نهضت پرنی ها

حدود 250 پیش از میلاد پرنی ها به ناگهان به سرداری ارشک ( اشک / آرش ) از خاک ترکمنستان امروزی به سمت جنوب سرازیر شده و پس از غارت استانهای مرزی وارد خاک اصلی ایران پارس شدند. این بار پرنی ها به جای آریا هرات و مرو به نسا، واقع در جلگه های حاصلخیز اترک حمله کردند.

ارشک از این واهمه داشت که از عهدۀ استحکامات این دو شهر برنیاید. ارشک در سال 247 پیش از میلاد در شهر آساک، نزدیک قوچان امروزی در حوزۀ نسا، از سوی پرنی های پیروز به شاهی برگزیده شد. اشک آباد، که امروزه با نام عشق آباد پایتخت جمهوری ترکمنستان است، می تواند نشان خوبی باشد از نخستین شهر اشکانیان. موقعیت اشک آباد را در پناه کوه های شمال خراسان، که شهر را در زمان سلوکی از درون ایران در امان نگه می داشت، نمی توان نادیده گرفت. با به حکومت رسیدن ارشک، که باید او را یکی از مهمترین چهره های تاریخ ایران نامید، دودمان اشکانیان با کمک مستقیم و رستاخیز پرنی های آریایی/سکایی تأسیس شد.

پس از ارشک یکم دیگر شاهان این سلسله نیز به پاس احترام ارشک/اشک خود را ارشک/اشک نامیدند. به قول گیرشمن پیروزی پرنی ها، پیروزی کوچ نشینان بر ماندگارترین روستایی و شهری بود و با اینکه اشکانیان چندین سده بر ایران فرمانروایی کردند، هرگز شکاف میان کوچ نشینان و ماندگاران پر نشد.

پیوند مستقیم اَپـَرنه با اَوَر- شَترو ( اَپـَرشهر، اَبـَرشهر و اَوَرَنک ) در بُندِهِشن که مارکوارت به میان کشیده است و ایران شناسانی چند به آن استناد و یا اشاره کرده اند ، هنوز با مدارک موجود قابل دفاع نیست. مگر اینکه اَبـَرشهر نیشابور را شهری از منطقۀ اَپـَرنه بدانیم.

در اشارۀ کریستین سن به این شهر، آنجا که شاهپور پس از پیروزی بر پهلیزگ، شاه تورانی؟! شهر نوشاهپور را در محلی که جنگ روی داده است، بنا میکند، این نکته دارای اهمیت است که کریستین سن این شهر را کرسی استان اَبـَرشهر یعنی ناحیۀ پَرَنی ها میخواند. اینکه آیا در زمان اشکانیان به پاس یاری های پَرَنی ها ایالتی به نام آنها خوانده شده است هنوز به درستی روشن نیست.

در سنگ نبشتۀ شاهپور یکم در کعبه زرتشت، در پهرست استانهای زیر فرمانروایی شاهپور از اَپـَرخشَتر ( اَپـَرشهر ) نام برده شده است و همین استان در متن یونانی سنگ نبشته با عبارت « همۀ بخش های بالا » آمده است.

آبشخور:
تاریخ اشکانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

خاستگاه اشکانیان و قوم سکایی پَرنی

اشکانیان برآمده از قومی آریایی/سکایی بنام پَرنی ( اپرنه ) اند. پرنی ها یکی از اقوام شرقی آریایی/سکایی و یکی از قبیله های مهم اتحادیهء داهه ( داهی،دهستان )، ساکن دشت میان گرگان و کرانه های تجن جنوبی در پارت شمالی بودند، که امروز محل سکونت ترکمن های آخال است. دربارهء پیشینهء تاریخی این قوم، سنگ نبشتهء خشایارشاه در کاخ پارسه نخستین سند ایرانی است که در آن به ساتراپی ( استانی ) هخامنشی بنام داهه یا دها برمیخوریم.

جالب توجه است که در فهرست گنجانده شده است و حتی در پهرست های داریوش بزرگ به آن دو اشاره ای نشده است، ساتراپی داهه است. ظاهراً داهه ها پس از شکستی که به کوروش بزرگ داده بودند که جریان آن به روایت های گوناگونی نقل شده است و حتی سخن از فدا شدن کوروش بزرگ بدست آنان، یا به قول یوستی پان ترک گرا تورانیان رفته است، خود را از حکومت مرکزی هخامنشیان مستقل کرده بوده اند. از زمان کوروش بزرگ خبر داریم که داهه ها تبارشان از دشت های سیردریا بود، زیر فرمان او بوده اند و در این زمان بصورت اتحادیه ای متشکل از سه قوم در دشت شمال هیرکانی ( گرگان ) میزیسته اند.

یکی از قوم های این اتحادیه، قوم آریایی/سکایی اَپرَنه ( پَرنی ) است. تعیین محل دقیق سکونت این قوم، بسیار دشوار است و در این باره فقط به حدس و گمان باید بسنده کرد. کالج تاریخ، کوچ قوم اپرنه را به ساحل جنوب شرقی دریای کاسپین، پس از مرگ اسکندر مقدونی و حاصل اغتشاشهای سرزمینهای کرانهء شرقی دریای کاسپین میداند. اگر این برداشت درست باشد، میتوان نتیجه گرفت که پرنی ها پرنی ها برای نخستین باردر زمان خشایارشاه به تابعیت شاهنشاهی ایران درآمده بوده اند. چون داریوش بزرگ، که همیشه با وسواس زیادی به قوم های زیر فرمانروایی خود میپردازد، از داهه ها و پرنی ها نام نمیبرد. از زمانهای بسیار قدیم، از همان آغاز جابه جایی تاریخی آریایی ها، قوم های آریایی گوناگونی از آن جمله پرنی ها، درمیان و آمیخته با قوم های بومی غیر آریایی، از کرانه های سیحون تا دشت های جنوب روسیه و کرانه های جنوب شرقی دریای مازندران به چادرنشینی و دامداری و کوچ نشینی اشتغال داشته اند.چه با همهء ابهامی که همواره حضور سکاهای آریایی را در خود میپیچد، از همان آغاز تاریخ ایران این حضور همواره نقشی متفاوت دارد.

سکاها در در کناره های شمالی ایران به نجد ( فلات ) ایران میپیوندند و به ایران جوش میخورند، ولی در کناره های شمالی خود بی کرانه میشوند و هیچ گاه پیدا نمیشود که اعماق این حضور، از شرق تا غرب صفحات شمالی، در کجا قرار دارد و برای مردم بومی اعماق چقدر با سکاها مأنوس بوده اند؟

باری! پرنی ها به گزارشهای مکرر استرابون قومی از سکاهای آریا بودند سرانجام، حدود سال 250 پیش از میلاد با برگزیدن ارشک ( اشک / آرش ) یکم به فرمانروایی خود و اعلام استقلال در گوشهء شمال شرقی ایران و شورش علیه حکومت یونانی سلوکی، بنیانگزار طولانی ترین پادشاهی تاریخ ایران میشوند و به فرمانروایی سلوکی که شدیداً کمر به یونانی کردن ( هلنیسم ) امپراتوری از هم پاشیدهء ایران بسته بود، پایان میدهند. در اینجا طرح پیوند میان پرنی های سکایی با تورانیان هنوز غیر تاریخی از اهمیت زیادی برخوردار است.

آبشخور:
برگرفته از تاریخ ایران در دورهء سلوکیان و اشکانیان، نوشته شادروان دکتر پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

آذری، زبان کهن مردم آذربایجان

تقديم  به مردم و جوانان غيور آذربايجاني
آنان كه  ذره ذره اين خاك پاك اهورائي را جانانه پاسدارند.

زبان آذري ، زباني است از خانواده زبان ايراني غربي كه در منطقه (آتروپاتگان / آثورپاتگان) آذربايجان پيش از گسترش زبان تركي رايج بوده و امروزه گسترش آن محدود شده است.

زبان آذري را بايد دنباله زبان مادي دانست .بيشتر دانشمندان ايران شناس در بازگويي ريشه تاريخي زبان ديرين مردم آذربايجان بر اين باورند كه زبان باستاني آذري بازمانده و دگرگون شده زبان مادهاست و ريشه آريايي دارد.
از زبان مادي نوشته اي در دست نيست فقط تعدادي واژه در نوشته هاي پارسي باستان و يوناني بجا مانده است.
مانند: Wazarka= بزرگ *zba = اعلام كردن *Asen = سنگ * miora = مهر

از زبانهاي ايران باستان تنها چهار زبان مادي ، سكائي ، اوستائي و پارسي باستان شناخته شده اند ،كه در اين ميان زبان سكائي كه بين برخي از اقوام پارت و ساكنان سغد رايج بوده و نيز زبان مادي تنها كلمات و عباراتي برجامانده است.
با توجه به شواهد و قرائن و نيز تواريخ ايران و روم و ديگر ملل همسايه ، زبان مردم ماد زباني بوده كه با زبان دوره بعد از خود كه زبان فارسي هخامنشي بوده تفاوتي نداشته،زيرا اگر زبان مردم ماد كه بخش بزرگي از ساكنين ايران و شهرنشينان آريائي آنزمان بودند با زبان فارسي هخامنشي متفاوت ميبود،هر آئينه كورش و داريوش بزرگ و ديگر شاهان هخامنشي در كتيبه هاي خود كه به سه زبان فارسي ،آشوري و عيلامي است ، زبان مادي را نيز بدان مي افزودند تا بخشي بزرگ از مردم كشور خود را از فهم نبشته ها ناكام نگذارند.و از اينرو مسلم است كه زبان مادي خود زبان فارسي باستان و يا نزديك بدان و لهجه اي از آن زبان بوده است.
در اين باره” جيمز دارمستتر” و” استرابون” معتقدند كه زبان مادي با زبان اوستا مطابق بوده و زبان گفتاري آنان آريايي و قرابت و شباهت زيادي با پارسي داشته است.

زبان شناسان با اشاره به وجود زبان” تاتي” در چندين روستاي آذربايجان شرقي ، اردبيل ، نمين ، خلخال(كلور) ،عنبران ، پيله رود و مينا باد آن را از بقاياي زبان آذري و نزديك به زبان” تالشي” ميدانند كه پس از حمله عرب و هجوم اقوام ترك همچنان به زندگي خود ادامه داده است.ايشان زبان آذري را از شاخه هاي زبان پهلوي دانسته كه با پا گرفتن زبان تركي در آن ديار رفته رفته زبان آذري رو به سستي و نابودي نهاده ،گو اينكه هنوز در پاره اي از روستاها و بخشهاي آذربايجان نقش و نشاني از آن زبان باقي است.

سخن گفتن به زبان آذري در آذربايجان طي نخستين قرنهاي اسلامي در كتابهاي گوناگون روشن شده است.
قديمي ترين منبع درباره زبان آذري قول “ابن مقفع” است كه در “الفهرست” “ابن نديم” نقل شده است.به گفته ابن مقفع 142ق زبان مردم آذربايجان پهلوي (الفهلويه)منسوب به پهله (فهله) است ،يعني سرزميني كه شامل ري ، اصفهان ، همدان ، ماه نهاوند و آذربايجان بوده است.
بعد از ابن مقفع “يعقوبي”( 278ق) در البلدان از كلمه آذري ياد كرده و در كتاب خود (اذريه) را بعنوان صفت در مورد مردم آذربايجان بكار برده است.
“مسعودي” نيز (در 314ق) از تبريز ديدار كرده است . اين مولف از ميان زبانهاي ايراني پهلوي ، دري و آذري را ذكر كرده كه ظاهرا در نظر او از مهمترين زبانها و گويشهاي ايراني بوده اند.

“ابو اسحاق ابراهيم اصطخري” در كتاب (المسالك و الممالك) صريحا زبان مردم آذربايجان را ايراني (الفارسيه) ذكر ميكند.
“حمداله مستوفي” در (نزهه القلوب) زبان مردم آذربايجان را “الاذريه”عنوان داشته است .
“ابن حوقل”مينويسد:زبان مردم آذربايجان و بيشتر مردم ارمنستان ايراني (الفارسيه) است كه آنها را بهم پيوند ميزند.
“ياقوت حموي”ميگويد: مردم آذربايجان را زباني است كه آنرا آذري (الاذريه)مي نامند.
از ديگر تاريخدانان و جغرافي نويسان اسلامي كه زبان كهن ساكنين آذربايجان را فارسي (ايراني) فهلوي(پهلوي) و آذري با ريشه آريايي دانسته اند ميتوان به حمزه اصفهاني ، ابوعبداله بشاري مقدسي اشاره كرد.

