دو سال سکوت ( بررسی ادعاهای ناصر پورپیرار در کتاب های « دوازده قرن سکوت » و « پلی بر گذشته » )، ( بخش دوم )

دو سال سکوت ( بررسی ادعاهای ناصر پورپیرار در کتاب های « دوازده قرن سکوت » و « پلی بر گذشته » )، ( بخش دوم )

نگارنده: ایرانمهر

۶ – فروردین – ۱۳۹۲
فریدون فاطمی

تاملی در بنیان تاریخ ایران : دوازده قرن سکوت . کتاب اول : برآمدن هخامنشیان

نوشته ی : ناصر پورپیرار

چاپ : ۱۳۸۰

۲۶۴ ص – ۱۵۰۰۰ ریال

ناشر : کارنگ

 A

تاملی در بنیان تاریخ ایران : پلی بر گذشته . کتاب دوم: برآمدن اسلام

نوشته ی : ناصر پورپیرار

دوره سه جلدی – ۳۱۲ + ۲۸۰ + ۲۷۲ ص – ۵۰۰۰۰ ریال

چاپ اول : ۸۱ – ۱۳۸۰،

ناشر : کارنگ

بپردازیم به خود اتهام . در مورد زبان فارسی باستان ایشان به وجود نشانه های یک گویش شمالی در آن اشاره می ­کنند و آنها را واژه هایی می ­دانند که کوروش با خود از استپ های روسیه آورده است . و وعده می دهند در مقاله ای مستقل به حضور این واژه ها و صورت های تصریفی اسلاو در کتیبه بیستون بپردازند . اما چرا در مقاله ای مستقل ؟ چه جایی بهتر و مناسبتر از همین فصل برای آن بحث ؟ چرا که در آن صورت می ­فهمیدیم آیا منظورشان این است که زبان فارسی باستان یک زبان اسلاوی بوده، یا قبول دارند که زبانی مستقل است اما می­ گویند عناصر اسلاوی به آن وارد شده اند. قاعدتاً نباید به نظر نخست معتقد باشند (هرچند جوری نوشته­ اند که خواننده چنین گمان می­ کند)؛ چرا که اصلاً جای دفاع ندارد و همخانوادگی فارسی باستان با سانسکریت و دیگر زبانهای موسوم به هند و اروپایی در بررسی های مکرّر زبان شناسی تاریخی ثبت شده است . امّا اگر منظورشان فقط وجود عناصر بیگانه در یک زبان مستقل و دارای هویت و موجودیت جداگانه است ، این امر بعید نیست ؛ اما نفی وجود آن زبان را نمی­ کند. همین که می ­گویند این زبان بعداً آن واژه ها و وجوه تصریفی اسلاو را بیرون راند، نشانه بیگانگی و وارداتی بودن آن عناصر است . اما این زبان، که مسلماً اسلاوی نبوده، امکان دارد که برای سرزمین ایران در ابتدا بیگانه بوده باشد؛ چرا که از قرار معلوم، اقوام آریایی آن را به ایران آورده اند.

اما چرا شما فقط به آنچه از این زبان باقی نماند توجه کرده اید نه به آنچه باقی ­ماند ؟ گیریم که همان گونه که گفته­ اید ، اطلاعات ما از این زبان ، ناقص و افسانه وار باشد . چرا این را به گونه ای سخن می­ گویید که انگار خود این زبان هم افسانه است و عبارت است از سه چهار تا لغت پرت و پلا ؟ تعداد واژه های شناخته شده این زبان را بین چهارصد و ششصد گفته ­اند و دست کم صد کتیبه خوانده شده به این زبان هست . آیا جز این است ؟ این افسانه نیست . و از آن گذشته، این زبان ماند و از بین نرفت . واژه های فارسی امروز ما از همان ریشه هستند، و خود شما خواهی نخواهی از همان واژه هایی استفاده می­ کنید که داریوش هخامنشی در کتیبه بیستون به کار برد . فارسی کنونی ما دنباله و تکامل [ یافته ] همان زبان فارسی باستان است و بنابراین ، لابد ، مردمان به آن حرف زده اند که باقی مانده . پس آن مبحث مفصل شما در این مورد که چون هخامنشیان در مکاتبات و اسناد رسمی و اداری از خط و زبان آرامی استفاده می ­کردند پس فارسی باستان غیرکاربردی بوده است ، چیزی را اثبات نمی­ کند . هخامنشیان البته که از زبان و خط ملل تابعه استفاده کردند ، اما اگر فارسی باستان کاربرد نداشت چگونه باقی ماند ؟ و چرا آن زبانهای بومی ایران که ما هم به وجود آنها اذعان داریم و می­ گویید کاربردی و نیرومند بوده­ اند ، نماندند و به وسیله یک زبان غیرکاربردی از میدان به در شدند ؟ آیا امروز از زبان های عیلامی و اورارتویی بیشتر خبر داریم یا از فارسی باستان ؟ چرا سی هزار کتیبه عیلامی ، زبان آرامی را نگه نداشت و صد تا کتیبه، فارسی باستان را نگه داشت ؟ و آیا برای باقی ماندن یک زبان راهی غیر از کاربرد آن هست ؟ پس در همین سرزمین ایران باید تعداد سخنگویان به فارسی بیشتر از آن زبانهای بومی بوده باشد . مسلّم آنکه این زبان با سرنیزه هخامنشی در گفتار مردم نماند ؛ چون خود آنها به زبان آرامی متوسّل شدند . بگذریم از اینکه اساساً به زور نمی توان مردمی را مجبور کرد به این یا آن زبان صحبت کنند، به این دلیل ساده که نمی ­توانند. لابد باز می­ گویید آن جهودهای بلاگرفته کلکی ابداع کرده بودند که این زبان بدون آنکه به کار برده شود ، باقی بماند .

این زبان فارسی باستان ، خطی از خود نداشته و صاحبانش خطی نساخته بودند و از این رو خط میخی بابلی را با تغییراتی به کار گرفتند. اما ایشان همه جا نداشتن خط را با نداشتن زبان خلط می­ کنند و مثلاً در ص ۸۷، ج ۲ می­ گویند : « خط و زبان فارسی باستان را جز الگوبرداری … از خط میخی نمی ­توان شناخت ». و هیچ معلوم نیست چگونه از روی یک خط می­ توان زبان ساخت . و چطور از یک خط یک ملت سامی، زبانی که درمی­ آید هند و اروپایی است ! همین گونه، با نقل جمله ­ای از کتاب « تاریخ ادبیات پیش از اسلام » دکتر احمد تفضلی که گفته : « هیچ نوشته ادبی از زبان پارتی باقی نمانده » و نقل های مشابهی از یکی دو متن دیگر، خواننده را به این نتیجه می­ رسانند که اصلاً چیزی به نام « زبان پارتی » وجود نداشته و اصل وجود چنین زبانی زاده تخیل و جعل برخی پژوهشگران است ؛ یعنی همان جور که وجود فارسی باستان را منکر بودند ، اینجا وجود فارسی میانه پارتی را هم زیر سؤال می ­برند و می­ گویند این زبانها و خطها به سرعت پدید می ­آیند و به سرعت هم نابود می­ شوند، آن هم فقط در آثار پژوهشگران . از این قرار در دوره پانصدساله اشکانی هم مردم ایران هنوز زبان باز نکرده بوده ­اند.

حال آنکه شاید از زبان پارتی نوشته ادبی یا آثار قابل ذکری باقی نمانده باشد، اما در وجود خود آن تردیدی نیست و همان احمد تفضلی و ملک الشعرای بهار و دیگران به آثار دیگری به زبان پارتی ، از قبیل کتیبه های همراه با کتیبه های ساسانی و مهمتر از آن آثار مانوی تورفان و سفال نوشته ها و سنگ مزارها و غیره اشاره می­ کنند و به ترجمه فارسی یک کتیبه پارتی در « مجله زبان شناسی » ارجاع می ­دهند که واژه ها و نامهای موجود در آنها ، هرچند معدود باشد ، برای اثبات وجود یک زبان مستقل و هم خانواده با زبان های فارسی باستان و پهلوی کافی است . همین واژه های معدود، بدون یک زبان نمی توانستند وجود داشته باشند. همین که پادشاهان ساسانی در کنار کتیبه های زبان پهلوی خود، همان متن را به زبان پارتی هم می ­آوردند، نشان می ­دهد این زبان آن قدر گسترش و اهمیت داشته است که چنین کاری لازم باشد. و آن وقت سؤالی را که ما باید از ایشان بکنیم ایشان از ما می­ کنند: « ساکنان آن امپراتوری بزرگ اشکانی نام… به چه خط و زبان ملی رفع حاجت می­ کرده اند؟» آیا می خواهند بگویند به زبان یونانی یا زبان آرامی حرف می زده اند ؟ آیا این حرف معقول است ؟ یعنی بعد از اسکندر ، مردم زبان نفهم و بی فرهنگ ایران اسکندر زبان یونانی یاد گرفتند و بعد در زمان ساسانیان دوباره یادشان رفت و به زبان الکن پهلوی روی آوردند ؟ یا پانصد سال آرامی حرف زدند و بعد دوباره یک زبان از خانواده زبان فارسی جایش را گرفت ؟ یا اصلاً حرف نمی­ زدند؟ یا فقط « اشکانی نام » بوده اند و در واقع امر ، اصلاً کل قضیه امپراتوری اشکانی دروغ است ؟

زبان پهلوی و متن های پهلوی

می­ رسیم به زبان پهلوی ساسانی . از آن هم پیش از اسلام چیزی نداریم جز چند کتیبه بر چرم و سنگ و سکه . آن هم زبان الکنی است « که حتی فعل ندارد و به زحمت دو صد واژه در آن می یابیم ، و … حتی برای سپاه واژه ندارد » ، چه برسد به اینکه بتوان با آن فلسفه و علم و حکمت گفت .

تعجب می­ کنیم! توی « کتیبه کرتیر » در آن ترجمه ای که خودشان کرده اند یا خودشان قبول دارند ، چندین فعل می بینیم، پس چرا می گویند فعل ندارد ؟ با دقّت بیشتر می ­فهمیم منظورشان فقط فعل «است » است که در « کتیبه شاپور » دیده نمی­ شود و مثلاً می­ گوید « شاپور… پسر خدایگان بابک شاه [است] » . درست شد . واقعاً این جمله اگر « است » داشت ، بهتر بود. اما راستی، مگر زبان عربیِ مورد علاقه ایشان « است » دارد ؟ مثل اینکه حواستان نبود!

برای سپاه هم آقای کرتیر واژه نداشته و به جایش می گفته مرد و اسب . اما لطفاً بفرمایید همین لغت سپاه را که آنها برایش واژه نداشته اند و شما دارید ، از کجا آورده اید ؟ غیر از زبان پهلوی برایش رگ و ریشه ای سراغ دارید؟ با آن « پ » غلیظ، اهدایی اعراب که نمی تواند باشد! و جالب آنکه همان لغتی هم که اعراب برای این واژه دارند، یعنی « جُند »، معرب « گُند » پهلوی است . بقیه این جور معرب ها را هم از همان استاد آذرنوش بپرسید. محمدی ملایری که از دست شما دق کرد.

اما از قرار معلوم، این زبان بدبخت « دوصد واژه بیشتر » هم نداشته است . بد نیست دست دراز کنم یکی از این فرهنگهای پهلوی را از کتابخانه بردارم ببینم چند تا واژه دارد .« فرهنگ کوچک زبان پهلوی » تألیف د . ن . مکنزی ، ترجمه مهشید میرفخرایی ، چاپ پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی (۱۳۷۳) حدود ۴۰۰۰ واژه دارد. البته این فرهنگ کوچک (concise) است و بنابراین تعداد واژه های این زبان بیش از اینهاست . خوب . آن سه هزار و هشتصد واژه اضافی از کجا آمده ؟ بهترین جوابی که می­ توانستند بدهند این است که این واژه ها مال تمدن های پهلوی پس از اسلام است، که ایشان این متن ها را دست ساز و ساختگی می ­دانند. عجالتاً به ساختگی بودن آنها کاری نداریم . اما این متن ها هرچند که ساختگی باشند، در پهلوی بودنشان که شک نداریم . و زبان پهلوی بعد از اسلام این سه هزار و هشتصد واژه جدید را از کجا آورد ؟ از دل همان دویست تا ؟ یعنی تازه بعد از اسلام به فکر واژه سازی افتادند و تند تند لغت ساختند ؟ یا این واژه های پهلوی را از عربی گرفتند ؟ یا باز هم یهودی ها نشستند و برای دامن زدن به اختلاف ما و اعراب سه هزار تا لغتِ دبش پهلوی ساختند ؟ و زبانی که به زعم ایشان سیر قهقرایی داشته و « کلامی رشد نکرده » ناگهان پس از اسلام شروع می­ کند به رشد . و آن وقت تا پنج قرن بعد از اسلام هم باقی می ­ماند. این زبان پهلوی پس از اسلام دنباله همان پهلوی پیش از اسلام است و بنمایه های آن همان واژه های پهلوی ساسانی است . پس از این زبان ، اگر می ­خواست ، خیلی کارها برمی ­آمد . و در باب این ادعا که « با این زبان نمی­ شد مثلاً فلسفه گفت » ، بد نیست امتحان کنیم. یک لغت فلسفی مهم بگویید ببینیم در زبان پهلوی می­ توان معادلی برایش جور کرد یا نه ؟ لابد اولین لغت فلسفی که یادتان می­ آید « جوهر »است . ای بابا ! اینکه خودش فارسی است. واژه « گوهر » خودمان است . این عرب ها نکردند اقلاً مهمترین لغت فلسفی را از یک زبان الکن نارسا نگیرند . اما جز این هم فراوان است . می­ توان واژه های ابن سینا را دید یا نگاهی به کتاب « شکند گمانیک ویچارشن » انداخت . و باز همان سؤال قبلی . آیا می­ گویید ملت ایران در زمان ساسانیان هم حرف نمی زده است ؟ این فقط کرتیر و شاپور نیست که به وسیله شما متهم به الکن بودن و ناتوانی زبانی می­ شود، بلکه تمام یک ملت است . یعنی تمامی این ملت الکن و بی زبان بوده و منتظر بوده برایش تخم کفتر بیاورند زبان باز کند.

ایشان حرف مورخانی را که گفته­ اند در ابتدای حاکمیت اسلام اداره امور کشورهای اسلامی به کمک کاتبان و منشیان و حسابداران ایرانی انجام می­ شده و دفتر و دستک ها به فارسی بوده است ، قبول ندارند . ایرادی ندارد . باید بیشتر تحقیق کرد . اما مهم دلیلی است که برای نظر خود می ­آورند و می ­پرسند که اگر چنین بود ، این کارمندان با کدام زبان کار می­ کرده اند . معلوم است ؛ با همان زبانی که قبلاً امپراتوری ساسانیِ خودشان را با آن اداره می­ کردند . آیا آن امپراتوری عریض و طویل اداره کردن نمی­ خواست و این اداره کردن زبان نمی­ خواست ؟ برای امور محاسباتی کاخ تخت جمشید سی هزار لوح گلی به خط میخی پارسی باستان لازم آمده ، اما یک امپراتوری را می شد بدون زبان اداره کرد ؟ می­ گویند یهود « به دلیل روابط اقتصادی پردامنه خود » ناچار بوده برای خود خط ابداع کند . ایشان چنان محسور قدرت یهودند که چهار تا معامله و داد و ستد آن را از مجموع روابط اقتصادی و مالی و اجرایی و غیره دولت ساسانی بیشتر می­ انگارند .

اینک بپردازیم به[ ادعای ] ساختگی بودن متن های پهلوی پس از اسلام . اگر سعی کنیم بفهمیم منظورشان از ساختگی بودن آنها چیست ، می بینیم گویا اصلاً نمی ­دانند که این متن ها وجود دارند. چون در آغاز فصل سوم ج ۲، نخست فهرست ۹۳ کتاب به زبان پهلوی را به نقل از کتاب « ترجمه چند متن پهلوی » ملک الشعرای بهار می آورند. بعد می­ گویند « این است آن گنجینه ، که البته کلامی مکتوب از آنها را نیافته ایم، ولی گویا از زمان ساسانی به زبان پهلوی دوره اسلامی منتقل شده »! نیافته ایم ؟ خیلی هم یافته ایم . متن پهلوی قبل از اسلام نیافته ایم ، اما بعد از اسلام یافته ایم . انگار همان متن منقول را درست نمی­ خوانید که چند جا به طبع و نشر این کتابها اشاره می­ کند ، و حتی در همان اول گفته « اکنون از آنچه هنوز باقی است صورتی به اختصار نقل می­ کنیم ». و هیچ کس ادعا نکرده همه این کتابها از زمان ساسانیان آمده ، برخی را گفته اند. برخی دیگر اصلاً بعد از اسلام نوشته شده اند. شاید « کارنامه اردشیر بابکان » در واقع بعد از اسلام نوشته شده باشد . اما به پهلوی نوشته شده . و صادق هدایت آن را از پهلوی ترجمه کرده است . کتاب « دینکرد » را می­ گویید نیافته ایم ؟ این را که دیگر خودشان هم ادعا نکرده اند مال قبل از اسلام است . یک موبدی در زمان مأمون به پهلوی نوشته . صد و هفتاد هزار کلمه هم هست و می ­توان شمرد. کتابهای دیگر آن فهرست هم با همان تعداد واژه ای که جلویش نوشته اید، همه موجودند و برخی به فارسی هم ترجمه شده اند . و از دل همین هاست که آن فرهنگهای پهلوی و آن چهار هزار واژه درآمده اند. پس شما به جای اینکه بگویید ، مگر معجزه روی داده که با زبانی چنان الکن ، صدها کتاب و مقاله در مقوله های مختلف پدید آمده ، ناچارید فرض خود را که « الکن بودن » آن زبان است ، کنار بگذارید . چرا که بیهوده فقط بر چند کتیبه داغان تکیه کرده اید (که به خلاف گفته شما سه سطری هم نیستند و برخی شان سی چهل سطری و بیشتر هستند) و کل زبان گفتاری را که سندی از آن نمانده است ، نادیده گرفته اید . این زبان اگر نارسا بود ، نمی ­توانست پس از اسلام که قاعدتاً باید رو به فراموشی و اضمحلال برود ، به جای آنکه به تدریج واژه های زبان تازه نفس مهاجم را جذب کند ، تازه شروع کند به واژه ساختن . باقی نماندن آثار مکتوب دلیل وجودنداشتن یا نارسایی زبان نیست . دلایل دیگری دارد که به آن هم خواهیم پرداخت .

فارسی دری

ظاهراً لالمانی مردم ایران بعد از آن دوازده قرن تمام نشده و تا مدتی بعد از اسلام هم ادامه داشته . زیرا زبان پهلوی که الکن بوده ؛ مردم هم که هنوز عربی یاد نگرفته بوده­ اند؛ زبان فارسی دری هم که بعداً پیدا شده و فقط از میانه قرن چهارم برخی از عبارت های کوتاه از فارسی دری پیدا شده، پس مردم هم جز همین عبارت های کوتاه را بلد نبوده­ اند و همچنان با میزبانی سر می­ کرده اند و برای هم ادا و اشاره در می­ آورده اند .

آنگاه این فارسی دری را هم زبان ناتوانی می ­دانند که جز به کمک زبان عربی نمی­ توانست سر پا بایستد . و شاهدشان اولین فرهنگ فارسی است که « لغت فرس » اسدی توسی باشد که در قرن پنجم نوشته شده و هزار و صد واژه بیشتر ندارد. و برای تکمیل استدلال خود می­ گویند این اسدی توسی چنان ناوارد بوده که فلان واژه ها را درست معنا نکرده است . اما با این تکمیل کاری ، در واقع ، کار خودشان را خراب کرده اند. چون نشان می­ دهد اسدی توسی آنقدرها هم بر فارسی مسلط نبوده و در واقع ، صلاحیت تنظیم فرهنگ برای زبان فارسی را نداشته است . شاید به این علت که گرچه اهل توس و گویا خویشاوند فردوسی بوده ، اما در آذربایجان زیسته و همه واژه های فارسی دری را درست نمی­ دانسته است . اما از همه اینها گذشته ، چرا لقمه را دور سرتان می ­چرخانید و راه دور می­ روید ؟ این اسدی توسی تقریباً یک قرن بعد از فردوسی می ­زیسته است . یعنی صد سال پیش از « لغت فرس » او، فردوسی « شاهنامه » را سروده است . آری ، صد سال پیش از آنکه اسدی با آن هزار و صد واژه ناقابلش بهانه به دست شما بدهد ، فردوسی شصت هزار بیت درخشان به این زبان سروده که هزارها واژه و ترکیب فارسی در آن هست ؛ و وقتی این هست ،اصلاً ما را چه حاجت به « لغت فرس » ؟و آن کس که گفت « عجم زنده کردم بدین پارسی » فکر این روزها را کرده بود . شما اگر فکر lمی کنید زبانی که می­ تواند « شاهنامه فردوسی » را تحویل دهد هنوز زبانی است ناتوان ، و اگر فکر می­ کنید فردوسی « شاهنامه » را با هزار و صد واژه سرود ،ما به این فقر و ناتوانی قانعیم . و اگر فکر می­ کنید با چنین زبانی حرف علمی و ادبی و فلسفی نمی ­توان زد ، دوباره همان « شاهنامه » را بخوانید . و لطفاً مقداری هم درباره نقش زبان عربی در روی پا ایستادن فارسی فردوسی توضیح بدهید .

و جالب است که یکی از خطاهای دیگری که ایشان به ایرانیان نسبت می ­دهند و مسبب آن را شعوبیه و یهودان می ­دانند ، این است که ما همین زبان را حفظ کردیم ؛ حال آنکه دیگر مللی که اسلام آوردند، زبان خودشان را ول کردند و زبان عربی را پذیرفتند . همین که زبان فارسی باقی ماند و جای خود را به عربی نداد، محکمترین دلیل است بر اینکه زبان ناتوان و کم رواجی نبوده است . در شرایطی که عربی زبان دین و دولت بود، تنها نیرومندی و رواج گسترده فارسی باعث شد جذب عربی نشود . اما ایشان اصرار دارند که این پافشاری در حفظ زبان فارسی یک توطئه سیاسی بوده است . انگار که شعوبیه و یهود می­ توانستند دوره بیفتند به مردم بگویند عربی حرف نزنید و همان فارسی الکن خودتان را صحبت کنید! مگر زبان مردم را می ­توان با این کارها حفظ کرد یا تغییر داد ؟ مگر زبان دستور و سفارش بر می ­دارد ؟ شما یک کلمه فرنگی را که به دهان مردم افتاد ، با تمام وسایل ارتباط جمعی نمی­ توانید تبدیل کنید به معادل فارسی آن . آن وقت تبلیغات شعوبیه می­ تواند مردم را وادار به حفظ زبان فارسی کند ؟

این زبان فارسی دری ، از آنجا که در احاطه زبان عربی بود ، برای نیازهای جدید واژگانی خودش به جای آنکه از ریشه ها و بن های خودش بهره بگیرد – که کاملاً شدنی بود و ابن سینا نمونه هایی از آن را نشان داده – از واژه های عربی بهره گرفت . این را ایشان می­ گویند « بیرون کشیدن زبان فارسی از دل عربی » ، و « وصله پینه کردن فارسی به کمک عربی » . و از اینکه ماهیت این کمک از چه قرار بوده است ، چیزی نمی­ گویند و کاری نمی کنند جز یک انشا نویسی احساساتی درباره پرورش زبان فارسی در آغوش زبان عربی . حال آنکه اگر ایشان می توانند از « التفهیم » بیرونی قطعه ای را بیاورند که نشان دهد اکثر اصطلاحات نجومی آن عربی است ، ما هم می ­توانیم از « مفاتیح العلوم » خوارزمی دهها واژه نجومی فارسی را بیاوریم که برخی از آنها معرب شده و برخی نیز با نقل به معنی ، به عربی راه یافته است . و اگر فرهنگستان های عرب می­ توانند هشتاد هزار واژه برای شیمی وضع کنند، فرهنگستان ما فقط به دلیل آنکه واژه های عربی واردشده در فارسی را دیگر بیگانه نمی­ شمارد ،اصراری در آنکه حتماً واژه های برگزیده اش فارسی ناب باشد ، ندارد و درست هم همین است . اما گزینش واژه های فارسی ناب برای مفاهیم جدید کاملاً امکان پذیر است .

خط تا اینجا در بررسی ادعا در باره « نداشته » های ملت ایران دیدیم که « نداشتن زبان » حرف بی پایه ­ای است . و اما نداشتن خط . روشن است که خط در بین النهرین زاده شد و از همان جا به سرزمینهای دیگر رفت و حتی خط یونانی هم به طور غیرمستقیم از خطوط بین النهرین ریشه گرفت . پس عجیب نیست که ایرانیان هم نخست خط را از همین منطقه گرفته باشند. البته ایرانیان برای برآوردن نیازهای زبان فارسی باستان در خط میخی بابلی تغییراتی هم داده اند . بعدها ، در زمانی که دقیقاً نمی دانیم ، خط پهلوی را ساختند که خط چندان راحتی نبود ؛ همان طور که خط های دیگر آن زمان هم کم و بیش نبودند. سپس ،باز در یک زمان نامعلوم دیگر، زرتشتیان برای رفع مشکلات خط پهلوی که در نوشتن « اوستا » دشواری می آفرید ، خط اوستایی را ساختند. پس از اسلام هم، از آنجا که به اسلام گرویده بودند، با توجه به مشکلات خط پهلوی ، بهتر دانستند که به رفع مشکلات خط عربی کمک کنند و این خط را تکمیل کنند و همراه دیگر مسلمانان از آن بهره بگیرند. پس ایرانیان چندان بی خط هم نبوده ­اند، و نمی توان عرب نجد را، که به گفته خود ایشان برای کتابت « قرآن » خطی نداشت و تا پایان قرن سوم اسلامی ، خطی با اسلوب پذیرفته شده عام پیدا نکرد، و همان را هم به کمک ایرانیان پیدا کرد، از این حیث از ایرانیان جلوتر دانست.

افکار و عقاید خود را با دیگران در تالار گفتمان تاریخ فا به اشتراک بگذارید و همچنین از کتابخانه و نگارخانه تاریخی این تارنما دیدن فرمائید:

با تاریخ فـا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان باستان همراه باشید…

تاریخ فا ، مرجع تاریخ و تمدن ایران و جهان

 www.TarikhFa.com

 

 

نویسنده: حامد محمدپور

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا ، یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *