بیا تا به فرهنگمان پیر شویم

بیا تا به فرهنگمان پیر شویم

51891079084927153234

ناچیزها را دور بریز.
هیچ‎های پوچ را خاموش کن.
جنجال‎های پُرشتاب دیگر را هم از پریز برق بیرون بکش.
اگرنه، او را نمی‎بینی و صدایش را نمی‎شنوی.
‎او که می‎داند این چه هوهویی است در سر من و تو می‎پیچد.
او که برای پاسخ به بی‎شمار پرسش‎های من و تو، فرهنگی را از بَر است.
او که هر کلافگی‎ من و تو از نابخردی‎ها و دسته‎گُل به آب دادن‎ها‎مان، را با حماسه‎های شیرین استوره‎ها چاره می‎کند.

دهقان دانای سپیدموی از خیلی دورها منتظر من و توست.
اگر تو هم، از شاهکارش، طلاکوبِ سترگی نداری تا روی جلدش دست بکشی و با درود و ادب آن را بگشایی، همین یک پنجره‎ی الکترونیک کافی را میان گلدان و قلمدانت بگشا.
از او بپرس: «در میان این همه هیاهو، … پس من؟!»
تا خودش برایت بگوید: «تو باید که باشی برین پیش‎رو | که پیری به فرهنگ و بر سال نو»
پادشاهی شاپور ذوالاکتاف
از «فرهنگ» بپرس.
تا برایت بگوید: «گُهر بی‎هنر، زار و خوارست و سست | به فرهنگ باشد روان تن‎درست»
رزم خاقان چین با هیتالیان
از «گوهر و هنر» هم بپرس.
تا بگویدت: «خرَد باید و گوهر نامدار | هنر یار و فرهنگش آموزگار»
داستان سیاوش
وقتی مثل من درماندی؛ باز هم مثل من؛ مِن‎مِن‎کُنان بپرس: «خرَد؟»
تا برایت بگوید:
«کنون ای خردمند وصف خرد | بدین جایگه گفتن اندر خورد
کنون تا چه داری بیار از خرد | که گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد | ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای | خرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی وزویت غمیست | وزویت فزونی وزویت کمیست
خرد تیره و مرد روشن‎روان | نباشد همی شادمان یک زمان
چه گفت آن خردمند مرد خرد | که دانا ز گفتار از برخورد
کسی کو خرد را ندارد ز پیش | دلش گردد از کرده‎ی خویش ریش
هشیوار دیوانه خوانَد ورا | همان خویش بیگانه داند ورا
ازویی به هر دو سرای ارجمند | گسسته خرد پای دارد ببند
خرد چشم جانست چون بنگری | تو بی‎چشم شادان جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شناس | نگهبان جانست و آن سه پاس
سه پاس تو چشم است و گوش و زبان | کزین سه رسد نیک و بد بی‎گمان
خرد را و جان را که یارد ستود | و گر من ستایم که یارد شنود
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود | ازین پس بگو کافرینش چه بود
تویی کرده‎ی کردگار جهان | ببینی همی آشکار و نهان
به گفتار دانندگان راه جوی | به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
ز هر دانشی چون سخن بشنوی | از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سخن | بدانی که دانش نیابد به من»
ستایش خرد
پس پاسخ‎هایت را که از او گرفتی، بیا کنار من بنشین.
من همین تازه از نزدش برگشته‎ام. رفته بودم تا برای کوله‎پشتی ناخوشم که از تکراری‎های سنگین، کنار میز تحریرم کِز کرده، تدبیری کند.
حالا، نشسته‎ام، دارم از روی تدبیر‎های او مشق می‎کنم.


آبشخور:iranshahr.org

افکار و عقاید با ما در تالار گفتمان به اشتراک بگذارید:

http://forum.tarikhfa.ir/forum.php

نویسنده: حامد محمدپور

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا ، یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *