شهادتِ شمعون قدیس پسر صباغ

شهادتِ شمعون قدیس پسر صباغ

 

map-sasani

نگارنده : مرتضی حماسی

پیشگفتار :

کتاب های « اعمال شهدا » ؛ کتاب هایی هستند که به زبان سریانی نوشته شده اَند و در ذکر شهیدان مسیحی است که برای ایمان خود به مسیحیت ؛ جان خویش را فدا کرده اَند . این کتاب ها به شرحِ چگونگی شهید شدنِ این شهیدان در مشرق زمین و توسط امپراطوری ساسانیان می پردازد . گرچه این متن ها با اغراق و در بعضی جا ها مغرضانه نگاشته شده است ؛ ولی بیشتر اخبارِ تاریخی ، آزار و اذیت مسیحیان را توسط شاپور دوم تایید می کند .
برای نمونه ابن عبری در تاریخی که به سریانی نوشته است ، از اذیت مسیحیان توسط شاپور دوم این گونه می نویسد :

« در دومین سال قسطنطینوس کبیر در ایران شاپور پسر هرمیزد به سلطنت رسید و 69 سال سلطنت کرد و مسیحیانی را که در تسلط وی بودند میازارد » (1)
وی در تاریخ عربی اَش نوشته است :
« و [ خدا به دعای قدیس مار آفریم ] به سپاه شاپور پشه و مگس مسلط کرد و فیلان و اسبانِ ایرانیان پراکنده گشته و گریزان شدند سپس شاپور مسیحیانی را که در قلمرو او بودند سخت بیازرد در این زمان حکیم ایرانی که کتاب های زیادی در استواری کیشِ نصارا و رد آیینِ مجوس نوشته است ظهور کرد » . (2)

آزار و اذیت مسیحیان از زمانِ شاپور دوم آغاز می یابد و این موضوع به مسیحی شدنِ امپراطوران روم از زمان کنستانتین نیز بستگی داشته است و همچنین رومیان در لشگر کشی های خود روحانیان مسیحی را برای دعای پیروزی به میدان می آوردند و این موضوع باعثِ دیدِ منفی ساسانیان به مسیحیان شد و آن ها را به داشتنِ رابطه با رومیان که دشمنان آن ها بودند ؛ متهم می ساختند . آرتور کریستنسن معتقد است که مراد از پرستش خورشید در متون شهدای سریانی ؛ پرستش ایزد میترا ( مهر ) می باشد که ساسانیان این ایزد را مورد پرستش قرار می دادند همچون دیگر ایزدانی مانند ایزد آناهیتا ( ناهید ) که پیکره اش در طاق بستان کنده شده است .

در این مقاله به چگونگی شهادتِ « شمعون » ، با لقبِ « پسرِ صباغ » که در عهد شاپورِ دوم اسقفِ شهر های سلوکیه و تیسفون بوده است ؛ به همراه 100 شخص دیگر که به همراه وی به شهادت رسیدند می پردازیم …

ترجمۀ متنِ سریانی « شهادت شمعون پسر صباغ » :

 

شهادت شمعون پسر صباغ

(سال 341 در شهرِ شوش )

در صد هفدهمین سالِ امپراطوری پارس ، مصادف با سی و یکمین سالِ سلطنتِ شاپور ، شاهِ شاهان ، ناگهان ظلم و ستمِ فراوانی بر علیهِ قومِ ما شروع گردید . در این زمان ، شمعون ملقب به پسرِ صباغ ، اسقفِ شهر های سلوکیه و تیسفون بود . وی با مرگِ خویش ، خود را فدای خدا و قومش ساخت . از آن جهت که به نظر می رسید کلیسایش در حالِ از هم پاشیدن است ، همانندِ یهودای مکابی که در زمانی که قومش در ظلم و ستم به سر می بُرد خود را فدا کرد ، وی نیز خود را قربانی قومِ خویش ساخت .
درود بر شما ای کشیشان ، یهودا و شمعون ! که یکی قومش را از راهِ جنگ و دیگری با مرگِ خویش نجات بخشید . یکی با پیروزی خویش و دیگری با شکست خود جلال یافت . یکی در این پیکار مردمش را جلال داد و دیگری با مرگِ خویش آزادی را به مردم بخشید .

شمعون ، اسقفِ پُر جلال ، با فیضِ خداوند نامۀ زیرا را به پادشاه نوشت :

« مسیح ، کلیسا را با مرگِ خود فدیه داد ، قومش را با خونِ خویش آزاد ساخت ، ستمدیدگان را با رنجِ خود تسلی بخشید و یوغِ بندگی را با صلیبِ خویش سبک نمود . این وعدۀ نجات به قرنِ دیگری تعلق پیدا می کند که در آن سلطنتِ مسیح را دیگر پایانی نخواهد بود . عیسی شاهِ شاهان است . امکان ندارد که شما ما را مطیعِ خویش سازید . ما مردان آزاده ای هستیم و بردۀ انسان ها نخواهیم شد . خدای ما فرمانروای شما نیز هست ، او آفرینندۀ خدایانِ شماست . بنابراین ما نمی توانیم مخلوقاتش را پرستش نماییم . او به ما چنین توصیه می کند : ” طلا و نقره یا مس در کمربند های خود ذخیره مکنید ” ( متی 10 : 9 ) ما نمی توانیم برای شما طلا فراهم آوریم و یا عوارض (3) شما را با نقره بپردازیم . پولس رسول به ما گفته است : ” شما به قیمتی گزاف خریده شده اید ، پس غلامِ انسان مشوید ” ( 1- قرن 7 : 23 ) » .

