شعری در وصف ابولولوء پیروز نهاوندی

untitled(2)

 

به ماه مهر کیانی به گاه هرمز روز
رسید گام بلندم به خاک شهرستان
خزان ز غرب، نور بنفش
بریخت بر رخ آبى بقعه‏ ى کاشان
ملال خشت کهن
هوار شد بر سر آیینه‏ هاى ماتم‏دوز

بلوغ قصه‏ ى پیر
شکست در بن دندان خشمگین نهنگ
پریده چامه‏ ى رنگ
ز سطح کاشى فرسوده، لعاب‏ هاى کبود
حیاط خالى و گرم
پر از خروش مهرِ عبوس است چون که هنوز

ترنج حافظه، گویا که یخ‏زده‏ اى
تنت شکسته به ننگ
نمانده شهد غرورى به جلوه ‏ات، گل سرخ
گسسته بر گل، رنگ
به مرگ‏زار زمان
به جز تباهى و افسوس بیکران قدیم
ببین که طرح دیگرى آینده باز نسپارد
بر آبگینه ‏ى روز

به واژگونه ‏ى بهت
بخوان رموز ستوه
ببین بر آن دریچه‏ ى مینا، سطوح رنگ ِ درنگ
شنو ز چامه‏ ى ضحاک، فاش و عیان
جواز هر مکروه
دگر دگرسان شد
پرنده‏ ى تاریخ 
بخواب. خسته و تنهاست، مدفنت، پیروز

نویسنده: حامد محمدپور

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا ، یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم...

یک دیدگاه برای “شعری در وصف ابولولوء پیروز نهاوندی”

  1. فيروزنهاوندي ازجمله ايرانياني بود كه به عنوان غنيمت جنگي ميان مسلمانان تقسيم شده و درخدمت مغيره بن شعبه بردگي مي كرد . تازيان او را ابولولو مي گفتند . از آن جهت كه دختري داشت مرواريد نام . و عربان مرواريد را لولو گويند . از اين جهت پدر مرواريد را با كنيه ابولولو مي شناختند .

    عمر اجازه نمي داد هيچ برده عجم به سن بلوغ رسيده در مدينه اسكان يابد . اما مغيره ابن شعبه به عمر نامه نوشت غلامي دارد كاردان . با چندين مهارت در پيشه آهنگري . درودگري و نقاشي و از عمر اجازه خواست به خاطر آنكه به كار مردم مدينه مي خورد در مدينه اسكان يابد . و عمر اين اجازه را داد .
    در گزارشها فيروز را از سرداران جنگ نهاوند ذكر كرده اند . ولي يك روايت طبري نشان مي دهد كه او پيش از سقوط نهاوند به اسارت افتاده و برخي منابع روايت مي كنند . پيش از فتح تيسفون و در جنگ قادسيه به اسارت درآمده بود .

    روزي كه برده شدگان زن و كودكان كم سن و سال نهاوند را براي تقسيم بين اصحاب پيامبر به مدينه فرستاده بودند و ازكوچه ها مي گذراندند . ابولولو دركنار ايستاده بود . و با اندوه فراوان به اسرا مي نگريست . او از شكست و اسارت هموطنانش چون پلنگي زخمي بخود مي پيچيد و زير لب مي غريد . گاه دست برسر اين كودكان برده شده مي كشيد و مي گريست . آه از نهاد برمي كشيد و مي گفت . عمر جگرم را بسوخت . (طبري جلد 5 صفحه 1958) .

    در باره تصميم فيروز به ترور عمر نوشته اند . روزي عمر از بازار مدينه مي گذشت . ابولولو وي را ديد و گفت . اي اميرمومنين . از دست مغيره ابن شعبه به دادم برس كه بار گراني از خراج بر من نهاده . عمر پرسيد خراجت چند است ؟ گفت . روزي دو درهم . گفت پيشه ات چيست ؟ گفت . نجارم . نقاشم و هم آهنگرم . گفت . در قبال اين همه كار كه تو ميداني خراجت گران نيست .
    آنگاه عمر گفت شنيده ام اگر بخواهي مي تواني آسيابي بسازي كه با باد بگردد . و گندم و جو آرد كند . گفت آري چنين است . گفت برايم آسيابي چنين بساز . گفت چنان آسيابي بسازم كه صدايش شرق تا غرب عالم برود . فيروز اين بگفت و برفت و عمر پس از رفتن وي به همراهان گفت . اين غلام ايراني مرا تهديد كرد . (طبري . اعثم كوفي . مقدسي و همه منابع رد و بدل شدن اين جملات را ذكر كرده اند ) .
    چند روز بعد از اين واقعه . در سپيده دمان بامداد روز چهارشنبه 15 آبان 23 ( 27 ذوالحجه 23 هجري ) اوائل نوامبرسال 644 ميلادي در حالي كه عمر مشغول نماز بود . فيروز از ميان نمازگزاران به درآمد و شش ضربه دشنه بر خليفه وارد آورد و او را از پاي بيانداخت .
    همچنين 12 تن از همراهان خليفه را نيز زخم زد كه شش تن از آنها جان سپردند . از جمله ليب بن ابي بكير ليثي نايب و جانشين عمر كشته شد . و چون وي را گرفتند ضربتي به خود زد و جان به جان آفرين تسليم كرد . (مسعودي مروج الذهب جلد1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *