لازار فاراپی و نامه ی مهر نرسی به نجبای ارمنستان

لازار فاراپی و نامه ی مهر نرسی به نجبای ارمنستان

نگارنده : مرتضی حماسی                  

 

مهرنرسی

 

لازار فارپی ( فاربی = فارابی ) از روحانیون و نجبایِ ارمنی در سدۀ پنجم و ششم میلادی بود . مورخی عالی مقام در دستگاه ارمنستان که در سالِ 504 میلادی نگارشِ تاریخِ ارمنستانِ خود را به پایان رسانده و در آن کتاب وقایعِ سال های 338 تا 485 میلادی را مورد اشاره قرار داده است .

وی در نگارشِ تاریخ خود سعی در رعایتِ بی طرفی داشته و بر خلافِ برخی دیگر از مورخینِ ارمنی همچون وردن ( مولف تاریخِ وردن ) و الیزه وارداپت مولف جنگ ارمنیان وقایعِ سال های 439 تا 451 که آثار خود را از روی تعصب به نگارش درآوردند ، فارپی در اثر خود تلاش داشت از جاده ی بی طرفی خارج نشود .

فارپی در کتابِ خود اشاراتی نیز به حوادثِ ایران در سنواتِ مذکور دارد و از این نظر منبعِ خوبی برایِ شناساییِ تاریخِ ایرانِ آن ایام است . فارپی حدود نیم قرن پس از ابلاغِ فرمانِ مهر نرسی به نجبایِ ارمنستان آن اعلامیه را ذکر می کند . می دانیم که پیشرفتِ آیین مسیحیت در ارمنستان باعثِ اضطرابِ دولتِ ایران شده بود و زمامدارانِ ایران دریافته بودند که تا اختلافاتِ مذهبی در بین است ، تصاحبِ ارمنستان امری ناپایدار است و بی ثبات خواهد بود و مهر نرسی در این زمینه شخصا طرفدارِ اجرایِ فشار و تضییق بود . (1)

فارپی در نقلِ فرمانِ مهر نرسی از زبانِ وی می نویسد :

“ما اصولِ دیانتِ خود را که متکی بر حقیقت و مبتنی بر اساس و قواعدِ محکم است نوشته و برایِ شما فرستادیم. میل داریم شما که وجودتان برایِ این کشور تا این اندازه مفید و برایِ ما تا این حد عزیز است کیشِ مقدس و حقیقیِ ما را بپذیرید و دیگر در آن دیانت که همه می دانیم باطل و بی فایده است باقی نمانید . بنا بر این پس از استحضار این فرمان بدونِ اینکه خیالاتِ دیگری در خاطر خطور دهید باید اصولِ دیانتِ ما را به طیبِ خاطر بپذیرید . ما هم در راهِ موافقت تا آنجا پیش آمدیم که به شما اجازه دادیم که دیانتِ موهوم خود را که تا امروز موجبِ خرابیِ کار شما شده است برایِ ما بنویسید . اگر شما با ما هم اعتقاد شوید گرجیان و آلبانی ها یارایِ آن را نخواهند داشت که از فرمانِ ما سرپیچی کنند و روی برگردانند ” . (2)

به عقیده کریستن سن منضم به این فرمان ورقه ای بوده است که حاوی اصول مهم دین زرتشتی بوده است . بعد از این فرمان ، اسقف های و روحانیان ارمنی انجمنی بر پا داشتند تا در این مورد تصمیمی بگیرند . لازار فارپی نام حاضرین این انجمن را ثبت کرده است به علاوۀ پاسخی که به فرمان مهرنرسی توسط روحانیان مسیحی ارمنی داده شده است که بسیار جسارت آمیز بوده است .

این پاسخ بدین شرح است :

” ما هنگامی که در حضور شاهنشاه بودیک ، مغان را که قانون گذار شما هستند ، مورد استهزاء قرار می دادیم . حال نیز اگر ما را مجبور کنید ، که نوشته های آنان را بخوانیم و گفتاری را بشنویم ، که ابدا قابل توجه و شایستۀ تفکر ما نتواند بود [ همچنان به استهزاء مغان می پردازیم ] . از این رو محض حفظ احترام شما آن نامه را [ که موجب استهزاء می شد ] باز نکردیم و دست خطِ شما را نخواندیم . زیرا دینی که می دانیم تحقیقا باطل است و [ نتیجه ] اوهامِ مُشتی مجانین و ابلهان بیش نیست و تفصیل موهوماتِ آن را علمایِ مزدور شما شرح داده اند ، هرگز قابلِ پیروی نشناخته و اصول آنرا شایستۀ استماع و قرائت نمی دانیم . در هر حال خواندنِ شرایعِ شما باعثِ خندۀ ما می شود . هم قانون ، هم قانون گذار ، هم پیروانِ قانون در نظرِ ما شایستۀ استهزاء هستند ، از اینجاست که ما بر خلافِ امری که کرده اید ، اصولِ دیانتِ خود را ننوشته و نزدِ شما نفرستادیم .

ما شریعتِ ناپاکِ شما را لایقِ خواندن و اندیشیدن ندانسته ایم و به حکمِ عقل کاملی که شما دارید ، حق این بود ، که قبلا این نکته را در نظر گرفته و تیرِ استهزاء ما را به جانبِ خود سر نمی دادید . ما چطور می توانیم دینِ حق و شریعتِ الهی خود را در برابرِ جهلِ شما عرضه کنیم و آن را مورد هدفِ استهزاء و دشنامِ شما قرار دهیم . اما راجع به اصلِ دین خود اجملا گوییم ، که مانند شما عناصر و خورشید و ماه و باد و آتش را نمی پرستیم و این همه خدایانی که شما در زمین و آسمان دارید ، ستایش نمی کنیم ، بلکه یکتا خدایی را عبادت می نماییم که آسمان و زمین و هر چه در آنهاست ، آفریدۀ اوست …”(3)

یزدگرد پس از دریافت کردن این پاسخ ، روسای خاندان های بزرگِ ارمنی را طلب کرد و همه را به زندان انداخت . این ها در عین حال که باطنا با خدای خود عهد کرده بودند که دینِ خود را نگاه دارند ، چنین وانمود می کردند که ” مصمم به قبولِ عقاید کفر آمیز یزدگرد هستند ” . یزدگرد که در آن زمان مشغول جنگ با کوشانیان در شرق ایران بود ، این حیلۀ ارمنی ها را درنیافت . مناصب و املاکِ بزرگان ارمنستان را واگذار کرد ، لکن چند تن از شاهزادگان را به عنوان گروگان نگاهداشت و بیش از هفتصد تن از مغان را به ریاستِ ” رئیسِ مغان ” برایِ دعوتِ ارامنه بدانجا گسیل فرمود .   (4)

لازم به توضیح است که ارمنستان جزو کشورهایی بوده است که مسیحیت در آنجا بوسیلۀ شمشیر رواج یافته بود. در مورد مسیحی شدنِ ارمنستان در سال 300 میلادی در کتاب “تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران” اینطور آمده است :

– تیرداد با کمک رومیان ، ارامنه را به ضدّ ایرانیان برانگیخته ، خود را پادشاهِ ساخت و ارمنستان را از متصرفاتِ روم گردانید . این پادشاه ابتدا مسیحیان را جفا می نمود ولی قریبِ سال 300 میلادی ، خودش به توسطِ گریگر (5) که رسولِ مشهورِ ارمنستان و معروف به ” نور بخش ” بود ، مسیحیت را قبول کرد و اولین پادشاهی است که به مسیح ایمان آورد . ظاهرا تیرداد چندان فهم و معرفتی از حقیقتِ مسیحیت نداشت ، زیرا به محضِ اینکه مسیحی شد ، تمامِ ارمنستان را به زورِ شمشیر به قبولِ این مذهب مجبور نموده و این اولین دفعه ای بود که برای انتشار مسیحیت شمشیر برداشته شد .

بسیاری از ارامنه با کمالِ جرأت و دلیری برای حفظِ بتکده ها و تصویر هایِ خود بر علیهِ شاه جنگ نمودند ، بالاخره تیرداد غالب آمد و ارمنستان رسما مملکت مسیحی شد و گریگر اسقفِ اعظمِ ارمنستان گردید . بعد از چندی کتاب مقدّس هم به زبانِ ارمنی ترجمه شد و ارامنه در مسیحیت بسیار غیور گردیدند . تا کنون بالغ بر 1600 سال است که ارامنه از زرتشتیان و اعراب و عثمانی ها جفا و تعدّی دیده اند ، ولی با کمال استقامت در ایمانِ خود استوار مانده و از نجات دهندۀ خود دست بر نداشته اند .   (6)

پی نوشت و آبشخور :

  1. ایران باستان در آیینه مورخان ارمنی .
  2. لانگولا ، جلد دوم ، برگۀ 281 .
  3. ایران در زمان ساسانی ، تالیف آرتور کریستن سن ، ترجمه رشید یاسمی ، برگه 386 .
  4. همانجا ، برگۀ 387-389 .
  5. Gregory the illuminator
  6. تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران / تالیف و . م . میلر ؛ ترجمه علی نخستین ، – تهران : اساطیر، 1382 ، برگۀ 272 .

بهرام گور

بهرام پنجم یا ورهرام پنجم یا بهرامِ گور از ۴۲۱ تا سال ۴۳۸ میلادی پادشاه ساسانی بود. وی بجای پدر، یزدگرد یکم، بر تخت نشست.

یزدگرد اول سه پسر به نامهای شاپور و بهرام و نرسی داشت. هیچ کدام به هنگام مرگ پدر در پایتخت نبودند. شاپور شهریار ارمنستان و در ارمنستان بود. نرسی شهریار خراسان و در نیوشاپور بود. و بهرام در حیره بود. روایتهائی که منشأ آن عربها بوده‌اند گوید که بهرام از کودکی به نعمان منذِر امیر عرب حیره سپرده شده بود تا نزد او پرورش یابد. بنابر این روایات، بهرام در هفتمین ساعت روز هرمزد از ماه فروردین به دنیا آمد، و اختربینان به یزدگرد گفتند که او در آینده شاهنشاه ایران خواهد شد، ولی پیش از آن هنگام در زمینی خارج از خاک ایران به سر خواهد برد. در نتیجه، هرمز او را پس از تولدش به منذر سپرد و دایه‌ها و مربیانی را با او روانه حیره کرد تا او را به شیوهٔ دربار ایران پرورش دهند. هرمز به این منظور دستور داد تا در حیره کاخی به نام خورناگ برای بهرام ساختند (عربها این کاخ را خورنق نامیدند، و افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ساختند که بعدها وارد کتابها شده‌است).
رسم شاهان ساسانی آن بود که شاهپوران را به کشورهای خودمختار اطرافِ ایران می‌فرستادند تا آن سرزمین را با خودمختاری اداره کنند و از سنین نوجوانی راه و رسم کشورداری بیاموزند؛ چنانکه بعضی از شاهپوران فرماندار کوشان می‌شدند که در شرق کشور در همسایگی هندوستان بود و شامل پیشاور و قندهار و شمال بلوچستان پاکستانِ کنونی بود؛ بعضی فرماندار الان (کشورِ آذربایجان کنونی) می‌شدند و لقبشان الا نشاه بود؛ بعضی فرماندار خوارزم (اکنون شمال ازبکستان و ترکمنستان) می‌شدند و خوارزمشاه لقب داشتند؛ و بعضی فرماندار کرمان می‌شدند که سراسر ملک کرمان (اکنون بلوچستان ایران و پاکستان) را نیز شامل می‌شد، و کرمانشاه خوانده می‌شدند. حضور بهرام در حیره به این معنا بوده و آنچه عربها گفتند افسانه‌است.

مغان و بزرگان کشور که از سیاستهای یزدگرد اول ناخشنود بودند مایل نبودند که پادشاهی در کسی از پسرانِ او ادامه یابد و یکی از ساسانیان را که خسرو نام داشت به سلطنت نشاندند. شاپور پس از دریافت خبر مرگ پدرش از ارمنستان به سوی پایتخت حرکت کرد، ولی بزرگانِ هوادار خسرو وسائلی انگیختند و او را در راه از میان برداشتند. اما پسر دیگرش بهرام به حمایت بخشی از سپهداران و به کمک سپاهیان پادگان حیره به سوی تیسپون حرکت کرد. نوشته‌اند که بسطام هزارپت سپهبدِ میان رودان، یزد گشن اسپ استاندارِ میان رودان، سپهبد پیرک مهران، گودرز رئیس خزانه داری ارتش، َگشن اسپ آذرپیش رئیس دیوان مالیات، پناه خسرو وزیر امور خدماتِ عمومی، و شماری دیگر از بزرگان کشور انجمن کردند و مردی از خاندان ساسانی به نام خسرو را در تیسپون به سلطنت نشاندند. بهرام از حیره سپاه آراست و وارد میان رودان شد و در کنار تیسپون لشکرگاه زد. بزرگان در میان او و خسرو در آمد و شد افتادند و پس از مذاکرات فراوان تصمیم بر آن شد که پادشاهی به بهرام واگذار شود.[۱]
نگارندهٔ پارس نامه این رخداد را با استفاده از تاریخ طبری چنین آورده‌است: … پس میان ایشان گفت وگوی برخاست، و قومی که هوای خسرو می‌کردند گفتند: «ما بر پادشاهیِ او بیعت کردیم و به چه عذر فسخ کنیم؟» دیگران که هوای بهرام می‌کردند گفتند: «صاحب حق او است و متابعتِ او کردن لازم است.» چون سخن دراز کشید، بهرام گفت: «مرا نمی‌باید که به این سبب میان شما گفت وگوی رود. این پادشاهی میراثِ من است و امروز خواهان دیگری دارد. ما را هردو به هم رها کنید تا بکوشیم (یعنی نبرد تن به تن کنیم) هر که بهتر آید و چیره شود پادشهی آن کس را بود، وگرنه تاج و زینتِ پادشاهی میان دو شیرِ گرسنه بباید نهاد تا هر که از میان آن دو شیر بردارد پادشاهی او را باشد.» چون مردم دانستند که خسرو طاقتِ نبردِ با بهرام را ندارد. قرار به آن افتاد که تاج میان دو شیر بنهند. دو شیر شرزه آوردند و گرسنه ببستند، و تاج و زینتِ پادشاهی در میان هردو شیر نهادند و شیران را فراخ ببستند و خسرو را حاضر کردند. و بهرام خسرو را گفت: پیشتر رو تاج بردار تااین پادشاهی بر تو درست گردد. خسرو گفت: تو به نبرد آمده‌ای و بیانْ تو را باید نمود تا پادشاهی تو را مسلّم شود. «چون دانست که خسرو زهره ندارد که پیش رود، بهرام پیش خرامید و گُرزی در دست گرفت. مؤبد مؤبدان او را گفت: ما از خونِ تو بیزاریم به این خطر که بر خویشتن می‌کنی. جواب داد که «همچنین است.» و چون نزدیکتر رسید شیری از آن دوگانه روی به او نهاد، بهرام چابکی کرد و بر پشت آن شیر نشست و به هردو پهلوهاش بفشرد و َ لخت بر سرش می‌زد تا کشته شد؛ پس روی به آن شیرِ دیگر نهاد و چون شیر از جای برخاست یک گرز به قوت بر تارکِ سرش زد چنانکه از آن زخم سست شد، پس گلویش بگرفت و سرش بر سرِ آن شیر دیگر که کشته شده بود می‌زد تا بمرد و برفت و تاج برداشت. و مردم از آن حال در شگفت ماندند و بر وی آفرین کردند و گفتند: این است پادشاه به راستی. و همگان تسلیم کردند، و خسرو پشتِ پای بهرام ببوسید و گفت: سزای تاج و تخت توئی، و من نه به اختیار آمدم؛ باید که مرا زینهار دهی تا بعد از این بندگی کنم. او را زینهار فرمود و بنواخت و خدمتِ خاص فرمود.[۲]

پادشاهان ساسانی در شکار شیر، ببر و پلنگ مهارت فراوان داشتند. و همواره شکار درندگان در آیین آنان بوده که موجب تقویت قوای جنگی ایشان می‌شده. همچنین بشقابهای بجای مانده از دورهٔ ساسانی که این خسروان را در هنگام شکار و نبرد با حیواناتی همچون؛ قوچ، گوزن، گورخر، گراز، شیر، پلنگ و… به تصویر کشیده گواه دیگری بر این مطلب می‌باشد.

بهرام زمام امور را به بزرگان دولت واگذار کرده و چندان در امور کشور دخالت نمی‌کرد. در میان صاحبان مراتب آن زمان که از حیث قدرت و نفوذ رتبهٔ نخست را داشت مهرنرسی یا (مهرنرسه) بود که لقب و عنوان هزار بندگ (صاحب هزار غلام)را داشت. نسب او به خانوادهٔ سپندیاذ یکی از هفت خاندان ممتاز دوران ساسانی می‌رسید.

مؤرخان عرب و ایرانی او را مردی هوشمند و دانا و صاحب تدبیر شمرده‌اند ولی مؤلفین عیسوی به جهت توجهی که این وزیر به دیانت زرتشتی داشت، نسبت به او کینه ورزیده و او را خائن و دو رو و بی‌رحم خوانده‌اند.

مهرنرسه آتشکده‌ها و ابنیه‌های بسیاری بنا نمود. کاخ سروستان، در کنار راه کاروانی شیراز که هنوز ویرانه‌های آن بر جا مانده‌است و از نظر فن معماری، ارزشمند محسوب می‌شود، احتمال داده می‌شود که یکی از ابنیه‌های مهر نرسی باشد.[۳]

بهرام در شرق هیاطله را به سختی شکست داد و پادشاه آنها را کشت.[۴] در این جنگ غنائم بسیاری به دست آمد از جمله تاج خان هیاطله که بهرام آن را به آتشکده آذرگشسپ در شهر شیز، در آذربایجان اهدا کرد. طوایف وحشی چنان لطمه‌ای دیدند که تا یک چند بعد دیگر در مرزهای ایران ظاهر نشدند.[۵]

جنگ بهرام با بیزانس بطوریکه مؤرخین یونانی نوشته‌اند،دلیلش آزار مسیحیان مقیم ایران بود که از بدرفتاری‌های مغان فرار کرده، به روم می‌رفتند. بهرام استرداد آنها را خواست و تئودوسیوس دوم از استرداد آنها ابا کرد، در نتیجه کدورت بالا گرفته و منتهی بجنگ شد.

مهرنرسی سردار لشکر ایران شد و جنگ در نزدیکی نصیبین (جنوب ترکیه) آغاز شد ولی چنان به درازا کشیده شد که رومیان بالاخره خسته شده و تقاضای صلح کردند.

گرچه ایرانیان از این جنگ، هیچ بهره‌ای نبرده بودند اما باز صلح محترمانه‌ای با روم منعقد شد. مابین ایران و بیزانس عهدنامه صلح صد ساله منعقد گردید و ایران نیز آزادی مذهب مسیحی را در ایران پذیرفت اما این عهدنامه بخاطر مخالفت روحانیون زرتشتی در عمل اجرا نشد.[۶]

در طی منازعات بین ایران و بیزانس در ارمنستان ایران هم یک چند ادعای استقلال یا تجزیه طلبی پدید آمد اما پایان جنگ با بیزانس به بهرام فرصت داد تا در آنجا نیز سلطهٔ ایران را اعاده کند و ارمنستان را به یک ایالت تابع تبدیل کند. چنانکه رومی‌ها هم از مدتها قبل، همین کار را در مورد بخش دیگر ارمنستان که به آنها تعلق داشت کرده بودند.[۷]

بهرام گور به هند (منظور جنوب شرق پاکستان امروزی) لشکر کشیده و شهر کراچی را گرفت. سپس شهر دیبل به عنوان مرز با هندوستان معین شد.

بهرام گور در ادب پارسی؛

بهرام پادشاهی دلیر و جنگجو بود. داستان‌های بسیاری را به او نسبت می‌دهند. نظامی گنجوی [۸] داستان لشکرکشی بهرام را بی جنگ و خونریزی می‌داند، او چنین می‌گوید که بهرام شرط گذاشت که تاج شاهی در میان دو شیر نهند و هر که توانست تاج از میان دوشیر برگیرد، همانا پادشاهی او را سزد. شاه خودخوانده از این کار سرباز زد و بهرام را به تنهایی به این کار واداشتند، او نیز پس از نبرد با دو شیر تاج شاهی را از آن خویش ساخت.

آوردن کولیان را، از هند به ایران را از کارهای او می‌دانند. او این کار را برای شادمان کردن مردم انجام داده بود زیرا کولیان نوازندگان و رقصندگان توانایی بودند. شادروان دهخدا ایشان را لولی می‌خواند و در این باره چنین آورده‌است: [۹]“در تاریخ ایران، نام لولیان نخست، در داستان‌های مربوط به روزگار ساسانیان آمده‌است، نوشته‌اند که بهرام گور از شنگل یا شنگلت یا شبرمه پادشاه هند، خواست تا گروهی از آنان را از هند به ایران گسیل دارد.

روایتی که مؤلف غرر اخبار در این باره آورده‌است، بدین گونه‌است،

گویند روزی شامگاهان، بهرام از شکار بازمی‌گشت، گروهی از مردم بازاری را دید که در زردی آفتاب غروب، بر سبزه ٔ چمن نشسته‌اند و شراب همی خورند. آنان را از آن روی که خویشتن را از لذت سماع، محروم داشته‌اند، بنکوهید. گفتند «ای ملک! امروز رامشگری، به صد درهم طلب کردیم و نیافتیم.» بهرام گفت «در کار شما خواهم نگریست.» پس بفرمود تا به شنگلت پادشاه هند نامه نویسند تا چهارهزار تن، از خنیاگران آزموده و رامشگران کاردیده، به دربار وی گسیل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را، در سراسر کشور خویش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گیرند و از آنان بهره برند و مزدی شایسته، بدانها بپردازند و این لولیان سیاه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند، از بازماندگان آنانند.

او به شکار و باده‌گساری، بسیار دلبسته بود. دلبستگی‌اش به شکار گورخر سبب شد که به او لقب بهرام گور را بدهند. بهرام زنی به نام نازپری داشت که بسیار در زندگی او تاثیرگذار بود.

همچنین در داستان‌ها چنین انگاشته شده که در جست‌وجوی گوری، در لجنزار گرفتار آمد و لجنزار او را در خود فرو خورد. همچنین، نویسندگان زرتشتی زمان او را زمان آرامش و آشتی می‌دانند و زمانی که دیوان از ترس او پنهان شدند.

حکیم نظامی گنجوی در هفت پیکر (بهرامنامه) داستان بهرام را از بدو تولد، تا مرگ رازگونه‌اش بیان می‌کند.

حکیم عمر خیام در یکی از رباعیاتش به موضوع مرگ بهرام چنین اشاره دارد:

آن قصر که جمشید در او جای گرفت     آهـو  بچـه کرد و  روبه آرام گرفت

بهـرام که گور می گرفتی همه عمـر     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت [10]

منابع:

1.اخبار الطوال
2.پارس نامه
3.کریستن سن، ص ۳۰۳
4.پیرنیا، ص ۳۱۰
5.زرین کوب، ص ۴۵۸
6.پیرنیا، ص ۳۱۳
7.زرین کوب، ص ۴۵۹
8.هفت پیکر
9.لغت نامه
10.رباعیات خیام.