آیا ساسانیان دودمان هخامنشی را فراموش کرده بودند؟

همگی ما اگر شاهنامه را نخوانده باشیم دست کم با مطالب آن آشنا هستیم و می دانیم که در این تاریخنامه ی ایرانیان نامی از هخامنشیان برده نشده است. شاهنامه فردوسی در حقیقت برگردانی از خداینامه کتاب تاریخی ساسانیان است که سرگذشت ایران زمین را از آغاز خلقت شرح می دهد.پس غیبت نام هخامنشیان تقصیر فردوسی نیست بلکه باید گفت حتی درخداینامه زمان ساسانیان نیز نامی از هخامنشیان برده نشده است.

ادامه خواندن “آیا ساسانیان دودمان هخامنشی را فراموش کرده بودند؟”

میترا از نگاهی دیگر

“ميترا” يكي از خدايان آريائيان ساكن در ايران و هند و آئيني است كه در سده هاي نخست پيش و پس از مسيحيت يا نزديك به دو هزار سال پس از گسيل آرياها به ايران پديدار شده و ديگر تيره هاي آريائي كه به اروپا كوچ كرده اند نامي از اين خدا نبرده اند.
براي اولين بار هردوت در سفر به ايران از ميترا نامبرده و جايگاه ميترا را با “آفروديت” خداي عشق يونان يكسان بيان داشته كه اينرا ميرساند وي در اروپا با چنين نامي تاكنون آشنا نبوده است.
از ميترا در بين تيره آريايي پيش از زرتشت نيز نشاني يافت نشده و در هيچ زماني برترين خداي آريائيان ايران و هند نبوده تا ديني بنام وي در آن زمان در ميان مردم برپا شده باشد.

آريائيان پيش از زرتشت خدايان فراواني را مي پرستيدند كه به آنان “دوا” به اوستائي “داوا” da e va يا فروغ آسمان ميگفتند.شماري از پژوهشگران نام “هنوتييست” يا ” كاتنوتييست” را بدليل پرستش خدايان فراوان براي آرياها برگزيده اند. آرياها با توجه به شرايط زماني يا مكاني به يكي از اين خدايان ارج بيشتري نهاده و آنرا سرور خدايان مي دانسته اند.
با بررسي هاي انجام گرفته پژوهشگران به اين نتيجه رسيده ان كه “ديايس” كه نماد آسمان بوده و ستايش آسمان در بسياري از سرزمينهاي كهن رواج و همه گيري داشته ، برترين خداي بوده است .

در “ريگ ودا” (دانش مقدس سرودها) كهن ترين يادمانده آراسته آرياها ،خداي “وارونا” “ورون” جايگزين “ديايوس” شده و بنام “ريته ون” (سازگار دهنده و سامان دار جهان) پرستش ميگردد.او سرور آسمان بوده و خورشيد نيز چشم اوست .
در “اوپانيشاد” از قديمي ترين متون آيين هندو اين خدا سرور خدايان بزرگ آريائي يا دوازده فرزندان آديتي ميشود كه آنها را “آديتيا” مي نامند. با اين وجود در سراسر اين دوران آرياها را هيچگاه ديائوس دين يا وارونا دين نخوانده اند و آرياها هم چنين نامي برخود ننهاده اند.

“ريگ ودا” جنگي آراسته از 1028 سرود بنام “سوكتا” تشكيل شده كه در ستايش خدايان آريائي سروده شده اند. در ستايش ميترا هيچ سرود مستقلي در ريگ ودا يافت نمي شود.و تنها در نه فراز در ماندالاي سوم سوكتاي 59 از ميترا سخن گفته و او را دوست انسانها كه انگيزه پيوند آنان ميگردد نام مي برند.ميترا آنگاه كه در كنار وارونا قرار ميگيرد داراي ارزش بيشتري شده و در 22 سرود ستايش ميشود.
مفهوم واژه ميترا در همه يادمانده هاي كهن ايراني ، هندي و حتي “گاتها” دوستي و پيمانداريست.در هيچ يادمانده كهن آريايي نامي از ميترا پرستي يا پرستنده ميترا بنام يك دين همگاني برده نشده است.

در اوستاي كهن از ميترا جز در يك يشت (ميثرَه يشت) سخن زياد گفته نشده است. در اين يشت هم اهورامزدا ميترا را آفريده است نه افريننده يا سرور خدايان تا بتوان ديني بنام ميترا (پيش از زرتشت) پنداشت. در زمان سرودن اين يشت ايرانيان زرتشتي بوده اند و اهورامزدا را آفريننده جهان و همچنين همه ايزدان مي دانسته اند. در ميثره يشت فرازي آمده (آنگاه كه من ميثره سرور چمنزارهاي فراخ را آفريدم ، اي اسپيتامد ، او را در ستايش و نماز هم ارج خويش ساختم) ((گفتار از زبان اهورامزدا))

كساني كه پيدايش زرتشت را به غلط در سده هاي هفتم تا هشتم پيش از ميلاد دانسته اند، بخشهايي از اين يشت را به زمان پيش از زرتشت نسبت داده اند؛ با اين همه اگر بخشي از اين يشت را كهن بدانيم ، قدمت آن هرگز به اندازه واداي كهن نخواهد بود و بهتر اينست كه شناسنامه ميترا از ريگ ودا بازسازي شود.
در سنگ نگاره هاي بجا مانده از آغاز فرمانرواي هخامنشيان نامي از ميترا نيست و تازه در نزديكي پايان يافتن فرمانروايي هخامنشي از ميترا در كنار آناهيتا ستايش شده و پرستشگاه هايي براي ميترا برپا ميگردد. از جشن ميتراگان (مهرگان) در همين دوران ياد شده است .

“”نويسندگان بسياري دين آرياها يا ايرانيان پيش از زرتشت را مهر ديني دانسته و مهر ديني را بنياد عرفان ايراني خوانده، استنادشان تكيه بر سرودهاي شاعراني چون فردوسي و عطار و مولوي و حافظ است كه تمامي آنان نيز نزديك به چند هزار سال پس از زرتشت ميزيسته اند استوار گرديده . با اينكه اين شعرا خود را مهر دين نخوانده و مورخ خود را معرفي نكرده اند.
مهر در ايران به مفهوم خورشيد بكار برده شده و ميشود.ميترا در هيچ زمان با خورشيد يكسان نبوده تا بتوان ميترائيسم را به مهر ديني برگرداند . در ميترايسم رومي نيز حتي ميترا با خورشيد يكي نبوده است. به باور استاد ما نمي توانيم از مهر ديني (خورشيد پرستي) سخن گوئيم و رسم و آيين ميتراييسم را در ميان گذاريم.””

آريائيان پيش از زرتشت در ايران و هند، مهر دين به معناي ستايشگر خورشيد در مرتبه آفريننده جهان و برترين خدايان نبوده اند.
با نگاهي دقيق تر فرازي كه در ميثره يشت در ستايش از ميترا سروده شده ،ميتوان دريافت كه سراينده مزدا پرست بوده و نه مهر دين.
مهري كه در شاهنامه درخشيده و در فرهنگ ايراني پرتو افكن شده با ميتراي وداي و ميثره اوستايي يكسان نبوده و مهر ديني آفريده سده بيستم ايرانيان، استوار بر برداشتي از ميترائيسم روميان ميباشد.
مهر هرچند واژه پارسي همان ميثرَه اوستايي است ولي ايندو يكي نيستند. ميثره اوستايي و ميتراي هندي هردو ايزد پيمان و خداي همبستگي و دوستي بودند، در حالي كه مهر با خورشيد يكسان بوده و بجاي اين واژه بكار گرفته ميشده است.در اوستا و ودا هرگز ميترا با خورشيد برابر نبوده است.

