خسرو پرويز ساساني

خسرو پرويز ساساني

 

خسرو پرويز ساساني

پس از انوشيروان، فرزند او هرمزد چهارم به پادشاهي رسيد . اما به‌دليل بي‌سياستي و سخت‌گيري، موجب نارضايتي مردم را فراهم آورد و هم‌چنين با تحقير سردار بزرگ ايران، بهرام چوبين، موجب خشم لشكريان شد. بنابراين او را گرفتند و به قتل رساندند. سپس نوه انوشيروان، خسروپرويز بر تخت تكيه زد. اما بهرام چوبين پادشاهي را نپذيرفت و در جنگي كه روي داد خسروپرويز شكست خورد و به روم پناهنده شد. و موريس، امپراتور روم او را فرزند خود خواند و چندي بعد خسروپرويز به‌همراه سپاهي از روم عازم تيسفون گشت و در راه سپاه آذربايجان نيز به او پيوست و بهرام چوبين در نبردي مغلوب و كشته شد. و خسروپرويز بر تخت نشست و سپاه روم را با پاداش فراوان به كشورشان برگرداند .

خسروپرويز كه بر اورنگ كشوري بزرگ با ارتشي نيرومند كه ميراث كارداني و سياست‌هاي خردمندانه انوشيروان دادگر بود، تكيه زده و مي‌رفت تا اين ميراث گرانبها را در راه اجراي سياست‌هاي خودخواهانه و بي‌خردانه خويش بر باد دهد.

 

آغاز جنگ با روم

تا زماني كه موريس امپراتور روم بود، روابط ايران و روم در كمال صلح و صفا بود. اما در سال  602  ميلادي موريس به‌دست فوكاس نامي گشته‌شد و خسروپرويز به خونخواهي دوست و مددكار خود، به روم لشكر كشيد؛ و به‌سرعت در ميان دو رود (بين‌النهرين) دست به پيشروي زد. خوشبختانه نارسيس فرمانده سپاه روم كه خسروپرويز تاج و تخت خود را مديون او مي‌دانست از شناسايي امپراتور جديد فوكاس سرباز زد و راه را براي حمله سپاه ايران بازگذاشت، در نتيجه خسروپرويز به‌طور برق‌آسا انطاكيه، دمشق و بيت‌المقدس را فتح كرد و صليب عيسي مسيح را به تيسفون فرستاد، و يكي از سرداران خود به‌نام شهربراز را مأمور فتح مصر كرد، و دروازه‌هاي شهر بازرگاني اسكندريه، بدون هيچ مقاومتي بر روي سپاهيان ايران گشوده شد. از سوي ديگر خسروپرويز؛ شاهين، سردار نامي ديگر ايران را مأمور تسخير آسياي صغير نمود و به‌زودي سپاه ايران خود را به پشت دروازه قسطنطنيه رسانيد. پيروزي‌هاي درخشان و پي‌درپي ايران، جهان آنروز را شگفت‌زده كرده بود و هراكليوس كه در سال  610  ميلادي امپراتور روم شده بود، از فتوحات سريع و بزرگ خسروپرويز به ستوه آمد و پيشنهاد صلح و پرداخت غرامت و واگذاري بسياري از شهرها را به ايران داد.

اما خسروپرويز كه بر توسن سركش غرور و سرمستي سوار بود، پيشنهاد صلح را نپذيرفت و اين فرصت گرانبها را از دست داد. و متكبرانه پيامي به هراكليوس فرستاد كه با اين جمله آغاز مي‌شد:

((از سوي خسرو، خداي روي زمين، به هراكليوس بنده حقير خويش))

در پي اين پيام، خسرو هم‌چنان سرداران خود را مأمور فتح شهرهاي تازه كرد. در اين زمان كه كارد به استخوان امپراتور روم رسيده بود، و چون درهاي صلح را بسته ديد، به جان كوشيد و توانست در نبردهاي پياپي، سرداران خسرو را متوقف كند و آنان را با شكست مواجه سازد. آتش جنگ‌هاي بيهوده و لجوجانه خسروپرويز كه  24  سال طول كشيد؛ منابع مالي كشور را به باد داد و ارتش ايران را به‌شدت فرسوده ساخت. در نهايت هراكليوس به تيسفون لشكر كشيد و خسروپرويز كه پادشاهي خودپسند، مغرور، و درعين‌حال ترسو و ضعيف‌النفس بود، از تيسفون فرار كرد. اما سپاه ايران، لشكريان روم را شكست سختي دادند و سپس خسروپرويز را گرفتار ساختند و او را به سبب بي‌لياقتي، و به دستور شيرويه فرزند مهترش به هلاكت رساندند و به  37  سال سلطنت او پايان بخشيدند.

خسروپرويز با جنگ‌هاي بيخردانه خود كه از سال  603  تا  627  ميلادي به‌طول انجاميد، زمينه انحطاط ساسانيان را فراهم كرد.

—————————————————————————————–

بن مايه:

رضايي، عبدالعظيم. تاريخ ده‌هزارساله ايران

 

 

عجايب هفت گانه بارگاه خسروپرويز

گروه فرهنگ، هستي پودفروش _هرچند آخرين پادشاه ساساني، خسرو پرويز در دوراني حكم راند كه در ايران آن روز بحران حاكم بود و در پايان نيز با حمله اعراب شكست خورد و طومار ساسانيان در هم پيچيد، اما نام او و دربارش با افسانه هاي گوناگون عجين شده است.عجايب هفت‌گانه بارگاه خسروپرويز يكي از آنها است. برخي از اين هفت تا واقعي به‌نظر مي‌رسند و برخي ديگر بيشتر به افسانه مي‌مانند. از «هفت گنج» يا عجايب بارگاه خسروپرويز بارها در منابع مختلف نامي به ميان آمده است. «ساسانيان» اثر «كريستين سن» يكي از منابعي است كه به اين عجايب اشاره كرده است و از گنج گاو، دستمال نسوز، تاج ياقوت‌نشان، تخت طاقديس، طلاي مشت افشار، گنج بادآورد و شطرنجي از ياقوت و زمرد به عنوان عجايب هفت‌گانه بارگاه پادشاه ساساني نام برده است. فردوسي نيز در قصيده اي، از «هفت گنج» خسروپرويز نام مي برد. هنديان بودايي هم به تقليد از «هفت گنج» خسروپرويز، پادشاه ساساني ، «هفت گوهر» را ترتيب داده بودند.

گنج گاو 

كشاورز مثل هر روز، «غباز» (خيش گاو آهن) را برداشت و به سوي مزرعه حركت كرد. به مزرعه كه رسيد توشه ظهر را زير درختي گذاشت و با «غباز» به سمت راست مزرعه رفت. تا «غباز» را در زمين فرو كرد متوجه شيئي سخت شد. با دست شروع به كندن زمين كرد و ناگاه با ظرف قديمي برخورد كرد. آن را بيرون آورد، ولي باورش نمي شد. ظرف پر از سكه بود. سكه را كه نگاه كرد نام اسكندر روي آن حك شده بود. كشاورز براي نشان دادن حسن نيت خود نسبت به پادشاه خسروپرويز ظرف را نزد او برد. شاه فورا دستور داد تا مزرعه را بكنند و ظروف ديگر را از خاك بيرون بكشند. صد كوزه نقره و طلا كه مهر اسكندر بر آن حك شده بود، از خاك بيرون آمد. خسرو پرويز، اين گنجينه را كه يكي از عجايب هفت گانه كاخش بود، گرفت و يكي از كوزه ها را به كشاورز داد. گنج را در جايي از كاخ مخفي كرد و آن را «گنج گاو»ناميد.

دستمال نسوز خسرو‌پرويز

يكي ديگر از عجايب بارگاه خسروپرويز دستمال او بود. شاه بعد از هر غذا خوردن با دستمال، دست هاي خود را پاك مي كرد و چون كثيف و چرب مي شد آن را درون آتش مي انداخت تا آتش آن را تميز كند، دستمال پاك مي شد ولي نمي سوخت. به احتمال قوي جنس اين دستمال از پنبه كوهي بوده است.

تاج ياقوت‌ نشان خسرو پرويز 

از ديگر عجايب كاخ او تاج خسرويي بود. تاج خسرو پرويز از مقدار زيادي طلا و مرواريد ساخته شده بود. ياقوت هاي به كار رفته در تاج طوري مي درخشيد كه به جاي چراغ در شب از آن استفاده مي كردند و ياقوت هايش همه جا را روشن مي كرد. زمردهايش چشم افعي را كور مي كرد. اين تاج آنقدر سنگين بود كه زنجيرهايي از طلا را از سقف آويزان كرده بودند و تاج را بر اين زنجيرهاي طلا بسته بودند، طوري كه تاج به هنگام نشستن شاه روي سرش قرار بگيرد و سنگيني تاج را احساس نكند.

تخت طاقديس بارگاه خسروپرويز

يكي ديگر از عجايب بارگاه خسرو تخت طاقديس اوست. شكل اين تخت مانند طاق بود و جنسش از عاج و نرده هايش از نقره و طلا بود. سقف اين تخت از زر و لاجورد بود. صور فلكي، كواكب، بروج سماوي، هفت اقليم، صورت هاي پادشاهان، مجالس بزم و شكار، بر اين سقف، حك شده بود. روي آن وسيله اي براي تعيين ساعت روز نصب شده بود. چهار ياقوت، هر يك به تناسب يكي از فصول سال ديده مي شد. بر بالاي آن وسيله اي بود كه قطراتي مانند قطرات باران را فرو مي ريخت و صدايي رعدآسا به گوش مي رسيد.

طلاي مشت افشار

خسروپرويز قطعه طلايي اعجاب انگيز داشت كه به طلاي مشت فشار يا مشت افشار معروف بود . اين قطعه طلا به اندازه مشت پادشاه و چون موم نرم بود. اين قطعه زر به هر شكلي حالت مي گرفت.اين قطعه طلا را از معدني در تبت براي خسرو استخراج كرده بودندو200  مثقال وزن داشت.

گنج بادآورد

«گنج بادآورد» از عجائب ديگر دستگاه پرويز است. هنگامي كه ايرانيان اسكندريه را محاصره كردند، روميان ثروت شهر را در كشتي هائي نهادند تا به مكاني امن بفرستند، اما باد به جهت مخالف وزيد و كشتي به سمت ايرانيان آمد .ثروت را به تيسفون بردند و« گنج باد آورد» ناميدند.

شطرنجي از ياقوت و زمرد

از عجايب ديگر دستگاه پادشاه ساساني، شطرنج مخصوصي از جنس ياقوت و زمرد بود.

ديگر عجايب منسوب به بارگاه خسروپرويز

خسروپرويز شايد از معدود پادشاهاني باشد كه از همسرش نيز در برخي از منابع تاريخي به عنوان يكي از عجايب دربار او نامبرده شده است. در تاريخ ثعالبي به جز آنچه كه در بالا اشاره شد ، از زن او شيرين، قصرش تيسفون، درفش كاوياني، رامشگران دربار ساساني، اسب خسرو به نام شبديز و فيل سفيد دربار نيز به عنوان گنج‌هاي خسرو و عجايب دربار او ياد شده و درباره برخي از آنها توضيحاتي آمده است.

در تاريخ ثعالبي آمده است: «شيرين وخسرو در جواني دلباخته يكديگر شدند، اما وقتي خسرو به پادشاهي رسيد شيرين را فراموش كرد. شيرين كه بار ديگر در پي جلب عشق خسرو برآمده بود، روزي در سر راه شكار او قرار گرفت و آتش عشق فراموش شده در دل خسرو روشن شد.اودر همان لحظه او را به زني گرفت.شيرين بعد از راهيابي به كاخ پس از چندي مريم بانوي اول زرتشتيان را مسموم كرد و خود زن اول دربار شد.»

اسب خسرو «شبديز» هم از ديگر عجائب كاخ اوست كه در تاريخ ثعالبي از آن نامي به‌ميان آمده است .خسرو گفته بود اگر كسي خبر مرگ «شبديز» را بدهد او را خواهد كشت .هنگامي كه« شبديز» مرد تنها «باربد» جرات كرد نغمه اي را بخواند و در آن خبر مرگ شبديز را بدهد. او خواند: «ديگر شبديز نمي‌خواند و نمي‌چرد.» شاه گفت:«مگر او مرده است.» وباربد گفت:« شاه چنين فرمايد.»

«باربد» خود نيز از عجائب دستگاه پرويز بود .«سركس» از خنياگران دربار كه به او حسادت مي كرد در فرصتي مناسب او را كشت. خسرو وقتي دانست باربد به دست سركس كشته شده است دستور قتل«سركس»را هم داد.

—————————————————————————————–

بن مايه:

ساسانيان از كريستين سن

تاريخ ثعالبي

تاريخ بلعمي

 

شبدیز اسب افسانه ای

شاپور، صورتگر زرین دست بارگاه خسرو پرویز، در راه ارمنستان بود. بر سر کوهی بلند، معبدی دید. راهش را کج کرد. چرا که از راه، نیمی باقی مانده بود و شب نزدیک می شد. شاپور به مَرکبش مهمیزی زد و از کوه بالا رفت تا به معبد رسید. میهمان پیری شد. راهب دِیر از شاپور پذیرائی کرد. شاپور به گوشه ای خزید و قلم بدست گرفت. شروع به کشیدن پیکره ای کرد. راهب نزدیکش آمد. خواست باب گفتگو را باز کند. دقت کرد. شاپور محو نگارش نقاشی بود. دستش مانند دست چنگ نواز بر کاغذ بالا و پایین می شد. در نظرش چهره ماهروی شیرین را ستایش می کرد و با دستش چهره نگارین خسرو را تندیس می کرد. او در راه انجام کاری بزرگ بود. رساندن خسرو و شیرین به هم…

راهب معبد از نزدیک شدن پشیمان شد. دست شاپور می رقصید و می نواخت و رنگ می پرداخت. راهب عقب رفت. خلوت شاپور را بهم نزد. ساعتی گذشت.

– ممکن است غذایی برای خوردن به من بدهید؟!

راهب دیر به سمت شاپور برگشت و گفت: برایت غذا آوردم، ولی آنقدر غرق کار نگارگری بودی که خود را راهیاب خلوتت ندیدم.

شاپور گفت: تندیس کردن صورت خوبچهر برای نظاره ماهرو کار سختی است. مشغول این کار بودم. از شیرین و اسبش شبدیز، برای خسرو گفتم و حالا آمده ام که شیرین را به سوی خسرو ببرم…

راهب نانی به دست گرفت و به سوی شاپور دراز کرد. سپس گفت: آه! شیرینِ خوش اندام. شبدیزِ تیزگام. من تولد هر دو را به یاد دارم. در هنگام تولد شیرین در بارگاه مهین بانو بودم و در هنگام تولد شبدیز در غاری نهفته بر دل همین کوه، مادیان را هنگام وضع حمل پاس می دادم.

شاپور مشتاق شد. گفت: بیشتر بگویید! پیر گفت: تو چنین وصف ناقصی از شبدیز برای خسرو گفته ای و او را این گونه مدهوش کرده ای؟ پس حالا وصف شبدیز را بشنو…

***

هوا دم کرده بود. مادیان در حال موضع حمل بود. پلک چشم چپش می پرید. پیر مرد داخل غار شد و دستی بر یال مادیان کشید. مجسمه مرمرین اسب سیاه بر گوشه غار بود. شاید او هم انتظار می کشید. نفس های مادیان کشدار تر و عمیق شد. به ناگاه نفس بریده ای کشید و سپس با آسودگی چشمانش را بست. پیرمرد به اسب نوزاد نگاه کرد که سعی می کرد روی پایش بایستد. چقدر زیبا بود. شبدیز متولد شده بود.

***

راهب معبد گفت: آری. در غاری در داخل کوهی که این معبد بر آن قرار دارد اسبی از سنگ مرمر سیاه قرار گرفته است. به یاد دارم که مادیانی از دشت روم به این جانب آمد. خود را به اسب سنگی مالید و بارورشد. شبدیز را حامله شد. شبدیزی که به قدرچهار وجب از دیگر اسبان بلندتر بود و پرقدرت تر. سیاه رنگ بود و چون برق و باد می تاخت. به زودی این اسب را ملاقات خواهی کرد. زمانی که به درگاه مهین بانو برسی و آن شمایل هنرمندانه خسرو را به شیرین بنمایی.

شاپور سکوت کرد. به آتش پاک نگریست و ستایش کرد. پیر به سمت در معبد رفت و خارج شد. شاپور خوابید.

***

فرهاد ِ کوهکن، پتک می کوبید و بر کوه بیستون چهره خسرو پرویز را سوار بر شبدیز تندیس می کرد. می کوبید و تصنیف عاشقانه می خواند. ضربه هایش را کمی ظریف تر کرد. کار نگارش شبدیز بر کوه بیستون پایان یافت. فرهاد نگاهی به پیکره سنگی شبدیز کرد و با دستش خاک های آنرا کنار زد. سپس به سمت دیگر کوه رفت. پتک بزرگی برداشت و شروع به کوبیدن کرد. کوه می کند و آواز می خواند. خوش داشت فکر کند که شیرین صدای تصنیفهایش را می شنود. خوش داشت فکر کند که خسرو از صدای مهیب ضربه های پُتکش رعشه می گیرد. محکم تر کوبید. بلندتر خواند. وصف باربد را شنیده بود. سعی کرد پیش خود آواز خوانی و بربط نوازی باربد را مجسم کند. از شدت ضربه های پتکش کمی کاست. صدای کوبیدن پتک به صدای چهارنعل اسب شبیه شد. این بار موزون ضربه زد. کوه از ضربه هایش تکان می خورد. نقش سنگی شبدیز بر کوه می لرزید… لرزید و لرزید… جان گرفت… راه افتاد… چهار نعل تاخت… به کنار چشمه ای رسید… شیرین را که سوارش بود پیاده کرد. شیرین جامه کند و به داخل دریاچه رفت. باید برای اولین دیدار با خسرو آماده می شد. شبدیز از دور سوارانی دید. شیهه کشید. شیرین از آب بیرون آمد و موهای بلند سیاهش را به دور بدنش پیچید. خسرو رو برگرداند. شیرین را نشناخت. فقط پیکری سیمگون دید و رفت. شیرین به سمت مداین رهسپار بود. شبدیز تاخت. تیز رو و خوش پرش و خوش خرام. شیرین به قصر مداین رسید. خسرو را نیافت. شبدیز در اسطبل شاه ماند. شیرین به ارمنستان بازگشت…

شبدیز این بار مرکب خسرو شد. یادگاری بود برای خسرو از شیرین. مونس خسرو بود و در فراق شیرین با او همدردی می کرد…

شبدیز قدم زنان رفت. آرام و بی صدا بی آنکه صدای پایش به گوش کسی برسد. آخر نمی بایست بزمِ مرکّب خوانی های باربد و نکیسا را در شب ازدواج خسرو و شیرین با هیچ صدایی خدشه دار کرد. باربد از زبان خسرو غزل می خواند و نکیسا از زبان شیرین سرود می گفت. یکی بربط به دست داشت و دیگری چنگ. شبدیز شاد بود. در کنار گلگون خرامیده بود و از صدای طرب انگیز جشن لذت می برد. بی رمق بود. خوابید.

… خسرو بر پشت شبدیز نشست. مهمیز زد. شبدیز اسب همیشگی نبود. خسرو دل نگران شد. دستور مراقبت داد. به سر کوه بیستون رفت. پیکره شبدیز ترک خورده بود. غمگین شد. به قصر بازگشت. تهدید کرد. فریاد کشید. مرگ شبدیز چقدر تلخ است. باور نکردنیست. خسرو هشدار داد: هر کس خبر مرگ شبدیز را بیاورد گردن زده خواهد شد…

***

شبدیز مُرد. اسب افسانه ای، جان داد. تنها یک نفر می توانست در سوگ شبدیز خسرو را آرام کند: باربد. مطرب خوش آواز، بربط بدست گرفت و تصنیفی غمگین خواند. وصف شبدیز کرد. خسرو را یارای حرف زدن نبود. یارای گریستن هم نبود. باربد غمگینانه زخمه می زد. خسرو در غم اسب تیز رو و زیبایش شیرین را در آغوش گرفت. بغضش باز شد. آرام گریست…

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور  1385  ساعت توسط سرباز فدایی کوروش

 

تالار گفتمان تاریخ فا|مرجع تخصصی تاریخ و تمدن سرزمین پارس

فرمانروایان و نظام اداری در دوره ساسانیان

( شهرداران، واسپوهرگان، وَزُرگان و آزادگان )

در روز 28 آوریل 224 میلادی اردوان پنجم به ضرب نیزۀ اردشیر پاپگان از اسپ افتاد و نظام کشورداری و بافت اداری بسیار سادۀ اشکانیان « ارشکیان » هم به کلی از هم پاشید. هخامنشیان فرمانروایی بزرگی را در فلات ایران و پیرامون آن بنیان نهادند و اشکانیان از این فرمانروایی به قدر امکان پاسداری کردند، ولی ساسانیان کار را تمام کردند و به فرمانروایی بزرگی که بدون شک میراثی هخامنشی بود، هویتی ملّی دادند.

برای نخستین بار نام ایران، نه مانند زمان هخامنشیان بصورت نام قومی آریائی و ایرانی، بلکه بصورت یک کشور مطرح شد و در سنگ نبشتۀ شاهپور یکم  با نام ( ایران ) در کعبه زرتشت، به ثبت تاریخی رسید. گزیدن جای این سنگ نبشته به تنهایی برای خودآگاهی مؤسسان فرمانروایی ساسانی از برنامۀ پیش رویشان خبر میدهد.

کعبه زرتشت و پیرامون آن از مقدّس ترین مکان های روزگار هخامنشیان بود و جایی بود که سکوت پرصلابت تشییع پیکر داریوش بزرگ را تجربه کرده بود. شاید نه در زمان هخامنشیان و نه در روزگار اشکانیان حماسه سرایی مانند فردوسی بزرگ نمیتوانست با همان درون مایه ای که فردوسی در نخستین سده های دورۀ اسلامی داشت قلم به دست بگیرد. به عبارت دیگر، یکی از ویژگی های دیگرگونۀ ساسانیان بستر تاریخی جذابی بود که فردوسی در آن می غنود.

شاید بتوان حکومت ساسانیان را جمع بندیِ حکومت های هخامنشیان و اشکانیان دانست. یعنی نوزادی که کوروش بزرگ بر جای گذاشته بود در زمان ساسانیان بالغ شد. حاصل بی درنگ این بلوغ، تمرکز قدرت و ایجاد دین رسمی بود، که بد یا خوب به شیوه ای ثابت تبدیل شد.

در مقایسه با فرمانروایی های هخامنشی و اشکانی، فرمانروایان در دورۀ ساسانی به مراتب مستبدتر و خودرأی تر بودند. هخامنشیان و اشکانیان علاقۀ زیادی به دخالت در امور دینی و زندگی فردی و خانوادگی مردم زیر دست خود نداشتند. در نتیجه نیازی هم به قوانین بی شماری که تنظیم کنندۀ رابطۀ دولت با مردم از نظر دینی و اجتماعی باشد وجود نداشت. حاصل برداشت ویژه ای که ساسانیان از دین و دولت داشتند، تمرکز قدرت و حاکمیت مطلق دین رسمی بود که خود به خود به دگرگونی همه جانبۀ نظام اداری می انجامید. افزون شدن طبقۀ چهارم به طبقات سه گانه یکی از عوارض این دگرگونی بود.

توجه به این نکته ضروری است که منظور از دین، دینی است که آن را برای دورۀ ساسانی، با توجه به برخی از بدعت ها، به اصطلاح زرتشتیگری مینامیم.

فرمانروایی ساسانی با این نظریه که دین و حکومت تکیه گاه یکدیگرند، بدون اینکه خود را پاسخگوی کسی بداند، در تمام قلمرو قدرت سیاسی خود دست به تبلیغات دینی زد. در یکی از نوشته های سریانی [1]  آمده است، که اردشیر پاپگان فرمان داد تا به پاس ایزدان « فرشتگان » آتشکده های تازه برپا شود. مقام ایزد مهر، از همهء ایزدان بالاتر بود. اردشیر بسیاری از پیروان دیگر دین ها را به ستایش مهر و پرستش ( پرستاری ) اورمزد واداشت. اردشیر با شاه و دستِ خدا خواندن خود، با صراحت تکلیف حکومت را روشن کرده بود.

شاهپور یکم در سنگ نبشتۀ حاجی آباد مینویسد، که او در حضور شهرداران « شاهان »، واسپوهرگان « شاهزادگان »، وَزُرگان « بزرگان » و آزادگان، تیر خود را رها کرده است. به این ترتیب خیلی ساده تکلیف نام مقامات بالای کشور و ترتیب آنها روشن میشود. مهر نَرسی پسر شاهپور هم این ترتیب را در سنگ نبشتۀ پایکولی رعایت میکند. در متن یونانی سنگ نبشتۀ پایکولی، شهرداران همان شاهک های محلی ( از میان شاهزادگان ) هستند که عنوان شاهنشاه با تکیه بر حضور آنان و رأس آنان درست شده است؛ شاهنشاه: شاه شاهان.

واسپوهرگان با توجه به متن یونانی از هموَندان ( اعضاء ) خاندان ساسانی هستند، بدون اینکه مستقیماً از بَرِ شاهنشاه باشند. وزُرگان سران مهمترین خاندان های شاهنشاهی و سرانجام آزادگان دیگر بزرگان و به اصطلاح شریفان و نجیبان کشور هستند. در بیانیۀ شاهپور یکم نام هموندان معاصر این چهار گروه با مقام و وظایفشان در دربار و کشور آمده است. نَرسی در پایکولی نشان میدهد که شاهنشاه و نجبـا با شبکه ای از وظایف و وابستگی های متقابل و همچنین منافع مشترک با یکدیگر در پیوندی پیوسته و اجتناب ناپذیر هستند.

آمیانوس مینویسد، هنگامی که آنتونینوس فراری از دربار کنستانتینوس را در اُردوی زمستانی شاهپور دوم به حضور آوردند، افتخار بر سر نهادن تیارا را به او دادند. این کلاه به ایرانیان لایق اجازه میداد که بر سر سفرۀ شاه بنشینند و هم سخن او شوند. البته از نوشتۀ پروکوپیوس میدانیم که این هنجار در اواخر دورۀ ساسانی منسوخ شد. در این زمان اعتبار بلندپایگان بیشتر ناشی از تبار خود آنان بود تا موهبتی شاهانه. قباد در نظر داشته است که از دادن مشاغل به بیگانگان خودداری کند و کارها را به کسانی بسپارد که خاستگاه خانوادگیشان اجازه میداد.

آمیانوس دربارۀ تیارا میگوید که رنگ و نشانی که بر روی تیارا نشانده میشد نیز در نشان دادن درجه و مقام، نقش تعیین کننده ای داشت. افزون بر این هریک از بزرگان کمربند و حلقه و یراق ویژه خود را داشت. تئوفیلاکت با تأکید مینویسد که ارزش و اعتبار عنوان اعطایی از نام و تبار شخصی بیشتر بود.

خسرو انوشَه روان دادگر پس از سرکوبی نهضت شورشی مزدک، ظاهراً برای مقابله با عواقب اقتصادی این نهضت، نظام اجتماعی، سیاسی، اداری و نظامی کشور را به کلی دیگرگون کرد. به گزارش طبری [2] از این دگرگونی ها چنین پیداست که دربارۀ اصلاحات اجتماعی و اداری و مدنی زمان خسرو انوشَه روان اغراق نشده است. دگرگونی های همه جانبۀ نوشیروان قدرت هایی را نیز پدید آورد. مانند اسپهبُدان با مرزهای تازه. مهار این قدرت ها تنها از دست شخصی مانند انوشیروان ساخته بود.

شورش بهرام چوپینه از خاندان مهران در زمان پیروز چهارم و خسرو پرویز از نمونه های بارز این تحول نو بود. بهرام چوپینه پایه های فرمانروایی خاندان ساسانی را لرزاند و در پایان فرمانروایی ساسانیان دیدیم که اسپهبُدان و بزرگان به بازی چترَنگ ( شطرنج ) با شاهان واقعی پرداختند و از ناشی گری آنان شاهی پس از شاهی دیگر مات شد. سرانجام دو زن نیز به سبب قحط الرجال واقعی برای نخستین بار به حکومت ایران دست یافتند و آنها هم به زودی مات شدند.

گزارش مسعودی [3] دربارۀ منصب های گوناگون دورۀ ساسان بسیار سودمند است. او از پنج منصب نام میبرد که دارندگانشان واسط میان شاه و رعیت بودند. نخست و مهمتر از همه موبد بود که مقامی بالاتر از هیربُد بود و موبدِ موبدان، که در حد پیامبران بود، مقام قاضی القضاتی را داشت. منصب دوم وزیر بود که بزرگ فرمدار خوانده میشد. سوم اسپهبُد بود. چهارم دبیربُد بود که سالار امور دیوانی و نگهبان دفتر و دستک کشور بود و پنجم تخشه بُد بود که سالاری پیشه وران، کشاورزان و کاسبان را داشت و واستریوشان سالار نیز خوانده میشد. افزون بر این ، چهار مرزبان هر کدام مسئول نگهبانی از یک چهارم از مرزهای کشور بودند. مسعودی در ادامه مینویسد که ایرانیان کتابی دارند که منصب های کشور را در آن مینویسند. در این کتاب نام ششصد منصب مرتب شده است.

با این که در دورۀ ساسانی قانونی بیرون از چهارچوب اخلاق و سنت زرتشتی « زرتشتیگری » شناخته نمیشد، هرگز قانونی هم وجود نداشت که در همه جا و برای همه کس اعتباری یکسان داشته باشد! کتاب ماتیگان هزاردادِستان با ساخت و بافت و هنجاری که دارد گونه ای راهنما برای یافتن اصول کلی بوده است و در جزئیات سرانجام هر قاضی و داوری برداشت، تعبیر، تفسیر و نظر خود را داشته است. در منابع موجود جز روایات افسانه آمیز تقریباً چیزی دربارۀ نظام داوری کشور نیامده است.

با این همه به نظر میرسد که هرچه از پایتخت، یعنی جایی که شاه حضور دارد و مراکز قدرت فاصله بگیریم، هنجار داوری نیز دگرگون میشود و قانونمندی متفاوتی، برابر با سنت های بومی، رایج میشود. در عوض مانند امروز کدخدامنشی در داوری رونق بیشتری میگیرد. در هر حال قانون وراثت و تجارت در روزگار ساسانیان بسیار پیچیده و سختگیر بود و همین قانون است که بسیاری از مواد خود را برای جامعه اسلامی به ارث گذاشته است.

آبشخور:
1 ( پیگولِوسکایا، شهرهای ایران، 22 )
2 ( تاریخ طبری، 464/2 به بعد )
3 ( مسعودی، التبیه و الاشراف، 98-97 )
تاریخ ساسانیان ؛ پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

زبان آرمانی ما و پاسخ به خرده گیران

زبان آرمانی ما و پاسخ به خُرده گیران

پیشگفتار:

می خواهم درباره ی سره نویسی و آماژ(هدف) خودم از این کار شایسته بنویسم تا برخی که خاموش اند روشن شوند!

بر این باور دارم که هیچ چیز یا کسی در این گهواره ی خاکی نیست که کم و کاست نداشته باشد پس هر نوشته ای می تواند نادرست و تباهی پذیر (قابل بطلان) باشد ، از این رو آرمان خودم را برای نمایاندن به رشته ی نگارش در می آورم تا شما نیز بدانید و اگر نادرست است تباه/باطل کنید!

هر کسی برای خودش آرمان هایی دارد و من یکی از آرمان هایم سره نویسی در زبان پارسی است ، دوست دارم که زبان پارسی پالوده شود ولی چون این یک آرمان (آرزوی بزرگ) هست نباید من دست روی دست بگذارم تا زندگانی ام به سر برسد ، آدمی با امید و تکاپو زنده است و من هم ایدونم (اینچنینم).

چرایی سره نویسی:

زبان چیست؟ پیوند دهنده (پیوندنده) مردم یک گروه یا نژاد.

شما بنگرید به شهر تهران هیچ زبان ویژه ای هم اکنون ندارد چون از هر نژادی در این شهر گردآمده اند و بر زبان تهرانی (یا طهرانی) سایه افکندند و می بینیم که مردم برای تهران زبان ویژه ای نمی شناسند ولی براستی زبان تهران جدا از این زبان امروز بود و هست که استاد بزرگوار مرتضی احمدی در سرودهایی که خواندند از این زبان بهره می بردند و می برند.

زبان هر شهر و روستایی با یکدیگر ناهمگونی های هرچند کوچک دارد برای نمونه ترک های تبریز با ترک های همدان ناهمگونی هایی دارد ولی ایشان را ترک زبان می دانند چون زبانشان در چارچوب یکسانی هست ولی در واژگانی باهم ناهمانندی دارند که شوند آن هم همسایه های آنان است ، استان همدان در گذشته بخشی از ساتراپی/ایالت ماد بزرگ (هگمتانه – اکباتان – امدان) نام داشته و زبانش هم مادی(مادها ترک زبان نبودند) بوده ولی امروز این استان از چهارسو با همسایگانی هم مرز است :

کرمانشاهان و کردستان ، اراک ، کسپین ، زنگان ، لرستان

می بینیم که با چند زبان همسایه است پس واژه هایی از همسایگان به این زبان راهیافته و واگویش(تلفظ) ترکی به خود گرفته ولی کردی ، لری و … است

آذرآبادگان هم که در گذشته بنام ماد کوچک(مادَک) هم نامیده می شد و زبان مادی(آذری) زبان این استان بود همینگونه است ولی با شهرهای ترک نشین همسایگی دارد (همه ی همسایگانش امروزه ترک هستند)

زبان پارسی هم همینگونه است و واژگان بسیاری از پهلوی و مادی و … در خود دارد ولی زبان شمرده می شود چون بیشینه ی واژگانش پارسی هستند ولی زبان فارسی که امروزه می شنویم و می گوییم اینگونه نیست این زبان دارای بیش از 45٪ واژه ی تازی است (بدون شمردن گفتم اگه به گفتگوها پروای بیشتر کنید این درسد را 70 خواهید دانست!) ، دارای20 ٪ واژه های لاتین و فرانسه و یونانی و … است و به روشنی می بینیم که واژگان خودش هم کمتر از35٪ است من خوش بینانه این درسد رو گفتم و گرنه 25٪ هم پارسی ندارد!!!!

خب شما بگویید این زبان است که ما داریم؟!

هم اکنون نام هایی چند از پرکاربرد ترین و پایه ای ترین واژگان را با هم می شماریم:

شناسنامه: ملت – ملی – جمهوری –  ثبت احوال – وطن – تاریخ – اعتبار – انقضا – تغییر آدرس – محل اقامت – مسلسل شناسنامه – اثر انگشت – متولد – محل تولد – محل صدور و …

نهادها: انقلاب فرهنگی – ریاست جمهوری – کتابخانه های عمومی – مجلس شورای اسلامی – مسکن – قوه قضاییه – قوه مجریه – قوه مقننه – ارشاد – مبارزه با مواد مخدر(تنها “با” پارسی است) – نیروی انتظامی – امنیت اخلاقی – پلیس و …

واژه ی “پلیس”یونانی است و به چم “شهر” می باشد به این چند گزینه بنگرید: آکروپولیس – ایندیاناپلیس(امریکا) – پرسه پولیس(پارسه) و …

در زبان یونانی واژه polis در پایان نام شهرها می آمد همچون ایرانشهر – ریشهر (reyshahr=شهرری) –  خرمشهر – شهرکرد و …

“پلیس نیروی انتظامی” = “شهر نیروی سامانده” ، خب چم درست این بود شما بگویید خوشچم(khosh+cham) است؟!

این واژه باید به “شهربان” یا “شهرآرا” یا … دگریسته شود!

خستو(معترف) ام به اینکه در این سی چهل سال گذشته زبان پارسی دوباره زندگی اش را بدست آورده ولی باز هم گام های دیگری باید برداشته شود.

برای نمونه همه ی جهان می دانند که آیین کشور ایران اسلام است ولی نام “مجلس شورای اسلامی” را به “بهارستان” دگریسته نمی کنند.

تنها برخی برای نمایاندن توانایی ادبی خود با واژه ها بازی می کنند و نام بهارستان را بجای نام بالا می برند! وگرنه هیچ انگیزه ی ویژه ای برای این کار ندارند!

امیدوارم در دنباله ی کارهای فرهنگستان زبان فارسی نام این نهاد به فرهنگستان زبان پارسی دگریسته شود و بسیاری از واژگان دستور زبان و نهاد ها و نام های دیگر را از تازی و بیگانه های دیگر بپالاید.

فرهنگستان نامبرده زبان تازی را برادر(؟!؟) زبان پارسی می داند و واژه هایی آموده(ترکیبی) از این دو در برابر لاتین می سازد برای نمونه :عوام فریبی که باید به مردم فریبی دگریسته شود.

برخی دیگر تازی را دشمن و لاتین را برادر می دانند و وارونه می کوشند تا تازی را تنها از میدان به در کنند ولی بجای سپاسگزاری از واژه ی “merc” بهره می برند!!!

من نه تازی و لاتین و … را برادر و نه دشمن می دانم و تنها در این زمینه زبان مادری و پاک پارسی را می خواهم هر زبان زیباست ولی نه در زبان های دیگر و به ویژه پارسی.

پاسخ به خُرده گیران:

همه چیز از آنجا آغاز شد که روز سوم اسپندماه ناگاه درون یکی از تارنماهای زبان فارسی رفتم و درباره ی سره نویسی چیزهایی خنده دار خواندم که دوستانی هم پاسخ آن سرکار(آقا) نویسنده را داده بودند و من هم چیزهایی نوشتم و فرستادم و چون نمی خواهم با نوشتن دوباره ی این نوشته ها بارگذاری تارنگار را دچار کُندی کنم نشانی برگه ی نامبرده رو در اینجا می گذارم تا خودتان بخوانید و پاسخ من به آن را بسنجید و داوَری هم با خودتان باشد!

سخن نخست به این اندیشه ها: زبانی که فرسته ی نامبرده با آن نوشته شده نه پارسی ،‌نه تازی ، نه یونی و نه لاتین است ونکه “فرسیوسیان (Persian–Greece–Arabia–Latin)!!” است و زبان ویژه و یگانه ای شمرده نمی شود.

همانگونه که گفتم زبان پیوندنده ی مردم یک گروه است پس باید دارای یک رشته واژگان کمابیش ریشه دار(ریشه ای میان آن گروه) باشد که بیش از 85 درسد واژگان برای بی سوادان هم فهمیدنی و واگفتنی (تلفظ کردنی) باشد ولی در این برگه از هیچکدام از این ویژگی ها پیروی نشده است.

پاسخ به داوش(daavesh ، از سرواژه ی daavidan به چم ادعا کردن) های این نویسنده:

زبان سره همچون نژاد سره گونه ای نژادپرستی است!

زبان همچون نژاد نیست که پرستنده داشته باشد شما اگر ترک باشید در شهر خود ترکی گفتگو می کنید و اگر گیلکی باشید در شهر خود اینگونه سخن می گویید که اگر اینگونه نباشد فرهنگ و زبان و نژاد خویش را به فراموشی سپرده اید و اینگونه کسان نکوهیدنی و شایسته ی سرزنش هستند!

اگر چنین نیست مرا آگاه سازید! گفتگوی ما درباره ی زبان همه ی شهرها نیست ما تنها به زبان دیوانی و اداری کشور می پردازیم که چرا از آغاز نامه ی اداری باید “به استحضار می رسانیم” و … را بکار ببریم!

و گفتمان ما روی زبانی است که “کُرد” و “بلوچی” از راه آن با یکدیگر گفتگو می کنند نه زبان نژادی.

به نام پادشاهان ایران در زبان های دیگر بنگرید:

کوروش : قوروش (تازی) ، سایروس(یونانی)!

خسرو: کسری (تازی)

اُرُد: اورودوس (لاتین)

گودرز: جودرز (تازی)

یزدگزد: یزدجرد (تازی)

اردوان : ارتابانوس (لاتین)

هوشنگ: هوشنج (تازی)

و…

سره گویان ناخواسته به زبان فارسی گزند می رسانند!!

شوربختانه شما در خوابی هستید ژرف! شما ریشه ی زبان پارسی و سرواژه های زیبای آن را با “واژه بازی” خود از بیخ می پوسانید بنگرید:

“… اگر در میان شش هزار زبانی که در کره ارض هست و مردمان جهان به آنها سخن می‌گویند، زبان خالص یافته شود باید گفت که آن زبان از آن یک قوم بسیار ابتدایی است. قومی که نتوانسته است در طول تاریخ با اقوام و ملل دیگر ارتباط برقرار کند و خود را با جهان همگام سازد. چه، لازمه پیشرفت و تکامل تمدن، ارتباط اقوام با یکدیگر و اخذ و اقتباس عناصر مدنی از همدیگر و در نتیجه زبان همدیگر است …”

به سادگی واژه های تازی “کره” “ارض (برگرفته از earth که ریشه ای آریایی دارد و امروز به آن ارت می گوییم” “خالص” “قوم” “ابتدایی” “طول تاریخ” “ملل” “ارتباط” “برقرار” “لازمه” “تکامل” “تمدن” “اخذ” “اقتباس” “عناصر مدنی” “در نتیجه” را بکار برده اند و واژه های زیبای پارسی را از گربال (garbal=غربال=بیزَنده=صافی) بی فرهنگی گذر داده اند! گربال بی فرهنگی واژه های ریشه دار فرهنگی را از خود می گذراند ولی واژه های بی فرهنگی را نگه می دارد!

باینده ی پیشرفت فرهنگ داد و ستد فرهنگی است!

نه! هم میهنان ما در دوران هخامنشی هم زبان پارسی داشتند ولی می بینیم که در سنگنبشته ی بیستون داریوش یکم دستور نوشتن به زبان پارسی ، ایلامی ، بابلی داد و یک سخن را به سه زبان نوشت! و بسیاری سنگنبشته های دیگر همبنگونه اند.این هم از پیوستگی ایرانیان با همسایگان و فرمانبرداران در دوران کهن!

چرا گویندگان زبان های دیگر در اندیشه ی پاکسازی زبان خود از واژگان پارسی نیستند؟!

این نشانگر زبان واژه ساز و گسترده ی ما است و بالندگی بسیاری به آن می کنیم ، این از ناتوانی زبان های دیگر است ما که زبانمان برای هر واژه ی بیگانه برابر درست و سامانداری دارد ولی زبان تازی واژه ای برای نگریستن نداشت و واژه ی “نظر” را از “نگر (از نگریستن)” وام گرفت و بگونه های “ناظر” “منظور” “منظر” “متناظر” “انتظار” “منتظر” و … را ساخت.

من واژه هایی که ایشان برشمرده اند را اگر بیگانه باشد بکار نمی برم ولی بدبختانه این واژه ها بیشترشان پارسی و ایرانی است.

چه کسی به ایشان گفته “جغرافیا” یونانی است نمی دانم؟!این واژه لاتین است و از : ژئو(زمین)+گراف(نگارِش=ثبت و نمایاندن)+ی به تازی رفته و جوغرافیا و سپس جغرافیا شده با اینکه تازیان واژه ی “معرفة الارض” را می توانند برای آن بکار ببرند ولی اینچنین نمی کنند. فرهنگستان ما هم واژه ی گیتاشناسی را تنها روی رهنگار(نقشه) ها می نویسند و نام دانش آن را “جغرافیا” می گویند!!! ولی ما برای “جغرافیا” واژه ی “گیتاشناسی” “گیتانگاری” … را پیشنهاد می کنیم و بکار می بریم.

انگار ایشان هنوز به آیین کسانی هستند که به اشکانیان “دوستدار یونان” می گویند و “سلوکیان” را پادشاه سراسر ایران می دانند چون این واژه های بالا بیشترشان پهلوی (فارسی میانه) هستند و شوند ایشان که آنها را یونانی می دانند هم همین است که چون اشکانیان دوستدار هلن/یونان هستند باید این واژه ها از زبان سلوکیان و یونانیان به ایران رهیافته باشد.!

نمونه آوری:

واژه اریکه برگرفته از ارگ(پایتخت) است که به زبان تازی رفته و ارک شده به چم پایتخت! در گونه ی چندینه هم به اریکه دگریسته!!!!! یونان کجا بود!
همچنین اراک هم به عراق کنونی گفته می شده چون تازی ها گاهی با “ک” هم جنگ دارند و اون رو با “ق” جابجا می کنند یا همچون ما که گاهی “ب” و “د” و “ت” را در گفتمان با هم جابجا می کنیم این کار را می کردند و در گذر زمان نویسِش آن را نیز دگرگون کردند!!!

تریاک گونه ای داروی بنگنده (bang+ande= معتادکننده) است که از گیاه خشخاش گرفته می شود و امروزه با آن داروهای خواب آور و آرامبخش و … می سازند ،در تازی به آن “تریاق” گفته می شود و در ادب ما هم گاهی به چم پادزهر و دارو آمده است.

درم(deram) که در زمان اشکانیان به آن “دراخما(deraxma) می گفتند هم شوند ایشان بر یونانی بودن نام دریک(سکه) ایران است!

و…

اخگر مهرتان فروزان – رستاخیزگر

 

بُن مایه: رستاخیز فرهنگی

اردوان:تاریخ فا

بهرام گور

بهرام پنجم یا ورهرام پنجم یا بهرامِ گور از ۴۲۱ تا سال ۴۳۸ میلادی پادشاه ساسانی بود. وی بجای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت نشست.

یزدگرد اول سه پسر به نامهای شاپور و بهرام و نرسی داشت. هیچ کدام به هنگام مرگ پدر در پایتخت نبودند. شاپور شهریار ارمنستان و در ارمنستان بود. نرسی شهریار خراسان و در نیوشاپور بود. و بهرام در حیره بود. روایتهائی که منشأ آن عربها بوده‌اند گوید که بهرام از کودکی به نعمان منذِر امیر عرب حیره سپرده شده بود تا نزد او پرورش یابد. بنابر این روایات، بهرام در هفتمین ساعت روز هرمزد از ماه فروردین به دنیا آمد، و اختربینان به یزدگرد گفتند که او در آینده شاهنشاه ایران خواهد شد، ولی پیش از آن هنگام در زمینی خارج از خاک ایران به سر خواهد برد. در نتیجه، هرمز او را پس از تولدش به منذر سپرد و دایه‌ها و مربیانی را با او روانه حیره کرد تا او را به شیوهٔ دربار ایران پرورش دهند. هرمز به این منظور دستور داد تا در حیره کاخی به نام خورناگ برای بهرام ساختند (عربها این کاخ را خورنق نامیدند، و افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ساختند که بعدها وارد کتابها شده‌است).
رسم شاهان ساسانی آن بود که شاهپوران را به کشورهای خودمختار اطرافِ ایران می‌فرستادند تا آن سرزمین را با خودمختاری اداره کنند و از سنین نوجوانی راه و رسم کشورداری بیاموزند؛ چنانکه بعضی از شاهپوران فرماندار کوشان می‌شدند که در شرق کشور در همسایگی هندوستان بود و شامل پیشاور و قندهار و شمال بلوچستان پاکستانِ کنونی بود؛ بعضی فرماندار الان (کشورِ آذربایجان کنونی) می‌شدند و لقبشان الا نشاه بود؛ بعضی فرماندار خوارزم (اکنون شمال ازبکستان و ترکمنستان) می‌شدند و خوارزمشاه لقب داشتند؛ و بعضی فرماندار کرمان می‌شدند که سراسر ملک کرمان (اکنون بلوچستان ایران و پاکستان) را نیز شامل می‌شد، و کرمانشاه خوانده می‌شدند. حضور بهرام در حیره به این معنا بوده و آنچه عربها گفتند افسانه‌است.

مغان و بزرگان کشور که از سیاستهای یزدگرد اول ناخشنود بودند مایل نبودند که پادشاهی در کسی از پسرانِ او ادامه یابد و یکی از ساسانیان را که خسرو نام داشت به سلطنت نشاندند. شاپور پس از دریافت خبر مرگ پدرش از ارمنستان به سوی پایتخت حرکت کرد، ولی بزرگانِ هوادار خسرو وسائلی انگیختند و او را در راه از میان برداشتند. اما پسر دیگرش بهرام به حمایت بخشی از سپهداران و به کمک سپاهیان پادگان حیره به سوی تیسپون حرکت کرد. نوشته‌اند که بسطام هزارپت سپهبدِ میان رودان، یزد گشن اسپ استاندارِ میان رودان، سپهبد پیرک مهران، گودرز رئیس خزانه داری ارتش، َگشن اسپ آذرپیش رئیس دیوان مالیات، پناه خسرو وزیر امور خدماتِ عمومی، و شماری دیگر از بزرگان کشور انجمن کردند و مردی از خاندان ساسانی به نام خسرو را در تیسپون به سلطنت نشاندند. بهرام از حیره سپاه آراست و وارد میان رودان شد و در کنار تیسپون لشکرگاه زد. بزرگان در میان او و خسرو در آمد و شد افتادند و پس از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که پادشاهی به بهرام واگذار شود.[۱]
نگارندهٔ پارس نامه این رخداد را با استفاده از تاریخ طبری چنین آورده‌است: … پس میان ایشان گفت وگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو می‌کردند گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفت وگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هردو به هم رها کنید تا بکوشیم (یعنی نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو شیرِ گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردو شیر نهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند. و بهرام خسرو را گفت: پیشتر رو تاج بردار تااین پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زهره ندارد که پیش رود، بهرام پیش خرامید و گُرزی در دست گرفت. مؤبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد و َ لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد؛ پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز به قوت بر تارکِ سرش زد چنانکه از آن زخم سست شد، پس گلویش بگرفت و سرش بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت. و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی. و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم؛ باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.[۲]

پادشاهان ساسانی در شکار شیر، ببر و پلنگ مهارت فراوان داشتند. و همواره شکار درندگان در آیین آنان بوده که موجب تقویت قوای جنگی ایشان می‌شده. همچنین بشقابهای بجای مانده از دورهٔ ساسانی که این خسروان را در هنگام شکار و نبرد با حیواناتی همچون؛ قوچ، گوزن، گورخر، گراز، شیر، پلنگ و… به تصویر کشیده گواه دیگری بر این مطلب می‌باشد.

بهرام زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرده و چندان در امور کشور دخالت نمی‌کرد. در میان صاحبان مراتب آن زمان که از حیث قدرت و نفوذ رتبهٔ نخست را داشت مهرنرسی یا (مهرنرسه) بود که لقب و عنوان هزار بندگ (صاحب هزار غلام)را داشت. نسب او به خانوادهٔ سپندیاذ یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی می‌رسید.

مؤرخان عرب و ایرانی او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمرده‌اند ولی مؤلفین عیسوی به جهت توجهی که این وزیر به دیانت زرتشتی داشت، نسبت به او کینه ورزیده و او را خائن و دو رو و بی‌رحم خوانده‌اند.

مهرنرسه آتشکده‌ها و ابنیه‌های بسیاری بنا نمود. کاخ سروستان، در کنار راه کاروانی شیراز که هنوز ویرانه‌های آن بر جا مانده‌است و از نظر فن معماری، ارزشمند محسوب می‌شود، احتمال داده می‌شود که یکی از ابنیه‌های مهر نرسی باشد.[۳]

بهرام در شرق هیاطله را به سختی شکست داد و پادشاه آنها را کشت.[۴] در این جنگ غنائم بسیاری به دست آمد از جمله تاج خان هیاطله که بهرام آن را به آتشکده آذرگشسپ در شهر شیز، در آذربایجان اهدا کرد. طوایف وحشی چنان لطمه‌ای دیدند که تا یک چند بعد دیگر در مرزهای ایران ظاهر نشدند.[۵]

جنگ بهرام با بیزانس بطوریکه مؤرخین یونانی نوشته‌اند،دلیلش آزار مسیحیان مقیم ایران بود که از بدرفتاری‌های مغان فرار کرده، به روم می‌رفتند. بهرام استرداد آنها را خواست و تئودوسیوس دوم از استرداد آنها ابا کرد، در نتیجه کدورت بالا گرفته و منتهی بجنگ شد.

مهرنرسی سردار لشکر ایران شد و جنگ در نزدیکی نصیبین (جنوب ترکیه) آغاز شد ولی چنان به درازا کشیده شد که رومیان بالاخره خسته شده و تقاضای صلح کردند.

گرچه ایرانیان از این جنگ، هیچ بهره‌ای نبرده بودند اما باز صلح محترمانه‌ای با روم منعقد شد. مابین ایران و بیزانس عهدنامه صلح صد ساله منعقد گردید و ایران نیز آزادی مذهب مسیحی را در ایران پذیرفت اما این عهدنامه بخاطر مخالفت روحانیون زرتشتی در عمل اجرا نشد.[۶]

در طی منازعات بین ایران و بیزانس در ارمنستان ایران هم یک چند ادعای استقلال یا تجزیه طلبی پدید آمد اما پایان جنگ با بیزانس به بهرام فرصت داد تا در آنجا نیز سلطهٔ ایران را اعاده کند و ارمنستان را به یک ایالت تابع تبدیل کند. چنانکه رومی‌ها هم از مدتها قبل، همین کار را در مورد بخش دیگر ارمنستان که به آنها تعلق داشت کرده بودند.[۷]

بهرام گور به هند (منظور جنوب شرق پاکستان امروزی) لشکر کشیده و شهر کراچی را گرفت. سپس شهر دیبل به عنوان مرز با هندوستان معین شد.

بهرام گور در ادب پارسی؛

بهرام پادشاهی دلیر و جنگجو بود. داستان‌های بسیاری را به او نسبت می‌دهند. نظامی گنجوی [۸] داستان لشکرکشی بهرام را بی جنگ و خونریزی می‌داند، او چنین می‌گوید که بهرام شرط گذاشت که تاج شاهی در میان دو شیر نهند و هر که توانست تاج از میان دوشیر برگیرد، همانا پادشاهی او را سزد. شاه خودخوانده از این کار سرباز زد و بهرام را به تنهایی به این کار واداشتند، او نیز پس از نبرد با دو شیر تاج شاهی را از آن خویش ساخت.

آوردن کولیان را، از هند به ایران را از کارهای او می‌دانند. او این کار را برای شادمان کردن مردم انجام داده بود زیرا کولیان نوازندگان و رقصندگان توانایی بودند. شادروان دهخدا ایشان را لولی می‌خواند و در این باره چنین آورده‌است: [۹]“در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان‌های مربوط به روزگار ساسانیان آمده‌است، نوشته‌اند که بهرام گور از شنگل یا شنگلت یا شبرمه پادشاه هند، خواست تا گروهی از آنان را از هند به ایران گسیل دارد.

روایتی که مؤلف غرر اخبار در این باره آورده‌است، بدین گونه‌است،

گویند روزی شامگاهان، بهرام از شکار بازمی‌گشت، گروهی از مردم بازاری را دید که در زردی آفتاب غروب، بر سبزه ٔ چمن نشسته‌اند و شراب همی خورند. آنان را از آن روی که خویشتن را از لذت سماع، محروم داشته‌اند، بنکوهید. گفتند «ای ملک! امروز رامشگری، به صد درهم طلب کردیم و نیافتیم.» بهرام گفت «در کار شما خواهم نگریست.» پس بفرمود تا به شنگلت پادشاه هند نامه نویسند تا چهارهزار تن، از خنیاگران آزموده و رامشگران کاردیده، به دربار وی گسیل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را، در سراسر کشور خویش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گیرند و از آنان بهره برند و مزدی شایسته، بدانها بپردازند و این لولیان سیاه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند، از بازماندگان آنانند.

او به شکار و باده‌گساری، بسیار دلبسته بود. دلبستگی‌اش به شکار گورخر سبب شد که به او لقب بهرام گور را بدهند. بهرام زنی به نام نازپری داشت که بسیار در زندگی او تاثیرگذار بود.

همچنین در داستان‌ها چنین انگاشته شده که در جست‌وجوی گوری، در لجنزار گرفتار آمد و لجنزار او را در خود فرو خورد. همچنین، نویسندگان زرتشتی زمان او را زمان آرامش و آشتی می‌دانند و زمانی که دیوان از ترس او پنهان شدند.

حکیم نظامی گنجوی در هفت پیکر (بهرامنامه) داستان بهرام را از بدو تولد، تا مرگ رازگونه‌اش بیان می‌کند.

حکیم عمر خیام در یکی از رباعیاتش به موضوع مرگ بهرام چنین اشاره دارد:

آن قصر که جمشید در او جای گرفت     آهـو  بچـه کرد و  روبه آرام گرفت

بهـرام که گور می گرفتی همه عمـر     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت [10]

منابع:

1.اخبار الطوال
2.پارس نامه
3.کریستن سن، ص ۳۰۳
4.پیرنیا، ص ۳۱۰
5.زرین کوب، ص ۴۵۸
6.پیرنیا، ص ۳۱۳
7.زرین کوب، ص ۴۵۹
8.هفت پیکر
9.لغت نامه
10.رباعیات خیام.