نگاهي گذرا به تصوف دوران مغولان

تصوف خانقاهي كه در اوائل سده پنجم هجري به بعد در ايران زمين و اناتولي شكل گرفت ارتباط مسقيم با خزشهاي بزرگ جماعات ترك بيابانهاي آسياي ميانه و جاگير شدنشان در درون ايران و اناتولي دارد. از آغاز سده پنجم هجري به بعد جماعات بزرگ تركان از بيابانهاي آسياي ميانه در امواج پيوسته اي به درون ايران و اناتولي سرازير شدند ؛ و چنان كه ميدانيم سلطنت پهناور تركان سلجوقي را تشكيل دادند.


تركان كه پيشترها دين نياپرستي مبتني بر تقدس جادوگران قبيله اي داشتند، پس از آنكه مسلمان شدند باورهاي كهنشان را با خود كشيدند، و بسياري از زندگان مدعي تقدس و مردگان مقدس پنداشته شده را بجاي (توتمها) جادوگران قبيله اي پيشنه نهادند؛ براي زندگان اينها دستگاهاي شبه سلطنتي موسوم به خانقاه، و براي مردگان نيز گنبد و بارگاه افراشتند؛ زندگانشان واسطه ميان خدا و انسان و داراي دخل تصرف در امور خلقت و كائنات پنداشته شدند، و مردگانشان نيمه خداياني داراي قدرتي شبيه قدرت خدايان اقوام كهن سامي و توتمهاي قبيله اي تركان.


در سنت فرهنگي ايرانيان تازه مسلمان شده ماقبل حاكميت تركان چنين باورهاي وجود نداشت. گنبد سازي و مرده پرستي (پير پرستي ) در فرهنگ ايراني وجود نداشت. هيچ انساني چه مرده و چه زنده در فرهنگ ايراني داراي تقدس پنداشته نمي شد و به همين سبب هم بود كه در زبان ايراني واژه اي معادل “زيارت” كه اكنون جز واژگان مقدس شده است، ساخته نشده بود. اين از آن روي بود كه در دين ايرانيان ماقبل اسلام تقدس فقط به ذات هاي آسماني تعلق داشت، و حتي زرتشت و موبدان بزرگ نيز در فرهنگ ايراني تقدس به مفهوم كه ما اكنون از تقدس ميشناسيم، نيافته بودند.

در باور ديني ايرانيان ماقبل اسلام، علاوه بر ذاتهاي آسماني ميترا و آناهيتا و آذر و ورهرام كه اثرشان بر طبيعت مشهود بود، فضايل هفتگانه ملكوتي (وهومنه، ارته، خشتر، آرمئيتي، هوروتات، امرتات، سرواشه) داراي تقدس بودند و همه اينها ذاتهاي مجرد معنوي بودند. ايرانياني كه در جريان يك روند بسيار پيچيده در خلال چندين نسل مسلمان كرده شده بودند، گرچه از نظر عقيده ديني پذيرفته بودند كه رسول الله در زمان حياتش واسطه ميان الله و بندگانش بوده است ولي در فرهنگ آنها هيچ انساني پس از رسول الله واسطه ميان خدا و انسان پنداشته نميشد.


در ميان صدها اثر مكتوبي كه از ايرلنيان عربي نگار و پارسي نگار ماقبل حاكميت تركان برجاي مانده است هيچ نشانه اي از باور به تقدس آدمها ديده نميشود. در ميان صدها انسان تقدس يافته اي كه در زمان حاكميت تركان وارد عرصه فكر ديني كرده شدند، حتي يكي را نميتوان يافت كه پيش از آن در باور ايرانيان مسلمان داراي تقدس بوده باشد. پيدايش واسطه هاي ميان خدا و انسان و ساختن گنبد بر روي گور و تبديل آن به زيارتگاه و محل نيازخواهي و نيايش و دعا در تاريخ ايران توسط تركان در زمان غزنويان و سلجوقيان پديدار شد و توسط مغولان و تيموريان ادامه يافت.


اين سنتي تركي بوده و از رسوم ديرينه شمني و نياپرستي آنها آمده بوده كه پس از مسلمان شدنشان به شكل پيرپرستي -پير زنده و پير مرده- در آمده است. رسم پيرپرستي و مرده پرستي كه در فرهنگ ايرانيان شناخته نبود و با سنتهاي فرهنگي ايرانيان به كلي بيگانه بود، توسط تركان حاكم شده در ايران رواج داده شد و بمرور زمان و اندك اندك برخي از ايرانيان ساده انديش نيز بدان خو گرفتند.


بسياري از نيمه مُلاهاي زيرك در ايران و اناتولي وقتي با باورهاي تركان حاكم آشنا شدند ،خودشان را نزد آنها همچون اشخاصي آگاه به امور غيبي و قادر به رازگشايي و دخل و تصرف در امور جهان مطرح كردند؛ و مدعي داشتن چنان قدرتهاي شدند كه هركه بيمار باشد به بركت دعاي آنها بهبود خواهد يافت و هركه هر نيازي داشته باشد به بركت دعاي آنها نيازش برآورده خواهد شد.آنها با اين شگرد زيركانه خودشان را واسطه ميان خدا و انسان معرفي كرده به حاكمان ترك نزديك شدند تا به نان و نوا دست يابند.


مثلاً يكي از اينها كه از عربهاي پارسي زبان خراسان بود ادعا كرد كه طغرل سلجوقي و دو برادرش به بركت دعاي او ايران را گرفته و پادشاهي يافتند. اين مرد كه از نامداران تاريخ تصوف ايران است، چنان ارج و منزلتي در دستگاه اوغوزهاي سلجوقي يافت كه دار و دستگاهش در خراسان همچون دار و دستگاه شاهان بود. اين وضعيتي بود كه از اوائل سده ششم هجري از اواسط اناتولي تا شرقي ترين نقاط ايران وجود داشت. و بسيار كساني كه بنام صوفي مي شناسيم در چنين ظرفي پا به عرصه اجتماعي نهادند و براي خودشان دستگاه شبه سلطنتي ساختند. تقدسي كه تركان حاكم به اينها ميدادند ،خواهي نخواهي نوعي تبليغ در ميان عوام مردم نيز براي اينها ايجاد ميكرد و عقيده به مقدس بودن و رازگشا و برآورنده نيازها بودن اينها در ميان عوام ترويج ميشد، چنان كه همين صوفي خراساني معاصر تشكيل سلطنت اوغوزهاي سلجوقي و تبليغ گر مشروعيت آنها در زمان خودش تا پايه انبياي بزرگ قوم سامي ارتقاي مقام يافت.نمونه اين ارتقاي مقام را ميتوان در كتاب «اسرار التوحيد في مقامات ابي سعيد» ديد.


اينگونه بود كه در زمان حاكميت تركان بر ايران دهها دستگاه ريز و درشت تصوف بيرون آمد و تا پايان مغولان در سراسر خاورميانه پراكنده شد. خاورشناسان كه از حقيقت روند شكل گيري دستگاه صوفيان دوران سلجوقيان و مغولان آگاهي درستي نداشته اند، جريان تصوف خانقاهي را برخاسته از فرهنگ ايراني پنداشته اند؛ حال آنكه تصوف نه تنها از فرهنگ ايراني برنخواسته بلكه با روحيه و فرهنگ سنتي ايرانيان در تعارض هم بوده است؛ همانگونه كه با دين اسلام هم در تعارض است. زيرا از نظر عقيده اسلام سلفي ،همه شيوخ صوفيه و مريدانشان مشرك شمرده ميشوند و پيرپرستي و گنبدپرستي و نياز خواهي از مردگان و قبرها در عقايد اسلامي از جلوه هاي “شرك جلي” شرك آشكار شمرده مي شود.


تلاشهاي رقابت آميزي كه دستگاههاي فقيهان در زمان حاكميت تركان به خاطر حفظ امتيازهاي اقتصاديشان براي مقابله با سربرآوردن دستگاه هاي صوفيان بكار ميبردند، به سبب چتر حمايتي كه حاكمان ترك بر سر صوفيان افراشته بودند بجائي نرسيد و سرانجام به مقابله دستگاه فقاهت با دستگاه تصوف كشانده شد كه صوفيان در آن برنده شدند و داستان درازي بنام داستان “تقابل شريعت و طريقت” دارد كه در حقيقت ستيز ملا و صوفي است، زيرا هركدام از دو طرف ميكوشيدند كه عوام بيشتري را بسوي خودشان جلب كنند و درآمدهاي بيشتري را از زكات و خيرات و صدقاتي كه عوام مي پرداختند كسب كنند.
سده هفتم هجري كه با خزش گسترده حماعات ترك به همراه يورش مغولان به درون ايران و اناتولي آغاز شده بود،دوران عروج كار و بار صوفيان بود و بسيار كسان كه جوياي نام و نان بودند رو به صوفيگري مي آوردند و دستگاهي برا مي انداختند و به نان و نوا مي رسيدند. صوفيان در سايه حمايت تركان حاكم بر ايران خانقاه هائي در همه جا داير كردند كه مريدان را در آنجا گرد مي آوردند.

خانقاهها در اين دوران جاي معابد كهن اقوام سامي خاورميانه و مراكز مقدس تركان نياپرست را گرفته بود.شيخ هركدام از اين خانقاهها كه لقب “ولي الله” (نماينده تام الاختيار الله) بر خودش نهاده بود، يك نيمه خدا، شبيه خدايان كهن دنياي ساميان باستان بود،كه ادعا ميكرد كه در خلقت و هستي دخل و تصرف دارد و تير از كمان در رفته به فرمان او از هوا به كمان بازمي آيد!!!!
اوليا دارند قدرت از اله / تير جسته باز گردانند ز راه


به سبب جلال و شكوهي كه شيوخ صوفيه با حمايت مالي حاكمان ترك به صورت خانقاه براي خودشان ساخته بودند، ساده دلان مسلمان خانقاه نشينان را خداپرستاني عبادت گذار مي پنداشتند، و در اثر تلقينهاي خود صوفيان پر مدعا گمان ميكردند كه آنها دستي در كائنات دارند و اگر محبتشان را جلب كنند ،سعادت نصيبشان ميشود.و بر همين گمان نذر و نيازهايشان را به شكل هداياي نقدي و جنسي به خانقاه تحويل ميدادند و بر آورده شدن اميدهايشان را از شيوخ خانقاهها مي طلبيدند.از اين جهت هر خانقاه همواره داراي ثروت هاي كلاني بود.


بسياري از زمينداران ترك كه املاكشان چيزي جز زمينهاي مصادره شده كشاورزان ايراني نبود، زمينهاي وقف خانقاه ميكردند و كشاورزاني كه روي اين زمينها كار ميكردند عملا در خدمت خانقاه قرار ميگرفتند و حالت بردگان شيوخ تصوف را مي يافتند و بخش عمده در آمدهاشان به خانقاه تحويل ميشد. اينگونه هركدام از شيوخ خانقاهها يك فئودال به تمام معني و در زمره مالكين بزرگ و ثروتمندان طراز اول بود و صدها مريد شبه برده داشت و با حمايت تركان حاكم از عوام اوهام پرست شده بهره كشي ميكرد.

گفتيم كه صوفيان خانقاه دار دوران سلجوقيان و مغولان عقيده جبري داشتند.آنها بر اساس اين عقيده كه بايد به داده خدا هرچه كه باشد رضا داد،و در برابر اراده خدا هيچ اعتراضي نبايد كرد،حاكميت سياسي روز را هرچه كه بود مقبول ميدانستند و اطاعت از دستگاه سلطه را به عوام تلقين ميكردند.
آنها معتقد بودند كه “پادشاهي” يك جلوه از “خدايي” است و پادشاه مسلماني كه با دين خدا در ستيز نباشد،هر عملي كه انجام دهد عين عدل است؛حتي اگر سلطان براي ارضاي اميال شهواني خويش خون آدمهاي بي گناه را بي هيچ بهانه اي بريزد -چون كه دست شاه دست خدا است- كاري خدا پسند كرده است و كسي حق ندارد كه به او اعتراض نمايد!
اين جنبه از عقيده صوفيان را مولوي در داستان عشق پادشاه به كنيزك بيان كرده است.

در اين داستان كه در دفتر اول مثنوي آمده است،پادشاهي كنيزي زيبا خريده عاشقش ميشود ولي كنيزك دل در گرو ديگري دارد و از عشق يار بيمار ميگردد.پادشاه طبيبان را طلب كرده علاج كنيز را از ايشان ميخواهد.
سرانجام طبيبي متوجه ميگردد كه كنيز عاشق است و از عشق است كه رنجور شده و نام نشان معشوق را كه زرگري اهل سمرقند است از زير زبان كنيز در مي يابد.


پادشاه كس به سمرقند گسيل داشته زرگر را مي طلبد كه به هنرش محتاج گشته ؛ طبيب به امر شاه دواهايي به زرگر بيچاره ميخوراند تا اينكه كم كم زرگر بخت برگشته هم از ريخت و قيافه و هم از چشم كنيز افتاده سپس ميميرد!! و كنيز تندرست ميگردد تا شهوت پادشاه ارضا شود!!
اين داستان تخيلي كه جنايت توجيه نشده يك پادشاه هوس باز است،مولوي در پايان اينچنين توجيه ميكند كه كاري كه پادشاه كرد كاري درست بود و هرچه كرد از روي حكمت بود كه خدا به او الهام كرده بود،زيرا شاه مانند خدا قادر مطلق است و جان ميستاند و جان ميبخشد و هر كه را بكشد كاري ناروا نكرده است:

آن كه جان بخشد اگر بكشد رواست / نائب است و دست او دست خداست

البته مولوي در زماني كه تحت تاثير شمس و عرفان او بوده گفته:

چرخ ار نگردد گرد دل،از بيخ و اصلش بركنم  / گردون اگر دوني كند،گردون گردون بشكنم

و اين عقيده برخاسته از عرفان ايراني است كه با عقايد صوفيه در تضاد كامل است.

حافظ نيز اين بينش عارفان ايراني را چنين بيان داشته:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم  / فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
و يا: 


سر خدا كه در تتق غيب منزوي است  / مستانه اش نقاب ز رخسار بركشيم
و يا:


او به خونم تشنه و من بر لبش، تا چون شود  / كام بستانم از او يا داد بستاند ز من


حافظ در مواردي كه از جبر سخن ميگويد كنايه اي نيش دار به صوفيان ميزند.بارزترين وجوه تفاوت ميان عرفان ايراني و تصوف خانقاهي،همين باور عارفان به آزادي انسان و تسليم ناپذيري در برابر اراده جبري مافوق است حتي اگر اراده آسمان باشد.در حالي كه صوفيان تسليم محض اراده مافوق اند حتي اگر آن اراده از آنه حاكمان ستمگر مغول باشد.

برخي از پژوهشگران تاريخ تصوف كه تقابل و روياروي شريعت و طريقت در دوران حاكميت تركان بر خاورميانه را تقابل انسان آزادانديش و عرفان انسانگرا با اسلام عربي پنداشته اند،بدرستي از نحوه و روند شكل گيري تصوف خانقاهي اطلاع نداشته و عرفان ايراني را بدرستي نشناخته اند؛


اينان تصوف پيرپرست را با عرفان ايراني به غلط يكي دانسته اند و عنايت و توجه اي به مسئله اي اصلي و مهم نداشتند.اينان ندانستند كه عرفان ايراني در عين حالي كه به گوهر انساني به عنوان “مختار مطلق” تقدس ميداد،ولي هر تقدسي به مفهومي كه صوفيان ترويج ميكردند را براي هر انساني در هر زمان و مكاني نفي ميكرد.
اين مطالعه گران به دليل همين عدم شناخت و درك صحيح از عرفان ايراني بوده كه آن را با تصوف يكي دانسته اند و در تاليفاتشان آنها را باهم در آميخته اند.
به دليل همين خلط و اشتباه بوده كه نتوانستند جريان “رندي” را بشناسند.و در تاليفاتشان از بررسي جريان”رندي”  كه برآمده از عرفان بوده است ناتوان بوده و رندان را صوفي پنداشته اند.

خانقاه در سده ششم و هفتم هجري مركز بي كارگي و تنبل پروري بود و همواره شمار بسياري مريد بي كاره در آن گرد آمده بودند و درآمدهاي انبوهي كه به سوي خانقاه ها سرازير بود هزينه اين بيكاران ميشد.كار اينها در خانقاه اين بود كه روز و شب عبادت و ذكر و تسبيح ميكردند و شبها پس از اينكه حلوا خوري ميكردند تا پاسي از شب مشغول سماع و رقص ميشدند و خوش ميگذراندند.


سماع در لغت به معني شنيدن است،و در تصوف مفهوم خاصي دارد كه ميتوان آنرا “شادزيستي” معنا كرد.اين شاد زيستي اساسا از آن رندان بود كه بعدها به نوعي وارد جريان صوفيه شد.يك شاخه از صوفيان عقيده داشتند كه وقتي انسان در ذكر خدا مستغرق مي شود، روحش به معبود مي پيوندد و حالتي از وجد و سرور به او دست ميدهد و او را بمستي و رقص و پاي كوبي و غزل خواني وا ميدارد.


اين طريقت را صوفياني اتخاذ كرده بودند كه پس از طي مراحلي از زهد خشك و محروميت چشي ناشي از روزه داري و شب زنده داري و نمازگذاري و عبادتهاي خسته كننده به يكباره متوجه بي خاصيت بودن راه خود شده و از آن راه باز ميگشتند و شيوه شادزيستي و بي توجهي به زهد شرعي را در پيش گرفته و به “رندي” رسيده بودند.
برخي از صوفيان كه اهل دنيا و خوشي و كام گيري از نعمتهاي دنيايي بودند از همه آنچه مربوط به رندي بود ،رقص و سماع را گرفتند و وارد خانقاه ها كردند،ولي شيوه زندگي نزد آنها خلاف شيوه رندان بود،زيرا رندان در خدمت سعادت انسانها و بالا بردن معرفت بشري بودند ، ولي صوفيان در كار بهره كشي بي رحمانه از انسانهاي فريب خورده و آماده مال دادن به آنها بودند.

آبشخور:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا

دلایل حملۀ مغولان به ایران

يورش مغولان (منگولان) به ايران و تخريب نيمي بيشتر از اين سرزمين و كشتار ميليونها انسان رويدادي بود كه به گفته ابن اثير: « از بدو آفرينش آدم تاكنون … همانندش نيامده [1]» . موضوع ساده اي نيست كه فقط به تكبر و نخوت سلطان محمد خوارزمشاه نسبت داده شود. بعضي از مورخان را نظر بر اين است كه اگر خوارزمشاه سفرا و بازرگانان مغولي را نمي كشت اين تهاجم انجام نمي گرفت . اين نوع قضاوت براي اتفاقاتي كه از مهم ترين رويدادهاي تاريخي محسوب مي شود دليل پيش پا افتاده اي است در ريشه يابي تهاجم چنگيز به ايران و ديگر بلاد اسلامي علاوه بر جريان سفرا و تجار سرانگشت اتهام به ضرورت به سوي بغداد و ناصر خليفه عباسي كه محرك اصلي فتنه بوده دراز مي شود . در حالي كه تضادهاي دروني امپراطوري تازه تأسيس چنگيز و اشرافيت فئودال چادرنشين، در ارزيابيها ناديده انگاشته مي شود. سعي بر اين است كه در بررسي علل حمله چنگيز به ايران سه موضوع مذكور را مورد تجزيه وتحليل قرار داده و ديدگاههاي مختلف مورخان را بازگو نمائيم:

1 – كشته شدن بازرگانان و سفراي مغول (منگول):
پس از مبادله سفرا بين ايران و مغولستان كارواني با مال التجاره زياد از طرف چنگيزخان روانه ايران شد اما كاروان مال التجاره در اترار غارت شده و به فرمان حاكم خوارزمشاه همة بازرگانان گردن زده شده بودند فرستادگان چنگيز قرباني آز و طمع و سوء ظن خوارزمشاه گشته بودند شايد سلطان محمد دستور قتل عام آنان را نداده بود ولي پس از ماجرا جانب حاكم خود را گرفت و از تسليم وي ممانعت كرد گذشته از آن اهانت ديگري نسبت به چنگيزخان روا داشت و آن صدور فرمان قتل سفير «ابن كفر ج بغرا» و تراشيدن ريش همراهان بود كه براي درخواست تسليم حاكم ارترا به دربار خوارزمشاه آمده بودند لازم به يادآوري است سفرا كه ايلچي يا آلچي ناميده مي شدند معرف يك عشيره يا قبيله بوده اند وضعيت خاصي داشتند و سفير وجودي مقدس به شمار مي رفت .

بنا به گفته ابن اثير: «انگيزۀ خوارزمشاه در كشتن بازرگانان مغول تنها آزمندي نبود بلكه مي خواست از گسترش روابط بازرگاني با خان مغول جلوگيري كند تا اسلحه و ساز و برگ به سپاهيان چنگيز نرسد . چه جاسوسان او خبر داده بودند كه مغولان سرگرم ساختن اسلحه هستند [2] . »
البته ابن اثير كشتار سفرا را تنها حمله به ايران نمي داند در اين باره مي گويد كه :«سبب تاخت و تاز مغولان به شهرهاي اسلامي غير از اينهاست [3]…»

محمد نسوي مي نويسد: « چنگيزخان منگول از سلطان تسليم ينال (غايرخان) را خواست و سلطان از ترس لشكريان و امراء بزرگ كه از خويشان ينال بود خواستة چنگيز را اجابت نكرد و اعتقاد كرد كه اگر با چنگيزخان جواب به لطف گويد طمع او زادت شود خود را بگرفت و تجلدي نمود و فرمود تا آن رسولان بي گناه به قتل آوردند و به شومي آن چند قطره خون ناحق، خون چندين اهل اقاليم كه جمله مسلمانان بودند هدر شد و بهر قطره سيلي از خون حرام در جوي حسام بلكه بر روي رغام جاري گشت كينه اي توخت و جهاني سوخت [4].»

ابن العبري عقيده دارد كه بازرگانان مغولي به دستور خوارزمشاه كشته شدند و همين عمل باعث تحريك احساسات چنگيز و حمله بر ايران شد : «غاير خان براي سلطان كشتن تجار و تصرف اموال آنها را به عنوان يك كار خوب جلوه داد و سلطان محمد به او اجازه داد آن امير تمام تجار را كشت مگر يكي از آنها كه توانست از زندان فرار كند … اين عمل سلطان محمد در نظر چنگيزخان يك مصيبت بزرگي جلوه كرد و بي نهايت متأثر شد و خواب از سرش پريد … و به بالاي يك تپه بلند رفت و سرش را برهنه كرد و به سوي خدا تضرع و زاري كرد و از خدا كمك مي طلبيد تا او را ياري كند و او بتواند انتقام اين ظلم را بگيرد… [5]»

وصاف گويد:«چنگيز از اين عمل سلطان محمد سخت برآشفت در سال 615 ه ق با لشكري از تاتار قصد ممالك سلطان محمد كرد ابتدا قاصدي بفرستاد كه به دست خود آب صاف صلح و صفا را گل كردي و آتش هوي را به باد خود رأيي تيره ساختي جنگ را آماده باش كه به هر قطره خون بيگناهان سلامت جوي ، جويي از خون چون جيحون روان خواهد شد و در عوض هر قيراط دينارها پرداخته خواهد گشت. [6]»

بار تولد در تركستان نامه كشته شدن سفراء و بازرگانان را علت اصلي حمله ندانسته و مي نويسد:
«گسترش امپراطوري عظيمي مانند امپراطوري مغول پس از پيروزي مغولان در چين شمالي و تركستان شمالي و تصادم آن با امپراطوري خوارزمشاه ديگر گريزناپذير شده بود مسأله انتقام گرفتن خان مغول از خوارزمشاه به خاطر كشتن فرستادة خان دليل نيرومند براي جنگ بوده اما علت اصلي نبوده … [7]»

همين نويسده در اثر جديدش علت اصلي رامتوجه سلطان محمد خوارزمشاه نموده و مي نويسد:
«مقايسه اطلاعات موجود در منابع اسلامي و برخورد آنها با اين پيكار ما را به اين نتيجه مي رساند كه جنگ ميان خوارزمشاه و چنگيز اگر از جانب خوارزمشاه برافروخته نشده باشد دست كم با نيات جهانگشايانۀ تسريع شده و نه با نيات جهانگشايانه چنگيزخان [8]».
با بار تولد مي توان موافق بود كه كشتن فرستاده خان دليلي نيرومند براي جنگ بوده اما علت اصلي نبوده و بعد از واقعه اترار جنگ اجتناب ناپذير شده بود .

2 – نقش خليفة عباسي در كشاندن مغولان به بلاد اسلامي:
خليفه عباسي الناصر لدين الله با سلطان محمد خوارزمشاه ميانه خوبي نداشت و از هر فرصت ممكن براي تحريك حكومتهاي محلي در شرق عليه خوارزمشاه استفاده مي كرد و قدرتمندي سلطان محمد براي دستگاه خلافت چنان خطري بود كه خليفه باطناً بي ميل نبود كه حريف خود را به دست مغولان بيند و از شر او راحت گردد. براي اثبات اين ادعا شواعد تاريخي زياد وجود دارد كه به چند مورد اشاره مي شود:

ابن اثير كه خود ناظر آخرين دوره خلافت عباسي و حملات مغول بوده است با صريح ترين تعبير نقش خليفة عباسي الناصر لدين الله را در كشاندن مغولان به سرزمينهاي اسلامي تأييد كرده و مي نويسد:
«آنچه ايرانيان به او نسبت داده اند كه او مغولان را در مورد بلاد اسلامي به طمع انداخته و در اين رابطه با آنها به نامه نگاري پرداخته درست است اين ضربة عظيمي است كه هر گناه بزرگي در مقابل آن كوچك است [9]»

ابوالغداء (729 ه ق ) يكي ديگر از مورخين اهل سنت نيز اين امر را تأييد كرده و مي گويد :
«از دشمني كه ميان ناصر و خوارزمشاه وجود داشت ناصر مي خواست كه خوارزمشاه گرفتار آنان (مغولها) باشد و قصد عراق نكند [10] . »
در ورايت ديگري از قول «روبروك» كه خود در دستگاه مغول بوده آمده است كه : «بار ديگر سفير خليفه بقرافروم رسيد اين فرستاده مأموريت داشت تا با امپراطور جديد قرارداد صلح منعقد سازد و متعهد گردد كه ده هزار سوار براي پيشبرد فتوحات در ايران در اختيار مغولان گذارد خان مغول خواستار آن بود كه خليفه تمام استحكامات قلاع خود را ويران كند و البته اين پيشنهاد توسط سفير خليفه رد شد [11]».

ميرخواند صاحب روضه الصفا مي نويسد: «خليفه از روي ناچاري به اين فرمانروا يعني تموچين روي آورد تا خطري را كه از جانب همسايگان متوجه قلمرو خلافت بود دفع نمايد [12].»

پاول هرن نيز عقيدة استمداد خليفة عباسي از خان مغول را تأييد كرده و مي نويسد : « بايد گفت در اين موقع هستي خليفه در خطر بود زيرا خوارزمشاه مصمم بود خليفه را از سياسي ظاهري و روحاني محروم كند و به جاي او يك خليفه از علويان منصوب دارد و ناصر لدين الله از ترس جان چنگيزخان را براي حمله به ايران تشويق كرد چنگيزخان در اجابت اين دعوت فرصت را از دست نداد [13].»

اشپولر با استناد به نوشته ميرخواند اين توهم را كه ارتباط خليفه با چنگيزخان از ناحيه مخالفان مذهبي خليفه طرح شده باشد رد كرده و مي نويسد: «اكنون نمي توان با اطمينان گفت كه آيا خليفه خود در وارد كردن بزرگترين ضربة تاريخ بر عالم اسلام مصمم بوده است يا نه . اما سر زدن چنين عملي از الناصر لدين الله كه سخت سرگم سياست بود غيرممكن نمي نمايد چون ميرخواند در ارسال اين پيغام از جانب خليفه به خان مغول ترديدي نداشته است مي توان گفت كه در آن عصر ديگران نيز آن را متحمل مي دانسته اند از آن گذشته به دشواري مي توان پذيرفت كه در قرن نهم به منظور سود جويانه اي چنين خبري را اشاعه داده باشد [14] .»

بارتولد معتقد است كه چون ميان خوارزمشاه و بغداد كدورتي بوده اين خبر به صورت شايعات مبهم انتشار داشته است بدين سبب تصور نمي رود كه خبر مربوط به دعوت مغولان از طرف ناصر خليفه عليه خوارزمشاهيان شايان توجه و مهم باشد [15]. ولي بار تولد در اثر جديدش كه در سال 1926 م يعني پنج سال پيش از مرگش در تركيه مجموعة سخنرانيهائي داشته و با نام تاريخ تركهاي آسياي ميانه به فارسي ترجمه شده است نظريه قبلي خودش را تا حدودي تعديل و به واقعيت نزديك شده و تلويحاَ نامه نگاريها و نقشه هاي خليفه را بي تأثير در جنگ ندانسته و مي گويد : «مسئله بسيار مهم براي ما تصادم ميان چنگيزخان و محمد خوارزمشاه است اين برخورد تاكنون بيشتر نتيجه هدفهاي جهانگشايانه قلمداد شده و اغلب كوشيده اند ثابت كنند كه حتي خارجيان به خصوص ناصر خليفة عباسي بغداد چنگيزخان را به طرح نقشه هاي وي برنيانگيخته باشند دست كم با نفوذ خود از او حمايت كرده اند با وجود اين ، مقايسه اطلاعات موجود منابع اسلامي و برخورد آنها با اين پيكار ما را به اين نتيجه مي رساند كه بعد از واقعة اترار حمله مغولان بر ضد قلمرو شاه خوارزم اجتناب ناپذير شده بود و نيازي به تحريكات ناصر خليفه يا شخص ديگري براي اقدام با اين حمله نبود [16]. »

عباس اقبال گويد: « اگرچه علت حملة چنگيز به ممالك خوارزمشاهي و بهانة او در اين اقدام امور ديگري بوده است و تنها دعوت خليفه او را بر اين كار وانداشته ولي رفتن سفيري از جانب ناصر پيش چنگيزخان و علت دشمني خليفة مسلمين با خوارزمشاه و دادن اطلاعات در باب احوال ممالك اسلامي كه لازمة دعوت خان مغول به جنگ با خوارزمشاه بود چنگير را مايل و جري كرده [17]… »

3 – نقش تضادهاي دروني امپراطوري چنگيزخان منگول در حمله به ايران:
عده اي از محققان تاريخ مغول را عقيده بر اين است كه از زماني كه چنگيزخان مغولستان را يكپارچه كرده و قدرت جنگاوري خود را محكم ساخته بود برخورد بين ايران و مغولها غيرقابل اجتناب بود و در واقع چنگيزخان متكي بر اشرافيت فئودال چادرنشين بود لذا سياستهاي وي تحت تأثير نيازهاي اين اشرافيت قرار داشت. پيكولوسكايا محقق روسي مي نويسد : «محرك سياست جهانگشاري چنگيزخان همانا منافع اعيان چادرنشين فئودال شده بود از قديم درآمد اعيان مذبور را نه تنها بهره كشي از آراتها (سرف) تشكيل مي داد بلكه به همان اندازه از جنگهاي غارتگرانه ميان اولوسهاي مجاور منتفع مي شدند از آنجا كه پس از وحدت مغولستان جنگهاي داخلي در آن كشور متوقف شد اعيان چادرنشين كه نمي خواستند از غنايم جنگي محروم گردند به فتوحات خارجي و جهانگشايي متمايل مي شدند و از آنجايي كه موفقيت در اين جنگها مستلزم وجود يك حكومت نيرومند و تنسيقات سخت نظامي بود اعيان مغول با كمال وفاداري به خدمت چنگيزخان كمر بستند [18].»

چنگيزخان مي دانست تنها سياست استيلاجويانه مي تواند وفاداري اشراف چادرنشين مغول را براي وي تأمين كند و او را از خيانت، سركشي و جنگهاي داخلي و امپراطوري ساخت وي را از فروپاشيده شدن سريع در امان دارد گذشته از اين چيره شدن بر سرزمينهايي ديگر مي بايست خصومتهاي طبقاتي ميان اشراف و توده كوچ نشينان وابسته ـ آراتها ـ را كه در جامه مغول پديد آمده بود فرونشاند و سست گرداند. [19]

مواردي از نشانه هاي تضاد در ميان اشراف و توده هاي محروم را در مبحث قشربندي جامعه ايلاتي به اجمال مرور كرديم و از قول واسيلي يان آورديم كه چنگيز چگونه وعده تسلط بر ثروتمندترين كشورهيا جهان را به پيروانش مي دهد و نيز به است آنها قول مي دهد كه در اندك زماين توانگر شده و با غنايم و احشام زياد مواجه خواهند شد.

نويسندة تاريخ امپراطوري زرد مي گويد: « چنگيز سياست دو پهلو داشت او براي بدست آوردن فرصت سياست ترغيب و تهدي را در يك زمان اجرا مي كرد وعدة صلح مي داد و در عين حال آمادة جنگ مي گشت . چنگيزخان مي دانست كه زمان به سود وي مي چرخد تخت سلطنت سلطان محمد به لرزه افتاده بود بي شك وقت آن مي رسيد كه سردار مغول بتواند در برابر جهانيان حق را به جانب خود جلوه دهد. چنگيزخان مردي خردمند بود و مي دانست كه بايد در جنگي بزرگ و پرمخاطره كه هدف آن نه تنها كسب پيروزي بلكه تأسيس يك دولت بزرگ عشايري بود كه مي بايست هزاران سال دوام داشته باشد خود را بي گناه و مظلوم جلوه دهد [20] .»

كارل بروكلمان نيز انگيزه هاي اقتصادي را در حملة مغول به ايران مؤثر دانسته و گويد:
«شايد انگيزه هاي اقتصادي مانند آنچه سابقاَ عربها را به كشور گشائي وا داشت يا مانند مبارزاتي كه ميان شبانان و نگاهدارندگان اسب در گرفت در اين حمله بي تأثير نبوده است. [21]»

استاد بسيار بزرگوار دكترحسين آلياري با ذكر دلائلي گناه تهاجم چنگيزخان به ايران را متوجه سلطان محمد خوارزمشاه مي كند. قبل از هيچ گونه اظهار نظري به بيان ديدگاه ايشان مي پردازيم:
«مقصر اصلي در تحريك و هجوم مغول ها كه منجر به نابودي ميليون ها نفر مسلمان و تخريب و سوختن شهرهاي بي شمار اسلامي گرديد خود سلطان علاء الدين محمد مي باشد، غرور بيجا و فكر كوچك و طمع كاري بيش از اندازة او و از طرف ديگر ضعف و ترسي كه بر وجودش مستولي شده بود اين ضايعه اسفناك را برآورد به عقيدة من با علم به اينكه در حادثة اترار تركن خاتون و سرداران وابسته براي او دخالت تام داشته اند باز نبايستي سنگيني گناهان سلطان محمد را سبك ترش نمود و كوشيد تا تاريخ جديد اعتباري شايسته براي او در نظر بگيرد.

ما بر خلاف بعضي از محققين و متخصصين تاريخ مغول عقيده داريم كه اگر حادثه اترار به وقوع نمي پيوست و سلزان سياست مدبرانه اي اتخاذ مي نمود ايران در معرض حملات وحشيانه مغولها واقع نمي شود از يك طرف با تحقيق و مطالعه وقايع آن زمان مي بينيم كه مغولها احتياجي نداشتند تا نياز اقتصادي خود را از ايران تأمين نمايند و از طرفي هنوز مجادله بر عليه كوچلك خان پايان نيافته بود و مغول ها در چين و تنگوت گرفتاريهايي داشتند و نمي توانستند در سه جبهه جنگ را شروع نمايند و از طرف ديگر سياست خارجي خوارزمشاهيان طوري بود كه آن دولت را در نظر چنگيزخان بزرگ و پرقدرت جلوه مي داد ما براي تاييد مسايلي كه پيش كشيديم به يك دليل مهم اكتفا مي كنيم موقعي كه براي مغولها راهي جز جنگ باقي نماند و چنگيزخان تصميم به نبرد گرفت مدتي طول كشيد تا سپاه خود را براي اين هدف مهيب آماده سازد در حقيقت چنگيز هنوز آن قدرت را در خود نمي ديد كه هجوم آني را بر عليه ايران شروع نمايد . مي بينيم او تابستان 1219 م را در كنار رودخانه ارتيش مي گذارند و با تمام قدرت شروع به جمع آوري سپاه از قبايل مغولستان مي كند و اين آماده شدن تا سال 1220 م ادامه مي يابد . [22] »

با اينكه دلايل ارائه شده قانع كننده است اما در اين مورد با ديويد مورگان هم عقيده ام كه چنگيز دست كم دو اين مرحله تمايلي به درگيري نظامي با خوارزمشاه نداشت او در چين كاملاَ درگير بود و امپراطوري قابل توجهي را نيز به زير سيطرة خود درآورده بود كه هنوز به طور كامل هضم نشده و سامان پيدا نكرده بود اما چنانچه بر اساس تاريخ بعدي مغول و گسترش فتوحات آنها به داوري بنشينيم بي شك و در هر صورت خوارزم در نهايت مورد حمله قرار مي گرفت اما ماجرا به اين صورت پيش رفت كه خوارزمشاه كنترل اين قضيه را از دست چنگيزخان خارج كرد و با اعمال خويش جنگ را اجتناب ناپذير كرد [23]. در مجموع مي توان نتيجه گرفت كه ارادة خان مغول به كشور گشاي و حس توسعه طلبي شديد در ميان مغولان مي تواند انگيزه اصلي شروع جنگ باشد و بالطبع مغولان متوجه ضعف داخلي دولت خوارزمشاهي بودند در چنين شرايطي هجوم صحرانشينان به سرزمينهاي ثروتمنددتر اقوام با فرهنگ و تمدن امري اجتناب ناپذير بوده تنها برخورد سنجيده تر خوارزمشاه با فرستاده هاي چنگيزخان مي توانست هجوم مغولها را به تأخير انداخته و روابط بازرگاني و صلح آميز ادامه داشته باشد.

بديهي است نه كشتار بازرگانان و ربودن اموال آنان قابل توجيه است و نه كشتن ميانجي و به قتل رساندن ايلچي و در خيانت و بلاهت دربار خوارزمشاهي هم نمي توان ادني ترديدي داشت ولي ايلغار مغول در مبني و اساس امري طبيعي و به قصد تحصيل ثروت و به چنگ آوردن مال و غنيمت و رفع احتياجات مادي و امثال اين امور بود و گرفتن انتقام از محمد اغري بهانه اي ظاهري بوده است . به قول ساندرز بي حرمتي اترار كه ضمن آن يك سفير نيز كشته شد به چنگيزخان مجال مي داد كه نه به عنوان متجاوز بلكه به عنوان تلافي كنندة يك خطا تأسف آميز ظاهر شود.

آبشخور:
1 به نوشته منهاج سراج در طبقات ناصري، ص 345 ، «لقبي است كه چنگيزخان نسبت به سلطان محمد خوارزمشاه داده است »
2 تاريخ فتوحات مغولي – ص 61
3 ابن اثير، عز الدين ، الكامل في التاريخ، ترجمه ابوالقاسم حالت، تهران ، انتشارات علمي ، چاپ اول ، 1355
4 ابوالفرج اهرون، غريفوريوس (ابن الجري) ، تاريخ مختصر الدول ، ترجمه محمدعلي تاج پور، حشمت الله رياضي، تهران انتشارات اطلاعات، چاپ اول ، 1364
5 بار تولد، ولاديمير ، تركستان نامه، ترجمه كريم كشاورز، تهران ، انتشارت آگاه ، چاپ اول ، 1352
6 بار تولد، ولاديمير ، تاريخ تركهاي آسياي ميانه، ترجمه غفار حسيني ، تهران ، توس ، چاپ اول ، 1376
7 اشپولر، برتولد، تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود ميرآفتاب ، تهران ، انتشارات علمي و فرهنگي ، چاپ دوم ، 1365
8 بياني ، شيرين ، دين و دولت در ايران عهد مغول ، تهران، مركز نشر دانشگاهي ، چاپ اول ، 1367
9 اقبال ، عباس ، مجموعة مقالات ، به كوشش محمد دبير سياتي ، تهران ، خيام ، چاپ اول ، 1350
10 پيكولوسكايا و ديگران، تاريخ ايران از عهد باستان تا سده هيجدهم ميلادي ، ترجمه كريم كشاورز ، تهران ، پيام ، چاپ سوم ، 1354
11 ميرخواند، محمد بن خاوند شاه ، روضه الصفا، ج 4 و 5 ، تهران ، خيام ، چاپ اول ، 1339
12 مورگان، ديويد، مغولها، ترجمه عباس فر،تهران ، انتشارات مركز ، چاپ اول ، 1371
13 مرتضوي ، منوچهر ، مسائل عصر ايلخانان ، تهران، آگاه ، چاپ دوم، 1372
14 نسوي ، شهاب الدين محمد، سيرت جلال الدين ، تصحيح مجتبي مينوي ، تهران ، علمي و فرهنگي ، چاپ دوم 1365
15 فضل الله شيرازي ، شهاب الدين ، «تجزيه الامصار و تز جيهه الاعصار» مشهور به تاريخ وصاف ، تحرير عبدالمحمد آيتي ، تهران ، مؤسسه پژوهشگاه ، چاپ دوم ، 1372
16 بروكلمان ، كاري ، تاريخ ملل و دول اسلامي، ترجمه هادي جزايري، تهران ، نشر كتاب ، چاپ دومي 1346
17 پطروشفسكي ، ايليا پاولويچ ، تاريخ ايران در سده هاي ميانه، ترجمه كريم كشاورز ، تهران ، دنيا ، چاپ اول 1359
18 باركهاوزي، يواخيم، امپراطوري زرد (چنگيزخان و فرزندانش ) ترجمه، اردشير نيكپور ، تهران ، زوار ، چاپ اول ، 1346
19 جوزجاني ، منهاچ سراج، طبقات ناصري، به تصحيح عبدالحي حبيبي، لاهور ، دانشگاه پنجاب ، چاپ اول ، 1344
20 رشيد الدين ، فضل الله ، جامع التواريخ ، به كوشش بهمن كريمي ، تهران ، اقبال ، چاپ دمم ، 1362
21 ساندرز. ج . ج . تاريخ فتوحات مغول ، ترجمه ابوالقاسم حالت ، تهران ، اميركبير، چاپ دوم ، 1363
22 ياول هرن، تاريخ مختصر ايران، ترجمه رضازاده شفق، تهران‌، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، 1349

خاستگاه اشکانیان و قوم سکایی پَرنی

اشکانیان برآمده از قومی آریایی/سکایی بنام پَرنی ( اپرنه ) اند. پرنی ها یکی از اقوام شرقی آریایی/سکایی و یکی از قبیله های مهم اتحادیهء داهه ( داهی،دهستان )، ساکن دشت میان گرگان و کرانه های تجن جنوبی در پارت شمالی بودند، که امروز محل سکونت ترکمن های آخال است. دربارهء پیشینهء تاریخی این قوم، سنگ نبشتهء خشایارشاه در کاخ پارسه نخستین سند ایرانی است که در آن به ساتراپی ( استانی ) هخامنشی بنام داهه یا دها برمیخوریم.

جالب توجه است که در فهرست گنجانده شده است و حتی در پهرست های داریوش بزرگ به آن دو اشاره ای نشده است، ساتراپی داهه است. ظاهراً داهه ها پس از شکستی که به کوروش بزرگ داده بودند که جریان آن به روایت های گوناگونی نقل شده است و حتی سخن از فدا شدن کوروش بزرگ بدست آنان، یا به قول یوستی پان ترک گرا تورانیان رفته است، خود را از حکومت مرکزی هخامنشیان مستقل کرده بوده اند. از زمان کوروش بزرگ خبر داریم که داهه ها تبارشان از دشت های سیردریا بود، زیر فرمان او بوده اند و در این زمان بصورت اتحادیه ای متشکل از سه قوم در دشت شمال هیرکانی ( گرگان ) میزیسته اند.

یکی از قوم های این اتحادیه، قوم آریایی/سکایی اَپرَنه ( پَرنی ) است. تعیین محل دقیق سکونت این قوم، بسیار دشوار است و در این باره فقط به حدس و گمان باید بسنده کرد. کالج تاریخ، کوچ قوم اپرنه را به ساحل جنوب شرقی دریای کاسپین، پس از مرگ اسکندر مقدونی و حاصل اغتشاشهای سرزمینهای کرانهء شرقی دریای کاسپین میداند. اگر این برداشت درست باشد، میتوان نتیجه گرفت که پرنی ها پرنی ها برای نخستین باردر زمان خشایارشاه به تابعیت شاهنشاهی ایران درآمده بوده اند. چون داریوش بزرگ، که همیشه با وسواس زیادی به قوم های زیر فرمانروایی خود میپردازد، از داهه ها و پرنی ها نام نمیبرد. از زمانهای بسیار قدیم، از همان آغاز جابه جایی تاریخی آریایی ها، قوم های آریایی گوناگونی از آن جمله پرنی ها، درمیان و آمیخته با قوم های بومی غیر آریایی، از کرانه های سیحون تا دشت های جنوب روسیه و کرانه های جنوب شرقی دریای مازندران به چادرنشینی و دامداری و کوچ نشینی اشتغال داشته اند.چه با همهء ابهامی که همواره حضور سکاهای آریایی را در خود میپیچد، از همان آغاز تاریخ ایران این حضور همواره نقشی متفاوت دارد.

سکاها در در کناره های شمالی ایران به نجد ( فلات ) ایران میپیوندند و به ایران جوش میخورند، ولی در کناره های شمالی خود بی کرانه میشوند و هیچ گاه پیدا نمیشود که اعماق این حضور، از شرق تا غرب صفحات شمالی، در کجا قرار دارد و برای مردم بومی اعماق چقدر با سکاها مأنوس بوده اند؟

باری! پرنی ها به گزارشهای مکرر استرابون قومی از سکاهای آریا بودند سرانجام، حدود سال 250 پیش از میلاد با برگزیدن ارشک ( اشک / آرش ) یکم به فرمانروایی خود و اعلام استقلال در گوشهء شمال شرقی ایران و شورش علیه حکومت یونانی سلوکی، بنیانگزار طولانی ترین پادشاهی تاریخ ایران میشوند و به فرمانروایی سلوکی که شدیداً کمر به یونانی کردن ( هلنیسم ) امپراتوری از هم پاشیدهء ایران بسته بود، پایان میدهند. در اینجا طرح پیوند میان پرنی های سکایی با تورانیان هنوز غیر تاریخی از اهمیت زیادی برخوردار است.

آبشخور:
برگرفته از تاریخ ایران در دورهء سلوکیان و اشکانیان، نوشته شادروان دکتر پرویز رجبی
پژوهشی از علیرضا کیانی ؛ تاریخ فا

آذری، زبان کهن مردم آذربایجان

تقديم  به مردم و جوانان غيور آذربايجاني
آنان كه  ذره ذره اين خاك پاك اهورائي را جانانه پاسدارند.

زبان آذري ، زباني است از خانواده زبان ايراني غربي كه در منطقه (آتروپاتگان / آثورپاتگان) آذربايجان پيش از گسترش زبان تركي رايج بوده و امروزه گسترش آن محدود شده است.

زبان آذري را بايد دنباله زبان مادي دانست .بيشتر دانشمندان ايران شناس در بازگويي ريشه تاريخي زبان ديرين مردم آذربايجان بر اين باورند كه زبان باستاني آذري بازمانده و دگرگون شده زبان مادهاست و ريشه آريايي دارد.
از زبان مادي نوشته اي در دست نيست فقط تعدادي واژه در نوشته هاي پارسي باستان و يوناني بجا مانده است.
مانند: Wazarka= بزرگ *zba = اعلام كردن *Asen = سنگ * miora = مهر

از زبانهاي ايران باستان تنها چهار زبان مادي ، سكائي ، اوستائي و پارسي باستان شناخته شده اند ،كه در اين ميان زبان سكائي كه بين برخي از اقوام پارت و ساكنان سغد رايج بوده و نيز زبان مادي تنها كلمات و عباراتي برجامانده است.
با توجه به شواهد و قرائن و نيز تواريخ ايران و روم و ديگر ملل همسايه ، زبان مردم ماد زباني بوده كه با زبان دوره بعد از خود كه زبان فارسي هخامنشي بوده تفاوتي نداشته،زيرا اگر زبان مردم ماد كه بخش بزرگي از ساكنين ايران و شهرنشينان آريائي آنزمان بودند با زبان فارسي هخامنشي متفاوت ميبود،هر آئينه كورش و داريوش بزرگ و ديگر شاهان هخامنشي در كتيبه هاي خود كه به سه زبان فارسي ،آشوري و عيلامي است ، زبان مادي را نيز بدان مي افزودند تا بخشي بزرگ از مردم كشور خود را از فهم نبشته ها ناكام نگذارند.و از اينرو مسلم است كه زبان مادي خود زبان فارسي باستان و يا نزديك بدان و لهجه اي از آن زبان بوده است.
در اين باره” جيمز دارمستتر” و” استرابون” معتقدند كه زبان مادي با زبان اوستا مطابق بوده و زبان گفتاري آنان آريايي و قرابت و شباهت زيادي با پارسي داشته است.

زبان شناسان با اشاره به وجود زبان” تاتي” در چندين روستاي آذربايجان شرقي ، اردبيل ، نمين ، خلخال(كلور) ،عنبران ، پيله رود و مينا باد آن را از بقاياي زبان آذري و نزديك به زبان” تالشي” ميدانند كه پس از حمله عرب و هجوم اقوام ترك همچنان به زندگي خود ادامه داده است.ايشان زبان آذري را از شاخه هاي زبان پهلوي دانسته كه با پا گرفتن زبان تركي در آن ديار رفته رفته زبان آذري رو به سستي و نابودي نهاده ،گو اينكه هنوز در پاره اي از روستاها و بخشهاي آذربايجان نقش و نشاني از آن زبان باقي است.

سخن گفتن به زبان آذري در آذربايجان طي نخستين قرنهاي اسلامي در كتابهاي گوناگون روشن شده است.
قديمي ترين منبع درباره زبان آذري قول “ابن مقفع” است كه در “الفهرست” “ابن نديم” نقل شده است.به گفته ابن مقفع 142ق زبان مردم آذربايجان پهلوي (الفهلويه)منسوب به پهله (فهله) است ،يعني سرزميني كه شامل ري ، اصفهان ، همدان ، ماه نهاوند و آذربايجان بوده است.
بعد از ابن مقفع “يعقوبي”( 278ق) در البلدان از كلمه آذري ياد كرده و در كتاب خود (اذريه) را بعنوان صفت در مورد مردم آذربايجان بكار برده است.
“مسعودي” نيز (در 314ق) از تبريز ديدار كرده است . اين مولف از ميان زبانهاي ايراني پهلوي ، دري و آذري را ذكر كرده كه ظاهرا در نظر او از مهمترين زبانها و گويشهاي ايراني بوده اند.

“ابو اسحاق ابراهيم اصطخري” در كتاب (المسالك و الممالك) صريحا زبان مردم آذربايجان را ايراني (الفارسيه) ذكر ميكند.
“حمداله مستوفي” در (نزهه القلوب) زبان مردم آذربايجان را “الاذريه”عنوان داشته است .
“ابن حوقل”مينويسد:زبان مردم آذربايجان و بيشتر مردم ارمنستان ايراني (الفارسيه) است كه آنها را بهم پيوند ميزند.
“ياقوت حموي”ميگويد: مردم آذربايجان را زباني است كه آنرا آذري (الاذريه)مي نامند.
از ديگر تاريخدانان و جغرافي نويسان اسلامي كه زبان كهن ساكنين آذربايجان را فارسي (ايراني) فهلوي(پهلوي) و آذري با ريشه آريايي دانسته اند ميتوان به حمزه اصفهاني ، ابوعبداله بشاري مقدسي اشاره كرد.

نخستين پژوهش گسترده در ايران معاصر توسط شادروان احمد كسروي تاريخ نويس برجسته انجام گرفت.وي در كتاب آذري يا زبان باستان آذربايجان نمونه هاي از زبان آذري و ارتباط آن با زبان تاتي را نشان داد.
احمد كسروي در اين كتاب مطرح كرد كه زبان منطقه آذربايجان تا چند سده پيش (قبل از رايج شدن تركي) زباني از خانواده زبانهاي ايراني بوده است.اين نظريه مورد توجه ويژه در ميان زبان شناسان و ايران شناسان واقع شده ،موجب شهرت و ورود و عضويت كسروي در محافل علمي خارج از كشور شد.

“والتر هينگ”درباره نظر كسروي بيان داشته كه تشكيكي بران وارد نيست.
در تائيد رساله زبان آذري مقاله اي توسط “علامه محمد قزويني”در سال 1305شمسي انتشار يافت.علامه قزويني به حل دو مسئله مطرح مهم ميپردازد.اول آنكه زبان آذري در كتب موءلفين قديم چه زباني بوده و دوم اينكه زبان تركي كه فعلا زبان اهالي آذربايجان است از چه وقت و در نتيجه كدام عوامل و اسباب تاريخي در آن ظهور پيدا كرده است.پيش از اين ايران شناسان و زبان شناسان تصور ميكردند زبان آذري همان زبان تركي است و آنرا تركي آذري مي خواندند.بعد از به ثمر رسيدن تحقيقات پژوهشگران و انتشار نتايج تحقيق در زبان آذري،هم زبان شناسان و هم ايران شناسان متوجه اين واقعيت شدند كه زبان آذري جدا از زبان تركي فعلي آذربايجان است.بعدها در تائيد رساله آذري مستشرقين همچون “ماركوارت”آلماني و “اميل بئو”و “مينورسكي”و پرفسور هينگ مقالات بسياري به رشته تحرير آوردند.حتي شرق شناسان شوروي نيز همچون “ارانسكي” ، “برتولد” و از همه مهمتر “ژيركوف” دانشمند روس به اين واقعيت كه آثار زبان آذري در زبان تركي در آذربايجان محفوط مانده و مردم آذربايجان قبل از ورود طوائف ترك بدان سخن ميراندند ، اذعان نمودند.

پروفسور “ولادمير مينورسكي” در رابطه با زبان آذري ميگويد: مردمان بومي و اصيل و يكجانشين روستائي و كشاورز آذربايجان در دوران فتح عرب به لقب تحقير آميز علوج (غير عرب)‌ خطاب ميشدند.اينها به گويشهاي متفاوتي همچون آذري و تالشي تكلم ميكردند كه هنوز هم امروز جزايري از اين زبان در ميان مردم ترك زبان آذربايجان ديده ميشود.تنها سلاح اين جمعيت آرام و صلح جوي روستائي فلاخن بود و بابك خرم دين با پشتيباني اين گروه بر ضد خليفه قيام كرد.
پرفسور”گيلبرت لاژارد” هم ميگويد:زبان آذري در حوزه آذربايجان رواج داشت و يك زبان مهم ايراني بود كه مسعودي آن را در كنار دري و پهلوي نام ميبرد.
پروفسور”ماركوارت”در كتاب “ايرانشهر” در سال 1901 كه در برلين چاپ گرديد در اعلام جغرافياي ايران درباره زبان آذري تصريح كرده بود:زبان حقيقي پهلوي زبان آذربايجان است كه زبان اشكانيان بوده است.

نويسنده رساله زبان آذري را از راه تاريخ و با استفاده از زبانهاي ايراني ، امثال زبان پهلوي و زبان كهن مادها و هخامنشيان و حتي با استفاده از زبان شناسي ارمني كه همسابه زبانهاي ايراني در قفقاز بود ،پي گرفت و با استفاده از كتابهاي تاريخي و جغرافي نويسان بعد از اسلام ،زبان ايراني آذربايجان را از گرد و غبار قرون بيرون كشيد و اثبات نمود كه مردم آذربايجان پيش از رواج تركي به زباني كه از گويشهاي مهم ايران بوده و به فراخور نام آذربايجان آذري خوانده ميشده ،سخن مي گفته اند و زبان آذري با زبان ري ، همدان و اصفهان از يك دست و تا سده دهم ه.ق و به گمان بسيار تا مدتها پس از آن نيز زبان غالب آذربايجان بوده و در اثر مهاجرت تركهاي آسياي مركزي به آذربايجان و ديگر عوامل كه عموما در فاصله سده هاي پنجم تا دهم هجري رخ داده و ادامه اين مهاجرتها ،زبا تركي كم كم زبان آذري را به بوته فراموشي سپرده،خود جاي آنرا گرفته است.

در ميان دانشمندان پروفسور”پيتر گلدن” روند تركي شدن زبان آذربايجان را به سه مرحله تفكيك نموده است.
نخست ورود سلجوقيان و مهاجرت قبايل “آغوز” به ناحيه آذربايجان و آران و آناتولي،
دوم حمله مغولان كه بيشتر سربازانشان ترك تبار بودند،
سوم دوران صفويه كه بسياري از قبايل آغوز-تركمان قزلباش از آناتولي به ايران سرازير شدند.

دكتر “محمدجواد مشكور”درباره آمدن تيره هاي ترك به آذربايجان مي نويسد:پيشامدهاي متناوب يكي پس از ديگري آذربايجان را آماج تهاجمات پياپي قرار داد.با نفوذ اقوام ترك و گسترش زبان تركي ،سيطره زبان آذري محدود و رفته رفته به كاهش نهاد.در دوران مغول ها كه بيشتر سربازانشان ترك بودند و آذربايجان را تخت گاه خود قرار دادند،تركان در آنجا نفوذ گسترده اي يافتند.از جمله ديگر كسان كه تبريز و مراغه را پايتخت خويش قرار داد هلاكوخان ايلخاني بود.حكومت تركمانان آق قويونلو و قراقويونلو و اسكانشان در آذربايجان بيش از پيش مايه رونق تركي و تضعيف زبان آذري شد.

“ولاديمير مينورسكي”در (دانش نامه اسلام) فرايند تغيير زبان مردم آذربايجان را چنين توضيح ميدهد:
در حدود قرن ششم قبيله غوز ابتدا در تعداد اندك و سپس در تعداد قابل توجهي آذربايجان را اشغال مي نمايند.در نتيجه مردمان ايراني زبان آذربايجان و نواحي ماوراءقفقاز تبديل به ترك زبان شدند.هرچند كه ويژگي هاي تمايز بخش زبان تركي آذربايجاني! مانند آواهاي پارسي و ناديده گرفتن تطابق صوتي، منشا غير تركي جمعيت ترك زبان شده را منعكس ميكند.

“ريچارد فراي”نيز زبان آذري را زبان گسترده و زبان اصلي در جغرافياي آذربايجان ميداند.به نظر وي اين زبان غالب آذربايجان از قرن چهاردهم م بطور تدريجي جايگاهش را به تركي آذربايجاني! داد.

پروفسور “ژان دورينگ” شرق شناس و موسيقي دان نيز تائيد ميكند كه تبريز تا قرن 15 ميلادي هنوز ترك زبان نشده بود.

يك جمله از زبان تبريزي موجود است كه بوسيله “بزاز اردبيلي” در( صفوت الصفا) ترجمه شده است.
((عليشاه چو درآمد گستاخ وار شيخ را در كنار گرفت و گفت حاضر باش به زبان تبريزي””گو حريفر ژاته””يعني سخن به صرف بگو ،حريفت رسيده است.در اين گفتن دست بر كتف مبارك شيخ زد،شيخ را غيرت سربر كرد.))
در يك جمله پير حاكم قراقويونلو را اسكندر خطاب كرده وگفته:
اسكندر رودم كشتي،رودت كشاد . يعني اسكندر پسرم كشتي ،پسرت كشته باد؛
كلمه “رود”به معني پسر هنوز در بسياري از لهجه هاي ايراني مانند لرهاي بختياري استفاده ميشود.

در واژه نامه اي بنام “فرهمگ جهانگيري”در سده يازدهم هجري به صراحت ميان زبان مردم تبريز و زبان تركي جدائي نهاده ،نوشته است:آژخ =(زگيل) به تركي -لوئيك- و به زبان تبريزي (سكيل) گويند.
در ادامه نمونه هاي از واژگان آذري آورده ميشود:  
چراغه = كرم شب تاب
زوال = انگشت
شم = كفش
كلاه ديوان = قارچ
سهراب = سرخاب
تيته = مردمك
مشكين پر = خفاش

در ذيل هم جنسي بعضي از كلمات آذري در ساير زبانهاي خانواده ايراني،

بلند (پارسي)   berz (آذري)    bar/bilind (كردي سوراني)
سه (پارسي)  hre  (آذري)     se (كردي سوراني)
دل (پارسي)  del   (آذري)       dill/zawir (كردي سوراني)

در بالا اشاره اي به ارتباط زبان آذري با زبان تاتي گرديد.
زبان تاتي از دسته زبانهاي ايراني است كه روزگاري در بخشهاي از باختر ايران تا قفقاز و شمال خراسان گسترده بود . امروز با ترك زبان شدن بخش شمال باختري ايران تنها جزيره اي از گويش تاتي برجا مانده است.گويش زبان تاتي را در شهر اشتهارد استان البرز، تاكستان ، بوئين زهرا استان قزوين و شهرستان دماوند و طالقان ديده ميشود.
غالب سخنوران معاصر همگي زبان خود را تاتي ميخوانند،از جمله نيما يوشيج در مقدمه اشعار روجا – مي اتا گپ – مي نويسد كه :
من شاعر زبان تاتي هستم.

برخي از واژگان تاتي در ذيل آورده ميشود:
خواريش = خوبي ؟
به = بيا  
بشه = برو
كاگو بيش ؟ =كجا بودي  
ماي = مادر
تتي = دختر  
پور = پسر

در اين مقاله به اختصار تلاش گرديده براي دوستان روشن شود كه زبان تركي در آذربايجان از سابقه و ديرينه اي برخوردار نمي باشد.  برخي از پان تركيستها سعي كرده با تحريف و جعل تاريخ به جوانان غيور آذربايجان القا نمايند كه زبان تركي داراي قدمت و پيشينه اي كهن ميباشد كه بايد به اين خام انديشان گفته شود.عرض خود ميبري و زحمت ما ميدار.

منبع:
نریمان ساسانی ؛ تاریخ فا