پادشاه با دریافتِ این نامه خشمگین شد و در نهایتِ خشم قاصدش را به نزدِ او فرستاد و گفت :

« چرا می خواهی زندگی خود و هم کیشانت را کوتاه سازی ، چرا در پی مرگِ خود و آن ها هستی ، چه کسی شما را به سوی زندانِ مردگان سوق می دهد ؟ تو با خود خواهی و تحریکاتِ خود ، مردم را بر علیهِ من می شورانی ! من شما را از روی زمین و از میانِ مردم محو می سازم ! » .

اما شمعونِ قهرمانِ ما در کمالِ شجاعت ، چنین پاسخ داد :

« عیسی برای تمامِ جهان مُرد و به این وسیله آن را نجات بخشید . من نیز آماده اَم که برای این گلۀ کوچک بمیرم تا هرگز آگاهانه آن را به دستِ تو نسپارم . زندگی ای که آلوده به گناه بوده و با وجدانی گناهکار توأم باشد ، چه سوی برای من خواهد داشت در حالی که ایمان داران به خدای من ، در ظلم و ستم به سر می برند ؟ جای بسی تأسف خواهد بود که زندگی خود را به قیمتِ جانِ مسیحیانی که با خونِ خدا بازخرید شده اَند ، حفظ نمایم و با بی اعتنایی به مرگِ مسیح ، جانم را نجات بخشم !
من برای رهایی از مرگی که کاهن واقعی در آن قربانی گشت ، اقدامی نخواهم کرد بلکه بر عکس ، برای گلۀ خویش ، زندگی و خون خود را خواهم داد . مرگِ من در مقایسه با مرگِ خداوندنم بسیار نا چیز خواهد بود . و اما در موردِ تهدیدی که کردی که همراهانم را خواهی کشت ، این عمل به تو بستگی دارد و مسئولِ آن تو هستی نه من . آنان برای نجاتِ روحِ خود خواهند مُرد و تو می توانی به این وسیله قانع شوی » .

پادشاه خشمناک ، کشیشان و لاویان را به مرگ با شمشیر محکوم نمود ، کلیسا ها را ویران ساخت و به مقدسات بی حرمتی کرد . و اما در مورد شمعون چنین گفت :

« رئیسِ جادوگران را نزدِ من بیاورید ، او سلطنتِ مرا انکار کرده و در عوض حکومتِ قیصری را که خدایش (4) را می پرستد ، می پذیرد » .

شمعون اسقف ، در شهرِ سلوکیه به زنجیر کشیده شد تا به اتفاقِ دو کشیشِ سالخورده با نام های عبدهیکله و حنانیا که از اعضای مجمعِ دوازده نفری شبانانِ کلیسا بودند ، به سرزمین حزیته بُرده شوند .
زمانی که از شهر می گذشتند ، زندان بانان ، آنان را از راهی بُردند که از جلوی کلیسای با شکوهی که این اسقف بنا کرده بود ، می گذشت . اسقف از آنان درخواست نمود که از این اعمال اجتناب ورزند چون این کلیسا به کمکِ موبدان که بر ضدِ مسیحیان بودند ، به جمعیتی یهودی واگذار شده بود . شمعون افزود : « با دیدنِ آن قلبم شکسته و روحم آشفته خواهد گشت . من شاهدِ وقایعِ فجیع تر دیگری خواهم بود » .

پس از چند روز راه پیمودن این راهِ طولانی ، به شهرِ شوش رسیدند . موبدِ بزرگ (5) به پادشاه گفت : « این همان رئیسِ جادوگران است » . پادشاه او را به حضورِ خویش پذیرفت . شمعون در آستانۀ در ، در برابرِ شاه تعظیم نکرد و شاه از این حرکتِ وی ، بیش از پیش به خشم آمده گفت :

– حال آن چه را که دربارۀ تو شنیده بودم ، باور می کنم . چرا در گذشته ادای احترام می کردی و اکنون دیگر نمی کنی ؟

شمعون : این اولین بار است که من زنجیر شده با تو ملاقات می کنم . تا امروز هرگز از من خواسته نشده بود که به خدای راستین خیانت نمایم .

موبدان : این مرد از پرداختنِ مالیات سر باز می زند و مردم را به قیام بر علیهِ حکومتِ تو ، تحریک می کند . بنابراین او لایق نیست که زنده بماند .

شمعون : ای مردانِ بی شرم ، آیا برای شما کافی نیست که این مملکت را از خدا دور می سازید ؟ آیا می خواهید ما را نیز به سوی کفرِ خویش بکشانید ؟

پادشاه : موضوعِ مالیات را را کنار بگذاریم . شمعون ، من امروز تو را نصیحت می کنم : با من خدای خورشید را پرستش کن تا تو و قومِ تو بتوانند به زندگی خود ادامه دهند .

