از خانواده‌ی هخامنش بود، هوتن نیز چنین امتیازی داشت، حتی آنچه داریوش درباره‌ی شاه بودن نیاکانش می گوید مورد تردید است.  در به تخت نشستن داریوش آنچه او را‌یاری رساند، در درجه‌ی نخست، فرماندهی ارتش بازگشته از مصر و تدبیر و درایت او بوده است. هرودت می نویسد که بیشتر بزرگان با گزینش داریوش موافقت نمودند ولی نه همه، چراکه ویندافر مدعی بود، البته ویندافر در سرکوبی شورش های پدید آمده پس از برتخت نشستن داریوش او را‌یاری رسانده، هرچند کسانی مانند اومستد حدس می زنند که وی در این کار، در اندیشه‌ی دست‌یابی به قدرت بوده است. داریوش در آغاز ترسید که مبادا رفتار ویندافر نشان از توطئه‌ی همه‌ی بزرگان دهد، ولی همه را جداگانه دعوت کرد و با آنها سخن گفت و هنگامی که دریافت توطئه شخصی است، وی را دستگیر و اعدام نمود.[۱۷]البته شاید داده‌ی هرودت درباره‌ی مرگ ویندافر خیلی درست نباشد.

این بود داستان بردیا و رسیدن داریوش بزرگ به شاهنشاهی، داوری درباره‌ی این داستان را به خواننده واگذار می کنم. اینرا نیز باید گفت که هرچند داریوش از بزرگترین فرمانروایان ایران و نیرومندترین آنها است، وی مهربانی کورش بزرگ بنیادگذار هخامنشیان را ندارد و بیشتر شورشیان را کشته، درباره‌ی برخی از آنان کیفرهای بی رحمانه‌ی رایج آن روزگار را به کار برده است.

[۱] پرخشاسپ شاید به معنای دارنده‌ی اسب ابلق باشد.

[۲] کتاب ۳، بند ۶۵ تا ۶۷

[۳] مانند ا.ت. اومستد، پیر بریان، محمد آ. دندامایف

[۴] کتاب۳، بند۶۶ و ۶۷

[۵] اسخیلوس‌یا اشیل (۳۴ تا ۱۰۳ هخامنشی)، نمایشنامه ای به نام پارسیان نوشته است، که در آتن به روی صحنه رفت.

[۶] اومستد، ص۱۴۹

[۷] در برخی از نسخه های روایت ژوستین، نام برادر مغ برتخت نشسته گئومات آورده شده است: کتاب ۱، بند ۱۰

[۸] دندامایف، ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی، ص ۲۳۹

[۹] مشکور، محمد جواد. “گائوماتای مغ”

[۱۰] دندامایف، همان، ص ۳۳۴  و ۳۳۵

[۱۱] همان، ص۲۹۴؛ دورانت، تاریخ تمدن (کتاب اول- بخش اول)، ص ۵۳۶

[۱۲] همان، ص ۳۰۲، به نقل از و. و.  استروه، همچنین گیرشمن، ر. ایران از آغاز تا اسلام، ص ۱۵۷

[۱۳] به گفته‌ی هرودت (کتاب ۳، ۱۳۹)، داریوش نیزه دار کمبوجیه بوده است.

[۱۴] هرودت، ۳، ۷۴ و ۷۵

[۱۵] دیودور سیسیلی (کتاب۲،۱۳،۲ ) به نقل از کتزیاس

[۱۶] کتاب۳، بند ۸۰ تا ۸۴

[۱۷] کتاب ۳، ۱۱۸ و ۱۱۹

 منبع : arianam.persianblog

مقایسه نقش زنان در فرهنگ هلنی و در ایران پیش از اسلام

 در بررسی ابعاد گوناگون فرهنگ و تمدن اروپای قدیم و در این مورد یونان باستان، نقش زنان نیز در مواردی سرنوشت ساز ارزیابی شده است. در چارچوب زمانی هلنیسم از همان آغاز هر چند به روایتی در حاشیه، ولی در بررسی و ارزیابی علمی آن در متن جامعه هلنی زنان نقشهای کلیدی و اساسی را ایفا می کرده اند. در آغاز المپیاس (Olympias) دختر پادشاه اپیروس (Epirus) همسر فیلیپ مقدونی (Phillip d.Makedone) که به روایتی مادر اسکندربزرگ دانسته شده است، قرار دارد. المپیاس زنی حسود، جاه طلب، بیرحم و ماجراجو معرفی شده است. او ارسطو را به عنوان مربی و معلم پسرش اسکندر برگزیده است. این زن در قتل همسر خود فیلیپ دوم که مورد سوء ظن او بود، شرکت مستقیم داشت. این زن علاقه مند بود که با برداشتن شوهر خود از سر راه، در زمام داری در کنار پسر خویش سهیم شود. وقتی اسکندر در سال ۳۲۳ پیش از میلاد بر اثر تب مالاریا ه که در جنوب شرقی ایران در منطقه بلوچستان عارض وی شده بود، درگذشت، هشت سال بعد المپیاس قربانی همین قدرت طلبیهای خود شد و در سال ۳۱۵ پیش از میلاد در حالی که افزون بر شصت سال از عمر وی می گذشت ولی هنوز سرزنده و هوشیار و فعال بود، به کام مرگی سهمگین کشیده شد.

676502_dmWDEcLc

 دومین زنی که در تاریخ جهان باستان به آب و تاب از او نام برده شده است و سهم و نقش بسزایی در گسترش هلنیسم در سرزمین متمدن مصر داشته است، کلئوپاترای هفتم (Kleopatra VII) است. وی نیز زنی هوشیار، خطیبی زبردست و سیاستمدار بوده و آن گونه که در منابع تاریخی آمده است، وی آمادگی داشته است تا جهت تعقیب اهداف سیاسی خود، به هر کاری دست بزند و تاریخ او را دارای استعدادی کم نظیر و حافظه ای بی مانند معرفی کرده است. به وی نسبت داده شده است که زبانهای یونانی (Griechisch)، لاتین (Latein)، عربی (Arabisch)، فارسی (Persisch)، آرامی (Aramaisch)، نوبی (Nubisch) و حبشی (Athiopisch) را به خوبی و کمال می دانسته است. او سوارکار ماهر و شناگری قهّار و کم نظیر معرفی شده است. کلئوپاترا استاد سیاست و دیپلماسی بوده و شخصاً در نبرد فرماندهی ناوهای جنگی را علیه دشمنان به عهده داشته است. او در سال ۳۰ پیش از میلاد مسیح خود را کشت (Gorlitz, W., 1976, Ideen machen S.48…). پژوهشگران بر این باوراند که با مرگ کلئوپاترا هلنیسم نیز در مصر به پایان کار خود رسید و از آنجا رخت بربست.

تاریخ جهان باستان این دو زن را پیش آهنگان برابری حقوق زنان و مردان در عرصه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی نظامی می داند (Emanzipation). شاید تا پیش از مرگاسکندر مقدونی تنها بتوان در یونان باستان از معدود زنانی نام برد که آن هم در عرصه های فرهنگی و ادبی در کسوت شاعران جلوه می کرده اند و این گروه از مردم یونان دارای نقش سیاسی در جامعۀ یونان باستان نبوده اند. سافو (Safo / Saphho) کاهنۀ معبد لسبوس (Lesbos – Altar) نمونه ای از این زنان است که در تمدن هلن، اشعار اخلاقی و معنوی می سروده است (خدادادیان، اردشیر، ۱۳۷۸،سلوکیان، به دید، ص ۱۶۷). نمونه دیگری از این زنان معنوی گرا میرای بیزانسی (Myra von Bysanz) است که حماسۀ زئوس (Zeus – Epos) را سروده و اشعاری نیز در وصف و مدح ارباب انواع دریاها و اقیانوسها چون پوزئیدون (Puseidon) از او به یادگار مانده است. وی نیز در عرصۀ شعر و ادبیات فعال بود و دارای حقوق اجتماعی برابر مردان نبود (Gorlitz, 1976, S.58). در تمدن هلن (هلنیسم) عرصۀ علم و دانش، شعر و ادبیات و همانند آن در انحصار مردان قرار و تعلق نداشت، بلکه باور به برابری حقوق زن و مرد و به رسمیت شناختن زن در جامعۀ یونان باستان و به ویژه در مقطع زمانی اوج اعتلا و گسترش هلنیسم، امری بدیهی بود و این جریان به اندازه ای اهمیت و اعتبار داشت که زنان در سپاه یونان و بعدها در میان لشگریان رومیان حضور یافته و به دفاع از میهن خود برخاسته اند.

در نبردهای رومیان و بعدها بیزانسیها با ایرانیان در عصر اشکانیان و ساسانیان به استناد و منابع تاریخی نوشته شده توسط مورخان یونانی و رومی شمار چشمگیری از زنان نظامی رومی به اسارت سپاهیان ایران درآمده بودند که جزو غنائم جنگی متعلق به دولت ایران چه دولت اشکانی و چه دولت ساسانی به شمار می آمدند. اشکانیان و ساسانیان ضوابط خشن و جدی را در مورد ایرانیهایی که به این زنان اسیر چشم می دوختند و به آنان طمع می کردند، به اجرا می گذاشتند. چنین خطایی بخشودنی نبود و می توانست کیفر مرگ به دنبال داشته باشد. بازگردیم به معرفی زنان شاعر و حماسه سرا در تمدن هلن آنیته (Anyte) از اهالی تگا (Tegea) که در حدود ۳۰۰ سال پیش از میلاد مسیح می زیست به عنوان سراینده اشعار و ابیات مقدس و آیینی شناخته و معرفی شده است (Gorlitz, W. 1976, S.58). در برخی منابع آمده است که وی نوازندۀ زبردستی نیز بوده است و اشعار و ابیات حماسی – دینی خود را با آوای خلوت (Flote) عرضه می کرده است. همین آنیته اهل تگا به پاره ای مناسبات انسانها و جانوران پرداخته و از قدرناشناسی برخی انسانها نسبت به جانوران اندوه خود را در قالب ابیات حزن انگیز بیان کرده است.

مثلاً یکی از این تراژدیهای منظوم «سوگنامۀ یک دلفین» (Poseie der Toteklage eines Delphins) است و آن حکایت می کند از دلفینی که بر عرشه یک کشتی مسافران و بینندگان را سرگرم کرده و سرانجام او را به ساحل پرتاب کرده اند و جان داده است. منظومه غمبار دیگر او داستان مرگ سه دختر جوان کلتی (سلتی، Keltisch / Celtisch ) که از میلت (Milet) بدانجا فرار کرده بودند و به گونه ای غم انگیز جان خود را از دست دادند. آنیته مرگ این سه دختر جوان را خونین نوشته است. موارد بیشمار دیگری از این دست در منابع تاریخی آمده است. در تاریخ ایران نیز نمونه هایی از زنان را میتوان با عملکردی متفاوت با زنان هلنی معرفی کرد. یکی از آنها موزا (تئاموزا اوراینا،Thea Mosa Urania ) کنیزک ایتالیایی همسر فرهاد چهارم پادشاه اشکانی است که از سال ۳۷ پیش از میلاد تا یک سال پس از میلاد مسیح سلطنت کرد. موزا با پسر خود فرهاد پنجم ملقب به فرهاد کوچک (۱ تا ۲ میلادی) که کمتر از دو سال پادشاهی کرد همدست شد و همسر خود را به قتل رساند و چون فرهاد پنجم هنوز کم سن و سال بود، خود زمام امور را در دست گرفت (پیرنیا، حسن، ۱۳۱۳، تاریخ ایران از آغاز تا انقراض ساسانیان، ص ۱۵۶). پیش از عصر اشکانیان و در دورۀ هخامنشیان آتوسا (Atossa) دختر کوروش و همسر داریوش یکم توطئه جایگزینی آرتوبازان (Artobazanes) فرزند مشترک داریوش و یکی از کنیزکان او به جای خشایارشا (xerxes) پسر داریوش و آتوسا که پادشاه قانونی کشور بود را در برابر مجلس هخامنشیان خنثی کرد. در عصرهخامنشیان دو زن دیگر به نامهای پریستاتیس (Pristatis) که همان ملکه پروشات (Prosat) زن داریوش دوم و استاتیرا (Statira) همسر اردشیر دوم حکم اعدام کوروش کوچک برادر اردشیر دوم را لغو و علناً در امور مهم کشور مداخله و قوانین هخامنشیان را نقض کردند. کوروش کوچک و اردشیر دوم هر دو فرزندان داریوش دوم بودند.

 موارد مشابهی از این دست را می توان در زمان هخامنشیان معرفی کرد که در حوصلۀ این مقاله نیست. ناگفته نماند که همین مداخله های زنان درباری در امور سیاسی و امنیتی کشور پایه های تخت شاهی هخامنشی را در اواخر عمر آن سلسله لغزان و لرزان کرد (احتشام، مرتضی، ۱۳۵۵، ایران در زمان هخامنشیان، ص ۴۶ +  پیرنیا، حسن، ۱۳۱۳، ص ۱۰۳ + خدادادیان، اردشیر، ۱۳۷۸، ص ۲۰۵). و می توان از زنانی در دورۀ ساسانی نام برد که حتی به خاطر فقدان مردان کارآمد و صاحب صلاحیت در خاندانی شاهی، به مقام پادشاهی ایران رسیده اند.

از آن جمله اند بوراندخت (Burandokht) دختر خسرو دوم (پرویز، ۵۹۰ تا ۶۲۷ میلادی) و خواهرشیرویه (قباد دوم) که در سال ۶۳۰ میلادی تنها چند ماهی سلطنت کرد و با دادن امتیازات زیاد به رومیان با آنان صلح کرد. و نیز آزرمیدخت که وی نیز دختر خسروپرویز و خواهر بوراندخت وشیرویه بود. این بانوی ناتوان و نازپرورده نیز بیش از چند ماه در سال ۶۳۱ میلادی نتوانست تاج و تخت شاهی را حفظ کند. وقتی مقایسه می کنیم که زنان در یونان و روم قدیم از چه نقشهای سازنده و نوآوریها، ابتکارات و شهامتهایی برخوردار بوده اند و با عملکرد زنان ایرانی در عصر هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان مقایسه می کنیم به این نتیجه می رسیم که کشور کوروش و داریوش و اردیکم فاتح روم و شکست دهندۀ کراسوس (Crassus) و مهرداد کبیر و فرهاد چهارم شکست دهندۀ مارک آنتوان (Marcus Antonius) قیصر روم و شاپور یکم از پای درآورندۀ والریانوس قیصر روم (Valerianus) ابتدا چگونه به دست اسکندر مقدونی افتاد و فساد و تباهی دولت ساسانی چگونه به زوال آنها منجر گردید. نمی توان در بررسیهای منطقی، عقلانی و علمی مسائل تاریخی تسلیم احساسات شد و واقعیات تاریخ ایران پیش از اسلام را نادیده انگاشت. یونانیان و حتی اسکندر مقدونی پس از فتح ایران، بسیاری از ابعاد فرهنگ، سیاست و قوانین و رموز کشورداری و حتی مواریث علمی و اخلاقی ایرانیان را مورد تحسین و احترام قرار داد و دستور داد تا از بایگانیهای دولتی و آرشیوهای سلطنتی هخامنشیان آن دسته از نوشته های علمی و اخلاقی که برای یونانیان سودمند و آموزنده است به آتن انتقال داده و برای آگاهی یونانیان و به ویژه دولتمردان و دانشمندان یونانی ترجمه کنند.