نخستين پژوهش گسترده در ايران معاصر توسط شادروان احمد كسروي تاريخ نويس برجسته انجام گرفت.وي در كتاب آذري يا زبان باستان آذربايجان نمونه هاي از زبان آذري و ارتباط آن با زبان تاتي را نشان داد.
احمد كسروي در اين كتاب مطرح كرد كه زبان منطقه آذربايجان تا چند سده پيش (قبل از رايج شدن تركي) زباني از خانواده زبانهاي ايراني بوده است.اين نظريه مورد توجه ويژه در ميان زبان شناسان و ايران شناسان واقع شده ،موجب شهرت و ورود و عضويت كسروي در محافل علمي خارج از كشور شد.

“والتر هينگ”درباره نظر كسروي بيان داشته كه تشكيكي بران وارد نيست.
در تائيد رساله زبان آذري مقاله اي توسط “علامه محمد قزويني”در سال 1305شمسي انتشار يافت.علامه قزويني به حل دو مسئله مطرح مهم ميپردازد.اول آنكه زبان آذري در كتب موءلفين قديم چه زباني بوده و دوم اينكه زبان تركي كه فعلا زبان اهالي آذربايجان است از چه وقت و در نتيجه كدام عوامل و اسباب تاريخي در آن ظهور پيدا كرده است.پيش از اين ايران شناسان و زبان شناسان تصور ميكردند زبان آذري همان زبان تركي است و آنرا تركي آذري مي خواندند.بعد از به ثمر رسيدن تحقيقات پژوهشگران و انتشار نتايج تحقيق در زبان آذري،هم زبان شناسان و هم ايران شناسان متوجه اين واقعيت شدند كه زبان آذري جدا از زبان تركي فعلي آذربايجان است.بعدها در تائيد رساله آذري مستشرقين همچون “ماركوارت”آلماني و “اميل بئو”و “مينورسكي”و پرفسور هينگ مقالات بسياري به رشته تحرير آوردند.حتي شرق شناسان شوروي نيز همچون “ارانسكي” ، “برتولد” و از همه مهمتر “ژيركوف” دانشمند روس به اين واقعيت كه آثار زبان آذري در زبان تركي در آذربايجان محفوط مانده و مردم آذربايجان قبل از ورود طوائف ترك بدان سخن ميراندند ، اذعان نمودند.

پروفسور “ولادمير مينورسكي” در رابطه با زبان آذري ميگويد: مردمان بومي و اصيل و يكجانشين روستائي و كشاورز آذربايجان در دوران فتح عرب به لقب تحقير آميز علوج (غير عرب)‌ خطاب ميشدند.اينها به گويشهاي متفاوتي همچون آذري و تالشي تكلم ميكردند كه هنوز هم امروز جزايري از اين زبان در ميان مردم ترك زبان آذربايجان ديده ميشود.تنها سلاح اين جمعيت آرام و صلح جوي روستائي فلاخن بود و بابك خرم دين با پشتيباني اين گروه بر ضد خليفه قيام كرد.
پرفسور”گيلبرت لاژارد” هم ميگويد:زبان آذري در حوزه آذربايجان رواج داشت و يك زبان مهم ايراني بود كه مسعودي آن را در كنار دري و پهلوي نام ميبرد.
پروفسور”ماركوارت”در كتاب “ايرانشهر” در سال 1901 كه در برلين چاپ گرديد در اعلام جغرافياي ايران درباره زبان آذري تصريح كرده بود:زبان حقيقي پهلوي زبان آذربايجان است كه زبان اشكانيان بوده است.

نويسنده رساله زبان آذري را از راه تاريخ و با استفاده از زبانهاي ايراني ، امثال زبان پهلوي و زبان كهن مادها و هخامنشيان و حتي با استفاده از زبان شناسي ارمني كه همسابه زبانهاي ايراني در قفقاز بود ،پي گرفت و با استفاده از كتابهاي تاريخي و جغرافي نويسان بعد از اسلام ،زبان ايراني آذربايجان را از گرد و غبار قرون بيرون كشيد و اثبات نمود كه مردم آذربايجان پيش از رواج تركي به زباني كه از گويشهاي مهم ايران بوده و به فراخور نام آذربايجان آذري خوانده ميشده ،سخن مي گفته اند و زبان آذري با زبان ري ، همدان و اصفهان از يك دست و تا سده دهم ه.ق و به گمان بسيار تا مدتها پس از آن نيز زبان غالب آذربايجان بوده و در اثر مهاجرت تركهاي آسياي مركزي به آذربايجان و ديگر عوامل كه عموما در فاصله سده هاي پنجم تا دهم هجري رخ داده و ادامه اين مهاجرتها ،زبا تركي كم كم زبان آذري را به بوته فراموشي سپرده،خود جاي آنرا گرفته است.

در ميان دانشمندان پروفسور”پيتر گلدن” روند تركي شدن زبان آذربايجان را به سه مرحله تفكيك نموده است.
نخست ورود سلجوقيان و مهاجرت قبايل “آغوز” به ناحيه آذربايجان و آران و آناتولي،
دوم حمله مغولان كه بيشتر سربازانشان ترك تبار بودند،
سوم دوران صفويه كه بسياري از قبايل آغوز-تركمان قزلباش از آناتولي به ايران سرازير شدند.

دكتر “محمدجواد مشكور”درباره آمدن تيره هاي ترك به آذربايجان مي نويسد:پيشامدهاي متناوب يكي پس از ديگري آذربايجان را آماج تهاجمات پياپي قرار داد.با نفوذ اقوام ترك و گسترش زبان تركي ،سيطره زبان آذري محدود و رفته رفته به كاهش نهاد.در دوران مغول ها كه بيشتر سربازانشان ترك بودند و آذربايجان را تخت گاه خود قرار دادند،تركان در آنجا نفوذ گسترده اي يافتند.از جمله ديگر كسان كه تبريز و مراغه را پايتخت خويش قرار داد هلاكوخان ايلخاني بود.حكومت تركمانان آق قويونلو و قراقويونلو و اسكانشان در آذربايجان بيش از پيش مايه رونق تركي و تضعيف زبان آذري شد.

“ولاديمير مينورسكي”در (دانش نامه اسلام) فرايند تغيير زبان مردم آذربايجان را چنين توضيح ميدهد:
در حدود قرن ششم قبيله غوز ابتدا در تعداد اندك و سپس در تعداد قابل توجهي آذربايجان را اشغال مي نمايند.در نتيجه مردمان ايراني زبان آذربايجان و نواحي ماوراءقفقاز تبديل به ترك زبان شدند.هرچند كه ويژگي هاي تمايز بخش زبان تركي آذربايجاني! مانند آواهاي پارسي و ناديده گرفتن تطابق صوتي، منشا غير تركي جمعيت ترك زبان شده را منعكس ميكند.

“ريچارد فراي”نيز زبان آذري را زبان گسترده و زبان اصلي در جغرافياي آذربايجان ميداند.به نظر وي اين زبان غالب آذربايجان از قرن چهاردهم م بطور تدريجي جايگاهش را به تركي آذربايجاني! داد.

پروفسور “ژان دورينگ” شرق شناس و موسيقي دان نيز تائيد ميكند كه تبريز تا قرن 15 ميلادي هنوز ترك زبان نشده بود.

يك جمله از زبان تبريزي موجود است كه بوسيله “بزاز اردبيلي” در( صفوت الصفا) ترجمه شده است.
((عليشاه چو درآمد گستاخ وار شيخ را در كنار گرفت و گفت حاضر باش به زبان تبريزي””گو حريفر ژاته””يعني سخن به صرف بگو ،حريفت رسيده است.در اين گفتن دست بر كتف مبارك شيخ زد،شيخ را غيرت سربر كرد.))
در يك جمله پير حاكم قراقويونلو را اسكندر خطاب كرده وگفته:
اسكندر رودم كشتي،رودت كشاد . يعني اسكندر پسرم كشتي ،پسرت كشته باد؛
كلمه “رود”به معني پسر هنوز در بسياري از لهجه هاي ايراني مانند لرهاي بختياري استفاده ميشود.

در واژه نامه اي بنام “فرهمگ جهانگيري”در سده يازدهم هجري به صراحت ميان زبان مردم تبريز و زبان تركي جدائي نهاده ،نوشته است:آژخ =(زگيل) به تركي -لوئيك- و به زبان تبريزي (سكيل) گويند.
در ادامه نمونه هاي از واژگان آذري آورده ميشود:  
چراغه = كرم شب تاب
زوال = انگشت
شم = كفش
كلاه ديوان = قارچ
سهراب = سرخاب
تيته = مردمك
مشكين پر = خفاش

در ذيل هم جنسي بعضي از كلمات آذري در ساير زبانهاي خانواده ايراني،

بلند (پارسي)   berz (آذري)    bar/bilind (كردي سوراني)
سه (پارسي)  hre  (آذري)     se (كردي سوراني)
دل (پارسي)  del   (آذري)       dill/zawir (كردي سوراني)

در بالا اشاره اي به ارتباط زبان آذري با زبان تاتي گرديد.
زبان تاتي از دسته زبانهاي ايراني است كه روزگاري در بخشهاي از باختر ايران تا قفقاز و شمال خراسان گسترده بود . امروز با ترك زبان شدن بخش شمال باختري ايران تنها جزيره اي از گويش تاتي برجا مانده است.گويش زبان تاتي را در شهر اشتهارد استان البرز، تاكستان ، بوئين زهرا استان قزوين و شهرستان دماوند و طالقان ديده ميشود.
غالب سخنوران معاصر همگي زبان خود را تاتي ميخوانند،از جمله نيما يوشيج در مقدمه اشعار روجا – مي اتا گپ – مي نويسد كه :
من شاعر زبان تاتي هستم.

برخي از واژگان تاتي در ذيل آورده ميشود:
خواريش = خوبي ؟
به = بيا  
بشه = برو
كاگو بيش ؟ =كجا بودي  
ماي = مادر
تتي = دختر  
پور = پسر

در اين مقاله به اختصار تلاش گرديده براي دوستان روشن شود كه زبان تركي در آذربايجان از سابقه و ديرينه اي برخوردار نمي باشد.  برخي از پان تركيستها سعي كرده با تحريف و جعل تاريخ به جوانان غيور آذربايجان القا نمايند كه زبان تركي داراي قدمت و پيشينه اي كهن ميباشد كه بايد به اين خام انديشان گفته شود.عرض خود ميبري و زحمت ما ميدار.

منبع:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا

نظر افراد بزرگ، دربارۀ کوروش بزرگ

اين نوشتار براي آشنايي بهتر دوستان با ديدگاه هاي مورخين و ديگر منابع كه در ارتباط با كوروش اظهار نظر كرده اند ،گردآوري شده است.اميد است كه مورد عنايت شما عزيزان واقع شده و اگر نقصاني در اين رابطه مشاهده ميكنيد، آنرا به بزرگواري خود ببخشيد.

تورات؛


تورات كوروش را از انسانهاي بزرگ و بي نظير دانسته و ارزش انساني و معنوي او را در سطح يك پيامبر آسماني قرار داده است.

كتاب اصلي تورات يعني تواريخ ايام با نام كوروش پايان مي پذيرد و قسمت دوم تورات يعني از كتاب عزرا به بعد نيز با نام كوروش آغاز شده است.بطور كلي ،تورات بيش از شانزده مورد در فصول مختلف با لحن ستايش آميز و بي سابقه اي از كوروش ياد كرده و حتي در يك مورد به وي عنوان “مسيح خداوند” داده است.
نكات ذيل قسمتي از مطالبي است كه تورات درباره كوروش نوشته است:

“خداوند درباره كوروش ميگويد كه او شبان من است و هرچه او كند آنست كه من خواسته ام”
“اين سخني است از خداوند به كوروش:تو مسيح من هستي . من دست راست تو را گرفتم تا بحضور تو امتها را مغلوب كنم و كمرهاي پادشاهان را بگشايم .تا درها را به روي تو باز كنم و ديگر دروازه ها به رويت بسته نشوند . من همه جا پيش روي تو خواهم بود . ناهمواريها را برويت هموار خواهم كرد.و پادشاهان را در پايت خواهم افكند . من كمر تو را زماني بستم كه مرا نشناختي و هنگامي تو را بنام خواندم كه هنوز به دنيا نيامده بودي.”


“منم (خداوند) كه او (كوروش) را از جانب مشرق برانگيختم تا عدالت را روي زمين برقرار كند.من امتها را تسليم وي ميكنم و او را بر پادشاهان سروري مي بخشم و ايشان را مثل غبار به شمشير وي و مانند كاهي كه پراكنده شود به كمال او تسليم ميكنم .”
“من كوروش را به عدالت برانگيختم و تمامي راهها را در پيش رويش استوار خواهم ساخت .”
“منم كه شاهين خود (كوروش) را از جانب مشرق فرا خواندم و دوران عدالت را نزديك آوردم .”
“خداوند كوروش را برگزيد و فرماندار جهانش كرده است .بازوي او را بر كلدانيان فرو خواهد آورد و راه او را همه جا هموار خواهد ساخت من او را برگزيدم و خواندم.”
“در سال اول سلطنت كوروش پادشاه پارس كلام خدا كامل شد .خداوند روح كوروش پادشاه پارس را برانگيخت تا در تمام سرزمينهاي خود فرماني صادر كند كه (يهوه)خداي آسمانها تمام ممالك زمين را به من داده است و امر فرموده است خانه اي براي او در اورشليم بنا كنم .”


گزنفون؛

گزنفون با آنكه يوناني بوده ، در كتاب تربيت كوروش ،آن چنان از كوروش تجليل بعمل آورده كه ميتوان گفت هيچكس تاكنون از پادشاهي آنقدر تمجيد نكرده است .گزنفون در اين كتاب از كوروش بصورت يك انسان كامل ، يك سرمشق بي مانند زمامداري و يك مربي ايده ال و يك رهبر عاليقدر نام برده است .


گزنفون مينويسد:
كوروش نابغه بزرگي بود كه در تمام عمر از هدفي مقدس و عالي پيروي ميكرد . او دوست انسانها و طالب علم و حكمت و راستي و درستي بود.كوروش عقيده داشت،پيروزي بر كشوري اين حق را براي سردار پيروز ايجاد نميكند كه ملت شكست خورده را اسير كند.در هنگام جنگ بايد سعي كرد كه آتش جنگ به كشاورزان و مردم غير سپاهي سرايت نكند و شهر شكست خورده را نبايد غارت كرد.
كورش موفق شد حتي ملتهاي شكست خورده را نيز شيفته خود كند،بطوري كه پارسيان او را پدر خواندند و ملتهاي كه بوسيله كوروش مغلوب شده بودند آن را «خداوندگار» مي ناميدند.
كوروش برترين مرد تاريخ دنيا ، بزرگترين ،بخشنده ترين ، پاك دل ترين و دريا دل ترين مردان بود و بزرگترين هواخواه فرهنگ و آموختن بشمار ميرفت.


كوروش عقيده داشت پادشاه براي ملت خود بايد در مقام يك شبان انجام وظيفه كند،زيرا همانطور كه يك شبان نمي تواند از گله اش بيش از آنچه بدان خدمت ميكند توقع داشته باشد ، پادشاه نيز از شهرها و مردم تابع خود بايد به همان اندازه استفاده كند كه آنها را خوشبخت و مرفه نگه ميدارد. كوروش با اين طرز تفكر قصد داشت سرآمد همه نيكوكاران جهان باشد.
كوروش با ساير پادشاهان چه آنهايي كه از راه ميراث به تاج و تخت رسيده بودند و چه آناني كه با كوشش و تلاش به قدرت پادشاهي دست يافته بودند،تفاوت داشت.زيرا در حالي كه اگر پادشاهان بتوانند بر كشور زير فرمان خود حكومتي نيرومند داشته باشند ،از دست اندازي به سرزمينهاي همسايه خود خودداري ميكنند،اما كوروش بسياري از كشورها و ملتهاي آسيا ،اروپا و افريقا را فرمانبردار خود كرد و بزرگترين پادشاهي تاريخ را بنيانگذارد.

گزنفون گذشت و رادمردي ،وفاداري ،فداكاري ،هنر رزم آزمائي ،جهانداري ، خويشتن داري ، خردمندي ، بلندپروازي و كياست كوروش را مي ستايد و رفتار او را با دوست و دشمن ،در بزم و در رزم ، در خانه و در سفر ، با خويشان و بيگانگان تمجيد ميكند و از او بعنوان يك نمونه كامل انسان منحصر بفرد كه ارزشها و نيكيهاي بشري را يكجا داشته نام مي برد.
گزنفون مينويسد:
كوروش براي گرفتن جيره سربازي در صف سپاهيان مي ايستاده و هر سپاهي در اين هنگام حق هر نوع ايرادي به رفتار كوروش داشته است.


همچنين كوروش درباره تقسيم غنيمتهاي جنگي بين سربازان ، در حضور جمع عقيده آنها را پرسش ميكردو به خواست سپاهيان احترام ميگذاشت.زيرا معتقد بود ، در نظر داشتن لياقت افراد شرط رعايت اصل برابري ميباشد.
كوروش در اين جهت ميگويد:«همانطور كه در هنگام انتخاب يك اسب خوب ،تابعيت اسب مورد نظر قرار نميگيرد،به همان گونه نيز شرط ارزش يابي انسانها بايد لياقت و كارآيي آنها باشد نه تفاوت بين پارسي و يا غير پارسي بودن آنها»

كوروش همچنين عقيده داشت كه تنها با دوستي و صميميت مي توان در قلب ياران و سپاهيان راه يافت،نه ترس و وحشت.
كوروش به سربازان خود ميگفت:«در پوشيدن لباس ساده به من نگاه كنيد
»

او از اينكه با دشمنان خود رفتار ناجوانمردانه بكار نمي برد و با همه با دادگري رفتار ميكرد و ملتهاي گوناگون زير امپراطوري خود را با نيروي تقوا و فضايل انساني اداره مينمود ، بخود ميباليد.
كوروش براي خود حق ويژه اي قائل نبود و پيوسته به سربازانش ميگفت:«به منش و كردار من با دقت چشم بدوزيد و مواظب باشيد كه من به وظيفه خود عمل كنم»

گزنفون در پايان گفتار خود نتيجه ميگيرد كه كوروش دومين ارزش و فضيلت انسان را پس از پرستش خدايان ، بسط عدالت مي دانست و اتباع و فرمانبرداران خويش را فرزند خود مي ناميد.


گيرشمن؛

«گيرشمن» باستان شناس فرانسوي درباره كوروش ميگويد:كمتر پادشاهي است كه پس از خود مانند كوروش چنين نام نيكي باقي گذاشته باشد.
كوروش سرداري بزرگ،سخي و نيكوخواه بود.او آنقدر خردمند بود كه هر زماني كشور تازه اي را تسخير ميكرد به آنها آزادي مذهب ميداد و فرمانرواي جديد را از بين بوميان آن سرزمين انتخاب ميكرد.او شهرها را غارت و ويران نميكرد.ملتهاي آنان را قتل عام نمي نمود،بلكه به آنها آزادي ميداد.
ايرانيان كوروش را “پدر” و يونانيان كه سرزمينشان بوسيله كوروش تسخير شده بود وي را “سرور” و “قانونگذار” ميناميدند و يهوديان او را “مسيح خداوند” مي خواندند.

كنت دوگو بينو؛

«كنت دوگوبينو» در كتاب تاريخ ايران مينويسد: تاكنون هيچ فرد انساني موفق نشده است اثري را كه كوروش در تاريخ جهان باقي گذاشت ،در افكار ميليونها مردم جهان بوجود آورد.از زمان كوروش تاكنون،تحولات بسياري در جهان بوجود آمده و ملل بسياري پراكنده شده و يا جاي خود را به ديگران سپرده اند ، اما در ميراثي كه به نسلهاي پياپي منتقل شده ، هميشه نام كوروش در رديف با عظمت ترين و درخشان ترين خاطره ها باقي مانده است .هرجا كه پاي تمدن شرق و غرب بدانجا رسيده ، نام اين پادشاه بزرگ آسيائي نيز دهان به دهان تكرار شده است.
من اذعان ميكنم كه اسكندر و سزار و شارلماني مردان بزرگي بودند ، ولي هركس كه اثر مردان بزرگ را در تاريخ بررسي كند، درخواهد يافت كه كوروش بر همه آنها مزيتي انكارناپذير دارد.
كوروش بر همه رهبران ملل برتري دارد و تاكنون كسي در تاريخ جهان بوجود نيامده است كه بتواند با او برابري كند.
كتابهاي مقدس كوروش را مسيح خوانده اند و اين سخن كاملا بجاست.كوروش يك مسيح واقعي بود ، مردي كه سرنوشت او را برتر از گذشتگان قرار داد.


كنت
دو گو بينو نوشته است : كوروش برخلاف شيوه اي كه تا آن زمان معمول بود ،هيچگاه حريفان و دشمنان شكست خورده اش را به دست دژخيم نسپرد ، بلكه برعكس چنان با محبت و احترام با آنها برخورد كرد كه آنها جز مريدان و پيروان صميمي او در آمدند.نمونه يكي از اين افراد “كرزوس” پادشاه ليدي بود كه پس از شكست از كوروش جزو نديمان ويژه او درآمد و تا آخر عمر مشاور صميمي كوروش بود .


ديودوروس سيسیلی؛

«ديودوروس سيسولوس » تاريخ نويس مشهور نوشته است : كوروش پسر  “كمبوجيه” و “ماندان” دختر پادشاه ماد در دلاوري و كارائي خردمندانه ،حزم و ساير خصائل نيكو ، سرآمد مرد روزگار خود بود . در رفتارش با دشمنان داراي شجاعتي كم نظير و در كردارش نسبت به زير دستان پاك انديش و انسان دوستانه بود و از اينرو “پارسيان” او را “پدر” ميخواندند .


هرودوت؛

«هرودوت» كوروش را پادشاهي ساده ،بلند همت و رادمرد و شجاع مي داند كه با انديشه هاي خردمندانه اش پارسيان را از باجگذاري رهائي بخشيد و بزرگترين ملت جهان را ساخت و براي آنها نيرومندترين پادشاهي جهان را پي ريزي كرد.
به عقيده هرودوت ، كوروش با اتباع خود رفتاري مشفقانه ، مهربان و پدرانه داشت. او بخشنده ، اداب دان و رعيت نواز بود و چون هميشه خير و سعادت اتباع خود را مي خواست ، ايرانيان او را “پدر” خواندند .
هرودوت ، همچنين كوروش را جنگ آوري آزموده و دورانديش ، دوستي وفادار و برازنده و پادشاهي پاكدل و آزاده و نرمخوي و شايسته ستايش تصوير ميكند.


افلاطون؛

«افلاطونن» مينويسد: كوروش سرداري بزرگ بود . در زمان او ايرانيان از آزادي برخوردار بودند و بر بسياري از ملتهاي دنيا فرمانروايي ميكردند.بعلاوه او به همه مللي كه زير فرمانروايي او قرار گرفتند ، حقوق مردم آزاد بخشيد . اين امر سبب شد كه همه او را ستايش مي كردند. سربازان او پيوسته براي وي آماده جانفشاني بودند و بخاطر او از هر خطري استقبال مي كردند . اگر در بين اتباع او مرد خردمندي بود كه راي و نطر او ميتوانست براي ديگران سودمند باشد ، نه تنها كوروش به وي حسد نمي ورزيد ، بلكه به وي پاداش نيز عطا ميكرد . بدين سبب كشور ايران زير رهبري كوروش از هر لحاظ پيشرفت كرد و مردم آن نيز از آزادي و رفاه بي سابقه اي برخوردار بودند و آن چنان نسبت به يكديگر محبت مي ورزيدند كه گويي همه با يكديگر خويشاوندي دارند.


فلو يگل؛

«فلو يگل» مينويسد : موقعي كه اوضاع و احوال تاريك و اندوهبار جهان را در عصر پيش از كوروش بياد مي آوريم ، اهميت بيكران آن پادشاه بزرگ بيشتر نمايان مي شود و از اينرو بايد گفت كه به حق به او عنوان “بزرگ” داده اند.
دليل اينكه كوروش را بزرگ مينامند آن بود كه وي با امكاناتي ناچيز موفق شد براي اولين مرتبه نيرومندترين دولت روزگار بوجود بياورد. وسعت امپراطوري كوروش همان قلمرو اسكندر بود ولي كوروش مانند اسكندر با دولتهاي فراخ ، اما پوسيده و در حال فرو ريختن روبرو نشد ، بلكه او دولنهاي نيرومند زمان خود را بزير فرمان خود درآورد.

كوروش “بزرگ” بود زيرا او در راه درستي و داد جنگيد و حتي در اين راه جان داد.كوروش مانند آن فرمانده رومي (منظور “ژوليوس سزار” است كه در ابتدا نماينده جمهوري بود،اما بعلت خودكامگي بدست جمهوري خواهان كشته شد)نبود كه مانند افراد مادركش شمشيري را كه “جمهوري” به او سپرده بود ،بر ضد خود او بكار برد.همچنين او مانند آن سردار آلباني(گويا اشاره به آتيلاي معروف پادشاه هونهاست كه در نيمه سده پنجم ميلادي مردم اروپاي شرقي و جنوبي را به خاك و خون كشيد.آلباني از استانهاي مركزي دولت او بشمار ميرفت) و يا آن رهبر فرانكي (منظور شارلماني است كه رهبر فرانكها بود و اقوام اروپائي را فرمانبردار خود كرد و امپراتوري بزرگي را بنيان نهاد كه باعث ايجاد دولتهاي آلمان و فرانسه شد.) و يا آن خان مغولي نبود كه بمنظور سير كرد حس آزمندي و جنگجوئي خود بر سر مردمان بيگانه بتازد، بلكه او پادشاهي بود كه چون دولت ماد به او حمله كرد و ليدي و بابل و مصر بر ضد او هم پيمان شدند ، براي دفاع از تخت و تاج و سرزمين پدرانش بر آنها تاخت و به بزرگترين پيروزيها دست يافت.

بعلاوه كوروش انسان والا ارزشي بود كه در منش انساني او خونريزي و خونخواهي و يا كينه جوئي و ستمگري جايي نداشت.او به دشمنانش شكنجه نداد و آنها را بيرحمانه نكشت و هم ميهمانش را به دست دژخيمها نسپرد. حتي زماني كه ليديهاي خيانتكار را براي بار دوم بزير فرمان خود درآورد،اجازه نداد كسي بروي آنها شمشير بكشد؛اما اسكندر بارها فرمان كشتار همگاني صادر كرد.
كوروش هيچيك از جناياتي را كه روميان درباره سردار دلير و آزاده “ارونيان”(بيثوايتوس پادشاه رادمنش و شجاع بود كه مدتي در برابر روميان جنگيد، اما آنها او را در هنگام صلح ناجوانمردانه كشتند) و اسكندر درباره “برانخيديها”(گروهي از “ميليتوسيان” بودند كه در زمان خشايارشا به طرفداري از ايران قيام كردند و بعد به “سغد”آمدند و تا دوره اسكندر در آنجا ماندند.اسكندر مقدوني آنها را بدون اينكه مرتكب گناهي شده باشند ، قتل عام كرد.)، “كليتوس” (از دوستان بسيار نزديك اسكندر بود و بارها جانش را از مرگ حتمي نجات داد،اما اسكندر بر او خشم گرفت و او را بدست خود با نيزه كشت و سپس مستي را بهانه ساخت)و “پارمينون” (سردار دلاور و سالخورده و مورد اعتماد اسكندر بود،اما پس از اينكه اسكندر ايران را تسخير كرد ،دستور داد پارمينون و يارانش را كشتند و اموالش را ضبط كرد)ساخورده انجام دادند مرتكب نشد.

كوروش ،هيچگاه شهرهايي را كه تسخير مينمود ويران نكرد و آنها را به آتش نكشيد.كوروش برتر از آن بود كه در انديشه ملت و يا روزگار بگنجد.او سياستمدار بزرگي بود كه آينده را در پيش ميديد.كوروش با سخاوت و رادمنشي وصف ناپذيري به آنهايي كه به دست وي شكست ميخوردند آزادي ميداد و با اطميناني دلاورانه دشمنان شكست خورده اش را فرمانداري اعطا ميكرد.بر اساس همين شيوه تحسين برانگيز بود كه “كمبوجيه” پسر كوروش در پيشاپيش كاروان شادي بابليان شكست خورده شركت كرد و پس از تصرف مصر ،حكومت اداري مصر را كه مركزش در “سائيس” بود به درياسالار مصري “اوجاهورسنه” پسر كاهن بزرگ سائيس واگذار نمود.
كوروش سازمان نظامي و اداري را از يكديگر جدا ميكرد ، فرمانداري نظامي را به ياران پارسي و مادي وفادارش ميسپرد و حكومتهاي محلي را به بزرگان محلي واگذار ميكرد.

نه تنها پارسيان كوروش را با قلب و مغز فرمانبرداري ميكردند و او را “پدر” خود مي خواندند ، بلكه بيگانگان نيز به دلخواه خويش و به زيان پادشاهانشان بر پاي او مي افتادند و فرمانبرداي از او را اختيار ميكردند.چنان كه مردم نينوا و مخصوصا صور كه “بخت النصر” و اسكندر نتوانستند بر آنها دست يابند ،خود را تسليم كوروش كردند.همچنين قوم يهود تاكنون به هيچ انساني مانند كوروش احترام نگذاشته اند .يهوديان كوروش را مسيح و منجي خويش مي دانستند زيرا كوروش آنها را از نابودي نجات داد و دستور داد آنها بعنوان يك ملت ،زندگي خود را سر بگيرند و شاهزاده اي از خود آنها برايشان حكومت براند.
بهر حال كوروش آفريننده و پدر زمان خود بود كه وجودش يكتا و بي همتا در تاريخ مانده است .او يك دوره تاريخي را به پايان رسانيد و دوره نويني را آغاز كرد. يعني فرمانروايي جهان را از چنگ ساميان بدر آورد و براي هميشه به دست آرياييان سپرد.

منابع:
1 تورات، تواريخ ايام و عزرا و اشعياي نبي ،باب چهل و پنجم ،بند
2 كتاب عزرا
3 كتاب اشعياء نبي
4 تواريخ ايام
5 گزنفون xenophon ,cyropaedia
6 گيرشمن ،ايران از آغاز تا اسلام ،ترجمه دكتر معين
7 كنت دو گوبينو سفير فرانسه در تهران در سالهاي 1861_63 ميلادي از كتاب حسن پيرنيا (تاريخ مفصل ايران)
8 ديودوروس سيسولوس Diodorus,siculus
9 هرودوت
10 افلاطون ،كتاب سوم قوانين
11 فلويگل Floigl.Cyrus and Herodot nach den Neugetur
12 پرسي سايكس در كتاب وي تاريخ ايران1951
13 جورج راولينسون استاد شهير تاريخ شرق باستان
14 ادوارد مي ير
15 ويليام دورانت

مهرداد دوم

مهرداد دوم یا مهرداد بزرگ(اشک نهم) نهمین شاه ایران از دودمان اشکانی است که از حدود ۱۲۳ تا ۸۷ پ. م سلطنت کرد. لقب کبیر را به دلیل مقتدر بودن و نظم و سازمان دادن به امور ایران به او داده‌اند. وی هنگامی به شاهی رسید که ایران از هر سو آماج تهاجم اقوام مختلف شده بود. مهرداد با دلاوری و درایت تمام نواحی اشغال شده را پس گرفت و مرزهای ایران را در شرق تا کوههای هیمالیا و در غرب تا میان‌رودان رساند. در زمان پادشاهی او ایران و روم هم‌مرز شدند. وی همچنین به اوضاع داخلی ایران نظم و سازمان داد و اقتصاد شکوفایی را پایه‌ریزی کرد.

مهرداد پس از نشستن بر تخت شاهی نخست بابل را از تازیان پس گرفت و سپس لشکر به ارمنستان کشید. وی در سال ۱۱۳پ. م سراسر میان‌رودان را به دست آورد و آنگاه رو به شرق نهاد. پیش از رسیدن مهرداد به شاهی، حدود سال ۱۳۳پ. م در شرق، سکاها به مرزهای ایران و بلخ تاختند، دولت بلخ را نابود کردند و دولت‌های کوچک یونانی را تا نزدیک هندوستان از میان بردند. آنها به داخل ایران نیز تاخته و پارت و گرگان را لگدکوب اسبان خود کردند. گروهی از آنان به سیستان و افغانستان رفته و حکومتی سکایی پدید آوردند و از این پس سرزمین زرنگ سکستان(سیستان) نامیده شد. حتی اردوان دوم شاه ایران که پدر مهرداد دوم است نیز در نبردی با آنان کشته شد. مهرداد با نبردی سهمگین سکاها را چنان شکست داد که دیگر مدت‌ها متعرض ایران نشدند. او پارت و هرات را آزاد کرد و دولت سکایی سیستان را وابسته به دولت اشکانی کرد. وی همچنین مرو و بخش‌هایی از فرارود را نیز تصرف کرد.

پس از پیروزی‌هایی که ذکر آن رفت مهرداد فرصت یافت تا به امور داخلی کشور بپردازد. او نخستین کس از خاندان اشکانی است که خود را شاهنشاه خواند و ادعا کرد که خاندان اشکانی از نسل اردشیر دوم هخامنشی است. این کار او اقدامی آگاهانه بود که اشکانیان را ادامه دهنده هویت ایرانی نشان دهد و همینطور این کار حکومت اشکانیان را در پرتو ارتباط یافتن با هخامنشیان بر حق جلوه داد. مهرداد دوم بسیار پای‌بندی به فرهنگ، آداب و سنن ایرانی بود. وی با تلاشی خستگی ناپذیر بر آن شد تا فرهنگ ایرانی را از مظاهر فرهنگ یونانی هلنی پاک کند. در عرصه بازرگانی و سر و سامان دادن به اقتصاد کشور مهرداد اقدامات بسیاری کرد و در روزگار او بود که را بازرگانی ایران به چین که در تاریخ به “راه ابریشم” معروف است گشوده شد. از این پس مبادلات کالا میان چین، هند، عربستان و برخی سرزمین‌های دیگر موجب شکوفایی اقتصاد کشور گردید.

به دلیل اهمیت سرزمین‌های غربی ایران و میان‌رودان مهرداد در سال ۹۴پ. م به سرزمینهای شمالی میان دجله و فرات تاخت و پس از کسب پیروزی‌هایی در این منطقه رود فرات را به عنوان مرز غربی ایران تعیین کرد. وی همچنین در امور ارمنستان که دارای اهمیت بسیاری بود و شاهان آن از تبار اشکانی بودند دخالت کرد.

در سال ۹۶پ. م رومیان در راستای سیاست جهانگشایی خود به کرانه غربی رود فرات رسیدند و مصمم بودند که ایران و هند را به قلمرو خود ضمیمه کنند. فرمانده قوای روم شخصی به نام سولا بود. مهرداد به خاطر گرفتاریهای زیادی که در آن زمان برای اشکانیان پیش آمده بود صلاح دید که با رومیان وارد جنگ نشود، لذا به آنان پیشنهاد صلح کرد. این پیمان بسته شد ولی نماینده اشکانی به دلیل تحقیری که سولا بر او روا داشته بود در بازگشت اعدام شد.

در پایان زندگی مهرداد دوم(حدود ۸۷ پ. م) در شرق و غرب تهاجماتی صورت گرفت. تیگران(Tigranes) شاه ارمنستان از مرگ مهرداد بهره جسته و بخش شمالی میان‌رودان را تصرف کرد. در این زمان گودرز که در زمان مهرداد دوم در بابل قیام کرده بود برای مدت کوتاهی به شاهنشاهی رسید. اُرُد گودرز را از حکومت انداخت و پس از دوره کوتاهی سیناتروک بر جای او به شاهنشاهی نشست.

منابع:

خدادادیان، اردشیر، اشکانیان، منصور ۱۳۸۰
دانشنامه آزاد.