نگاهی به تاریخ عیلام

نگاهی به تاریخ عیلام

مقدمه :
تا چهل پنجاه سال پیش ما اطلاعات چندانی راجع به عیلام باستان نداشتیم . در واقع اطلاعات ما درباره این تمدن ، محدود به حکایتی از یکی از پادشاهان عیلام به نام کدرلامر ، در تورات بود . اوضاع به همین منوال بود تا اینکه اکتشافات شوش به نتیجه رسید و اطلاعاتی درباره تمدن عیلام به ما عرضه کرد .

حدود عیلام
این تمدن از ولایات زیر تشکیل میشد : ((خوزستان، لرستان، پشتکوه و کوه های بختیاری)) و حدود آن از غرب دجله ، از شرق قسمتی از پارس ، از سمت شمال راهی که بابل را به همدان وصل میکرد و از جنوب به خلیج پارس و بوشهر میرسیده . شهرهای مهم این تمدن را چنین نامیده اند : 1.شوش که مهمترین شهر و مرکز آن بوده 2.ماداکتو روی رود کرخه 3.خایدالو که احتمالا در مکان خرم آباد کنونی بنا شده بوده 4.اهواز . عیلامیان دولت خود را انزان سوسونکا می نامیدند . این لفظ ایلا که امروز بکار میبرند ، سامی ست و به منطقه کوهستانی اطلاق میشده .

نژاد عیلامیان
دیولافوا و دمرگان بر این باورند که مردمان اولیه این منطقه از حبشیان بودند . برخی عقیده دارند که سواحل خلیج پارس تا مکران از همین حبشیها مسکون شده . به هرحال مردمانی که در اطراف اروند رود و شط العرب و منتها علیه خلیج پارس زندگی میکردند ، بنام سومریان شناخته میشدند و بسیاری بر این باورند که همین مردم به مرور زمان به خوزستان و سرزمین های این تمدن مهجرت کرده و شالوده های تمدن ایلام را شکل دادند . بعد از آنها مردمان سامی نژاد به عیلام آمدند ولی استیلای آنها بر کوه های عیلام دوام چندانی نداشت . از مردمان نواحی کوهستانی عیلام نام کوسی ها یا کیس سی ها زیاد برده شده که مردمانی استقلال طلب بودند و براحی مطیع خارجی ها نمی شدند . .
زبان
قدیمی ترین زبان رایج در این منطقه ، زبان انزانی (انشانی) است که به عقیده آقای دمرگان در 3000 سال قبل متروکه شد و پس ازآن زبان های سومری و سامی تا مدتی رواج یافتند ولی در 1500 یال قبل از میلاد دوباره زبان انزانی رواج یافت و مورد استفاده قرار گرفت . از همینجا می توان نتیجه گرفت که زبان انزانی در بین مردم زنده بوده و مورد استفاده قرار می گرفته ولی دیوان اداری و کتیبه ها از زبان سومری یا سامی استفاده میکرده اند چراکه اگر زبانی مرد دوباره متولد نمی شود.
خط
خط عیلامی میخی است یعنی از نقوشی به شکل میخ متشکل شده که به صورت عمودی یا افقی سازمان یافته اند. تعداد این علامات تقریبا سیصد نوع میرسد . عیلامی ها خط را از سومری ها اقتباس کردند وی زبان آنها و نحوه نگارش متون کاملا مستقل از تمدن سومر است . به عبارت دیگر می توان گفت که نمادهای میخی بکار رفته در کتیبه های عیلامی و سومری ، معنای آوایی یکسانی ندارند .بنابراین با دانستن خط بابلی نمی توان خط عیلامی را خواند . نگارش اعداد هم در عیلامی و سومری ، متفاوت بوده چنانکه اولی بر علامات ده گانه و دومی بر علامات شصت گانه بنا شده . این خط بعدها همراه با خطوط دیگر استفاده میشد . مثلا یکی از پادشاهان عیلام بنام باش شوشیناک که قبل از سلطه سومریان اور بر شوش حکومت میکرده ، مجسمه ای از سنگ ساخت که چنین شکلی دارد : پادشاه بر تختی نشسته و کلماتی از از سمت راست آن به عیلامی و از سمت چپ به زبان بابلی نوشته شده .
مذهب
این موضوع چندان مشخص نیست و اطلاعات چندانی از اعتقادات مذهبی مردمان عیلام باستان در دست نیست . ولی تا جایی که معلوم است ، عالم از نظر عیلامیان ، مملو از ارواح بود . آنها خدای بزرگ را شوشیناک مینامیدند ولی پرستش او فقط به کاهنان و پادشاهان اختصاص داشته . پس از او به شش خدای دیگر و گروهی از ارواح اعتقاد داشتند که هرکدام از این ارواح خدای جایی بوده . عیلامیان هم مثل بابلی ها از خدایان خود مجسمه هایی می ساختند و اعتقاد داشتند که وقتی مجسمه ای را از شهری به شهر دیگر میبرند ، خدای آنها را باخود آورده اند . کاهنان از اقشار قوی و متنفذ در جامعه عیلام بودند و در بسیاری از امور دخالت می کردند . در کل مذهب عیلامیان باستان شباهت زیادی به آیین بابلیان داشته و احتمالا آداب مذهبی آنها نیز شباهت هایی به هم داشته .
شهر شوش
دمرگان خرابه های شوش را به چند قسمت تقسیم کرده : 1.ارگ سلطنتی یا قلعه شوش از از ادوار قدیم تا عهد اسکندر مسکونی بود . 2.قصرهای هخامنشی که در این مجموعه باقیمانده های قصر داریوش و اردشیر دوم و تالار معروف آپادانا کشف شده 3.محله تجارتی 4.محله ای در طرف راست رود کرخه .
عیلام در گذر زمان
دمرگان گدشته عیلام را به دوقسمت تقسیم میکند : 1.اعصار قبل از تاریخ 2.قرون تاریخی . قسمت اول باز به دو قسمت تقسیم می شود که هردو از عصر هجر است زیرا از این دوره هیچ اسباب فلزی بدست نیامده و آثار بجا مانده اغلب از سنگ و گل رس هستند . دمرگان از مقایسه این اشیا با نمونه هایی که از مصر بدست آمده چنین اعتقاد داشته که این آثار متعلق به حدود 8000 سال قبل از میلاد مسیح است . البته نظرهای متفاوتی هم دراینباره بیان شده از جمله آقای کینگ شباهت این اشیا را به نمونه ظروف مصری سطحی میداند و معتقد است که شباهت آثار بدست آمده در ماوراء دریای خزر و استرآباد و دره گز به آثار ایلامی بیشتر است . از اینجا و شواهد دیگر می توان چنین استدلال کرد که تمدن عیلامی در نقاطی به مراتب دورتر از حوزه قدرتش انتشار یافته بوده و به قول امروزی ها فرهنگ ود را صادر کرده .
در جریان مطالعات دمرگان در تمدن عیلام در لایه های بالاتر از عصر حجر ، طبقه ایست که دمرگان آنرا متعلق به عهد قدیم می داند . ظروف سفالین در این دوره نسبتا کم است و در عوض آثاری از مرمر سفید بدست آمده که روی آن نقاشی شده . دمرگان این اشیا را متعلق به 4000 سال قبل از میلاد میداند .
قرون تاریخی عیلام به سه دوره تقسیم میشود : 1.دوره ای که تاریخ عیلام ارتباط کاملی با سومری ها و اکدیها دارد (از دوران باستان تا 2225 ق.م) 2.عهدی که تاریخ عیلام با تمدن بابل گره میخورد (2265 تا 745 ق.م) 3.دوره ای که عیلام با آشوریان طرف میشود (745 تا 645 ق.م)

