زندگی جنسی شاهان بزرگ هخامنشی: تصویرها و واقعیتها

d8b9daa9d8b37

 

دیودوروس می نویسد : « این زنان هر شب پیرامون بستر شاه مى گشتند تا شاه سرانجام زنى راکه بایست با او همبستر شود، برگزیند » ( کتاب ۱۷، فصل ۷۷، بند ۷) . این متن به طور ضمنى مى رساند که شاه هر شب همبستر جدیدى براى خود بر مى گزیده است.

توضیح دیودوروس را مى توان با آنچه درکتاب استر آمده است، مقایسه کرد. پس از آنکه استر به دربار اخشورش وارد شد، هیجاز خواجه سرا اسباب طهارت و تحفه هایش را با هفت کنیزکه « از خانه پادشاه برگزیده شده » بودند به وى داد ( باب دوم، بند ۹). براى استر کارهایى انجام مى شود که « براى زنان مرسوم است که در مدت دوازده ماه کرده شود »، یعنى شش ماه به روغن مر و شش ماه به عطریات و « اسباب تطهیر زنان » او را براى همبستر شدن با شاه آماده مى کنند. وقتى شاه او را فرا مى خواند، شب مى رود و روز برمى گردد، ولى هنوز در « خانه دوم زنان » زیردست شعشغاز « خواجه سراى پادشاه و مستحفظ متعه ها » ى شاه است. معمولاً دیگر به نزد شاه باز نمى گردد تا آنکه باز احضار شود: البته این امر به دلیل ضرورت داستان روی می دهد ، چون استر بر دیگران مرحج می شود !

در هر حال ایام تطهیر تحمیلی به دختران جوان احتمالاً ناشی از ضرورت داستانی نیست و واقعیت دارد . در کتاب یهودیه نیز قهرمان داستان خود را برای رفتن به نزد هولوفرنز چنین مهیا می کند :

جامه های عزا را از تن به در آورد ، در آب شستشو کرد ، با مر ناب بدن را تدهین نمود . گیسوانش را بافت ، سر را با دستار بست ، جامه های بزم پوشید … سندلها را به پا کرد و سر تا پای خود را با انگشتری ، النگو ، گوشواره و حلقه های جواهر نشان و انواع زیورآلات آراست ( باب دهم ، آیه ۳ – ۴ ) .

شمار فراوان الزاماتی از این دست ، که به زنانی که بایست با شاه همبستر شوند ، تحمیل می شد ، نباید موجب حیرت شود . به نوشته هراکلیدس جوانان مسئول خدمت بر سر سفره شاه نیز بایست از پیش شستشو کنند و جامه سپید بپوشند .

پس بین سخنان نگارنده کتاب استر و سخنان دیودوروس سیسیلی هماهنگی نسبی وجود دارد ، هر چند در کتاب استر به چرخ زدن شبانه زنان گرد بستر شاه ، که دیودوروس سیسیلی آن را شرح داده است ، اشاره ای نشده است . اما آیا وجود این تشابه ناگزیر باید مورخ را متقاعد کند ؟ برای اینکه به این پرسش پاسخ دهیم ، بهتر است به طرف هراکلیدس برگردیم که در پرسیکای خود چنین می نویسد :

سیصد زن ( gynaikes ) به شاه بزرگ می رسند ( phyllatousin ) ؛ این زنان تمام روز را می خوابند تا بتوانند شب بیدار بمانند ؛ آنان ، در پرتو چراغهای روشن ، آواز می خوانند و چنگ می نوازند ؛ و شاه از طریق حیاط سیبداران با آنان ( pallakides? ) مرتبط است (athenee XII,514b ) .

در نظر اول شباهت متن دیودوروس و هراکلیدس کاملاً مشخص است . اما باید خاطر نشان کنیم که متن اخیر بعضاً بازسازی شده است و واژه pallakides در آن قابل اطمینان ؛ در دستنوشته های دیگر اغلب ، pallakis آمده است ؛ تنها واژه مسلم gynaikes است ؛ اصلاحاتی که معمولاً پیشنهاد می شود ( از جمله ۳۶۰ به جای ۳۰۰ ) به دلیل شبیه سازی با دیودوروس سیسیلی است ، که البته موجب ایجاد تردید های جدی درباره ارزش اثباتی مقایسه دو نویسنده می شود . دیودوروس به توضیحات هراکلیدس ( زنان شب زنده داری که آواز می خوانند و چنگ می نوازند ) اشاره ای نکرده است . این تفاوتها به خصوص بدان روی قابل توجه است که هراکلیدس رسوم دربار هخامنشی را خوب می شناخته است .

تفسیری که از همه درست تر می نماید این است که هراکلیدس به ۳۶۰ همبستر شاه اشاره نمى کند، بلکه منظور او پالاکایهاى آوازه خوان و نوازنده اند که بعضى از آنان، به طورى که از طریق هراکلیدس ( athenee IV,145c ) و نویسندگان دیگر مى دانیم، به شام سلطنتى با نواها و نغمه هایشان لطف و زیبایى خاصى مى بخشیدند. پارمنیون ۳۲۹ تن از این پالایهاى رامشگر ( pallakai basilikai mousourgoi ) را در خزانه داریوش سوم در دمشق تصاحب کرد ( XIII,608a ) . اگر این تفسیر بى اساس نباشد به طرف این فرض کشیده مى شویم که دیودوروس ( یا منبع او) توضیح غریب خود را به خاطر خوانندگانش افزوده است یا آنکه ( آگاهانه یا نا آگاهانه ) با ذکر بعضى اطلاعات، چنانکه در نوشته هراکلیدس ارائه شده است، ابهام ایجاد کرده است. دیودوروس سیسیلى مطلب را طوری نگاشته است که با یکى از تصاویر مورد پسندی که نویسندگان یونانى ارائه داده اند، کاملا هماهنگى دارد. مثلاً پولوارخوس از میان دلایل اثبات جلال و شکوه بى بدیل شاهان بزرگ علاقه آنان را به روابط جنسى قید کرده است ( athenee XII,545f ) . الیانوس آنان را با یک ماهى دریایى « که همسران متعدد دارد » مقایسه کرده و نوشته است که بربران مادى و پارسی« تجمل ( tryphe ) شان را در لذاید بستر ظاهر مى کنند » طبیعت جانوران، کتاب ا، بند۱۴ ) .

تمایز آنچه به اطلاعات مربوط مى شود از آنچه به تفسیر یونانیان از مسائل برمى گردد، دشوار است. دیودوروس از شمار همبستران شاه ( که « برابر با روزهاى سال » است ) نتیجه گرفته است که هر شب یکى از آنان برای سرگرم کردن شاه بزرگ به نزد او مى آمده است. اما متونى که در اختیار داریم پذیرش تمام و کمال تفسیر دیودوروس را به ما تحمیل نمى کند.
به خصوص وسوسه مى شویم بیندیشیم که دیودوروس رقمى را « عقلانى کرده » است که نزد هخامنشیان ارزش نمادین داشته است. شاید بینش دیودوروس سیسیلى حداقل بعضاً از توضیح هرودوت درباره روابط شاه بزرگ و زنانش ناشى شده بإشد: « زنان ( gynaikes ) در پارس با شوهران خود به نوبت مراوده دارند » ( کتاب ۳، بند ۶۹ ) ، روى هم رفته، اگر همان طور که در استر مورد تأیید قرار گرفته است، دختران جوان گردآوری شده بایست باکره بوده باشند، حتى به اینجا مى رسیم که از خود بپرسیم که آیا بسیارى از آنان- احتمالاً پیش از آنکه در پرستشگاه آناهیتا باقى زندگی خود را در طهارت بگذرانند- با کره نمى ماندند ( پلوتارک،اردشیر، کتاب ۲۷، بند ۳ – ۴ ) .

نظر افراد بزرگ، دربارۀ کوروش بزرگ

اين نوشتار براي آشنايي بهتر دوستان با ديدگاه هاي مورخين و ديگر منابع كه در ارتباط با كوروش اظهار نظر كرده اند ،گردآوري شده است.اميد است كه مورد عنايت شما عزيزان واقع شده و اگر نقصاني در اين رابطه مشاهده ميكنيد، آنرا به بزرگواري خود ببخشيد.

تورات؛


تورات كوروش را از انسانهاي بزرگ و بي نظير دانسته و ارزش انساني و معنوي او را در سطح يك پيامبر آسماني قرار داده است.

كتاب اصلي تورات يعني تواريخ ايام با نام كوروش پايان مي پذيرد و قسمت دوم تورات يعني از كتاب عزرا به بعد نيز با نام كوروش آغاز شده است.بطور كلي ،تورات بيش از شانزده مورد در فصول مختلف با لحن ستايش آميز و بي سابقه اي از كوروش ياد كرده و حتي در يك مورد به وي عنوان “مسيح خداوند” داده است.
نكات ذيل قسمتي از مطالبي است كه تورات درباره كوروش نوشته است:

“خداوند درباره كوروش ميگويد كه او شبان من است و هرچه او كند آنست كه من خواسته ام”
“اين سخني است از خداوند به كوروش:تو مسيح من هستي . من دست راست تو را گرفتم تا بحضور تو امتها را مغلوب كنم و كمرهاي پادشاهان را بگشايم .تا درها را به روي تو باز كنم و ديگر دروازه ها به رويت بسته نشوند . من همه جا پيش روي تو خواهم بود . ناهمواريها را برويت هموار خواهم كرد.و پادشاهان را در پايت خواهم افكند . من كمر تو را زماني بستم كه مرا نشناختي و هنگامي تو را بنام خواندم كه هنوز به دنيا نيامده بودي.”


“منم (خداوند) كه او (كوروش) را از جانب مشرق برانگيختم تا عدالت را روي زمين برقرار كند.من امتها را تسليم وي ميكنم و او را بر پادشاهان سروري مي بخشم و ايشان را مثل غبار به شمشير وي و مانند كاهي كه پراكنده شود به كمال او تسليم ميكنم .”
“من كوروش را به عدالت برانگيختم و تمامي راهها را در پيش رويش استوار خواهم ساخت .”
“منم كه شاهين خود (كوروش) را از جانب مشرق فرا خواندم و دوران عدالت را نزديك آوردم .”
“خداوند كوروش را برگزيد و فرماندار جهانش كرده است .بازوي او را بر كلدانيان فرو خواهد آورد و راه او را همه جا هموار خواهد ساخت من او را برگزيدم و خواندم.”
“در سال اول سلطنت كوروش پادشاه پارس كلام خدا كامل شد .خداوند روح كوروش پادشاه پارس را برانگيخت تا در تمام سرزمينهاي خود فرماني صادر كند كه (يهوه)خداي آسمانها تمام ممالك زمين را به من داده است و امر فرموده است خانه اي براي او در اورشليم بنا كنم .”


گزنفون؛

گزنفون با آنكه يوناني بوده ، در كتاب تربيت كوروش ،آن چنان از كوروش تجليل بعمل آورده كه ميتوان گفت هيچكس تاكنون از پادشاهي آنقدر تمجيد نكرده است .گزنفون در اين كتاب از كوروش بصورت يك انسان كامل ، يك سرمشق بي مانند زمامداري و يك مربي ايده ال و يك رهبر عاليقدر نام برده است .


گزنفون مينويسد:
كوروش نابغه بزرگي بود كه در تمام عمر از هدفي مقدس و عالي پيروي ميكرد . او دوست انسانها و طالب علم و حكمت و راستي و درستي بود.كوروش عقيده داشت،پيروزي بر كشوري اين حق را براي سردار پيروز ايجاد نميكند كه ملت شكست خورده را اسير كند.در هنگام جنگ بايد سعي كرد كه آتش جنگ به كشاورزان و مردم غير سپاهي سرايت نكند و شهر شكست خورده را نبايد غارت كرد.
كورش موفق شد حتي ملتهاي شكست خورده را نيز شيفته خود كند،بطوري كه پارسيان او را پدر خواندند و ملتهاي كه بوسيله كوروش مغلوب شده بودند آن را «خداوندگار» مي ناميدند.
كوروش برترين مرد تاريخ دنيا ، بزرگترين ،بخشنده ترين ، پاك دل ترين و دريا دل ترين مردان بود و بزرگترين هواخواه فرهنگ و آموختن بشمار ميرفت.


كوروش عقيده داشت پادشاه براي ملت خود بايد در مقام يك شبان انجام وظيفه كند،زيرا همانطور كه يك شبان نمي تواند از گله اش بيش از آنچه بدان خدمت ميكند توقع داشته باشد ، پادشاه نيز از شهرها و مردم تابع خود بايد به همان اندازه استفاده كند كه آنها را خوشبخت و مرفه نگه ميدارد. كوروش با اين طرز تفكر قصد داشت سرآمد همه نيكوكاران جهان باشد.
كوروش با ساير پادشاهان چه آنهايي كه از راه ميراث به تاج و تخت رسيده بودند و چه آناني كه با كوشش و تلاش به قدرت پادشاهي دست يافته بودند،تفاوت داشت.زيرا در حالي كه اگر پادشاهان بتوانند بر كشور زير فرمان خود حكومتي نيرومند داشته باشند ،از دست اندازي به سرزمينهاي همسايه خود خودداري ميكنند،اما كوروش بسياري از كشورها و ملتهاي آسيا ،اروپا و افريقا را فرمانبردار خود كرد و بزرگترين پادشاهي تاريخ را بنيانگذارد.

گزنفون گذشت و رادمردي ،وفاداري ،فداكاري ،هنر رزم آزمائي ،جهانداري ، خويشتن داري ، خردمندي ، بلندپروازي و كياست كوروش را مي ستايد و رفتار او را با دوست و دشمن ،در بزم و در رزم ، در خانه و در سفر ، با خويشان و بيگانگان تمجيد ميكند و از او بعنوان يك نمونه كامل انسان منحصر بفرد كه ارزشها و نيكيهاي بشري را يكجا داشته نام مي برد.
گزنفون مينويسد:
كوروش براي گرفتن جيره سربازي در صف سپاهيان مي ايستاده و هر سپاهي در اين هنگام حق هر نوع ايرادي به رفتار كوروش داشته است.


همچنين كوروش درباره تقسيم غنيمتهاي جنگي بين سربازان ، در حضور جمع عقيده آنها را پرسش ميكردو به خواست سپاهيان احترام ميگذاشت.زيرا معتقد بود ، در نظر داشتن لياقت افراد شرط رعايت اصل برابري ميباشد.
كوروش در اين جهت ميگويد:«همانطور كه در هنگام انتخاب يك اسب خوب ،تابعيت اسب مورد نظر قرار نميگيرد،به همان گونه نيز شرط ارزش يابي انسانها بايد لياقت و كارآيي آنها باشد نه تفاوت بين پارسي و يا غير پارسي بودن آنها»

كوروش همچنين عقيده داشت كه تنها با دوستي و صميميت مي توان در قلب ياران و سپاهيان راه يافت،نه ترس و وحشت.
كوروش به سربازان خود ميگفت:«در پوشيدن لباس ساده به من نگاه كنيد
»

او از اينكه با دشمنان خود رفتار ناجوانمردانه بكار نمي برد و با همه با دادگري رفتار ميكرد و ملتهاي گوناگون زير امپراطوري خود را با نيروي تقوا و فضايل انساني اداره مينمود ، بخود ميباليد.
كوروش براي خود حق ويژه اي قائل نبود و پيوسته به سربازانش ميگفت:«به منش و كردار من با دقت چشم بدوزيد و مواظب باشيد كه من به وظيفه خود عمل كنم»

گزنفون در پايان گفتار خود نتيجه ميگيرد كه كوروش دومين ارزش و فضيلت انسان را پس از پرستش خدايان ، بسط عدالت مي دانست و اتباع و فرمانبرداران خويش را فرزند خود مي ناميد.


گيرشمن؛

«گيرشمن» باستان شناس فرانسوي درباره كوروش ميگويد:كمتر پادشاهي است كه پس از خود مانند كوروش چنين نام نيكي باقي گذاشته باشد.
كوروش سرداري بزرگ،سخي و نيكوخواه بود.او آنقدر خردمند بود كه هر زماني كشور تازه اي را تسخير ميكرد به آنها آزادي مذهب ميداد و فرمانرواي جديد را از بين بوميان آن سرزمين انتخاب ميكرد.او شهرها را غارت و ويران نميكرد.ملتهاي آنان را قتل عام نمي نمود،بلكه به آنها آزادي ميداد.
ايرانيان كوروش را “پدر” و يونانيان كه سرزمينشان بوسيله كوروش تسخير شده بود وي را “سرور” و “قانونگذار” ميناميدند و يهوديان او را “مسيح خداوند” مي خواندند.

كنت دوگو بينو؛

«كنت دوگوبينو» در كتاب تاريخ ايران مينويسد: تاكنون هيچ فرد انساني موفق نشده است اثري را كه كوروش در تاريخ جهان باقي گذاشت ،در افكار ميليونها مردم جهان بوجود آورد.از زمان كوروش تاكنون،تحولات بسياري در جهان بوجود آمده و ملل بسياري پراكنده شده و يا جاي خود را به ديگران سپرده اند ، اما در ميراثي كه به نسلهاي پياپي منتقل شده ، هميشه نام كوروش در رديف با عظمت ترين و درخشان ترين خاطره ها باقي مانده است .هرجا كه پاي تمدن شرق و غرب بدانجا رسيده ، نام اين پادشاه بزرگ آسيائي نيز دهان به دهان تكرار شده است.
من اذعان ميكنم كه اسكندر و سزار و شارلماني مردان بزرگي بودند ، ولي هركس كه اثر مردان بزرگ را در تاريخ بررسي كند، درخواهد يافت كه كوروش بر همه آنها مزيتي انكارناپذير دارد.
كوروش بر همه رهبران ملل برتري دارد و تاكنون كسي در تاريخ جهان بوجود نيامده است كه بتواند با او برابري كند.
كتابهاي مقدس كوروش را مسيح خوانده اند و اين سخن كاملا بجاست.كوروش يك مسيح واقعي بود ، مردي كه سرنوشت او را برتر از گذشتگان قرار داد.


كنت
دو گو بينو نوشته است : كوروش برخلاف شيوه اي كه تا آن زمان معمول بود ،هيچگاه حريفان و دشمنان شكست خورده اش را به دست دژخيم نسپرد ، بلكه برعكس چنان با محبت و احترام با آنها برخورد كرد كه آنها جز مريدان و پيروان صميمي او در آمدند.نمونه يكي از اين افراد “كرزوس” پادشاه ليدي بود كه پس از شكست از كوروش جزو نديمان ويژه او درآمد و تا آخر عمر مشاور صميمي كوروش بود .


ديودوروس سيسیلی؛

«ديودوروس سيسولوس » تاريخ نويس مشهور نوشته است : كوروش پسر  “كمبوجيه” و “ماندان” دختر پادشاه ماد در دلاوري و كارائي خردمندانه ،حزم و ساير خصائل نيكو ، سرآمد مرد روزگار خود بود . در رفتارش با دشمنان داراي شجاعتي كم نظير و در كردارش نسبت به زير دستان پاك انديش و انسان دوستانه بود و از اينرو “پارسيان” او را “پدر” ميخواندند .


هرودوت؛

«هرودوت» كوروش را پادشاهي ساده ،بلند همت و رادمرد و شجاع مي داند كه با انديشه هاي خردمندانه اش پارسيان را از باجگذاري رهائي بخشيد و بزرگترين ملت جهان را ساخت و براي آنها نيرومندترين پادشاهي جهان را پي ريزي كرد.
به عقيده هرودوت ، كوروش با اتباع خود رفتاري مشفقانه ، مهربان و پدرانه داشت. او بخشنده ، اداب دان و رعيت نواز بود و چون هميشه خير و سعادت اتباع خود را مي خواست ، ايرانيان او را “پدر” خواندند .
هرودوت ، همچنين كوروش را جنگ آوري آزموده و دورانديش ، دوستي وفادار و برازنده و پادشاهي پاكدل و آزاده و نرمخوي و شايسته ستايش تصوير ميكند.


افلاطون؛

«افلاطونن» مينويسد: كوروش سرداري بزرگ بود . در زمان او ايرانيان از آزادي برخوردار بودند و بر بسياري از ملتهاي دنيا فرمانروايي ميكردند.بعلاوه او به همه مللي كه زير فرمانروايي او قرار گرفتند ، حقوق مردم آزاد بخشيد . اين امر سبب شد كه همه او را ستايش مي كردند. سربازان او پيوسته براي وي آماده جانفشاني بودند و بخاطر او از هر خطري استقبال مي كردند . اگر در بين اتباع او مرد خردمندي بود كه راي و نطر او ميتوانست براي ديگران سودمند باشد ، نه تنها كوروش به وي حسد نمي ورزيد ، بلكه به وي پاداش نيز عطا ميكرد . بدين سبب كشور ايران زير رهبري كوروش از هر لحاظ پيشرفت كرد و مردم آن نيز از آزادي و رفاه بي سابقه اي برخوردار بودند و آن چنان نسبت به يكديگر محبت مي ورزيدند كه گويي همه با يكديگر خويشاوندي دارند.


فلو يگل؛

«فلو يگل» مينويسد : موقعي كه اوضاع و احوال تاريك و اندوهبار جهان را در عصر پيش از كوروش بياد مي آوريم ، اهميت بيكران آن پادشاه بزرگ بيشتر نمايان مي شود و از اينرو بايد گفت كه به حق به او عنوان “بزرگ” داده اند.
دليل اينكه كوروش را بزرگ مينامند آن بود كه وي با امكاناتي ناچيز موفق شد براي اولين مرتبه نيرومندترين دولت روزگار بوجود بياورد. وسعت امپراطوري كوروش همان قلمرو اسكندر بود ولي كوروش مانند اسكندر با دولتهاي فراخ ، اما پوسيده و در حال فرو ريختن روبرو نشد ، بلكه او دولنهاي نيرومند زمان خود را بزير فرمان خود درآورد.

كوروش “بزرگ” بود زيرا او در راه درستي و داد جنگيد و حتي در اين راه جان داد.كوروش مانند آن فرمانده رومي (منظور “ژوليوس سزار” است كه در ابتدا نماينده جمهوري بود،اما بعلت خودكامگي بدست جمهوري خواهان كشته شد)نبود كه مانند افراد مادركش شمشيري را كه “جمهوري” به او سپرده بود ،بر ضد خود او بكار برد.همچنين او مانند آن سردار آلباني(گويا اشاره به آتيلاي معروف پادشاه هونهاست كه در نيمه سده پنجم ميلادي مردم اروپاي شرقي و جنوبي را به خاك و خون كشيد.آلباني از استانهاي مركزي دولت او بشمار ميرفت) و يا آن رهبر فرانكي (منظور شارلماني است كه رهبر فرانكها بود و اقوام اروپائي را فرمانبردار خود كرد و امپراتوري بزرگي را بنيان نهاد كه باعث ايجاد دولتهاي آلمان و فرانسه شد.) و يا آن خان مغولي نبود كه بمنظور سير كرد حس آزمندي و جنگجوئي خود بر سر مردمان بيگانه بتازد، بلكه او پادشاهي بود كه چون دولت ماد به او حمله كرد و ليدي و بابل و مصر بر ضد او هم پيمان شدند ، براي دفاع از تخت و تاج و سرزمين پدرانش بر آنها تاخت و به بزرگترين پيروزيها دست يافت.

بعلاوه كوروش انسان والا ارزشي بود كه در منش انساني او خونريزي و خونخواهي و يا كينه جوئي و ستمگري جايي نداشت.او به دشمنانش شكنجه نداد و آنها را بيرحمانه نكشت و هم ميهمانش را به دست دژخيمها نسپرد. حتي زماني كه ليديهاي خيانتكار را براي بار دوم بزير فرمان خود درآورد،اجازه نداد كسي بروي آنها شمشير بكشد؛اما اسكندر بارها فرمان كشتار همگاني صادر كرد.
كوروش هيچيك از جناياتي را كه روميان درباره سردار دلير و آزاده “ارونيان”(بيثوايتوس پادشاه رادمنش و شجاع بود كه مدتي در برابر روميان جنگيد، اما آنها او را در هنگام صلح ناجوانمردانه كشتند) و اسكندر درباره “برانخيديها”(گروهي از “ميليتوسيان” بودند كه در زمان خشايارشا به طرفداري از ايران قيام كردند و بعد به “سغد”آمدند و تا دوره اسكندر در آنجا ماندند.اسكندر مقدوني آنها را بدون اينكه مرتكب گناهي شده باشند ، قتل عام كرد.)، “كليتوس” (از دوستان بسيار نزديك اسكندر بود و بارها جانش را از مرگ حتمي نجات داد،اما اسكندر بر او خشم گرفت و او را بدست خود با نيزه كشت و سپس مستي را بهانه ساخت)و “پارمينون” (سردار دلاور و سالخورده و مورد اعتماد اسكندر بود،اما پس از اينكه اسكندر ايران را تسخير كرد ،دستور داد پارمينون و يارانش را كشتند و اموالش را ضبط كرد)ساخورده انجام دادند مرتكب نشد.

كوروش ،هيچگاه شهرهايي را كه تسخير مينمود ويران نكرد و آنها را به آتش نكشيد.كوروش برتر از آن بود كه در انديشه ملت و يا روزگار بگنجد.او سياستمدار بزرگي بود كه آينده را در پيش ميديد.كوروش با سخاوت و رادمنشي وصف ناپذيري به آنهايي كه به دست وي شكست ميخوردند آزادي ميداد و با اطميناني دلاورانه دشمنان شكست خورده اش را فرمانداري اعطا ميكرد.بر اساس همين شيوه تحسين برانگيز بود كه “كمبوجيه” پسر كوروش در پيشاپيش كاروان شادي بابليان شكست خورده شركت كرد و پس از تصرف مصر ،حكومت اداري مصر را كه مركزش در “سائيس” بود به درياسالار مصري “اوجاهورسنه” پسر كاهن بزرگ سائيس واگذار نمود.
كوروش سازمان نظامي و اداري را از يكديگر جدا ميكرد ، فرمانداري نظامي را به ياران پارسي و مادي وفادارش ميسپرد و حكومتهاي محلي را به بزرگان محلي واگذار ميكرد.

نه تنها پارسيان كوروش را با قلب و مغز فرمانبرداري ميكردند و او را “پدر” خود مي خواندند ، بلكه بيگانگان نيز به دلخواه خويش و به زيان پادشاهانشان بر پاي او مي افتادند و فرمانبرداي از او را اختيار ميكردند.چنان كه مردم نينوا و مخصوصا صور كه “بخت النصر” و اسكندر نتوانستند بر آنها دست يابند ،خود را تسليم كوروش كردند.همچنين قوم يهود تاكنون به هيچ انساني مانند كوروش احترام نگذاشته اند .يهوديان كوروش را مسيح و منجي خويش مي دانستند زيرا كوروش آنها را از نابودي نجات داد و دستور داد آنها بعنوان يك ملت ،زندگي خود را سر بگيرند و شاهزاده اي از خود آنها برايشان حكومت براند.
بهر حال كوروش آفريننده و پدر زمان خود بود كه وجودش يكتا و بي همتا در تاريخ مانده است .او يك دوره تاريخي را به پايان رسانيد و دوره نويني را آغاز كرد. يعني فرمانروايي جهان را از چنگ ساميان بدر آورد و براي هميشه به دست آرياييان سپرد.

منابع:
1 تورات، تواريخ ايام و عزرا و اشعياي نبي ،باب چهل و پنجم ،بند
2 كتاب عزرا
3 كتاب اشعياء نبي
4 تواريخ ايام
5 گزنفون xenophon ,cyropaedia
6 گيرشمن ،ايران از آغاز تا اسلام ،ترجمه دكتر معين
7 كنت دو گوبينو سفير فرانسه در تهران در سالهاي 1861_63 ميلادي از كتاب حسن پيرنيا (تاريخ مفصل ايران)
8 ديودوروس سيسولوس Diodorus,siculus
9 هرودوت
10 افلاطون ،كتاب سوم قوانين
11 فلويگل Floigl.Cyrus and Herodot nach den Neugetur
12 پرسي سايكس در كتاب وي تاريخ ايران1951
13 جورج راولينسون استاد شهير تاريخ شرق باستان
14 ادوارد مي ير
15 ويليام دورانت