اسکندر وقتی در مقابل نظم و قوانین و رموز کشورداری هخامنشی به جای مانده از زمان کوروش و داریوش قرار گرفت سر تعظیم و تسلیم و احترام فرود آورد و اجرای مقررات ایرانیان را به خاطر صحیح بودن آنها برای این مغلوبان مقرر گردانید. هرچند انگیزه حمله اسکندر به ایران بیشتر جنبۀ انتقام جویی داشت، ولی فاتح بزرگ مقدونی دلاوریها و پیروزیهای ایرانیان را هیچ گاه ناچیز نشمرده، گویند وقتی اسکندر مقدونی پس از تسخیر پایتختهای هخامنشیان و تصاحب گنجینه های به جای مانده از آن سلسله در شوش به هنگام مشاهده مجسمه عظیمخشایارشا فاتح آتن و ویران کنندۀ معابد یونانی به نام آکرویول (Akropolis) با او چنین گفت : تو فاتح بزرگی بودی و من شهامت تو را نه تنها ناچیز نمی شمرم، بلکه آن را تحسین می کنم. هر چند به یونان حمله کردی و اهانتهای بزرگ روا داشتی، اکنون من نمی دانم که تو را به زمین بیفکنم و یا تو کماکان با قامتی راست و استوار برپا باشی. روایت شده است که کوتاه زمانی پس از عبور اسکندر از برابر تندیس عظیم سنگی خشایارشا، همراهان و قراولان وی که فاتح مقدونی را بدرفه کرده و به دنبال او در حرکت بودند، مجسمه خشایارشا را با خشونت بر زمین افکنده و آن را درهم شکستند


منابع نوشته:
کتاب تاریخ ایران در دوره ساسانیان، اثر دکتر اردشیر خدادادیان

آموزش و پرورش در دوران مـادها و هخامنشیان


آموزش و پرورش در دوران فرمانروایی مادها
:

مدارک موجود درباره ی تمدن و فرهنگ مادها آن چنان اندک است که امکان اظهار نظر قطعی را درباره ی اوضاع فرهنگی مادها دشوار میسازد. در واقع درباره ی “معارف مادها” اطلاعاتی در دست نیست زیرا که نه سنگ نبشته ای از آنان تاکنون کشف شده است تا مدرک قرار داده شود و نه از یونانی ها و یا ملل دگر در زمینه ی اوضاع فرهنگی آنان اطلاعات جامعی به دست آمده است (بیژن، برگ١٢٠). حتا تاکنون هیچ مدرک مستقیمی که بر آشنایی مادها با خط و کتابت دلالت کند به دست نیامده است (دیاکونوف، برگ ٣٣٩). لیکن تا حدی آموزش و پرورش اجتماعی مادها را میتوان از کیفیت آموزش و پرورش عصر هخامنشی حدس زد، زیرا که پارسها در بادی امر از نظر تمدن و معارف در رتبه ای پایین تر از مادها قرار داشتند، لیکن همنژاد و همکیش و همزبان آنان بودند و وقتی که پارسیان بر آنان سلطه یافتند تمدن آنان را نیز گرفتند (با توجه به این نکته که تمدن هخامنشی از تمامی تمدنهای تابع خود از جمله تمدن ایلامی برای رشد خویش استفاده نموده است).

ادامه خواندن “آموزش و پرورش در دوران مـادها و هخامنشیان”

خاستگاه اشکانیان و قوم سکایی پَرنی

اشکانیان برآمده از قومی آریایی/سکایی بنام پَرنی ( اپرنه ) اند. پرنی ها یکی از اقوام شرقی آریایی/سکایی و یکی از قبیله های مهم اتحادیهء داهه ( داهی،دهستان )، ساکن دشت میان گرگان و کرانه های تجن جنوبی در پارت شمالی بودند، که امروز محل سکونت ترکمن های آخال است. دربارهء پیشینهء تاریخی این قوم، سنگ نبشتهء خشایارشاه در کاخ پارسه نخستین سند ایرانی است که در آن به ساتراپی ( استانی ) هخامنشی بنام داهه یا دها برمیخوریم.

جالب توجه است که در فهرست گنجانده شده است و حتی در پهرست های داریوش بزرگ به آن دو اشاره ای نشده است، ساتراپی داهه است. ظاهراً داهه ها پس از شکستی که به کوروش بزرگ داده بودند که جریان آن به روایت های گوناگونی نقل شده است و حتی سخن از فدا شدن کوروش بزرگ بدست آنان، یا به قول یوستی پان ترک گرا تورانیان رفته است، خود را از حکومت مرکزی هخامنشیان مستقل کرده بوده اند. از زمان کوروش بزرگ خبر داریم که داهه ها تبارشان از دشت های سیردریا بود، زیر فرمان او بوده اند و در این زمان بصورت اتحادیه ای متشکل از سه قوم در دشت شمال هیرکانی ( گرگان ) میزیسته اند.

یکی از قوم های این اتحادیه، قوم آریایی/سکایی اَپرَنه ( پَرنی ) است. تعیین محل دقیق سکونت این قوم، بسیار دشوار است و در این باره فقط به حدس و گمان باید بسنده کرد. کالج تاریخ، کوچ قوم اپرنه را به ساحل جنوب شرقی دریای کاسپین، پس از مرگ اسکندر مقدونی و حاصل اغتشاشهای سرزمینهای کرانهء شرقی دریای کاسپین میداند. اگر این برداشت درست باشد، میتوان نتیجه گرفت که پرنی ها پرنی ها برای نخستین باردر زمان خشایارشاه به تابعیت شاهنشاهی ایران درآمده بوده اند. چون داریوش بزرگ، که همیشه با وسواس زیادی به قوم های زیر فرمانروایی خود میپردازد، از داهه ها و پرنی ها نام نمیبرد. از زمانهای بسیار قدیم، از همان آغاز جابه جایی تاریخی آریایی ها، قوم های آریایی گوناگونی از آن جمله پرنی ها، درمیان و آمیخته با قوم های بومی غیر آریایی، از کرانه های سیحون تا دشت های جنوب روسیه و کرانه های جنوب شرقی دریای مازندران به چادرنشینی و دامداری و کوچ نشینی اشتغال داشته اند.چه با همهء ابهامی که همواره حضور سکاهای آریایی را در خود میپیچد، از همان آغاز تاریخ ایران این حضور همواره نقشی متفاوت دارد.

سکاها در در کناره های شمالی ایران به نجد ( فلات ) ایران میپیوندند و به ایران جوش میخورند، ولی در کناره های شمالی خود بی کرانه میشوند و هیچ گاه پیدا نمیشود که اعماق این حضور، از شرق تا غرب صفحات شمالی، در کجا قرار دارد و برای مردم بومی اعماق چقدر با سکاها مأنوس بوده اند؟

باری! پرنی ها به گزارشهای مکرر استرابون قومی از سکاهای آریا بودند سرانجام، حدود سال 250 پیش از میلاد با برگزیدن ارشک ( اشک / آرش ) یکم به فرمانروایی خود و اعلام استقلال در گوشهء شمال شرقی ایران و شورش علیه حکومت یونانی سلوکی، بنیانگزار طولانی ترین پادشاهی تاریخ ایران میشوند و به فرمانروایی سلوکی که شدیداً کمر به یونانی کردن ( هلنیسم ) امپراتوری از هم پاشیدهء ایران بسته بود، پایان میدهند. در اینجا طرح پیوند میان پرنی های سکایی با تورانیان هنوز غیر تاریخی از اهمیت زیادی برخوردار است.

آبشخور:
برگرفته از تاریخ ایران در دورهء سلوکیان و اشکانیان، نوشته شادروان دکتر پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

آذری، زبان کهن مردم آذربایجان

تقديم  به مردم و جوانان غيور آذربايجاني
آنان كه  ذره ذره اين خاك پاك اهورائي را جانانه پاسدارند.

زبان آذري ، زباني است از خانواده زبان ايراني غربي كه در منطقه (آتروپاتگان / آثورپاتگان) آذربايجان پيش از گسترش زبان تركي رايج بوده و امروزه گسترش آن محدود شده است.

زبان آذري را بايد دنباله زبان مادي دانست .بيشتر دانشمندان ايران شناس در بازگويي ريشه تاريخي زبان ديرين مردم آذربايجان بر اين باورند كه زبان باستاني آذري بازمانده و دگرگون شده زبان مادهاست و ريشه آريايي دارد.
از زبان مادي نوشته اي در دست نيست فقط تعدادي واژه در نوشته هاي پارسي باستان و يوناني بجا مانده است.
مانند: Wazarka= بزرگ *zba = اعلام كردن *Asen = سنگ * miora = مهر

از زبانهاي ايران باستان تنها چهار زبان مادي ، سكائي ، اوستائي و پارسي باستان شناخته شده اند ،كه در اين ميان زبان سكائي كه بين برخي از اقوام پارت و ساكنان سغد رايج بوده و نيز زبان مادي تنها كلمات و عباراتي برجامانده است.
با توجه به شواهد و قرائن و نيز تواريخ ايران و روم و ديگر ملل همسايه ، زبان مردم ماد زباني بوده كه با زبان دوره بعد از خود كه زبان فارسي هخامنشي بوده تفاوتي نداشته،زيرا اگر زبان مردم ماد كه بخش بزرگي از ساكنين ايران و شهرنشينان آريائي آنزمان بودند با زبان فارسي هخامنشي متفاوت ميبود،هر آئينه كورش و داريوش بزرگ و ديگر شاهان هخامنشي در كتيبه هاي خود كه به سه زبان فارسي ،آشوري و عيلامي است ، زبان مادي را نيز بدان مي افزودند تا بخشي بزرگ از مردم كشور خود را از فهم نبشته ها ناكام نگذارند.و از اينرو مسلم است كه زبان مادي خود زبان فارسي باستان و يا نزديك بدان و لهجه اي از آن زبان بوده است.
در اين باره” جيمز دارمستتر” و” استرابون” معتقدند كه زبان مادي با زبان اوستا مطابق بوده و زبان گفتاري آنان آريايي و قرابت و شباهت زيادي با پارسي داشته است.

زبان شناسان با اشاره به وجود زبان” تاتي” در چندين روستاي آذربايجان شرقي ، اردبيل ، نمين ، خلخال(كلور) ،عنبران ، پيله رود و مينا باد آن را از بقاياي زبان آذري و نزديك به زبان” تالشي” ميدانند كه پس از حمله عرب و هجوم اقوام ترك همچنان به زندگي خود ادامه داده است.ايشان زبان آذري را از شاخه هاي زبان پهلوي دانسته كه با پا گرفتن زبان تركي در آن ديار رفته رفته زبان آذري رو به سستي و نابودي نهاده ،گو اينكه هنوز در پاره اي از روستاها و بخشهاي آذربايجان نقش و نشاني از آن زبان باقي است.

سخن گفتن به زبان آذري در آذربايجان طي نخستين قرنهاي اسلامي در كتابهاي گوناگون روشن شده است.
قديمي ترين منبع درباره زبان آذري قول “ابن مقفع” است كه در “الفهرست” “ابن نديم” نقل شده است.به گفته ابن مقفع 142ق زبان مردم آذربايجان پهلوي (الفهلويه)منسوب به پهله (فهله) است ،يعني سرزميني كه شامل ري ، اصفهان ، همدان ، ماه نهاوند و آذربايجان بوده است.
بعد از ابن مقفع “يعقوبي”( 278ق) در البلدان از كلمه آذري ياد كرده و در كتاب خود (اذريه) را بعنوان صفت در مورد مردم آذربايجان بكار برده است.
“مسعودي” نيز (در 314ق) از تبريز ديدار كرده است . اين مولف از ميان زبانهاي ايراني پهلوي ، دري و آذري را ذكر كرده كه ظاهرا در نظر او از مهمترين زبانها و گويشهاي ايراني بوده اند.

“ابو اسحاق ابراهيم اصطخري” در كتاب (المسالك و الممالك) صريحا زبان مردم آذربايجان را ايراني (الفارسيه) ذكر ميكند.
“حمداله مستوفي” در (نزهه القلوب) زبان مردم آذربايجان را “الاذريه”عنوان داشته است .
“ابن حوقل”مينويسد:زبان مردم آذربايجان و بيشتر مردم ارمنستان ايراني (الفارسيه) است كه آنها را بهم پيوند ميزند.
“ياقوت حموي”ميگويد: مردم آذربايجان را زباني است كه آنرا آذري (الاذريه)مي نامند.
از ديگر تاريخدانان و جغرافي نويسان اسلامي كه زبان كهن ساكنين آذربايجان را فارسي (ايراني) فهلوي(پهلوي) و آذري با ريشه آريايي دانسته اند ميتوان به حمزه اصفهاني ، ابوعبداله بشاري مقدسي اشاره كرد.

نخستين پژوهش گسترده در ايران معاصر توسط شادروان احمد كسروي تاريخ نويس برجسته انجام گرفت.وي در كتاب آذري يا زبان باستان آذربايجان نمونه هاي از زبان آذري و ارتباط آن با زبان تاتي را نشان داد.
احمد كسروي در اين كتاب مطرح كرد كه زبان منطقه آذربايجان تا چند سده پيش (قبل از رايج شدن تركي) زباني از خانواده زبانهاي ايراني بوده است.اين نظريه مورد توجه ويژه در ميان زبان شناسان و ايران شناسان واقع شده ،موجب شهرت و ورود و عضويت كسروي در محافل علمي خارج از كشور شد.

“والتر هينگ”درباره نظر كسروي بيان داشته كه تشكيكي بران وارد نيست.
در تائيد رساله زبان آذري مقاله اي توسط “علامه محمد قزويني”در سال 1305شمسي انتشار يافت.علامه قزويني به حل دو مسئله مطرح مهم ميپردازد.اول آنكه زبان آذري در كتب موءلفين قديم چه زباني بوده و دوم اينكه زبان تركي كه فعلا زبان اهالي آذربايجان است از چه وقت و در نتيجه كدام عوامل و اسباب تاريخي در آن ظهور پيدا كرده است.پيش از اين ايران شناسان و زبان شناسان تصور ميكردند زبان آذري همان زبان تركي است و آنرا تركي آذري مي خواندند.بعد از به ثمر رسيدن تحقيقات پژوهشگران و انتشار نتايج تحقيق در زبان آذري،هم زبان شناسان و هم ايران شناسان متوجه اين واقعيت شدند كه زبان آذري جدا از زبان تركي فعلي آذربايجان است.بعدها در تائيد رساله آذري مستشرقين همچون “ماركوارت”آلماني و “اميل بئو”و “مينورسكي”و پرفسور هينگ مقالات بسياري به رشته تحرير آوردند.حتي شرق شناسان شوروي نيز همچون “ارانسكي” ، “برتولد” و از همه مهمتر “ژيركوف” دانشمند روس به اين واقعيت كه آثار زبان آذري در زبان تركي در آذربايجان محفوط مانده و مردم آذربايجان قبل از ورود طوائف ترك بدان سخن ميراندند ، اذعان نمودند.

پروفسور “ولادمير مينورسكي” در رابطه با زبان آذري ميگويد: مردمان بومي و اصيل و يكجانشين روستائي و كشاورز آذربايجان در دوران فتح عرب به لقب تحقير آميز علوج (غير عرب)‌ خطاب ميشدند.اينها به گويشهاي متفاوتي همچون آذري و تالشي تكلم ميكردند كه هنوز هم امروز جزايري از اين زبان در ميان مردم ترك زبان آذربايجان ديده ميشود.تنها سلاح اين جمعيت آرام و صلح جوي روستائي فلاخن بود و بابك خرم دين با پشتيباني اين گروه بر ضد خليفه قيام كرد.
پرفسور”گيلبرت لاژارد” هم ميگويد:زبان آذري در حوزه آذربايجان رواج داشت و يك زبان مهم ايراني بود كه مسعودي آن را در كنار دري و پهلوي نام ميبرد.
پروفسور”ماركوارت”در كتاب “ايرانشهر” در سال 1901 كه در برلين چاپ گرديد در اعلام جغرافياي ايران درباره زبان آذري تصريح كرده بود:زبان حقيقي پهلوي زبان آذربايجان است كه زبان اشكانيان بوده است.

نويسنده رساله زبان آذري را از راه تاريخ و با استفاده از زبانهاي ايراني ، امثال زبان پهلوي و زبان كهن مادها و هخامنشيان و حتي با استفاده از زبان شناسي ارمني كه همسابه زبانهاي ايراني در قفقاز بود ،پي گرفت و با استفاده از كتابهاي تاريخي و جغرافي نويسان بعد از اسلام ،زبان ايراني آذربايجان را از گرد و غبار قرون بيرون كشيد و اثبات نمود كه مردم آذربايجان پيش از رواج تركي به زباني كه از گويشهاي مهم ايران بوده و به فراخور نام آذربايجان آذري خوانده ميشده ،سخن مي گفته اند و زبان آذري با زبان ري ، همدان و اصفهان از يك دست و تا سده دهم ه.ق و به گمان بسيار تا مدتها پس از آن نيز زبان غالب آذربايجان بوده و در اثر مهاجرت تركهاي آسياي مركزي به آذربايجان و ديگر عوامل كه عموما در فاصله سده هاي پنجم تا دهم هجري رخ داده و ادامه اين مهاجرتها ،زبا تركي كم كم زبان آذري را به بوته فراموشي سپرده،خود جاي آنرا گرفته است.

در ميان دانشمندان پروفسور”پيتر گلدن” روند تركي شدن زبان آذربايجان را به سه مرحله تفكيك نموده است.
نخست ورود سلجوقيان و مهاجرت قبايل “آغوز” به ناحيه آذربايجان و آران و آناتولي،
دوم حمله مغولان كه بيشتر سربازانشان ترك تبار بودند،
سوم دوران صفويه كه بسياري از قبايل آغوز-تركمان قزلباش از آناتولي به ايران سرازير شدند.

دكتر “محمدجواد مشكور”درباره آمدن تيره هاي ترك به آذربايجان مي نويسد:پيشامدهاي متناوب يكي پس از ديگري آذربايجان را آماج تهاجمات پياپي قرار داد.با نفوذ اقوام ترك و گسترش زبان تركي ،سيطره زبان آذري محدود و رفته رفته به كاهش نهاد.در دوران مغول ها كه بيشتر سربازانشان ترك بودند و آذربايجان را تخت گاه خود قرار دادند،تركان در آنجا نفوذ گسترده اي يافتند.از جمله ديگر كسان كه تبريز و مراغه را پايتخت خويش قرار داد هلاكوخان ايلخاني بود.حكومت تركمانان آق قويونلو و قراقويونلو و اسكانشان در آذربايجان بيش از پيش مايه رونق تركي و تضعيف زبان آذري شد.

“ولاديمير مينورسكي”در (دانش نامه اسلام) فرايند تغيير زبان مردم آذربايجان را چنين توضيح ميدهد:
در حدود قرن ششم قبيله غوز ابتدا در تعداد اندك و سپس در تعداد قابل توجهي آذربايجان را اشغال مي نمايند.در نتيجه مردمان ايراني زبان آذربايجان و نواحي ماوراءقفقاز تبديل به ترك زبان شدند.هرچند كه ويژگي هاي تمايز بخش زبان تركي آذربايجاني! مانند آواهاي پارسي و ناديده گرفتن تطابق صوتي، منشا غير تركي جمعيت ترك زبان شده را منعكس ميكند.

“ريچارد فراي”نيز زبان آذري را زبان گسترده و زبان اصلي در جغرافياي آذربايجان ميداند.به نظر وي اين زبان غالب آذربايجان از قرن چهاردهم م بطور تدريجي جايگاهش را به تركي آذربايجاني! داد.

پروفسور “ژان دورينگ” شرق شناس و موسيقي دان نيز تائيد ميكند كه تبريز تا قرن 15 ميلادي هنوز ترك زبان نشده بود.

يك جمله از زبان تبريزي موجود است كه بوسيله “بزاز اردبيلي” در( صفوت الصفا) ترجمه شده است.
((عليشاه چو درآمد گستاخ وار شيخ را در كنار گرفت و گفت حاضر باش به زبان تبريزي””گو حريفر ژاته””يعني سخن به صرف بگو ،حريفت رسيده است.در اين گفتن دست بر كتف مبارك شيخ زد،شيخ را غيرت سربر كرد.))
در يك جمله پير حاكم قراقويونلو را اسكندر خطاب كرده وگفته:
اسكندر رودم كشتي،رودت كشاد . يعني اسكندر پسرم كشتي ،پسرت كشته باد؛
كلمه “رود”به معني پسر هنوز در بسياري از لهجه هاي ايراني مانند لرهاي بختياري استفاده ميشود.

در واژه نامه اي بنام “فرهمگ جهانگيري”در سده يازدهم هجري به صراحت ميان زبان مردم تبريز و زبان تركي جدائي نهاده ،نوشته است:آژخ =(زگيل) به تركي -لوئيك- و به زبان تبريزي (سكيل) گويند.
در ادامه نمونه هاي از واژگان آذري آورده ميشود:  
چراغه = كرم شب تاب
زوال = انگشت
شم = كفش
كلاه ديوان = قارچ
سهراب = سرخاب
تيته = مردمك
مشكين پر = خفاش

در ذيل هم جنسي بعضي از كلمات آذري در ساير زبانهاي خانواده ايراني،

بلند (پارسي)   berz (آذري)    bar/bilind (كردي سوراني)
سه (پارسي)  hre  (آذري)     se (كردي سوراني)
دل (پارسي)  del   (آذري)       dill/zawir (كردي سوراني)

در بالا اشاره اي به ارتباط زبان آذري با زبان تاتي گرديد.
زبان تاتي از دسته زبانهاي ايراني است كه روزگاري در بخشهاي از باختر ايران تا قفقاز و شمال خراسان گسترده بود . امروز با ترك زبان شدن بخش شمال باختري ايران تنها جزيره اي از گويش تاتي برجا مانده است.گويش زبان تاتي را در شهر اشتهارد استان البرز، تاكستان ، بوئين زهرا استان قزوين و شهرستان دماوند و طالقان ديده ميشود.
غالب سخنوران معاصر همگي زبان خود را تاتي ميخوانند،از جمله نيما يوشيج در مقدمه اشعار روجا – مي اتا گپ – مي نويسد كه :
من شاعر زبان تاتي هستم.

برخي از واژگان تاتي در ذيل آورده ميشود:
خواريش = خوبي ؟
به = بيا  
بشه = برو
كاگو بيش ؟ =كجا بودي  
ماي = مادر
تتي = دختر  
پور = پسر

در اين مقاله به اختصار تلاش گرديده براي دوستان روشن شود كه زبان تركي در آذربايجان از سابقه و ديرينه اي برخوردار نمي باشد.  برخي از پان تركيستها سعي كرده با تحريف و جعل تاريخ به جوانان غيور آذربايجان القا نمايند كه زبان تركي داراي قدمت و پيشينه اي كهن ميباشد كه بايد به اين خام انديشان گفته شود.عرض خود ميبري و زحمت ما ميدار.

منبع:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا