نقدی بر آثار ناصر پورپیرار

نقدی بر آثار ناصر پورپیرار

نگارنده: ایرانمهر

A

فرهنگ مکتوب

می رسیم به باقی نماندن آثار مکتوب. [ آقای پورپیرار] چنان به مزیت عرب در این زمینه بر عجم باور دارند که می­ پرسند : اصلاً زبان پهلوی برای واژه « کتاب » عرب چه واژه ای داشته ؟ [ آقای پورپیرار ] چه طور نمی­ دانند معادل کتاب در فارسی « نامه » است که در پهلوی « نامگ » بوده و خداینامه (خوتای نامگ) را زیاد شنیده اید . و اگر منظورشان این است که چرا این واژه در کتیبه های ساسانی نیامده ، خوب واژه « کتاب » عرب را هم قبل از « قرآن » در هیچ کتیبه یا متنی نمی توانند سراغ بدهند. و اگر حضور آن در « قرآن » دلالت بر وجودش در زبان عربِ پیش از « قرآن » می­ کند، چرا وجود معادل آن در متون پهلویِ پس از اسلام حاکی از وجودش در زبان پهلوی ساسانی نیست ؟ اما گویا خوشبختانه ما اصلاً در پاسخ گفتن به این مسئله آثار مکتوب فارسی پیش از اسلام مشکل چندانی نداریم ؛ چرا که خود ایشان بعداً در سومین کتاب ، فصلی در حدود صد صفحه را به اثباتِ نبود کتاب عربی و « قرآن » مکتوب در دو قرن اول اسلامی اختصاص داده اند؛ یعنی بعد از آن همه سرکوفت که به ما بابت کتاب نداشتن زده اند ، تازه اثبات می­ کنند عرب هم از کتاب فقط « لغت » کتاب را داشته است !

اگر آثار مکتوب آن هزار و دویست سال منحصرند به تعدادی کتیبه ، از عرب پیش از اسلام هم تنها چیزی که داریم تعدادی کتیبه است و بس . و آنچنان که از حرف بروکلمان ( که قبولش دارید ) برمی­ آید ، بیشترین نتیجه ای که از این کتیبه ها می ­توان گرفت ، وجود عواطف مذهبی در میان اعراب است . که این از کتیبه های ساسانی هم بر می ­آید. و اما آن « معلقات سبع » که این همه به رخ ما می­ کشید که سه چهار قرن پس از اسلام به وسیله حماد راویه ایرانی تبار روایت شد، که نمی ­دانیم چه قدرش ثمره طبع خود اوست که از قضا ذوقی نکو داشته است . پذیرفتنی نیست که کسی در مورد ایران و زبان فارسی فقط « اسناد همزمان » را قبول داشته باشد ؛ اما برای اعراب پارتی بازی کند و آثار بازسازی شده را بپذیرد . اگر از آن « پارسیک ها و پهلوانیک ها » که ایرانیان بیهوده بدان تفاخر می­ کنند ، حتی سطری را در « کتیبه ای یا موزه ای » ندیده اید ، مگر از آن شعر عظیم عصر جاهلی می ­توانید یک سطر را نشان دهید که در همان کتیبه های عرب مانده باشد ؟ انگار یک بام و دو هواست ! نبود کتاب فقط در مورد ایرانیان دال بر برهوت فرهنگی است . اگر « معلقات سبع » روایت شده حماد راویه می ­تواند به وجود ادبیات و شعر عرب پیش از اسلام گواهی دهد، پس « ویس و رامین » فخر الدین اسعد گرگانی هم می ­تواند به وجود ادبیات پهلوی گواهی دهد ؛ چرا که او به صراحت می­ گوید این داستان را از یک متن پهلوی گرفته و ماجراهای داستان هم در جامعه ساسانی یا پارتی می­ گذرند : ندیدم زان نکوتر داستانی/ نماند جز به خرم بوستانی / ولیکن پهلوی باشد زبانش / نداند هرکه برخواند بیانش / در این اقلیم آن دفتر بخوانند / بدان تا پهلوی از وی بدانند. و قبل از این که این « ویس و رامین » را گرگانی در سده پنجم بسراید، بونواس در قرن دوم هجری از آن خبر داشته است .

فصل مربوط به اولین کتابهای عربی و مکتوب شدن « قرآن » در کتاب ایشان فصل خوب و محققانه ای است که بدبختانه جهت گیری هایشان کار را خراب کرده است . ایشان نشان می­ دهند که در جهان اسلام به علت ناقص بودن خط عرب و بی نظمی نحو آن ، کتابی وجود نداشته و « قرآن » هم به همین دلیل مکتوب نشده . و قرآن نگاری از پایان قرن اول و آن هم تنها در میان نومسلمین غیر عرب آغاز می ­شود . گویا مقرون به صرفه ندانسته اند به جای نومسلمین غیرعرب ، رک و پوست کنده بگویند ایرانیان . و سپس ، در توجیه اینکه چرا اینان به جای عرب کتابت « قرآن » را آغاز کرده اند ، دلایل جالبی می­ آورند . یکی آنکه بزرگواران عرب از نوشتن « قرآن » بی نیاز بوده اند و با آن حافظه ماشاءالله قویِ خدادادشان ، به راحتی « قرآن » را حفظ می­ کرده اند ؛ اما نومسلمانان غیرعرب، خوب طفلکی ها، بالاخره یک قدری استعداد و حافظه شان کمتر است و نمی توانسته اند « قرآن » را حفظ کنند و ناچار ! به کتابت آن شده اند . علاوه بر این، این بیچاره ها یک زبان بومی هم داشته اند و مزاحمت ! این زبان بومی نمی­ گذاشته « قرآن » را حفظ کنند ؛ یعنی بعد از آن همه سرکوفت که بابت نداشتن زبان خورده اند ، حالا معلوم می ­شود داشته اند اما « مزاحم » بوده و باعث « آشوب و اغتشاش » می­ شده و خلاصه ، اصلاً بهتر بود اینها زبان و کتاب نمی­ داشتند. به هر صورت مبادا یک وقت گمان کنید اینکه نحو عربی را غیرعربان مرتب کردند و خط عرب را آنان سامان دادند به این دلیل بوده که خط و کتابت نزد آنان رواج بیشتری داشته، بلکه آن کس که « از مادر عرب زاده شده و در محیط فرهنگ عرب پرورش یافته » ، شأنش اجل از این کارهای سطح پایین است و او که مادرزاد با اصوات درست می­ خوانده و حافظه نیرومندی داشته ، کار کتابت را گذاشته به عهده عجم ها و غیره که به علت نیاز ! و ضعف حافظه ! خط و نحو عرب را رشد داده اند . البته با آنکه « صاحب منصبان و خردمندان » عرب بر کار این نوچه ها نظارت داشته اند ، باز کارشان را درست انجام نمی­ داده اند و این عربی هایی که می­ نوشته اند پر بوده از اشتباه و تنوع ، و بلد نبوده اند از سرمشق ناموجود یا شفاهی به درستی پیروی کنند. البته « هستند بی خردانی که نیازهای این سویی را به ناتوانی آن سویی نسبت می ­دهند » ، و من که متوجه شدم خطاب این جمله به خودم است ، خوردم و دم نزدم .

می ­بینیم که از افتخارات عرب این را می­ شمارند که « قرآن » را توانسته سینه به سینه و به طور شفاهی نگه دارد . « معلقات سبع » را هم دیدیم که به طور شفاهی باقی مانده است . پس آیا بهتر نیست به سایر ملل هم قدری لطف کنند و اجازه بدهند بخشی از مواریث فرهنگی شان به طور شفاهی و سینه به سینه منتقل شده باشد و این قدر سند کتبی و مدرک کتیبه ای و استشهاد و رونوشت شناسنامه نخواهند ؟ قسمت اعظم میراث فرهنگی بشریت به همین صورت به ما رسیده است . اگر از « اوستا » نسخه زمان ساسانی نداریم ،از «ایلیاد و اودیسه »ای که به رخ ما می­ کشید، هم نسخه زمان هومر نداریم . زمان هومر که سهل است ، حتی از آن نسخه هایی هم که در یکی دو قرن پیش از میلاد می­ گویند آریستارخوس ساموسی ، آریستوفانس بیزانسی و زنودوتوس در اسکندریه تدوین کردند ، چیزی نمانده و آنچه الآن داریم ، نسخه های متأخری است که گفته می ­شود پایه اش در نسخه های اسکندریه بوده . ازآثار ارسطو هم قدیمی ترین نسخه هایی که داریم از قرن نهم میلادی کهنه تر نیست . و وجود هومر همان قدر آمیخته با ابهام و تردید است که وجود زرتشت . مکالمات کنفوسیوس هم با آن «استاد گفت » های مکررش پیداست که قرن ها بعد بر اساس روایت های شفاهی گرد آمده . و تا همین چهار پنج قرن پیش « اوپانیشاد »های جدید همچنان در حال پیداشدن بودند. پس نمی­ توان ایرانیان را به علت آنکه فرهنگشان به طور سینه به سینه انتقال یافته استثنا دانست و ایران را برهوت فرهنگی شمرد. آن محققان که سنت شفاهی به ایرانیان نسبت داده اند، آن فرانسوی که گفته متون مقدس مزدیسنان تا اواسط قرن هفتم میلادی شفاهی حفظ می شده، و آن پژوهشگری که از نبود فعل خواندن و نوشتن در « اوستا »، « سپرده به سینه بودن » آن را نتیجه گرفته، هیچ یک بیراهه نرفته اند.

فرهنگ شرق نزدیک پیش از اسلام

اینجا متوجه می­ شویم که ایشان آن برهوت فرهنگی هزار و دویست ساله را خاص ایران نمی ­دانند و به کل بین النهرین بسط می­ دهند و آن را هم کار هخامنشیان می ­دانند . و اینکه می ­گویند تا دو قرن بعد از اسلام در تمام منطقه جز « قرآن » و « تورا ت » و « انجیل » کتابی نبوده به همین دلیل است . چون اگر عرب به علت شکل نگرفتن خط ، کتاب نداشته، خط های شکل گرفته تری هم در منطقه بوده­ اند . پیداست که به پدیده هلنیسم توجه ندارند . و توجه ندارند که اندکی پس از دوران اسکندر دیگر در یونان چندان خبری نبود و فرهنگ یونانی منتقل شد به اسکندریه و سوریه . و آنچه به عنوان فرهنگ و علم یونانی اکنون در دست ماست ، از طریق همین منطقه به دست ما رسیده است . ایشان که دلایلی موجه می ­آورند در اینکه علم و فرهنگ یونانی در واقع فرزند تمدن کهن بابل و بین النهرین [و مصر] بوده، توجه ندارند که این فرهنگ همان راهی را که رفته بود، با اسکندر برگشت و از دوران اسکندر تا اسلام و مدتی بعد، فرهنگ یونانی در واقع دوباره در شرق نزدیک زنده بود و با ظهور مسیحیت این جریان تقویت شده بود . مترجمان عربی که پس از اسلام متون یونانی را به عربی ترجمه کردند این متن ها را اغلب از یونان نیاوردند بلکه آنها را در همین سوریه و اسکندریه یافتند که هم متن های یونانی و هم ترجمه های سریانی آن متن ها در آنها موجود بود و اینها کتابهایی بودند غیر از « تورات » و « انجیل » . همه متفکران یونانی نگاهی به شرق و ایران و هند داشتند . فقط هرودوت نبود که به این طرف ها آمد، دموکریت هم آمده بود و فلوطین هم آمده بود و هدفش ، تا آنجا که شنیده­ ایم ،آشنایی با فرهنگ ایران و هند بود. و قاعدتاً ، این جور آدمها برای گردش و تفریح نمی­ آمده اند. شاگردش فرفوریوس زاده سوریه بود و « ایساغوجی » او قبل از اسلام در شرق به زبان سریانی وجود داشت و نیز « المجسطی » بطلیموس و بسیاری دیگر از کتابهای فلسفی و ریاضی و هیئت و طب به زبان سریانی ترجمه شده و در شرق نزدیک موجود بودند . بگذریم از متون کلامی مسیحی . پولس ایرانی هم خلاصه منطق ارسطو را، می­ گویند برای انوشیروان، به سریانی ترجمه کرده بود و … از همین منطقه و در همین دوران ، مانی و مزدک برخاستند و مسیحیت پدید آمد و این دین ها تا اقصای شرق ایران نفوذ کردند . چنین محیطی را ساکت و بی فرهنگ دانستن فقط ناشی از بی اطلاعی یا بی توجهی است .

« اوستا »

در چنین زمینه ای است که باید به مسئله باقی نماندن « اوستا» ی ساسانی توجه کرد . ابهام ها و تردیدهایی که درباره « اوستا » وجود دارد ناشی از همین مسئله انتقال شفاهی است . اکنون می­ پردازیم به ادعای ایشان که « اوستا » ، « با خط و زبانی اختراعی » بعد از اسلام آفریده شد . مستند ایشان کتاب احمد تفضلی است که می ­گوید وقتی خواستند « اوستا » را بنویسند ، دیدند با خط دشوار پهلوی نمی­ توان تلفظ صحیح واژه های اوستایی را نوشت و از این رو بر اساس خط پهلوی ، خط اوستایی (یا دین دبیره) را اختراع کردند، و این را به دوران ساسانی برمی­ گرداندند که البته ایشان حق دارند تردید کنند که شاید بعد از اسلام بوده باشد. اما بعد از اینکه از کتاب تفضلی نقل کردند ، می­ گویند: « اگر این زبان و خط با گسترده کردن اختصاصی زبان پهلوی میسر شده »، « اگر بتوان با همین روش زبان و خط اختراع کرد » … ای بابا ! کجا صحبت از اختراع زبان بود ؟ هیچ کس نگفته زبان اوستایی هم ساخته شده . احمد تفضلی سخن از ساختن یک خط می ­راند و ایشان سخن از ساختن خط و زبان . زبان را که نمی­ توان اختراع کرد . زبان اوستایی یک زبان مشخص موجود شناخته شده است که خویشاوندی آن با زبان های سانسکریت و فارسی باستان نشان داده شده است . و همین که در « اوستا » هست نشان می­ دهد در زمانی کهن در جایی به این زبان سخن گفته می­ شده، و تنها کاری که ایشان می ­توانند بکنند این است که کشف کنند کی و کجا ؟ و اما اینکه می­ گویند تدوین « اوستا » به همین اواخر در هند و با واژگان زبان گجراتی برمی­ گردد ،از آن حرف هاست ! به راستی آیا زبان اوستایی با واژه های زبان گجراتی ساخته شده ؟ پس چرا همان نسخه هایی از « اوستا » که پیدا شده ، بعضی همراه است با ترجمه گجراتی ؟! و مگر آقای کانگا دیوانه بوده که پس از کشف متن « اوستا » در هند فرهنگ سه زبانه اوستایی – انگلیسی – گجراتی تدوین کرده ؟ چرا ما ریشه همه واژه های فارسی امروز را در زبان اوستایی پیدا می ­کنیم؟ حتماً چون پرویز ناتل خانلری نوشته بود موبدان زرتشتی گجرات واژه های اوستایی را با لهجه گجراتی خود تلفظ می­ کردند و لذا ما نسبت به تلفظ اصلی آنها مطمئن نیستیم ، ایشان نتیجه گرفته اند اصلاً این واژه ها گجراتی هستند . چنین ادعای عظیمی که ده ها هزار صفحه کار زبان شناسی تاریخی را به آب می­ شوید ، قاعدتاً بایستی یکی دو سطری مدرک و دلیل همراه می ­داشت .

و گذشته از این ، ما « اوستا » را همین اواخر در هند نیافته ایم . قسمت هایی از آن در قرون سوم و چهارم هجری در کتاب « دینکرت » آمده است و ما نمی­ دانیم چرا نمی ­توان برای اثبات وجود « اوستا » به « دینکرت » استناد کرد. اگر قرار بود « اوستا »ی ساختگی جور کنند نیازی به اختراع یک زبان بغرنج نبود. مگر نگفته بودند « اوستا » در زمان ساسانیان به پهلوی ترجمه شده ؟ خوب یک متن پهلوی جور می­ کردند و می­ گفتند این هم آن « اوستا » یی که می گفتیم . حال آنکه آنان یک فرهنگ باز هم ساختگی اوستایی به پهلوی معروف به « فرهنگ اوییم » جور کردند که بعضی از واژه های آن در « اوستا »ی موجود یافت نمی­ شود و نشان می­ دهد « اوستا » قسمت های دیگری هم داشته یا همه واژه های این زبان در کتاب « اوستا » به کار نرفته است . آگاهان معتقدند این هم کلک دیگری است برای اثبات وجود قسمت های یافت نشده « اوستا » .

اینجاست که می ­فهمیم چرا ایشان در زیرنویس همان قطعه منقول از ملک الشعرای بهار تعجب می ­کنند که چرا از ترجمه « اوستا » به پهلوی سخن می ­رود و می ­پرسند چگونه « اوستا » را از پهلوی به پهلوی برگردانده­ اند ؟ و با قاطعیت این را بی معنی می­ دانند! یعنی بهار با آن همه آشنایی با متون پهلوی نمی­ دانسته چه می­ گوید؟ حال آنکه روشن است منظور ترجمه از زبان اوستایی به پهلوی است . تصور ساخته شدن زبان اوستایی از روی خط پهلوی چنان ایشان را گرفته که فکر می­ کنند خب ، اوستایی هم همان پهلوی است دیگر! پس می­ توان نتیجه گرفت اساساً « ورود » ایشان به این مطلب ، کافی برای اظهارنظرهایی چنین قاطع نیست . و اما از حیث مضمون « اوستا » که گفته اند متأثر از « تورات » و « قرآن » و … است ، باید بحث را موکول کرد به زمانی که نمونه ­ای نشان بدهند .

نمی ­دانیم در مورد زرتشت که می­ گویند وجود نداشته چه کنیم ، با آن همه ابهام ها و حرف های ضد و نقیض و اسناد نامطمئنن ؟ چه فایده دارد که ما هم چند تا شاهد از این ور و آن ور جور کنیم ؟ یکی از این شاهدهای ناقابل ما یک آدمی است به نام افلاطون که در رساله « آلکبیادس » خود در بند ۱۲۲ (ص ۶۱۹، ترجمه فارسی) از زرتشت نام برده . یکی دیگر کسی است به اسم پلوتارخ . یکی پلینی . و امثال این جور افراد مشکوک الهویه و معلوم الحال . حالا خنده دار است که یک آقایی که ایشان از ما دعوت کرده­ اند به کتابش بخندیم، در انتهای کتابش به نام «هزاره های گمشده » ، همه قطعاتی از متن های باستانی را که از زرتشت دقیقاً به نام یاد کرده اند ، به همان زبان یونانی یا لاتین افست کرده و چسبانده . آن هم در این کمبود کاغذ . تا مثلاً ما بدانیم که سی و هفت نفر آدم مربوط به پیش از اسلام با اسم های عجیب و غریبی مثل دیودوروس سیسیلی و اسکندر پولی هیستور و تیتوس فلاویوس و کلمنس اسکندرانی و دیوگنس لائریتوس و پورفیریوس و هیرونیموس و پروکوپیوس و اپیفانوس و … مدعی وجود آدمی به اسم زرتشت هستند و ابداً توجه نداشتند که آقای پورپیرار گفته ، ما در هیچ متن داخلی و خارجیِ قبل از اسلام زرتشت را نیافته ایم .

پرسشی که برای ما می­ ماند این است که اگر « اوستا » و زرتشت وجود نداشته و ساختگی است ، آن آدم های پس از اسلام که اینها را جعل کردند چه دینی داشتند، و به نفع چه دینی این کار را کردند، و روحانیانی که این همه آثار دینی به زبان پهلوی آفریدند ، روحانیان کدام دین بودند ؟

نقش شعوبیه

این طور که ایشان می­ گویند تمام این جعل ها و کتابسازی ها، … تمام این آتشها از گور دو دسته بلند می ­شود : یکی حزبی به نام شعوبیه ؛ دیگری یهود. شعوبیه تا آنجا که از فحوای کتب مختلف مخالف و موافق استنباط می­ توان کرد، عجم گرایان افراطی بوده ­اند ؛ مثلاً نوعی شووینیسم . برخی هم می­ گویند این عکس العملی در مقابل عرب گرایی افراطی بوده . اما به این هم ما کاری نداریم . شاید چنین بوده و شاید نبوده . اما چرا باید هرگونه گرایش ملی گرایانه یا ایران خواهانه را که وجود آن در مردم یک ملت ، طبیعی و معقول و سالم است ، زیر مقوله « شعوبیه » بگنجانیم و برایش با کمک کتاب آقای افتخارزاده چنان پرونده سازی کنیم که روی دادخواست های زمان استالین را سفید کند ؟ این واقعیتی است که ایرانیان اگرچه اسلام را مشتاقانه پذیرفتند برای خود هویتی مجزا و متمایز و مستقل از اعراب قائل بودند . همان هویتی که شما ظاهراً منکر آن هستید .[ ایرانیان ] بر آن بودند که خودشان تاریخ و فرهنگ و تمدن مستقلی داشته اند و بی ریشه و بی هویت نبوده اند و پذیرفتن اسلام دلیل نمی­ شود که این هویت و تاریخ و فرهنگ مستقل را در عربیت مستحیل کنند . خواستند جزئی از جهان اسلامی باشند نه جهان عربی . کجای این خواست و گرایش عیب دارد که اسمش را گذاشته اید « جعل » فرهنگ پیش از اسلام برای ایران ؟ و تمام همّ و غمّ تان را بر این گذاشته اید که ثابت کنید ما پیش از اسلام ، بی فرهنگ و اساساً بی همه چیز بوده ایم ؟ گمان مبرید اثبات اینکه این ملت پیش از اسلام هیچ بوده بر عظمت و اعتبار اسلام می­ افزاید . اسلام اگر ملتی با فرهنگ و متمدن و تاریخمند را با پیام انسانی خود فتح کرده باشد مهمتر است یا عده ای بی ریشه بی فرهنگ عاری از تمدن را ؟

ناگفته نماند که این امکان هست که در کوشش برای احراز هویت تاریخی ، گاه افسانه هایی جانشین واقعیت شود یا حتی پای دروغپردازی و گزافه گویی در میان آید . کار مورخ همین است که بکوشد در این میان راست را از دروغ و افسانه تمیز دهد.

نقش یهود

دسته دوم یهودان اند . گزاف نیست اگر بگویم لبّ کلام نویسنده این است که ملت ایران از همان دوهزار و پانصد سال پیش که کوروش پیدایش شد ، تا امروز که خدمت شما هستیم، بازیچه ای بیش در دست یهود نبوده است ! این ملتی است یهودساخته ! فرهنگ و ادب و استقلال و اساطیر و این چند تا متفکر و عالمی که شنیده ایم و خوانده ایم ، همه ساخته های یهود است و شایعه ای بیش نیست و اینها را یادمان داده اند تا برابر اعراب بایستیم وگرنه در واقعیت امر ، ما که « عددی نیستیم » ! در واقع ، اصلاً یهودان ما را تحریک کردند که ملت مستقلی باشیم وگرنه درست این بود که ما تبعیت از خلافت ( ترجیحاً اموی ) می­ کردیم . چون اصلاً این ملی بازی های ما موجب شد خلافت عرب علاقه اش به شرق را به تدریج از دست بدهد و گسترش شرقی اسلام متوقف شود ، وگرنه یک امپراتوری اموی ایجاد می­nشد از ساسانی هم بهتر ! گویا بر آن اند که اساساً ایجاد سلسله های ایرانی یک توطئه یهودساخته بوده و ظاهراً تصمیم دارند در جلد بعد ثابت کنند همه این حکومت های محلی ، از سلجوقیان و سامانیان و صفاریان و طاهریان و آل بویه و آل زیار ، همه ظهورشان ناشی از حضور قدرتمند یهودان است و به نوعی از شبکه جهانی یهود دستور می ­گرفته اند. و اگر بخواهیم دلایلی را که برای این دخالت موذیانه یهود در سرنوشت ما در این چهار جلد ارائه کرده اند جمع بندی کنیم ، به این می رسیم که اولاً یهودان در ایران خیلی زیاد بوده اند ، ثانیاً کلی پولدار و تاجر و وزیر و دانشمند و پزشک و نزولخوار در میان آنها بوده است ، و سوم اینکه اینها اصولاً خیلی پدرسوخته اند . خلاصه اینکه صهیونیسم امروز را فرافکنی می­ کنند به کل تاریخ گذشته ایران و اسلام ، و تاریخ پدیده قرن بیستمی صهیونیسم را می­ برند به سه هزار سال قبل . غافل از آنکه اساساً این « مسئله یهود » امری مربوط به اروپاست و یهودآزاری و یهودستیزی هیچ گاه در جامعه اسلامی و ایرانی مطرح نبوده است . برخورداری یهودان از حقوق و امتیازات کافی و فراوان در جوامع اسلامی و ایرانی باعث می ­شد اساساً چندان نیازی به توطئه هایی از این دست نداشته باشند . و اگر هم زمانی « اسرائیلیات » به هم بافته اند ، به قصد توجیه دین خودشان بوده و در حالی که حتی بین فرقه های درون یک دین رقابت ها و خصومت های بسیار وجود دارد، وجود رقابت بین دو دین مختلف دور از انتظار نیست .

پایان بخش دوم

برگرفته از : مجله ی « جهان کتاب » ، سال هفتم ،شماره ۹ و ۱۰ ، شماره پی در پی ۱۵۳ و ۱۵۴ ، شهریورماه ۱۳۸۱،صفحه های ۴ تا ۷ .

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

 

نویسنده: حامد محمدپور

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا ، یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *