آتشکده شاد فریوش

برمی دیلک
 
آتشکده ی شاد فریوش
 
نگارنده : مرتضی حماسی 

پیشگفتار :

آتشکده ی شاد فریوش ، متن کتیبه ای است در یک آتشکده که توسط « شاد فریوش » به مناسبت پیروزی شاهپور بر لشکریان رومی ، کنده شده است و آتشکده نیز با بکار گیری اسیران رومی شکست خورده ؛ بنا گشته است . متن کتیبه به خط گشته دبیره بر روی ستونی که دارای چندین چهره از بزرگان ساسانی می باشد ؛ حک شده است که ستون مزبور در موزه نارنجستان فارس نگاهداری می شود . ترجمه فارسی این کتیبه از ترجمۀ مکنزی صورت یافته است .

ترجمه کتیبه :

این آتشکده را « آبنون » رئیس تشریفات شبستان فرمود کردن . ( دستور ساخت داد ) و گفت اگر برایم ممکن باشد باید که آتشی را در اینجا بنشانم . سپس در سال سوم از سلطنت شاهپور شاهان شاه ، هنگامی که رومی ها به سرزمین پارس و پارت آمدند ، من ” شاد فریوش ” در اینجا بودم . پس وقتی که شنیده شد که رومی ها آمدند من از خدا خواستم : ” اگر شاهپور شاهان شاه [ پیروز شود و ] رومی ها را بزند ( بکشد ) و آنها را شکست دهد ، آنگاه آنها در اسارت ما می افتند و من به خود اجازه خواهم داد تا آتشی را در اینجا بنشانم . سپس وقتی که شنیده شد که رومی ها آمدند و شاهپور شاهان شاه آنها را زد ( کشت ) و شکست داد [ سپس از آنها بندگی گرفت ، آنگاه من آغاز کردم به ] بُن افکندن و آنرا یادگار شاهپور ( که زندگانیش بپایاد ) و آبنون نام کردم .


آوانوشت کتیبه :

 

ēn ādurgāh Abnōn ī pad šabestānāyēnīg framād kē kard, ud ahyframāyēd kū-m agar dastan hēēg ādur-ēw ēdar nišāyān.pas ka abar sāl 3 Šābuhršāhān šāh,ka Hrōmāyabar Pārs ud Pahlawāyēnd, pas an ēdarpas wispšād*Frayōš bawēm. pas kūāšnūd kū Hrōmāyāyēnd, pas *manyazadān *paywahīd kūagar Šabuhr ī šāhānšāh č[ēr būd ud] Hrōmāyānzad u-šān wattar kard [tā]-npad bandagīh ēstēnd, ēg *an hilāntā ādur-ēw ēdar nišāyān. Paskū āšnūd kū Hrōmāyāmad hēnd ud Šābuhrī šāhān šāh zad hēnd u-šwattar kard [*hēnd tā-n pad bandagīhēstēnd, ēg-im niwist ādur-ēw]nišāyān, u-š PattāyŠābuhr-Abnōn nām kard./
 
آبشخور :
 
Transliteration, transcription, and translation taken from “The Fire Altar of Happy *Frayosh” by D.N. Mackenzie. Entered by Timm Kroll

 

چگونگی نام گذاری جندی شاپور به پلاباد

چگونگی نام گذاری جندی شاپور به پلاباد

نگارنده : مرتضی حماسی
تیم پژوهشی تاریخفا

جندی شاپور
دربارۀ چگونگی نام گذاری جندی شاپور به پیل آباد ، در تاریخ بلعمی داستانی آمده است که بر مبنای آن ، نامِ این شهر در زمان شاپور اول ساسانی از نامِ قیّمِ آن در بنای آن گرفته است ؛ و نامِ آن شخص بیل بوده است که پیرمردی شبان بود که توسط شاپور به فرمانداری جندی شاپور منسوب می گردد .

در تاریخ بلعمی آمده است :

شاپور شهر های بسیار بنا کرد یکی به پارس نامِ آن شاد شاپور و در اهواز شهری بنا کرد نامِ آن جندی شاپور و در اهواز شهری از آن آبادان تر نیست و تابستان و زمستان سبز بود و گویند چرا خور بود و چون شاپور آنجا رسید و سبزی و گیاهِ فراوان دید فرود آمد که جای جستم و شهری بنا کرد و آنجا شبانی دید پیر او را بخواند و گفت چه نام داری گفت تبل (1) گفت اینجا شهری توان کرد گفت اگر اینجا شهری آید از من دبیری (2)آید شاپور در تعجب بماند و آنجا فرود آمد و آن پیر را به وزیرِ خویش داد (3) گفت به هیچ حال از آنجا نروم تا آن پیر را دبیر نکنید وزیر یک سال زمان خواست شاپور زمان دادش و خود با سپاه در آن صحرا فرود آمد وزیر آن پیر را به معلمی داد و گفت این پیر را شمار کردن بیاموز و هر روز اندک اندک بیاموز و هر روز یک مسئله بیاموز تا یک سال سیصد و شصت باشد و یاد گیرد چون سالی سیصد و شصت مسئله بیاموخت بدان علم عالم بود و چون یک سال بر آمد شاپور از احوالِ آن پیر پرسید ، وزیر آن پیر را نزدِ خود خواند و پیشِ شاپور آورد و پیر در آن یک سال بسیار آموخته بود و دبیر شده پس شاپور گفت از اینجا شهر آید یا نه ؟ گفت ای ملک هر چه خواهی آید تو که پیر ، دبیر توانستی کرد همه چیز توانی کرد پس شاپور آن شهر بنا کرد و آن را جندی شاپور نام کرد(4) و آن پیر را قیّم بر نفقات و خراجِ آن کرد و خود به مداین رفت و مردمان آن شهر را تبل(5)خوانند به نامِ آن پیر و آن شهر به زندگانی شاپور تمام شد و شاپور در ملک سی و یک سال بماند و پس فرمان یافت و پسرش به جای او در ملک نشست .

پی نوشت :
1 – تیل ( ب ، ح – ن ) ، بیل ( طبری ) .
2 – گفت اگر از من دبیری آید در این زمین شهر نیز تواند شد ( ب : ح – ن ) .
3 – و آن پیرِ شبان را به دبیرِ خویش داد .
4 – وسماها بهاوه اندیو سابور و تاویل ذلک خیر من انطاکیه مدینة سابور و هی التی تسمی جندی سابور ( طبری ) .
5 – و اهل الاهواز یسمونها بیل باسم القیم علی بنائها ( طبری ص 486 ) .

(1) در تاریخ طبری مشاهده می شود که اهل اهواز ؛ یعنی اهالی خوزستان این شهر را به اسمِ قیّم آن یعنی بیل می شناسند . نام این شهر در نسک پهلوی « شهرستان های ایرانشهر » به شکل « پلاباد » ضبط شده است

در شهرستانهای ایرانشهر ؛ بند 48 آمده است :

شهرستان گندی شاپور و شهرستان ایران کرد شاپور را شاپورِ اردشیران ساخت و او آن جا را پلاباد نام نهاد . (2)
همچنین در متنی مانوی که به زبانِ پارتی نوشته شده و دربارۀ مرگ مانی است ، نامِ این شهر به شکل « بیلاباد » ضبط شده است . در این متن این گونه آمده است :
… و فرمانروایی … اختر ( = برج ) ، چهار روز گذشته از شهریور ماه ، شهریور روز ، دو شنبه و یازدهمین ساعت ، اندر ایالتِ خوزستان و شهرستانِ بیلاباد ( = جندی شاپور ) ، وقتی که رحلت کرد آن پدرِ روشنی به کردگاری ، به بهشتِ روشنیِ خود . (3)

نام این شهر در متون سریانی که در بابِ شهیدانِ مسیحی در دورانِ حکومتِ ساسانیان نوشته شده نیز به شکلِ « بیت لاپات » ضبط شده است . در متون سریانی که با نام اعمال شناخته می شوند و در ذکر شهیدان مسیحی نوشته شده ، در بارۀ شخصیتی به نام پیروز در زمانِ بهرام پنجم این گونه آمده است :

سالِ 733 ، بر طبقِ تقویمِ یونانی ( پنجم سپتامبر 421 میلادی ) اولین سال سلطنتِ بهرام پادشاهِ پارس بود که به جای پدر بر تختِ سلطنت نشست . وی تسلیمِ اصرارِ موبدان و بزرگانِ دربار و به خصوص برادرانِ خویش که او را تاج گذاری بودند شد . او به پیروی از مهرشاپور رئیسِ موبدان ، مُرده هایی را که در زمانِ پدرانشان دفن شده بودند ، از زیرِ خاک بیرون آورد و به هر بیشتر آنها ، به این کار بسنده نکرد و تعقیب و آزار ظالمانه ای را بر علیهِ قومِ خدا و آنانی که به دینِ عیسای ناصری اعتقاد داشتند ، آغاز نمود .
موبدان با دریافتِ این فرمان ، از شادی در پوستِ خود نمی گنجیدند زیرا پادشاه نشان می داد که وارثِ لیاقتِ پدرش می باشد ، پدری که در اواخرِ زندگی خود تمامِ نقشه هایش را از بین برد ، یعنی صلح را دگرگون ساخت و اذیت و آزار را آغاز نمود .
در آن زمان در بیت لاپات یکی از شهر های معروفِ بیت هوزایه ( خوزستان فعلی ) مردِ بسیار سرشناسی زندگی می کرد که نامش پیروز ( یعنی سرشار از پیروزی ) بود . (4)
بیت لاپات از سه پارۀ بیت + ل + اپات ( آپات – آباد ) تشکیل شده است . ولی به نظر می رسد که این واژه در واقع شکلی تحریف یافته از بیت بیلاپات باشد . زیرا واژه ی « بیت » که پیشوندی برای شهر هایی مانند بیت همیقداش ، بیت زبده ، بیت هوزایه و … بوده است به معنی مکان و مان است و واژۀ اپات نیز به معنی آباد شده و یا ساخته شده ؛ می باشد . لذا پارۀ دومِ این واژه که تک واکۀ « ل » است از نظرِ معنایی بی معنا به نظر می رسد و مجهول است . همچنین به نظر نمی رسد که واژۀ « بیلاباد » در متون مانوی شکلی تحریف شده از « بیت لاپات » باشد ، زیرا که طبق تاریخی طبری – بلعمی نام این شهر از بانی آن گرفته شده و مردم خوزستان آن را به این اسم می خوانند و در نسک پهلوی شهرستان های ایرانشهر نیز واژه « پلاباد » آمده است که با واژه سریانی « بیت لاپات » متفاوت است . پس می توان نتیجه گرفت که آن چه که دربارۀ نام گذاری این شهر در تاریخ های اسلامی آمده است ؛ باید درست باشد و نامِ دیگرِ جندی شاپور در نزد خوزستانی ها و سریانی های مسیحی بیل اباد بوده است که ریشه از قیّمِ بانیِ آن در بنایِ این شهر می گیرد .

پی نوشت و آبشخور :
1 – تاریخ بلعمی ( ترجمه تاریخ طبری ) بخش مربوط به ایران ، ترجمه دکتر محمد جواد مشکور ، تهران : دنیای کتاب ، 1382 ، برگۀ 94-95 .

2 – متن های پهلوی ، گردآوریده جاماسپ جی دستور منوچهر جی جاماسپ آسانا ؛ پژوهش سعید عریان ، تهران : نشر علمی ، 1391 ، برگۀ 52 .
3 – ترجمۀ چند دست نبشتۀ مانوی ، ابوالقاسم اسماعیل پور مطلق ، مجله چیستا ، مهر 1368 ، شماره 61 ، صص 29-34 ، برگۀ 29 .
4 – شهادت مسیحیان کلیسای قدیم ما ؛ در پی مسیح ، شاهد امین و راستین ، انتشاراتِ تاریخفا ، برگۀ 111 .

 

بهرام گور

بهرام پنجم یا ورهرام پنجم یا بهرامِ گور از ۴۲۱ تا سال ۴۳۸ میلادی پادشاه ساسانی بود. وی بجای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت نشست.

یزدگرد اول سه پسر به نامهای شاپور و بهرام و نرسی داشت. هیچ کدام به هنگام مرگ پدر در پایتخت نبودند. شاپور شهریار ارمنستان و در ارمنستان بود. نرسی شهریار خراسان و در نیوشاپور بود. و بهرام در حیره بود. روایتهائی که منشأ آن عربها بوده‌اند گوید که بهرام از کودکی به نعمان منذِر امیر عرب حیره سپرده شده بود تا نزد او پرورش یابد. بنابر این روایات، بهرام در هفتمین ساعت روز هرمزد از ماه فروردین به دنیا آمد، و اختربینان به یزدگرد گفتند که او در آینده شاهنشاه ایران خواهد شد، ولی پیش از آن هنگام در زمینی خارج از خاک ایران به سر خواهد برد. در نتیجه، هرمز او را پس از تولدش به منذر سپرد و دایه‌ها و مربیانی را با او روانه حیره کرد تا او را به شیوهٔ دربار ایران پرورش دهند. هرمز به این منظور دستور داد تا در حیره کاخی به نام خورناگ برای بهرام ساختند (عربها این کاخ را خورنق نامیدند، و افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ساختند که بعدها وارد کتابها شده‌است).
رسم شاهان ساسانی آن بود که شاهپوران را به کشورهای خودمختار اطرافِ ایران می‌فرستادند تا آن سرزمین را با خودمختاری اداره کنند و از سنین نوجوانی راه و رسم کشورداری بیاموزند؛ چنانکه بعضی از شاهپوران فرماندار کوشان می‌شدند که در شرق کشور در همسایگی هندوستان بود و شامل پیشاور و قندهار و شمال بلوچستان پاکستانِ کنونی بود؛ بعضی فرماندار الان (کشورِ آذربایجان کنونی) می‌شدند و لقبشان الا نشاه بود؛ بعضی فرماندار خوارزم (اکنون شمال ازبکستان و ترکمنستان) می‌شدند و خوارزمشاه لقب داشتند؛ و بعضی فرماندار کرمان می‌شدند که سراسر ملک کرمان (اکنون بلوچستان ایران و پاکستان) را نیز شامل می‌شد، و کرمانشاه خوانده می‌شدند. حضور بهرام در حیره به این معنا بوده و آنچه عربها گفتند افسانه‌است.

مغان و بزرگان کشور که از سیاستهای یزدگرد اول ناخشنود بودند مایل نبودند که پادشاهی در کسی از پسرانِ او ادامه یابد و یکی از ساسانیان را که خسرو نام داشت به سلطنت نشاندند. شاپور پس از دریافت خبر مرگ پدرش از ارمنستان به سوی پایتخت حرکت کرد، ولی بزرگانِ هوادار خسرو وسائلی انگیختند و او را در راه از میان برداشتند. اما پسر دیگرش بهرام به حمایت بخشی از سپهداران و به کمک سپاهیان پادگان حیره به سوی تیسپون حرکت کرد. نوشته‌اند که بسطام هزارپت سپهبدِ میان رودان، یزد گشن اسپ استاندارِ میان رودان، سپهبد پیرک مهران، گودرز رئیس خزانه داری ارتش، َگشن اسپ آذرپیش رئیس دیوان مالیات، پناه خسرو وزیر امور خدماتِ عمومی، و شماری دیگر از بزرگان کشور انجمن کردند و مردی از خاندان ساسانی به نام خسرو را در تیسپون به سلطنت نشاندند. بهرام از حیره سپاه آراست و وارد میان رودان شد و در کنار تیسپون لشکرگاه زد. بزرگان در میان او و خسرو در آمد و شد افتادند و پس از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که پادشاهی به بهرام واگذار شود.[۱]
نگارندهٔ پارس نامه این رخداد را با استفاده از تاریخ طبری چنین آورده‌است: … پس میان ایشان گفت وگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو می‌کردند گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفت وگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هردو به هم رها کنید تا بکوشیم (یعنی نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو شیرِ گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردو شیر نهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند. و بهرام خسرو را گفت: پیشتر رو تاج بردار تااین پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زهره ندارد که پیش رود، بهرام پیش خرامید و گُرزی در دست گرفت. مؤبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد و َ لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد؛ پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز به قوت بر تارکِ سرش زد چنانکه از آن زخم سست شد، پس گلویش بگرفت و سرش بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت. و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی. و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم؛ باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.[۲]

پادشاهان ساسانی در شکار شیر، ببر و پلنگ مهارت فراوان داشتند. و همواره شکار درندگان در آیین آنان بوده که موجب تقویت قوای جنگی ایشان می‌شده. همچنین بشقابهای بجای مانده از دورهٔ ساسانی که این خسروان را در هنگام شکار و نبرد با حیواناتی همچون؛ قوچ، گوزن، گورخر، گراز، شیر، پلنگ و… به تصویر کشیده گواه دیگری بر این مطلب می‌باشد.

بهرام زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرده و چندان در امور کشور دخالت نمی‌کرد. در میان صاحبان مراتب آن زمان که از حیث قدرت و نفوذ رتبهٔ نخست را داشت مهرنرسی یا (مهرنرسه) بود که لقب و عنوان هزار بندگ (صاحب هزار غلام)را داشت. نسب او به خانوادهٔ سپندیاذ یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی می‌رسید.

مؤرخان عرب و ایرانی او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمرده‌اند ولی مؤلفین عیسوی به جهت توجهی که این وزیر به دیانت زرتشتی داشت، نسبت به او کینه ورزیده و او را خائن و دو رو و بی‌رحم خوانده‌اند.

مهرنرسه آتشکده‌ها و ابنیه‌های بسیاری بنا نمود. کاخ سروستان، در کنار راه کاروانی شیراز که هنوز ویرانه‌های آن بر جا مانده‌است و از نظر فن معماری، ارزشمند محسوب می‌شود، احتمال داده می‌شود که یکی از ابنیه‌های مهر نرسی باشد.[۳]

بهرام در شرق هیاطله را به سختی شکست داد و پادشاه آنها را کشت.[۴] در این جنگ غنائم بسیاری به دست آمد از جمله تاج خان هیاطله که بهرام آن را به آتشکده آذرگشسپ در شهر شیز، در آذربایجان اهدا کرد. طوایف وحشی چنان لطمه‌ای دیدند که تا یک چند بعد دیگر در مرزهای ایران ظاهر نشدند.[۵]

جنگ بهرام با بیزانس بطوریکه مؤرخین یونانی نوشته‌اند،دلیلش آزار مسیحیان مقیم ایران بود که از بدرفتاری‌های مغان فرار کرده، به روم می‌رفتند. بهرام استرداد آنها را خواست و تئودوسیوس دوم از استرداد آنها ابا کرد، در نتیجه کدورت بالا گرفته و منتهی بجنگ شد.

مهرنرسی سردار لشکر ایران شد و جنگ در نزدیکی نصیبین (جنوب ترکیه) آغاز شد ولی چنان به درازا کشیده شد که رومیان بالاخره خسته شده و تقاضای صلح کردند.

گرچه ایرانیان از این جنگ، هیچ بهره‌ای نبرده بودند اما باز صلح محترمانه‌ای با روم منعقد شد. مابین ایران و بیزانس عهدنامه صلح صد ساله منعقد گردید و ایران نیز آزادی مذهب مسیحی را در ایران پذیرفت اما این عهدنامه بخاطر مخالفت روحانیون زرتشتی در عمل اجرا نشد.[۶]

در طی منازعات بین ایران و بیزانس در ارمنستان ایران هم یک چند ادعای استقلال یا تجزیه طلبی پدید آمد اما پایان جنگ با بیزانس به بهرام فرصت داد تا در آنجا نیز سلطهٔ ایران را اعاده کند و ارمنستان را به یک ایالت تابع تبدیل کند. چنانکه رومی‌ها هم از مدتها قبل، همین کار را در مورد بخش دیگر ارمنستان که به آنها تعلق داشت کرده بودند.[۷]

بهرام گور به هند (منظور جنوب شرق پاکستان امروزی) لشکر کشیده و شهر کراچی را گرفت. سپس شهر دیبل به عنوان مرز با هندوستان معین شد.

بهرام گور در ادب پارسی؛

بهرام پادشاهی دلیر و جنگجو بود. داستان‌های بسیاری را به او نسبت می‌دهند. نظامی گنجوی [۸] داستان لشکرکشی بهرام را بی جنگ و خونریزی می‌داند، او چنین می‌گوید که بهرام شرط گذاشت که تاج شاهی در میان دو شیر نهند و هر که توانست تاج از میان دوشیر برگیرد، همانا پادشاهی او را سزد. شاه خودخوانده از این کار سرباز زد و بهرام را به تنهایی به این کار واداشتند، او نیز پس از نبرد با دو شیر تاج شاهی را از آن خویش ساخت.

آوردن کولیان را، از هند به ایران را از کارهای او می‌دانند. او این کار را برای شادمان کردن مردم انجام داده بود زیرا کولیان نوازندگان و رقصندگان توانایی بودند. شادروان دهخدا ایشان را لولی می‌خواند و در این باره چنین آورده‌است: [۹]“در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان‌های مربوط به روزگار ساسانیان آمده‌است، نوشته‌اند که بهرام گور از شنگل یا شنگلت یا شبرمه پادشاه هند، خواست تا گروهی از آنان را از هند به ایران گسیل دارد.

روایتی که مؤلف غرر اخبار در این باره آورده‌است، بدین گونه‌است،

گویند روزی شامگاهان، بهرام از شکار بازمی‌گشت، گروهی از مردم بازاری را دید که در زردی آفتاب غروب، بر سبزه ٔ چمن نشسته‌اند و شراب همی خورند. آنان را از آن روی که خویشتن را از لذت سماع، محروم داشته‌اند، بنکوهید. گفتند «ای ملک! امروز رامشگری، به صد درهم طلب کردیم و نیافتیم.» بهرام گفت «در کار شما خواهم نگریست.» پس بفرمود تا به شنگلت پادشاه هند نامه نویسند تا چهارهزار تن، از خنیاگران آزموده و رامشگران کاردیده، به دربار وی گسیل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را، در سراسر کشور خویش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گیرند و از آنان بهره برند و مزدی شایسته، بدانها بپردازند و این لولیان سیاه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند، از بازماندگان آنانند.

او به شکار و باده‌گساری، بسیار دلبسته بود. دلبستگی‌اش به شکار گورخر سبب شد که به او لقب بهرام گور را بدهند. بهرام زنی به نام نازپری داشت که بسیار در زندگی او تاثیرگذار بود.

همچنین در داستان‌ها چنین انگاشته شده که در جست‌وجوی گوری، در لجنزار گرفتار آمد و لجنزار او را در خود فرو خورد. همچنین، نویسندگان زرتشتی زمان او را زمان آرامش و آشتی می‌دانند و زمانی که دیوان از ترس او پنهان شدند.

حکیم نظامی گنجوی در هفت پیکر (بهرامنامه) داستان بهرام را از بدو تولد، تا مرگ رازگونه‌اش بیان می‌کند.

حکیم عمر خیام در یکی از رباعیاتش به موضوع مرگ بهرام چنین اشاره دارد:

آن قصر که جمشید در او جای گرفت     آهـو  بچـه کرد و  روبه آرام گرفت

بهـرام که گور می گرفتی همه عمـر     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت [10]

منابع:

1.اخبار الطوال
2.پارس نامه
3.کریستن سن، ص ۳۰۳
4.پیرنیا، ص ۳۱۰
5.زرین کوب، ص ۴۵۸
6.پیرنیا، ص ۳۱۳
7.زرین کوب، ص ۴۵۹
8.هفت پیکر
9.لغت نامه
10.رباعیات خیام.