حتي در ميترائيسم رومي كه به ميتراس فرنام خورشيد شكست ناپذير (سل انويكتوس) دادند، خورشيد در كنار ميترا ستايش ميگردد و در همه ستايشگاهاي ميتراس (ميترابه) نقش خورشيد هم ديده ميشود.
گذشته بر اين پايگاه ششم ميترايي (هليو دروموس) يا پيك خورشيد نام داشت.با نگرش به اينكه در ايران ميترائيسم را مهر ديني برگردان كرده اند، نام هليو دروموس به نادرستي پيك مهر برگزيده شده است كه به مفهوم پيك ميترا خواهد شد نه پيك خورشيد و همچنين نام مهرابه نيز جايگاه و گنبد خورشيد ميشود، نه جايگاه يا زيارتگاه ميترا.

در ميثره يشت، برجسته ترين نشان مهر اوستائي چندين برهان بر اينكه ميثر و خورشيد دو ايزد متفاوتند در دست است.
از جمله :ميثره پيش از خورشيد فنا ناپذير و تيز اسب، بر بالاي كوه هرا نمايان ميگردد…
و هنگام ناپديد شدن خورشيد به ديده باني ميپردازد… جايگاه او را در بالاي كوه (هرابرزييتي) البرز (ياهرائيتي) خورشيد و امشاسپندان آنرا به فرمان اهورامزدا ساخته اند…
گردش او از باختر به خاور است (وارونه خورشيد)

در اوستا هم يشتي بنام ميثره و هم يشتي بنام خورشيد است. خورشيد در اوستا به معناي خور؛ درخشان است.
شيد يا (شت) Shet پهلوي يا خشئيت اوستايي به مفهوم درخشان است و خور به معناي كره خورشيد كه روي هم آن خور تابنده يا درخشان ميگردد.

آبشخور:
بر گرفته از ديدگاهاي استاد جلال الدين آشتياني
پژوهشی از نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا

 

نظر افراد بزرگ، دربارۀ کوروش بزرگ

اين نوشتار براي آشنايي بهتر دوستان با ديدگاه هاي مورخين و ديگر منابع كه در ارتباط با كوروش اظهار نظر كرده اند ،گردآوري شده است.اميد است كه مورد عنايت شما عزيزان واقع شده و اگر نقصاني در اين رابطه مشاهده ميكنيد، آنرا به بزرگواري خود ببخشيد.

تورات؛


تورات كوروش را از انسانهاي بزرگ و بي نظير دانسته و ارزش انساني و معنوي او را در سطح يك پيامبر آسماني قرار داده است.

كتاب اصلي تورات يعني تواريخ ايام با نام كوروش پايان مي پذيرد و قسمت دوم تورات يعني از كتاب عزرا به بعد نيز با نام كوروش آغاز شده است.بطور كلي ،تورات بيش از شانزده مورد در فصول مختلف با لحن ستايش آميز و بي سابقه اي از كوروش ياد كرده و حتي در يك مورد به وي عنوان “مسيح خداوند” داده است.
نكات ذيل قسمتي از مطالبي است كه تورات درباره كوروش نوشته است:

“خداوند درباره كوروش ميگويد كه او شبان من است و هرچه او كند آنست كه من خواسته ام”
“اين سخني است از خداوند به كوروش:تو مسيح من هستي . من دست راست تو را گرفتم تا بحضور تو امتها را مغلوب كنم و كمرهاي پادشاهان را بگشايم .تا درها را به روي تو باز كنم و ديگر دروازه ها به رويت بسته نشوند . من همه جا پيش روي تو خواهم بود . ناهمواريها را برويت هموار خواهم كرد.و پادشاهان را در پايت خواهم افكند . من كمر تو را زماني بستم كه مرا نشناختي و هنگامي تو را بنام خواندم كه هنوز به دنيا نيامده بودي.”


“منم (خداوند) كه او (كوروش) را از جانب مشرق برانگيختم تا عدالت را روي زمين برقرار كند.من امتها را تسليم وي ميكنم و او را بر پادشاهان سروري مي بخشم و ايشان را مثل غبار به شمشير وي و مانند كاهي كه پراكنده شود به كمال او تسليم ميكنم .”
“من كوروش را به عدالت برانگيختم و تمامي راهها را در پيش رويش استوار خواهم ساخت .”
“منم كه شاهين خود (كوروش) را از جانب مشرق فرا خواندم و دوران عدالت را نزديك آوردم .”
“خداوند كوروش را برگزيد و فرماندار جهانش كرده است .بازوي او را بر كلدانيان فرو خواهد آورد و راه او را همه جا هموار خواهد ساخت من او را برگزيدم و خواندم.”
“در سال اول سلطنت كوروش پادشاه پارس كلام خدا كامل شد .خداوند روح كوروش پادشاه پارس را برانگيخت تا در تمام سرزمينهاي خود فرماني صادر كند كه (يهوه)خداي آسمانها تمام ممالك زمين را به من داده است و امر فرموده است خانه اي براي او در اورشليم بنا كنم .”


گزنفون؛

گزنفون با آنكه يوناني بوده ، در كتاب تربيت كوروش ،آن چنان از كوروش تجليل بعمل آورده كه ميتوان گفت هيچكس تاكنون از پادشاهي آنقدر تمجيد نكرده است .گزنفون در اين كتاب از كوروش بصورت يك انسان كامل ، يك سرمشق بي مانند زمامداري و يك مربي ايده ال و يك رهبر عاليقدر نام برده است .


گزنفون مينويسد:
كوروش نابغه بزرگي بود كه در تمام عمر از هدفي مقدس و عالي پيروي ميكرد . او دوست انسانها و طالب علم و حكمت و راستي و درستي بود.كوروش عقيده داشت،پيروزي بر كشوري اين حق را براي سردار پيروز ايجاد نميكند كه ملت شكست خورده را اسير كند.در هنگام جنگ بايد سعي كرد كه آتش جنگ به كشاورزان و مردم غير سپاهي سرايت نكند و شهر شكست خورده را نبايد غارت كرد.
كورش موفق شد حتي ملتهاي شكست خورده را نيز شيفته خود كند،بطوري كه پارسيان او را پدر خواندند و ملتهاي كه بوسيله كوروش مغلوب شده بودند آن را «خداوندگار» مي ناميدند.
كوروش برترين مرد تاريخ دنيا ، بزرگترين ،بخشنده ترين ، پاك دل ترين و دريا دل ترين مردان بود و بزرگترين هواخواه فرهنگ و آموختن بشمار ميرفت.


كوروش عقيده داشت پادشاه براي ملت خود بايد در مقام يك شبان انجام وظيفه كند،زيرا همانطور كه يك شبان نمي تواند از گله اش بيش از آنچه بدان خدمت ميكند توقع داشته باشد ، پادشاه نيز از شهرها و مردم تابع خود بايد به همان اندازه استفاده كند كه آنها را خوشبخت و مرفه نگه ميدارد. كوروش با اين طرز تفكر قصد داشت سرآمد همه نيكوكاران جهان باشد.
كوروش با ساير پادشاهان چه آنهايي كه از راه ميراث به تاج و تخت رسيده بودند و چه آناني كه با كوشش و تلاش به قدرت پادشاهي دست يافته بودند،تفاوت داشت.زيرا در حالي كه اگر پادشاهان بتوانند بر كشور زير فرمان خود حكومتي نيرومند داشته باشند ،از دست اندازي به سرزمينهاي همسايه خود خودداري ميكنند،اما كوروش بسياري از كشورها و ملتهاي آسيا ،اروپا و افريقا را فرمانبردار خود كرد و بزرگترين پادشاهي تاريخ را بنيانگذارد.

گزنفون گذشت و رادمردي ،وفاداري ،فداكاري ،هنر رزم آزمائي ،جهانداري ، خويشتن داري ، خردمندي ، بلندپروازي و كياست كوروش را مي ستايد و رفتار او را با دوست و دشمن ،در بزم و در رزم ، در خانه و در سفر ، با خويشان و بيگانگان تمجيد ميكند و از او بعنوان يك نمونه كامل انسان منحصر بفرد كه ارزشها و نيكيهاي بشري را يكجا داشته نام مي برد.
گزنفون مينويسد:
كوروش براي گرفتن جيره سربازي در صف سپاهيان مي ايستاده و هر سپاهي در اين هنگام حق هر نوع ايرادي به رفتار كوروش داشته است.


همچنين كوروش درباره تقسيم غنيمتهاي جنگي بين سربازان ، در حضور جمع عقيده آنها را پرسش ميكردو به خواست سپاهيان احترام ميگذاشت.زيرا معتقد بود ، در نظر داشتن لياقت افراد شرط رعايت اصل برابري ميباشد.
كوروش در اين جهت ميگويد:«همانطور كه در هنگام انتخاب يك اسب خوب ،تابعيت اسب مورد نظر قرار نميگيرد،به همان گونه نيز شرط ارزش يابي انسانها بايد لياقت و كارآيي آنها باشد نه تفاوت بين پارسي و يا غير پارسي بودن آنها»

كوروش همچنين عقيده داشت كه تنها با دوستي و صميميت مي توان در قلب ياران و سپاهيان راه يافت،نه ترس و وحشت.
كوروش به سربازان خود ميگفت:«در پوشيدن لباس ساده به من نگاه كنيد
»

او از اينكه با دشمنان خود رفتار ناجوانمردانه بكار نمي برد و با همه با دادگري رفتار ميكرد و ملتهاي گوناگون زير امپراطوري خود را با نيروي تقوا و فضايل انساني اداره مينمود ، بخود ميباليد.
كوروش براي خود حق ويژه اي قائل نبود و پيوسته به سربازانش ميگفت:«به منش و كردار من با دقت چشم بدوزيد و مواظب باشيد كه من به وظيفه خود عمل كنم»

گزنفون در پايان گفتار خود نتيجه ميگيرد كه كوروش دومين ارزش و فضيلت انسان را پس از پرستش خدايان ، بسط عدالت مي دانست و اتباع و فرمانبرداران خويش را فرزند خود مي ناميد.


گيرشمن؛

«گيرشمن» باستان شناس فرانسوي درباره كوروش ميگويد:كمتر پادشاهي است كه پس از خود مانند كوروش چنين نام نيكي باقي گذاشته باشد.
كوروش سرداري بزرگ،سخي و نيكوخواه بود.او آنقدر خردمند بود كه هر زماني كشور تازه اي را تسخير ميكرد به آنها آزادي مذهب ميداد و فرمانرواي جديد را از بين بوميان آن سرزمين انتخاب ميكرد.او شهرها را غارت و ويران نميكرد.ملتهاي آنان را قتل عام نمي نمود،بلكه به آنها آزادي ميداد.
ايرانيان كوروش را “پدر” و يونانيان كه سرزمينشان بوسيله كوروش تسخير شده بود وي را “سرور” و “قانونگذار” ميناميدند و يهوديان او را “مسيح خداوند” مي خواندند.

كنت دوگو بينو؛

«كنت دوگوبينو» در كتاب تاريخ ايران مينويسد: تاكنون هيچ فرد انساني موفق نشده است اثري را كه كوروش در تاريخ جهان باقي گذاشت ،در افكار ميليونها مردم جهان بوجود آورد.از زمان كوروش تاكنون،تحولات بسياري در جهان بوجود آمده و ملل بسياري پراكنده شده و يا جاي خود را به ديگران سپرده اند ، اما در ميراثي كه به نسلهاي پياپي منتقل شده ، هميشه نام كوروش در رديف با عظمت ترين و درخشان ترين خاطره ها باقي مانده است .هرجا كه پاي تمدن شرق و غرب بدانجا رسيده ، نام اين پادشاه بزرگ آسيائي نيز دهان به دهان تكرار شده است.
من اذعان ميكنم كه اسكندر و سزار و شارلماني مردان بزرگي بودند ، ولي هركس كه اثر مردان بزرگ را در تاريخ بررسي كند، درخواهد يافت كه كوروش بر همه آنها مزيتي انكارناپذير دارد.
كوروش بر همه رهبران ملل برتري دارد و تاكنون كسي در تاريخ جهان بوجود نيامده است كه بتواند با او برابري كند.
كتابهاي مقدس كوروش را مسيح خوانده اند و اين سخن كاملا بجاست.كوروش يك مسيح واقعي بود ، مردي كه سرنوشت او را برتر از گذشتگان قرار داد.


كنت
دو گو بينو نوشته است : كوروش برخلاف شيوه اي كه تا آن زمان معمول بود ،هيچگاه حريفان و دشمنان شكست خورده اش را به دست دژخيم نسپرد ، بلكه برعكس چنان با محبت و احترام با آنها برخورد كرد كه آنها جز مريدان و پيروان صميمي او در آمدند.نمونه يكي از اين افراد “كرزوس” پادشاه ليدي بود كه پس از شكست از كوروش جزو نديمان ويژه او درآمد و تا آخر عمر مشاور صميمي كوروش بود .


ديودوروس سيسیلی؛

«ديودوروس سيسولوس » تاريخ نويس مشهور نوشته است : كوروش پسر  “كمبوجيه” و “ماندان” دختر پادشاه ماد در دلاوري و كارائي خردمندانه ،حزم و ساير خصائل نيكو ، سرآمد مرد روزگار خود بود . در رفتارش با دشمنان داراي شجاعتي كم نظير و در كردارش نسبت به زير دستان پاك انديش و انسان دوستانه بود و از اينرو “پارسيان” او را “پدر” ميخواندند .


هرودوت؛

«هرودوت» كوروش را پادشاهي ساده ،بلند همت و رادمرد و شجاع مي داند كه با انديشه هاي خردمندانه اش پارسيان را از باجگذاري رهائي بخشيد و بزرگترين ملت جهان را ساخت و براي آنها نيرومندترين پادشاهي جهان را پي ريزي كرد.
به عقيده هرودوت ، كوروش با اتباع خود رفتاري مشفقانه ، مهربان و پدرانه داشت. او بخشنده ، اداب دان و رعيت نواز بود و چون هميشه خير و سعادت اتباع خود را مي خواست ، ايرانيان او را “پدر” خواندند .
هرودوت ، همچنين كوروش را جنگ آوري آزموده و دورانديش ، دوستي وفادار و برازنده و پادشاهي پاكدل و آزاده و نرمخوي و شايسته ستايش تصوير ميكند.


افلاطون؛

«افلاطونن» مينويسد: كوروش سرداري بزرگ بود . در زمان او ايرانيان از آزادي برخوردار بودند و بر بسياري از ملتهاي دنيا فرمانروايي ميكردند.بعلاوه او به همه مللي كه زير فرمانروايي او قرار گرفتند ، حقوق مردم آزاد بخشيد . اين امر سبب شد كه همه او را ستايش مي كردند. سربازان او پيوسته براي وي آماده جانفشاني بودند و بخاطر او از هر خطري استقبال مي كردند . اگر در بين اتباع او مرد خردمندي بود كه راي و نطر او ميتوانست براي ديگران سودمند باشد ، نه تنها كوروش به وي حسد نمي ورزيد ، بلكه به وي پاداش نيز عطا ميكرد . بدين سبب كشور ايران زير رهبري كوروش از هر لحاظ پيشرفت كرد و مردم آن نيز از آزادي و رفاه بي سابقه اي برخوردار بودند و آن چنان نسبت به يكديگر محبت مي ورزيدند كه گويي همه با يكديگر خويشاوندي دارند.


فلو يگل؛

«فلو يگل» مينويسد : موقعي كه اوضاع و احوال تاريك و اندوهبار جهان را در عصر پيش از كوروش بياد مي آوريم ، اهميت بيكران آن پادشاه بزرگ بيشتر نمايان مي شود و از اينرو بايد گفت كه به حق به او عنوان “بزرگ” داده اند.
دليل اينكه كوروش را بزرگ مينامند آن بود كه وي با امكاناتي ناچيز موفق شد براي اولين مرتبه نيرومندترين دولت روزگار بوجود بياورد. وسعت امپراطوري كوروش همان قلمرو اسكندر بود ولي كوروش مانند اسكندر با دولتهاي فراخ ، اما پوسيده و در حال فرو ريختن روبرو نشد ، بلكه او دولنهاي نيرومند زمان خود را بزير فرمان خود درآورد.

كوروش “بزرگ” بود زيرا او در راه درستي و داد جنگيد و حتي در اين راه جان داد.كوروش مانند آن فرمانده رومي (منظور “ژوليوس سزار” است كه در ابتدا نماينده جمهوري بود،اما بعلت خودكامگي بدست جمهوري خواهان كشته شد)نبود كه مانند افراد مادركش شمشيري را كه “جمهوري” به او سپرده بود ،بر ضد خود او بكار برد.همچنين او مانند آن سردار آلباني(گويا اشاره به آتيلاي معروف پادشاه هونهاست كه در نيمه سده پنجم ميلادي مردم اروپاي شرقي و جنوبي را به خاك و خون كشيد.آلباني از استانهاي مركزي دولت او بشمار ميرفت) و يا آن رهبر فرانكي (منظور شارلماني است كه رهبر فرانكها بود و اقوام اروپائي را فرمانبردار خود كرد و امپراتوري بزرگي را بنيان نهاد كه باعث ايجاد دولتهاي آلمان و فرانسه شد.) و يا آن خان مغولي نبود كه بمنظور سير كرد حس آزمندي و جنگجوئي خود بر سر مردمان بيگانه بتازد، بلكه او پادشاهي بود كه چون دولت ماد به او حمله كرد و ليدي و بابل و مصر بر ضد او هم پيمان شدند ، براي دفاع از تخت و تاج و سرزمين پدرانش بر آنها تاخت و به بزرگترين پيروزيها دست يافت.

بعلاوه كوروش انسان والا ارزشي بود كه در منش انساني او خونريزي و خونخواهي و يا كينه جوئي و ستمگري جايي نداشت.او به دشمنانش شكنجه نداد و آنها را بيرحمانه نكشت و هم ميهمانش را به دست دژخيمها نسپرد. حتي زماني كه ليديهاي خيانتكار را براي بار دوم بزير فرمان خود درآورد،اجازه نداد كسي بروي آنها شمشير بكشد؛اما اسكندر بارها فرمان كشتار همگاني صادر كرد.
كوروش هيچيك از جناياتي را كه روميان درباره سردار دلير و آزاده “ارونيان”(بيثوايتوس پادشاه رادمنش و شجاع بود كه مدتي در برابر روميان جنگيد، اما آنها او را در هنگام صلح ناجوانمردانه كشتند) و اسكندر درباره “برانخيديها”(گروهي از “ميليتوسيان” بودند كه در زمان خشايارشا به طرفداري از ايران قيام كردند و بعد به “سغد”آمدند و تا دوره اسكندر در آنجا ماندند.اسكندر مقدوني آنها را بدون اينكه مرتكب گناهي شده باشند ، قتل عام كرد.)، “كليتوس” (از دوستان بسيار نزديك اسكندر بود و بارها جانش را از مرگ حتمي نجات داد،اما اسكندر بر او خشم گرفت و او را بدست خود با نيزه كشت و سپس مستي را بهانه ساخت)و “پارمينون” (سردار دلاور و سالخورده و مورد اعتماد اسكندر بود،اما پس از اينكه اسكندر ايران را تسخير كرد ،دستور داد پارمينون و يارانش را كشتند و اموالش را ضبط كرد)ساخورده انجام دادند مرتكب نشد.

كوروش ،هيچگاه شهرهايي را كه تسخير مينمود ويران نكرد و آنها را به آتش نكشيد.كوروش برتر از آن بود كه در انديشه ملت و يا روزگار بگنجد.او سياستمدار بزرگي بود كه آينده را در پيش ميديد.كوروش با سخاوت و رادمنشي وصف ناپذيري به آنهايي كه به دست وي شكست ميخوردند آزادي ميداد و با اطميناني دلاورانه دشمنان شكست خورده اش را فرمانداري اعطا ميكرد.بر اساس همين شيوه تحسين برانگيز بود كه “كمبوجيه” پسر كوروش در پيشاپيش كاروان شادي بابليان شكست خورده شركت كرد و پس از تصرف مصر ،حكومت اداري مصر را كه مركزش در “سائيس” بود به درياسالار مصري “اوجاهورسنه” پسر كاهن بزرگ سائيس واگذار نمود.
كوروش سازمان نظامي و اداري را از يكديگر جدا ميكرد ، فرمانداري نظامي را به ياران پارسي و مادي وفادارش ميسپرد و حكومتهاي محلي را به بزرگان محلي واگذار ميكرد.

نه تنها پارسيان كوروش را با قلب و مغز فرمانبرداري ميكردند و او را “پدر” خود مي خواندند ، بلكه بيگانگان نيز به دلخواه خويش و به زيان پادشاهانشان بر پاي او مي افتادند و فرمانبرداي از او را اختيار ميكردند.چنان كه مردم نينوا و مخصوصا صور كه “بخت النصر” و اسكندر نتوانستند بر آنها دست يابند ،خود را تسليم كوروش كردند.همچنين قوم يهود تاكنون به هيچ انساني مانند كوروش احترام نگذاشته اند .يهوديان كوروش را مسيح و منجي خويش مي دانستند زيرا كوروش آنها را از نابودي نجات داد و دستور داد آنها بعنوان يك ملت ،زندگي خود را سر بگيرند و شاهزاده اي از خود آنها برايشان حكومت براند.
بهر حال كوروش آفريننده و پدر زمان خود بود كه وجودش يكتا و بي همتا در تاريخ مانده است .او يك دوره تاريخي را به پايان رسانيد و دوره نويني را آغاز كرد. يعني فرمانروايي جهان را از چنگ ساميان بدر آورد و براي هميشه به دست آرياييان سپرد.

منابع:
1 تورات، تواريخ ايام و عزرا و اشعياي نبي ،باب چهل و پنجم ،بند
2 كتاب عزرا
3 كتاب اشعياء نبي
4 تواريخ ايام
5 گزنفون xenophon ,cyropaedia
6 گيرشمن ،ايران از آغاز تا اسلام ،ترجمه دكتر معين
7 كنت دو گوبينو سفير فرانسه در تهران در سالهاي 1861_63 ميلادي از كتاب حسن پيرنيا (تاريخ مفصل ايران)
8 ديودوروس سيسولوس Diodorus,siculus
9 هرودوت
10 افلاطون ،كتاب سوم قوانين
11 فلويگل Floigl.Cyrus and Herodot nach den Neugetur
12 پرسي سايكس در كتاب وي تاريخ ايران1951
13 جورج راولينسون استاد شهير تاريخ شرق باستان
14 ادوارد مي ير
15 ويليام دورانت