شمعون : من تو را که به مراتب برتر و عالی تر از خورشید هستی ، از آن جهت که دارای روح و شعور باشی ، پرستش نکردم پس چگونه می توانم خورشیدِ بدونِ روح را پرستش نمایم ؟

اما دربارۀ این قول تو که : « به کمکِ تو قوم تو زنده خواهد ماند » ، خدای من که خدای قومِ من نیز هست ، به صلیب کشیده شد . من که خدمتگذارِ او هستم ، حاضرم برای او و برای قومِ خود بمیرم .

پادشاه : اگر به خدایی زنده اعتقاد می داشتی حرفت را درک می کردم . اما خودت می گویی که به خدای مصلوب شده ای ایمان داری . کاری را که از تو می خواهم انجام بده : خورشید را که طلوعش حیات بخشِ تمامِ موجودات است ، پرستش نما ، هدایای بسیاری به تو خواهم داد و تو را در مملکتِ خود بزرگ و قدرتمند خواهم ساخت .

شمعون : عیسی مسیح حاکم بر خورشید و آفرینندۀ تمام مردم است . هنگامی که از دستِ دشمنان رنج می کشید ، خود خورشید که آفریدۀ اوست ، همانندِ خدمتگذاری که در آزمایشِ اربابِ خود شریک می باشد ، به سوگ نشست . مسیح ، روزِ سوم رستاخیز نمود و با جلال به آسمان صعود کرد . اما دربارۀ هدایا و قدرت و حشمتی که تو به من قول می دهی ، باید بگویم که خیلی بیش تر از این ها برای من مهیا شده است که به هیچ وجه قادر به تصور آن نیستی .

پادشاه : عاقلانه نیست که دیگران را نیز به لجاجت بکشانی . به مرگِ خود و هزاران تنِ دیگر که تصمیم دارم از بین ببرم ، بیندیش . از این عملِ من جلوگیری کن زیرا مصمم هستم که خونِ هزاران نفر را بریزم .

شمعون : اگر تو همانگونه که اعلام می کنی که خونِ بی گناهان را خواهی ریخت ، در روزِ قیامت باید پاسخ گوی داور باشی ، من تنها این را می دانم که آنانی که قربانی می شوند با مرگِ خود به سلطنت خواهند رسید در حالی که محکومیتِ ایشان ، مرگِ تو خواهد بود .
اما دربارۀ زندگی خودم که در این جهان بر آن تسلط داری ، هم اکنون آن را با هر نوع مرگی که بر طبقِ ارادۀ ننگین و گمراهِ توست ، بگیر !

پادشاه : تو به خاطرِ غرورت نمی خواهی زندگیت را نجات بخشی . من قصد دارم به وسیلۀ مرگِ تو که بسیار وحشتناک خواهد بود ، هم کیشانت را به وحشت اندازم . آن گاه ارادۀ مرا انجام خواهند داد و نجات خواهند یافت .

شمعون : امکان ندارد که این مؤمنین برای نجاتِ زندگی خود خدا را انکار نمایند . امتحان کن ، آن گاه خواهی دید که ارادۀ آنان از کینۀ تو قوی تر است . هر یک از آن ها حقیقتی را در روحِ خود به همراه دارد که باعثِ استواری آنان شده نمی گذارد که لغزش بخورند . ای پادشاه ، بدان ما هرگز حاضر نیستیم شکوهِ پُر جلال و جاویدانِ خود را که از مسیحِ برخاسته از مرگ ، منجی ما ، می باشد ، با تاجِ درخشانِ تو که در عینِ حال فنا پذیر است ، عوض نماییم .

پادشاه : اگر فردا ، در زمانِ تعیین شده ، من و خورشید را که خدای مشرق است ، در مقابلِ تمامِ درباریان پرستش نکنی ، زیبایی تو را با شمشیر از بین خواهم بُرد و رفتارِ اصیلِ تو را با خون خواهم پوشانید .

شمعون : چه کسی لایق است از خورشید ، خدایی لایق بسازد ؟ در حالی که اگر خوب فکر کنی ، تو که انسانی بیش نیستی به مراتب از او بزرگتری . تو مرا با گفتن : « زیبایی تو را از بین خواهم بُرد » تهدید می کنی اما بدان آن کسی که وجودِ نا چیزِ مرا از نیستی به هستی آورد ، قادر است آن را برخیزاند و با روشنایی جلالِ خویش بپوشاند .

آن گاه پادشاه دستور داد که او را به زندان ببرند به این امید که در فردای آن روز شاید فکرش را عوض کرده به نصیحتِ وی گوش فرا دهد .
هنگامی که او را در کنارِ در خروجی کاخ به زنجیر می بستند ، خواجه ای سالخورده که در گذشته معلمِ شاه و اکنون مقامِ فرماندهی کاخ ( ارزبد ) را به عهده گرفته بود در آن جا حضور داشت . در تمامِ کشور از او قدر دانی می شد . نامِ او گشتاهازاد یعنی نجیب زاده این قلمرو بود . او مسیحی بود اما در طی این رنج و آزار از دستورِ پادشاه اطاعت کرده خورشید را پرستش می نمود . هنگامی که شمعون را دید ، برخاست و به او سلام کرد . قدیسِ ما او را نگاه نکرد و با حالتی نفرت انگیز روی خود را از وی برگردانید .
در همان لحظه خواجه از گناهی که مرتکب شده بود پشیمان گشت و شروع به گریه کرد و گفت : « اگر شمعون که دوستِ من است با من چنین رفتار کند ، پس خدا که او را انکار کرده اَم ، چه خواهد کرد ؟ » . بلافلصله به منزلِ خود بازگشت و لباس جشن را از تن بدر کرده لباس عزاداری پوشید و به همان جایی که از ابتدا بود ، برگشت و در آن جا نشست . همۀ حضار متوجه این تغییر و تحول شده رفتند تا پادشاه را از این اتفاق مطلع سازند . پادشاه قاصدی نزدِ وی فرستاد تا به او بگوید : « این دیوانگی چیست ؟ من زنده و تاجدارم ، در حالی که تو لباس عزاداری پوشیده ای . آیا یکی از فرزندانت را از دست داده ای و یا جسدِ زنت را پیدا کرده ای ؟ » اما خواجه پیغام فرستاد که : « من لایق مرگ هستم دستور بده تا مرا بکشند » .

پادشاه متحیر شده وی را نزدِ خود خواند تا دلیلِ این دگرگونی عجیب را از زبانِ خودِ او بشنود . خواجه واردِ کاخ شد .
پادشاه : آیا شیطان قلبِ تو را تسخیر کرده است که این نمایش عزاداری را به پادشاه عرضه می داری ؟

گشتاهازاد : من تسخیر شدۀ شیطان نیستم ، بلکه دارای حکمت و عقل می باشم .

پادشاه : پس چرا لباسِ عزا به تن کرده و به من پیغام فرستاده ای که لایقِ مرگ می باشم ؟

گشتاهازاد : بدان جهت که نسبت به خدا و تو صادق نبوده اَم . خدا را انکار کردم ، حقیقت را از دست دادم و در عوض ارادۀ تو را به جا آوردم بنابراین تو را فریب دادم . خورشید را ظاهرا بدونِ آن که ایمانی به آن داشته باشم پرستش نمودم .

با شنیدنِ این سخنان خشمِ پادشاه برافروخته گردید و گفت : عزاداری تو اکنون شروع می شود ، ای پیرمرد بی شعور : اگر بخواهی در این حالتِ روحی خود باقی بمانی ، همین الان تو و خانواده اَت را واقعا به عزا خواهم نشانید .

گشتاهازاد : من به خدا که آفرینندۀ زمین و آسمان است قول داده اَم که دیگر ارادۀ تو را آن چنان که در گذشته انجام می دادم ، انجام ندهم . من مسیحی هستم و از این پس دیگر خدای حقیقی را به خاطرِ انسان متقلب ، انکار نخواهم نمود .

پادشاه : سن زیاد تو و رابطه ای که قبلا با پدرم داشتی و اکنون با من داری ، مرا متأثر می سازد . می خواهم صبور باشم ، تا بتوانم تو را قانع کنم اما مواظب باش که از افکارِ این جادوگران دفاع نکنی چون در این صورت زندگی خود را به خطر می اندازی .

گشتاهازاد : ای پادشاه ، اطمینان دارم که نه تو و نه سایرِ پادشاهان و نه بزرگانِ این مملکت ، هیچ یک قادر نیستند مرا از حقیقت رو گردانده و وادار به پرستشِ مخلوقات و انکارِ خالق نمایند .

پادشاه : ای خیانت کار ، آیا من مخلوقات را پرستش می نمایم ؟

گشتاهازاد : اگر تو موجوداتِ زنده و با روح را پرستش می نمودی ، مسئله چیز دیگری بود اما تو چیز هایی را می پرستی که نه روح دارند و نه عقل و شعور و نقشِ آن ها این است که در خدمتِ انسان ها باشند .

آن گاه پادشاه به قدری غضبناک گشت که از شدتِ خشم می توانست سرش را همان جا قطع نماید . اما هنگامی که رؤسا ، این شاهد را به قتلگاه می بردند ، بدیشان گفت : « لحظه ای صبر کنید ، پیغامی برای شاه دارم . آنان توقف نمودند چون همواره امید داشتند که گشتاهازاد پشیمان شود . خواجه گفت به پادشاه چنین بگویید : « من همیشه نسبت به او وفادار بوده اَم ،همیشه راز نگه دارِ او بوده اَم و همان طور که او گفته است ، نسبت به پدرش و خودش همیشه با صداقت رفتار کرده اَم . از او تنها یک درخواست دارم و آن این است که : جارچی به چهار سوی کشور بفرستد و بگوید که : گشتاهازاد به مرگ محکوم شده است نه بدان جهت که اسرار را فاش ساخته و یا به خاطرِ گناهانِ دیگر ، بلکه چون مسیحی بوده و نخواسته دینِ خود را ترک گوید .

این شاهدِ شکوهمند نزدِ خود چنین می اندیشید : در همه جا پخش شده بود که من دینِ خود را ترک کرده اَم و بسیاری از این بابت دچار لغزش شده اَند . اکنون اگر بمیرم آنان علتش را نخواهند فهمید . اما اگر علت مرگ را بدانند ، درک خواهند کرد و استوار خواهند ماند . می خواهم شهادتی از خود به جا بگذارم تا تمامِ مسیحیان بدانند که من برای مسیح می میرم و از این طریق شهامت پیدا می کنند .
این تنها نگرانی پیرمردِ خردمند در موردِ قومِ خدا بود . پیرمردِ مجرب در حالی که به فکر نفع تمامِ کلیسا بود این چنین خود را آمادۀ شهادت کرد . او با این عملِ خود به نحوی سایرِ قهرمانان را برانگیخته آنان را برای مبارزه آماده ساخت .
پادشاه به جارچی خود دستور داد تا آن چه را گشتاهازاد درخواست کرده بود اعلام نماید . او تصور می کرد که بدونِ شک بسیاری از این بابت دچارِ لغزش شده و دینِ خود را ترک خواهند نمود . او در جنونِ به این امر نمی اندیشید که بدین وسیله لذتِ پیروی از این سرمشق را به آنان خواهد بخشید .
پیرمرد زندگیش را در روزِ سیزدهم ماه نیسان سال 341 در پنجشنبه هفته مقدس یعنی پنجشنبۀ بزرگ به مسیح تقدیم نمود .
وقتی این خبر را در زندان به گوشِ شمعون رساندند ، در حالی که از شدتِ شادمانی به وجد آمده بود ، با این کلمات تحسینِ خود را ابراز نمود : « ای مسیح ، محبتِ تو بی انتهاست ! ای خدا ، رحمتِ تو بی نهایت است ! پروردگارا ، قدرتِ تو شگفت انگیز است ! مردگان را حیات می بخشی ، افتادگان را سرافراز و قلوبِ گناهکاران را دگرگون می سازی ، تو آنانی را که مأیوس گشته اَند ، امیدِ مجدد می بخشی . آن کسی را که تصور می کردم آخرین است ، اکنون اولین شده ، که فکر می کردم گم شده حال یافت گردیده و در منزل حضور دارد ، که گمان می کردم از ایمان به دور است امروز نزدیک ترین فرد است ، که تصور می کردم در تاریکی بسر می برد الان در همان ضیافت سهیم شده است . فکر می کردم من پیش قدم هستم اما او از من پیش تر است . او دیوارِ مرگ را برای شادی من به هم ریخته و راهِ نجات را برای من گشوده است . او با آزمایشاتِ بسیار ، در راهِ تنگ و دشوار راهنمای من شد . منتظر چه هستم ؟ چرا وقت را بیهوده تلف می کنم ؟ او برای من ، مظهرِ ایمانِ واقعی است : به من می گوید ، برخیز . مرا می نگرد و می گوید : بیا ، ای شمعون برای من غم و اندوه مخور . به مکانی که تو برای من آماده کردی و نیز به آسایش داخل شو . ما خود را با چیز های فانی و گذرا خوشحال کردیم و اکنون برای چیز های پایدار خوشحال شویم .
من می خواهم به این صدا گوش فرا دهم و در آتشِ اشتیاقِ پیروی از این راه می سوزم . ساعتِ خوشبختی لحظه ای است که مرا به مکانِ مرگِ خود خواهند بُرد ! در آن هنگام ، آزمایش و وسوسه به پایان خواهد رسید » .

سپس شمعون برخاسته چنین دعا نمود : ای خداوند مرا جلال ده ، تو خود واقفی که تا چه حد مشتاقِ این شهادت هستم ، چون با تمامِ وجود و تمامِ زندگیم تو را دوست می دارم . دیدنِ تو مرا به وجد می آورد ، تو به من آسایش خواهی داد . از این پس ، بر روی زمین زندگی نخواهم کرد ، ناراحتی و رنجِ قومِ خود ، کلیسا های ویران شده ، قربانگاه های سرنگون گشته ، روحانیونی که در همه جا موردِ آزمایش می باشند ، آنانی که رسوای کم ایمانی هستند ، سست دلانی که از حقیقت منحرف شده اَند و نیز قومِ خود را که تا به آن حد بزرگ بود و اکنون در نتیجۀ شکست و آزار تقلیل یافته است ، دیگر نخواهم دید . دیگر نه دوستان متعددم را که در قلوبِ خود به دشمن و قاتلِ من تبدیل گشته اَند و نه دوستانِ قدیمی اَم را که در شکنجه و آزار جان می سپارند در حالی که جلادانِ ایشان به آن ها می خندند و متکبرانه بر علیهِ قومِ ما برمی خیزند ، نخواهم دید .« با این حال ، می خواهم در کمالِ شجاعت و وفاداری در رسالتِ خود استوار بمانم و در راهی که برایم معین گشته با شهامت قدم بردارم تا برای قومِ مشرق زمین ، سرمشق و نمونه باشم . من از خوان اولی خوردم و اکنون می خواهم پیشاپیشِ تمامِ برادرانِ خود بمیرم و خونِ خود را به اتفاقِ آن ها بدهم ، قصد دارم همراهِ آنان زندگی ای را که دیگر نه ناراحتی ، نه رنج ، نه اضطراب ؛ نه آزار دهنده و نه آزار بیننده ، نه ستمگر و نه ستمدیده ، نه ظالم و نه مظلوم نمی شناسد ، به دست آورم و دیگر تهدیدِ پادشاهان و خشونتِ حاکمان را نخواهم دید . دیگر کسی مرا به دادگاه ها نخواهد بُرد و لرزه بر اندامِ من نخواهد انداخت ، هیچ کس پیدا نخواهد شد که مرا وادار به فرمانبردای کرده به وحشت اندازد .
ای راهِ حقیقت ، اشتباهاتِ من در تو پاک خواهد شد ، خستگی اعضایم ، در تو ای مسیح ، روغنِ تدهین مقدس ما ، آسایش خواهد یافت . در تو غمِ روحم از بین می رود ، تو جامِ نجاتِ من هستی ، اشک های چشمانم پاک خواهد شد ، ای تسلی و شادی ما ! » .دو مردِ سالخورده ای که در زندان با شمعون بودند ، در هنگامِ دعا خواندنِ وی غرقِ حیرت و تحسین گشتند ! او دست هایش را سوی آسمان بلند کرده و صورتش لطافت و شکفتگی گلِ سرخ را داشت .
در شبی که خداوندِ ما عیسی مسیح مُرد ، شمعون خود را تسلیمِ خواب نکرد بلکه بر عکس ، تمامِ مدت چنین دعا نمود :

« ای عیسای خداوند ، بگذار که در چنین روزی یعنی در هنگامِ مرگِ تو ، مرا لایقِ نوشیدن پیالۀ تو بگردانند . آرزو دارم که در ادوارِ آینده بتوانند دربارۀ من بگویند : شمعون در همان روز مرگِ خداوند مُرد و والدین بتوانند به فرزندانِ خود چنین حکایت کنند که شمعون دعایش مستجاب گشت و در همان روزی که خداوند مُرد ، همانندِ وی قربانی قربانی شد » .
ساعت سوم همان روز ، دستور داده شد تا این قدیس را از زندان بیرون آورند . او را نزدِ پادشاه بُردند و او همچنان از ستایشِ پادشاه اجتناب نمود .

پادشاه از او پرسید : « شب آخر را چگونه سپری کردی ؟ آیا دوستی خود را محکم تر خواهیم کرد یا تو را به زندانِ مردگان خواهم فرستاد ؟ » .

قدیسِ ما به او پاسخ داد : « شب را در این اندیشۀ گرانبها به سر کردم : دشمنی تو برای من به مراتب از محبتِ تو سودمند تر است » .

پادشاه : تنها یک بار خورشید را سجده کن و آنگاه برای همیشه آسوده خواهی بود و از دستِ کسانی که خواهانِ مرگِ تو هستند خلاص خواهی شد .

شمعون : در این جهان دشمنانم با خوشحالی نخواهند گفت که شمعون خدای خود را انکار نمود و به خاطرِ ترس از مرگ ، هیچ را پرستید !

پادشاه : ای شمعون ، بدان که تو را دوست دارم و به همین جهت با تو صبورانه رفتار می کنم و سعی دارم که تو را قانع سازم ، اما تو حاضر نیستی به حرفِ من گوش دهی . اکنون خواهی دید که چه بر سرت خواهد آمد .

شمعون : ای پادشاه ، هر چه بگویی بی فایده است . عجله کن و مرا محکوم نما : زمانِ آن رسیده است که در ضیافت شرکت کنم ، بدونِ درنگ مرا بفرست چون سفره آماده است و جای من معین . شمعون وسط جمعیت ایستاده بود . چهره اَش جلوۀ خاصی داشت و به قدری می درخشید که پادشاه نتوانست خود را کنترل کند و به شاهزادگان و درباریانی که آن جا حضور داشتند گفت : « من ملت های بیگانه و نقاط دور دست را دیده اَم اما تا کنون کسی را به این زیبایی و خوش منظری مشاهده نکرده اَم .

سپس افزود : نگاه کنید از شدت ایمانی که به خدای خود دارد ، هیچ به فکرِ خود نیست .

همگی پاسخ دادند : ای پادشاه بر حذر باش از این که این چنین زیبایی او را در نظر بگیری و به یاد آور که او عدۀ زیادی را با تعالیمِ خود منحرف کرده و به فساد کشانیده است .
بالاخره شمعون محکوم گشت تا با شمشیر کشته شود و درباریانِ پادشاه او را به قتلگاه بردند .
در همان شهر در حدود صد تن زندانی دیگر وجود داشت که عبارت بودند از : چندین اسقف از سایر شهر ها ، کشیشان ، شماسان و راهبان . آن ها را نیز همراهِ شمعون به قتلگاه بردند . طبقِ دستور پادشاه ، رئیسِ موبدان بدیشان گفت : « اگر خدای خورشید را سجده کنید ، زندگی خود را نجات خواهید داد » .

همه یک صدا پاسخ دادند : « مرگ در مقایسه با ایمانِ ما بسیار ناچیز است ، بخشیدنِ زندگی ما در ازای محبتی که به مسیح داریم هیچ است . ضربۀ شمشیر در عرض یک ثانیه به پایان می رسد اما ما امید داریم که در زندگی جاویدان رستاخیز خواهیم کرد . ما خورشید را نمی پرستیم و تن به اطاعت از این قانونِ پادشاه نمی دهیم . ای دشمن که نسبت به قومِ ما نفرت داری ، دستوراتِ او را بدونِ درنگ اجرا کُن » .

دستور داده شد تا تمامِ این دلیران را در برابرِ دیدگاهِ شمعون ، قهرمانِ با تقوی کشته شوند ، به گمانِ این که با دیدنِ مرگِ ترسناکِ آن ها به وحشت افتاده خود را تسلیمِ ارادۀ پادشاه نماید . بنابراین در قتلگاه شروع به کشتنِ یک یکِ این شاهدان که ایمانِ خود را اعلام می نمودند ، کردند . شمعون نزدِ آنان ماند و آن ها را مرتبا دلداری می داد :
ای برادران شجاع باشید ، به خدا توکل کنید و شهامتِ خود را از دست ندهید . این مرگِ شما در انتظارِ صدای شیپورِ داور به رستاخیز منجر خواهد شد . رستاخیز همراهِ شما خواهد بود و با شنیدنِ صدای شیپور ، شما را بیدار خواهد کرد . خداوندِ ما عیسی مسیح مصلوب گشت ، اما او اکنون زنده است و شما نیز هنگامی که همانندِ وی بمیرید ، با او زنده خواهید شد . این سخنانِ او را با یاد آورید : « از کسانی که جسم را می کشند ولی قادر به کشتنِ جان نیستند ، نترسید » ( متی 10 – 28 ) . « کسی که جانِ خود را دوست دارد آن را هلاک کند و هر که در این جهان جانِ خود را دشمن دارد تا حیاتِ جاودانی آن را نگاه خواهد داشت » ( یوحنا 12 : 25 ) .

شناختِ حقیقت در این خواهد بود که انسان ، زندگی خود را در راهِ دوستش ببخشد . بنابراین اگر شما زندگی خود را برای شناختِ حقیقت در راه دوستان می بخشید ، پاداشِ خود را خواهید یافت . این سخنِ پولس رسول را در نظر داشته باشید : « اگر با او مُردید ، همچنین با او خواهید زیست » ( 2- تیمو 2 : 8 و 11 ) . « بنابراین اگر ما در رنج و ناراحتی ثبات نشان می دهیم ، با او در ملکوت سهیم می شویم . و اگر در زمانِ حیات در مرگِ عیسی شریک شویم زندگی عیسای مسیح در جسمِ ما آشکار خواهد شد » ( 2- قرن 4 : 10 – 11 ) .
« اکنون زمانِ مرگ فرا رسیده است . اما ای عزیزانِ من آگاه باشید که این نوع مرگ به زندگی جاودان منجر خواهد شد در حالی که زندگی کنونی ما به مرگِ جاوید منتهی خواهد گشت . کسی که خدا را انکار کند ، زندگی اَش نابود خواهد شد . با وجودِ رنجِ فراوان ، ما می دانیم که در این ساعت ، صاحبِ جلالی بزرگ تر و مقامی جاودانی خواهیم بود . وجود ظاهری ما از بین می رود اما وجود باطنی ما تازه تر می گردد . چون می دانیم او خدا که عیسی خداوند را برخیزاند ، ما را نیز با عیسی برخواهد خیزاند و با شما حاضر خواهد ساخت » ( 2- قرن 4 : 14 و 16 ) .

« در این مدت زمانی که ما در این جهان باشیم ، از خدا دور هستیم اما اکنون که این دنیا را ترک گوییم ، در جلال با خدا متحد می شویم . ما او را دوست داریم ، او ما را می بخشد ، ما محبتِ خود را به همراه می بریم و او نعمتِ خویش را ، ما رنجِ خود را و او پاداشِ خویش را ، ما عذاب و او رستاخیز را . ما خونِ خود را می دهیم و او بر طبقِ کلام خود ما را در شادمانی ، آرامش و ضیافتِ ملکوتِ خویش سهیم می سازد . همان طوری که در انجیل می خوانیم :

« به شادی خداوندِ خود داخل شو » ( متی 25 : 21 ) « شما آن سکه را به ثمر رسانده اید اکنون ده برابرِ ثمر آن را به ارث ببرید » ( متی 25 : 14 – 23 ) .

هنگامی که این مردانِ شجاع همگی برای کسبِ تاجِ افتخار ، با شمشیر به شهادت رسیدند ، تنها شمعون و دو مرد سالخورده باقی مانده بودند . در لحظه ای که لباسِ یکی از این دو مرد را از تن بدر می کردند تا او را ببندند پیرمردِ دیگر از شدت ضعفِ جسمی ، بدنش می لرزید در حالی که روحش همچنان استوار بود . مردی قدرتمند به نامِ پوسایی که اخیرا به مقامِ ریاستِ کارگرانِ پادشاه رسیده بود و در میانِ جمعیت حضور داشت ، به این پیرمرد گفت : « نلرز ای حنانیا ، نلرز ! چشمانت را به بالا بیفکن ، آن گاه نورِ مسیح را مشاهده خواهی کرد » .

بلافاصله پوسایی را گرفتند و نزدِ پادشاه آورده و به او اتهامِ خیانت به شاه را زدند .

پادشاه : تو سزاوارِ مرگ نیستی ؟ مگر من تو را صاحبِ مقام نکردم ؟ چرا با رفتن به تماشای مرگِ این خائنین ، مرا استهزاء نمودی ؟

پوسایی : مرگِ آنان برای من حیات بخش می باشد . من از مقامی که تو به من داده ای ، چشم پوشی می کنم چون پر از دام و تله می باشد و در عوض مرگی که به آن ها دادی می پذیرم چون با شادی یکسان است .

پادشاه : ای ابله ، تو نیز در پی همین سرنوشت هستی ؟

پوسایی : من مسیحی هستم و به خدای ایشان ایمان دارم و به همین جهت است که مرگِ آنان را به مقامی که تو به من داده ای ترجیح می دهم .

پادشاه به قدری به خشم آمد که دیگر قادر به کنترل خود نبود و تصمیم گرفت که او را به مرگی فجیع به قتل برساند .
پادشاه : او مقامی را که به وی عطا کرده بودم را حقیر شمرد و به خود این اجازه را داد که با من همانندِ یکی از هم ردیفانِ خودش صحبت نماید . زبانِ او را در بیاورید تا برای دیگران سرمشق باشد .
دستورِ پادشاه در نهایتِ بی رحمی اجرا گشت . پس آن شاهد نیز در همان تاریخ جان سپرد .
پوسایی دختری داشت که او را به جرم مسیحی بودن به پادشاه لو داده دستگیر نمودند . او هم به خاطرِ مسیح ، امید خویش ، کشته شد .
شمعون به هنگام مرگش ، چنین دعا نمود :

« ای مسیح خداوندِ ما ، تو که برای مصلوب کنندگانت دعا کردی و به ما نیز آموختی که برای دشمنانِ خود دعا کنیم ، تو که حاضر شدی روح شماس خود استیفان را که برای سنگسار کنندگانش دعا نمود بپذیری ، روحِ من و برادرانم را با تمامِ شهدایی که در مغرب زمین توسطِ رسولان و پیامبرانِ مقدس تاجگذاری شدند بپذیر . این را برای دشمنانِ قوم ما و قاتلینِ جسم های ما ، گناه به حساب میاور ، بلکه اجازه بده تا به سوی تو بیایند و خداوندی و سروری تو را قبول کنند .
ای خداوند ، شهر های مشرق زمین را که به دستِ من سپردی ، برکت دِه ، از تمامِ ایمان دارانِ این مملکت مانندِ نورِ چشمِ خویش نگهداری کن . آنان را تا پایانِ این آشفتگی ، زیرِ بالِ حمایت خود بگیر . بر طبقِ وعدۀ خویش ، تا پایانِ جهان با آن بمان . جایی را که دستگیر شدیم و تاجِ جلال را دست آوردیم ، برکت دِه ، صلیبِ تو آن را در ایمانِ واقعی حفظ کند ، اکنون و همیشه تا ابدالآباد آمین » .

شمعونِ شجاع که سرش با شمشیر بریده شد با این کلمات به پیروزی رسید . ساعت سه بعد از ظهر جمعۀ مقدس بود . در آن هنگام تاریکی همه جا را فرا گرفت و تماشاگران دچارِ ترس شدند .
جسدِ شمعون قدیس پسر صباغ ، اسقفان و تمامِ شهدایی که همزمان با او مُردند در طی شب جمع آوری و دفن گردید . چندین تن از لشگریان پادشاه بقایای وجود این شهیدانِ قدیس را درخواست کردند که توسط اسقفانی که در آن شهر ساکن بودند ، به آن ها داده شد . این اسقفان تنها کسانی بودند که تا آن زمان به آنان اذیت و آزاری نرسیده بود و به مرگ فراخوانده نشده بودند . این شهر با تازگی آباد شده بود و پادشاه قصد داشت آن را با تمامِ ساکنانش حفظ نماید . در آن جا اسرای چندین کشور دیگر نیز نگاه داشته می شدند که چون در تبعید به سر می بردند ، مراقبتِ لازم از آن ها به عمل می آمد .

این بود شرح شهادتِ شمعون قدیس پسر صباغ پاتریارک فارس و صد تن شهید شجاعی که همراه وی بودند و اتفاقاتی که آن روز رخ داده بود .

با فیض خداوند و به کمک نوشته هایی که قبل از ما توسط چند نفر با مهارتِ تمام نوشته شده بود ، این شرح حال را نقل کردیم . به این ترتیب سرگذشتِ شمعون مقدس و همراهانِ وی که با او به دریافتِ تاجِ افتخار نایل گشتند ، این چنین به پایان می رسد . دعای آنان به همراه ایمان دارن و گناه کاری که این شرح حال را نقل نمود ، باشد . آمین . (6)

پی نوشت و آبشخور :
1 – تاریخ ایران باستان به روایت ابن عبری ، دکتر محمد جواد مشکور ، دانشنامه ، خرداد 1326 ، شماره 1 ، صص 205 تا 267 ، برگۀ 214 .
2 – تاریخ ایران باستان به روایت ابن عبری ، دکتر محمد جواد مشکور ، دانشنامه ، خرداد 1326 ، شماره 1 ، صص 205 تا 267 ، 252 .
3 – این عوارض مالیات جدید بود که جهت تامین مخارج جنگ بر مردم تحمیل می شد .
4 – اتهام اصلی مسیحیان این بود که آنان را با امپراطوری روم در ارتباط می دانستند .
5 – موبد لقب کاهنان پارس و رئیس مغان بود .
6 – شهادت مسیحیان کلیسای ما ؛ در پی عیسی مسیح شاهد امین و راستین ، انتشارات تاریخفا ، برگۀ 12 – 27 .

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *