ایلامیان از کجا آمده اند؟

ایلامیان از کجا آمدند؟

حلقه های مفقوده ی تاریخ عیلام بسیار زیادند اما جستجو برای آنها باید از جایی شروع شود بهتر آن دیدم که ابتدا ریشه های پیدایش مردمان سازنده تمدن عیلام را بیابم ، برای نیل به این هدف در این مقاله اول سعی بر این است که با چند استدلال ساده ذهنیت افراد از برخی سوء ذن ها در مورد عیلامیان بر طرف شود و سپس با عنوان کردن چند نظریه به یک نتیجه ی کلی خواهیم رسید امیدوارم اساتید امر و خوانندگان گرامی با انوار درخشان انتقاد خویش نکات تاریک این نگارش را بر بنده آشکار نمایند.

ادامه خواندن “ایلامیان از کجا آمده اند؟”

شخصیت کوروش بزرگ

نوشته هاي نويسندگان و تاريخ نويسان نامي باستان و نوين نشان ميدهد كه كمتر پادشاه و يا سرداري در جهان توانسته است نام و ارزشي برابر با كوروش بدست آورد.
كوروش آنقدر در مردم دوستي و ارزشهاي انساني عاليقدر بود كه نه تنها او را پيشرو پادشاهان و سرمد جهانگيران جهاني دانسته اند، بلكه حتي او را در سطح فرشتگان و در شمار پيامبران جهان به قلم آورده اند.

كوروش هنگامي ظهور كرد كه دنيا در ستمگري و ناداني ميسوخت و تشنه دادگري و انسان پروري بود.در زمان كوروش،بعضي از رهبران بزرگ ديني مانند بودا، كنفوسيوس، زرتشت و اشعيا و فيلسوف و دانشمند شهيري چوت «سولون» كه يكي از هفت حكيم درجه اول دنيا نام گرفته است،براي تهذيب اخلاق بشر ظهور كردند،اما كوروش از جهت خرد، داد و انصاف و بشر دوستي پيشرو همه آنها بشمار رفته است.

اشعياي نبي، كوروش را مسيح و برگزيده خدا خوانده و حتي پژوهشگر عصر ما ،از جمله ابوالكلام احمد آزاد كه خود از دانشمندان بنام و سالها وزير فرهنگ هندوستان بود،او را پيامبر دانسته است.[1]
در حالي كه تورات كوروش را در سطح پيامبران بشمار آورده و حتي ملتهايي كه بوسيله او شكست مي خوردند،در حد پرستش براي كوروش احترام قائل بودند و رفتار و منش بشر دوستانه بي نظير او با آن همه قدرتي كه داشت،ستايش و تمجيد همگان را بر مي انگيخت و ملتهاي گوناگون او را «خداوندگار» مي خواندند،بديهي است كه اگر او ادعاي پيامبري ميكرد،مردم دنيا با آغوش باز پيروي از او را پذيرا ميشدند،اما كوروش با همه اين امكانات ادعاي پيامبري نكرد.

هدف كوروش اين بود كه يك حكومت جهاني به رهبري ايرانيان و پارسيان بوجود آورد و برنامه او براي اجراي اين هدف تا زمان مرگش با موفقيت كامل پيش رفت و سرانجام نام خود را بعنوان بزرگترين مرد تاريخ بشر جاودان ساخت.

كوروش همه ارزشها و هنرهاي يك رهبر بزرگ را يكجا دارا بود.او سرداري بود ماهر و سياستمداري كاردان،اراده او قوي و عزمش راسخ در تصميم درست گرفتن بسيار سريع بود.او با تندي و تيز مغزي قادر به تشخيص خوب از بد و انتخاب روش موثر و پسنديده بود.

كوروش بيشتر به عقل و درايتش متكي ميشد تا به شمشير.او هميشه درصدد بهتر كردن زندگي و خوشبختي افراد ملتش بود و هرگاه مشاهده ميكرد انديشه نادرستي در يارانش نفوذ كرده است با نرمي و خوشخويي آنها را به راه راست هدايت ميكرد و با نرمخويي،در هنگام لزوم با رعايت اصول دادگري كامل، افراد خطاكار را بسزاي اعمالشان ميرساند.

تاريخ نويسان ،كوروش را يكي از سه مرد بزرگ تاريخ جهان دانسته اند.دو مرد بزرگ تاريخ عبارت بوده اند از اسكندر گجستك و قيصر روم ژوليوس سزار.اما هيچ يك از اين دو نفر در انسانيت و مردم دوستي و كوشش براي ايجاد آسايش و آرامش بيشتر براي ملتهاي گوناگون به پاي كوروش نرسيدند.[2]

كوروش بيش از هر پادشاه ديگري با مردم نزديك بود.او چون مردم عادي مي زيست و خود را در سطح آنان ميديد.بديهي است كه ارزش تاريخي و جهاني كوروش تنها از جهانگيري او ناشي نميشود،زيرا پيش از او كشورهاي مصر،بابل و آسور نيز پادشاهان بزرگ و نامداري داشتند و آسور در زماني تمام آسياي غربي و مصر را زير فرمان خود داشت.البته درست است كه وسعت سرزمينهاي كه سرداران نامبرده در اختيار داشتند،به اندازه قلمرو كوروش نبود،اما شهرت كوروش و عظمت تاريخي او بيشتر از ارزشهاي انساني و معنوي و مردم دوستي او سرچشمه مي گيرد.زيرا نه تنها اثري از رفتار ستمگرانه پادشاهان پيش از او در وي يافت نمي شود،بلكه سلوك و رفتار او با دشمنانش نيز انساني و بزرگ منشانه بود.

انسان دوستي و بزرگ انديش كوروش زماني آشكارتر ميشود كه ميبينيم كشتارهاي همگاني،غارت و چپاول، ويرانگري، ناموس دريدگي و به بردگي كشيدن ملتهاي شكست خورده از رسوم معمول و عادات جاري پادشاهان آن زمان بوده،ولي كوروش برعكس روشهاي ناپسند و غير انساني پادشاهان پيشين و همزمان خود،با دشمنانش با مهرباني و انسان دوستي رفتار ميكرد و حتي با رفتار بشر دوستانه اش دوستي و محبت آنها را به خود جلب ميكرد.چنان كه پس از شكست دادن «كرزوس» و «تيگران» آنها جزء نزديكترين ياران او در آمدند.

«خداوند کوروش‌ را برگزیده‌ و به‌ او توانایی‌ بخشیده‌ تا پادشاه‌ شود و سرزمین ها را فتح‌ کند و پادشاهان‌ مقتدر را شکست‌ دهد. خداوند دروازه‌های‌ بابل‌ را به روی‌ او باز می‌کند. دیگر آن ها به روی‌ کوروش‌ بسته‌ نخواهند ماند. خداوند می‌فرماید: ای‌ کوروش‌، من‌ پیشاپیش‌ تو حرکت‌ می‌کنم‌، کوه‌ها را صاف‌ می‌کنم‌، دروازه‌های‌ مفرغی‌ و پشت ‌بندهای‌ آهنی‌ را می‌شکنم‌. گنج های‌ پنهان‌ شده‌ در تاریکی‌ و ثروت های‌ نهفته‌ را به‌ تو می‌دهم‌. آن گاه‌ خواهی‌ فهمید که‌ من‌ خداوند، خدای‌ بنی اسرائیل‌ هستم‌ و تو را به‌ نام‌ خوانده‌ام‌. من‌ تو را برگزیده‌ام‌ تا به‌ قوم بنی اسرائیل‌ که‌ خدمتگزار من‌ و قوم‌ برگزیده‌ من‌ است‌ یاری‌ نمایی‌. هنگامی‌ که‌ تو هنوز مرا نمی‌شناختی‌، من‌ تو را به‌ نام‌ خواندم‌. من‌ خداوند هستم‌ و غیر از من‌ خدایی‌ نیست‌. زمانی‌ که‌ مرا نمی‌شناختی‌، من‌ به‌ تو توانایی‌ بخشیدم‌، تا مردم‌ سراسر جهان‌ بدانند که‌ غیر از من‌ خدایی‌ دیگر وجود ندارد و تنها من‌ خداوند هستم‌… من‌ زمین‌ را ساختم‌ و انسان‌ را بر روی‌ آن‌ خلق‌ کردم‌. با دست‌ خود آسمان ها را گسترانیدم‌. ماه‌ و خورشید و ستارگان‌ زیر فرمان‌ من ‌هستند. اکنون‌ نیز کوروش‌ را برانگیخته‌ام‌ تا به‌ هدف‌ عادلانه‌ من‌ جامه‌ عمل‌ بپوشاند. من‌ تمام‌ راه ‌هایش‌ را راست‌ خواهم‌ ساخت‌. او بی‌آنکه‌ انتظار پاداش‌ داشته‌ باشد، شهر (قوم یکتاپرست) من‌ اورشلیم‌ (بیت امقدی) را بازسازی‌ خواهد کرد و قوم‌ اسیر مرا آزاد خواهد ساخت‌.» [3]

براي آگاهي از روشهاي غير انساني و وحشيانه پادشاهان پيشين و معاصر كوروش با ملتهايي كه بدست آنها شكست ميخوردند،كافي است بين دها كتيبه اي كه از روشهاي وحشيانه سرداران آن عصر با ملتهاي شكست خورده باقيمانده،تنها به ذكر خلاصه اي از كتيبه «آشور نازيرپال» به شرح زير توجه كنيم:

بفرموده «آشور» و «ايشتار» خدايان بزرگ كه حاميان من بودند با لشكريان و ارابه هاي جنگي خود به شهر «گينابو» حمله بردم و آنجا را به يك ضرب شست تصرف كردم.ششصد نفر از سپاهيان دشمن را بيدرنگ سر بريدم،سه هزار نفر اسير را زنده زنده طعمه آتش ساختم و حتي يك نفر را باقي نگذاشتم كه به اسارت برود.حاكم شهر را بدست خود پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم.از آنجا به شهر «طلا» روان شده چون مردم آن سرزمين به عجز و التماس نيفتادند و تسليم من نشدند،از اينرو به شهرشان يورش بردم و آنرا گشودم.سه هزار نفر از آنها را از دم تيغ گذراندم.بسياري ديگر را در آتش كباب كردم.اسراي بيشماري از آنها گرفتم،دست و انگشت و گوش و بيني آنها را بريدم و هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم.از اجساد كشتگان پشته ساختم و سرهاي بريده آنها را به تاكهاي بيرو شهر آويختم!

سناخریب (681 – 705 ق.م) پسر و جانشین سارگن دوم آشوری؛ به جنگ هایی مکرر بر علیه ایلام و نواحی حوزۀ خلیج پارس پرداخت؛ پس از دفع دشمنان خارجی، سناخریب به طرف بابل که اعلام استقلال کرده بود لشگر کشید:

«همچون طوفانی که فرا رسیده باشد، به بابل حمله بردم و مانند تند باد آن را ویران ساختم. ساکنان آن را از پیر و جوان از دم تیغ گذراندم و خیابان های شهر را را با اجساد پر کردم… خود شهر و خانه های آن را از پی تا بام به تاراج بردم. ویران کردم و به آتش کشیدم… برای اینکه در آینده حتی زمین معابدش را تشخیص ندهند آن را به آب بستم و به مرغزار مبدل کردم. برای آرامش قلب آشور خداوندم که مردمان باید در برابر قدرت متعال او سر تسلیم فرود اورند خاک بابل را با خود همراه بردم تا آن را برای مردمان در دورترین نقاط بفرستم و مقداری از آن را در معبد جشن سال نو در آشور در کوزه ها انبار کردم». [4]

آن گاه در برابر روشهاي وحشيانه و ستمگرانه پادشاهان و سرداران آن عصر، كوروش با آزادمنشي و بشردوستي بي نظير و خاص و انقلابي در منشور خود كه در سال 1879 ميلادي هنگام كاوش در خاك بابل قديم كشف شده و خلاصه اي از آن در اينجا آورده ميشود، ميگويد:
((منم كوروش،شاه جهان،شاه بزرگ،شاه نيرومند ،شاه بابل،شاه سومر و اكد،شاه چهار گوشه جهان…با آرامش به بابل آمدم و در ميان شادي مردم بر اورنگ شاهي نشستم…سپاه بيشمار من بابل را فرو گرفتند،بي آنكه كسي را بيازارند.به هيچ كس اجازه ندادم كه مردم سرزمين سومر و اكد را دستخوش بيم و هراس سازد.نيازهاي بابليان و پرستشگاهايشان را در نظر گرفتم تا جملگي را رفاه و آسايش بخشم.يوغ بندگي را از گردن مردم بابل برداشتم.خانه هاي ويرانشان را از نو ساختم و به رنجها و شكوه هايشان پايان دادم…
…شهرهاي «آشور» ، «نوس» ، «آگاه» و «اشنونا» و…و همه شهرهاي مقدس آنسوي دجله را كه پرستشگاه هايشان از دير زماني پيش ويرا شده بود آباد كردم و پيكره هاي خدايان آنها را بجاي خود بازگرداندم. همه مردم اين سرزمينها را در ديارشان گرد آوردم و خانه هايشان را به آنان پس دادم…))

كوروش برخلاف روشهاي وحشيانه معمول در آن زمان،در شهرهايي كه به تسخير او درمي آمد،كشتار نمي كرد،به اديان و مذاهب ملتهاي شكست خورده احترام مي گذاشت و حتي به هزينه خود معابد و پرستشگاه هاي آنها را نوسازي و رونق مي داد.

براي مثال،پس از تسخير بابل معابد «اساهيل» و «آزيدا» را نوسازي كرد و دستور داد معبد بزرگي در بيت المقدس بسازند.پس از كشته شدن «بلشضر/بالتازار» پسر پادشاه بابل،كوروش فرمان داد حتي در دربار پارس عزاي عمومي اعلام شود.هنگامي كه ليدي را تسخير كرد از خود اهالي آن سرزمين حكمراني براي ليدي تعيين نمود.شهر «صيدا» را كه «بخت النصر» پادشاه پيشين بابل نيمه ويرانه كرده بود،دستور داد نوسازي كردند.

كوروش ميل نداشت در روان ملتهاي شكست خورده احساس حقارت و خفت بوجود بياورد و يا دين و آداب و رسوم و عواطفشان را خوار دارد و آنها را نااميد و بي پناه ببيند.

بدين ترتيب با پادشاهي كوروش بر سرزمين ايران در صد ساله ششم پیش از ميلاد، دوره خونريزي و خونخواري و درنده خويي و ويرانگري به پايان رسيد و دوره نويني آغاز شد كه در آن دوره عكس دوره هاي پيشين،صلح و انساندوستي رواج يافت،حقوق و عواطف انساني مورد توجه قرار گرفت،دادرسي و دادگري در اجتماعات انساني رونق يافت و ارزش انفرادي و اجتماعي نوع بشر مورد احترام واقع شد.

بديهي است كه چون كوروش ايراني و زاده شده و تربيت يافته در اين سرزمين بود،تافته منش فروهنده و آنهمه ارزشهاي انساني و معنوي او را،فرهنگ و رسوم و آداب ايراني بافته بود.

با توجه به اينكه نويسندگان يوناني نسبت به ايرانيان خوشبين نبوده اند،هنگامي كه ميخوانيم نويسندگان يوناني از قبيل هرودوت و گزنفون چگونه كوروش را در مقام انسان بي نظير و بزرگ و برتر ستايش و تمجيد كرده اند،آن وقت به بزرگي مقام انساني ،رهبري ،جهانگيري و بشردوستي كوروش بزرگ بيشتر پي ميبريم.

منابع:
1 (عباس خليلي،كوروش بزرگ،تهران موسسه مطبوعاتي علمي،1324ص70-71)
2 (شاپور شهبازي-1349 خورشيدي كوروش بزرگ ص408)
3 (کتاب مقدس، کتاب اشعیاء نبی، باب 45)
4 (مجید زاده، 324 / تاریخ تمدن های مشرق زمین، سناخریب، امپراتوری آشور)