عهد اول
در این دوره تاریخ عیلام چندان واضح نیست ولی مشخص است که عیلامیان با همسایگان سومری خود روابط چندان خوبی نداشتند چون بارها باهم درگیر شده و سرانجام طومار حکومت سومریان را درهم پیچیده اند . (شرح این جنگ ها و کشمکش ها خود نیازمند یک مقاله جداگانه است که از حوصله این مطلب خارج می باشد)
از اوضاع داخلی عیلام در این دوره چیز زیادی نمی توان گفت ولی همین قدر مشخص است که تمدن آنها نسبت به همسایگان غربی خود (سومریان) توسعه چندانی نیافته بود چون به خاطر کوهستانی بودن و نبود راه های مناسب تجارتی ؛ می توان گفت که عیلامیان دور از مراکز تمدن آن روزگار میزیسته اند . درباره تشکیلات حکومتی هم می توان گفت که تازمانی که یک دشمن خارجی عیلامیان را تهدید نمی کرده ، هریک از اقوام و طوایف زندگی سیاسی و اجتماعی جداگانه ای داشته اند به خصوص مردمان ناحیه کوهستانی عیلام که همیشه استقلال خود را حفظ میکرده اند . به گفته دمرگان حتی زمانی هم که اقوام خارجی بر عیلام تسلط پیدا می کرده اند ، این ناحیه کوهستانی عیلام استقلال خود را حفظ می کرد . رفتار عیلامیان با دشمنان مغلوب سومری و سامی خود ، خیلی خشن بود و گاهی این خشونت ، باعث ورق خوردن صفحاتی از تاریخ میشد . چنانکه تمدن سومر بدست عیلامیان منقرض گردید .
عهد دوم
در این عهد عیلامی ها با پادشاهان بابل در زد و خوردند . و بارها شکست خورده و یا پیروز شده اند . و حتی توانستند بر بابل دست یافته و آنرا غارت کنند . از پادشاهان بزرگ عیلامی ها در این دوره (( شیل خاکین نون تاک )) است . او شاهی مدبر و بزرگ بود . بناهای بسیاری ساخت و بسیاری را هم مرمت کرد و جالب آنکه هر بنایی که بدست این پادشاه ترمیم میشد ، کتیبه ای بر آن نصب شده و هویت سازنده اصلی ، ترمیم کننده و دوره تاریخی ساخت و ترمیم آن ، به چند زبان ذکر میگردید . این حرکت کمک بسیاری به هیئت باستان شناسی فرانسوی در مکاشفات شوش کرد . با توجه به آثار بسیاری که از دوره این پادشاه بدست آمده ، مشخص است که در دوره او فرهنگ و تمدن عیلامیان به اوج ترقی خود رسیده بود
عهد سوم
وقایع این دوره عمدتا مربوط است به جنگ های عیلامیان با آشور . عیلام تا قبل از این دوره با آشور همسایه نبود چراکه مردمانی کوهستانی بین این دو ملت حائل بودند ولی در زمان تیگلات پالسر چهارم پادشاه آشور ، آشوریان به این منطقه هجوم آورده این منطقه را مطیع خود ساختند و بدین ترتیب با عیلام همسایه شدند . در ادامه به بررسی جنگ های عیلام با آشوریان خواهیم پرداخت که در نهایت منجر به انقراض دولت عیلام شد .

جنگ اول
عیلامیان که متوجه توسعه طلبی و خوی تجاوزکارانه همسایه جدید خود شده بودند ، از راه مصلحت اندیشی ، با دشمنان قدیمی خود (بابلیان) متحد شدند تا با کمک هم بتوانند ممالک خود را از دست اندازی آشوریان حفظ کنند . از طرف دیگر سارگون (پادشاه آشور) همین که خبر اتحاد عیلام و بابل را شنید ، فرصت به متحدین نداده قبل از رسیدن هر کمکی از جانب بابل به مرزهای عیلام تاخت . در این زمان آشوریان بر عیلام برتری داشنتد چون هم متمدن تر بودند و هم ارتش پیشرفته تر و با تجربه ای داشتند . علاوه بر این اسلحه آشوریان بهتر از عیلامیها بود ولی عیلامیها با شجاعت جنگیدند و توانستند در نبردی سرنوشت ساز در مکانی بنام دوری لو، لشکریان آشور را شکست دهند .(بین 722 و 705 ق.م)

سارگن دوم(راست) به همراه سنخریب(چپ)

جنگ دوم
بعد از ساراگن دوم سیناخریب بر تخت حکومت آشور نشست در این هنگام پادشاه عیلام کشته شد . آشوریان این فرصت را غیمت شمرده و از مرزهای جنوبی عیلام (ساحل خلیج پارس) وارد دشت شوش شدند و 34 قلعه را خراب کرده ساکنان آنرا به اسارت به آشور فرستادند . در این هنگام عیلامی ها کودورناخونتی را به پادشاهی برگزیدند ول او در کوهستان ماند و برای مقابله با آشوریان حرکتی از خود نشان نداد .آشوریان که وضع را چنین دیدند به طرف کوهستان های عیلام حمله بردند ولی به لطف سرما و مسدود بودن گردنه های برف گیر ، عیلامیان از هجوم سپاه آشور در امان ماندند . پس از عقب نشینی آشوریان از کوهستان ، عیلامیان پادشاه خود را به خاطر بی قیدی که نشان داده بود ، گرفته و کشتند(692 ق.م) و بجای او “اوم مان میناتو “را به سلطنت برگزیدند . وی سروسامانی به سپاه آشفته الام بخشید به طوری که بابلیان به او اعتماد کرده و مبالغ هنگفتی پول برای کمک به تجهیز لشکریانش به او کمک کردند . در بهار همان سال آشوریان مجددا به مرزهای کوهستانی عیلام یورش آوردند ولی جنگ خونینی درگرفت که علارغم کشته شدن سردار عیلامیها ، آنها مقاوت سرسختانه ای کردند که باعث شد ، اینبار هم آشوریان ناامیدانه به خانه های خود بازگردند . در سال 674 ق.م عیلامیان که آشور را در نقاط دیگر با دشمنان درگیر میدیدند ، به خود جرات داده از وه ها پایین آمدند و در خاک دشمن پیشروی کردند و یکی از شهرهای تحت سیطره آشور بنام سیپ پار را اشغال و غارت کردند ولی از آنجایی که در خود توان مقابله با سواره نظام آشور را آنهم در دشت باز نمی دیدند ، دوباره به کوهستان بازگشتند .

آشور بانیپال و جنگ های او
در 669 ق.م آشور بانیپال فرمانروای قدرتمند آشور به قدرت رسید . در ابتدای سلطنت او تمام حواسش متوجه مصر بود و پس از مطیع کردن مصر به سراغ همسایه های قدیمی خود برگشت . پادشاه آشور به خوبی متوجه شد که به شیوه گذشتگان نمی توان به راحتی عیلامیان را از پای درآورد . لذا برای نابودی این رقیب دیرینه خود در منطقه از در سیاست درآمد . از قضا در این دوره اختلافات داخلی در خاندان سلطنتی عیلام پیدا شده بود در نتیجه تعداد زیادی از نجبا و شاهزادگان عیلامی به دربار آشور بانیپال پناه بردند . در این زمان پادشاه عیلام به آشوریان تکلیف کرد که فراریان عیلامی را به دربار عیلام تحویل بدهد ولی آشور از این امر امتناع کرد و در نتیجه جنگ در گرفت و آشوریان از سمت کارون به مرزهای عیلام تاختند . در ابتدا عیلامیان که برای جنگ آماده نبودند ، به آرامی تا نزدیکی شوش عقب نشستند و برای اتلاف وقت نماینده ای نزد سردار آشوری فرستادند ولی آشوریان متوجه مقصود عیلامیان شدند و نماینده را کشتند . سرانجام دو سپاه در مقابل هم قرار گرفتند و سواره نظام آشور موفق شد جناح راست لشکر عیلام را در هم بشکند . پادشاه عیلام که شخصا در میدان حاضر بود ، برای نجات از شکست تلاش زیادی کرد و بارها به دشمن تاخت تا اینکه زخم برداشت و زمانی که برای خروج از میدان آماده میشد ، در محاصره آشوریان گیر افتاد و سرش را از تن جدا کرده به نینوا فرستادند .
وقتی خبر شکست سپاه عیلام به شوش رسید ، مخالفان شاه قیام کرده و دولت را مطیع خود ساختند . عیلامی ها در شوش بمناسبت این شکست به شادی پرداختند و از طرف دیگر نینوا هم غرق شادی شد چرا که عیلام تنها دشمن همتراز آشور در منطقه بود و سالها بود که آشوریان در انتظار چنین فتحی بودند تا برتری خود را بر منطقه به اثبات برسانند . پس از این واقعه یکی از نجبای مورد حمایت آشور بانیپال در شوش به قدرت رسید ولی گویا تقدیر عیلام بر این بود که کاملا نابود شود . در همین زمان بابل بر علیه آشور بانیپال برخواست و دو طرف در مقابل هم قرار گرفتند . عیلام کههنوز درگیر مناقشات داخلی خود بود اعلام بی طرفی کرد ولی نتوانست این بی طرفی را حفظ کند و در جریان مخاصمات به سمت بابل متمایل شد . در نتیجه پادشاه عیلام به تحریک آشور بانیپال توسط نجبای عیلامی کشته شد و فر دیگری به قدرت رسید ولی او نیز بر علیه آشوریان دست به اقداماتی زد که باعث شد تا آشوریان به نیات او پی برده شوش را غارت کنند و به نینوا برگردند .
نقش برجستهای که تسخیر شوش را به دست آشور به تصویر کشیدهاست.
انقراض عیلام
آشور بانیپال که متوجه ذات استقلال طلب عیلامی ها شده بود و از طرفی نتایج جنگ های قبل او را راضی نکرده بود ، به پادشاه عیلام که در این زمان “خوم بان کالداش” نام داشت ، امر کرد که کلدانیانی را که در جنگ بابل حامی بابلیان بودند را به همراه مجسمه الهه “نه نه” که بیش از هزار سال در اختیار عیلامیان بود را به آشور تسلیم کند ولی این برای خوم بان کالداش با مرگ مساوی بود . لذا او تصمیم به مقاومت گرفت ولی از آنجایی که سپاهی برای جنگ با ارتش نیرومند آشور بانیپال نداشت ، شکست خورد و متواری شد و آشوریان وارد شوش شدند و هرآنچه خواستند کردند . متن کتیبه آشور بانیپال به مناسبت فتح شوش چنین میگوید : ((خاک شهر شوشان ، ماداتکو و شهرهای دیگر را تماما به آشور کشیدم و در مدت یکماه و یک روز کشور عیلام را به تمامی عرض آن جاروب کردم .من این مملکت را از عبور حشم ، گوسفند و نیز از نغمات موسیقی بی نصیب ساختم و به درندگان ، مارها ، جانوران کویر و غزال اجازه دادم که آنرا فرو گیرند )) . پادشاه عیلام که فرار کرده بود ، سرانجام گرفتار شد و آشور بانیپال او و تام ماری نو ، پادشاه سابق عیلام را به ارابه خود بست و مجبورشان کرد تا عرابه سلطنتی را تا آشور و معبد ایشتار بکشند .
خاتمه
چنانکه از تاریخ عیلام پیداست ، عیلامی ها یک نوع تمدن را پرورده و خطی برای خود ترتیب داده بودند ولی حیث تشکیلات سیاسی هیچ وقت نتوانستند از حالت ملوک الطوایفی خارج شوند . به خصوص مردمان کوهستانی که همیشه مستقل یا نیمه مستقل بودند . با وجود این عیلامی ها در مدت چند هزار سال قومیت خود را در برابر مردمانی نیرومند مثل سومری ها ، اکدی ها ویا دول نیرومندی مثل بابل و آشور حفظ کردند . البته گاهی هم شکست های فاحشی خوردند ولی نکته ای که باید به آن توجه کرد اینست که اگر عیلام سقوط کرد ، به جهت اختلافات داخلی و نبود وحدت و انسجام بین عیلامیان بود . به هرحال از 645 ق.م دولت عیلام از صحنه روزگار محو شد و گذشته های این مردم به مرور از خاطر تاریخ فراموش شد و چنان از یاد رفت که حتی مورخین قدیم هم از این مردم چیزی نمی دانستند . وگرنه استرابون جغرافی دان معروف، نمی نوشت که کوروش پایتخت خود را شوش قرار داد چون مردمان آن همیشه تابع دیگران بوده اند و هیچ گونه اقدام مهمی نکرده اند . در مالمیر بختیاری (در 115 کیلومتری شرق شوشتر) در شگفت سلمان و غیره آثار زیادی از عیلامی ها دیده می شود .ولی متاسفانه این آثار را به استثنای آنهایی که در دسترس نیوده ، خراب کرده اند . در اینجا حجاری های برجسته با خطوط برجسته با خطوط میخی شوشی و انزانی بسیاری یافته اند . محققین این آثار را به قرن 12-13 ق.م مربوط میدانند . در اینجا استوانه های بابلی از قرن پنجم ق.م ، مهرها ، مسکوکات اشکانی و اشیای دیگر نیز زیاد پیدا شده .

کارگروه پژوهشی تاریخ فا

 

برای دریافت مقاله در فایل پی دی اف به کتابخانه ی سایت مراجعه کنید.

شخصیت کوروش بزرگ

نوشته هاي نويسندگان و تاريخ نويسان نامي باستان و نوين نشان ميدهد كه كمتر پادشاه و يا سرداري در جهان توانسته است نام و ارزشي برابر با كوروش بدست آورد.
كوروش آنقدر در مردم دوستي و ارزشهاي انساني عاليقدر بود كه نه تنها او را پيشرو پادشاهان و سرمد جهانگيران جهاني دانسته اند، بلكه حتي او را در سطح فرشتگان و در شمار پيامبران جهان به قلم آورده اند.

كوروش هنگامي ظهور كرد كه دنيا در ستمگري و ناداني ميسوخت و تشنه دادگري و انسان پروري بود.در زمان كوروش،بعضي از رهبران بزرگ ديني مانند بودا، كنفوسيوس، زرتشت و اشعيا و فيلسوف و دانشمند شهيري چوت «سولون» كه يكي از هفت حكيم درجه اول دنيا نام گرفته است،براي تهذيب اخلاق بشر ظهور كردند،اما كوروش از جهت خرد، داد و انصاف و بشر دوستي پيشرو همه آنها بشمار رفته است.

اشعياي نبي، كوروش را مسيح و برگزيده خدا خوانده و حتي پژوهشگر عصر ما ،از جمله ابوالكلام احمد آزاد كه خود از دانشمندان بنام و سالها وزير فرهنگ هندوستان بود،او را پيامبر دانسته است.[1]
در حالي كه تورات كوروش را در سطح پيامبران بشمار آورده و حتي ملتهايي كه بوسيله او شكست مي خوردند،در حد پرستش براي كوروش احترام قائل بودند و رفتار و منش بشر دوستانه بي نظير او با آن همه قدرتي كه داشت،ستايش و تمجيد همگان را بر مي انگيخت و ملتهاي گوناگون او را «خداوندگار» مي خواندند،بديهي است كه اگر او ادعاي پيامبري ميكرد،مردم دنيا با آغوش باز پيروي از او را پذيرا ميشدند،اما كوروش با همه اين امكانات ادعاي پيامبري نكرد.

هدف كوروش اين بود كه يك حكومت جهاني به رهبري ايرانيان و پارسيان بوجود آورد و برنامه او براي اجراي اين هدف تا زمان مرگش با موفقيت كامل پيش رفت و سرانجام نام خود را بعنوان بزرگترين مرد تاريخ بشر جاودان ساخت.

كوروش همه ارزشها و هنرهاي يك رهبر بزرگ را يكجا دارا بود.او سرداري بود ماهر و سياستمداري كاردان،اراده او قوي و عزمش راسخ در تصميم درست گرفتن بسيار سريع بود.او با تندي و تيز مغزي قادر به تشخيص خوب از بد و انتخاب روش موثر و پسنديده بود.

كوروش بيشتر به عقل و درايتش متكي ميشد تا به شمشير.او هميشه درصدد بهتر كردن زندگي و خوشبختي افراد ملتش بود و هرگاه مشاهده ميكرد انديشه نادرستي در يارانش نفوذ كرده است با نرمي و خوشخويي آنها را به راه راست هدايت ميكرد و با نرمخويي،در هنگام لزوم با رعايت اصول دادگري كامل، افراد خطاكار را بسزاي اعمالشان ميرساند.

تاريخ نويسان ،كوروش را يكي از سه مرد بزرگ تاريخ جهان دانسته اند.دو مرد بزرگ تاريخ عبارت بوده اند از اسكندر گجستك و قيصر روم ژوليوس سزار.اما هيچ يك از اين دو نفر در انسانيت و مردم دوستي و كوشش براي ايجاد آسايش و آرامش بيشتر براي ملتهاي گوناگون به پاي كوروش نرسيدند.[2]

كوروش بيش از هر پادشاه ديگري با مردم نزديك بود.او چون مردم عادي مي زيست و خود را در سطح آنان ميديد.بديهي است كه ارزش تاريخي و جهاني كوروش تنها از جهانگيري او ناشي نميشود،زيرا پيش از او كشورهاي مصر،بابل و آسور نيز پادشاهان بزرگ و نامداري داشتند و آسور در زماني تمام آسياي غربي و مصر را زير فرمان خود داشت.البته درست است كه وسعت سرزمينهاي كه سرداران نامبرده در اختيار داشتند،به اندازه قلمرو كوروش نبود،اما شهرت كوروش و عظمت تاريخي او بيشتر از ارزشهاي انساني و معنوي و مردم دوستي او سرچشمه مي گيرد.زيرا نه تنها اثري از رفتار ستمگرانه پادشاهان پيش از او در وي يافت نمي شود،بلكه سلوك و رفتار او با دشمنانش نيز انساني و بزرگ منشانه بود.

انسان دوستي و بزرگ انديش كوروش زماني آشكارتر ميشود كه ميبينيم كشتارهاي همگاني،غارت و چپاول، ويرانگري، ناموس دريدگي و به بردگي كشيدن ملتهاي شكست خورده از رسوم معمول و عادات جاري پادشاهان آن زمان بوده،ولي كوروش برعكس روشهاي ناپسند و غير انساني پادشاهان پيشين و همزمان خود،با دشمنانش با مهرباني و انسان دوستي رفتار ميكرد و حتي با رفتار بشر دوستانه اش دوستي و محبت آنها را به خود جلب ميكرد.چنان كه پس از شكست دادن «كرزوس» و «تيگران» آنها جزء نزديكترين ياران او در آمدند.

«خداوند کوروش‌ را برگزیده‌ و به‌ او توانایی‌ بخشیده‌ تا پادشاه‌ شود و سرزمین ها را فتح‌ کند و پادشاهان‌ مقتدر را شکست‌ دهد. خداوند دروازه‌های‌ بابل‌ را به روی‌ او باز می‌کند. دیگر آن ها به روی‌ کوروش‌ بسته‌ نخواهند ماند. خداوند می‌فرماید: ای‌ کوروش‌، من‌ پیشاپیش‌ تو حرکت‌ می‌کنم‌، کوه‌ها را صاف‌ می‌کنم‌، دروازه‌های‌ مفرغی‌ و پشت ‌بندهای‌ آهنی‌ را می‌شکنم‌. گنج های‌ پنهان‌ شده‌ در تاریکی‌ و ثروت های‌ نهفته‌ را به‌ تو می‌دهم‌. آن گاه‌ خواهی‌ فهمید که‌ من‌ خداوند، خدای‌ بنی اسرائیل‌ هستم‌ و تو را به‌ نام‌ خوانده‌ام‌. من‌ تو را برگزیده‌ام‌ تا به‌ قوم بنی اسرائیل‌ که‌ خدمتگزار من‌ و قوم‌ برگزیده‌ من‌ است‌ یاری‌ نمایی‌. هنگامی‌ که‌ تو هنوز مرا نمی‌شناختی‌، من‌ تو را به‌ نام‌ خواندم‌. من‌ خداوند هستم‌ و غیر از من‌ خدایی‌ نیست‌. زمانی‌ که‌ مرا نمی‌شناختی‌، من‌ به‌ تو توانایی‌ بخشیدم‌، تا مردم‌ سراسر جهان‌ بدانند که‌ غیر از من‌ خدایی‌ دیگر وجود ندارد و تنها من‌ خداوند هستم‌… من‌ زمین‌ را ساختم‌ و انسان‌ را بر روی‌ آن‌ خلق‌ کردم‌. با دست‌ خود آسمان ها را گسترانیدم‌. ماه‌ و خورشید و ستارگان‌ زیر فرمان‌ من ‌هستند. اکنون‌ نیز کوروش‌ را برانگیخته‌ام‌ تا به‌ هدف‌ عادلانه‌ من‌ جامه‌ عمل‌ بپوشاند. من‌ تمام‌ راه ‌هایش‌ را راست‌ خواهم‌ ساخت‌. او بی‌آنکه‌ انتظار پاداش‌ داشته‌ باشد، شهر (قوم یکتاپرست) من‌ اورشلیم‌ (بیت امقدی) را بازسازی‌ خواهد کرد و قوم‌ اسیر مرا آزاد خواهد ساخت‌.» [3]

براي آگاهي از روشهاي غير انساني و وحشيانه پادشاهان پيشين و معاصر كوروش با ملتهايي كه بدست آنها شكست ميخوردند،كافي است بين دها كتيبه اي كه از روشهاي وحشيانه سرداران آن عصر با ملتهاي شكست خورده باقيمانده،تنها به ذكر خلاصه اي از كتيبه «آشور نازيرپال» به شرح زير توجه كنيم:

بفرموده «آشور» و «ايشتار» خدايان بزرگ كه حاميان من بودند با لشكريان و ارابه هاي جنگي خود به شهر «گينابو» حمله بردم و آنجا را به يك ضرب شست تصرف كردم.ششصد نفر از سپاهيان دشمن را بيدرنگ سر بريدم،سه هزار نفر اسير را زنده زنده طعمه آتش ساختم و حتي يك نفر را باقي نگذاشتم كه به اسارت برود.حاكم شهر را بدست خود پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم.از آنجا به شهر «طلا» روان شده چون مردم آن سرزمين به عجز و التماس نيفتادند و تسليم من نشدند،از اينرو به شهرشان يورش بردم و آنرا گشودم.سه هزار نفر از آنها را از دم تيغ گذراندم.بسياري ديگر را در آتش كباب كردم.اسراي بيشماري از آنها گرفتم،دست و انگشت و گوش و بيني آنها را بريدم و هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم.از اجساد كشتگان پشته ساختم و سرهاي بريده آنها را به تاكهاي بيرو شهر آويختم!

سناخریب (681 – 705 ق.م) پسر و جانشین سارگن دوم آشوری؛ به جنگ هایی مکرر بر علیه ایلام و نواحی حوزۀ خلیج پارس پرداخت؛ پس از دفع دشمنان خارجی، سناخریب به طرف بابل که اعلام استقلال کرده بود لشگر کشید:

«همچون طوفانی که فرا رسیده باشد، به بابل حمله بردم و مانند تند باد آن را ویران ساختم. ساکنان آن را از پیر و جوان از دم تیغ گذراندم و خیابان های شهر را را با اجساد پر کردم… خود شهر و خانه های آن را از پی تا بام به تاراج بردم. ویران کردم و به آتش کشیدم… برای اینکه در آینده حتی زمین معابدش را تشخیص ندهند آن را به آب بستم و به مرغزار مبدل کردم. برای آرامش قلب آشور خداوندم که مردمان باید در برابر قدرت متعال او سر تسلیم فرود اورند خاک بابل را با خود همراه بردم تا آن را برای مردمان در دورترین نقاط بفرستم و مقداری از آن را در معبد جشن سال نو در آشور در کوزه ها انبار کردم». [4]

آن گاه در برابر روشهاي وحشيانه و ستمگرانه پادشاهان و سرداران آن عصر، كوروش با آزادمنشي و بشردوستي بي نظير و خاص و انقلابي در منشور خود كه در سال 1879 ميلادي هنگام كاوش در خاك بابل قديم كشف شده و خلاصه اي از آن در اينجا آورده ميشود، ميگويد:
((منم كوروش،شاه جهان،شاه بزرگ،شاه نيرومند ،شاه بابل،شاه سومر و اكد،شاه چهار گوشه جهان…با آرامش به بابل آمدم و در ميان شادي مردم بر اورنگ شاهي نشستم…سپاه بيشمار من بابل را فرو گرفتند،بي آنكه كسي را بيازارند.به هيچ كس اجازه ندادم كه مردم سرزمين سومر و اكد را دستخوش بيم و هراس سازد.نيازهاي بابليان و پرستشگاهايشان را در نظر گرفتم تا جملگي را رفاه و آسايش بخشم.يوغ بندگي را از گردن مردم بابل برداشتم.خانه هاي ويرانشان را از نو ساختم و به رنجها و شكوه هايشان پايان دادم…
…شهرهاي «آشور» ، «نوس» ، «آگاه» و «اشنونا» و…و همه شهرهاي مقدس آنسوي دجله را كه پرستشگاه هايشان از دير زماني پيش ويرا شده بود آباد كردم و پيكره هاي خدايان آنها را بجاي خود بازگرداندم. همه مردم اين سرزمينها را در ديارشان گرد آوردم و خانه هايشان را به آنان پس دادم…))

كوروش برخلاف روشهاي وحشيانه معمول در آن زمان،در شهرهايي كه به تسخير او درمي آمد،كشتار نمي كرد،به اديان و مذاهب ملتهاي شكست خورده احترام مي گذاشت و حتي به هزينه خود معابد و پرستشگاه هاي آنها را نوسازي و رونق مي داد.

براي مثال،پس از تسخير بابل معابد «اساهيل» و «آزيدا» را نوسازي كرد و دستور داد معبد بزرگي در بيت المقدس بسازند.پس از كشته شدن «بلشضر/بالتازار» پسر پادشاه بابل،كوروش فرمان داد حتي در دربار پارس عزاي عمومي اعلام شود.هنگامي كه ليدي را تسخير كرد از خود اهالي آن سرزمين حكمراني براي ليدي تعيين نمود.شهر «صيدا» را كه «بخت النصر» پادشاه پيشين بابل نيمه ويرانه كرده بود،دستور داد نوسازي كردند.

كوروش ميل نداشت در روان ملتهاي شكست خورده احساس حقارت و خفت بوجود بياورد و يا دين و آداب و رسوم و عواطفشان را خوار دارد و آنها را نااميد و بي پناه ببيند.

بدين ترتيب با پادشاهي كوروش بر سرزمين ايران در صد ساله ششم پیش از ميلاد، دوره خونريزي و خونخواري و درنده خويي و ويرانگري به پايان رسيد و دوره نويني آغاز شد كه در آن دوره عكس دوره هاي پيشين،صلح و انساندوستي رواج يافت،حقوق و عواطف انساني مورد توجه قرار گرفت،دادرسي و دادگري در اجتماعات انساني رونق يافت و ارزش انفرادي و اجتماعي نوع بشر مورد احترام واقع شد.

بديهي است كه چون كوروش ايراني و زاده شده و تربيت يافته در اين سرزمين بود،تافته منش فروهنده و آنهمه ارزشهاي انساني و معنوي او را،فرهنگ و رسوم و آداب ايراني بافته بود.

با توجه به اينكه نويسندگان يوناني نسبت به ايرانيان خوشبين نبوده اند،هنگامي كه ميخوانيم نويسندگان يوناني از قبيل هرودوت و گزنفون چگونه كوروش را در مقام انسان بي نظير و بزرگ و برتر ستايش و تمجيد كرده اند،آن وقت به بزرگي مقام انساني ،رهبري ،جهانگيري و بشردوستي كوروش بزرگ بيشتر پي ميبريم.

منابع:
1 (عباس خليلي،كوروش بزرگ،تهران موسسه مطبوعاتي علمي،1324ص70-71)
2 (شاپور شهبازي-1349 خورشيدي كوروش بزرگ ص408)
3 (کتاب مقدس، کتاب اشعیاء نبی، باب 45)
4 (مجید زاده، 324 / تاریخ تمدن های مشرق زمین، سناخریب، امپراتوری آشور)